Fantasy Library
5.43K subscribers
13.2K photos
632 videos
3.21K files
1.72K links
📚| Fantasy Library |🐉
Instagram🆔:
instagram.com/Fantasy._.Library
📧Email:FantasyLibrary2016@gmail.com
🗣Admin: @StarTrouble
🗂 آرشیو برنامه شب های فانتزی:
📥 @Podcast_Fantasy_Night
Download Telegram
#Comic - #کمیک
#Excalibur
1988-1998
#marvel 💙
لینک دانلود👇
http://yon.ir/EXFL

●Join us: @FantasyLibrary
🔰🔰🔰🔰🔰🔰🔰

📌برشی از متن كتاب: #از_دو_که_حرف_میزنم_از_چه_حرف_میزنم
اثر :#هاروکی_موراکامی


زمانی که سرعت را تعیین میکنید. بقیه کارها خود به خود جور میشود. چرخش روزگار با سرعت تنظیم شده است،



✂️ #برشی_از_متن


⭕️ مطالب مشابه را در کانال ما دنبال کنید👇
🆔 @Fantasylibrary
فیلمی که از کتاب اقتباس میشه در واقع چیه؟ 🙂

[ #Having_Fun ]😂🌿
[ @Fantasy_Library ]📚
The Lord of the Rings
Vs
The Silmarilion

[ #Having_Fun ]😂🌿
[ @Fantasy_Library ]📚
🔸 #نمایشگاه ها: سیزدهمین نمایشگاه کتاب بوشهر
🔹تاریخ برگزاری: ۱۰تا ۱۵ بهمن
🔸زمان: ۱۵:۰۰ الی ۲۲:۰۰
🔹مکان: بوشهر، کیلو متر۴ جاده براز جان، نمایشگاه بین المللی بوشهر
[ #News #اخبار ] 🗞
[ @Fantasylibrary ] 📚
hamsar ghazi-bookhapdf.pdf
91.7 KB
#داستان_کوتاه : همسر قاضی 📚
اثر : #ایزابل_آلنده ✍🏻
تعداد صفحات: ۱۰ 📄
#gm ☀️
🔗 @fantasylibrary 📎
🔰🔰🔰🔰🔰🔰🔰

📌برشی از متن كتاب: #پرواز_شبانه 📖
اثر : #آنتوان_دو_سنت_اگزوپری ✍🏻


ابر های زیرین پرتویی را که ماه بر آن ها می افشاند باز می تاباندند. از هر سو همچون برج های برفی می نمودند؛ جویی از نور به رنگ شیر همه جا جریان داشت و هواپیما و دو سرنشین آن را در خود می شست. وقتی فابین رو به سوی کمک خلبان گرداند، او را متبسم یافت.
بانگ زد: این بهتر شد!
اما کلمات او در صدای پرواز غرق شد؛ دو نفری با لبخند گفتگو کردند. فابین اندیشید "خیلی ابلهم که می خندم؛ به کلی از دست رفته ایم."
و با این وصف، بالاخره آن هزاران بازوی تاریکی او را رها کرده بودند؛ آن زنجیر ها گسسته بود، همچون یک زندانی که اجازه یابد اندک مدتی میان گل ها آزادانه قدم زند.
فابین اندیشید که زیادی زیباست. در میان گنجینه ی دور افتاده ی ستارگان و در جهانی که هیچ موجود زنده ای و هیچ نفسکشی، جز او و همسفرش در آن نبودند پیش می رفت. به غارتگران شهر های افسانه ای می ماندند که در طاق نماهای آکنده از گنجینه گرفتار آمده باشند و راه خلاص برایشان بسته باشد. ایشان نیز میان این گوهر های یخ بسته سرگردان بودند؛ و بالاتر از قدرت خیال ثروتمند _ اما محکوم به نیستی...



✂️ #برشی_از_متن


⭕️ مطالب مشابه را در کانال ما دنبال کنید👇
🆔 @Fantasylibrary
Bright
Danger
Migos X marshmello
#soundtrack
Danger
Migos & Marshmello
Bright
Danger
Migos X marshmello
#soundtrack
@Fantasylibrary
bon-bast_-www.ketabesabz.com-.pdf
124.3 KB
بن بست📚
نویسنده:صادق هدایت
تعداد صفحه:10
#GN🌙
شاهزاده خوشبخت🤴

روزی روزگاری در زمان های بسیار قدیم،در شهری دور،در بالای ته ای بلند،مجسمه ای بود.لباس مجسمه از تکه های طلا بود و به جای چشم های ان،دو دانه زمرد بزرگ کار گذاشته بودند.روی دسته شمیرش هم یک دانه یاقوت درشت می درخشید.

شبی از شب های اوایل زمستان،پرستویی که از دوستانش عقب مانده بود،خسته و مانده به ان شهر رسید.مجسمه را دید و خودش را به ان رساند تا کنار پایش بخوابد اما هنوز چشم هایش گرم نشده بود که چند قطره اب روی بال هایش چکید.پرستو به اسمان نگاه کرد ولی ابری ندید.وقتی به بالای سر خود نگاه کرد،متوجه شد که این قطره های اب،اشک های مجسمه است. 

پرستو بر شانه ی مجسمه نشست و گفت:تو کی هستی؟چرا گریه میکنی؟ مجسمه گفت:به من شاهزاده ی خوشبخت میگویند.بعد از مردنم مردم مجسمه مرا از طلا و جواهر ساختند و روی این تپه گذاشتند.تا وقتی زنده بودم از چیزی خبر نداشتم اما حالا از اینجا همه چیز را می بینم و از درد همه با خبر می شوم.من از دیدن گرفتاری های مردم خیلی غصه میخورم اما کاری از دستم بر نمی اید.همین حالا،ان دور ها،مادری را میبینم که در کنار بچه ی بیمار خود اشک میریزد.این زن بیچاره،با اینکه هر روز لباس میدوزد و کار میکند،ان قدر پول ندارد که برای فرزند خود دارو بخرد.توبیا و یاقوت شمشیر مرا برای او ببر.پرستو گفت:با اینکه خیلی خسته ام و فردا هم راه درازی در پیش دارم،این کار را برای تو میکنم.انگاه پرزنان رفت و یاقوت را برای بچه ی بیمار و مادرش برد.

صبح روز بعد،پرستو به مجسمه گفت:من دیگر باید به دنبال دوستانم بروم.اما شاهزاده ی خوش بخت گفت:یک شب دیگر هم پیش من بمان.پیرمردی را میبینم که نه غذا دارد و نه اتشی که خود را گرم کند.تو میتوانی زمرد یکی از چشم های مرا برای او ببری.

پرستوی مهربان قبول کرد و یک شب دیگر هم پیش شاهزاده ی خوش بخت ماند اما صبح روز بعد،وقتی میخواست با شاهزاده خداحافظی کند،او باز هم التماس کرد و گفت:ای پرستوی کوچولو،فقط یک شب دیگر اینجا بمان.چشم دیگر مرا هم برای دخترکی ببر که در این دنیا هیچ کس را ندارد.او این روزها،سخت گرسنه و تنهاست. پرستو گفت:اما اگر این چشمت را هم ببخشی،کور میشوی و دیگر نمی توانی مردم شهر را ببینی.شاهزاده ی خوش بخت گفت:اما من راضی هستم؛چون جان یک انسان را نجات میدهم.

پرستو زمرد را برای دخترک فقیر برد.وقتی برگشت،شاهزاده به او گفت:ای پرستوی مهربان،حالا زود باش پرواز کن و خودت را به دوستانت برسان.اما پرستو گفت:من پیش تو می مانم و از زندگی مردم این شهر برایت خبر می اورم.از سرما هم نمی ترسم؛چون کار خوبی که انجام میدهم ، دلم را گرم میکند.

ان سال زمستان،پرستو در شهر می گشت و برای شاهزاده خبر می اورد.هر شب هم تکه ای از طلا های لباس مجسمه را میکند و برای مردم فقیر می برد.

در یکی از روز های اخر زمستان که هوا کمی گرم شده بود، مردم در بوستان شهر گردش می کردند.ناگهان چشم یکی از انان به پرستوی مرده ای افتاد که روی پای مجسمه ی شاهزاده ی خوش بخت افتاده بود.او نگاهی به مجسمه کرد و از تعجب فریادی کشید.مردم با شنیدن فریاد او ، دور مجسمه جمع شدند؛شاهزاده ی خوش بخت دیگر طلا و جواهری نداشت.ان وقت مردم شهر فهمیدند کمک هایی که سر تا سر زمستان به ان ها می رسید، از کجا بود.

مردم ان شهر،هنوز هم داستان شاهزاده ی خوش بخت و پرستوی مهربان را برای بچه های خود تعریف می کنند.

نویسنده:اسکار وایلد📑
#Gm🐳🌞
#داستان_کوتاه🎢

@Fantesylibrary🎭