Fantasy Library
5.43K subscribers
13.2K photos
632 videos
3.21K files
1.72K links
📚| Fantasy Library |🐉
Instagram🆔:
instagram.com/Fantasy._.Library
📧Email:FantasyLibrary2016@gmail.com
🗣Admin: @StarTrouble
🗂 آرشیو برنامه شب های فانتزی:
📥 @Podcast_Fantasy_Night
Download Telegram
شما هیچوقت به قدری پیر و خرفت و دیوانه نیستید، که نتوانید کتابی بردارید و آن را برای یک کودک بخوانید.
#booktweet 📚
#دکتر_زوس ✍🏻
🔗 @fantasylibrary 📎
📌برشی از متن كتاب: #سیم_های_جادویی_فرانکی_پرستو 🎸
اثر : #میچ_آلبوم ✍🏻

"انگشتم درد می گیره مایسترو."
"موسیقی درد داره."
"شکل شون عوض شده."
"پینه ست."
"پینه چیه؟"
"اولش که ساز دستت می گیری، انگشتت به فشار دادن سیم عادت نداره. انگشتت خط می افته، درسته؟"
"بله مایسترو."
"ورم هم می کنه؟"
"بله مایسترو."
"گاهی خون می آد؟"
فرانکی آب دهانش را قورت داد. نمی خواست به استادش بگوید. ولی اوایل که زیاد ساز می زد مجبور بود خون را با لباسش از انگشت دست چپش پاک کند.
"گاهی خون می آد، بله مایسترو."
صدایش لرزید.
"گریه می کنی فرانچسکو؟"
"نه مایسترو."
"به خاطر خون ریختن گریه نکن. اون هم برای چیزی که دوسش داری."


✂️ #برشی_از_متن


⭕️ مطالب مشابه را در کانال ما دنبال کنید👇
🆔 @Fantasylibrary
12 - The Forgotten
Green Day
ما آدما همه مون دیوانه ایم، فقط بعضی ها جرات ابرازشو ندارن.
#dialog 🗣
#Stonehearst_Asylum 🏥
#تیمارستان_استون_هرست 💉
#سامانه_دکتر_تار_و_پروفسور_فدر 💊
📚 @fantasylibrary 📖
akharin-nimkat_-www.ketabesabz.com-.pdf
211.2 KB
#داستان_کوتاه 📚
آخرین نیمکت 📖
اثر: #مهرداد_مراد ✍🏻
تعداد صفحه: 12
#gn🌕
@Fantasylibrary 🌓
🌿🌳 #داستان_کوتاه درخت بخشنده🌳🌿

سال‌ها پیش پسر کوچولویی بازیگوش عاشق بازی کردن در اطراف درخت سیب بزرگی بود. او هر روز از درخت بالا می‌رفت و سیب‌هایش را می‌خورد و استراحتی کوتاه در زیر سایه‌اش می‌کرد. او درخت را دوست می‌داشت و درخت هم عاشق او بود. زمان به آرامی گذشت و پسر کوچولو بزرگ شد و دیگر هر روز برای بازی به سراغ درخت نمی‌آمد.
یک روز، پسر بعد از مدت‌ها برگشت، اما این بار مثل همیشه خوشحال نبود.
درخت به پسر گفت: بیا با من بازی کن.
پسر جواب داد: من دیگر یک پسر کوچولو نیستم و با درخت‌ها بازی نمی‌کنم. دوست دارم برای خودم اسباب‌بازی داشته باشم ولی پولی ندارم.
درخت به پسر گفت: اگر می‌خواهی اسباب بازی داشته باشی من می‌توانم به تو کمک کنم.
پسر گفت: آخر تو چگونه می‌توانی به من کمک کنی؟
درخت گفت: در زیر ریشه من گنجی پنهان است اگر می‌خواهی من می‌توانم آن گنج را به تو بدهم.
پسر خوشحال شد و قبول کرد.
برگان درخت از خوشحالی پسر به شوق آمدن و دست زدند.
پسر آن روز تا شب با درخت بازی کرد. آنقدر بازی کرد که از خستگی کنار درخت خوابش برد.
یکی از برگ‌ها که خیلی بزرگ بود روی پسر را پوشاند تا سردش نشود.
فردای آن روز پسرک رفت و تا مدت‌ها برنگشت. یک روز پسر بعد از مدت‌ها پیش درخت برگشت این بار پسر برای خودش مردی شده بود. درخت بسیار هیجان‌زده شد و گفت: بیا باهم بازی کنیم.
مرد گفت: من وقتی برای بازی ندارم. باید کار کنم و برای خانواده‌ام یک خانه بخرم. تو می‌توانی به من کمک کنی؟
ریشه و درخت با هم گفتند: تو آن همه گنج را چه کردی؟
مرد گفت: همه گنج را از دست دادم الان چیزی ندارم.
درخت گفت: متاسفم، ولی من خانه ندارم، اما می‌توانی شاخه‌های مرا ببری و با آن خانه بسازی.
مرد هم همین کار را کرد و با شادمانی درخت را ترک کرد. درخت از دیدن دوست قدیمی‌اش خوشحال شد، اما او دیگر پیش درخت نیامد. درخت دوباره تنها و ناراحت شد.
یک روز گرم تابستانی، مرد برگشت و درخت بسیار خوشحال شد.
درخت گفت: بیا با هم بازی کنیم.
مرد گفت: من دیگر میانسال شده‌ام و دلم می‌خواهد با قایق به سفر دریایی بروم. تو می‌توانی به من قایقی بدهی؟
درخت گفت: تنه مرا ببر و برای خودت قایقی بساز. تو با قایقت می‌توانی به دوردست‌ها سفر کنی و از آن لذت ببری.
مرد هم تنه درخت را قطع کرد و از آن برای خود قایقی ساخت و به سفر دریایی‌اش رفت و مدت زمانی طولانی دیگر پیش درخت نیامد.
سرانجام مرد بعد از چند سال بازگشت. درخت گفت: متأسفم پسرم، اما من دیگر چیزی برای دادن به تو ندارم. حتی سیبی هم ندارم تا از تو پذیرایی کنم.
مرد پاسخ داد: مهم نیست، چون من هم دندانی برای گاز زدن ندارم.
درخت گفت: حتی تنه‌ای ندارم که بتوانی از آن بالا بروی.
مرد پاسخ داد: من آن قدر پیر شده‌ام که دیگر نمی‌توانم از جایی بالا بروم.
درخت اشک ریخت و گفت: من واقعاً نمی‌توانم به تو کمکی بکنم، تنها چیزی که برایم باقی مانده ریشه‌های خشکیده من است.
مرد جواب داد: من حالا به چیز زیادی احتیاج ندارم، تنها جایی می‌خواهم که بتوانم در آن استراحت کنم. من خسته و پیر شده‌ام.
درخت گفت: خب! ریشه‌های درخت پیر بهترین مکان برای تکیه دادن و استراحت کردن است. بیا بنشین و استراحت کن.

#story 📖
#Gm🌻🌞

نویسنده: #شل_سیلور_استاین 📝
@Fantasylibrary
🦄آن چه را می‌توان بعد از بیست سال تجربه آموخت، مطالعه صحیح در یک ساعت به ما می آموزد.💐📖
کارلایل
#booktweet
@Fantasylibrary📚
#having_fun 🍋😆

وقتی کتابفروشی محبوبت، حراجی میزنه!💸
@Fantasylibrary
#having_fun 🍧🍭🍬

دایناسور میدونه همه رفیق هام مردن!😐🦕😆
@fantasy_library
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#gif 😜
#having_fun 💃🌸
#Azi_ideas 🙍‍♀
وقتی از کتابی که معرفی کردم خوششون میاد و ازم تشکر میکنن 💫

@fantasy_library
📌برشی از متن كتاب:
#دونده_هزارتو 🏃‍♂
اثر : #جیمز_دشنر



اگه میخوای یه عالم دشمن برای خودت دست و پا کنی، پاهات رو محکم به زمین بکوب، مثل آدم های غیر متمدن عربده بکش و بگو چقدر کارت درسته.

✂️ #برشی_از_متن


⭕️ مطالب مشابه را در کانال ما دنبال کنید👇
🆔 @Fantasylibrary
مطالعه کتاب یعنی تبدیل ساعات سلامت‏ بار به ساعات لذتبخش.

#booktweet🌿
#مونتسکیو💫
#booktweet🍇