Fantasy Library
5.38K subscribers
13.2K photos
632 videos
3.21K files
1.72K links
📚| Fantasy Library |🐉
Instagram🆔:
instagram.com/Fantasy._.Library
📧Email:FantasyLibrary2016@gmail.com
🗣Admin: @StarTrouble
🗂 آرشیو برنامه شب های فانتزی:
📥 @Podcast_Fantasy_Night
Download Telegram
🎃🎃🎃🎃🎃

هزاران مایل آنورتر از شهر کوچک salem's lot، دو انسان وحشت زده، یک مرد و یک پسر، هنوز با رازهای خانه ها و کلبه چوبی و خیابان های قدیمی، زندگی می کنند. ولی این دو باید به شهر کوچک سیلم برگردند تا با اهریمن وحشتناکی که در شهر زندگی می کند مواجه شوند.
@fantasylibrary
🎃🎃🎃🎃🎃

مصاحبه با خون آشام رمانی اثر آن رایس نویسنده آمریکایی است که در ۱۲آوریل ۱۹۷۶ منشتر شده است.در این کتاب یک خون‌آشام داستان زندگی‌اش را برای روزنامه‌نگاری تعریف می‌کند. از روی این رمان فیلمی با همین نام ساخته شده است.
برداشت از : ویکی پدیا

@fantasylibrary
تسخیر خانه ی روی تپه نوشته #شرلی_جکسون
#halloween
@fantasylibrary
🎃🎃🎃🎃🎃
تسخیر خانه ی روی تپه در سال 1959 توسط شرلی جکسون نوشته و چاپ شده است. ( از این خانم داستان کوتاه لاتاری را همه خوانده ایم!) . این کتاب به عنوان یکی از بهترین داستان های ارواح در قرن بیستم شناخته می شود. این کتاب برای ایجاد هیجان در خواننده بیشتر از تعلیق استفاده می کند تا وحشت محض. از روابط پیچیده بین اتفاق های مرموز در خانه و استفاده از درگیری های روانی شخصیت ها
@fantasylibrary
🎃🎃🎃🎃🎃

کری وایت دختری است که در مدرسه مورد زورگویی قرار می گیرد و همه همکلاسی هایش او را آزار می دهند. از طرفی مادری دارد که او را شیطانی می داند و در خانه او را به شیوه های گوناگون مورد ازار روانی قرار می دهد. حال این دختر با نیروی ماورایی جدیدی که به دست می آورد تصمیم به انتقام از تمام کسانی می گیرد که او را ازار داده اند.
این کتاب اولین داستان چاپ شده استفن کینگ می باشد و از روی آن نسخه های مختلف سینمایی اقتباس شده است.
پ.ن: داستان عجیبیه😑
@fantasylibrary
متاسفانه فایل کتاب اخر: زنگ ها برای چه کسانی به صدا در می آیند، پیدا نشد.

این هم پرونده داستان های ترسناک به مناسبت روز هالووین!
Fantasy Library
🕸🕷🕸🕷🕸🕷🕸🕷🕸🕷🕸 هالووین (به انگلیسی: Halloween) یک جشن مسیحیت غربی و بیشتر سنتی می‌باشد که مراسم آن سه شبانه روز ادامه دارد و در شب ۳۱ اکتبر (نهم آبان) برگزار می‌شود. بسیاری از افراد در این شب با چهره‌های نقاشی شده، لباس‌های عجیب و غریب و غیرمرسوم می‌پوشند و…
خب دوستان همونطور که تو پستای قبل توضیح دادم یکی از مراسم های شب هالوین تعریف کردن قصه های ترسناکه من هم امشب به ذهنم رسید یه بازی انجام بدم با دوستان گروه فانتزی لایبرری اینجوری که یه داستان بنویسیم یه نفر شروع میکنه و بعد یه نفر دیگه داستان و ادامه میده پارت به پارت جلو میریم حاصل قطعا یه داستان حرفه ای و منسجم نمیشه اما چالش جالب و سرگرمی خوبی بود امیدوارم شما هم لذت ببرین ☺️🖤🥀
#Halloween tales
شب هالووین بود که ساعت ۲:۳۰ از خواب بلند شدم و در کمد باز شد.بوی خون و مرگ تو هوا پیچیده بود و سرم احساس سنگینی میکرد انگار زیر اب در حال خفه شدن بودم.یه صدای زمزمه به گوشم خورد مثل یه گرداب که همه چیز وبه سمت خودش میکشه من و تو خودش غرق کرد ن چیزی غیر اون میشنیدم ن میتونستم حرکت دست و پاهام و کنترل کنم انگار هیپنوتیزم شده بودم.
ناگهان صدای بابامو شنیدم که اسممو فریاد میزد و از ترس از جا پریدم.وقتی برگشتم متوجه شدم بابام انگار بابام نیست.رفتارش با همیشه فرق میکرد.انگار تسخیر شده بود .مثل ی عروسک خیمه شب بازی رفتار میکرد و بنظر میومد کنترل رفتارش دست خودش نیست.
تلو تلو خورون انگار که مست باشه و کنترل راه رفتنش دست خودش نباشه خودشو به سمت کمد کشوند. تلوتلو خوران به دنبالم شروع به دویدن کرد. چاقو بلند را به طرز تهدید کننده ای در هوا تکان می داد. به در اتاق رسیدم، وقتی برای باز کردنش نداشتم با همان شتاب خود را به در کوبیدم. در چوبی در محل قفل در هم شکست و من به بیرون اتاق پرتاب شدم و به دیوار راهرو برخورد کردم. درد به طرز سرسام آوری در سراسر پهلوی راستم پیچید اما یک لحظه هم متوقف نشدم دندان هایم را به هم فشردم و دو تا یکی پله ها را طی کردم و به طبقه پایین رسیدم.
نفس هایم با ضربان قلبم به مسابقه پرداخته بودند و با اوج گرفتن این مسابقه بدنم کنترل خود را بیشتر و بیشتر از دست میاد. عرقی که از پیشانی ام سرازیر شده بود دیدم را تار کرده بود. بلند بلند نفسم می کشیدم و نگاهم را از ورودی راه پله نمی دزدیم.
آیا جنون های کودکی دوباره به سراغم آماده؟ آیا شبحی که در پایان هر ماه کامل نامم را در میان نفس سرد باد زمزمه می کرد اینک جان گرفته و برای پایان دادن کاری که در ذهن دارد به سرزمین زنده ها پای گذاشته؟ آیا جنونی کودکانه به سراغم آمده بود و چشمانم را به شک انداخته یا این ها تنها قسمتی از یک کابوس شبانه بود.
تمام شجاعتم را در جمع کرده و قدمی به جلو برداشتم تا جواب این سوالات را یک بار دیگر با نگاه کردن به فردی که من را تعقیب می کند بگیرم. نام پدرم را صدا زدم، سکوتی مرگبار.
باز هم یک قدم جلوتر رفتم. خبری از صدای قدم ها بر روی راه پله نبود، سایه ای دیده نمی شد و تمام خانه در سکوت حل شده بود. قبل از این که فرصتی برای آرامش پیدا کردم سردی عجیبی را پشت گردنم احساس کردم. سردی نفس های یک موجود زنده را پشت گردن عرق کرده ام احساس کردم.
برای لحظه ای مسابقه به پایان رسید؛ هم نفس هایم و قلبم؛ هر دو در چنگال ترس اسیر شده و حرکت نمی کردند. تنها یک لحظه زمان برای چرخیدن یا فرار نیاز داشتم امّا تمام وجودم از اراده خالی شده بود.
به سختی برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم اما خبری نبود. سکوت عمیق و تاریکی غلیظ مو بر تنم سیخ کرده بود. به نظر می‌رسید حتی ماه هم نمی‌تابد. گوش‌هایم مانند ناقوس کلیسای متروکه ای زنگ می‌زدند. جرات تکان خوردن هم نداشتم. حتی نمی‌توانستم بفهمم دقیقا چه حسی دارم. کف دست‌هایم عرق کرده بودند که نشانه‌ی استرس بود. احساس ناامنی در مکان امن بدترین حسی‌ است که یک نفر می‌تواند داشته باشد. ناگهان در یک لحظه همه‌چیز تغییر کرد. صدای جیغ‌های هیستریکی در فضا پیچید و همزمان با آن نور خیره‌کننده‌ای فضا را روشن کرد که باعث کوری لحظه‌ای من شد.
تا به حال چنین حسی را تجربه نکرده بودم شاید چون تا به حال اینقدر به مرگ نزدیک نشده بودم چطور اینقدر کور و احمق بودم تمام اتفاقات اون شب لعنت شده مثل پورتره های نقاشی با سرعت نور ازجلوی چشمام رد میشد دو سال پیش دقیقا همین شب یه شوخی احمقانه یه کار بچگانه کاری که شاید تو نگاه اول خیلی ساده بود اما وقتی عقربه ی ساعت روی عدد ۳ ایستاد چیزی به جز شرم و حس ندامت و پشیمونی برای هیچکس نمونده بود اما هیچکس نمیتونست کار درست و انجام بده...

سارا دختر کتابخون و باهوش و خجالتی کلاس که هیچ دوستی نداشت پنهانی عاشق من شده بود من ازش بدم نمیومد چشماش آبی یا مشکی نبود یه جفت چشم عسلی خجالتی که پشت یه عینک گرد همیشه خطوط کتاب و دنبال میکرد تنها غذا میخورد دوستی به جز نیمکتش نداشت همیشه بین کلاس روی نیمکتش نقاشی میکرد موهای طلایی با فر ریز و وز مانند که همیشه باز میزاشتشون ابروهای باریک صورت گرد و تو پر همیشه لپاش سرخ و گل انداخته بود درست عین یه سیب رسیده ی آبدار لاغر با پیرهن صورتی و یه سوییشرت گل و گشاد قهوه ای رنگ و رو رفته که آستیناش واسش خیلی بلند بود و یه شلوار جین هیچکس بهش توجه نمیکرد همه مسخره اش میکردن منم برای اینکه بقیه من و جزو خودشون بدونن اذیتش میکردم وای خدایا چقد احمق بودم......
جشن هالوین بود همه با دوستاشون بیرون میرفتن و تو پارتی خوش میگذروندن اما پارتی برای دوستای من کافی نبود صبح هالوین رفیقم پیشم اومد سارا رو گول زده بودن بهش امید داده بودن که من دوستش دارم
قرار بود وقتی تو مهمونی با من اومد دستش بندازن و بخندن منم با یه لبخند زوری برای اینکه بهم شک نکنن مجبور شدم این نقشه رو قبول کنم شب فرا رسیدم رفتم دنبالش تا با هم به مهمونی بریم یه لباس مشکی زیبا با یه کلاه جادوگرا خیلی لباس زرق و برق داری نبود اما در عین سادگی زیبا بود آخ که چقد احمق بودم نمیدونستم برای شاد بودن به تمام اون افراد دورم نیاز ندارم بلکه به یه نفر نیاز دارم که واقعا من و دوست داشته باشه اون شب بهم خیلی خوش گذشت همه چی داشت خوب پیش میرفت فک کردم به بقیه هم اینقد خوش گذشته باشه که ما رو فراموش کرده باشن اما اشتباه میکردم وقتی که کنار هم توی ایوان نشسته بودیم و سرش و تو سینه ام گذاشته بود سر و کله اشون پیدا شد......
هی اینجارو این مرغای عشق و ببین....
چی فک کردی چهارچشمی ؟ واقعا فک کردی اون ازت خوشش میاد ؟ آخه کی از تو خوشش میاد احمق خرخون ؟ صدای قهقهه ها بلند شد خنده و انواع متلک مثل سقف یه خونه ی سوخته روی سر اون خراب میشد و من احمق فقط سکوت کردم اشک توی چشماش حلقه زده بود کاخ آرزوهاش توی یه ثانیه با خاک بکی شده بود بهش خیانت شده بود به احساسش به فکرش به شخصیتش.....
فقط میخواست فرار کنه بچه ها جلوشو میگرفتن و نمیزاشتن بره بالاخره با هر بدبختی بود فرار کرد همه دنبالش دویدن ترسیده بود مثل یه خرگوش که از دست یه گله سگ وحشی فرار میکنه قسم میخورم صدای قلبش و میتونستم بشنوم سریعتر دویدم تا شاید بتونم بهش برسم شاید بتونم درستش کنم شاید دوباره بهم اعتماد کنه شاید باور کنه که پشیمونم مهمونی توی یه خونه ی ییلاقی نزدیک دریاچه بود که داشتیم بهش نزدیک میشدیم آب دریاچه وارد یه کانال میشد پرخروش و بیرحم دقیقا همونجا بود که گرفتمش میخواستم آرومش کنم و همه چی و واسش توضیح بدم اما اصلا نمیشد فریاد میزد دست و پا میزد و تقلا میکرد تا از دستم در بره اشک تو چشماش حلقه زده بود با خشم بهم نگاه میکرد خشم و نفرت بی اندازه یه لحظه خودش و از دستم خلاص کرد به عقب تلو تلو خورد و دیگه ندیدیمش هیچکس امکان نداشت از اون سقوط زنده نجات پیدا کنه همه شکه بودن یه شوخی احمقانه و شرورانه ی چندتا بچه دبیرستانی به جنایت تبدیل شد فریاد زدم به اورژانس زنگ بزنین به آتش نشانی زنگ بزنین به پلیس زنگ بزنین یه کاری بکنین نجاتش بدین اما هیچکس حرفی نمیزد همه ساکت بودن رفیقم بهم گفت تموم شد مرد اگه به پلیس زنگ بزنیم سر از زندان درمیاریم پای همه امون گیره دیگه مرده کاری از دستمون بر نمیاد این رازیه که بینمون باید بمونه همه ساکت شده بودن دیگه هیشکس نمیخندید دیگه چیز خنده داری وجود نداشت........



میگن شب هالووین پرده ی بین دنیای مرگان و زنده ها به قدری نازک میشه که ارواح بین ما حرکت میکنن الان اینجا ایستاده ام به جسد تکه تکه شده خودم وسط خیابان مدت ها خیره ماندم...

@fantasylibrary
شب های مه گرفته مرداب بخت من
ای ماه جای رقص درخشنده تو نیست...

#فاضل_نظری

شبتون ارام و بی کابوس حتی تو هالوین 😉❤️
#GN 🌌
@fantasylibrary 🎃🕷
🍁🍂🍁🍂🍁

صبح یعنی نور خورشید و غرور
صبح یعنی آمدن،یعنی ظهور
نان گرم و چای شیرین،حال خوش
صبح یعنی درد از چشمت به دور

صبح پاییزیتون به خیر ☺️✌️

#GM 🌇
@fantasylibrary 🐿🐾

🍂🍁🍂🍁🍂
سلام خدمت شما دوستان عزیز
مدیر تیم ترجمه کانال هستم
برای تکمیل تیم و ترجمه هرچه بهتر به دنبال مترجم هستیم
اگه خودتون یا کسی رو میشناسید که میخواد کمک کنه میتونید به تیم بپیوندید
برای کسب اطلاعات بیشتر به پی وی من مراجعه کنید
Id : @arlong