🔰🔰🔰🔰🔰🔰🔰
دو قطعه از متن کتاب:
مرد سیاهپوش به بیابان گریخت و هفتتیرکش تعقیبش کرد. بیابان، پهنهای وسیع، سرآمد تمام بیابانها بود و از هر سو، آسمان بر فراز آن خودنمایی میکرد. سفید، خیرهکننده، خشک و بیآب؛ بی آن که در آن سرپناهی یافت شود. در افق کوههای مهآلود رخ مینمود و علف افیونی، رؤیایی شیرین و ترسناک و مرگ را به ارمغان می آورد. ردیف سنگهایی که نامنظم بر هم انباشته شده بودند، مسیر را نشان میدادند؛ گویی این مسیر تا پایان دنیا امتداد داشت؛ دنیایی تهی از هر چیز.
❌❌❌❌❌❌
مرد سیاهپوش سیگارش را در آتش افکند و گفت: «اما همهاش این نیست. هیچکس قدرت خاصی رو در تو به وجود نمیآره. این قدرت در تو وجود داره و من موظفم تو رو از وجودش مطلع کنم. این یه قانونه. یه قانون طبیعی. همونطور که آب از سرازیری تپه جاری میشه، تو هم باید این حقیقت رو بدونی. تو سه کارت تاروت انتخاب میکنی... من معنای کارتهای تاروت رو میدونم. البته مفهوم اونها برام اهمیتی نداره و واقعاً هم نمیخوام بدونم کارتهای تو چه معنایی دارن.»
هفتتیرکش که یاد پیشگویی افتاد، گفت: «سه»
«بازی از اینجا شروع میشه. من دیگه باید برم. خداحافظ هفتتیرکش. من وظیفهام رو انجام دادم.»
رولند گفت: «هنوز یک چیز دیگه هست که باید به من بگی، درسته؟»
«بله» مرد سیاهپوش این را گفت و با چشمان کمعمقش به هفتتیرکش نگریست و لبخند زد. بعد یکی از دستهایش را به سوی او دراز کرد. «این آتش رو بگیر»
آتشی در دستانش شکل گرفت.
آتش که به خاکستر نشست، رولند بیدار شد و خود را ده سال پیرتر یافت؛ موهای کنار شقیقهاش کمپشتتر و خاکستری شده بود، مانند تار عنکبوتهای اواخر پاییز. خطوط روی چهرهاش عمیقتر و پوستش زبرتر شده بود.
باقیماندهی چوبهایی که هفتتیرکش گرد آورده بود، تبدیل به چوب درخت آهن شده بود. اکنون در آن مکانِ پر از جمجمه و استخوان، از مرد سیاهپوش جز اسکلتی خندان در ردایی سیاه و پوسیده، چیزی باقی نمانده بود.
@fantasylibrary
دو قطعه از متن کتاب:
مرد سیاهپوش به بیابان گریخت و هفتتیرکش تعقیبش کرد. بیابان، پهنهای وسیع، سرآمد تمام بیابانها بود و از هر سو، آسمان بر فراز آن خودنمایی میکرد. سفید، خیرهکننده، خشک و بیآب؛ بی آن که در آن سرپناهی یافت شود. در افق کوههای مهآلود رخ مینمود و علف افیونی، رؤیایی شیرین و ترسناک و مرگ را به ارمغان می آورد. ردیف سنگهایی که نامنظم بر هم انباشته شده بودند، مسیر را نشان میدادند؛ گویی این مسیر تا پایان دنیا امتداد داشت؛ دنیایی تهی از هر چیز.
❌❌❌❌❌❌
مرد سیاهپوش سیگارش را در آتش افکند و گفت: «اما همهاش این نیست. هیچکس قدرت خاصی رو در تو به وجود نمیآره. این قدرت در تو وجود داره و من موظفم تو رو از وجودش مطلع کنم. این یه قانونه. یه قانون طبیعی. همونطور که آب از سرازیری تپه جاری میشه، تو هم باید این حقیقت رو بدونی. تو سه کارت تاروت انتخاب میکنی... من معنای کارتهای تاروت رو میدونم. البته مفهوم اونها برام اهمیتی نداره و واقعاً هم نمیخوام بدونم کارتهای تو چه معنایی دارن.»
هفتتیرکش که یاد پیشگویی افتاد، گفت: «سه»
«بازی از اینجا شروع میشه. من دیگه باید برم. خداحافظ هفتتیرکش. من وظیفهام رو انجام دادم.»
رولند گفت: «هنوز یک چیز دیگه هست که باید به من بگی، درسته؟»
«بله» مرد سیاهپوش این را گفت و با چشمان کمعمقش به هفتتیرکش نگریست و لبخند زد. بعد یکی از دستهایش را به سوی او دراز کرد. «این آتش رو بگیر»
آتشی در دستانش شکل گرفت.
آتش که به خاکستر نشست، رولند بیدار شد و خود را ده سال پیرتر یافت؛ موهای کنار شقیقهاش کمپشتتر و خاکستری شده بود، مانند تار عنکبوتهای اواخر پاییز. خطوط روی چهرهاش عمیقتر و پوستش زبرتر شده بود.
باقیماندهی چوبهایی که هفتتیرکش گرد آورده بود، تبدیل به چوب درخت آهن شده بود. اکنون در آن مکانِ پر از جمجمه و استخوان، از مرد سیاهپوش جز اسکلتی خندان در ردایی سیاه و پوسیده، چیزی باقی نمانده بود.
@fantasylibrary
امروز ۲ آوریل به افتخار زادروز #هانس_کریستین_اندرسن ، نویسنده داستانهای کودکان روز جهانی کتاب کودک نامگذاری شده است.
روز جهانی کتاب کودک و روز طبیعت مبارک.💚
✨ @Fantasylibrary 👀
روز جهانی کتاب کودک و روز طبیعت مبارک.💚
✨ @Fantasylibrary 👀