Fantasy Library
5.45K subscribers
13.2K photos
632 videos
3.21K files
1.72K links
📚| Fantasy Library |🐉
Instagram🆔:
instagram.com/Fantasy._.Library
📧Email:FantasyLibrary2016@gmail.com
🗣Admin: @StarTrouble
🗂 آرشیو برنامه شب های فانتزی:
📥 @Podcast_Fantasy_Night
Download Telegram
Forwarded from کتاب ویدا
#کاساندرا_کلر در تهران به دنیا آمده است و بخشی از کودکی خود را نیز در تهران سپری کرده. @vida_publishing
Forwarded from کتاب ویدا
بحشی از پیام فارسی کاساندرا کلر برای فارسی‌زبان‌ها که به صورت فینگلیش نوشته شده است:

"Iraniane Azizi ke ketabhaye mara mikhaneed, in avalin ketabe man ast ke be zabane Farsi tarjome mishavad.

Khaterate bachegi man az Iran khaterate zibayeest.

Avaleen kalamati ke dar bachegi amookhtam be zabane Farsi bood..."

این یادداشت به طور کامل در نسخه‌ی فارسی این کتاب از سوی انتشارات ویدا، به عنوان ناشر رسمی اثر در ایران، منتشر خواهد شد.

@vida_publishing
طی گفتگوهای صورت گرفته با انتشارات ویدا، کانال کتابخانه‌ی فانتزی، همزمان با انتشار کتاب در ایران، این یادداشت را برای اولین بار- در فضای مجازی- به صورت کامل منتشر خواهد کرد.

🎉🎉🎉@fantasylibrary🎉🎉🎉
👴🏻👴🏻👴🏻👴🏻👴🏻👴🏻👴🏻👴🏻👴🏻👴🏻👴🏻👴🏻
جین گفت: بگو چطور مرد.☹️
گفتم: صبح یکشنبه بود، داشت وافل درست می کرد. موقعی که دنبال وانیل می گشت سکته کرد.😳
من اون موقع توی اتاق نشیمن نشسته بودم....
یادمه داشت از خودش می پرسید وانیل رو کجا گذاشته و بعد صدای ترق تورووق و گرمب شنیدم...💥
دویدم تو اشپزخانه و دیدم رو زمین افتاده؛😵
می لرزید و از جایی که سرش به لبه ی پیشخوان خورده بود خون می ریخت.
توی بغلم گرفته بودمش که زنگ زدم اورژانس.🚑 سعی کردم جلو خونریزی رو بگیرم؛بهش گفتم دوسش دارم🙂❤️
تا وقتی اومدند و از بغلم گرفتندش،بهش گفتم دوسش دارم؛😇
البته بعدش اجازه دادند تا بیمارستان که میریم توی امبولانس دستش رو بگیرم وقتی توی امبولانس مرد،هنوز دستش رو گرفته بودم🙃 دیدم که نور چشم هاش رفت،ولی باز دستش رو ول نکردم تا اخر سر توی بیمارستان جسدش رو از من گرفتند.😢
جین پرسید:چرا همچین کاری کردی؟😮
گفتم:می خواستم اخرین چیزی که می شنوه این باشه که دارم می گم دوسش دارم😌👌
👴🏻👴🏻👴🏻👴🏻👴🏻👴🏻👴🏻👴🏻👴🏻👴🏻👴🏻👴🏻
#Dialog
#جنگ_پیرمرد
#جان_اسکالزی
#ارسالی از دوست خوبمون oktaw
@fantasylibrary
#درخواستی
برای معرفی کتاب چیزی بهتر از متن خود کتاب نیست. #فصل_اول کتاب #شاهزاده_خارها در زیر می اید.

توجه: دارای صحنه خشن و تاریک و قهرمان ناقهرمان! است.
#معرفی_کتاب
@fantasylibrary
🔰🔰🔰🔰🔰🔰🔰🔰🔰🔰🔰

کلاغها! همیشه کلاغها. حتی پیش از آن که زخمی ها بمیرند بر روي کناره هاي شیروانی کلیسا نشستند. حتی پیش از آن که "ریکه" انگشتهاي دستها را قطع کند تا حلقه ها را از دستها درآورد. به چوبه دار تکیه دادم و براي پرنده ها سر تکان دادم. یک دوجین از آنها در خطی سیاه با چشمانی هوشیار به تماشا مشغول بودند.
میدان شهر سرخ بود. خون در جوب ها، روي سنگفرش هاو در فواره دیده میشد. جنازه ها درست مثل جنازه بودند. تعدادي به طرز خنده داري با انگشتان قطع شده دست به سوي آسمان برده و تعدادي دیگر در محل زخمشان چنبره زده بودند. مگس ها بالاي سر زخمی هاي در حال تقلا میچرخیدند. تعدادي کور بودند و تعدادي حیله گر اما دوستان در حال وزوزشان به همه خیانت میکردند.
«آب! آب!» همیشه آب براي افراد در حال مرگ مهم است. عجیب است که قتل باعث تشنگی در من میشود.
و اینجا "مابرتون" بود. دویست کشاورز مرده همراه با داس و تبرشان افتادند. میدانید که من به آنها هشدار دادم که این کار شغل ماست. به رهبرشان، "بووید تور" گفتم. مثل همیشه به آنها فرصت دادم. اما فایده اي نداشت. آنها خونریزي و کشتار میخواستند. و چیزي که میخواستند بدست آوردند.
دوستان من، جنگ زیباست. مخالفین خیلی چیزها را از دست میدهند. اگر به خودم زحمت بدهم که سراغ بووید پیر بروم که به فواره تکیه داده و دل و رودهاش در بغلش ریخته بود، شاید با این مساله موافقت نمیکرد. اما نگاه کن که مخالفت چه نتیجهاي برایش داشت.
«خرمگسهاي مزرعه دار گدا» ریکه مشتی انگشت را بر شکم باز بووید ریخت. سراغ من آمد و غنیمت هایش را به دست داشت؛ انگار تقصیر من است. «نگاه کن! یه حلقه طلا. یکی! تمام دهکده فقط یه حلقه طلا داشت. میخوام این حرومزاده ها رو دوباره بلند کنم تا دوباره بکشم. مزرعه دارهاي لجن لعنتی.»
این کار را هم میکرد. حرامزاده اي شیطانی و حریص بود. به چشمانش نگاه کردم. «آروم باش، برادر ریکه. بیشتر از یه نوع طلا در مابرتون هست.»
@fantasylibrary
نگاهی هشدارآمیز به او انداختم. فحشش جادوي صحنه را از بین برد. باید با او جدي میبودم. ریکه همیشه بعد از جنگ عصبی میشد و حرص میزد. نگاهی به او انداختم که به معناي داشته هاي بیشترم بود. بیشتر از چیزي که قادر بود از پس آن بر بیاید. غرغري کرد و حلقه خونینش را مخفی کرد و چاقو را پشت کمربندش گذاشت.
ماکین نزدیک شد و بازویش را دور ما انداخت و دستکش آهنیش را بر محافظ شانه مان میکوبید. اگر ماکین مهارتی داشت آرامسازي اوضاع بود.
«برادر جورگ درست میگه ریکی کوچولو. گنجهاي زیادي هست که پیدا کنیم.» عادت کرده بود که ریکه را ریکه کوچولو بخواند چون یک سر از همه ما بزرگتر و دو برابر همه پهنا داشت. ماکین همیشه جوك میگفت.
حتی وقتی کسی را میکشت اگر زمان داشت به او هم لطیفه میگفت. دوست داشت با خنده بمیرند.
ریکه هنوز هم ترشرویانه میخواست بداند. «چه گنجی؟»
«وقتی حساب کشاورزها رو میرسی، چه چیز دیگه همیشه بدست میاري، ریکی کوچولو؟» ماکین ابروهایش را وسوسه آمیز بالا برد.
ریکه لبه کلاهش را بالا داد و صورت زشتش را به ما نشان داد. خب بیشتر بیرحم بود تا زشت. به نظرم اثرات زخم باعث میشد قیافهاش بهتر شود. «گاوها؟»
ماکین لبانش را به هم فشار داد. هیچوقت از لبانش خوشم نمیآمد چون خیلی کلفت و گوشتالو بودند اما به خاطر شوخیها و مهارت مرگبارش با شلاق، میبخشیدمش. «خب، تو میتونی گاوها رو براي خودت برداري ریکه کوچولو. من میرم یکی یا سه تا دختر مزرعه دار پیدا کنم قبل از این که بقیه کاملا استفاده کنن.»
سپس آنها رفتند، ریکه خنده خود را انجام داد «هار، هار، هار» انگار تلاش میکند استخوان ماهی را به بیرون پرت کند.
@fantasylibrary
آنها را دیدم که در خانه بووید را در برابر کلیسا شکستند. خانه خوبی بود و سقفی بلند و شیبدار چوبی و باغچه گل کوچکی جلویش داشت. بووید با چشمانش آنها را دنبال کرد اما نمیتوانست سرش را برگرداند.
به کلاغها نگاه کردم. گمت و برادر شیرین عقلش مایکال سرها را قطع میکردند. مایکال گاري را میبرد و گمت تبر میزد. بهتان میگویم که زیباست. حداقل براي تماشا اینطور است. قبول دارم که بوي جنگ بد است. اما بزودي همه جا را آتش میزنیم و بو به دود چوب تبدیل میشد. حلقههاي طلا؟ من نیازي به پول بیشتر نداشتم.
«پسر!» بووید صدا زد و صدایش ضعیف و تو خالی بود.
رفتم و جلوي او ایستادم و به شمشیرم تکیه دادم. بازوان و پاهایم ناگهان خسته بودند. «بهتره که سریعتر حرفات رو بزنی مزرعهدار. برادر گمت با شمشیرش داره میاد. خرچ خرچ.»
به نظر چندان نگران نبود. به سختی میشد مردي چنان نزدیک به جشن کرمها را نگران کرد. با این وجود هنوز هم بیزار بودم که مرا دست کم میگیرد و پسر صدا میزند. «دختر داري مزرعهدار؟ شاید تو سرداب مخفی شدن؟ ریکه پیر پیداشون میکنه.»
بووید با نگاهی تیز و دردناك به بالا نگاه کرد. «چند سالته پسر؟»
دوباره همان عبارت پسر. دیگر حالا عصبانی بودم و گفتم: «به اندازه کافی بزرگ هستم که مثل یه کیف پول کلفت پارهات کنم.» دوست ندارم عصبانی شوم. عصبانیم میکند. فکر نکنم متوجه این مساله شده باشد. فکر نکنم حتی بداند که من او را نیم ساعت قبل پاره پاره کردم.
«پانزده تابستان و نه بیشتر. بیشتر نیست ...» کلماتش آهسته از لبان آبی و صورتی سفید شنیده شد.
دو سال کمتر، این مساله را به او میگفتم اما دیگر قادر نبود بشنود. ارابه به پشتم نزدیک شد و گمت با تبر خون آلودش جلو آمد.
به او گفتم: «سرش رو قطع کن. شکم چاقش رو براي کلاغها بزار.»
پانزده سال؟ به سختی ممکن است پانزده ساله باشم و دهکده ها رو آتش می زنم.
وقتی پانزده ساله شوم به پادشاهی میرسم!

⬆⬆⬆⬆⬆
@fantasylibrary
⬇⬇⬇⬇⬇

💥ترجمه پدرام در سایت #دریمرایز dreamrise.ir

پ.ن: فقط همین فصل وجود دارد و مابقی ترجمه نشده است.
خب دوستان چون افراد زیادی مجموعه زامبی رو درخواست کرده بودند و ترجمه اش کامل شده.... تا دقایقی دیگه کل مجموعه رو به ترتیب در کانال قرار میدیم.
🍄🍄🍄🍄🍄🍄🍄🍄🍄🍄🍄🍄🍄🍄🍄🍄🍄🍄🍄
مجموعه زام_بی
نویسنده :دارن شان
مجموعه دوازده جلدی

زام-بی نام سری جدید دوازده جلدی دارن شان و با محوریت آخر الزمان ایجاد شده توسط حمله ی زامبی ها می باشد. داستان از دید اول شخص دنبال می شود و شخصیت اصلی یکی از بازمانده های این حمله است که بی اسمیت نام دارد. بخش قابل توجهی از جلد اول سری، راجع به پدر مستبد و نژادپرست بی و تاثیر منفی او روی فرزندش می باشد و بخشی دیگر، حمله ی زامبی ها به دهکده ی پالازکنری در ایرلند و واکنش شخصیت اصلی و دوستانش را راجع به اخبار و شایعات مربوط به این حمله بررسی می کند. همه خواه ناخواه تحت تاثیر اخبار قرار گرفته اند، ولی سعی می کنند آن را به شوخی بگیرند و به چشم دروغ رسانه و افراد سودجو به آن نگاه کنند. اما خیلی طول نمی کشد که همه متوجه می شوند شوخی و دروغی در کار نیست، اما تاوان این سهل انگاری، بسیار سنگین است.
@Startrouble
🍄🍄🍄🍄🍄🍄🍄🍄🍄🍄🍄🍄🍄🍄🍄🍄🍄🍄🍄
@Fantasylibrary
🍄🍄🍄🍄🍄🍄🍄🍄🍄
لینک کانال
https://telegram.me/fantasylibrary
#دارن_شارن #زام_بی #زامبی
مجموعه ی #زامبی اثر #دارن_شان که دارای دوازده جلد اصلی میباشد.
💜 @Fantasylibrary😍
#زام_بی جلد اول مجموعه #زامبی اثر #دارن_شان
💀 @Fantasylibrary ☠
#زیرزمین جلد دوم مجموعه #زامبی اثر #دارن_شان
💀 @Fantasylibrary ☠