ساخت فیلم ازجایی شروع شدکه جان لنون و یوکو اونو شیفته فیلم قبلی خودوروفسکی،«ال توپو»، شدند.
لنون آنقدر تحت تأثیر فیلم قرار گرفت که آلن کلاین،مدیر تجاری وقت بیتلز رابه خودوروفسکی معرفی کرد.کلاین حقوق پخش«ال توپو»رادرآمریکا به دست آوردوبعد تهیهکنندگی وتأمین مالی فیلم را برعهده گرفت.لنون و اونو نیزدرتأمین سرمایهی فیلم مشارکت کردند.
این همکاری عجیبترمیشود وقتی به خود فیلم نگاه میکنیم.
فیلمی دربارهی رهایی ازمالکیت،شهرت،قدرت،مصرفگرایی وبتسازی؛ که بخشی ازامکان ساختهشدنش ازدل همان صنعت موسیقی وسرمایهای آمدکه خودوروفسکی درفیلم به چالش میکشد.
فضای فکری فیلم بابخشهایی ازفرهنگ ضداقتدارگرای دههی شصت وجهان فکری لنون همجهت بود: شکستن ساختارهای تثبیتشده، عبورازهویتهای تحمیلی وجستوجوی بیداری شخصی بهجای پذیرش کورکورانهی قدرت وسنت.
و این زیباترین تناقض پشت فیلم باشد:
پولِ جهان پاپ وارد جهان جودوروفسکی شد و تبدیل شد به فیلمی که علیه بتهای همین جهان شورید.
لنون آنقدر تحت تأثیر فیلم قرار گرفت که آلن کلاین،مدیر تجاری وقت بیتلز رابه خودوروفسکی معرفی کرد.کلاین حقوق پخش«ال توپو»رادرآمریکا به دست آوردوبعد تهیهکنندگی وتأمین مالی فیلم را برعهده گرفت.لنون و اونو نیزدرتأمین سرمایهی فیلم مشارکت کردند.
این همکاری عجیبترمیشود وقتی به خود فیلم نگاه میکنیم.
فیلمی دربارهی رهایی ازمالکیت،شهرت،قدرت،مصرفگرایی وبتسازی؛ که بخشی ازامکان ساختهشدنش ازدل همان صنعت موسیقی وسرمایهای آمدکه خودوروفسکی درفیلم به چالش میکشد.
فضای فکری فیلم بابخشهایی ازفرهنگ ضداقتدارگرای دههی شصت وجهان فکری لنون همجهت بود: شکستن ساختارهای تثبیتشده، عبورازهویتهای تحمیلی وجستوجوی بیداری شخصی بهجای پذیرش کورکورانهی قدرت وسنت.
و این زیباترین تناقض پشت فیلم باشد:
پولِ جهان پاپ وارد جهان جودوروفسکی شد و تبدیل شد به فیلمی که علیه بتهای همین جهان شورید.
انگارفیلم حتی پیش ازساختهشدن هم داشت همان کاری رامیکرد که درپایان ازما میخواهد:
ازامکانات جهان استفاده کن؛
امااجازه نده جهان تورامالک خودش کند.
اولین بار که شخصیت اصلی را میبینیم، چیزی جز یک بدنِ آشفته و بیهویت نیست؛ مردی که در میان زندگی سرگردان است.
خودوروفسکی خیلی زود او را با تصویر مسیح پیوند میدهد.
او شبیه مسیح است؛ در ظاهر، در بدن، در ژستها و حتی در بعضی موقعیتهایی که برایش ساخته میشود. اما این شباهت بیشتر از آنکه او را به یک منجی تبدیل کند، او را به تصویری از کهنالگوی قربانی تبدیل میکند.
و نکتهی مهم همین است:
و این طور داستانهایی را از سر میگذراند
خودوروفسکی خیلی زود او را با تصویر مسیح پیوند میدهد.
او شبیه مسیح است؛ در ظاهر، در بدن، در ژستها و حتی در بعضی موقعیتهایی که برایش ساخته میشود. اما این شباهت بیشتر از آنکه او را به یک منجی تبدیل کند، او را به تصویری از کهنالگوی قربانی تبدیل میکند.
و نکتهی مهم همین است:
او میتواند بهراحتی تبدیل شود به هر چیزی که جهان از او میخواهد؛ حتی یک مسیح.
و این طور داستانهایی را از سر میگذراند
شهر در فیلم «کوه مقدس» فقط محل عبور مرد نیست؛ تصویری فشرده از جهانیست که انسان در آن زندگی میکند.
خشونت، فقر، مذهب، تجارت، قدرت و نمایش در کنار هم قرار گرفتهاند؛ حتی رنج و مرگ هم تبدیل به چیزی برای تماشا شدهاند.
مرد در میان این جهان، مدام با تصویرهایی از انسانی روبهرو میشود که تحقیر، مصرف یا قربانی شده است.
اینجا خودوروفسکی هنوز راه نجاتی نشان نمیدهد؛ اول باید جهانی را ببینیم که قرار است انسان از آن بیدار شود.
نکته این است که این شهر فقط یک جامعهی خیالی نیست؛ اغراقشده است، اما آنقدر آشناست که بهراحتی میتوانیم شهر خودمان را در آن ببینیم.
خشونت، فقر، مذهب، تجارت، قدرت و نمایش در کنار هم قرار گرفتهاند؛ حتی رنج و مرگ هم تبدیل به چیزی برای تماشا شدهاند.
مرد در میان این جهان، مدام با تصویرهایی از انسانی روبهرو میشود که تحقیر، مصرف یا قربانی شده است.
اینجا خودوروفسکی هنوز راه نجاتی نشان نمیدهد؛ اول باید جهانی را ببینیم که قرار است انسان از آن بیدار شود.
نکته این است که این شهر فقط یک جامعهی خیالی نیست؛ اغراقشده است، اما آنقدر آشناست که بهراحتی میتوانیم شهر خودمان را در آن ببینیم.
حرکت مرد در شهر تا رسیدن به کیمیاگر، رستاخیزی مسیح گونه از میان فساد دنیای مدرن ویران شده توسط جنگ دیکتاتوری گردشگری سازمان یافته و پول پرستی بی پایان است.
در شهر، فتح سرزمین آزتکها به دست اسپانیاییها را در قالب یک نمایش میبینیم.
کسی که این نمایش را میگرداند، علامت نازیها را به روی کلاهش دارد؛ انگار خودوروفسکی عمداً فاصلهی چند قرن را کنار میزند.
آنچه این دو دوره را به هم نزدیک میکند، تاریخشان نیست؛ منطق ایدئولوژی برای مشروعیت بخشیدن به خشونت است.
اما مهمتر اینکه همهچیز به شکل نمایش اجرا میشود.
خودوروفسکی فقط خشونت تاریخی را نشان نمیدهد؛ به ما یادآوری میکند که رنج انسانها هم میتواند به تصویر و سرگرمی تبدیل شود.
و این یکی از کلیدهای خوانش فیلم است:
کسی که این نمایش را میگرداند، علامت نازیها را به روی کلاهش دارد؛ انگار خودوروفسکی عمداً فاصلهی چند قرن را کنار میزند.
آنچه این دو دوره را به هم نزدیک میکند، تاریخشان نیست؛ منطق ایدئولوژی برای مشروعیت بخشیدن به خشونت است.
اما مهمتر اینکه همهچیز به شکل نمایش اجرا میشود.
خودوروفسکی فقط خشونت تاریخی را نشان نمیدهد؛ به ما یادآوری میکند که رنج انسانها هم میتواند به تصویر و سرگرمی تبدیل شود.
و این یکی از کلیدهای خوانش فیلم است:
هرجا خشونت، مذهب یا رنج را به شکل نمایش دیدیم، بپرسیم چه کسی این تصویر را ساخته، چه کسی تماشایش میکند و چه چیزی پشت آن پنهان مانده است.
یکی از اتفاقات مهم در شهر، جاییست که بدن مرد تبدیل به قالب مجسمهی مسیح میشود.
این یکی از ایدههای اصلی فیلم است: چطور انسان میتواند از خودش جدا و به یک تصویر تبدیل شود.
مرد اینجا یک انسان با هویت مستقل نیست؛ بدنش مادهی خامی است که برای ساختن یک تصویر مقدس استفاده شده است.
خودوروفسکی در همین تصویر، بدن، مذهب و کالا را کنار هم میگذارد. مسیح، که نماد رنج، رستگاری و امر مقدس است، حالا به چیزی تبدیل شده که میتوان آن را تولید، تکثیر و به فروش گذاشت.
در صحنهی روسپیها هم همین ایده به شکل دیگری تکرار میشود. بدن زن، که باید بخشی از هویت و زندگی او باشد، در ساختار شهر به کالا تبدیل شده است؛ چیزی که دیگران دربارهی ارزش و کاربردش تصمیم میگیرند.
در واقع مرد و روسپیها، همه به شکلی قربانی یک سازوکارند: انسان پیش از آنکه خودش را بشناسد، تبدیل به تصویری میشود که دیگران از او ساختهاند.
و این میتواند یکی دیگر از کلیدهای خوانش «کوه مقدس» باشد:
این یکی از ایدههای اصلی فیلم است: چطور انسان میتواند از خودش جدا و به یک تصویر تبدیل شود.
مرد اینجا یک انسان با هویت مستقل نیست؛ بدنش مادهی خامی است که برای ساختن یک تصویر مقدس استفاده شده است.
خودوروفسکی در همین تصویر، بدن، مذهب و کالا را کنار هم میگذارد. مسیح، که نماد رنج، رستگاری و امر مقدس است، حالا به چیزی تبدیل شده که میتوان آن را تولید، تکثیر و به فروش گذاشت.
در صحنهی روسپیها هم همین ایده به شکل دیگری تکرار میشود. بدن زن، که باید بخشی از هویت و زندگی او باشد، در ساختار شهر به کالا تبدیل شده است؛ چیزی که دیگران دربارهی ارزش و کاربردش تصمیم میگیرند.
در واقع مرد و روسپیها، همه به شکلی قربانی یک سازوکارند: انسان پیش از آنکه خودش را بشناسد، تبدیل به تصویری میشود که دیگران از او ساختهاند.
و این میتواند یکی دیگر از کلیدهای خوانش «کوه مقدس» باشد:
هرجا در فیلم با چیزی مقدس، زیبا یا معنوی روبهرو شدیم، باید بپرسیم: آیا هنوز با حقیقت طرفیم، یا فقط با تصویری که از حقیقت ساختهایم؟