فم فریم
88 subscribers
319 photos
5 videos
2 files
ابزار برای خوانش شخصی از فیلم
Download Telegram
برای درک بهتر «کوه مقدس»، اول باید بدانیم خود خودوروفسکی از این فیلم چه می‌خواست.
او می‌خواست فیلمی بسازد که فقط روایتگر یک داستان نباشد، بلکه خودش شبیه یک تجربه‌ی معنوی عمل کند. خودوروفسکی بعدها درباره‌ی «کوه مقدس» گفت که این فیلم برای او نوعی تجربه‌ی گورجیفی و صوفیانه، و در اصل یک جست‌وجو بود.
او حتی جاه‌طلبی‌اش را بسیار فراتر از ساختن یک فیلم معمولی می‌دانست:
می‌خواست اثری بسازد شبیه یک کتاب مقدس.

برای همین است که در «کوه مقدس» با فیلمی مواجهیم که صرفاً قصه‌گو نیست. خودوروفسکی می‌خواست مخاطب را وارد یک آیین کند؛ او را از میان نمادها، مذهب، کیمیاگری، تاروت، بدن، مرگ و تولد دوباره عبور دهد و در این مسیر، چیزهایی را که بدیهی می‌پندارد زیر سؤال ببرد.
خودوروفسکی پیش از فیلم‌برداری، خود تحت آموزش یک استاد ذن قرار گرفت و گروه بازیگران را نیز مدتی به شکل جمعی و با تمرین‌های معنوی آماده کرد.
شاید به همین دلیل «کوه مقدس» بیشتر از آنکه شبیه یک فیلم باشد، شبیه مراسمی طولانی برای بیدار کردن تماشاگر است.
گورجیف و راه چهارم — انسانِ خواب‌رفته و بیداری از زندگی مکانیکی

برای درک بخشی از جهان «کوه مقدس»، باید با یکی از تأثیرهای مهم جودوروفسکی آشنا شویم: گئورگ گورجیف، آموزگار معنوی ارمنی-یونانی، و آموزه‌ی «راه چهارم».
از نگاه گورجیف، انسان اغلب در حالتی شبیه خواب زندگی می‌کند؛ تصور می‌کند آگاه و صاحب اراده است، اما بسیاری از رفتارها و انتخاب‌هایش از عادت، میل، ترس و واکنش‌های ناخودآگاه می‌آیند. راه بیداری، از مشاهده‌ی خود و رها شدن از این زندگیِ مکانیکی می‌گذرد.
این ایده در «کوه مقدس» به شکل‌های مختلف تکرار می‌شود
یکی از مهم‌ترین سرچشمه‌های ادبی «کوه مقدس»، رمان «کوه آنالوگ» اثر رنه دومال است؛ داستان گروهی که برای یافتن کوهی اسرارآمیز راهی سفری می‌شوند؛ کوهی که قرار است زمین و آسمان را به هم پیوند دهد.
شباهت فقط در «سفر به کوه» نیست. گروهی از جست‌وجوگران، یک مرشد، جست‌وجوی حقیقتی فراتر از جهان روزمره و کوهی که بیشتر از یک مکان، نمادِ تحول است، در هر دو اثر دیده می‌شود.
اهمیت دومال از این جهت بیشتر می‌شود که او با گورجیف و آموزه‌های «راه چهارم» ارتباط داشت و از آن تأثیر پذیرفته بود.
جودوروفسکی بعدها از ایده‌ی دومال استفاده کرد، اما «کوه مقدس» را به جهان خودش تبدیل کرد. باید یک نکته را روشن کرد که «کوه مقدس» اقتباس مستقیم از کتاب دومال نیست و اگر بخواهیم تمام معنای فیلم را به «کوه آنالوگ» نسبت دهیم، حق مطلب را درباره‌ی جهان مستقل جودوروفسکی ادا نکرده‌ایم.
دومال یک سرچشمه است، نه کل رودخانه.
یکی از چیزهایی که «کوه مقدس» را از بسیاری از فیلم‌های نمادین جدا می‌کند، این است که فیلمنامه هیچ‌وقت نمی‌ایستد تا چیزی را برای تماشاگر توضیح بدهد.
خودوروفسکی به جای اینکه بگوید این تصویر چه معنایی دارد، آن را جلوی چشمت می‌گذارد و می‌گذرد.
چرا این اتفاق افتاد؟ این آدم کیست؟ این آیین چه معنایی دارد؟ این تصویر به چه چیزی اشاره می‌کند؟
فیلم اغلب جوابی برایشان ندارد.

در عوض، تصاویر، دیالوگ‌ها و اتفاقات را کنار هم می‌چیند و از تماشاگر می‌خواهد خودش میانشان ارتباط برقرار کند. به همین دلیل ممکن است یک صحنه برای یک نفر درباره‌ی مذهب باشد و برای دیگری درباره‌ی روان انسان، مرگ، میل یا حتی هیچ‌کدام.

جودوروفسکی فیلمنامه را طوری نوشته که معنا را کامل تحویل تماشاگر ندهد؛ بخشی از آن را به خود تماشاگر بسپارد.

برای همین است که دو نفر می‌توانند یک «کوه مقدس» را ببینند و دو فیلم کاملاً متفاوت تجربه کنند.
اینجا دیگر تماشاگر فقط داستان را دنبال نمی‌کند؛ در ساختن معنای فیلم شریک می‌شود.
جنبش پَنیک، هنرِ آشوب و بیداری

برای درک اینکه چرا «کوه مقدس» این‌قدر بی‌رحمانه، عجیب و ضدقواعد است، باید به جنبش پَنیک (Panic Movement) برگردیم؛ جنبشی که در دهه‌ی ۱۹۶۰ خودوروفسکی همراه با فرناندو آرابال و رولان توپور شکل داد.
پَنیک در واکنش به هنر و تئاتر سنتی شکل گرفت و تلاش می‌کرد مرز میان هنر، زندگی، آیین، خشونت، طنز، بدن و خیال را از بین ببرد. در آثار پَنیک، شوک و آشوب فقط برای عجیب بودن نیستند؛ قرار است مخاطب را از عادت‌های ذهنی‌اش بیرون بکشند.
این نگاه را تقریباً در تمام «کوه مقدس» می‌توان دید: تصویرهای افراطی، آیین‌های ساختگی، طنز سیاه، بدن‌های ناقص، خشونت، نمادهای مذهبی و معنوی که مدام کنار چیزهای مبتذل قرار می‌گیرند.
خودوروفسکی نمی‌خواهد معنویت را فقط توضیح بدهد؛ می‌خواهد آن را به تجربه‌ای تبدیل کند که ذهن را تکان دهد.
جنبش پَنیک به او یاد داده بود که برای شکستن یک توهم، گاهی باید توهمی بزرگ‌تر ساخت و بعد ناگهان آن را فرو ریخت.

کاری که «کوه مقدس» در پایان با تمام جهان خودش می‌کند.
در «کوه مقدس» فقط داستان و نمادها معنا نمی‌سازند؛ خودِ تصویر زبان فیلم است.
خودوروفسکی بدن‌ها، اشیا، لباس‌ها، معماری و جای شخصیت‌ها در قاب را مثل اجزای یک آیین طراحی می‌کند. تقارن، مرکز و حاشیه، بالا و پایین و تضاد نور و تاریکی، مدام معنا می‌سازند.
رنگ‌ها هم فقط برای زیبایی نیستند؛ جهان‌ها و شخصیت‌ها را از هم جدا می‌کنند و با پیش رفتن گروه، این مرزها تغییر می‌کنند.
اما نکته‌ی مهم این است که
تصویر همیشه قرار نیست تفسیر شود.

ممکن است یک قاب هم‌زمان یادآور تاروت، نقاشی مذهبی، کیمیاگری یا آیین‌های شرقی باشد، بدون اینکه فقط یک معنای قطعی داشته باشد.
شاید یکی از اشتباه‌های ما در مواجهه با فیلم این باشد که بخواهیم همه‌چیز را رمزگشایی کنیم.
خودوروفسکی گاهی به‌جای اینکه بگوید «این تصویر یعنی چه»، کاری می‌کند که تصویر احساس در تو ایجاد کند.
«کوه مقدس» فقط درباره‌ی دیدن حقیقت نیست؛
درباره‌ی چگونه دیدن هم هست.
در «کوه مقدس»، موسیقی فقط پس‌زمینه‌ی تصویر نیست؛ بخشی از ساختن جهان فیلم است.
موسیقی‌های آیینی و شرقی تا صداهای الکترونیک و قطعات پرتنش، مدام حال‌وهوای صحنه را تغییر می‌دهد.

گاهی موسیقی مثل یک آیین عمل می‌کند و گاهی آن‌قدر اغراق‌آمیز می‌شود که مرز میان معنویت و نمایش را به هم می‌زند.

اما شاید مهم‌تر از موسیقی، صداهای خودِ جهان فیلم باشند: صدای جمعیت، حیوانات، خیابان، ضربه‌ها، فریادها و سکوت.
خودوروفسکی بارها اجازه می‌دهد صدا به‌تنهایی معنا بسازد؛ بدون اینکه تصویر مجبور باشد آن را توضیح دهد.
به همین دلیل موسیقی و صدا در فیلم فقط چیزی نیستند که می‌شنویم؛ آن‌ها ما را از یک وضعیت ذهنی به وضعیت دیگری می‌برند.
«کوه مقدس» از نظر تدوین هم مثل یک سفر مرحله‌به‌مرحله ساخته شده است.
در ابتدا، با وجود تمام تصاویر عجیب، هنوز نوعی روایت خطی داریم؛ آدم‌ها وارد موقعیت‌های مختلف می‌شوند، آزمون‌ها را پشت سر می‌گذارند و به مرحله‌ی بعد می‌روند.
اما هرچه جلوتر می‌رویم، این نظم کم‌کم فرو می‌ریزد. مخصوصاً در مسیر کوه، مرز میان واقعیت، رؤیا و ناخودآگاه کمرنگ می‌شود. تدوین دیگر فقط داستان را جلو نمی‌برد؛ ما را وارد ذهن شخصیت‌ها می‌کند.
ریتم هم همین مسیر را دنبال می‌کند: گاهی پرتنش و سریع، گاهی آیینی و تکرارشونده، و گاهی چنان آرام که مجبور می‌شویم فقط به تصویر نگاه کنیم.
انگار فیلم ابتدا ما را با خودش می‌کِشد، بعد سرعتش را تغییر می‌دهد تا کم‌کم تماشاگر هم از نیاز به دنبال کردن یک داستان مشخص رها شود.
و شاید این همان کاری باشد که خود سفر فیلم با شخصیت‌ها می‌کند:
هرچه جلوتر می‌رویم، فیلم کمتر درباره‌ی «رسیدن» است و بیشتر درباره‌ی «دیدن» می‌شود.
ساخت فیلم ازجایی شروع شدکه جان لنون و یوکو اونو شیفته‌ فیلم قبلی خودوروفسکی،«ال توپو»، شدند.
لنون آن‌قدر تحت تأثیر فیلم قرار گرفت که آلن کلاین،مدیر تجاری وقت بیتلز رابه خودوروفسکی معرفی کرد.کلاین حقوق پخش«ال توپو»رادرآمریکا به دست آوردوبعد تهیه‌کنندگی وتأمین مالی فیلم را برعهده گرفت.لنون و اونو نیزدرتأمین سرمایه‌ی فیلم مشارکت کردند.
این همکاری عجیب‌ترمی‌شود وقتی به خود فیلم نگاه می‌کنیم.
فیلمی درباره‌ی رهایی ازمالکیت،شهرت،قدرت،مصرف‌گرایی وبت‌سازی؛ که بخشی ازامکان ساخته‌شدنش ازدل همان صنعت موسیقی وسرمایه‌ای آمدکه خودوروفسکی درفیلم به چالش می‌کشد.
 فضای فکری فیلم بابخش‌هایی ازفرهنگ ضداقتدارگرای دهه‌ی شصت وجهان فکری لنون هم‌جهت بود: شکستن ساختارهای تثبیت‌شده، عبورازهویت‌های تحمیلی وجست‌وجوی بیداری شخصی به‌جای پذیرش کورکورانه‌ی قدرت وسنت.
و این زیباترین تناقض پشت فیلم باشد:
پولِ جهان پاپ وارد جهان جودوروفسکی شد و تبدیل شد به فیلمی که علیه بت‌های همین جهان شورید.
انگارفیلم حتی پیش ازساخته‌شدن هم داشت همان کاری رامی‌کرد که درپایان ازما می‌خواهد:
ازامکانات جهان استفاده کن؛
امااجازه نده جهان تورامالک خودش کند.
برای درک بهتر فیلم، قدم‌به‌قدم همراه آن پیش می‌رویم؛ از دل هر صحنه عبور می‌کنیم و کلید درک لایه‌های پنهان داستان را پیدا می‌کنیم.
اولین بار که شخصیت اصلی را می‌بینیم، چیزی جز یک بدنِ آشفته و بی‌هویت نیست؛ مردی که در میان زندگی سرگردان است.

خودوروفسکی خیلی زود او را با تصویر مسیح پیوند می‌دهد.

او شبیه مسیح است؛ در ظاهر، در بدن، در ژست‌ها و حتی در بعضی موقعیت‌هایی که برایش ساخته می‌شود. اما این شباهت بیشتر از آنکه او را به یک منجی تبدیل کند، او را به تصویری از کهن‌الگوی قربانی تبدیل می‌کند.

و نکته‌ی مهم همین است:
او می‌تواند به‌راحتی تبدیل شود به هر چیزی که جهان از او می‌خواهد؛ حتی یک مسیح.

و این طور داستان‌هایی را از سر میگذراند
شهر در فیلم «کوه مقدس» فقط محل عبور مرد نیست؛ تصویری فشرده از جهانی‌ست که انسان در آن زندگی می‌کند.

خشونت، فقر، مذهب، تجارت، قدرت و نمایش در کنار هم قرار گرفته‌اند؛ حتی رنج و مرگ هم تبدیل به چیزی برای تماشا شده‌اند.

مرد در میان این جهان، مدام با تصویرهایی از انسانی روبه‌رو می‌شود که تحقیر، مصرف یا قربانی شده است.

اینجا خودوروفسکی هنوز راه نجاتی نشان نمی‌دهد؛ اول باید جهانی را ببینیم که قرار است انسان از آن بیدار شود.

نکته این است که این شهر فقط یک جامعه‌ی خیالی نیست؛ اغراق‌شده است، اما آن‌قدر آشناست که به‌راحتی می‌توانیم شهر خودمان را در آن ببینیم.
حرکت مرد در شهر تا رسیدن به کیمیاگر، رستاخیزی مسیح گونه از میان فساد دنیای مدرن ویران شده توسط جنگ دیکتاتوری گردشگری سازمان یافته و پول پرستی بی پایان است.
در شهر، فتح سرزمین آزتک‌ها به دست اسپانیایی‌ها را در قالب یک نمایش می‌بینیم.

کسی که این نمایش را می‌گرداند، علامت نازی‌ها را به روی کلاهش دارد؛ انگار خودوروفسکی عمداً فاصله‌ی چند قرن را کنار می‌زند.

آنچه این دو دوره را به هم نزدیک می‌کند، تاریخشان نیست؛ منطق ایدئولوژی برای مشروعیت بخشیدن به خشونت است.

اما مهم‌تر اینکه همه‌چیز به شکل نمایش اجرا می‌شود.

خودوروفسکی فقط خشونت تاریخی را نشان نمی‌دهد؛ به ما یادآوری می‌کند که رنج انسان‌ها هم می‌تواند به تصویر و سرگرمی تبدیل شود.
و این یکی از کلیدهای خوانش فیلم است:
هرجا خشونت، مذهب یا رنج را به شکل نمایش دیدیم، بپرسیم چه کسی این تصویر را ساخته، چه کسی تماشایش می‌کند و چه چیزی پشت آن پنهان مانده است.