فم فریم
88 subscribers
319 photos
5 videos
2 files
ابزار برای خوانش شخصی از فیلم
Download Telegram
اتومبیل در «زندگی شیرین» فقط یک وسیله‌ی رفت‌وآمد نیست؛ یکی از مهم‌ترین نمادهای فیلم است.

تقریبن تمام فیلم درحال حرکت می‌گذرد: آدم‌ها مدام سوار ماشین‌اند، از مهمانی‌ای به مهمانی دیگر می‌روند، شب را در خیابان‌های رم می‌گذرانند، بی‌آنکه واقعاً به جایی برسند.

ماشین‌ها در فیلم نمادِ مدرنیته، سرعت، لذت و طبقه‌ی مرفه‌اند؛ اما هم‌زمان شبیه قفس‌های متحرک هم هستند.

شخصیت‌ها داخلشان حرف می‌زنند، می‌خندند، دعوا می‌کنند، می‌بوسند، اما پشت شیشه‌ها از جهان جدا شده‌اند.

مارچلو تقریباً همیشه در حال «عبور» است؛ نه ماندن. و اتومبیل این وضعیت را کامل می‌کند: زندگی‌ای که مدام حرکت می‌کند، اما پیش نمی‌رود.

خیلی از صحنه‌های مهم فیلم در ماشین اتفاق می‌افتند؛ فلینی می‌خواهد نشان دهد شخصیت‌ها فقط وقتی در حرکت‌اند احساس زنده بودن می‌کنند؛ سکون برایشان ترسناک است، چون تنهایی را یادآوری می‌کند.

اتومبیل در فیلم، نمادِ فرار است؛ فرار از فکر کردن، از مواجهه با خود، و از لحظه‌ای که آدم ناچار شود بایستد و بپرسد: «واقعاً به کجا می‌روم؟»
بسیاری «زندگی شیرین» را حمله‌ای به طبقه‌ی مرفه، فساد، شهرت و زندگی شبانه‌ی رم دانستند؛ اما فلینی بیشتر از اینکه قاضی باشد، یک ناظر بود.

او مجذوب همین آدم‌های گمشده بود؛ آدم‌هایی که همزمان جذاب و غم‌انگیزند. آدم‌هایی که شاید همه‌چیز داشته باشند، اما چیزی درونشان آرام نمی‌گیرد.

فلینی نمی‌خواست فقط «زندگی بدِ آدم‌های ثروتمند» را نشان دهد. انگار سؤال اصلی‌اش چیز دیگری بود:

اگر همه‌چیز داشته باشی؛ زیبایی، شهرت، پول، رابطه، مهمانی و لذت... اما خودت را گم کرده باشی، چه چیزی باقی می‌ماند؟



«زندگی شیرین» بیش از آنکه درباره‌ی آدم‌های فاسد باشد، درباره‌ی آدم‌های گمشده است.

و شاید برای همین، با وجود تمام انتقادهایش از آن جهان، فیلم سرشار از عشق به همان آدم‌هاست. فلینی آن‌ها را تحقیر نمی‌کند؛ قضاوتشان نمی‌کند؛ حتی از آن‌ها متنفر نیست.

فقط برایشان غمگین است.

همین نگاه است که «زندگی شیرین» را از یک فیلم اجتماعی درباره‌ی رمِ دهه‌ی شصت، به فیلمی درباره‌ی خودِ انسان تبدیل می‌کند؛ انسانی که گاهی آن‌قدر در جست‌وجوی زندگیِ بهتر می‌دود، که در نهایت فراموش می‌کند اصلاً برای چه می‌دویده است.
شهر رُم در فیلم شبیه یک شهر واقعی نیست؛بیشتر شبیه خواب،کابوس یا برزخ است.آدم‌ها مدام از مهمانی‌ای به مهمانی دیگر می‌روند،اما انگار واقعاً «مقصدی ندارند».

آب در فیلم مدام تکرار می‌شود؛فواره،باران،ساحل،دریا…اما برخلاف چیزی که معمولاً نماد پاکی است،اینجا بیشتر شبیه مرزی میان نجات و سقوط عمل می‌کند.

مارچلو تقریباً در تمام فیلم «تماشاگر» است.او خبرنگار است و مدام زندگی دیگران را نگاه می‌کند،بدون اینکه واقعاً وارد زندگی خود شود.انگار حتی نسبت به خودش هم غریبه است.

یکی از تلخ‌ترین لایه‌های فیلم این است که همه دنبال «معجزه» هستند؛از معجزه‌ی مذهبی کودکان گرفته تا معجزه‌ی عشق،شهرت یا روشنفکری.اما فلینی آرام‌آرام نشان می‌دهد که از منجی و معجزه خبری نیست.


و نکته آخر این است که فلینی هیچ پاسخ قطعی‌ای نمی‌دهد.
فیلم بیشتر شبیه پرسه زدن در ذهن انسانی خسته است تا داستانی که بخواهد نتیجه‌گیری اخلاقی کند.