فم فریم
88 subscribers
319 photos
5 videos
2 files
ابزار برای خوانش شخصی از فیلم
Download Telegram
اگر جهان مرگ در فیلم «اورفه» را بازتابی از جهانی بدانیم که جنگ آن را به یک نظام سازمان‌یافته تبدیل کرده، هورتبیز چهره‌ی انسانیِ همین نظام است.

او بخشی از دستگاه مرگ است، اما کاملاً با آن یکی نشده؛ درون سیستمی که وظیفه‌اش مرگ است، هنوز توانایی عشق ورزیدن دارد.

و شاید این یکی از ظریف‌ترین ایده‌های کوکتو باشد: نظام‌های مبتنی بر خشونت می‌توانند انسان را در خود بگیرند، اما لزوماً نمی‌توانند تمام فردیت و میل او به زندگی را از بین ببرند.

هورتبیز از جهان مرگ به سمت زندگی کشیده می‌شود؛ و همین، او را به نقطه‌ی مقابل اورفه تبدیل می‌کند.

اگر بخواهیم فیلم را از زاویه‌ی تجربه‌ی کوکتو در دوران اشغال بخوانیم، می‌توان هورتبیز را نیز در همین چارچوب دید: انسانی که درون یک نظام گرفتار شده، از آن جدا نیست، اما تماماً هم به آن تعلق ندارد.

شاید تراژدی هورتبیز همین باشد؛ او در جهانی زندگی می‌کند که وظیفه‌اش مرگ است، اما خودش هنوز زندگی را می‌خواهد.
در رابطه‌ی اورفه و پرنسس، چیزی فراتر از یک کشش عاشقانه وجود دارد. اورفه در پرنسس فقط یک زن نمی‌بیند؛ او به جهانی جذب می‌شود که پرنسس نماینده‌ی آن است: جهان مرگ، راز و ناشناخته‌ها.

اورفه شاید عاشق خودِ مرگ نباشد؛ شیفته‌ی پیام‌هایی‌ست که از آن‌سوی مرز می‌رسند؛ صداهایی که برای او نشانه‌ی وجود جهانی ناشناخته و سرچشمه‌ی الهام‌اند.

اوریدیس نماینده‌ی زندگی روزمره، عشق زمینی و واقعیت قابل لمس است؛ اما پرنسس از جهانی می‌آید که اورفه آن را سرچشمه‌ی شعر و راز می‌داند.

پس وقتی مرگ به اورفه می‌گوید «دوستت دارم»، او شاید این جمله را فقط یک اعتراف عاشقانه نشنود؛ آن را نوعی تأیید هنری می‌شنود: حتی مرگ او را دیده و انتخاب کرده است.

اوریدیس به او گرما و زندگی می‌دهد؛ اما مرگ به او راز، معنا و احساسِ خاص‌بودن می‌دهد.

اورفه در مرگ، تصویر شاعری را می‌بیند که متفاوت، برگزیده و جاودانه است.

و از همین‌جا عشق او به مرگ، شکلی نارسیستی پیدا می‌کند: او در پرنسس فقط معشوقه‌اش را نمی‌بیند؛ تصویر بزرگ‌شده‌ای از خودش را می‌بیند، هنرمندی که حتی مرگ نیز او را انتخاب کرده است.
اگر پرنسس را، در یکی از خوانش‌ها، تصویری از فرانسه‌ی گرفتارِ دوران جنگ بدانیم، رابطه‌ی او با اورفه معنای دیگری پیدا می‌کند.

اورفه، هنرمند و روشنفکر، به جهانی جذب می‌شود که از دل مرگ و تاریکی با او سخن می‌گوید؛ جهانی که هم از آن هراس دارد و هم آن را سرچشمه‌ی الهام و معنا می‌بیند.

شاید این رابطه تصویری از وضعیت هنرمند پس از جنگ باشد: چگونه می‌توان از جهانی فاصله گرفت که با مرگ و ویرانی تعریف شده، وقتی همان جهان به بخشی از ذهن و تخیل انسان تبدیل شده است؟

اورفه برای یافتن شعر به تاریکی نزدیک می‌شود، اما هرچه بیشتر پیش می‌رود، مرز میان مواجهه با آن و شیفته‌شدن به آن محوتر می‌شود.

شاید پرسش کوکتو همین باشد:

مرز میان نگاه کردن به تاریکی و گرفتار شدن در آن کجاست؟
رابطه‌ی هورتبیز و اوریدیس در فیلم «اورفه»، عشقی میان دو انسان از دو جهان متفاوت است؛ رابطه‌ای که درست در نقطه‌ی مقابل عشق اورفه و پرنسس قرار می‌گیرد.

اورفه در پرنسس چیزی از تصویر ایده‌آل خودش را می‌بیند؛ شاعری خاص، برگزیده و جاودانه. اما هورتبیز در اوریدیس به سوی چیزی کشیده می‌شود که جهان خودش از آن تهی‌ست: زندگی.

این تفاوت، جهتِ دو عشق را مشخص می‌کند. اورفه به سوی مرگ می‌رود تا خودش را در آن پیدا کند؛ هورتبیز به سوی زندگی می‌آید تا از آن سهمی داشته باشد.

از این منظر، هورتبیز و اوریدیس را می‌توان آینه‌ی معکوس اورفه و پرنسس دانست؛ دو عشق در دو سوی مرز زندگی و مرگ، که یکی به تاریکی نزدیک می‌شود و دیگری به روشنایی.
اگر هورتبیز را بخشی از همان جهان مردگانی بدانیم که جنگ آن را به یک نظام تبدیل کرده، رابطه‌اش با اوریدیس معنای دیگری پیدا می‌کند.

او از دل این نظام می‌آید، اما به سوی زنی از جهان زندگان کشیده می‌شود؛ به سوی چیزی که جنگ از انسان‌ها گرفته یا به‌شدت تهدید کرده: زندگی عادی، عشق و امکان دوباره انسان‌بودن.

از این منظر، هورتبیز درست در نقطه‌ی مقابل اورفه قرار می‌گیرد.

اگر اورفه تصویر هنرمندی باشد که پس از جنگ همچنان به تاریکی خیره مانده، هورتبیز می‌تواند میلِ بازگشت از آن تاریکی را نمایندگی کند؛ میل به عبور از مرگ و رسیدن دوباره به زندگی.

و شاید یکی از ظریف‌ترین ایده‌های کوکتو همین باشد: حتی وقتی مرگ به یک نظام تبدیل می‌شود، میل به زندگی را نمی‌توان به‌سادگی از میان برد.
شاید مهم‌ترین چیزی که رابطه‌های فیلم «اورفه» در سایه‌ی جنگ نشان می‌دهند، مسئله‌ی بازگشت باشد.

اورفه می‌خواهد اوریدیس را از جهان مردگان برگرداند؛ همان‌طور که جامعه‌ای جنگ‌زده می‌خواهد به زندگی پیش از فاجعه بازگردد. اما در جهان کوکتو، هیچ‌چیز بعد از مرگ دقیقاً به جای اولش برنمی‌گردد.

اوریدیس می‌تواند زنده شود، اما رابطه‌ها دیگر همان رابطه‌های قبلی نیستند. اورفه تغییر کرده، جهان مردگان به زندگی راه پیدا کرده و مرزی که قرار بود میان این دو باشد، شکسته است.

به همین دلیل، «اورفه» فقط درباره‌ی نجات یک معشوق از مرگ نیست؛ درباره‌ی میل به بازگشت به جهانی‌ست که دیگر وجود ندارد.

کوکتو اسطوره‌ی اوریدیس را در جامعه‌ای روایت می‌کند که خودش تازه از دل یک فاجعه بیرون آمده؛ جامعه‌ای که می‌خواهد زندگی را پس بگیرد، اما دیگر نمی‌تواند وانمود کند چیزی تغییر نکرده است.

شاید اوریدیس بازگردد، اما گذشته هرگز بازنمی‌گردد.
آینه در فیلم «اورفه» فقط راهی برای ورود به جهان مردگان نیست؛ منطق جهان فیلم است.

تصویرِ آینه واقعی‌ست، اما خودِ شیء نیست؛ درست مثل جهان مردگان که نسخه‌ای دگرگون‌شده از جهان زندگان است. جهانی آشنا با قوانینی دیگر، که مرزهایش مدام جابه‌جا می‌شوند.

برای اورفه، آینه راهی به جهان الهام است؛ اما این دو جهان در آن سوی آینه متوقف نمی‌مانند. زندگان وارد قلمرو مردگان می‌شوند و مردگان به زندگی بازمی‌گردند.

در این معنا، آینه با تجربه‌ی فرانسه‌ی پس از جنگ هم پیوند می‌خورد: جهانی که هنوز آشناست، اما تصویرش برای همیشه تغییر کرده.

در «اورفه»، آینه فقط مرز میان دو جهان نیست؛ خودِ فیلم است، جایی که زندگی و مرگ، واقعیت و رؤیا و گذشته و حال، تصویر یکدیگر می‌شوند.
در فیلم «اورفه»، زمان بیشتر از آنکه پیش برود، تکرار می‌شود.

اوریدیس می‌میرد، اورفه به جهان مردگان می‌رود، او را بازمی‌گرداند و دوباره از دستش می‌دهد؛ انگار فیلم مدام به نقطه‌ای بازمی‌گردد که از ابتدا پایانش را می‌دانیم.

این تکرار فقط وفاداری به اسطوره نیست. کوکتو با برهم‌زدن زمان خطی، جهان فیلم را شبیه رؤیا می‌کند؛ جایی که گذشته تمام نمی‌شود و آنچه رخ داده، دوباره در اکنون ظاهر می‌شود.

اورفه هم در همین چرخه گرفتار است: هر بار که به مرگ نزدیک می‌شود، از زندگی فاصله می‌گیرد و دوباره به همان مرز بازمی‌گردد.

از این زاویه، فیلم با تجربه‌ی پس از جنگ هم پیوند پیدا می‌کند. برای جامعه‌ای که تازه از جنگ بیرون آمده، گذشته هنوز تمام نشده؛ در خاطره، غیاب مردگان و ویرانه‌ها به زمان حال بازمی‌گردد.

در «اورفه»، زمان جلو می‌رود، اما گذشته رهایش نمی‌کند.
در فیلم «اورفه»، شعر چیزی نیست که شاعر صرفاً بسازد؛ چیزی‌ست که باید دریافتش کند.

پیام‌هایی که برای دیگران بی‌معنا هستند، برای اورفه سرچشمه‌ی الهام‌اند. او از آینه عبور می‌کند تا به جهانی برسد که منطقش با جهان روزمره فرق دارد؛ جهانی که نمی‌توان آن را کاملاً فهمید یا کنترل کرد.

اینجاست که شاعر به واسطه تبدیل می‌شود: کسی که چیزی را از ناشناخته دریافت می‌کند و به زبان می‌آورد.

اما همین سرچشمه‌ی الهام، کم‌کم صدای مستقل او را هم می‌گیرد. هرچه اورفه بیشتر به آن جهان نزدیک می‌شود، از اوریدیس، زندگی انسانی و حتی اراده‌ی خودش فاصله می‌گیرد.

شاید تراژدی اورفه همین باشد: برای پیدا کردن صدای شاعرانه‌ی خودش، به جهانی نزدیک می‌شود که سرانجام صدای خودش را از او می‌گیرد.
رادیو در فیلم «اورفه» برای شاعر منبع الهام است. اورفه پیام‌هایی عجیب و رمزگذاری‌شده می‌شنود که برای دیگران بی‌معناست، اما برای او به شعر تبدیل می‌شوند؛ گویی شعر درست در جایی آغاز می‌شود که زبان عادی دیگر از توضیح بازمی‌ماند.

این پیام‌ها صرفاً یک ابداع سوررئال نیستند. کوکتو آن‌ها را با الهام از پخش‌های رمزگذاری‌شده‌ی رادیویی انگلستان در دوران اشغال فرانسه ساخت؛ پیام‌هایی که برای مقاومت فرانسه فرستاده می‌شدند.

به این ترتیب، رادیوی اورفه حافظه‌ی اشغال را وارد جهان فیلم می‌کند: وسیله‌ای که زمانی حامل رمز، خبر و ارتباط مخفی بود، حالا در جهان شاعر به سرچشمه‌ی شعر تبدیل شده است.

رمزِ مقاومت، در جهان اورفه به شعر تبدیل می‌شود.
جهان مردگان در فیلم «اورفه» شبیه جهنمی خیالی و باشکوه نیست؛ شبیه شهری‌ست که زندگی از آن بیرون رفته.

کوکتو برای ساختن این جهان، به جای فضایی انتزاعی، از خرابه‌های واقعی استفاده کرد. بخشی از این سکانس‌ها در خرابه‌های آکادمی نظامی سن‌سیر فیلم‌برداری شد؛ مکانی که در جنگ آسیب دیده بود و برای تماشاگر فرانسویِ سال ۱۹۵۰، نمی‌توانست از خاطره‌ی ویرانی‌های جنگ جدا باشد.

اینجا اسطوره‌ی باستانی در دل ویرانه‌های جهان معاصر قرار می‌گیرد؛ مرگ، نه در قلمرویی دور، بلکه در فضایی مادی و آشنا شکل می‌گیرد.

خرابه هم خودش وضعیتی میان بودن و نبودن است؛ نه دیگر ساختمان است و نه کاملاً نابود شده. درست مثل جهان مردگان فیلم که ساکنانش میان زندگی و مرگ معلق‌اند.

کوکتو مردگان را به جهانی دور از واقعیت نمی‌برد؛ جهان آشنا را طوری نشان می‌دهد که انگار زندگی از آن بیرون رفته است.

به همین دلیل، جهان مردگان «اورفه» بیشتر از آنکه یک دنیای فانتزی باشد، شبیه خاطره‌ی یک شهر پس از جنگ است.
در «اورفه»، کوکتو جهان مردگان را از قلمرویی اسطوره‌ای به یک دستگاه اداری مدرن تبدیل می‌کند؛ جهانی با قانون، سلسله‌مراتب، منشی، بازپرس، قاضی و کاغذبازی.

موتورسواران مرگ هم بیشتر شبیه مأموران یک تشکیلات مخفی‌اند تا موجوداتی اسطوره‌ای. حتی پیام‌های جهان مردگان رمزگذاری می‌شوند و مرگ، مانند یک سازمان، با دستور و مقررات پیش می‌رود.

این انتخاب، اسطوره‌ی اورفئوس را وارد جهان قرن بیستم می‌کند؛ جهانی که حتی مرگ هم در آن بوروکراسی خودش را دارد.

طنز تلخ کوکتو همین‌جاست: انسان حتی در جهان مردگان هم دست از ساختن قانون، سلسله‌مراتب و اداره برنمی‌دارد.
در جهان نظام‌مندِ مردگانِ فیلم «اورفه»، خودِ مرگ هم باید پاسخ‌گو باشد.

وجود دادگاه در جهان مردگان این ایده را پیش می‌کشد که حتی مرگ هم بالاتر از قانون نیست. پرنسس و مأمورانش، با وجود جایگاهی که دارند، در برابر نظمی قرار می‌گیرند که می‌تواند درباره‌ی اعمالشان داوری کند.

این ایده در فرانسه‌ی پس از جنگ معنای تاریخی خاصی پیدا می‌کرد؛ جامعه‌ای که هنوز با دادگاه‌های نورنبرگ، محاکمه‌ی همکاران اشغالگران و مسئله‌ی مسئولیت فردی در برابر جنایت‌های جنگی درگیر بود.

نمی‌توان دادگاه «اورفه» را بازسازی مستقیم نورنبرگ یا دادگاه‌های تصفیه دانست، اما قرار دادن مرگ در جایگاه متهم، در چنین زمانه‌ای، ناگزیر بار تاریخی پیدا می‌کند.

کوکتو بار دیگر سلسله‌مراتب را برهم می‌زند: زندگان وارد قلمرو مردگان می‌شوند، مردگان عاشق زندگان می‌شوند و سرانجام خودِ مرگ باید درباره‌ی اعمالش پاسخ بدهد.

شاید پرسش پنهان فیلم همین باشد:

اگر مرگ هم بخشی از یک نظام است، چه کسی مسئول اعمال آن نظام است؟
در پایان داستان اسطوره‌ای اورفئوس، او فقط یک لحظه به پشت سرش نگاه می‌کند؛ و همان یک نگاه، اوریدیس را برای همیشه از او می‌گیرد.

کوکتو اما این نگاه را به یک تردید ساده تقلیل نمی‌دهد. اورفه‌ی او تمام فیلم شیفته‌ی جهانی بوده که نباید به آن تعلق داشته باشد؛ جهانی از مرگ، راز و الهام.

حالا که اوریدیس را از آن جهان بازگردانده، باید از همان چیزی چشم بپوشد که همیشه در جست‌وجویش بوده، پس اورفه هم نگاه می‌کند.

شاید این نگاه فقط از سر ترس یا تردید نباشد؛ شاید اورفه نمی‌خواهد از آن جهان دست بکشد. شاید بخشی از وجودش هنوز به همان تاریکی تعلق دارد.

اوریدیس دوباره از دست می‌رود، اما تراژدی فقط در از دست رفتن او نیست؛ در انتخابی‌ست که اورفه، آگاهانه یا ناخودآگاه، با آن نگاه انجام می‌دهد.
شاید اورفه در لحظه‌ی نگاه کردن، مرگ را دوباره انتخاب می‌کند.
هنرمند یا خودشیفته؟

فیلم این پرسش را نه درباره‌ی یک هنرمند خیالی، بلکه از خلال انتخاب‌های خودِ اورفه مطرح می‌کند.

برای او شعر فقط شیوه‌ای برای بیان نیست؛ بخشی از هویت اوست. همین باعث می‌شود الهام و حفظ تصویرش از خودش به‌عنوان یک هنرمند، گاهی از زندگی واقعی مهم‌تر شود.

مسئله از جایی جدی می‌شود که میل به استثنایی‌بودن، انتخاب‌های او را شکل می‌دهد. اورفه نمی‌تواند میان آنچه هنر از او می‌خواهد و آنچه زندگی از او می‌خواهد، تعادل برقرار کند.
اینجاست که خودشیفتگی از یک ویژگی شخصیتی فراتر می‌رود و به مسئله‌ی مسئولیت تبدیل می‌شود.

تراژدی اورفه شاید فقط این نباشد که میان زندگی و هنر یکی را از دست می‌دهد؛ بلکه این باشد که برای حفظ تصویرش از خودش به‌عنوان هنرمند، دیگران مجبور می‌شوند بهای انتخاب‌های او را بپردازند.

اما هنرمند تا کجا حق دارد زندگی را فدای هنر کند؟
کوکتو چگونه اسطوره‌ی اورفئوس را تغییر می‌دهد؟

کوکتو اسطوره‌ی اورفئوس را از یک داستان عاشقانه، به روایتی مدرن درباره‌ی هنرمند تبدیل می‌کند.

در روایت کلاسیک، مسئله روشن است: اورفئوس می‌خواهد اوریدیس را از جهان مردگان بازگرداند. اما کوکتو این داستان را وارد پاریس قرن بیستم می‌کند و معنای آن را جابه‌جا می‌کند.

اورفه دیگر فقط مردی نیست که برای عشقش به جهان مردگان می‌رود؛ او هنرمندی‌ست که میان زندگی و چیزی ناشناخته‌تر از آن گرفتار شده.

به این ترتیب، کوکتو از اسطوره نه برای بازگویی یک داستان قدیمی، بلکه برای پرسیدن یک سؤال تازه استفاده می‌کند:

اگر جاودانگیِ هنرمند به بهای از دست دادن زندگی تمام شود، آیا هنوز ارزش به‌دست‌آوردن دارد؟
اورفه؛ واگویه‌ی کوکتو

به نظرم «اورفه» بیش از آنکه روایت کوکتو از اسطوره‌ی اورفئوس باشد، نوعی واگویه‌ی شخصیِ کوکتوست؛ هنرمندی که دوران اشغال را از سر گذرانده، به فعالیتش ادامه داده و بعد از آزادی با مسئله‌ی سازش و مسئولیت روبه‌رو شده است.

در این خوانش، جهان مردگان فقط قلمرو اسطوره نیست؛ می‌تواند بازتاب گذشته‌ای باشد که کوکتو از آن عبور کرده، اما هنوز نتوانسته از آن فاصله بگیرد.

جالب‌تر اینکه شاید هر چهار شخصیت اصلی، تکه‌ای از خودِ کوکتو را در خود داشته باشند.

اورفه هنرمندی‌ست که در دل تاریکی به خلق کردن ادامه می‌دهد.
پرنسس وجهی از اوست که به همان تاریکی کشیده شده.
هورتبیز انسانی‌ست گرفتار در یک نظام، اما هنوز متمایل به رهایی.
و اوریدیس شاید نماینده‌ی زندگی‌ای باشد که هنرمند، در جست‌وجوی هنر، از آن فاصله گرفته است.

شاید کوکتو در «اورفه» فقط داستان اورفئوس را روایت نمی‌کند؛ خودش را میان این چهار شخصیت تقسیم می‌کند.