فم فریم
88 subscribers
319 photos
5 videos
2 files
ابزار برای خوانش شخصی از فیلم
Download Telegram
اورفه، به‌عنوان هنرمندِ روشنفکر پس از جنگ، نمی‌تواند چشم از مرگ بردارد.

او در جهانی زندگی می‌کند که مرگ دیگر مفهومی دور و اسطوره‌ای نیست؛ بخشی از تجربه‌ی زیسته‌ی جامعه‌ای‌ست که جنگ و اشغال را پشت سر گذاشته. برای همین، پیام‌هایی که برای دیگران بی‌معنا به نظر می‌رسند، برای اورفه تبدیل به منبع الهام می‌شوند؛ انگار شاعر چیزی را می‌شنود که جامعه هنوز نمی‌تواند به زبان بیاورد.

اما بعد از چنین فاجعه‌ای، هنرمند باید از چه چیزی حرف بزند؟

آیا هنوز می‌شود شعر گفت؟ آیا زیبایی، بعد از این همه مرگ، هنوز معنا دارد؟

کوکتو پاسخ خودش را در اورفه پیدا می‌کند: هنرمند باید به دل تاریکی نزدیک شود و چیزی از آن را با خود به جهان زندگان برگرداند.

اورفئوس از جهان مردگان عبور می‌کند تا اوریدیس را بازگرداند؛ اما اورفه‌ی کوکتو انگار به جهان مردگان می‌رود تا چیزی برای شعر پیدا کند.

و شاید همین، تصویر هنرمند اروپایی پس از جنگ باشد: کسی که دیگر نمی‌تواند مرگ را نادیده بگیرد، اما هنوز می‌خواهد از دل آن، چیزی به نام هنر بسازد.
پرنسس در فیلم «اورفه» خودِ مرگ است؛ اما کوکتو او را نه به شکل هیولایی شرور و نه به صورت مفهومی انتزاعی، بلکه به شکل زنی زیبا، باشکوه و مرموز نشان می‌دهد؛ زنی که می‌کشد، اما خودش هم گرفتار میل، حسادت و عشق است.

او عاشق اورفه می‌شود، حسادت می‌کند، رنج می‌کشد و در نهایت برای او فداکاری می‌کند. انگار مرگ هم در جهان کوکتو، از قوانین خودش رهایی ندارد.

این مرگ، یک شخصیت تنها نیست؛ بخشی از یک نظام است که مأمور و پیام‌رسان دارد، دستور صادر می‌کند و برای تخطی از قوانینش حتی دادگاه تشکیل می‌دهد. جهانی اداری و منظم که شاید بیش از آنکه فانتزی باشد، انعکاسی وهم‌آلود از جهانی باشد که کوکتو و نسل او به‌تازگی از آن عبور کرده بودند.

و همین، پرنسس را پیچیده‌تر می‌کند. او همزمان مرگ و معشوق است؛ چیزی که اورفه را به سوی خود می‌کشد، از آن الهام می‌گیرد و در نهایت زندگی‌اش را دگرگون می‌کند.

در جهان کوکتو، مرگ الزاماً نقطه‌ی مقابل زندگی نیست؛ درون همان جهانی‌ست که زندگی و هنر از آن تغذیه می‌کنند.
پرنسس در فیلم «اورفه» فقط تجسم مرگ نیست؛ او بخشی از یک نظام است با سلسله‌مراتب، مأمور و قانون؛ نظامی که حتی برای تخلف از قوانینش دادگاه تشکیل می‌دهد.

این تصویر از مرگ، در پاریسِ پس از جنگ جهانی دوم، نمی‌توانست برای تماشاگر فرانسوی صرفا یک خیال فانتزی باشد. جامعه‌ای که اشغال، کشتار را از سر گذرانده بود، با دیدن چنین جهانی ناگزیر معنای دیگری از آن دریافت می‌کرد.

اگر پرنسس را نه صرفاً خودِ مرگ، بلکه تصویری از فرانسه‌ی دوران جنگ بخوانیم، شخصیتش پیچیده‌تر می‌شود: کشوری گرفتار نظمی که به ناچار درون آن زندگی می‌کند و بخشی از آن شده؛ گرفتار میان اجبار، گناه، عشق و میل به رهایی.

در این خوانش، حتی مرگ هم از داوری در امان نیست. پرنسس هم، با وجود جایگاهی که در جهان مردگان دارد، باید پاسخ‌گوی انتخاب‌های خودش باشد.

و شاید همین یکی از تلخ‌ترین ایده‌های فیلم باشد: در جهانی که همه درون یک نظام گرفتارند، مرز میان قربانی و مجرم همیشه آن‌قدر روشن نیست که بتوان به‌سادگی درباره‌ی آن حکم داد.
اوریدیس در فیلم «اورفه»، برخلاف پرنسس، به جهان عادی و زندگی روزمره تعلق دارد؛ زنی که اورفه را دوست دارد و می‌خواهد او را در همین جهان، در کنار خودش داشته باشد.

اما رابطه‌ی او با اورفه از همان ابتدا نابرابر است. اورفه بیشتر مجذوب چیزی‌ست که از جهانی ناشناخته به گوشش می‌رسد؛ چیزی دور و دست‌نیافتنی، تا عشقی که درست در کنار او حضور دارد.

اوریدیس برای اورفه نماینده‌ی عشق انسانی‌ست؛ ملموس، آشنا و قابل لمس. درست در نقطه‌ی مقابل جهانی که شاعر در جست‌وجوی الهام به آن کشیده می‌شود؛ جهانی که در آن مرگ و ناشناخته، جذابیتی رازآلود پیدا کرده‌اند.

و شاید تراژدی اوریدیس همین باشد:

او نه به این دلیل که دوست‌داشتنی نیست، بلکه چون بیش از حد نزدیک و آشناست، برای اورفه رازآلود نیست.

اورفه شیفته‌ی چیزهایی‌ست که هنوز نمی‌شناسد؛ چیزهایی که باید کشفشان کند، از آن‌ها عبور کند و از دلشان چیزی برای شعر پیدا کند.

اوریدیس اما چیزی برای کشف شدن ندارد؛ او همین‌جاست، در زندگی. و شاید برای هنرمندی مثل اورفه، همین نزدیکی، بزرگ‌ترین فاصله باشد.
اگر پرنسس را در یکی از خوانش‌ها بتوان تصویری از فرانسه‌ی گرفتارِ دوران جنگ دانست، اوریدیس می‌تواند در نقطه‌ی مقابل او قرار بگیرد: تصویری از زندگی پیش از جنگ؛ جهانی که از میان رفته یا دیگر امکان بازگشت کامل به آن وجود ندارد.

او زنی معمولی‌ست؛ نه قهرمان است و نه موجودی اسطوره‌ای. و همین معمولی‌بودنش اهمیت دارد. اوریدیس نماینده‌ی همان زندگی روزمره‌ای‌ست که جنگ آن را قطع کرده: خانه، عشق، امنیت و آینده.

در این خوانش، مرگ اوریدیس فقط مرگ یک زن یا یک عاشق نیست؛ مرگِ جهانی‌ست که زندگی عادی را ممکن می‌کرد.

و شاید به همین دلیل، بازگشت او به جهان زندگان این‌قدر شکننده است. او بازمی‌گردد، اما انگار چیزی در این بازگشت برای همیشه تغییر کرده؛ انگار بعد از جنگ، حتی زندگی هم نمی‌تواند دقیقاً به همان شکلی که پیش از آن بود، برگردد.

اوریدیس زنده می‌شود، اما جهانِ پیشین دیگر وجود ندارد.
هورتبیز یکی از مأموران مرگ و از همراهان پرنسس است؛ کسی که وظیفه‌اش اجرای قوانین جهان مردگان است. اما برخلاف جایگاهی که دارد، درگیر احساسات انسانی می‌شود و به اوریدیس علاقه پیدا می‌کند.

او درست در نقطه‌ی مقابل اورفه قرار می‌گیرد:

اورفه، هنرمندی از جهان زندگان است که شیفته‌ی مرگ شده؛ هورتبیز، مأمور مرگ است که شیفته‌ی زندگی.

شاید همین تضاد، جایگاه او را در فیلم مهم می‌کند. هورتبیز در جهانی که مرز میان زندگی و مرگ در آن قانون‌گذاری شده، عاشق زنی می‌شود که به جهان دیگری تعلق دارد.

او نشان می‌دهد که حتی در جهان مردگان هم میل به زندگی از بین نرفته است؛ و شاید عشق، همان چیزی باشد که هیچ نظامی، حتی نظام مرگ، نمی‌تواند کاملاً مهارش کند.
اگر جهان مرگ در فیلم «اورفه» را بازتابی از جهانی بدانیم که جنگ آن را به یک نظام سازمان‌یافته تبدیل کرده، هورتبیز چهره‌ی انسانیِ همین نظام است.

او بخشی از دستگاه مرگ است، اما کاملاً با آن یکی نشده؛ درون سیستمی که وظیفه‌اش مرگ است، هنوز توانایی عشق ورزیدن دارد.

و شاید این یکی از ظریف‌ترین ایده‌های کوکتو باشد: نظام‌های مبتنی بر خشونت می‌توانند انسان را در خود بگیرند، اما لزوماً نمی‌توانند تمام فردیت و میل او به زندگی را از بین ببرند.

هورتبیز از جهان مرگ به سمت زندگی کشیده می‌شود؛ و همین، او را به نقطه‌ی مقابل اورفه تبدیل می‌کند.

اگر بخواهیم فیلم را از زاویه‌ی تجربه‌ی کوکتو در دوران اشغال بخوانیم، می‌توان هورتبیز را نیز در همین چارچوب دید: انسانی که درون یک نظام گرفتار شده، از آن جدا نیست، اما تماماً هم به آن تعلق ندارد.

شاید تراژدی هورتبیز همین باشد؛ او در جهانی زندگی می‌کند که وظیفه‌اش مرگ است، اما خودش هنوز زندگی را می‌خواهد.
در رابطه‌ی اورفه و پرنسس، چیزی فراتر از یک کشش عاشقانه وجود دارد. اورفه در پرنسس فقط یک زن نمی‌بیند؛ او به جهانی جذب می‌شود که پرنسس نماینده‌ی آن است: جهان مرگ، راز و ناشناخته‌ها.

اورفه شاید عاشق خودِ مرگ نباشد؛ شیفته‌ی پیام‌هایی‌ست که از آن‌سوی مرز می‌رسند؛ صداهایی که برای او نشانه‌ی وجود جهانی ناشناخته و سرچشمه‌ی الهام‌اند.

اوریدیس نماینده‌ی زندگی روزمره، عشق زمینی و واقعیت قابل لمس است؛ اما پرنسس از جهانی می‌آید که اورفه آن را سرچشمه‌ی شعر و راز می‌داند.

پس وقتی مرگ به اورفه می‌گوید «دوستت دارم»، او شاید این جمله را فقط یک اعتراف عاشقانه نشنود؛ آن را نوعی تأیید هنری می‌شنود: حتی مرگ او را دیده و انتخاب کرده است.

اوریدیس به او گرما و زندگی می‌دهد؛ اما مرگ به او راز، معنا و احساسِ خاص‌بودن می‌دهد.

اورفه در مرگ، تصویر شاعری را می‌بیند که متفاوت، برگزیده و جاودانه است.

و از همین‌جا عشق او به مرگ، شکلی نارسیستی پیدا می‌کند: او در پرنسس فقط معشوقه‌اش را نمی‌بیند؛ تصویر بزرگ‌شده‌ای از خودش را می‌بیند، هنرمندی که حتی مرگ نیز او را انتخاب کرده است.
اگر پرنسس را، در یکی از خوانش‌ها، تصویری از فرانسه‌ی گرفتارِ دوران جنگ بدانیم، رابطه‌ی او با اورفه معنای دیگری پیدا می‌کند.

اورفه، هنرمند و روشنفکر، به جهانی جذب می‌شود که از دل مرگ و تاریکی با او سخن می‌گوید؛ جهانی که هم از آن هراس دارد و هم آن را سرچشمه‌ی الهام و معنا می‌بیند.

شاید این رابطه تصویری از وضعیت هنرمند پس از جنگ باشد: چگونه می‌توان از جهانی فاصله گرفت که با مرگ و ویرانی تعریف شده، وقتی همان جهان به بخشی از ذهن و تخیل انسان تبدیل شده است؟

اورفه برای یافتن شعر به تاریکی نزدیک می‌شود، اما هرچه بیشتر پیش می‌رود، مرز میان مواجهه با آن و شیفته‌شدن به آن محوتر می‌شود.

شاید پرسش کوکتو همین باشد:

مرز میان نگاه کردن به تاریکی و گرفتار شدن در آن کجاست؟
رابطه‌ی هورتبیز و اوریدیس در فیلم «اورفه»، عشقی میان دو انسان از دو جهان متفاوت است؛ رابطه‌ای که درست در نقطه‌ی مقابل عشق اورفه و پرنسس قرار می‌گیرد.

اورفه در پرنسس چیزی از تصویر ایده‌آل خودش را می‌بیند؛ شاعری خاص، برگزیده و جاودانه. اما هورتبیز در اوریدیس به سوی چیزی کشیده می‌شود که جهان خودش از آن تهی‌ست: زندگی.

این تفاوت، جهتِ دو عشق را مشخص می‌کند. اورفه به سوی مرگ می‌رود تا خودش را در آن پیدا کند؛ هورتبیز به سوی زندگی می‌آید تا از آن سهمی داشته باشد.

از این منظر، هورتبیز و اوریدیس را می‌توان آینه‌ی معکوس اورفه و پرنسس دانست؛ دو عشق در دو سوی مرز زندگی و مرگ، که یکی به تاریکی نزدیک می‌شود و دیگری به روشنایی.
اگر هورتبیز را بخشی از همان جهان مردگانی بدانیم که جنگ آن را به یک نظام تبدیل کرده، رابطه‌اش با اوریدیس معنای دیگری پیدا می‌کند.

او از دل این نظام می‌آید، اما به سوی زنی از جهان زندگان کشیده می‌شود؛ به سوی چیزی که جنگ از انسان‌ها گرفته یا به‌شدت تهدید کرده: زندگی عادی، عشق و امکان دوباره انسان‌بودن.

از این منظر، هورتبیز درست در نقطه‌ی مقابل اورفه قرار می‌گیرد.

اگر اورفه تصویر هنرمندی باشد که پس از جنگ همچنان به تاریکی خیره مانده، هورتبیز می‌تواند میلِ بازگشت از آن تاریکی را نمایندگی کند؛ میل به عبور از مرگ و رسیدن دوباره به زندگی.

و شاید یکی از ظریف‌ترین ایده‌های کوکتو همین باشد: حتی وقتی مرگ به یک نظام تبدیل می‌شود، میل به زندگی را نمی‌توان به‌سادگی از میان برد.
شاید مهم‌ترین چیزی که رابطه‌های فیلم «اورفه» در سایه‌ی جنگ نشان می‌دهند، مسئله‌ی بازگشت باشد.

اورفه می‌خواهد اوریدیس را از جهان مردگان برگرداند؛ همان‌طور که جامعه‌ای جنگ‌زده می‌خواهد به زندگی پیش از فاجعه بازگردد. اما در جهان کوکتو، هیچ‌چیز بعد از مرگ دقیقاً به جای اولش برنمی‌گردد.

اوریدیس می‌تواند زنده شود، اما رابطه‌ها دیگر همان رابطه‌های قبلی نیستند. اورفه تغییر کرده، جهان مردگان به زندگی راه پیدا کرده و مرزی که قرار بود میان این دو باشد، شکسته است.

به همین دلیل، «اورفه» فقط درباره‌ی نجات یک معشوق از مرگ نیست؛ درباره‌ی میل به بازگشت به جهانی‌ست که دیگر وجود ندارد.

کوکتو اسطوره‌ی اوریدیس را در جامعه‌ای روایت می‌کند که خودش تازه از دل یک فاجعه بیرون آمده؛ جامعه‌ای که می‌خواهد زندگی را پس بگیرد، اما دیگر نمی‌تواند وانمود کند چیزی تغییر نکرده است.

شاید اوریدیس بازگردد، اما گذشته هرگز بازنمی‌گردد.
آینه در فیلم «اورفه» فقط راهی برای ورود به جهان مردگان نیست؛ منطق جهان فیلم است.

تصویرِ آینه واقعی‌ست، اما خودِ شیء نیست؛ درست مثل جهان مردگان که نسخه‌ای دگرگون‌شده از جهان زندگان است. جهانی آشنا با قوانینی دیگر، که مرزهایش مدام جابه‌جا می‌شوند.

برای اورفه، آینه راهی به جهان الهام است؛ اما این دو جهان در آن سوی آینه متوقف نمی‌مانند. زندگان وارد قلمرو مردگان می‌شوند و مردگان به زندگی بازمی‌گردند.

در این معنا، آینه با تجربه‌ی فرانسه‌ی پس از جنگ هم پیوند می‌خورد: جهانی که هنوز آشناست، اما تصویرش برای همیشه تغییر کرده.

در «اورفه»، آینه فقط مرز میان دو جهان نیست؛ خودِ فیلم است، جایی که زندگی و مرگ، واقعیت و رؤیا و گذشته و حال، تصویر یکدیگر می‌شوند.
در فیلم «اورفه»، زمان بیشتر از آنکه پیش برود، تکرار می‌شود.

اوریدیس می‌میرد، اورفه به جهان مردگان می‌رود، او را بازمی‌گرداند و دوباره از دستش می‌دهد؛ انگار فیلم مدام به نقطه‌ای بازمی‌گردد که از ابتدا پایانش را می‌دانیم.

این تکرار فقط وفاداری به اسطوره نیست. کوکتو با برهم‌زدن زمان خطی، جهان فیلم را شبیه رؤیا می‌کند؛ جایی که گذشته تمام نمی‌شود و آنچه رخ داده، دوباره در اکنون ظاهر می‌شود.

اورفه هم در همین چرخه گرفتار است: هر بار که به مرگ نزدیک می‌شود، از زندگی فاصله می‌گیرد و دوباره به همان مرز بازمی‌گردد.

از این زاویه، فیلم با تجربه‌ی پس از جنگ هم پیوند پیدا می‌کند. برای جامعه‌ای که تازه از جنگ بیرون آمده، گذشته هنوز تمام نشده؛ در خاطره، غیاب مردگان و ویرانه‌ها به زمان حال بازمی‌گردد.

در «اورفه»، زمان جلو می‌رود، اما گذشته رهایش نمی‌کند.
در فیلم «اورفه»، شعر چیزی نیست که شاعر صرفاً بسازد؛ چیزی‌ست که باید دریافتش کند.

پیام‌هایی که برای دیگران بی‌معنا هستند، برای اورفه سرچشمه‌ی الهام‌اند. او از آینه عبور می‌کند تا به جهانی برسد که منطقش با جهان روزمره فرق دارد؛ جهانی که نمی‌توان آن را کاملاً فهمید یا کنترل کرد.

اینجاست که شاعر به واسطه تبدیل می‌شود: کسی که چیزی را از ناشناخته دریافت می‌کند و به زبان می‌آورد.

اما همین سرچشمه‌ی الهام، کم‌کم صدای مستقل او را هم می‌گیرد. هرچه اورفه بیشتر به آن جهان نزدیک می‌شود، از اوریدیس، زندگی انسانی و حتی اراده‌ی خودش فاصله می‌گیرد.

شاید تراژدی اورفه همین باشد: برای پیدا کردن صدای شاعرانه‌ی خودش، به جهانی نزدیک می‌شود که سرانجام صدای خودش را از او می‌گیرد.
رادیو در فیلم «اورفه» برای شاعر منبع الهام است. اورفه پیام‌هایی عجیب و رمزگذاری‌شده می‌شنود که برای دیگران بی‌معناست، اما برای او به شعر تبدیل می‌شوند؛ گویی شعر درست در جایی آغاز می‌شود که زبان عادی دیگر از توضیح بازمی‌ماند.

این پیام‌ها صرفاً یک ابداع سوررئال نیستند. کوکتو آن‌ها را با الهام از پخش‌های رمزگذاری‌شده‌ی رادیویی انگلستان در دوران اشغال فرانسه ساخت؛ پیام‌هایی که برای مقاومت فرانسه فرستاده می‌شدند.

به این ترتیب، رادیوی اورفه حافظه‌ی اشغال را وارد جهان فیلم می‌کند: وسیله‌ای که زمانی حامل رمز، خبر و ارتباط مخفی بود، حالا در جهان شاعر به سرچشمه‌ی شعر تبدیل شده است.

رمزِ مقاومت، در جهان اورفه به شعر تبدیل می‌شود.
جهان مردگان در فیلم «اورفه» شبیه جهنمی خیالی و باشکوه نیست؛ شبیه شهری‌ست که زندگی از آن بیرون رفته.

کوکتو برای ساختن این جهان، به جای فضایی انتزاعی، از خرابه‌های واقعی استفاده کرد. بخشی از این سکانس‌ها در خرابه‌های آکادمی نظامی سن‌سیر فیلم‌برداری شد؛ مکانی که در جنگ آسیب دیده بود و برای تماشاگر فرانسویِ سال ۱۹۵۰، نمی‌توانست از خاطره‌ی ویرانی‌های جنگ جدا باشد.

اینجا اسطوره‌ی باستانی در دل ویرانه‌های جهان معاصر قرار می‌گیرد؛ مرگ، نه در قلمرویی دور، بلکه در فضایی مادی و آشنا شکل می‌گیرد.

خرابه هم خودش وضعیتی میان بودن و نبودن است؛ نه دیگر ساختمان است و نه کاملاً نابود شده. درست مثل جهان مردگان فیلم که ساکنانش میان زندگی و مرگ معلق‌اند.

کوکتو مردگان را به جهانی دور از واقعیت نمی‌برد؛ جهان آشنا را طوری نشان می‌دهد که انگار زندگی از آن بیرون رفته است.

به همین دلیل، جهان مردگان «اورفه» بیشتر از آنکه یک دنیای فانتزی باشد، شبیه خاطره‌ی یک شهر پس از جنگ است.
در «اورفه»، کوکتو جهان مردگان را از قلمرویی اسطوره‌ای به یک دستگاه اداری مدرن تبدیل می‌کند؛ جهانی با قانون، سلسله‌مراتب، منشی، بازپرس، قاضی و کاغذبازی.

موتورسواران مرگ هم بیشتر شبیه مأموران یک تشکیلات مخفی‌اند تا موجوداتی اسطوره‌ای. حتی پیام‌های جهان مردگان رمزگذاری می‌شوند و مرگ، مانند یک سازمان، با دستور و مقررات پیش می‌رود.

این انتخاب، اسطوره‌ی اورفئوس را وارد جهان قرن بیستم می‌کند؛ جهانی که حتی مرگ هم در آن بوروکراسی خودش را دارد.

طنز تلخ کوکتو همین‌جاست: انسان حتی در جهان مردگان هم دست از ساختن قانون، سلسله‌مراتب و اداره برنمی‌دارد.
در جهان نظام‌مندِ مردگانِ فیلم «اورفه»، خودِ مرگ هم باید پاسخ‌گو باشد.

وجود دادگاه در جهان مردگان این ایده را پیش می‌کشد که حتی مرگ هم بالاتر از قانون نیست. پرنسس و مأمورانش، با وجود جایگاهی که دارند، در برابر نظمی قرار می‌گیرند که می‌تواند درباره‌ی اعمالشان داوری کند.

این ایده در فرانسه‌ی پس از جنگ معنای تاریخی خاصی پیدا می‌کرد؛ جامعه‌ای که هنوز با دادگاه‌های نورنبرگ، محاکمه‌ی همکاران اشغالگران و مسئله‌ی مسئولیت فردی در برابر جنایت‌های جنگی درگیر بود.

نمی‌توان دادگاه «اورفه» را بازسازی مستقیم نورنبرگ یا دادگاه‌های تصفیه دانست، اما قرار دادن مرگ در جایگاه متهم، در چنین زمانه‌ای، ناگزیر بار تاریخی پیدا می‌کند.

کوکتو بار دیگر سلسله‌مراتب را برهم می‌زند: زندگان وارد قلمرو مردگان می‌شوند، مردگان عاشق زندگان می‌شوند و سرانجام خودِ مرگ باید درباره‌ی اعمالش پاسخ بدهد.

شاید پرسش پنهان فیلم همین باشد:

اگر مرگ هم بخشی از یک نظام است، چه کسی مسئول اعمال آن نظام است؟