فم فریم
88 subscribers
319 photos
5 videos
2 files
ابزار برای خوانش شخصی از فیلم
Download Telegram
آخرین بخش از شهر کلیسای مخروبه ای است که با کتاب مقدسِ پوسیده و جای خالی مجسمه‌ی مسیح، تصویری از فرسودگی نهاد دینی ساخته؛ جایی که شکلِ دین باقی مانده، اما حقیقتی که قرار بوده نماینده‌اش باشد، غایب است.

مرد مجسمه‌ای را که از بدن خودش ساخته، جای مسیح می‌گذارد. اینجا تصویر انسان، جای تصویر خدا را می‌گیرد؛ انگار انسان چیزی را که زمانی بیرون از خودش می‌جست، حالا در تصویر خودش بازسازی می‌کند.

اما حضور پدر مقدس در کنار مجسمه‌ی مسیح، در حالی که خوابیده، خوانش صحنه را تندتر می‌کند:
مرشد و نهاد، آن‌قدر به نماد چسبیده‌اند که خودِ معنا را از دست داده‌اند.


خودوروفسکی در این صحنه فقط دین را نقد نمی‌کند؛ به یک خطر بزرگ‌تر اشاره می‌کند:

هرجا تصویر جای حقیقت را بگیرد، حتی امر مقدس هم می‌تواند تبدیل به بت شود.
وقتی مرد بالاخره به برج می‌رسد، با کیمیاگر و زنی روبه‌رو می‌شود که در سکوت کنارش ایستاده؛ انگار وارد جهانی شده که قواعدش با دنیایی که تا آن لحظه دیده‌ایم فرق دارد.

کیمیاگر قرار نیست فقط یک استاد جادویی باشد. اولین چیزی که به مرد نشان می‌دهد، تبدیل چیزی پست و دفع‌شده به طلاست؛ گویی می‌خواهد بگوید هیچ ماده‌ای ذاتاً بی‌ارزش نیست؛ این دگرگونی است که ارزش می‌آفریند.

زنِ خاموش کنار او را هم می‌شود بخشی از همین جهان دانست؛ حضوری که بیشتر از آنکه توضیح بدهد، شاهدِ فرایند دگرگونی است.

از اینجا به بعد، فیلم کم‌کم زبان اصلی خودش را پیدا می‌کند:
کیمیاگری فقط تبدیل فلز به طلا نیست؛ تبدیل انسان به چیزی دیگر است.

و مرد هنوز نمی‌داند که خودش ماده‌ی اولیه‌ی این آزمایش است.
کیمیاگری در «کوه مقدس» فقط درباره‌ی تبدیل فلزات پست به طلا نیست؛ خودِ انسان ماده‌ی خامِ فرایند کیمیاگری است.

در سنت کیمیاگری، ماده برای رسیدن به شکلی تازه باید از مراحلی عبور کند: فروپاشی، پالایش و در نهایت تولد دوباره.

مرد بعد از رها کردن گذشته وارد برج کیمیاگر شد. ابتدا بدنش دگرگون و بعد آینه‌ها او را وادار کردند با چیزی مواجه شود که تا آن لحظه بیشتر از هر چیز از آن فرار می کرد: خودش.

مرد لباسی شبیه کیمیاگر می‌پوشد؛ انگار برای لحظه‌ای هویتی تازه به دست می‌آورد.
اما این پایان کار نیست.

در منطق کیمیاگری، رسیدن به شکل تازه بدون از دست دادن شکل قبلی ممکن نیست. بنابراین
از اینجا به بعد می‌توانیم بسیاری از اتفاقات عجیب فیلم را نه صرفاً اتفاقاتی سورئال، بلکه مراحل یک فرایند کیمیاگری ببینیم؛ فرایندی برای ساختن طلا از خودِ انسان.


مرد که حالا تصویر خودش را شناخته و آماده‌ی تغییر است، به دعوت کیمیاگر، همراه با هفت نفر دیگر و زنی که دستیار اوست، وارد سفری معنوی برای یافتن کوه مقدس می‌شود.

کوه مقدس در فیلم، فقط یک مکان جغرافیایی نیست؛ نمادی از رسیدن به حقیقت، جاودانگی و رهایی از محدودیت‌های انسانی است.
جایی که افسانه می‌گوید کسانی که به قله‌ی آن برسند، می‌توانند به راز جاودانگی دست پیدا کنند.

اما همان‌طور که در منطق کیمیاگری، رسیدن به شکل تازه با از دست دادن شکل قبلی همراه است، رسیدن به کوه هم قرار نیست فقط یک صعود ساده باشد؛ این سفر، آزمونی برای کنار گذاشتن چیزهایی‌ست که انسان را به همان کسی که هست، زنجیر کرده‌اند.
نُه نفری که به همراه کیمیاگر راهی کوه مقدس می‌شوند، تصادفی کنار هم قرار نگرفته‌اند.

خودوروفسکی آن‌ها را با منظومه‌ی شمسی پیوند می‌دهد.

در سنت‌های باطنی غرب، عدد نُه اهمیت زیادی دارد؛ نُه مرحله، نُه جهان و در برخی نظام‌های رازآمیز، ساختارهای نه‌گانه‌ای که زمین و یک مرکز روحانی را دربرمی‌گیرند.

در اینجا مرد، زمین است و هفت همراه دیگر، هرکدام نماینده‌ی یکی از سیارات‌اند و هرکدام مجموعه‌ای از نیروها و امیال انسانی را با خود حمل می‌کنند؛ قدرت، ثروت، شهوت، خشونت، کنترل، ترس و میل به جاودانگی.

به همین دلیل،
سفر این نُه نفر را می‌توان سفری در خودِ انسان هم دید

؛ انگار خودوروفسکی به جای اینکه روان انسان را با واژه‌ها توضیح دهد، آن را به شکل یک منظومه‌ی زنده جلوی ما می‌گذارد.
از خورشید، نماد نور، آگاهی، مرکزیت و نیروی حیات، کیمیاگر آمده است؛ کسی که در مرکز این منظومه ایستاده و دیگران را در مسیر دگرگونی هدایت می‌کند.

او نماد دانش و آگاهی‌ای است که قرار است انسان را از وضعیت مکانیکی و ناآگاه خود بیرون بکشد؛ اما خودش نیز قرار نیست تا ابد در جایگاه استاد باقی بماند.

خودوروفسکی با کیمیاگر نشان می‌دهد که
استاد واقعی کسی نیست که انسان را برای همیشه به خود وابسته کند
؛ بلکه کسی است که در نهایت او را وادار می‌کند استاد خودش شود.
از سیاره‌ی مرکوری، نماد ارتباط، انتقال، تغییرپذیری و واسطه‌گری، زنی آمده که دستیار کیمیاگر است.

او برخلاف دیگر اعضای گروه، صاحب قدرت یا امپراتوری‌ای نیست؛ واسطه‌ای میان کیمیاگر و گروه است و در مسیر، بخشی از دانش و فرایند کیمیاگری را به آن‌ها منتقل می‌کند.

مرکوری در سنت کیمیاگری نیروی دگرگونی و پیوند میان اضداد است.

خودوروفسکی با این شخصیت، نیرویی را نشان می‌دهد که انسان را از یک وضعیت به وضعیت دیگر منتقل می‌کند؛ واسطه‌ای میان ماده و معنا، استاد و شاگرد، و زندگی عادی و سفر معنوی.
از سیاره‌ی ونوس، نماد زیبایی، تجمل و میل به لذت، مردی به نام فون آمده است؛ کارخانه‌دار و تولیدکننده‌ی محصولات زیبایی.

او انحرافی از عشق و زیبایی را نمایندگی می‌کند؛ جایی که زیبایی از معنا تهی شده و به کالا تبدیل می‌شود.

عشقی که قرار بود تجربه‌ای انسانی باشد، حالا در خدمت فروش و مصرف است.

فون نماد وسواس انسان نسبت به زیبایی، بدن و تصویر است؛ جایی که ظاهر، جای حقیقت را می‌گیرد.