شهر در فیلم «کوه مقدس» فقط محل عبور مرد نیست؛ تصویری فشرده از جهانیست که انسان در آن زندگی میکند.
خشونت، فقر، مذهب، تجارت، قدرت و نمایش در کنار هم قرار گرفتهاند؛ حتی رنج و مرگ هم تبدیل به چیزی برای تماشا شدهاند.
مرد در میان این جهان، مدام با تصویرهایی از انسانی روبهرو میشود که تحقیر، مصرف یا قربانی شده است.
اینجا خودوروفسکی هنوز راه نجاتی نشان نمیدهد؛ اول باید جهانی را ببینیم که قرار است انسان از آن بیدار شود.
نکته این است که این شهر فقط یک جامعهی خیالی نیست؛ اغراقشده است، اما آنقدر آشناست که بهراحتی میتوانیم شهر خودمان را در آن ببینیم.
خشونت، فقر، مذهب، تجارت، قدرت و نمایش در کنار هم قرار گرفتهاند؛ حتی رنج و مرگ هم تبدیل به چیزی برای تماشا شدهاند.
مرد در میان این جهان، مدام با تصویرهایی از انسانی روبهرو میشود که تحقیر، مصرف یا قربانی شده است.
اینجا خودوروفسکی هنوز راه نجاتی نشان نمیدهد؛ اول باید جهانی را ببینیم که قرار است انسان از آن بیدار شود.
نکته این است که این شهر فقط یک جامعهی خیالی نیست؛ اغراقشده است، اما آنقدر آشناست که بهراحتی میتوانیم شهر خودمان را در آن ببینیم.
حرکت مرد در شهر تا رسیدن به کیمیاگر، رستاخیزی مسیح گونه از میان فساد دنیای مدرن ویران شده توسط جنگ دیکتاتوری گردشگری سازمان یافته و پول پرستی بی پایان است.
در شهر، فتح سرزمین آزتکها به دست اسپانیاییها را در قالب یک نمایش میبینیم.
کسی که این نمایش را میگرداند، علامت نازیها را به روی کلاهش دارد؛ انگار خودوروفسکی عمداً فاصلهی چند قرن را کنار میزند.
آنچه این دو دوره را به هم نزدیک میکند، تاریخشان نیست؛ منطق ایدئولوژی برای مشروعیت بخشیدن به خشونت است.
اما مهمتر اینکه همهچیز به شکل نمایش اجرا میشود.
خودوروفسکی فقط خشونت تاریخی را نشان نمیدهد؛ به ما یادآوری میکند که رنج انسانها هم میتواند به تصویر و سرگرمی تبدیل شود.
و این یکی از کلیدهای خوانش فیلم است:
کسی که این نمایش را میگرداند، علامت نازیها را به روی کلاهش دارد؛ انگار خودوروفسکی عمداً فاصلهی چند قرن را کنار میزند.
آنچه این دو دوره را به هم نزدیک میکند، تاریخشان نیست؛ منطق ایدئولوژی برای مشروعیت بخشیدن به خشونت است.
اما مهمتر اینکه همهچیز به شکل نمایش اجرا میشود.
خودوروفسکی فقط خشونت تاریخی را نشان نمیدهد؛ به ما یادآوری میکند که رنج انسانها هم میتواند به تصویر و سرگرمی تبدیل شود.
و این یکی از کلیدهای خوانش فیلم است:
هرجا خشونت، مذهب یا رنج را به شکل نمایش دیدیم، بپرسیم چه کسی این تصویر را ساخته، چه کسی تماشایش میکند و چه چیزی پشت آن پنهان مانده است.
یکی از اتفاقات مهم در شهر، جاییست که بدن مرد تبدیل به قالب مجسمهی مسیح میشود.
این یکی از ایدههای اصلی فیلم است: چطور انسان میتواند از خودش جدا و به یک تصویر تبدیل شود.
مرد اینجا یک انسان با هویت مستقل نیست؛ بدنش مادهی خامی است که برای ساختن یک تصویر مقدس استفاده شده است.
خودوروفسکی در همین تصویر، بدن، مذهب و کالا را کنار هم میگذارد. مسیح، که نماد رنج، رستگاری و امر مقدس است، حالا به چیزی تبدیل شده که میتوان آن را تولید، تکثیر و به فروش گذاشت.
در صحنهی روسپیها هم همین ایده به شکل دیگری تکرار میشود. بدن زن، که باید بخشی از هویت و زندگی او باشد، در ساختار شهر به کالا تبدیل شده است؛ چیزی که دیگران دربارهی ارزش و کاربردش تصمیم میگیرند.
در واقع مرد و روسپیها، همه به شکلی قربانی یک سازوکارند: انسان پیش از آنکه خودش را بشناسد، تبدیل به تصویری میشود که دیگران از او ساختهاند.
و این میتواند یکی دیگر از کلیدهای خوانش «کوه مقدس» باشد:
این یکی از ایدههای اصلی فیلم است: چطور انسان میتواند از خودش جدا و به یک تصویر تبدیل شود.
مرد اینجا یک انسان با هویت مستقل نیست؛ بدنش مادهی خامی است که برای ساختن یک تصویر مقدس استفاده شده است.
خودوروفسکی در همین تصویر، بدن، مذهب و کالا را کنار هم میگذارد. مسیح، که نماد رنج، رستگاری و امر مقدس است، حالا به چیزی تبدیل شده که میتوان آن را تولید، تکثیر و به فروش گذاشت.
در صحنهی روسپیها هم همین ایده به شکل دیگری تکرار میشود. بدن زن، که باید بخشی از هویت و زندگی او باشد، در ساختار شهر به کالا تبدیل شده است؛ چیزی که دیگران دربارهی ارزش و کاربردش تصمیم میگیرند.
در واقع مرد و روسپیها، همه به شکلی قربانی یک سازوکارند: انسان پیش از آنکه خودش را بشناسد، تبدیل به تصویری میشود که دیگران از او ساختهاند.
و این میتواند یکی دیگر از کلیدهای خوانش «کوه مقدس» باشد:
هرجا در فیلم با چیزی مقدس، زیبا یا معنوی روبهرو شدیم، باید بپرسیم: آیا هنوز با حقیقت طرفیم، یا فقط با تصویری که از حقیقت ساختهایم؟
آخرین بخش از شهر کلیسای مخروبه ای است که با کتاب مقدسِ پوسیده و جای خالی مجسمهی مسیح، تصویری از فرسودگی نهاد دینی ساخته؛ جایی که شکلِ دین باقی مانده، اما حقیقتی که قرار بوده نمایندهاش باشد، غایب است.
مرد مجسمهای را که از بدن خودش ساخته، جای مسیح میگذارد. اینجا تصویر انسان، جای تصویر خدا را میگیرد؛ انگار انسان چیزی را که زمانی بیرون از خودش میجست، حالا در تصویر خودش بازسازی میکند.
اما حضور پدر مقدس در کنار مجسمهی مسیح، در حالی که خوابیده، خوانش صحنه را تندتر میکند:
خودوروفسکی در این صحنه فقط دین را نقد نمیکند؛ به یک خطر بزرگتر اشاره میکند:
هرجا تصویر جای حقیقت را بگیرد، حتی امر مقدس هم میتواند تبدیل به بت شود.
مرد مجسمهای را که از بدن خودش ساخته، جای مسیح میگذارد. اینجا تصویر انسان، جای تصویر خدا را میگیرد؛ انگار انسان چیزی را که زمانی بیرون از خودش میجست، حالا در تصویر خودش بازسازی میکند.
اما حضور پدر مقدس در کنار مجسمهی مسیح، در حالی که خوابیده، خوانش صحنه را تندتر میکند:
مرشد و نهاد، آنقدر به نماد چسبیدهاند که خودِ معنا را از دست دادهاند.
خودوروفسکی در این صحنه فقط دین را نقد نمیکند؛ به یک خطر بزرگتر اشاره میکند:
هرجا تصویر جای حقیقت را بگیرد، حتی امر مقدس هم میتواند تبدیل به بت شود.