|جَوون| مملکت :))🇮🇷🎒
49 subscribers
463 photos
71 videos
1 file
36 links
سلام☁️🙋🏻
اینجا قراره از هر دري سخن بگیم😎

اما تو تغییر نکن،
تو باش و نشان بده آدمیت هنوز نفس میکشد🌱🫀🇵🇸
.
همون روزمرگیِ جوون مملکت😎
Download Telegram
فَوَقَفَ العباس متحیرا...
آسید حسین مومنی میگن
سخته ادم رو به چیزی بشناسن و ادم نتونه اونکارو انجام بده....

یا ساقی العطاشا😭
3
واسه هم اشک بخوایم از خدا...
2
یکی بود میگفت کاشکی بچه میموندم و فکر میکردم هر شب یکی از عزیزای حضرت زینب شهید شده...
پیر شدم وقتی فهمیدم همه اینا تو یه روز اتفاق افتاده....
3
لحظه آخر عمر ابوالفضل مساوی بود با شروع دلهره اهل حرم از جسارت حرامی ها‌...
2
اخ یا ابوالفضل...
اخ امان از لحظه ای که چشماتو بستی...
امان از لحظه ای که خیالشون راحت شد دیگه علمداری نیست...
اخ الهی من بمیرم تو روضه ات
3
الهی جون بدم پای روضه ات
3
Forwarded from °• منتها •° (•atefeh•)
بعد از شهادت زهـرا، امشب علی اول بار است که پس از سال‌ها بالاخره لبخند زده. طفل قنداق‌پیچ را به آغوش کشیده؛ در گوشش اذان زمزمه کرده؛ گلویش را بوییده و بازوهایش را بوسیده. زنان بنی‌کلاب شنیده‌اند. آمده‌اند به خوش‌باش. آمده‌اند به دیدن طفل. به دست‌های سپید مرمرین‌اش که نقل گعده‌های قبیله شده. زنان بنی‌کلاب برایش بازوبند آورده‌اند. زنان بنی‌کلاب حسودند. از همان اول، چشم دیدن ام‌البنین را در بیت علی نداشتند. حالا او برای علی، شیرپسری زیبا و سیاه‌چشم آورده. ماه کامل انگار. درخشان. کشیده ابرو. سرخ‌ گونه. زنان بنی‌کلاب پچ‌پچ میکنند. ام‌البنین بی‌اهمیت، میخندد. رسم عرب است که دست‌های نوزاد را حنا بگذارند. برای امان از گرمای بادیه. گذاشته‌اند. دست‌های پسرک سرخ سرخ است. سرخ حنا. دست‌های پسرک خضاب شده. زنان بنی‌کلاب شورچشم‌اند. پچ‌پچه میکنند و ‌به‌ گوشه چشم نگاهش میکنند و زیرلب، وردهای تاریک می‌‌پراکنند. دیدی چه دست‌های سرخی داشت. دیدی چه گلوی برف‌گونه‌ای. بازوان علی بود گویی. چشم‌های ابوطالب انگار. زنان بنی‌کلاب می‌روند. پسر می‌زایند. یک به یک. پشت به پشت. به بغض علی. به حسادت عباس. پسران قد کشیدند و مرد شدند. لشکری شدند. لشکر بزرگ قبیله. به عراق رفتند. آخرالامر مردی از همین بنی کلاب در عراق، راه آب به عباس بست. شمر نام. گفت که به گلویش آب نرسد. گفت که چشمان سیاهش تاریک شود. گفت که بازوهای مرمرین‌اش را بیاورید که سال‌ها فخر طایفه ماست. پسرک حالا کنار شط افتاد. پسران زنان بنی‌کلاب بالای سرش پچ‌پچه میکنند. چه گلوی برف‌گونه‌ای. چه دستان سرخ خضاب شده‌ای...

«مهدی مولایی»
💔1
امشب اگر فردا شود...
وا محمدا...
Forwarded from تا کوچ (Parastoo Asgarnejad)
این عکس‌ها نشان افتخار ملت شماست آقاجون!
حمد که رهبری داریم که شجاعت رو از جد نازنینش به ارث برده.
حمد که رهبر ما امام‌حسینیه و روضهٔ جدش در خونه‌ش تعطیل‌شدنی نیست.

در شب عاشورا، عاشورایی رفتار کردید، مثل همهٔ این سال‌ها…

امام‌حسین نگه‌دار شما باشه رهبرم.
4
خدایا باقی عمر من رو به فرزند خلف اباعبدالله اضافه کن


عمرم روی عمرت پسر حضرت زهرا❤️
6
الحمدالله...
#توییت

چند دقیقه ایران‌اینترنشال و بی‌بی‌سی رو
‏خاموش کنین و واقعیت رو با چشم ببینین!
‏سیدعلی خامنه‌ای، رهبر مقتدر ایران اسلامی
‏در بین مردم، در مرکز شهر تهران، با تمامی تهدیدها
‏اینگونه میدان‌داری می‌کند…

🔻 @seyyedoona
5
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
گذر تک تک این ثانیه های عمرم
به قدیمی شدن نوکری ات می ارزد...

حسین(ع) جا توی دلم داره
رقیه اشک های منو خریداره
خوشم با این عزاداری
خدا حسین(ع) رو واسمون
نگه داره🖤
3
کاشکی ارتباط برقرار کردن در بزرگسالی اینقد سخت نمیشد
عمیقا دلم میخواد برگردم به زمان:
*دختر خانم میای با من دوست بشی*🫠
👍3
از بچگی هرموقع روزهای تاسوعا نذری داشتیم و کل فامیل جمع میشدن خونمون ارزوم این بود این جمع تبدیل بشه به یه هیئت که هرسال دهه محرم مراسم داشته باشه و بچه ها و فامیل ها نسل در نسل توش قد بکشن و با امام حسین زندگی کنن...
کم و بیش توی هیئت هایی که میرفتم تا جایی که میشده خودمو بند میکردم که شده یه لیوان کوچیک جا به جا کنم...
یه جاهایی به عنوان خادم بودم
یه جاهایی هم به عنوان یه مستمع که رفته آب بخوره و برای بقیه هم آب بیاره


اما امسال اومدیم یه جایی که از قبل یه ادمایی رو میشناختن و منم شدم یکی که رسمی میتونه کمک کنه...
امشب هیئت تموم شد...
موندیم تا سیاهی هارو جمع کنیم...
بچه ها بازی میکنن و تو حسینیه نفس میکشن و میخندن
بزرگا دورهم نشستن و دارن صحبتای خودشون رو انجام میدن
سیاهی ها دونه به دونه برداشته شدن
با همه نواهای یا حسینی که شنیدن و اشک ریختنایی که شاهدشون بودن...
تا شدن و رفتن تا سال بعد که معلوم نیست کی بازشون میکنه و نصب میکنه...
ایا من؟
یا یکی دیگه؟
اصلا من زنده ام و سال دیگه محرم رو میبینم؟
یعنی میشه یه بار دیگه نوکری کنیم؟
گرچه ما نوکر خانه‌زاد این خاندانیم و نسل در نسل افتخارمونه نوکری کردن:)


خلاصه که امشب از اول شب زمزمه میکنم
زودمیگذره...
اره زود میگذره...
همیشه محرم ها انگاری زود میگذره...
عیبی نداره که زود پیر بشم...
خوبه با تو داره زود میگذره....
💔2