در پوست خود
366 subscribers
18 photos
7 videos
2 files
72 links
We are poor indeed if we are only sane.
- Winnicott

ارتباط:
@ZohrehManesh
Download Telegram
از محمدکاظم کاظمی
گرفتگی صدایم را ببخشید. خواستم دوباره بخوانمش ولی دیدم شاید همین بغض چیزی برای شنیدن دارد.
👍1
در این سال‌های دوری هیچ‌وقت این‌همه دلتنگ و خرابِ خانه نبوده‌ام.
کاش لااقل این بغض لعنتی قلمم می‌شکست و می‌توانستم چیزی بنویسم.
از ما دورافتاده‌ها چه برمی‌آید جز رنج و‌ تماشا…
6😐1
سال نود بود که پای من به ساختمان وزرا باز شد. با نامزدم در میدان ولیعصر گرفتندم. مقاومت کردم و به خشونت کشیده شد. مردم جمع شدند و از صحنه‌ی فرو کردنم به ون پلیس فیلم گرفتند اما‌ آن‌روزها زیاد به ذهن کسی نمی‌رسید که می‌شود در مقابل گشت ارشاد ایستاد. حتی خرده جرقه‌های باقی‌مانده از جنبش ۸۸ هم دل کسی را برای بدحجابی که در حال تحقیر شدن است شعله‌ور نمی‌کرد.
آن شب طولانی در سالن انتظار ساختمان وزرا، با ده‌ها زن دیگر‌ که حکومت آزادی‌شان را سلب کرده بود و بعد با تابلوی «بدحجاب» یا «رابطه‌ی نامشروع» بر روی سینه‌شان از آن‌ها عکسبرداری کرده‌بود، حرف زدم. زنانی که مثل من کودک انگاشته شده‌بودند و منتظر بودند «ولی»شان از راه برسد و تعهدی امضا کند و لابد گوشمالی‌شان دهد. از آن میان دو نفر بودند که از پایمال شدن حقوق شهروندی‌شان خشمگین بودند. دیگران دختران جوانی بودند که شرم و ترس مجال هر فکر و احساس دیگری را از آن‌ها گرفته بود. جمله‌ی «بابام می‌کشدم» را آن شب به کرات شنیدم. آن‌جا فهمیدم گشت‌ارشادِ آن روزها مشروعیتش را از کجا می‌گرفت: از دیکتاتورهای کوچک خانگیِ آن روزگار که خود را ابزار دست حکومت در ارعاب زنان کرده‌بودند.
قصه‌ی دختران شجاع روسری‌سوز‌ این روزها قصه‌ی دیگری‌ست. یا شجاعت ‌و جسارت آن‌هاست که دیکتاتورهای خانگی را از کارکرد انداخته و توان یاری دادن حکومت و اعمال فشار بر زنان را از آن‌ها گرفته، یا مردان به بهره‌کشی حکومت از روابط مبتنی بر قدرت آن‌ها با زنان اطرافشان آگاه شده‌اند و دست از همکاری کشیده‌اند. هرچه هست، گشت ارشاد دیگر نمی‌تواند علم‌ مشروعیتش را بر ناموس‌پرستی مردان سوار کند. زنان خود را از قید ناموس کسی بودن بیرون کشیده‌اند.


#زن_زندگی_آزادی
👍5😐1
چند روز پیش برای خواهرزاده‌ام که در کشاکش این روزها نمی‌توانست از قبولی‌اش در رشته و دانشگاهی که دوست داشت شادی کند، نامه‌ای نوشتم. اینجا می‌گذارمش برای هم‌نسلانش که حضورشان در این کلبه مایه‌ی دلگرمی و سربلندی من است.

نازنینم
تمام هوش و حواس من این روزها و شب‌ها درگیر تو و آن‌چه بر تو و هم‌نسلانت می‌رود است. حالا که روزگار، دقیقا وقتی که تو در آستانه‌ی یکی از مهم‌ترین نقاط عطف زندگیت ایستاده‌ای، جامعه‌ات را به خیزش واداشته و رنگ و بوی هرچه در اطرافت هست را عوض کرده و حتی نمی‌گذاردت تا برای موفقیتت شادی کنی، دلم می‌خواهد راز سختی را با تو در میان بگذارم.
من وقتی از این تپه‌ی دورافتاده‌ای که امروز رویش ایستاده‌ام به زندگی‌ام نگاه می‌کنم، میبینم عمده‌اش را اسیر توتالیتاریسم بوده‌ام و هنوز هم هستم. توتالیتاریسم، یعنی بسط یافتن قدرت سیاسی به همه‌ی شئون زندگی. وقتی که در بستر توتالیتر بزرگ می‌شوی، اگر نتوانی سر در برف فرو کنی، چاره‌ای جز سیاسی شدن نمی‌یابی.
نظام‌های توتالیتر می‌خواهند تمام ساحت‌های زندگی ما را صاحب شوند، به همه‌ی ابعاد وجودمان نظارت داشته باشند و اختیار همه‌ی ارکان انسانیت‌مان را به دست بگیرند. طبیعتا ما در مقابلشان می‌ایستیم: در دفاع از آن‌چه مال ماست و هیچ فرد یا ایدئولوژی یا قدرت دیگری حق صاحب شدنش را ندارد، با تمام آن‌چه در دست داریم، یعنی با همه‌ی ارکان زندگی‌مان، علیه آن‌ها می‌شوریم. تناقض را می‌بینی؟ خود آن‌چه برای حفاظتش قد علم می‌کنیم را مایه و پایه‌ی مبارزه می‌کنیم. همان «تمام ارکان زندگی‌مان» که می‌خواستیم از دست یازیدنِ غیر به آن جلوگیری کنیم قربانی مبارزه‌ می‌شود، خود ما دودستی و ناخودآگاه در اختیار عالم سیاست می‌گذاریمش. یک روز به خودمان می‌آییم میبینیم داریم تحت سیطره‌ی سیاست مطالعه می‌کنیم، زیر یوغ سیاست می‌خوابیم، در آغوش سیاست بیدار می‌شویم، در مشایعت سیاست راه می‌رویم، با معیار سیاست دوستی می‌کنیم، در شادی و غم دهانمان طعم سیاست می‌دهد، با عینک سیاسی دانش می‌آموزیم، و با قلب سیاسی عشق می‌ورزیم.
یک روز به خودمان می‌آییم میبینیم عمری با زنجیربافمان هم‌داستان بوده‌ایم و برای دست‌ و پای خودمان زنجیر بافته‌ایم.

عزیزدلم
می‌دانم چه خواسته‌ی دشوار و بلکه ناممکنی از تو دارم، اما به حرمت جان نازنینی که اول‌بار هجده سال پیش در آغوش گرفتم، جانی که در کنار من قد کشید و بالید و همیشه پیش چشمم جلوه‌ای از زیبایی سحرانگیز زندگی بود، جرئت می‌کنم از تو بخواهم مراقب آزادی آن جان عزیز باشی.
به هیچ حکومت و فرهنگ و جامعه‌ی توتالیتری اجازه نده به عمق همه‌ی ساحت‌های وجودت چنگ بیاندازد. سهم مبارزه را تعیین کن و کنار بگذار ‌و مابقی را زندگی کن. در تقسیم سهم زندگی عادل باش. مبارزه‌ی سیاسی را اگر چهار چشمی نپایی، سهم همه‌چیز را می‌بلعد. او جوجه‌ی پر سر و صدای لانه‌ی توست. اما حواست باشد جوجه‌های دیگرت به اندازه‌ی او، اگر نه بیشتر، گرسنه و مستحقند. سهم دانش را تسلیم مبارزات سیاسی و اجتماعی نکن. هنر را منزه بدار، هنر جز به زیبایی به چیزی دِینی ندارد. شادی را با تمام جانت جشن بگیر، غم را به تمامی بزی. حساب این‌ها همه را از حساب سیاست سوا کن. ساعتی را که مشغول مبارزه نیستی، ته‌مانده‌ی طعم سیاست را تف کن و زندگی را با همه‌ی لذت‌های عادی روزمره‌اش بچش. ببخش عزیزم که مثل پیر محتضری برایت نصیحت ردیف می‌کنم، راستش خیلی از این چیزها را به خودم می‌گویم.
زیاده عرضی نیست جانم، سر تا ته این نامه را می‌شود در یک حرف خلاصه کرد: در تلاش برای کسب آزادی‌های اجتماعی، با چشم باز مراقب آزادی درونی‌ات باش.

فدای قامتت
خاله


زهره خضرایی‌منش

#زن_زندگی_آزادی
آهای مرد عزیز موتورسوار
می‌دانی دیشب چند نفر با دیدن فیلم کتک خوردنت درد کشیدند، و چند نفس با آن نفس زدن‌های شبیه نفس‌های واپسینت بند آمد؟
می‌دانی با بلند شدن و سر پا ایستادنت چند نفر را جان دوباره دادی؟

تو‌ انگار تجسد جریان آزادی‌خواهی ایرانی. چنان می‌زنندت که کسی شک نمی‌کند از میان رفتی، اما در بهتِ همه‌ی چشم‌های خیسِ نگرانت، باز جان می‌گیری و برمی‌خیزی.

https://twitter.com/MonfaredAshkan/status/1576665483201286145?s=20&t=pVrjkgndKih5AdBhin6UIg


#زن_زندگی_آزادی
اسکایپ راه تماس به ایران را باز کرده و من تشنه‌ی شنیدن حرف‌های عزیزانم، گوشی را برداشته‌ام و همینجور زنگ می‌زنم، هم به آن‌ها که عادت به تماس دائمی با آن‌ها داشتم و هم آن‌ها که خیلی وقت است صدایشان را نشنیده‌ام. پیش‌شماره‌ی عجیبی می‌افتد و لابد در این اوضاع قمر در عقرب حسابی می‌ترساندشان، شش تا در میان شاید یکی جواب بدهد. این ترساندن دوستان با شماره تماس عجیب یاد یک یادداشت قدیمی خودم می‌اندازدم. برمی‌گردد به دی ۸۸ اما انگار نه انگار مال سیزده‌سال پیش است!

اپیزود اول:
من عاشق شدم.
 
اپیزود دوم:
به من ربطی نداشت که او یکی دیگر را دوست داشت. من همچنان سرجایم بودم.
 
اپیزود سوم:
اینجا ایران است... همه می‌گریزند. او هم گریخت. خداحافظی کردیم. گذاشتمش کنار. سعی کردم لااقل!
 
اپیزود چهارم:
انتخابات
تقلب
مبارزه
دستگیری‌ها
هیچکس تنها نبود، کنترل می‌شدیم.
تماس‌های whithheld را، شماره‌های عجیب را، یکی دو بار که جواب دادیم، فهمیدیم نباید جواب داد.
 
اپیزود پنجم:
دانشگاه
متهمین همیشگی
احضار
کمیته
حراست
موبایلم زنگ می‌زند و من می‌دانم که نباید جواب بدهم.
موبایلم زنگ می‌زند و من می‌دانم که نباید جواب بدهم.
موبایلم زنگ می‌زند و من می‌دانم که نباید جواب بدهم.
- سحر خسته شدم، دارم میرم ببینم چی میگن.
- زهره از صبح دو نفر رفتن ارجاعشون دادن به دفتر پی‌گیری دیگه برنگشتن! کجا می‌خوای بری دیوونه؟
موبایلم زنگ می‌زند و من می‌دانم که نباید جواب بدهم.
 
 
اپیزود ششم:
- برگشتن. خوابگاهن.
- چه خبر بوده؟ چی می‌خواستن ازشون؟
- هیچی یه خورده بازجویی و اینا. بعد تهدیدشون کردن که اگه لغو امتحانا ادامه پیدا کنه ما وارد عمل می‌شیم و اسمایی که بهمون دادن رو دستگیر می‌کنیم. شما مواظب خودتون باشین. خونه نمونین بهتره.
 
 
اپیزود هفتم:
دراز کشیده‌ام روی کاناپه و در چشم باد می‌بینم.
تلفن زنگ می‌زند:
...Call from zero, zero, zero, one, two
- محمده؟ چرا سه تا صفر داره؟
- برندارین. محمد باشه پیغام می‌ذاره دیگه.
بر نمی‌داریم. پیغام نمی‌گذارد و قطع می‌کند.
موبایلم می‌زند: 00123456+
خفه‌اش می‌کنم و پرتش می‌کنم گوشه‌ای. خیلی بی‌دلیل می‌روم شلوار لی می‌پوشم و می‌آیم دوباره دراز می‌کشم. تلفن باز در حال زر زدن است:
two, three, four, five, six...
مامان کارت عابر بانکش را آورده بگذارد توی کیفم.
- نترس باباجون. واسه چی شلوار پوشیدی حالا؟
- میخندم: خب معطل نشن بیچاره‌ها نصفه شبی کار و زندگی دارن!
- آخه بخوان بیان اول زنگ نمیزنن ببینن تشریف داریم بعد خدمت برسن که!
 باز می‌رود روی پیغام‌گیر. این دفعه یکی حرف می‌زند:
می‌پرم روی تلفن و گوشم را نزدیک می‌کنم به سوراخ‌ها. قلبم که صدای تپیدنش داشت کرَم می‌کرد می‌ایستد از صدا.
 
صدا جوشش تمام احساس‌های خوب گذشته است. صدا، صدای تمام سازهای عالم است. صدا، هجوم خاطره است. آوار خاطره:
- سلام زهره جان. زنگ زدم احوالت رو بپرسم. امیدوارم خوب و خوش باشی. خداحافظ.
صدا، صدای مردی‌ست که دو سال و نیم عاشقش بودم. نه، مردی که سه سال است عاشقش هستم. از آن طرف اقیانوس آرام.
 
آرام می‌شویم و چرند می‌گوییم و می‌خندیم و خودمان را مسخره می‌کنیم.
و من به روی خودم نمی‌آورم که چقدر دلم سوخته. که چقدر نیاز داشته‌ام گوشی را بردارم و حرف بزنم. که تقدیر چقدر می‌تواند سنگدل باشد. شماره‌اش را ندارم حتی ایمیلش را هم ندارم. این آخرین فرصت حرف زدن بود شاید و من پراندمش.
باز دراز می‌کشم و ادامه‌ی سریال. حکایت عشق و مبارزه.
طنین می‌اندازد توی سرم: ای سرزمین مادری... 
 
 لیلی که می‌خواهد برود، لیلی که می‌گوید گم شده‌ام، من انفجار گریه‌ام، بی‌صدا. مامان زاویه‌اش خوب نیست و چیزی نمی‌فهمد. اما بابا درست روبروی خط اشکی‌است که از گوشه‌ی چشمم جاری‌ست و روی کاناپه می‌چکد.
 
کنارم می‌خزد.
سرش را توی سینه ام می‌گذارد.
ریش‌های سفیدش صورتم را قلقلک می‌دهد.
زیر گوشم می‌گوید: صبر داشته باش، درست میشه!
پدری که آهسته آهسته متولد شد

من دو خواهر بزرگ‌تر ‌جسور دارم، سرشار از نیروی زندگی، پر از زنانگی، آزادی‌خواه و شکست‌ناپذیر. خواهرانم عمری، با زیستن‌ زندگی روزمره‌شان، مشغول شغل شریف مبارزه بوده‌اند. زندگی بی‌وقفه زیر پوست خواهرانم موج می‌زد و جوشش نیروی دخترانه‌شان کنترل‌ناپذیر بود. زن بودن و زنانه زیستن در دیکتاتوری کوچک خانه‌ی ما هزینه‌های سنگینی داشت، خواهرانم اما ضربه‌ها را با سپر شوخ‌طبعی تحمل‌پذیر می‌کردند، زخم‌هایشان را به مرهم خنده و بی‌خیالی می‌بستند و باز به راه می‌افتادند تا به سبک خودشان زندگی کنند، با رنگ و رقص و شعر و دامن، در دفتر روزنامه و پلاتوی تئاتر و پشت میز کار.
من ده سالی از این دو قهرمان کوچکترم. در طول دوران کودکی‌ و نوجوانی سرو قامت خواهرانم سایه‌ای روی سر من انداخته‌بود‌ که باعث‌ می‌شد چوب زورگویی‌های پدرم را مستقیما روی سر خودم احساس نکنم. همینجور که من در خنکای این سایه در حال کودکی کردن بودم، جریان پایای رودخانه‌ی زنانگی خواهرانم هرروز سنگلاخ اعتقادات پدرم را صیقل می‌داد و راه زندگی را بر من هموار می‌کرد. می‌گویند با هر کودک مادری هم زاده می‌شود، درست؛ اما در خانه‌ی ما، به ضرباهنگ زندگی هر دختر، آهسته آهسته پدری تازه متولد می‌شد: آرام‌تر، آگاه‌تر، فروتن‌تر و لطیف‌تر.
پدری که از خواهرانم به من به ارث رسید، سیطره‌ی کمتری بر جوانب مختلف زندگی‌ من داشت: به زور چادر سر من نکرد، بی‌نمازی‌ام را پذیرفت، موهای رنگ کرده‌ام‌ را که دید گفت چه قشنگ شدی، درِ اتاقم را که باز کرد و سه‌تاری را که زیر تخت قایم می‌کردم دید، آمد نشست و گفت بزن بابا. این‌ چیزها شاید برای خیلی از جوان‌های امروز بدیهی به نظر برسند، اما برای ما قله‌هایی بودند که یکی یکی با مشقت و صبوری فتح شده‌بودند. خواهرانم کوفته و‌ نفس‌بریده پرچمشان را نوک این قله‌ها برافراشته‌بودند یا لااقل تا نزدیکی قله برای من پاکوب گذاشته بودند.
بابا گاهی وقتی زیر آفتاب تابستان آب خنکی می‌خورد بر حسین سلام می‌فرستا‌د، من هم به سبک او، هرجا‌ که احساس می‌کنم توان دارم بایستم و حق خودم را طلب کنم، بر خواهران راست‌قامتم درود می‌فرستم.

پی‌نوشت: مهدی تدینی عزیز مطلب محشری در توضیح چگونگی آزاد شدن دختران از قید پدرسالاری نوشته و جان ماجرا را استقلال اقتصادی دانسته. من در این نوشته‌ی برآمده از تجربه، خواستم جوانب دیگر ماجرا را آشکار کنم: اثرات میان‌نسلی سیر آزادی‌خواهی زنان، و هم‌چنین توان پدر در بازنگری عملکرد خود و عزمش برای والدی بهتر شدن.

زهره خضرایی‌منش

#زن_زندگی_آزادی
#میان‌فردی
👍1
نشسته‌ام یک گوشه‌ی پرت دنیا و روزگارم شده خیره‌ شدن به این صفحه‌ی پنج در پانزده سانتی‌متری. کارم از اشک و خونریزی داخلی گذشته، دیگر دارم خشک می‌شوم. تصاویر ظلم و خشونت بی‌حد و حصری که به هم‌وطنانم می‌رود یک لحظه آرامم نمی‌گذارند.

اینکه پوستت در آتش نباشد اما دلت اینجور شعله‌ بکشد احوال غریب خودش را دارد. راستش دلم می‌خواست یکی پیدا می‌شد من را هم خوب باتوم‌کوب و ساچمه‌باران ‌می‌کرد.

خشن‌ترین تصاویر را هزار بار عقب و جلو می‌کنم و خودم را جای هر کس آزار می‌بیند می‌گذارم، جای هرکه بلوا تا دبستانش رسوخ کرده، جای هرکه زندانش را به آتش کشیده‌‌اند، هرکه به پنجره‌ی خانه‌اش شلیک می‌شود، هرکه نور لیزر را روی سینه‌اش می‌بیند، هرکه به جرم بوق زدن کشته‌می‌شود، هرکه از لحظه‌ی مرگ خودش فیلم می‌گیرد و جای هرکه شاهد آن صحنه‌هاست. انگار بسته‌اندم به درختی و عزیزانم را پیش چشمم شکنجه می‌کنند. یکی از سر مهر گفت «سعی کن کمتر خودآزاری کنی»، نمی‌توانم. انگار درد کشیدن مجرایی‌ست که من را به آن جان‌های عزیز نزدیک می‌کند.

#زن_زندگی_آزادی
فلج

یکی با صدای خفه ‌و ترسیده درِگوشی صداش کرد: «پری!»
از خواب پرید. کسی نبود. اه لعنتی. لابد باز همان صدای بدمصب مزاحم بوده. همان که وقتی از فرط خستگی خوابیدن حرامش می‌شود، همچین که پلک‌هاش گرم می‌شوند خوشمزگی‌اش می‌گیرد و از خواب می‌پراندش تا به ریشش بخندد. لعنت به این مغز خودآزار.

طاقباز افتاده بود. خواست به پهلو بچرخد اما نتوانست. عضلاتش فرمان نمی‌گرفتند. سر تا پا لمس بود و هیچ حسی هیچ‌جای بدنش نداشت. بی‌حرکت مانده بود. فقط سقف را می‌دید و نمایش دائمی نور و سایه‌های خیابان که از لالوی شکاف‌های پرده‌کرکره‌های کشیده، خودشان را به اتاق او می‌رساندند.

فکر کرد لابد مردن هم همینجوری‌ست. اصلا شاید جدی جدی مرده. هرچه سعی کرد نفهمید نفس می‌کشد یا نه. نه حرکتی توی سینه‌اش احساس می‌کرد، نه جریان هوایی توی سوراخ‌های بینی. چشم‌هاش توی حدقه به چپ و راست می‌چرخیدند اما آنقدر ترسیده بود که نمی‌توانست بفهمد دارد به اختیار خودش می‌چرخاندشان یا خودشان به دودو زدن افتاده‌اند.
به هر حال به نظر می‌رسید هنوز نمرده باشد. توجهش به فشار شدیدی که مثانه‌اش داشت به مجرای ادراری‌اش می‌آورد جلب شد. انگار عصب‌های این یکی عضله هنوز فعال بودند.
تقلا می‌کرد بلکه یکی از عضلاتش را بیدار کند. به تک‌تک انگشت‌هاش فکر کرد، هیچ‌کدام نجنبیدند. دهنش نیمه‌باز بود و زبانش به عقب سُر خورده بود. هرچه سعی کرد صدایی از حنجره‌اش بیرون نیامد.

فشار ادرار اذیتش می‌کرد. دلش می‌خواست رهایش کند اما اختیار مجرای ادراری‌اش را هم نداشت. لامصب قصد کرده بود منقبض بماند. پس فرمان این مغز دست هرکس که بود، انگار هنوز به کلی از دست نرفته بود. خاک بر سر کورس‌های نوروساینس با آن کتاب‌های کت و کلفت و استادهای بادکرده‌شان که هیچ سرنخی‌ دستش نداده‌بودند بفهمد توی مغز خودش چه می‌گذرد.
یک‌دفعه نقاشی یارو که با چشم‌های‌ گرد روی تخت افتاده‌بود و خشک شده بود جلوی چشمش آمد. کجا دیده بودش؟ یکی از آن فصل‌های آخر گاتزانیگا شاید. فلج خواب! آره باید فلج خواب باشد: «تاخیر در تغییر وضعیت اعصاب از حالت خواب به بیداری.» آخیش پس لابد به زودی عصب‌هاش از خواب بیدار می‌شوند، فقط باید کمی صبر کند. نگفته بود شروع بروز علائمش بیشتر در نوجوانی و اوایل جوانی است؟ لابد او نمونه‌ی ظهور دیررس بیماری‌ است. گفته بود با به‌هم‌ریختگی الگوی خواب ارتباط دارد، که در مورد او مصداق هم داشت.

کم‌کم فشاری روی سینه‌اش احساس کرد. بفرما، بالاخره داشت بیدار می‌شد. هنوز نمی‌توانست عضلاتش را حرکت بدهد اما احساس داشت به تنش برمی‌گشت. علاوه بر سنگینی، گرما و خیسی غریبی روی سینه‌اش حس ‌کرد. یک‌دفعه چیزی روی سینه‌اش جنبید. یک آن فکر کرد خودش بوده تکان خورده. بعد صدای نفس ظریفی شنید و همه‌چیز یادش آمد.
گاتزانیگا از فلج مادری چیزی نگفته بود: «مسخ‌شدگی در ترس‌ از بیدار کردن موجودی که بعد از ساعت‌ها‌ی مداومِ بی‌خوابی روی سینه‌ات خوابش برده، از میان رفتن توان برآوردن نیازهای اولیه‌ و به عقب رانده شدن تمایلات فردی والد.» بچه که بیدار شد شاید بتواند دستش را به سمت پاتختی دراز کند ‌و این تعریف درخشان را تا یادش نرفته جایی بنویسد.

روی سقف، نور‌ و سایه‌های خیابان همچنان در حال کشتی‌گرفتن بودند. فریادهایی یکی یکی شروع به هوا رفتن می‌کردند. به آن زبان لمس به عقب برگشته فکر کرد، به حنجره‌ی بی‌صدای خودش، و به همه‌ی تمایلات پس‌رانده‌شده. دلش می‌خواست پای پنجره برود و کرکره‌ها را کنار بزند. آن‌وقت حتما دلش حکم می‌داد به خیابان برود و یکی شود در جدال نور‌ و سایه‌ها.
ولی حالا فعلا فشار ادرار داشت دیوانه‌اش می‌کرد. کاش می‌توانست رهایش کند.

زهره خضرایی‌منش

#داستان
#والدگری
فلج
تفکر گروهی

اگر شما هم این روزها احساس می‌کنید حرف زدن در‌ جمع سخت شده، تحمل عقیده‌ی مخالف در گروه‌هایتان به صفر رسیده، اعضای گروه‌ها به روش‌های مختلف سعی می‌کنند دیگران را با خود هم‌نظر کنند یا صداهای مخالف را خاموش کنند، اگر احساس می‌کنید افراد اعتقادِ بی‌پایه‌ای به توجیه‌پذیری اخلاقی تصمیم‌ها و عملکردهایشان دارند، سختشان است پایه‌های سست استدلال‌ها و توجیهاتشان را ببینند و ترجیح می‌دهند عقیده‌ی مخالف را نشنوند، گروهتان درگیر پدیده‌ی تفکر گروهی (group think) شده. پدیده‌ای که پیش آمدنش در شرایط امروز بسیار قابل درک است.

در شرایط دشوار و تحریک‌برانگیز، وقتی با پرسش‌های سخت مواجه می‌شویم، وقتی بخش عظیمی از زندگی‌مان درگیر ماجرایی‌ست که کنترل چندانی بر آن نداریم، وقتی همه‌چیز ناامن و بی‌ثبات است، تفکر انتقادی سخت می‌شود.

ما از اضطراب‌هایمان به دامن گروه مألوفمان پناه میبریم تا از رنج‌هایمان بکاهیم. می‌خواهیم در کنار آدم‌های امن‌مان ‌پدیده‌های غیرقابل هضم را فرو بدهیم، موضعی اتخاذ کنیم و از بی‌ثباتی دنیا و ناامنی درون وجود خودمان بکاهیم. در این حال به دنبال گرفتن اطمینان‌ خاطر هستیم، نه کشیده شدن به بوته‌ی نقد. تمایل داریم هرچیز که بویی از عدم قطعیت و تزلزل بیشتری بدهد را خاموش کنیم. برای همین است که بعضی‌مان گاهی به هر دستاویزی (از متهم کردن عزیزانمان تا اسم گذاشتن روی آن‌ها، تا بازی‌های احساسی و اعمال قدرت به هر شکلی) متوسل می‌شویم تا اطمینان حاصل کنیم کسانی که همیشه برایمان مهم بوده‌اند و در‌آغوششان پناه می‌جسته‌ایم با ما هم‌نظر و هم‌آوا هستند.

تفکر گروهی پدیده‌ی مخربی‌ست. گروه‌ها در این حال به سمت جزمیت هرچه بیشتر می‌روند و در نتیجه‌ مرتکب اشتباهاتی می‌شوند که در یک فضای بازتر به راحتی قابل تشخیص و پیشگیری می‌بود.

اگر میخواهید به تقابل با پدیده‌ی تفکر گروهی بپردازید، می‌توانید جمعتان را به ابراز عقیده تشویق کنید. کسانی که سکوت پیشه کرده‌اند را دریابید. آن‌ها احتمالا از ترس متهم شدن یا عصبانی کردن دیگران به خودسانسوری افتاده‌اند. ارزش تنوع را به خودتان و دیگران یادآوری کنید و سعی کنید روح پلورالیسم را در گروه زنده نگه دارید.

یکی از کارکردهای گروه اطمینان‌بخشی و آرامش دادن به آدمی است. ما در آینه‌ی گروه تنها نبودنمان را درمی‌یابیم و تاب ‌و توان می‌گیریم. اما نیاز به شباهت و اتحاد و تایید گرفتن از هم‌گروهی‌ها، گاهی جلوی کارکردهای دیگر گروه از جمله هم‌افزایی خرد را می‌گیرد. به خود و اعضای جمعتان اطمینان دهید که برای دوست داشتن یکدیگر و هم‌دلی نیازی نیست به تمامی شبیه هم فکر کنیم، کافی‌ست همدیگر را همدلانه و بی‌قضاوت بشنویم. کاسه‌ی محبت همدیگر را که بی‌بهانه و زود به زود پر کنیم، تمایل گروه به خاموش کردن صداهای مخالف کمتر می‌شود و می‌توانیم از تفکر گروهی کمی فاصله بگیریم.


زهره خضرایی‌منش

#میان‌فردی
#روانشناسی_گروه
#زن_زندگی_آزادی

https://t.me/ExploringWithin
یخ، رنگین‌کمان، کاردستی، چوب بستنی، قایق، مجمعه، صورت گرد یک کودک چشم‌سیاه…

ابژه‌های ساده‌ای که حالا دیگر توان عجیبی در فرو ریختن دل ما دارند. ویرانگر‌هایی‌ که روزمره‌مان را محاصره کرده‌اند و هر ساعت به تعدادشان اضافه می‌شود.


#زن_زندگی_آزادی
مکانیزم اثرگذاری اکثریت و اقلیت


عقیل دغاقله‌ی گرامی یادداشتی خواندنی به بهانه‌ی قلدری‌های مجازی که احمد زیدآبادی را به خداحافظی از عرصه‌ی سیاست رساند نوشته‌است و این قصه را با رسم قلدری نامرئی گروه اکثریت در ایران قیاس کرده.

واقعیت این است که قلدرمآبی اکثریت مختص ایران نیست و مکانیزم اثرگذاری اکثریت در ‌اغلب جوامع کم‌وبیش همین‌طور نامرئی و قلدرمآبانه است. وجود تفاوت در مکانیزم اثرگذاری اکثریت و اقلیت یکی از اصول دینامیک جمع است. اصلی که چنان در تار و پود برهم‌کنش‌هایمان دویده که کم پیش می‌آید به اثرش آگاه شویم. اما شاید همین میزان آگاهی افراد از این پروسه‌های ذهنی تبعیض‌آفرین است که شرایط اقلیت‌ها را در جوامع مختلف بهتر یا بدتر می‌کند.

اکثریت در افراد میل به هم‌نوایی (conformity) ایجاد می‌کند و به همین خاطر کمتر نیازی به اثبات حقانیت مفروضات و ادعاها و ارزش‌هایش پیدا می‌کند. پیروی از هنجارهای مورد وثوق اکثریت به فرد احساس امنیت در برابر طردشدگی می‌دهد و این فرایند کششی نامحسوس به پذیرش سوگیری‌های گروه اکثریت ایجاد می‌کند. به عبارتی روان ما نفعش را در این می‌بیند که با جماعت همرنگ شویم و برای همین کمتر تمایل پیدا می‌کنیم که ادعاهای اکثریت را سبک و سنگین کنیم و این‌طور می‌شود که دربست پذیرفتن چیزی که عموم به آن معتقدند راحت‌تر می‌نماید. سرگه مسکوویچی روانشناس اجتماعی رومانیایی-فرانسوی این پروسه را با لفظ انطباق (compliance) توضیح می‌دهد، یعنی اکثریت، با توسل به قدرت اکثریت بودنش، افراد را به سرنهادن و انطباق وا می‌دارد. به نظر من این پروسه شبیه همان‌چیزی است که دغاقله قلدرمآبی می‌خواندش.

اما قشنگی قضیه اینجاست که این پذیرشِ براساس انطباق چون معمولا از غربال قوه‌ی تحلیل فرد نمی‌گذرد، سست و شکننده‌است.

مکانیزم اثرگذاری اقلیت بر اکثریت درست برعکس است: اقلیت، در رقابت با اکثریت بر سر برانگیختن میل به هم‌نوایی بازنده است. اما برای نشاندن حرفش به کرسی ذهن افراد، مسیر دیگری جز هم‌نوایی پیش می‌گیرد. وقتی اقلیتی ادعایی ناهمخوان با خوانش اکثریت دارد، چون از امتیازات اکثریت محروم است، فقط از راه به لرزه درآوردن ساختمان سست اعتقادات افراد است که موفق به اثرگذاری می‌شود.

همه‌ی ما ترجیح می‌دهیم حرف مخالف را نشنویم. شنیدن حرف‌های غریبی که پذیرفته‌های ما را به چالش می‌کشند ناخوشایند است، ما را ناامن می‌کند، عزت‌نفسمان را به خطر می‌اندازد و یکپارچگی‌مان را با گذشته‌ای که در آن اعتقادات دیگری داشته‌ایم تهدید می‌کند. هنجارها ساخته‌شده‌اند تا دنیا را برای ما قابل هضم و قابل پیش‌بینی کنند. حرفی که هنجارهای مألوف ما را بشکند، دنیایمان را ناامن می‌کند. برای همین ذهن هرچه از دستش بر می‌آید می‌کند تا صدای مخالف را محو و کم‌اهمیت کند. دیگر وای به وقتی که این صدا از حلق اقلیت بیرون آمده باشد: هم‌نوایی ما را به سوی دیگری می‌کشد، خودبرتراندیشی گروهی هم دست از سرمان بر نمی‌دارد.

اما وقتی این صدا، از پس هزار پرده و بایاس ذهنی به گوشمان رسید، لرزیدن بنای اعتقاداتمان ناگزیر است. اگر حرف اقلیت چنان استوار و برحق به نظرمان بیاید که لرزه‌اش موفق شود خوانش پیشین ما را فرو بریزد، بنای محکمی ساخته می‌شود که دیگر به این راحتی‌ها دستخوش تغییر نمی‌شود. اینجا دیگر به قول مسکوویچی پای تغییر کیش (conversion) در میان است نه انطباق خشک.

برای همین است که اثرگذاری اقلیت بر اکثریت، مسیر بسیار دشوارتری را طی می‌کند و طول می‌کشد تا به مقصد برسد، اما اثرش پایدارتر و ریشه‌ای‌تر است.

منتها کم پیش نمی‌آید که اکثریت حرف اقلیت را (که بعد از عمری خون دل خوردنِ گروه اقلیت بالاخره به گوش اکثریت می‌رسد) مصادره کند و بعد هم به گردن خودش مدال افتخار خلاقیت و ترقی بیندازد. مثالش همین شعار زن زندگی آزادی، یا طرد تیم ملی به عنوان ابزار اعتراض.

زهره خضرایی‌منش

#روانشناسی_اجتماعی
#زن_زندگی_آزادی

https://t.me/ExploringWithin
در پوست خود
مکانیزم اثرگذاری اکثریت و اقلیت عقیل دغاقله‌ی گرامی یادداشتی خواندنی به بهانه‌ی قلدری‌های مجازی که احمد زیدآبادی را به خداحافظی از عرصه‌ی سیاست رساند نوشته‌است و این قصه را با رسم قلدری نامرئی گروه اکثریت در ایران قیاس کرده. واقعیت این است که قلدرمآبی اکثریت…
کامنت خوب وارده:

«بند ابتدایی نوشته‌ات مبتلابه خیلی از تحلیل‌هاست. اینکه پدیده مورد بررسی یک جوری به جامعه ایرانی و فرهنگ ایرانی چسبانده می‌شود. شاید به لحاظ نظری و روشی شخص استدلال کند که من فقط جامعه ایران را دیده‌ام و می‌توانم درباره آن نظر بدهم اما همه‌گیری این شیوه استدلال در درازمدت منجر به نتایج ناخواسته‌ای می‌شود که جبرانش هم به راحتی امکان پذیر نیست.
جامعه ایرانی خود را تافته جدابافته‌ای فرض می‌کند که به دلایل ویژگی‌های جغرافیایی و دینی و فرهنگی مبتلا به این مشکلات هست. اگرچه یکتایی هیچ جامعه‌ای غیرقابل انکار نیست اما اغلب مسایل روز ما می‌تواند تحت سرفصل‌های کلی چالش‌های بشر قرار بگیرد.»
از ترس و ملال

فیلیپ‌لارکین در شعر داکِری و پسرش می‌گوید «زندگی اولش ملال است، بعدش ترس»*
زندگی ما ترک‌ایران‌گفته‌ها اول ترس بود و بعد ملال.
هرکدام از ما در مقطعی و به دلایل خاص خودمان ترسیدیم که زندگی‌مان از دست برود و فرصت زیستن تجربیاتی را از دست بدهیم که به نظرمان حیاتی می‌آمدند. خیلی از ما را همین ترس بود که به هجرت واداشت. ما خودمان را از ‌واهمه‌ی عمری جنگیدن و ناکام ماندن بیرون کشیدیم. ما غرقه‌گان دریای ترس و ناامیدی بودیم، که هرکدام به تخته‌پاره‌ای چسبیدیم و هریک به ساحلی افتادیم، سواحلی غریب و پر از سرگردانی که به ما تعلق نداشتند و ما به آن‌ها تعلق نداشتیم.
ما با رویای زندگی آرام‌تر کوچ‌ کردیم، ناملایمات هجرت را هرکدام به شکلی به گرده کشیدیم، آرامشی شاید به چنگ آوردیم اما باز در حسرت زندگی ماندیم، چرا که تنها فرمی از زندگی که ما آموخته‌ایم «جنگیدن برای زندگی» است.
ما ماهیان زاده در طغیان یک رودخانه‌ی ناآرامیم که حالا به برکه‌ای افتاده‌ایم. در سکون این برکه ما ملول و دلتنگ جوش و خروش سهمگین رودخانه‌ای هستیم که از آن میاییم. چرا که تاب‌آوردن طغیان آن رودخانه‌ی وحشی، خود زندگی بود که ما پشت سر نهادیم.

ما اسیر زندگی روزمره‌ی ملال‌آورمان، با آرامش درگیریم. ما تاب بیهوشی این آرامش مرگ‌آور را نداریم. می‌شود گفت ما حالا در این ملال، حسرت ترس داریم چرا که «به هنگام ترس با چیزی بیرون از خودمان مواجه هستیم، چیزی که خواسته‌ی ما را نفی می‌کند»** اما در ایمنی، ما با خودمان مواجه می‌شویم! وقتی سایه‌ی چکمه از بالای سرمان محو می‌شود، تازه میفهمیم چه حجمی از زنجیرهای استبداد را درونی کرده‌‌ و با خود حمل می‌کنیم، چه آزادی‌ها که خودمان همچنان از خویش سلب می‌کنیم، و چه جلاد بی‌رحمی در خود پرورده‌ایم که هرروز به بهانه‌ای شلاقمان می‌زند.

زیستن در طغیان آن رودخانه‌ی وحشی و جنگیدن با یک حکومت استبدادی، به فرد کمک می‌کند این زنجیرهای درونی شده را هم از دست و پای خود باز کند. سنگ زدن به جلاد بیرونی، جلاد درون را خاموش می‌کند. ما مهاجرها اما، ما که میدان جنگ را ترک گفتیم، تا همیشه با خود گلاویز خواهیم بود.


* گزیده‌ای از شعر لارکین که به این آسانی‌ها تن به ترجمه نمی‌دهد:
Our lives bring with them: habit for a while,
Suddenly they harden into all we’ve got
[…]
Life is first boredom, then fear.
Whether or not we use it, it goes,
And leaves what something hidden from us chose,   
And age, and then the only end of age.


**فلسفه‌ی ترس، لارس اسوندسن، خشایار دیهیمی



زهره خضرایی‌منش

#مهاجرت
#درون‌روانی
#زن_زندگی_آزادی

https://t.me/ExploringWithin
در پوست خود pinned «از ترس و ملال فیلیپ‌لارکین در شعر داکِری و پسرش می‌گوید «زندگی اولش ملال است، بعدش ترس»* زندگی ما ترک‌ایران‌گفته‌ها اول ترس بود و بعد ملال. هرکدام از ما در مقطعی و به دلایل خاص خودمان ترسیدیم که زندگی‌مان از دست برود و فرصت زیستن تجربیاتی را از دست بدهیم…»
دست و دلم به نوشتن نمی‌رود. هرچه شروع می‌کنم نصفه می‌ماند. روزگاری شده که گفتن از هرچیز جز این «زجرِ اندر زجرِ اندر زجر»* به حماقت یا رذالت می‌ماند.

ده سال پیش که از نوشتن دست کشیدم، از سیاهی دفترم به تنگ آمده بودم. میخواستم چیزی بنویسم که شایسته‌ی زندگی باشد و اگر چنان چیزی در دست نیست سکوت کنم. روزی که باز قلم به دست گرفتم، یاد گرفته‌بودم کودکان کنجکاو ذهنم را آزاد بگذارم تا هرطرف که می‌خواهند بچرند و از هر درختی دلشان می‌خواهد بالا بروند.

این روزها اما باز کودکان ذهنم به کنجی گریخته‌اند و ناظر مبهوت و مستاصل این صحنه‌ی خون‌آلود شده‌اند.
هرچه نیت می‌کنم بنویسم، در بستر این روزها عقیم و ناساز به نظر می‌رسد. کودکانم را میل و توان جست‌وجوی هیچ‌کدام از درختان باغ من، این اسکلت‌های بلورآجین، نیست.
می‌خواهم از شیوه‌های تاب‌آوری در روزهای سخت بنویسم، از مکانیزم‌های انسانیت‌زدایی از دیگری در منازعات اجتماعی، از بایاس‌های ذهنی که به شکاف‌های اجتماعی دامن می‌زنند، از والدگری استبدادزده…
اما نمی‌دانم چرا همه‌چیز بوی خیانت به خون‌های برزمین ریخته و رنج‌های بی‌پایان مردم رنج‌کشیده می‌دهد.

برشت چه خوب وصف کرده این حال ما را:

حقا که در روزگار تیرگی زندگی می‌کنیم.
واژه‌های معصوم توخالی شده‌اند.
پیشانیِ بی‌اخم از دل سنگ خبر می‌دهد.
کسی که می‌خندد هنوز اخبار هولناک را نشنیده.

چه روزگاری که از درختان گفتن دست کمی از جنایت ندارد،
چرا که سکوتی‌ست در برابر ظلم.
آن که به آرامش در خیابان قدم می‌زند،
خود را از رفیقان در بندش‌ ‌دریغ می‌دارد.

(از شعر بلند به آیندگان اثر برتولت برشت، ترجمه از من**)


پانوشت‌ها:

*از عنوان نامه‌ی اخیر #فرهاد_میثمی از زندان رجایی‌شهر

** چند فراز از این شعر برشت را شاملو با زبان فاخر خودش ترجمه کرده، اما من در متن برشت سادگی‌ و بی‌تکلفی‌ای می‌بینم که خوب به احوال مستاصل و خسته‌ی شعرش می‌نشیند. ترجمه‌ی شاملو شبیه صورت کتک‌خورده‌ و ورم کرده‌ای شده که مذبوحانه تلاش کرده باشی زیر کرم‌پودر و رژگونه پنهانش کنی. ترجمه‌ی من شاعرانه نیست، اما هم به متن برشت وفادار است هم به احوال زمانه.
در لطف خطا و خیانت کمال

پیشتر مطلبی در نقصِ بی‌نقصی نوشته بودم و خطر میل والد بر والدگریِ بی‌نقص را تشریح کرده‌بودم. هرچه می‌گذرد اهمیت این موضوع برایم روشن‌تر می‌شود.

فکر می‌کنم والد کمال‌پرستی که برای خود حق خطا قائل نیست، در بده-بستان پیچیده‌ی والد و فرزند بذر خودشیفتگی را در سینه‌ی فرزندش می‌کارد‌ و به سوی مسیر شکست در روابط انسانی سوقش می‌دهد.

والدی که خطاهای ناگزیر خود در مسیر والدگری را می‌بیند و می‌پذیرد و برای توجیهشان تلاش نمی‌کند (در عوض از خطای خود حرف می‌زند و عذر می‌خواهد)، برای فرزندش امکان مواجه شدن با سرشت خطاگر انسان را فراهم می‌کند. چنین مواجهه‌ای به فرزند یاد می‌دهد در برابر خطاهای خود و دیگری انعطاف و ملاطفت بیشتری نشان دهد. در نتیجه فرد نه نیاز خواهد داشت خودش را ایده‌آل بپندارد و نه کسانی را که برایش عزیزند، و با یافتن هر ترک کوچک در ساختار شخصیت خود یا عزیزش فرو نمی‌ریزد و فرو نمی‌ریزاند.

چه بسیاریم ما که تاب پذیرش خطا و کاستی در خودمان را نداریم و شلاق‌به‌دست‌ ایستاده‌ایم تا با کوچک‌ترین لغزش حساب خودمان را برسیم. چه بسیاریم ما که سرگردان به دنبال ابژه‌های ایده‌آل می‌گردیم تا بر صندلی خدایی‌ بنشانیمشان و سعی کنیم شبیهشان باشیم. و بی‌شک همان‌اندازه بسیاریم ما که از یافتن کمال ناامید و سرخورده می‌شویم و ابژه‌ی ایده‌آل‌سازی شده‌مان را ناگهان فاقد ارزش می‌‌یابیم و ویران می‌شویم و یا ویران می‌کنیم.

ردپای این روند در حرکت‌های اجتماعی‌مان هم به وضوح قابل پی‌گیری‌ست. ما نسل‌هاست که در امید یافتن رهبران معصوم، هیولا ساخته‌ایم. حتی امروز هم که دل در بند این جنبش بی‌سر داریم، همچنان به دنبال پدیده‌های ستودنی و بی‌خطایی می‌گردیم که با توسل به وجودشان احساس آرامش کنیم. ‌پدیده‌هایی که کم پیش نمی‌آید به آدم بودنشان پی ببریم و دست به تخریبشان بزنیم.

این میل ما به ایده‌آل‌سازی و تنزل‌مقام دیگری، اگر ریشه در شیوه‌های مغلوط فرزندپروری دارد، اگر از مناسبات اجتماعی و سیاسی که در آن غوطه‌وریم می‌آید، اگر هر علت دیگری دارد، بیش از آن‌چه فکرش را می‌کنیم آسیب ایجاد می‌کند.

نانسی مک‌ویلیامز شرح گیرایی دارد از این میل به ایده‌آل‌سازی و پیامدهای آن در روان‌درمانی، در روابط نزدیک دیگر، و در سطح اجتماعی. چند بند خواندنی از کتابش (Psychoanalytic Diagnosis: Understanding Personality Structure in the Clinical Process) را که به این نوشته‌ام مرتبط است در زیر ترجمه کرده‌ام.

#والدگری

https://t.me/ExploringWithin
چند بند از کتاب «تشخیص روانکاوانه، فهم ساختار شخصیت در روند بالینی» اثر نانسی مک‌ویلیامز، ترجمه از من

همه‌ی ما ایده آل‌سازی می‌کنیم. ما بقایای نیازمان به نسبت دادنِ ارزش و قدرت خاص به افرادی را به دوش می‌کشیم که از نظر عاطفی به آنها وابسته‌ایم. ایده‌آل‌ انگاشتن معشوق در حد نرمال جزء ضروری عشق بالغانه است. به نظر می‌رسد تمایلی هم که با گذشت زمان به تنزل مقام یا ایده‌آل‌زدایی از کسانی پیدا می‌کنیم که در دوران کودکی به آن‌ها دلبستگی داشته‌ایم، بخش عادی و مهمی از فرآیند جدایی-استقلال شخصیت است.
با این حال، در برخی افراد، نیاز به ایده‌آل‌سازی تقریبا دست‌نخورده از دوران کودکی باقی می‌ماند. رفتار این افراد نشان از باقی ماندن تلاش‌های کودکانه و به نوعی مذبوحانه‌ای دارد که برای مقابله با ترس‌های درونی‌ به کار گرفته می‌شود: تلاش به مقابله با ترس از طریق توسل به این اعتقاد که افرادی که به آن‌ها دلبستگی دارند، همه‌توان، دانای کل و خیرخواه مطلق هستند و آن‌ها از طریق ادغامِ روان‌شناختی با این دیگریِ شگرف، ایمن خواهند بود. این افرا‌د همچنین امیدوارند که از این طریق از احساس شرم خلاص شوند: یکی از محصولات جانبی ایده‌آل‌سازیِ دیگری و اعتقاد به کمال این است که پذیرش وجود نقص در خود دشوارتر می‌شود. ادغام با یک ابژه‌ی ایده‌آل دوایی خوش‌نما برای این درد است.

آرزوی داشتن مراقبِ همه‌توان طبیعتا در اعتقادات مذهبی مردم بروز پیدا می‌کند. موارد مشکل سازتر در پدیده‌هایی مانند اصرار ورزیدن بر کمال معشوق، یا معصومیت رهبر روحانی ظاهر می‌شود، هم‌چنین اعتقاداتی مثل اینکه مکتب فرد بهترین است، ذائقه‌‌ی او غیرقابل نفوذ است، و دولت منتخب او خطاناپذیر است، و توهماتی از این دست. افرادی که به فرقه‌های معنوی روی می‌آورند حاضرند بمیرند اما رهبری که مجنون شده را بی‌اعتبار نشمارند. به طور کلی، هر چه فرد وابسته‌تر باشد یا نیاز احساسی بیشتری به وابستگی داشته باشد، وسوسه‌ی ایده‌آل‌سازی بیشتر می شود.

افرادی که تمام عمر در پی رتبه‌بندی همه‌ی جوانب انسانیت بر اساس میزان ارزش نسبی آنها هستند و می‌خواهند از طریق ادغام با ابژه‌ها‌ی ایده‌آلی و بهینه کردن خویش کمال را بجویند، و تمایل دارند دائم خود را با گزینه‌های تنزل مقام داده شده مقایسه کنند، شخصیت های خودشیفته دارند. جنبه‌های مختلف ساختمان شخصیت خودشیفته در متون تحلیلی زیادی بررسی شده است، اما‌ یک روش ساختاری برای بررسی ساخت روان‌شناختی این افراد این است که توسل عادت‌گونه‌ و بدوی آن‌ها به ایده‌آل‌سازی و تنزل مقامِ دیگران را در نظر بگیریم. نیاز این افراد به اطمینان‌یابی مداوم از جذابیت، قدرت، شهرت و ارزش خود برای دیگران (یعنی کمال) ناشی از وابستگی به این مکانیزم دفاعی است. تلاش‌ برای حفظ عزت نفس در افرادی که نیاز به ایده‌آل‌سازی و تنزل مقام دیگری دارند به این ایده آلوده است که فرد باید به جای پذیرفتن آن‌چه هست، خود را به کمال برساند.

تنزل مقامِ بدوی، اثر جانبی اجتناب‌ناپذیرِ نیاز به ایده‌آل‌سازی است. از آنجایی که هیچ چیز در زندگی انسان‌ کامل نیست، شیوه‌های کودکانه‌ی ایده‌آل‌سازی محکوم به شکست ‌و ناامیدی هستند. هر چه یک ابژه بیشتر ایده‌آل‌سازی شود، تنزل مقامش رادیکال‌تر خواهد‌بود. هرچه توهمات فرد بزرگ‌تر باشند، سقوطشان سهمگین‌تر است. درمان‌گرانی که با افراد خودشیفته کار می‌کنند می‌توانند تایید کنند که وقتی مراجعی که فکر می‌کرده درمانگرش می‌تواند شق‌القمر کند، ناگهان به این نتیجه می‌رسد که او از بالا کشیدن شلوار خودش هم ناتوان است، چه آسیب‌هایی به وجود می‌آید. از آن‌جا که مراجع خودشیفته ناگهان به این شکل سرخورده می‌شود، رابطه‌ی درمانی با این مراجعین معمولا در خطر گسست ناگهانی‌ست.

ایده‌آل تلقی شدن هرقدر هم خوشایند باشد سخت است، نه فقط به این دلیل که فرض اینکه درمانگر می‌تواند معجزه کند به خودی خود آزاردهنده است، بلکه به این دلیل که ما از راه تجربه آموخته‌ایم که وقتی بالا میبرندمان و روی طاقچه می‌گذارندمان، بعد از آن قرار است از آن بالا به پایین پرتمان کنند. به قول همکارم جیمی واکاپ، ایده‌آل‌سازی حکم پوشاندن تنگ‌پوش را دارد (دست‌و‌پای فرد را می‌بندد): درمانگر را وسوسه می کند که خطاپذیری عادی را انکار کند، اهداف معمول و متعادل کمک و درمان را ناکافی و ناپذیرفتنی بشمارد، و فکر کند که هرچه کُنَد باز کم کرده است.

در زندگی روزمره می‌توان چنین روندی را در میزان نفرت و خشمی‌ دید که به سوی کسانی گسیل می‌شود که در ظاهر امیدوارکننده به نظر می‌رسند اما در عمل فرد را ناامید می‌کنند. بعضی‌ها زندگی خود را در چرخه‌های مکرر ایده‌آل‌سازی و سرخوردگی می‌گذرانند و دائم از یک رابطه‌ی نزدیک به رابطه‌ی دیگر می‌جهند و هر بار به انسان بودن شریک فعلی‌شان پی میبرند، او را با یک ابژه‌ی تازه مبادله می‌کنند.

زهره خضرایی منش
3
در لطف خطا و خیانت کمال
در لطف خطا و خیانت کمال و چند بند از کتاب تشخیص روانکاوانه اثر نانسی مک‌ویلیامز