در پوست خود
366 subscribers
18 photos
7 videos
2 files
72 links
We are poor indeed if we are only sane.
- Winnicott

ارتباط:
@ZohrehManesh
Download Telegram
تاب آوردن غم دیگری

یکی از چیزهایی که طول کشید تا من در وادی مادری کردن بیاموزم توان نشستن با گریه‌‌ی دیگری بود. تاب آوردن غم دیگری، به ویژه کسی که مسئول مراقبتش هستی و جانت به جانش بند است، کار آسانی نیست. در نگاه اول حتی ممکن ‌است این بی‌تابی یک ویژگی مثبت تلقی شود و نشانی باشد از عشق بی‌اندازه‌ی فرد.
اما دقیق‌تر که نگاه کنیم انگار ما با بیقرار شدنمان از دیگری طلب قرار می‌کنیم. انگار اینکه غم او هراسان و دلگیرمان می‌کند باری روی دوش او می‌گذارد و هلش می‌دهد تا خودش، خود را از غم بیرون بکشد. انگار غریق نجاتی می‌شویم که غریق از ترس غرق شدنمان هرجور شده و با هر هزینه‌ای خود را به ساحل می‌رساند تا خواب خوش ما را بر هم نزند.

پیتر فانگی می‌گوید «والدی که دلبستگی اجتنابی دارد، احتمال دارد وقتی کودکش ناراحتی می‌کند بترسد یا احساس شرم کند، زیرا خاطرات ناخوشایندی از نیازمندی به دیگران در او زنده می‌شود. این حالت میلی به بیرون کشیدن کودک از آن احساس در او برمی‌انگیزد تا خود از احساس بی‌دست و پایی و ناکافی بودن رهایی یابد.» (Fonagy et al. 2002 ترجمه شده توسط من)

شاید یکی‌ از مهم‌ترین وظایف والد، در بر گرفتن احساسات دشوار کودک است. در بر گرفتن یعنی فهمیدن یک احساس، بازتاباندنش با کلمات یا زبان بدن، ایمان به توانایی دیگری در (نهایتا) چیره شدن به آن احساسِ دشوار، و حضور امن و آرام در کنار او در عین مشترک شدن با احوالش.
کودکی که تجربه‌ای از این ندارد که احساسات دشواری مثل حسادت، غم، احساس بی‌ارزشی یا اضطراب طبیعی هستند، می‌توانند توسط دیگران فهمیده شوند و پایان خواهند یافت، در مواجهه با این حالات فلج می‌شود و ناچار می‌شود برای مدیریت این لحظات دست به استراتژی‌های آسیب‌زننده بزند. یکی از معمول‌ترین استراتژی‌ها انکار است. کودک یاد می‌گیرد غمش را، ترسش را، و یا هر احساس مگوی دیگری را انکار کند، برای خود و برای دنیا. این انکار تعارض به وجود می‌آورد: بدن با ضربان قلب، ترشح هورمون‌ها، انقباض عضلات و دیگر علائم بدنی حکایت از یک حالت روحی می‌کند که مغز آن را به رسمیت نمی‌شناسد! این‌طور می‌شود که کودک فرصت آشنایی با احساساتش و بلوغ عاطفی را از دست می‌دهد. آشنا نبودن با احساسات خود، یعنی ناتوانی در تشخیص احساسات دیگران، و این یعنی بالا رفتن احتمال شکست در روابط اجتماعی و عاطفی.

برای میدان دادن به رشد هوش هیجانی کودک، باید به او فرصت بدهیم در یک محیط امن، احساسات دشوار را مزه کند و با آن‌ها بنشیند.
برای موفق شدن در این امر، باید اول خودمان یاد بگیریم با احساسات دشوارمان بنشینیم، حتی ناگفتنی‌ترین‌ها و نابخشودنی‌ترین‌شان. باید اول والد مهربان خودمان باشیم.

#والدگری

https://t.me/ExploringWithin
👍5
یک شعر بی‌مخاطب

چندوقت پیش مشغول کتاب روان‌درمانی اگزیستانسیال یالوم بودم که دردهای بی‌درمان وجودی را جلوی چشم آدم ردیف می‌کند. در تقلا برای هضمش، یک روز یک‌دفعه شعری از من بیرون زد که خدا می‌داند چرا زبانش زبان کودک است.
اول فکر کردم شعر کودک گفته‌ام و به صرافت افتادم بدهم برای تصویرگری و چاپ. بعد دیدم اگرچه زبان و خط داستان به نظر برای خردسالان مناسب است، اضطراب نهفته در لایه‌های درونی قصه فراتر از توان هضم بچه‌هاست.

خلاصه شعرم ماند یتیم و بی‌مخاطب. اینجا می‌گذارمش، شما برای کودک درونتان بخوانید، یا اگر یک ربع وقت خالی دارید ترکیب خوانش من را با قطعه‌ی Sur le fil از یان تیرسن بشنوید.
کیفیت خانگی ضبط را بر من ببخشایید که اینکاره نیستم.


https://t.me/ExploringWithin
دونه

دونه از اول یه جایی نشسته بود و خوش بود.
یه جای گرم و نرم و راحت و خوب، جای خود خودش بود.
یه روزی باد از راه رسید، کشید و کندش از جا
مثل یه پر بردش تو آسمونا
دونه حسابی ترسید. داد زد و گفت: «ولم کن! کجا داری می‌بری منو زور زوری؟»
باد برد و انداختش یه جای دوری

دردش اومد، بغضش گرفت. پرسید «چرا منو آوردی اینجا؟ من ترسیده‌م! ببین تنم داره چه‌جور میلرزه!»
باد گفت «خودت می‌بینی! به تجربه‌ش می‌ارزه!»
دونه دلش گرفت، غریبی می‌کرد، تنها بود و می‌ترسید
گیج شده بود نمی‌دونست چیکار کنه
نمی‌دونست چطوری تنهایی باید روز و شبا رو سر کنه
بغضش شکست و گریه از راه رسید

یک کرم سبز پشمالو خزید کنارش و یه کم نازش کرد
دونه حالش جا اومد، نفس کشید و خوب براندازش کرد
با دوستش، دنیای اطرافو تماشا کردن
نگا به اتفاقای عجیب دنیا کردن

ابری گرمبی رعد زد و دونه‌ی ما رو ترسوند
بارون اومد خیسش کرد، آفتاب اومد بوسش کرد
خاک بغلش کرد و پتو بالش شد
مهتاب اومد با قصه اونو خوابوند

یه روز صبح، دونه پا شد دید تو دلش یه چیزی وول‌وول می‌شه
هزارتا پای کوچولو از تو دلش بیرون اومد شد ریشه
یه روزِ دیگه حس کرد سرش داره می‌خاره
از تو سرش جوونه در می‌آره
جوونه قد کشید و یک ساقه شد و برگ داد
از لا‌به‌لای برگا، غنچه‌ای ریز مثل‌ یه مشت بسته، یه بقچه که تُک یه چوب نشسته، یواش یواش سر کشید
غنچه با ناز و سر صبر، مشتش رو وا کرد و یه گل، با برگای گرد سفید بیرون داد
بوته گلش رو به همه نشون داد
مست قشنگی خودش بود و تماشاچی می‌خواست
جز یکی که تو حیرتش شریک بشه چیز زیادی نمی‌خواست
«کرم خوبم چی می‌شد اینجا باشی»

یه صبح خوب یه پروانه حیرت‌زده نشست روش
⁃ دونه تویی؟ بوته شدی گل دادی؟ آخ که چقد گشتم تا پیدات کنم
⁃ پشمالو این تویی که پروانه شدی؟ بذار تماشات کنم!
چه حالی چه بهاری،
زندگی داشت پیش روشون می‌رقصید
بوته ولی تو‌ اوج خوشبختی هم، یهو دلش می‌لرزید
«فکر کن اگه تموم بشه این خوشی»

یه روز گرم آفتابی که بوته بیحال شده بود، دست و پاهاش شل شده بود باز باد اومد خروس بی‌محل شد
وزید و برگای گلش رو کند و گل کچل شد
بوته دادش درومد: «آی باد مردم‌آزار! گل قشنگم رو ببین چی کردی‌؟
یه روز خوش به روی ما ندیدی. دنیامون رو تیغ زدی قیچی کردی.»
باد یه چیزی زمزمه کرد و خندید
پروانه اون‌ها رو دید
اومد رو کاسبرگ خالی نشست و دید بوته داره زار میزنه میلرزه
بال‌های نازش رو یواش کشید رو زخم بوته و گفت «عزیزم باد توی گوشت چی گفت؟»
«باز دوباره حرف همیشگیش رو زد: به تجربه‌ش می‌ارزه»

هفته‌ی بعد، هسته‌ی زردی که میون گلبرگا قایم بود
جا پیدا کرد، بیرون اومد، آفتاب گرفت سبز شد
یه اتفاق جالبی انگار در انتظار بود
بوته حالا حسابی بیقرار بود
سبزِ قلمبه هی بزرگتر شد و رنگش پرید و سفید شد
دو‌پرده گوشت آورد و لپاش هم یه کم گل انداخت
یواش یواش سرخ شد، انگار یه گوله آتیش، شبیه یک قلب بزرگ و جوندار
یه توت فرنگی تمام عیار شد، با دونه‌های بسیار

باد اومد و دستی کشید به صورتش، بوش کرد
بوته براش حرف زد و باد گوش کرد
گفت تو شناختنت چه سخت و ساده‌س!
مهرت چقدر عجیبه
من هنوزم تو حیرتم از دیدن کاری که با ما کردی
بفرمایین دونه‌ی نو آماده‌س

باد خندید و دور بوته دور زد
کشید و چندتا دونه کند و بردشون تو هوا
کشید به چپ، کشید به راست
هر وری که دلش می‌خواست
یه قل دو قل بازی می‌کرد انگاری با بچه‌ها

بوته دلش تیر کشید
یه چندتا از برگاشو برد بالا تکون تکون داد
یه چندتا بوس حواله‌ی هوا کرد
آهی کشید چند قطره اشک رها کرد
هرجوری می‌شد عشقشو نشون داد
دونه‌ها رفتن از بوته دور شدن
راهی سرنوشت شدن با زندگی جور شدن
رفتن که خاک تازه پیدا کنن
بوته‌ی نو تو دل دنیا کنن

یه روز یه دستی اومد و اون توت فرنگی رو چید
بوته یواشی خندید
اون قلبِ گوله آتیش، روونه‌ی دهن شد
آبدار بود و شیرین بود و ترد بود
لبخند شیرینی شد و بوته تو کش اومدن اون دوتا لب پرتوی لذتو دید
به توت‌فرنگی بالید

بوته‌ی ما تنهایی واستاده بود
توتی نداشت یه بوته‌ی ساده بود
یک‌دفعه دید یکی داره ساقه‌ش رو قلقلک می‌ده
یه کرم سبز پشمالو از بدنش بالا می‌ره
کرمه سلامی کرد و بعد بالا خزید یه برگو انتخاب کرد
از صابخونه اجازه خواست و طلب جواب کرد
بوته چشاش برقی زد
لبش به خنده باز و اشکش روون
به کرمه گفت «بفرمایین نوش جون
چه افتخاری بیش از این که برگ بوته مال پروانه شه
چه اتفاقی بهتر از این که تن من بال پروانه شه»

https://t.me/ExploringWithin
👏31
قصه‌ی دونه
👏1
در پوست خود pinned «یک شعر بی‌مخاطب چندوقت پیش مشغول کتاب روان‌درمانی اگزیستانسیال یالوم بودم که دردهای بی‌درمان وجودی را جلوی چشم آدم ردیف می‌کند. در تقلا برای هضمش، یک روز یک‌دفعه شعری از من بیرون زد که خدا می‌داند چرا زبانش زبان کودک است. اول فکر کردم شعر کودک گفته‌ام و به…»
این توییت را یک ماه پیش توبیاس آندرسون سخنگوی حزب «دموکرات‌های سوئد» منتشر کرد. «دموکرات‌های سوئد» افراطی‌ترین حزب راست‌گرای سوئد است با شعارهای بی‌محابای نژادپرستانه و رشد محبوبیت چشمگیر و نگران‌کننده.
تصویر، عکس متروی استکهلم است که در کمپین تبلیغاتی انتخابات اخیر، به رنگ حزب دموکرات‌های سوئد درآمده.
توییت توبیاس آندرسون می‌گوید: «به قطار بازگشت مهاجرین خوش آمدید. شما یک بلیط یک‌طرفه دارید. ایستگاه بعد: کابل!»

به بی‌شرمی سیاستمداری که برای بالا رفتن از شانه‌ی تنفر آدم‌ها، راضی می‌شود انگشتش را روی یک گروه خاص بگذارد و تن ۶۰ هزار افغان ساکن سوئد و هزاران پناهجو‌ را بلرزاند و احساس تعلقشان به
محل سکونتشان را نابود کند کاری ندارم.
من می‌خواهم فریادم‌ را بر سر رسانه‌هایی بکشم که مغرضانه اخبار مربوط به افغانستان را محدود می‌کنند و موجب می‌شوند ارتباط دل آدم‌ها با آن تکه از دنیا به حدی قطع شود که از فکر باز پس فرستادن بی‌گناهان پناهجو‌ به زیر دست طالبان به خود نلرزند. نتیجه همین می‌شود که این‌جور حرف‌های سنگدلانه خریدار پیدا کند.

حزب «دموکرات‌های سوئد» را می‌شود برنده‌ی اصلی انتخابات اخیر سوئد دانست.
👍3🤔1
این هم شعری از محمد کاظم کاظمی که خواندنش جانِ سخت می‌خواهد و دل آدم را برای ملتی که هیچ‌جای دنیا قرار ندارد بدجور مچاله می‌کند.

غروب در نفس گرم جاده خواهم‌رفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم‌رفت

طلسم غربتم امشب شکسته خواهدشد
و سفره‌ای که تهی بود، بسته خواهدشد

و در حوالی شب‌های عید، همسایه!
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه!

همان غریبه که قلّک نداشت، خواهد‌رفت
و کودکی که عروسک نداشت، خواهد‌رفت

منم تمام افق را به رنج گردیده
منم که هر که مرا دیده، در گذر دیده

منم که نانی اگر داشتم، از آجر بود
و سفره‌ام -که نبود- از گرسنگی پُر بود

به هر چه آینه، تصویری از شکست من است
به سنگ‌سنگ‌ِ بناها، نشان دست من است

اگر به لطف و اگر قهر، می‌شناسندم
تمام مردم این شهر می‌شناسندم

من ایستادم، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم، اگر دهر ابن ملجم شد

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد‌شد
و سفره‌ام که تهی بود، بسته خواهد‌شد

غروب در نفس گرم جاده خواهم‌رفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم‌رفت

چگونه باز نگردم، که سنگرم آنجاست
چگونه؟ آه، مزار برادرم آنجاست

چگونه بازنگردم که مسجد و محراب
و تیغ، منتظر بوسه بر سرم آنجاست

اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود
قیام بستن و الله اکبرم آنجاست

شکسته بالی ام اینجا شکست طاقت نیست
کرانه‌ای که در آن خوب می‌پرم، آنجاست

مگیر خرده که؛ یک پا و یک عصا دارم
مگیر خرده، که آن پای دیگرم آنجاست

شکسته می‌گذرم امشب از کنار شما
و شرمسارم از الطاف بی‌شمار شما

من از سکوت شب سردتان خبر دارم
شهید داده‌ام، از دردتان خبر دارم    

تو هم به سان من از یک ستاره سر دیدی
پدر ندیدی و خاکستر پدر دیدی

تویی که کوچه‌ی غربت سپرده‌ای با من
و نعش سوخته بر شانه برده‌ای با من

تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم
تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم

اگر چه مزرع ما دانه‌های جو هم داشت
و چند بته‌ی مستوجب درو هم داشت

اگرچه تلخ شد آرامش همیشه‌‌تان
اگرچه کودک من سنگ زد به شیشه‌‌تان

اگرچه متهم جرم مستند بودم
اگرچه لایق سنگینی لحد بودم

دم سفر مپسندید ناامید مرا
ولو دروغ، عزیزان! بحل کنید مرا

تمام آنچه ندارم، نهاده خواهم‌رفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم‌رفت

به این امام قسم، چیز دیگری نبرم
به جز غبار حرم، چیز دیگری نبرم

خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان
و مستجاب شود باقی دعاهاتان

همیشه قلک فرزندهایتان پر باد
و نان دشمنتان -هرکه هست- آجر باد
👍21
از محمدکاظم کاظمی
گرفتگی صدایم را ببخشید. خواستم دوباره بخوانمش ولی دیدم شاید همین بغض چیزی برای شنیدن دارد.
👍1
در این سال‌های دوری هیچ‌وقت این‌همه دلتنگ و خرابِ خانه نبوده‌ام.
کاش لااقل این بغض لعنتی قلمم می‌شکست و می‌توانستم چیزی بنویسم.
از ما دورافتاده‌ها چه برمی‌آید جز رنج و‌ تماشا…
6😐1
سال نود بود که پای من به ساختمان وزرا باز شد. با نامزدم در میدان ولیعصر گرفتندم. مقاومت کردم و به خشونت کشیده شد. مردم جمع شدند و از صحنه‌ی فرو کردنم به ون پلیس فیلم گرفتند اما‌ آن‌روزها زیاد به ذهن کسی نمی‌رسید که می‌شود در مقابل گشت ارشاد ایستاد. حتی خرده جرقه‌های باقی‌مانده از جنبش ۸۸ هم دل کسی را برای بدحجابی که در حال تحقیر شدن است شعله‌ور نمی‌کرد.
آن شب طولانی در سالن انتظار ساختمان وزرا، با ده‌ها زن دیگر‌ که حکومت آزادی‌شان را سلب کرده بود و بعد با تابلوی «بدحجاب» یا «رابطه‌ی نامشروع» بر روی سینه‌شان از آن‌ها عکسبرداری کرده‌بود، حرف زدم. زنانی که مثل من کودک انگاشته شده‌بودند و منتظر بودند «ولی»شان از راه برسد و تعهدی امضا کند و لابد گوشمالی‌شان دهد. از آن میان دو نفر بودند که از پایمال شدن حقوق شهروندی‌شان خشمگین بودند. دیگران دختران جوانی بودند که شرم و ترس مجال هر فکر و احساس دیگری را از آن‌ها گرفته بود. جمله‌ی «بابام می‌کشدم» را آن شب به کرات شنیدم. آن‌جا فهمیدم گشت‌ارشادِ آن روزها مشروعیتش را از کجا می‌گرفت: از دیکتاتورهای کوچک خانگیِ آن روزگار که خود را ابزار دست حکومت در ارعاب زنان کرده‌بودند.
قصه‌ی دختران شجاع روسری‌سوز‌ این روزها قصه‌ی دیگری‌ست. یا شجاعت ‌و جسارت آن‌هاست که دیکتاتورهای خانگی را از کارکرد انداخته و توان یاری دادن حکومت و اعمال فشار بر زنان را از آن‌ها گرفته، یا مردان به بهره‌کشی حکومت از روابط مبتنی بر قدرت آن‌ها با زنان اطرافشان آگاه شده‌اند و دست از همکاری کشیده‌اند. هرچه هست، گشت ارشاد دیگر نمی‌تواند علم‌ مشروعیتش را بر ناموس‌پرستی مردان سوار کند. زنان خود را از قید ناموس کسی بودن بیرون کشیده‌اند.


#زن_زندگی_آزادی
👍5😐1
چند روز پیش برای خواهرزاده‌ام که در کشاکش این روزها نمی‌توانست از قبولی‌اش در رشته و دانشگاهی که دوست داشت شادی کند، نامه‌ای نوشتم. اینجا می‌گذارمش برای هم‌نسلانش که حضورشان در این کلبه مایه‌ی دلگرمی و سربلندی من است.

نازنینم
تمام هوش و حواس من این روزها و شب‌ها درگیر تو و آن‌چه بر تو و هم‌نسلانت می‌رود است. حالا که روزگار، دقیقا وقتی که تو در آستانه‌ی یکی از مهم‌ترین نقاط عطف زندگیت ایستاده‌ای، جامعه‌ات را به خیزش واداشته و رنگ و بوی هرچه در اطرافت هست را عوض کرده و حتی نمی‌گذاردت تا برای موفقیتت شادی کنی، دلم می‌خواهد راز سختی را با تو در میان بگذارم.
من وقتی از این تپه‌ی دورافتاده‌ای که امروز رویش ایستاده‌ام به زندگی‌ام نگاه می‌کنم، میبینم عمده‌اش را اسیر توتالیتاریسم بوده‌ام و هنوز هم هستم. توتالیتاریسم، یعنی بسط یافتن قدرت سیاسی به همه‌ی شئون زندگی. وقتی که در بستر توتالیتر بزرگ می‌شوی، اگر نتوانی سر در برف فرو کنی، چاره‌ای جز سیاسی شدن نمی‌یابی.
نظام‌های توتالیتر می‌خواهند تمام ساحت‌های زندگی ما را صاحب شوند، به همه‌ی ابعاد وجودمان نظارت داشته باشند و اختیار همه‌ی ارکان انسانیت‌مان را به دست بگیرند. طبیعتا ما در مقابلشان می‌ایستیم: در دفاع از آن‌چه مال ماست و هیچ فرد یا ایدئولوژی یا قدرت دیگری حق صاحب شدنش را ندارد، با تمام آن‌چه در دست داریم، یعنی با همه‌ی ارکان زندگی‌مان، علیه آن‌ها می‌شوریم. تناقض را می‌بینی؟ خود آن‌چه برای حفاظتش قد علم می‌کنیم را مایه و پایه‌ی مبارزه می‌کنیم. همان «تمام ارکان زندگی‌مان» که می‌خواستیم از دست یازیدنِ غیر به آن جلوگیری کنیم قربانی مبارزه‌ می‌شود، خود ما دودستی و ناخودآگاه در اختیار عالم سیاست می‌گذاریمش. یک روز به خودمان می‌آییم میبینیم داریم تحت سیطره‌ی سیاست مطالعه می‌کنیم، زیر یوغ سیاست می‌خوابیم، در آغوش سیاست بیدار می‌شویم، در مشایعت سیاست راه می‌رویم، با معیار سیاست دوستی می‌کنیم، در شادی و غم دهانمان طعم سیاست می‌دهد، با عینک سیاسی دانش می‌آموزیم، و با قلب سیاسی عشق می‌ورزیم.
یک روز به خودمان می‌آییم میبینیم عمری با زنجیربافمان هم‌داستان بوده‌ایم و برای دست‌ و پای خودمان زنجیر بافته‌ایم.

عزیزدلم
می‌دانم چه خواسته‌ی دشوار و بلکه ناممکنی از تو دارم، اما به حرمت جان نازنینی که اول‌بار هجده سال پیش در آغوش گرفتم، جانی که در کنار من قد کشید و بالید و همیشه پیش چشمم جلوه‌ای از زیبایی سحرانگیز زندگی بود، جرئت می‌کنم از تو بخواهم مراقب آزادی آن جان عزیز باشی.
به هیچ حکومت و فرهنگ و جامعه‌ی توتالیتری اجازه نده به عمق همه‌ی ساحت‌های وجودت چنگ بیاندازد. سهم مبارزه را تعیین کن و کنار بگذار ‌و مابقی را زندگی کن. در تقسیم سهم زندگی عادل باش. مبارزه‌ی سیاسی را اگر چهار چشمی نپایی، سهم همه‌چیز را می‌بلعد. او جوجه‌ی پر سر و صدای لانه‌ی توست. اما حواست باشد جوجه‌های دیگرت به اندازه‌ی او، اگر نه بیشتر، گرسنه و مستحقند. سهم دانش را تسلیم مبارزات سیاسی و اجتماعی نکن. هنر را منزه بدار، هنر جز به زیبایی به چیزی دِینی ندارد. شادی را با تمام جانت جشن بگیر، غم را به تمامی بزی. حساب این‌ها همه را از حساب سیاست سوا کن. ساعتی را که مشغول مبارزه نیستی، ته‌مانده‌ی طعم سیاست را تف کن و زندگی را با همه‌ی لذت‌های عادی روزمره‌اش بچش. ببخش عزیزم که مثل پیر محتضری برایت نصیحت ردیف می‌کنم، راستش خیلی از این چیزها را به خودم می‌گویم.
زیاده عرضی نیست جانم، سر تا ته این نامه را می‌شود در یک حرف خلاصه کرد: در تلاش برای کسب آزادی‌های اجتماعی، با چشم باز مراقب آزادی درونی‌ات باش.

فدای قامتت
خاله


زهره خضرایی‌منش

#زن_زندگی_آزادی
آهای مرد عزیز موتورسوار
می‌دانی دیشب چند نفر با دیدن فیلم کتک خوردنت درد کشیدند، و چند نفس با آن نفس زدن‌های شبیه نفس‌های واپسینت بند آمد؟
می‌دانی با بلند شدن و سر پا ایستادنت چند نفر را جان دوباره دادی؟

تو‌ انگار تجسد جریان آزادی‌خواهی ایرانی. چنان می‌زنندت که کسی شک نمی‌کند از میان رفتی، اما در بهتِ همه‌ی چشم‌های خیسِ نگرانت، باز جان می‌گیری و برمی‌خیزی.

https://twitter.com/MonfaredAshkan/status/1576665483201286145?s=20&t=pVrjkgndKih5AdBhin6UIg


#زن_زندگی_آزادی
اسکایپ راه تماس به ایران را باز کرده و من تشنه‌ی شنیدن حرف‌های عزیزانم، گوشی را برداشته‌ام و همینجور زنگ می‌زنم، هم به آن‌ها که عادت به تماس دائمی با آن‌ها داشتم و هم آن‌ها که خیلی وقت است صدایشان را نشنیده‌ام. پیش‌شماره‌ی عجیبی می‌افتد و لابد در این اوضاع قمر در عقرب حسابی می‌ترساندشان، شش تا در میان شاید یکی جواب بدهد. این ترساندن دوستان با شماره تماس عجیب یاد یک یادداشت قدیمی خودم می‌اندازدم. برمی‌گردد به دی ۸۸ اما انگار نه انگار مال سیزده‌سال پیش است!

اپیزود اول:
من عاشق شدم.
 
اپیزود دوم:
به من ربطی نداشت که او یکی دیگر را دوست داشت. من همچنان سرجایم بودم.
 
اپیزود سوم:
اینجا ایران است... همه می‌گریزند. او هم گریخت. خداحافظی کردیم. گذاشتمش کنار. سعی کردم لااقل!
 
اپیزود چهارم:
انتخابات
تقلب
مبارزه
دستگیری‌ها
هیچکس تنها نبود، کنترل می‌شدیم.
تماس‌های whithheld را، شماره‌های عجیب را، یکی دو بار که جواب دادیم، فهمیدیم نباید جواب داد.
 
اپیزود پنجم:
دانشگاه
متهمین همیشگی
احضار
کمیته
حراست
موبایلم زنگ می‌زند و من می‌دانم که نباید جواب بدهم.
موبایلم زنگ می‌زند و من می‌دانم که نباید جواب بدهم.
موبایلم زنگ می‌زند و من می‌دانم که نباید جواب بدهم.
- سحر خسته شدم، دارم میرم ببینم چی میگن.
- زهره از صبح دو نفر رفتن ارجاعشون دادن به دفتر پی‌گیری دیگه برنگشتن! کجا می‌خوای بری دیوونه؟
موبایلم زنگ می‌زند و من می‌دانم که نباید جواب بدهم.
 
 
اپیزود ششم:
- برگشتن. خوابگاهن.
- چه خبر بوده؟ چی می‌خواستن ازشون؟
- هیچی یه خورده بازجویی و اینا. بعد تهدیدشون کردن که اگه لغو امتحانا ادامه پیدا کنه ما وارد عمل می‌شیم و اسمایی که بهمون دادن رو دستگیر می‌کنیم. شما مواظب خودتون باشین. خونه نمونین بهتره.
 
 
اپیزود هفتم:
دراز کشیده‌ام روی کاناپه و در چشم باد می‌بینم.
تلفن زنگ می‌زند:
...Call from zero, zero, zero, one, two
- محمده؟ چرا سه تا صفر داره؟
- برندارین. محمد باشه پیغام می‌ذاره دیگه.
بر نمی‌داریم. پیغام نمی‌گذارد و قطع می‌کند.
موبایلم می‌زند: 00123456+
خفه‌اش می‌کنم و پرتش می‌کنم گوشه‌ای. خیلی بی‌دلیل می‌روم شلوار لی می‌پوشم و می‌آیم دوباره دراز می‌کشم. تلفن باز در حال زر زدن است:
two, three, four, five, six...
مامان کارت عابر بانکش را آورده بگذارد توی کیفم.
- نترس باباجون. واسه چی شلوار پوشیدی حالا؟
- میخندم: خب معطل نشن بیچاره‌ها نصفه شبی کار و زندگی دارن!
- آخه بخوان بیان اول زنگ نمیزنن ببینن تشریف داریم بعد خدمت برسن که!
 باز می‌رود روی پیغام‌گیر. این دفعه یکی حرف می‌زند:
می‌پرم روی تلفن و گوشم را نزدیک می‌کنم به سوراخ‌ها. قلبم که صدای تپیدنش داشت کرَم می‌کرد می‌ایستد از صدا.
 
صدا جوشش تمام احساس‌های خوب گذشته است. صدا، صدای تمام سازهای عالم است. صدا، هجوم خاطره است. آوار خاطره:
- سلام زهره جان. زنگ زدم احوالت رو بپرسم. امیدوارم خوب و خوش باشی. خداحافظ.
صدا، صدای مردی‌ست که دو سال و نیم عاشقش بودم. نه، مردی که سه سال است عاشقش هستم. از آن طرف اقیانوس آرام.
 
آرام می‌شویم و چرند می‌گوییم و می‌خندیم و خودمان را مسخره می‌کنیم.
و من به روی خودم نمی‌آورم که چقدر دلم سوخته. که چقدر نیاز داشته‌ام گوشی را بردارم و حرف بزنم. که تقدیر چقدر می‌تواند سنگدل باشد. شماره‌اش را ندارم حتی ایمیلش را هم ندارم. این آخرین فرصت حرف زدن بود شاید و من پراندمش.
باز دراز می‌کشم و ادامه‌ی سریال. حکایت عشق و مبارزه.
طنین می‌اندازد توی سرم: ای سرزمین مادری... 
 
 لیلی که می‌خواهد برود، لیلی که می‌گوید گم شده‌ام، من انفجار گریه‌ام، بی‌صدا. مامان زاویه‌اش خوب نیست و چیزی نمی‌فهمد. اما بابا درست روبروی خط اشکی‌است که از گوشه‌ی چشمم جاری‌ست و روی کاناپه می‌چکد.
 
کنارم می‌خزد.
سرش را توی سینه ام می‌گذارد.
ریش‌های سفیدش صورتم را قلقلک می‌دهد.
زیر گوشم می‌گوید: صبر داشته باش، درست میشه!
پدری که آهسته آهسته متولد شد

من دو خواهر بزرگ‌تر ‌جسور دارم، سرشار از نیروی زندگی، پر از زنانگی، آزادی‌خواه و شکست‌ناپذیر. خواهرانم عمری، با زیستن‌ زندگی روزمره‌شان، مشغول شغل شریف مبارزه بوده‌اند. زندگی بی‌وقفه زیر پوست خواهرانم موج می‌زد و جوشش نیروی دخترانه‌شان کنترل‌ناپذیر بود. زن بودن و زنانه زیستن در دیکتاتوری کوچک خانه‌ی ما هزینه‌های سنگینی داشت، خواهرانم اما ضربه‌ها را با سپر شوخ‌طبعی تحمل‌پذیر می‌کردند، زخم‌هایشان را به مرهم خنده و بی‌خیالی می‌بستند و باز به راه می‌افتادند تا به سبک خودشان زندگی کنند، با رنگ و رقص و شعر و دامن، در دفتر روزنامه و پلاتوی تئاتر و پشت میز کار.
من ده سالی از این دو قهرمان کوچکترم. در طول دوران کودکی‌ و نوجوانی سرو قامت خواهرانم سایه‌ای روی سر من انداخته‌بود‌ که باعث‌ می‌شد چوب زورگویی‌های پدرم را مستقیما روی سر خودم احساس نکنم. همینجور که من در خنکای این سایه در حال کودکی کردن بودم، جریان پایای رودخانه‌ی زنانگی خواهرانم هرروز سنگلاخ اعتقادات پدرم را صیقل می‌داد و راه زندگی را بر من هموار می‌کرد. می‌گویند با هر کودک مادری هم زاده می‌شود، درست؛ اما در خانه‌ی ما، به ضرباهنگ زندگی هر دختر، آهسته آهسته پدری تازه متولد می‌شد: آرام‌تر، آگاه‌تر، فروتن‌تر و لطیف‌تر.
پدری که از خواهرانم به من به ارث رسید، سیطره‌ی کمتری بر جوانب مختلف زندگی‌ من داشت: به زور چادر سر من نکرد، بی‌نمازی‌ام را پذیرفت، موهای رنگ کرده‌ام‌ را که دید گفت چه قشنگ شدی، درِ اتاقم را که باز کرد و سه‌تاری را که زیر تخت قایم می‌کردم دید، آمد نشست و گفت بزن بابا. این‌ چیزها شاید برای خیلی از جوان‌های امروز بدیهی به نظر برسند، اما برای ما قله‌هایی بودند که یکی یکی با مشقت و صبوری فتح شده‌بودند. خواهرانم کوفته و‌ نفس‌بریده پرچمشان را نوک این قله‌ها برافراشته‌بودند یا لااقل تا نزدیکی قله برای من پاکوب گذاشته بودند.
بابا گاهی وقتی زیر آفتاب تابستان آب خنکی می‌خورد بر حسین سلام می‌فرستا‌د، من هم به سبک او، هرجا‌ که احساس می‌کنم توان دارم بایستم و حق خودم را طلب کنم، بر خواهران راست‌قامتم درود می‌فرستم.

پی‌نوشت: مهدی تدینی عزیز مطلب محشری در توضیح چگونگی آزاد شدن دختران از قید پدرسالاری نوشته و جان ماجرا را استقلال اقتصادی دانسته. من در این نوشته‌ی برآمده از تجربه، خواستم جوانب دیگر ماجرا را آشکار کنم: اثرات میان‌نسلی سیر آزادی‌خواهی زنان، و هم‌چنین توان پدر در بازنگری عملکرد خود و عزمش برای والدی بهتر شدن.

زهره خضرایی‌منش

#زن_زندگی_آزادی
#میان‌فردی
👍1
نشسته‌ام یک گوشه‌ی پرت دنیا و روزگارم شده خیره‌ شدن به این صفحه‌ی پنج در پانزده سانتی‌متری. کارم از اشک و خونریزی داخلی گذشته، دیگر دارم خشک می‌شوم. تصاویر ظلم و خشونت بی‌حد و حصری که به هم‌وطنانم می‌رود یک لحظه آرامم نمی‌گذارند.

اینکه پوستت در آتش نباشد اما دلت اینجور شعله‌ بکشد احوال غریب خودش را دارد. راستش دلم می‌خواست یکی پیدا می‌شد من را هم خوب باتوم‌کوب و ساچمه‌باران ‌می‌کرد.

خشن‌ترین تصاویر را هزار بار عقب و جلو می‌کنم و خودم را جای هر کس آزار می‌بیند می‌گذارم، جای هرکه بلوا تا دبستانش رسوخ کرده، جای هرکه زندانش را به آتش کشیده‌‌اند، هرکه به پنجره‌ی خانه‌اش شلیک می‌شود، هرکه نور لیزر را روی سینه‌اش می‌بیند، هرکه به جرم بوق زدن کشته‌می‌شود، هرکه از لحظه‌ی مرگ خودش فیلم می‌گیرد و جای هرکه شاهد آن صحنه‌هاست. انگار بسته‌اندم به درختی و عزیزانم را پیش چشمم شکنجه می‌کنند. یکی از سر مهر گفت «سعی کن کمتر خودآزاری کنی»، نمی‌توانم. انگار درد کشیدن مجرایی‌ست که من را به آن جان‌های عزیز نزدیک می‌کند.

#زن_زندگی_آزادی
فلج

یکی با صدای خفه ‌و ترسیده درِگوشی صداش کرد: «پری!»
از خواب پرید. کسی نبود. اه لعنتی. لابد باز همان صدای بدمصب مزاحم بوده. همان که وقتی از فرط خستگی خوابیدن حرامش می‌شود، همچین که پلک‌هاش گرم می‌شوند خوشمزگی‌اش می‌گیرد و از خواب می‌پراندش تا به ریشش بخندد. لعنت به این مغز خودآزار.

طاقباز افتاده بود. خواست به پهلو بچرخد اما نتوانست. عضلاتش فرمان نمی‌گرفتند. سر تا پا لمس بود و هیچ حسی هیچ‌جای بدنش نداشت. بی‌حرکت مانده بود. فقط سقف را می‌دید و نمایش دائمی نور و سایه‌های خیابان که از لالوی شکاف‌های پرده‌کرکره‌های کشیده، خودشان را به اتاق او می‌رساندند.

فکر کرد لابد مردن هم همینجوری‌ست. اصلا شاید جدی جدی مرده. هرچه سعی کرد نفهمید نفس می‌کشد یا نه. نه حرکتی توی سینه‌اش احساس می‌کرد، نه جریان هوایی توی سوراخ‌های بینی. چشم‌هاش توی حدقه به چپ و راست می‌چرخیدند اما آنقدر ترسیده بود که نمی‌توانست بفهمد دارد به اختیار خودش می‌چرخاندشان یا خودشان به دودو زدن افتاده‌اند.
به هر حال به نظر می‌رسید هنوز نمرده باشد. توجهش به فشار شدیدی که مثانه‌اش داشت به مجرای ادراری‌اش می‌آورد جلب شد. انگار عصب‌های این یکی عضله هنوز فعال بودند.
تقلا می‌کرد بلکه یکی از عضلاتش را بیدار کند. به تک‌تک انگشت‌هاش فکر کرد، هیچ‌کدام نجنبیدند. دهنش نیمه‌باز بود و زبانش به عقب سُر خورده بود. هرچه سعی کرد صدایی از حنجره‌اش بیرون نیامد.

فشار ادرار اذیتش می‌کرد. دلش می‌خواست رهایش کند اما اختیار مجرای ادراری‌اش را هم نداشت. لامصب قصد کرده بود منقبض بماند. پس فرمان این مغز دست هرکس که بود، انگار هنوز به کلی از دست نرفته بود. خاک بر سر کورس‌های نوروساینس با آن کتاب‌های کت و کلفت و استادهای بادکرده‌شان که هیچ سرنخی‌ دستش نداده‌بودند بفهمد توی مغز خودش چه می‌گذرد.
یک‌دفعه نقاشی یارو که با چشم‌های‌ گرد روی تخت افتاده‌بود و خشک شده بود جلوی چشمش آمد. کجا دیده بودش؟ یکی از آن فصل‌های آخر گاتزانیگا شاید. فلج خواب! آره باید فلج خواب باشد: «تاخیر در تغییر وضعیت اعصاب از حالت خواب به بیداری.» آخیش پس لابد به زودی عصب‌هاش از خواب بیدار می‌شوند، فقط باید کمی صبر کند. نگفته بود شروع بروز علائمش بیشتر در نوجوانی و اوایل جوانی است؟ لابد او نمونه‌ی ظهور دیررس بیماری‌ است. گفته بود با به‌هم‌ریختگی الگوی خواب ارتباط دارد، که در مورد او مصداق هم داشت.

کم‌کم فشاری روی سینه‌اش احساس کرد. بفرما، بالاخره داشت بیدار می‌شد. هنوز نمی‌توانست عضلاتش را حرکت بدهد اما احساس داشت به تنش برمی‌گشت. علاوه بر سنگینی، گرما و خیسی غریبی روی سینه‌اش حس ‌کرد. یک‌دفعه چیزی روی سینه‌اش جنبید. یک آن فکر کرد خودش بوده تکان خورده. بعد صدای نفس ظریفی شنید و همه‌چیز یادش آمد.
گاتزانیگا از فلج مادری چیزی نگفته بود: «مسخ‌شدگی در ترس‌ از بیدار کردن موجودی که بعد از ساعت‌ها‌ی مداومِ بی‌خوابی روی سینه‌ات خوابش برده، از میان رفتن توان برآوردن نیازهای اولیه‌ و به عقب رانده شدن تمایلات فردی والد.» بچه که بیدار شد شاید بتواند دستش را به سمت پاتختی دراز کند ‌و این تعریف درخشان را تا یادش نرفته جایی بنویسد.

روی سقف، نور‌ و سایه‌های خیابان همچنان در حال کشتی‌گرفتن بودند. فریادهایی یکی یکی شروع به هوا رفتن می‌کردند. به آن زبان لمس به عقب برگشته فکر کرد، به حنجره‌ی بی‌صدای خودش، و به همه‌ی تمایلات پس‌رانده‌شده. دلش می‌خواست پای پنجره برود و کرکره‌ها را کنار بزند. آن‌وقت حتما دلش حکم می‌داد به خیابان برود و یکی شود در جدال نور‌ و سایه‌ها.
ولی حالا فعلا فشار ادرار داشت دیوانه‌اش می‌کرد. کاش می‌توانست رهایش کند.

زهره خضرایی‌منش

#داستان
#والدگری
فلج
تفکر گروهی

اگر شما هم این روزها احساس می‌کنید حرف زدن در‌ جمع سخت شده، تحمل عقیده‌ی مخالف در گروه‌هایتان به صفر رسیده، اعضای گروه‌ها به روش‌های مختلف سعی می‌کنند دیگران را با خود هم‌نظر کنند یا صداهای مخالف را خاموش کنند، اگر احساس می‌کنید افراد اعتقادِ بی‌پایه‌ای به توجیه‌پذیری اخلاقی تصمیم‌ها و عملکردهایشان دارند، سختشان است پایه‌های سست استدلال‌ها و توجیهاتشان را ببینند و ترجیح می‌دهند عقیده‌ی مخالف را نشنوند، گروهتان درگیر پدیده‌ی تفکر گروهی (group think) شده. پدیده‌ای که پیش آمدنش در شرایط امروز بسیار قابل درک است.

در شرایط دشوار و تحریک‌برانگیز، وقتی با پرسش‌های سخت مواجه می‌شویم، وقتی بخش عظیمی از زندگی‌مان درگیر ماجرایی‌ست که کنترل چندانی بر آن نداریم، وقتی همه‌چیز ناامن و بی‌ثبات است، تفکر انتقادی سخت می‌شود.

ما از اضطراب‌هایمان به دامن گروه مألوفمان پناه میبریم تا از رنج‌هایمان بکاهیم. می‌خواهیم در کنار آدم‌های امن‌مان ‌پدیده‌های غیرقابل هضم را فرو بدهیم، موضعی اتخاذ کنیم و از بی‌ثباتی دنیا و ناامنی درون وجود خودمان بکاهیم. در این حال به دنبال گرفتن اطمینان‌ خاطر هستیم، نه کشیده شدن به بوته‌ی نقد. تمایل داریم هرچیز که بویی از عدم قطعیت و تزلزل بیشتری بدهد را خاموش کنیم. برای همین است که بعضی‌مان گاهی به هر دستاویزی (از متهم کردن عزیزانمان تا اسم گذاشتن روی آن‌ها، تا بازی‌های احساسی و اعمال قدرت به هر شکلی) متوسل می‌شویم تا اطمینان حاصل کنیم کسانی که همیشه برایمان مهم بوده‌اند و در‌آغوششان پناه می‌جسته‌ایم با ما هم‌نظر و هم‌آوا هستند.

تفکر گروهی پدیده‌ی مخربی‌ست. گروه‌ها در این حال به سمت جزمیت هرچه بیشتر می‌روند و در نتیجه‌ مرتکب اشتباهاتی می‌شوند که در یک فضای بازتر به راحتی قابل تشخیص و پیشگیری می‌بود.

اگر میخواهید به تقابل با پدیده‌ی تفکر گروهی بپردازید، می‌توانید جمعتان را به ابراز عقیده تشویق کنید. کسانی که سکوت پیشه کرده‌اند را دریابید. آن‌ها احتمالا از ترس متهم شدن یا عصبانی کردن دیگران به خودسانسوری افتاده‌اند. ارزش تنوع را به خودتان و دیگران یادآوری کنید و سعی کنید روح پلورالیسم را در گروه زنده نگه دارید.

یکی از کارکردهای گروه اطمینان‌بخشی و آرامش دادن به آدمی است. ما در آینه‌ی گروه تنها نبودنمان را درمی‌یابیم و تاب ‌و توان می‌گیریم. اما نیاز به شباهت و اتحاد و تایید گرفتن از هم‌گروهی‌ها، گاهی جلوی کارکردهای دیگر گروه از جمله هم‌افزایی خرد را می‌گیرد. به خود و اعضای جمعتان اطمینان دهید که برای دوست داشتن یکدیگر و هم‌دلی نیازی نیست به تمامی شبیه هم فکر کنیم، کافی‌ست همدیگر را همدلانه و بی‌قضاوت بشنویم. کاسه‌ی محبت همدیگر را که بی‌بهانه و زود به زود پر کنیم، تمایل گروه به خاموش کردن صداهای مخالف کمتر می‌شود و می‌توانیم از تفکر گروهی کمی فاصله بگیریم.


زهره خضرایی‌منش

#میان‌فردی
#روانشناسی_گروه
#زن_زندگی_آزادی

https://t.me/ExploringWithin
یخ، رنگین‌کمان، کاردستی، چوب بستنی، قایق، مجمعه، صورت گرد یک کودک چشم‌سیاه…

ابژه‌های ساده‌ای که حالا دیگر توان عجیبی در فرو ریختن دل ما دارند. ویرانگر‌هایی‌ که روزمره‌مان را محاصره کرده‌اند و هر ساعت به تعدادشان اضافه می‌شود.


#زن_زندگی_آزادی