یک روز سخت در بخش روانی کودکان
-«با توجه به اینکه زخم باز همهجای بدنش هست توصیه میکنم پوشش محافظ کامل داشته باشید.»
پرستارِ مسئول بخش این را به ما سه بهیاری میگوید که قرار است S، دختر پانزده سالهی نحیف آنورکتیک را از اتاقش بیرون بکشیم و به اتاق عمل بیاوریم و به تخت ببندیم تا او بتواند لولهای از بینیاش رد کند و مواد مغذی وارد دستگاه هاضمهاش کند. سه روز میشود که لب به غذا نزده، این بیستوچهار ساعت اخیر کسی حتی موفق نشده یک جرعه آب به خوردش بدهد. علائم حیاتیاش به شکل خطرناکی رو به افولند. روانپزشکهای بخش از امکان راضی کردنش با روشهای مسالمتآمیز ناامید شدهاند و دستور به اقدامات اجباری دادهاند*.
سه-چهار ماهی میشود که S در این بخش بستریست و این اواخر وضع روانیاش سیر نزولی داشته: نه تنها به نظر میرسد دست از مبارزه با آنورکسی کشیده و خودش را تسلیم بیماریاش کرده، بلکه به خودزنی هم افتاده. با پیچ و میخ و منگنه و هرچیزی که بتواند از در و دیوار بکند یا ما از سر بیاحتیاطی در دسترسش قرار بدهیم به خودش زخم میزند.
خودزنی در بخش روانی نوجوانان، پدیدهی بسیار آشناییست. برای همین است که همیشه همهی در و پنجرهها قفلاند، هیچ شیء تیزی نباید در دسترس باشد، و همهی بچهها باید دائما در دیدرس پرسنل باشند. با وجود همهی این تمهیدات، اغلبشان به شکلی موفق میشوند به خود آسیب بزنند. هیچ چیزی که در دسترس نباشد هم، دیواری هست که سرت را به آن بکوبی. نوشتم «با وجود همهی این تمهیدات…» اما شک دارم وجود این تمهیدات حقیقتا مانعی بر سر راه خودزنی بیماران باشد. فکر میکنم لااقل برای بعضیشان خودِ کنترل و ممانعت دائمی ماست که تمایلشان به خودزنی را تشدید میکند. وقتی بزرگترهای قدرتمندی هستند که در کوچکترین امور هم از بچهها سلب مسئولیت میکنند، تعجبی ندارد که کودک خود را از اعتبار ساقط بداند و توان بهدست گرفتن فرمان زندگیاش را حتی در پایهایترین امور هم از دست بدهد.
ما این بچهها را در طول درمانشان روی ویلچیر بیمسئولیتی مینشانیم و عضلات یکپارچگی شخصیتشان را تضعیف میکنیم و توقع داریم بعد از مرخص شدن بتوانند روی آن پاهای تضعیف شده بایستند و از خود مراقبت کنند.
خودزنی پدیدهایست بیاندازه پیچیده با ریشههای متنوع. قصد من از این نوشته کاهش دادن این پدیده به منظر تنگ خودم نیست. بلکه میخواهم یکی از توضیحات ممکن برای این پدیدهی سختهضم را بیان کنم.
من ارتباط واضحی میبینم میان میل به خودزنی و احساس اسارت و فقدان کنترل بر هیچچیز کوچک و بزرگ دنیا. این حالتِ فقرِ کنترل است که آسیب رساندن به خود را به عنوان یک استراتژی مقابله برای فرد مطرح میکند: «میتوانم اثری روی دنیا بگذارم و نتیجهاش را با عصبهای خودم احساس کنم.»
ما در بخش روانی، با نظارت دائمیمان، حتی همین سنگر آخر را هم از این بچههای آسیبدیده میگیریم. نتیجه چه میتواند باشد جز فروپاشی کامل دستگاه روان کودک؟
اما در عین حال، کیست که کودک بیماری را گوشهای پیدا کند که نشسته و به خودش زخم میزند، و بتواند در برابر تمایلش به جلوگیری از آن آسیب بایستد؟
روزمرهام شده کشتی گرفتن با اینجور سوالات دوسر-سوخت.
*از احساس وحشتناک تجربهی بستن یک بچه به تخت کمربندی و تجاوز به حریم تنش در موقعیت دیگری به تفصیل خواهم نوشت. از اینکه چه راحت آدم به یکی از آن سوژههای ناامیدکنندهی آزمایش میلگرام تبدیل میشود و سرسپردهی تصمیمات اتوریتهای مثل روانپزشک، میتواند دست به کارهایی بزند که درواقع توانایی تمییز درست و غلطش را ندارد.
#بیماری_روانی
#زهره_خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
-«با توجه به اینکه زخم باز همهجای بدنش هست توصیه میکنم پوشش محافظ کامل داشته باشید.»
پرستارِ مسئول بخش این را به ما سه بهیاری میگوید که قرار است S، دختر پانزده سالهی نحیف آنورکتیک را از اتاقش بیرون بکشیم و به اتاق عمل بیاوریم و به تخت ببندیم تا او بتواند لولهای از بینیاش رد کند و مواد مغذی وارد دستگاه هاضمهاش کند. سه روز میشود که لب به غذا نزده، این بیستوچهار ساعت اخیر کسی حتی موفق نشده یک جرعه آب به خوردش بدهد. علائم حیاتیاش به شکل خطرناکی رو به افولند. روانپزشکهای بخش از امکان راضی کردنش با روشهای مسالمتآمیز ناامید شدهاند و دستور به اقدامات اجباری دادهاند*.
سه-چهار ماهی میشود که S در این بخش بستریست و این اواخر وضع روانیاش سیر نزولی داشته: نه تنها به نظر میرسد دست از مبارزه با آنورکسی کشیده و خودش را تسلیم بیماریاش کرده، بلکه به خودزنی هم افتاده. با پیچ و میخ و منگنه و هرچیزی که بتواند از در و دیوار بکند یا ما از سر بیاحتیاطی در دسترسش قرار بدهیم به خودش زخم میزند.
خودزنی در بخش روانی نوجوانان، پدیدهی بسیار آشناییست. برای همین است که همیشه همهی در و پنجرهها قفلاند، هیچ شیء تیزی نباید در دسترس باشد، و همهی بچهها باید دائما در دیدرس پرسنل باشند. با وجود همهی این تمهیدات، اغلبشان به شکلی موفق میشوند به خود آسیب بزنند. هیچ چیزی که در دسترس نباشد هم، دیواری هست که سرت را به آن بکوبی. نوشتم «با وجود همهی این تمهیدات…» اما شک دارم وجود این تمهیدات حقیقتا مانعی بر سر راه خودزنی بیماران باشد. فکر میکنم لااقل برای بعضیشان خودِ کنترل و ممانعت دائمی ماست که تمایلشان به خودزنی را تشدید میکند. وقتی بزرگترهای قدرتمندی هستند که در کوچکترین امور هم از بچهها سلب مسئولیت میکنند، تعجبی ندارد که کودک خود را از اعتبار ساقط بداند و توان بهدست گرفتن فرمان زندگیاش را حتی در پایهایترین امور هم از دست بدهد.
ما این بچهها را در طول درمانشان روی ویلچیر بیمسئولیتی مینشانیم و عضلات یکپارچگی شخصیتشان را تضعیف میکنیم و توقع داریم بعد از مرخص شدن بتوانند روی آن پاهای تضعیف شده بایستند و از خود مراقبت کنند.
خودزنی پدیدهایست بیاندازه پیچیده با ریشههای متنوع. قصد من از این نوشته کاهش دادن این پدیده به منظر تنگ خودم نیست. بلکه میخواهم یکی از توضیحات ممکن برای این پدیدهی سختهضم را بیان کنم.
من ارتباط واضحی میبینم میان میل به خودزنی و احساس اسارت و فقدان کنترل بر هیچچیز کوچک و بزرگ دنیا. این حالتِ فقرِ کنترل است که آسیب رساندن به خود را به عنوان یک استراتژی مقابله برای فرد مطرح میکند: «میتوانم اثری روی دنیا بگذارم و نتیجهاش را با عصبهای خودم احساس کنم.»
ما در بخش روانی، با نظارت دائمیمان، حتی همین سنگر آخر را هم از این بچههای آسیبدیده میگیریم. نتیجه چه میتواند باشد جز فروپاشی کامل دستگاه روان کودک؟
اما در عین حال، کیست که کودک بیماری را گوشهای پیدا کند که نشسته و به خودش زخم میزند، و بتواند در برابر تمایلش به جلوگیری از آن آسیب بایستد؟
روزمرهام شده کشتی گرفتن با اینجور سوالات دوسر-سوخت.
*از احساس وحشتناک تجربهی بستن یک بچه به تخت کمربندی و تجاوز به حریم تنش در موقعیت دیگری به تفصیل خواهم نوشت. از اینکه چه راحت آدم به یکی از آن سوژههای ناامیدکنندهی آزمایش میلگرام تبدیل میشود و سرسپردهی تصمیمات اتوریتهای مثل روانپزشک، میتواند دست به کارهایی بزند که درواقع توانایی تمییز درست و غلطش را ندارد.
#بیماری_روانی
#زهره_خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
👍5❤1👏1
Forwarded from معنا اندیشی (هما همّت)
سلام هما خانم گرامی
من و خواهرم در شهر کرمان شش سال است که به صورت داوطلبانه مدرسه ای برای کودکان مهاجر افغانستانی راه اندازی کردهایم.
مدرسه ای رایگان و مهربان برای بچههای بازمانده از تحصیل.
مدرسه ای کوچک در یک خانه اجاره ای!
در طول سال تحصیلی هر روزمان در این مدرسه می گذرد و کسی از جهان کوچک خوشبخت ما و آنچه بین ما و بچههایمان میگذرد خبری ندارد.
مائیم و بهشتی کوچک و فروتن.
این که چرا این مسیر را انتخاب کردیم بماند...
ما دنیای کوچکی داریم و کسی را آنچنان به آن راهی نیست! و من اهل سکوت و خلوتم.
این که به شما پیام دادم از روی ذوقم بود و بس.
فکر کردم شاید خوشحال شوید!
من و خواهرم در شهر کرمان شش سال است که به صورت داوطلبانه مدرسه ای برای کودکان مهاجر افغانستانی راه اندازی کردهایم.
مدرسه ای رایگان و مهربان برای بچههای بازمانده از تحصیل.
مدرسه ای کوچک در یک خانه اجاره ای!
در طول سال تحصیلی هر روزمان در این مدرسه می گذرد و کسی از جهان کوچک خوشبخت ما و آنچه بین ما و بچههایمان میگذرد خبری ندارد.
مائیم و بهشتی کوچک و فروتن.
این که چرا این مسیر را انتخاب کردیم بماند...
ما دنیای کوچکی داریم و کسی را آنچنان به آن راهی نیست! و من اهل سکوت و خلوتم.
این که به شما پیام دادم از روی ذوقم بود و بس.
فکر کردم شاید خوشحال شوید!
❤3
برقی از منزل لیلی
هما همت یک معلم افغانستانیست که زیاد میخواند و خوب مینویسد و رنج ملتش را و رنج زیستن در همسایگی تیرگی را از میان خطوط نوشتههایش میشود بو کشید و زندگی کرد.
پیغام بالا را او چند روز پیش در کانالش منتشر کرده بود.
آی حسودیم شد به نویسندهی پیغام و خواهرش… آی دلم خواست راهی به بهشت کوچک و پنهانشان میداشتم. منظورم از بهشتشان صرفا خود آن مدرسه نیست. منظورم آن کنشگری ساکت و آرام است: پیدا کردن مجرایی که قلبت را چنان لبریز کند که دهانت را از وراجی بینیاز کند و مهلتت بدهد همینقدر بینام و نشان بمانی.
باغ جانشان همینجور تازه و عطرافشان باد.
هما همت یک معلم افغانستانیست که زیاد میخواند و خوب مینویسد و رنج ملتش را و رنج زیستن در همسایگی تیرگی را از میان خطوط نوشتههایش میشود بو کشید و زندگی کرد.
پیغام بالا را او چند روز پیش در کانالش منتشر کرده بود.
آی حسودیم شد به نویسندهی پیغام و خواهرش… آی دلم خواست راهی به بهشت کوچک و پنهانشان میداشتم. منظورم از بهشتشان صرفا خود آن مدرسه نیست. منظورم آن کنشگری ساکت و آرام است: پیدا کردن مجرایی که قلبت را چنان لبریز کند که دهانت را از وراجی بینیاز کند و مهلتت بدهد همینقدر بینام و نشان بمانی.
باغ جانشان همینجور تازه و عطرافشان باد.
👍2❤1
تاب آوردن غم دیگری
یکی از چیزهایی که طول کشید تا من در وادی مادری کردن بیاموزم توان نشستن با گریهی دیگری بود. تاب آوردن غم دیگری، به ویژه کسی که مسئول مراقبتش هستی و جانت به جانش بند است، کار آسانی نیست. در نگاه اول حتی ممکن است این بیتابی یک ویژگی مثبت تلقی شود و نشانی باشد از عشق بیاندازهی فرد.
اما دقیقتر که نگاه کنیم انگار ما با بیقرار شدنمان از دیگری طلب قرار میکنیم. انگار اینکه غم او هراسان و دلگیرمان میکند باری روی دوش او میگذارد و هلش میدهد تا خودش، خود را از غم بیرون بکشد. انگار غریق نجاتی میشویم که غریق از ترس غرق شدنمان هرجور شده و با هر هزینهای خود را به ساحل میرساند تا خواب خوش ما را بر هم نزند.
پیتر فانگی میگوید «والدی که دلبستگی اجتنابی دارد، احتمال دارد وقتی کودکش ناراحتی میکند بترسد یا احساس شرم کند، زیرا خاطرات ناخوشایندی از نیازمندی به دیگران در او زنده میشود. این حالت میلی به بیرون کشیدن کودک از آن احساس در او برمیانگیزد تا خود از احساس بیدست و پایی و ناکافی بودن رهایی یابد.» (Fonagy et al. 2002 ترجمه شده توسط من)
شاید یکی از مهمترین وظایف والد، در بر گرفتن احساسات دشوار کودک است. در بر گرفتن یعنی فهمیدن یک احساس، بازتاباندنش با کلمات یا زبان بدن، ایمان به توانایی دیگری در (نهایتا) چیره شدن به آن احساسِ دشوار، و حضور امن و آرام در کنار او در عین مشترک شدن با احوالش.
کودکی که تجربهای از این ندارد که احساسات دشواری مثل حسادت، غم، احساس بیارزشی یا اضطراب طبیعی هستند، میتوانند توسط دیگران فهمیده شوند و پایان خواهند یافت، در مواجهه با این حالات فلج میشود و ناچار میشود برای مدیریت این لحظات دست به استراتژیهای آسیبزننده بزند. یکی از معمولترین استراتژیها انکار است. کودک یاد میگیرد غمش را، ترسش را، و یا هر احساس مگوی دیگری را انکار کند، برای خود و برای دنیا. این انکار تعارض به وجود میآورد: بدن با ضربان قلب، ترشح هورمونها، انقباض عضلات و دیگر علائم بدنی حکایت از یک حالت روحی میکند که مغز آن را به رسمیت نمیشناسد! اینطور میشود که کودک فرصت آشنایی با احساساتش و بلوغ عاطفی را از دست میدهد. آشنا نبودن با احساسات خود، یعنی ناتوانی در تشخیص احساسات دیگران، و این یعنی بالا رفتن احتمال شکست در روابط اجتماعی و عاطفی.
برای میدان دادن به رشد هوش هیجانی کودک، باید به او فرصت بدهیم در یک محیط امن، احساسات دشوار را مزه کند و با آنها بنشیند.
برای موفق شدن در این امر، باید اول خودمان یاد بگیریم با احساسات دشوارمان بنشینیم، حتی ناگفتنیترینها و نابخشودنیترینشان. باید اول والد مهربان خودمان باشیم.
#والدگری
https://t.me/ExploringWithin
یکی از چیزهایی که طول کشید تا من در وادی مادری کردن بیاموزم توان نشستن با گریهی دیگری بود. تاب آوردن غم دیگری، به ویژه کسی که مسئول مراقبتش هستی و جانت به جانش بند است، کار آسانی نیست. در نگاه اول حتی ممکن است این بیتابی یک ویژگی مثبت تلقی شود و نشانی باشد از عشق بیاندازهی فرد.
اما دقیقتر که نگاه کنیم انگار ما با بیقرار شدنمان از دیگری طلب قرار میکنیم. انگار اینکه غم او هراسان و دلگیرمان میکند باری روی دوش او میگذارد و هلش میدهد تا خودش، خود را از غم بیرون بکشد. انگار غریق نجاتی میشویم که غریق از ترس غرق شدنمان هرجور شده و با هر هزینهای خود را به ساحل میرساند تا خواب خوش ما را بر هم نزند.
پیتر فانگی میگوید «والدی که دلبستگی اجتنابی دارد، احتمال دارد وقتی کودکش ناراحتی میکند بترسد یا احساس شرم کند، زیرا خاطرات ناخوشایندی از نیازمندی به دیگران در او زنده میشود. این حالت میلی به بیرون کشیدن کودک از آن احساس در او برمیانگیزد تا خود از احساس بیدست و پایی و ناکافی بودن رهایی یابد.» (Fonagy et al. 2002 ترجمه شده توسط من)
شاید یکی از مهمترین وظایف والد، در بر گرفتن احساسات دشوار کودک است. در بر گرفتن یعنی فهمیدن یک احساس، بازتاباندنش با کلمات یا زبان بدن، ایمان به توانایی دیگری در (نهایتا) چیره شدن به آن احساسِ دشوار، و حضور امن و آرام در کنار او در عین مشترک شدن با احوالش.
کودکی که تجربهای از این ندارد که احساسات دشواری مثل حسادت، غم، احساس بیارزشی یا اضطراب طبیعی هستند، میتوانند توسط دیگران فهمیده شوند و پایان خواهند یافت، در مواجهه با این حالات فلج میشود و ناچار میشود برای مدیریت این لحظات دست به استراتژیهای آسیبزننده بزند. یکی از معمولترین استراتژیها انکار است. کودک یاد میگیرد غمش را، ترسش را، و یا هر احساس مگوی دیگری را انکار کند، برای خود و برای دنیا. این انکار تعارض به وجود میآورد: بدن با ضربان قلب، ترشح هورمونها، انقباض عضلات و دیگر علائم بدنی حکایت از یک حالت روحی میکند که مغز آن را به رسمیت نمیشناسد! اینطور میشود که کودک فرصت آشنایی با احساساتش و بلوغ عاطفی را از دست میدهد. آشنا نبودن با احساسات خود، یعنی ناتوانی در تشخیص احساسات دیگران، و این یعنی بالا رفتن احتمال شکست در روابط اجتماعی و عاطفی.
برای میدان دادن به رشد هوش هیجانی کودک، باید به او فرصت بدهیم در یک محیط امن، احساسات دشوار را مزه کند و با آنها بنشیند.
برای موفق شدن در این امر، باید اول خودمان یاد بگیریم با احساسات دشوارمان بنشینیم، حتی ناگفتنیترینها و نابخشودنیترینشان. باید اول والد مهربان خودمان باشیم.
#والدگری
https://t.me/ExploringWithin
👍5
یک شعر بیمخاطب
چندوقت پیش مشغول کتاب رواندرمانی اگزیستانسیال یالوم بودم که دردهای بیدرمان وجودی را جلوی چشم آدم ردیف میکند. در تقلا برای هضمش، یک روز یکدفعه شعری از من بیرون زد که خدا میداند چرا زبانش زبان کودک است.
اول فکر کردم شعر کودک گفتهام و به صرافت افتادم بدهم برای تصویرگری و چاپ. بعد دیدم اگرچه زبان و خط داستان به نظر برای خردسالان مناسب است، اضطراب نهفته در لایههای درونی قصه فراتر از توان هضم بچههاست.
خلاصه شعرم ماند یتیم و بیمخاطب. اینجا میگذارمش، شما برای کودک درونتان بخوانید، یا اگر یک ربع وقت خالی دارید ترکیب خوانش من را با قطعهی Sur le fil از یان تیرسن بشنوید.
کیفیت خانگی ضبط را بر من ببخشایید که اینکاره نیستم.
https://t.me/ExploringWithin
چندوقت پیش مشغول کتاب رواندرمانی اگزیستانسیال یالوم بودم که دردهای بیدرمان وجودی را جلوی چشم آدم ردیف میکند. در تقلا برای هضمش، یک روز یکدفعه شعری از من بیرون زد که خدا میداند چرا زبانش زبان کودک است.
اول فکر کردم شعر کودک گفتهام و به صرافت افتادم بدهم برای تصویرگری و چاپ. بعد دیدم اگرچه زبان و خط داستان به نظر برای خردسالان مناسب است، اضطراب نهفته در لایههای درونی قصه فراتر از توان هضم بچههاست.
خلاصه شعرم ماند یتیم و بیمخاطب. اینجا میگذارمش، شما برای کودک درونتان بخوانید، یا اگر یک ربع وقت خالی دارید ترکیب خوانش من را با قطعهی Sur le fil از یان تیرسن بشنوید.
کیفیت خانگی ضبط را بر من ببخشایید که اینکاره نیستم.
https://t.me/ExploringWithin
دونه
دونه از اول یه جایی نشسته بود و خوش بود.
یه جای گرم و نرم و راحت و خوب، جای خود خودش بود.
یه روزی باد از راه رسید، کشید و کندش از جا
مثل یه پر بردش تو آسمونا
دونه حسابی ترسید. داد زد و گفت: «ولم کن! کجا داری میبری منو زور زوری؟»
باد برد و انداختش یه جای دوری
دردش اومد، بغضش گرفت. پرسید «چرا منو آوردی اینجا؟ من ترسیدهم! ببین تنم داره چهجور میلرزه!»
باد گفت «خودت میبینی! به تجربهش میارزه!»
دونه دلش گرفت، غریبی میکرد، تنها بود و میترسید
گیج شده بود نمیدونست چیکار کنه
نمیدونست چطوری تنهایی باید روز و شبا رو سر کنه
بغضش شکست و گریه از راه رسید
یک کرم سبز پشمالو خزید کنارش و یه کم نازش کرد
دونه حالش جا اومد، نفس کشید و خوب براندازش کرد
با دوستش، دنیای اطرافو تماشا کردن
نگا به اتفاقای عجیب دنیا کردن
ابری گرمبی رعد زد و دونهی ما رو ترسوند
بارون اومد خیسش کرد، آفتاب اومد بوسش کرد
خاک بغلش کرد و پتو بالش شد
مهتاب اومد با قصه اونو خوابوند
یه روز صبح، دونه پا شد دید تو دلش یه چیزی وولوول میشه
هزارتا پای کوچولو از تو دلش بیرون اومد شد ریشه
یه روزِ دیگه حس کرد سرش داره میخاره
از تو سرش جوونه در میآره
جوونه قد کشید و یک ساقه شد و برگ داد
از لابهلای برگا، غنچهای ریز مثل یه مشت بسته، یه بقچه که تُک یه چوب نشسته، یواش یواش سر کشید
غنچه با ناز و سر صبر، مشتش رو وا کرد و یه گل، با برگای گرد سفید بیرون داد
بوته گلش رو به همه نشون داد
مست قشنگی خودش بود و تماشاچی میخواست
جز یکی که تو حیرتش شریک بشه چیز زیادی نمیخواست
«کرم خوبم چی میشد اینجا باشی»
یه صبح خوب یه پروانه حیرتزده نشست روش
⁃ دونه تویی؟ بوته شدی گل دادی؟ آخ که چقد گشتم تا پیدات کنم
⁃ پشمالو این تویی که پروانه شدی؟ بذار تماشات کنم!
چه حالی چه بهاری،
زندگی داشت پیش روشون میرقصید
بوته ولی تو اوج خوشبختی هم، یهو دلش میلرزید
«فکر کن اگه تموم بشه این خوشی»
یه روز گرم آفتابی که بوته بیحال شده بود، دست و پاهاش شل شده بود باز باد اومد خروس بیمحل شد
وزید و برگای گلش رو کند و گل کچل شد
بوته دادش درومد: «آی باد مردمآزار! گل قشنگم رو ببین چی کردی؟
یه روز خوش به روی ما ندیدی. دنیامون رو تیغ زدی قیچی کردی.»
باد یه چیزی زمزمه کرد و خندید
پروانه اونها رو دید
اومد رو کاسبرگ خالی نشست و دید بوته داره زار میزنه میلرزه
بالهای نازش رو یواش کشید رو زخم بوته و گفت «عزیزم باد توی گوشت چی گفت؟»
«باز دوباره حرف همیشگیش رو زد: به تجربهش میارزه»
هفتهی بعد، هستهی زردی که میون گلبرگا قایم بود
جا پیدا کرد، بیرون اومد، آفتاب گرفت سبز شد
یه اتفاق جالبی انگار در انتظار بود
بوته حالا حسابی بیقرار بود
سبزِ قلمبه هی بزرگتر شد و رنگش پرید و سفید شد
دوپرده گوشت آورد و لپاش هم یه کم گل انداخت
یواش یواش سرخ شد، انگار یه گوله آتیش، شبیه یک قلب بزرگ و جوندار
یه توت فرنگی تمام عیار شد، با دونههای بسیار
باد اومد و دستی کشید به صورتش، بوش کرد
بوته براش حرف زد و باد گوش کرد
گفت تو شناختنت چه سخت و سادهس!
مهرت چقدر عجیبه
من هنوزم تو حیرتم از دیدن کاری که با ما کردی
بفرمایین دونهی نو آمادهس
باد خندید و دور بوته دور زد
کشید و چندتا دونه کند و بردشون تو هوا
کشید به چپ، کشید به راست
هر وری که دلش میخواست
یه قل دو قل بازی میکرد انگاری با بچهها
بوته دلش تیر کشید
یه چندتا از برگاشو برد بالا تکون تکون داد
یه چندتا بوس حوالهی هوا کرد
آهی کشید چند قطره اشک رها کرد
هرجوری میشد عشقشو نشون داد
دونهها رفتن از بوته دور شدن
راهی سرنوشت شدن با زندگی جور شدن
رفتن که خاک تازه پیدا کنن
بوتهی نو تو دل دنیا کنن
یه روز یه دستی اومد و اون توت فرنگی رو چید
بوته یواشی خندید
اون قلبِ گوله آتیش، روونهی دهن شد
آبدار بود و شیرین بود و ترد بود
لبخند شیرینی شد و بوته تو کش اومدن اون دوتا لب پرتوی لذتو دید
به توتفرنگی بالید
بوتهی ما تنهایی واستاده بود
توتی نداشت یه بوتهی ساده بود
یکدفعه دید یکی داره ساقهش رو قلقلک میده
یه کرم سبز پشمالو از بدنش بالا میره
کرمه سلامی کرد و بعد بالا خزید یه برگو انتخاب کرد
از صابخونه اجازه خواست و طلب جواب کرد
بوته چشاش برقی زد
لبش به خنده باز و اشکش روون
به کرمه گفت «بفرمایین نوش جون
چه افتخاری بیش از این که برگ بوته مال پروانه شه
چه اتفاقی بهتر از این که تن من بال پروانه شه»
https://t.me/ExploringWithin
دونه از اول یه جایی نشسته بود و خوش بود.
یه جای گرم و نرم و راحت و خوب، جای خود خودش بود.
یه روزی باد از راه رسید، کشید و کندش از جا
مثل یه پر بردش تو آسمونا
دونه حسابی ترسید. داد زد و گفت: «ولم کن! کجا داری میبری منو زور زوری؟»
باد برد و انداختش یه جای دوری
دردش اومد، بغضش گرفت. پرسید «چرا منو آوردی اینجا؟ من ترسیدهم! ببین تنم داره چهجور میلرزه!»
باد گفت «خودت میبینی! به تجربهش میارزه!»
دونه دلش گرفت، غریبی میکرد، تنها بود و میترسید
گیج شده بود نمیدونست چیکار کنه
نمیدونست چطوری تنهایی باید روز و شبا رو سر کنه
بغضش شکست و گریه از راه رسید
یک کرم سبز پشمالو خزید کنارش و یه کم نازش کرد
دونه حالش جا اومد، نفس کشید و خوب براندازش کرد
با دوستش، دنیای اطرافو تماشا کردن
نگا به اتفاقای عجیب دنیا کردن
ابری گرمبی رعد زد و دونهی ما رو ترسوند
بارون اومد خیسش کرد، آفتاب اومد بوسش کرد
خاک بغلش کرد و پتو بالش شد
مهتاب اومد با قصه اونو خوابوند
یه روز صبح، دونه پا شد دید تو دلش یه چیزی وولوول میشه
هزارتا پای کوچولو از تو دلش بیرون اومد شد ریشه
یه روزِ دیگه حس کرد سرش داره میخاره
از تو سرش جوونه در میآره
جوونه قد کشید و یک ساقه شد و برگ داد
از لابهلای برگا، غنچهای ریز مثل یه مشت بسته، یه بقچه که تُک یه چوب نشسته، یواش یواش سر کشید
غنچه با ناز و سر صبر، مشتش رو وا کرد و یه گل، با برگای گرد سفید بیرون داد
بوته گلش رو به همه نشون داد
مست قشنگی خودش بود و تماشاچی میخواست
جز یکی که تو حیرتش شریک بشه چیز زیادی نمیخواست
«کرم خوبم چی میشد اینجا باشی»
یه صبح خوب یه پروانه حیرتزده نشست روش
⁃ دونه تویی؟ بوته شدی گل دادی؟ آخ که چقد گشتم تا پیدات کنم
⁃ پشمالو این تویی که پروانه شدی؟ بذار تماشات کنم!
چه حالی چه بهاری،
زندگی داشت پیش روشون میرقصید
بوته ولی تو اوج خوشبختی هم، یهو دلش میلرزید
«فکر کن اگه تموم بشه این خوشی»
یه روز گرم آفتابی که بوته بیحال شده بود، دست و پاهاش شل شده بود باز باد اومد خروس بیمحل شد
وزید و برگای گلش رو کند و گل کچل شد
بوته دادش درومد: «آی باد مردمآزار! گل قشنگم رو ببین چی کردی؟
یه روز خوش به روی ما ندیدی. دنیامون رو تیغ زدی قیچی کردی.»
باد یه چیزی زمزمه کرد و خندید
پروانه اونها رو دید
اومد رو کاسبرگ خالی نشست و دید بوته داره زار میزنه میلرزه
بالهای نازش رو یواش کشید رو زخم بوته و گفت «عزیزم باد توی گوشت چی گفت؟»
«باز دوباره حرف همیشگیش رو زد: به تجربهش میارزه»
هفتهی بعد، هستهی زردی که میون گلبرگا قایم بود
جا پیدا کرد، بیرون اومد، آفتاب گرفت سبز شد
یه اتفاق جالبی انگار در انتظار بود
بوته حالا حسابی بیقرار بود
سبزِ قلمبه هی بزرگتر شد و رنگش پرید و سفید شد
دوپرده گوشت آورد و لپاش هم یه کم گل انداخت
یواش یواش سرخ شد، انگار یه گوله آتیش، شبیه یک قلب بزرگ و جوندار
یه توت فرنگی تمام عیار شد، با دونههای بسیار
باد اومد و دستی کشید به صورتش، بوش کرد
بوته براش حرف زد و باد گوش کرد
گفت تو شناختنت چه سخت و سادهس!
مهرت چقدر عجیبه
من هنوزم تو حیرتم از دیدن کاری که با ما کردی
بفرمایین دونهی نو آمادهس
باد خندید و دور بوته دور زد
کشید و چندتا دونه کند و بردشون تو هوا
کشید به چپ، کشید به راست
هر وری که دلش میخواست
یه قل دو قل بازی میکرد انگاری با بچهها
بوته دلش تیر کشید
یه چندتا از برگاشو برد بالا تکون تکون داد
یه چندتا بوس حوالهی هوا کرد
آهی کشید چند قطره اشک رها کرد
هرجوری میشد عشقشو نشون داد
دونهها رفتن از بوته دور شدن
راهی سرنوشت شدن با زندگی جور شدن
رفتن که خاک تازه پیدا کنن
بوتهی نو تو دل دنیا کنن
یه روز یه دستی اومد و اون توت فرنگی رو چید
بوته یواشی خندید
اون قلبِ گوله آتیش، روونهی دهن شد
آبدار بود و شیرین بود و ترد بود
لبخند شیرینی شد و بوته تو کش اومدن اون دوتا لب پرتوی لذتو دید
به توتفرنگی بالید
بوتهی ما تنهایی واستاده بود
توتی نداشت یه بوتهی ساده بود
یکدفعه دید یکی داره ساقهش رو قلقلک میده
یه کرم سبز پشمالو از بدنش بالا میره
کرمه سلامی کرد و بعد بالا خزید یه برگو انتخاب کرد
از صابخونه اجازه خواست و طلب جواب کرد
بوته چشاش برقی زد
لبش به خنده باز و اشکش روون
به کرمه گفت «بفرمایین نوش جون
چه افتخاری بیش از این که برگ بوته مال پروانه شه
چه اتفاقی بهتر از این که تن من بال پروانه شه»
https://t.me/ExploringWithin
👏3❤1
در پوست خود pinned «یک شعر بیمخاطب چندوقت پیش مشغول کتاب رواندرمانی اگزیستانسیال یالوم بودم که دردهای بیدرمان وجودی را جلوی چشم آدم ردیف میکند. در تقلا برای هضمش، یک روز یکدفعه شعری از من بیرون زد که خدا میداند چرا زبانش زبان کودک است. اول فکر کردم شعر کودک گفتهام و به…»
این توییت را یک ماه پیش توبیاس آندرسون سخنگوی حزب «دموکراتهای سوئد» منتشر کرد. «دموکراتهای سوئد» افراطیترین حزب راستگرای سوئد است با شعارهای بیمحابای نژادپرستانه و رشد محبوبیت چشمگیر و نگرانکننده.
تصویر، عکس متروی استکهلم است که در کمپین تبلیغاتی انتخابات اخیر، به رنگ حزب دموکراتهای سوئد درآمده.
توییت توبیاس آندرسون میگوید: «به قطار بازگشت مهاجرین خوش آمدید. شما یک بلیط یکطرفه دارید. ایستگاه بعد: کابل!»
به بیشرمی سیاستمداری که برای بالا رفتن از شانهی تنفر آدمها، راضی میشود انگشتش را روی یک گروه خاص بگذارد و تن ۶۰ هزار افغان ساکن سوئد و هزاران پناهجو را بلرزاند و احساس تعلقشان به
محل سکونتشان را نابود کند کاری ندارم.
من میخواهم فریادم را بر سر رسانههایی بکشم که مغرضانه اخبار مربوط به افغانستان را محدود میکنند و موجب میشوند ارتباط دل آدمها با آن تکه از دنیا به حدی قطع شود که از فکر باز پس فرستادن بیگناهان پناهجو به زیر دست طالبان به خود نلرزند. نتیجه همین میشود که اینجور حرفهای سنگدلانه خریدار پیدا کند.
حزب «دموکراتهای سوئد» را میشود برندهی اصلی انتخابات اخیر سوئد دانست.
تصویر، عکس متروی استکهلم است که در کمپین تبلیغاتی انتخابات اخیر، به رنگ حزب دموکراتهای سوئد درآمده.
توییت توبیاس آندرسون میگوید: «به قطار بازگشت مهاجرین خوش آمدید. شما یک بلیط یکطرفه دارید. ایستگاه بعد: کابل!»
به بیشرمی سیاستمداری که برای بالا رفتن از شانهی تنفر آدمها، راضی میشود انگشتش را روی یک گروه خاص بگذارد و تن ۶۰ هزار افغان ساکن سوئد و هزاران پناهجو را بلرزاند و احساس تعلقشان به
محل سکونتشان را نابود کند کاری ندارم.
من میخواهم فریادم را بر سر رسانههایی بکشم که مغرضانه اخبار مربوط به افغانستان را محدود میکنند و موجب میشوند ارتباط دل آدمها با آن تکه از دنیا به حدی قطع شود که از فکر باز پس فرستادن بیگناهان پناهجو به زیر دست طالبان به خود نلرزند. نتیجه همین میشود که اینجور حرفهای سنگدلانه خریدار پیدا کند.
حزب «دموکراتهای سوئد» را میشود برندهی اصلی انتخابات اخیر سوئد دانست.
👍3🤔1
این هم شعری از محمد کاظم کاظمی که خواندنش جانِ سخت میخواهد و دل آدم را برای ملتی که هیچجای دنیا قرار ندارد بدجور مچاله میکند.
غروب در نفس گرم جاده خواهمرفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهمرفت
طلسم غربتم امشب شکسته خواهدشد
و سفرهای که تهی بود، بسته خواهدشد
و در حوالی شبهای عید، همسایه!
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه!
همان غریبه که قلّک نداشت، خواهدرفت
و کودکی که عروسک نداشت، خواهدرفت
منم تمام افق را به رنج گردیده
منم که هر که مرا دیده، در گذر دیده
منم که نانی اگر داشتم، از آجر بود
و سفرهام -که نبود- از گرسنگی پُر بود
به هر چه آینه، تصویری از شکست من است
به سنگسنگِ بناها، نشان دست من است
اگر به لطف و اگر قهر، میشناسندم
تمام مردم این شهر میشناسندم
من ایستادم، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم، اگر دهر ابن ملجم شد
طلسم غربتم امشب شکسته خواهدشد
و سفرهام که تهی بود، بسته خواهدشد
غروب در نفس گرم جاده خواهمرفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهمرفت
چگونه باز نگردم، که سنگرم آنجاست
چگونه؟ آه، مزار برادرم آنجاست
چگونه بازنگردم که مسجد و محراب
و تیغ، منتظر بوسه بر سرم آنجاست
اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود
قیام بستن و الله اکبرم آنجاست
شکسته بالی ام اینجا شکست طاقت نیست
کرانهای که در آن خوب میپرم، آنجاست
مگیر خرده که؛ یک پا و یک عصا دارم
مگیر خرده، که آن پای دیگرم آنجاست
شکسته میگذرم امشب از کنار شما
و شرمسارم از الطاف بیشمار شما
من از سکوت شب سردتان خبر دارم
شهید دادهام، از دردتان خبر دارم
تو هم به سان من از یک ستاره سر دیدی
پدر ندیدی و خاکستر پدر دیدی
تویی که کوچهی غربت سپردهای با من
و نعش سوخته بر شانه بردهای با من
تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم
تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم
اگر چه مزرع ما دانههای جو هم داشت
و چند بتهی مستوجب درو هم داشت
اگرچه تلخ شد آرامش همیشهتان
اگرچه کودک من سنگ زد به شیشهتان
اگرچه متهم جرم مستند بودم
اگرچه لایق سنگینی لحد بودم
دم سفر مپسندید ناامید مرا
ولو دروغ، عزیزان! بحل کنید مرا
تمام آنچه ندارم، نهاده خواهمرفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهمرفت
به این امام قسم، چیز دیگری نبرم
به جز غبار حرم، چیز دیگری نبرم
خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان
و مستجاب شود باقی دعاهاتان
همیشه قلک فرزندهایتان پر باد
و نان دشمنتان -هرکه هست- آجر باد
غروب در نفس گرم جاده خواهمرفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهمرفت
طلسم غربتم امشب شکسته خواهدشد
و سفرهای که تهی بود، بسته خواهدشد
و در حوالی شبهای عید، همسایه!
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه!
همان غریبه که قلّک نداشت، خواهدرفت
و کودکی که عروسک نداشت، خواهدرفت
منم تمام افق را به رنج گردیده
منم که هر که مرا دیده، در گذر دیده
منم که نانی اگر داشتم، از آجر بود
و سفرهام -که نبود- از گرسنگی پُر بود
به هر چه آینه، تصویری از شکست من است
به سنگسنگِ بناها، نشان دست من است
اگر به لطف و اگر قهر، میشناسندم
تمام مردم این شهر میشناسندم
من ایستادم، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم، اگر دهر ابن ملجم شد
طلسم غربتم امشب شکسته خواهدشد
و سفرهام که تهی بود، بسته خواهدشد
غروب در نفس گرم جاده خواهمرفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهمرفت
چگونه باز نگردم، که سنگرم آنجاست
چگونه؟ آه، مزار برادرم آنجاست
چگونه بازنگردم که مسجد و محراب
و تیغ، منتظر بوسه بر سرم آنجاست
اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود
قیام بستن و الله اکبرم آنجاست
شکسته بالی ام اینجا شکست طاقت نیست
کرانهای که در آن خوب میپرم، آنجاست
مگیر خرده که؛ یک پا و یک عصا دارم
مگیر خرده، که آن پای دیگرم آنجاست
شکسته میگذرم امشب از کنار شما
و شرمسارم از الطاف بیشمار شما
من از سکوت شب سردتان خبر دارم
شهید دادهام، از دردتان خبر دارم
تو هم به سان من از یک ستاره سر دیدی
پدر ندیدی و خاکستر پدر دیدی
تویی که کوچهی غربت سپردهای با من
و نعش سوخته بر شانه بردهای با من
تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم
تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم
اگر چه مزرع ما دانههای جو هم داشت
و چند بتهی مستوجب درو هم داشت
اگرچه تلخ شد آرامش همیشهتان
اگرچه کودک من سنگ زد به شیشهتان
اگرچه متهم جرم مستند بودم
اگرچه لایق سنگینی لحد بودم
دم سفر مپسندید ناامید مرا
ولو دروغ، عزیزان! بحل کنید مرا
تمام آنچه ندارم، نهاده خواهمرفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهمرفت
به این امام قسم، چیز دیگری نبرم
به جز غبار حرم، چیز دیگری نبرم
خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان
و مستجاب شود باقی دعاهاتان
همیشه قلک فرزندهایتان پر باد
و نان دشمنتان -هرکه هست- آجر باد
👍2❤1
از محمدکاظم کاظمی
گرفتگی صدایم را ببخشید. خواستم دوباره بخوانمش ولی دیدم شاید همین بغض چیزی برای شنیدن دارد.
👍1
در این سالهای دوری هیچوقت اینهمه دلتنگ و خرابِ خانه نبودهام.
کاش لااقل این بغض لعنتی قلمم میشکست و میتوانستم چیزی بنویسم.
از ما دورافتادهها چه برمیآید جز رنج و تماشا…
کاش لااقل این بغض لعنتی قلمم میشکست و میتوانستم چیزی بنویسم.
از ما دورافتادهها چه برمیآید جز رنج و تماشا…
❤6😐1
سال نود بود که پای من به ساختمان وزرا باز شد. با نامزدم در میدان ولیعصر گرفتندم. مقاومت کردم و به خشونت کشیده شد. مردم جمع شدند و از صحنهی فرو کردنم به ون پلیس فیلم گرفتند اما آنروزها زیاد به ذهن کسی نمیرسید که میشود در مقابل گشت ارشاد ایستاد. حتی خرده جرقههای باقیمانده از جنبش ۸۸ هم دل کسی را برای بدحجابی که در حال تحقیر شدن است شعلهور نمیکرد.
آن شب طولانی در سالن انتظار ساختمان وزرا، با دهها زن دیگر که حکومت آزادیشان را سلب کرده بود و بعد با تابلوی «بدحجاب» یا «رابطهی نامشروع» بر روی سینهشان از آنها عکسبرداری کردهبود، حرف زدم. زنانی که مثل من کودک انگاشته شدهبودند و منتظر بودند «ولی»شان از راه برسد و تعهدی امضا کند و لابد گوشمالیشان دهد. از آن میان دو نفر بودند که از پایمال شدن حقوق شهروندیشان خشمگین بودند. دیگران دختران جوانی بودند که شرم و ترس مجال هر فکر و احساس دیگری را از آنها گرفته بود. جملهی «بابام میکشدم» را آن شب به کرات شنیدم. آنجا فهمیدم گشتارشادِ آن روزها مشروعیتش را از کجا میگرفت: از دیکتاتورهای کوچک خانگیِ آن روزگار که خود را ابزار دست حکومت در ارعاب زنان کردهبودند.
قصهی دختران شجاع روسریسوز این روزها قصهی دیگریست. یا شجاعت و جسارت آنهاست که دیکتاتورهای خانگی را از کارکرد انداخته و توان یاری دادن حکومت و اعمال فشار بر زنان را از آنها گرفته، یا مردان به بهرهکشی حکومت از روابط مبتنی بر قدرت آنها با زنان اطرافشان آگاه شدهاند و دست از همکاری کشیدهاند. هرچه هست، گشت ارشاد دیگر نمیتواند علم مشروعیتش را بر ناموسپرستی مردان سوار کند. زنان خود را از قید ناموس کسی بودن بیرون کشیدهاند.
#زن_زندگی_آزادی
آن شب طولانی در سالن انتظار ساختمان وزرا، با دهها زن دیگر که حکومت آزادیشان را سلب کرده بود و بعد با تابلوی «بدحجاب» یا «رابطهی نامشروع» بر روی سینهشان از آنها عکسبرداری کردهبود، حرف زدم. زنانی که مثل من کودک انگاشته شدهبودند و منتظر بودند «ولی»شان از راه برسد و تعهدی امضا کند و لابد گوشمالیشان دهد. از آن میان دو نفر بودند که از پایمال شدن حقوق شهروندیشان خشمگین بودند. دیگران دختران جوانی بودند که شرم و ترس مجال هر فکر و احساس دیگری را از آنها گرفته بود. جملهی «بابام میکشدم» را آن شب به کرات شنیدم. آنجا فهمیدم گشتارشادِ آن روزها مشروعیتش را از کجا میگرفت: از دیکتاتورهای کوچک خانگیِ آن روزگار که خود را ابزار دست حکومت در ارعاب زنان کردهبودند.
قصهی دختران شجاع روسریسوز این روزها قصهی دیگریست. یا شجاعت و جسارت آنهاست که دیکتاتورهای خانگی را از کارکرد انداخته و توان یاری دادن حکومت و اعمال فشار بر زنان را از آنها گرفته، یا مردان به بهرهکشی حکومت از روابط مبتنی بر قدرت آنها با زنان اطرافشان آگاه شدهاند و دست از همکاری کشیدهاند. هرچه هست، گشت ارشاد دیگر نمیتواند علم مشروعیتش را بر ناموسپرستی مردان سوار کند. زنان خود را از قید ناموس کسی بودن بیرون کشیدهاند.
#زن_زندگی_آزادی
👍5😐1
چند روز پیش برای خواهرزادهام که در کشاکش این روزها نمیتوانست از قبولیاش در رشته و دانشگاهی که دوست داشت شادی کند، نامهای نوشتم. اینجا میگذارمش برای همنسلانش که حضورشان در این کلبه مایهی دلگرمی و سربلندی من است.
نازنینم
تمام هوش و حواس من این روزها و شبها درگیر تو و آنچه بر تو و همنسلانت میرود است. حالا که روزگار، دقیقا وقتی که تو در آستانهی یکی از مهمترین نقاط عطف زندگیت ایستادهای، جامعهات را به خیزش واداشته و رنگ و بوی هرچه در اطرافت هست را عوض کرده و حتی نمیگذاردت تا برای موفقیتت شادی کنی، دلم میخواهد راز سختی را با تو در میان بگذارم.
من وقتی از این تپهی دورافتادهای که امروز رویش ایستادهام به زندگیام نگاه میکنم، میبینم عمدهاش را اسیر توتالیتاریسم بودهام و هنوز هم هستم. توتالیتاریسم، یعنی بسط یافتن قدرت سیاسی به همهی شئون زندگی. وقتی که در بستر توتالیتر بزرگ میشوی، اگر نتوانی سر در برف فرو کنی، چارهای جز سیاسی شدن نمییابی.
نظامهای توتالیتر میخواهند تمام ساحتهای زندگی ما را صاحب شوند، به همهی ابعاد وجودمان نظارت داشته باشند و اختیار همهی ارکان انسانیتمان را به دست بگیرند. طبیعتا ما در مقابلشان میایستیم: در دفاع از آنچه مال ماست و هیچ فرد یا ایدئولوژی یا قدرت دیگری حق صاحب شدنش را ندارد، با تمام آنچه در دست داریم، یعنی با همهی ارکان زندگیمان، علیه آنها میشوریم. تناقض را میبینی؟ خود آنچه برای حفاظتش قد علم میکنیم را مایه و پایهی مبارزه میکنیم. همان «تمام ارکان زندگیمان» که میخواستیم از دست یازیدنِ غیر به آن جلوگیری کنیم قربانی مبارزه میشود، خود ما دودستی و ناخودآگاه در اختیار عالم سیاست میگذاریمش. یک روز به خودمان میآییم میبینیم داریم تحت سیطرهی سیاست مطالعه میکنیم، زیر یوغ سیاست میخوابیم، در آغوش سیاست بیدار میشویم، در مشایعت سیاست راه میرویم، با معیار سیاست دوستی میکنیم، در شادی و غم دهانمان طعم سیاست میدهد، با عینک سیاسی دانش میآموزیم، و با قلب سیاسی عشق میورزیم.
یک روز به خودمان میآییم میبینیم عمری با زنجیربافمان همداستان بودهایم و برای دست و پای خودمان زنجیر بافتهایم.
عزیزدلم
میدانم چه خواستهی دشوار و بلکه ناممکنی از تو دارم، اما به حرمت جان نازنینی که اولبار هجده سال پیش در آغوش گرفتم، جانی که در کنار من قد کشید و بالید و همیشه پیش چشمم جلوهای از زیبایی سحرانگیز زندگی بود، جرئت میکنم از تو بخواهم مراقب آزادی آن جان عزیز باشی.
به هیچ حکومت و فرهنگ و جامعهی توتالیتری اجازه نده به عمق همهی ساحتهای وجودت چنگ بیاندازد. سهم مبارزه را تعیین کن و کنار بگذار و مابقی را زندگی کن. در تقسیم سهم زندگی عادل باش. مبارزهی سیاسی را اگر چهار چشمی نپایی، سهم همهچیز را میبلعد. او جوجهی پر سر و صدای لانهی توست. اما حواست باشد جوجههای دیگرت به اندازهی او، اگر نه بیشتر، گرسنه و مستحقند. سهم دانش را تسلیم مبارزات سیاسی و اجتماعی نکن. هنر را منزه بدار، هنر جز به زیبایی به چیزی دِینی ندارد. شادی را با تمام جانت جشن بگیر، غم را به تمامی بزی. حساب اینها همه را از حساب سیاست سوا کن. ساعتی را که مشغول مبارزه نیستی، تهماندهی طعم سیاست را تف کن و زندگی را با همهی لذتهای عادی روزمرهاش بچش. ببخش عزیزم که مثل پیر محتضری برایت نصیحت ردیف میکنم، راستش خیلی از این چیزها را به خودم میگویم.
زیاده عرضی نیست جانم، سر تا ته این نامه را میشود در یک حرف خلاصه کرد: در تلاش برای کسب آزادیهای اجتماعی، با چشم باز مراقب آزادی درونیات باش.
فدای قامتت
خاله
زهره خضراییمنش
#زن_زندگی_آزادی
نازنینم
تمام هوش و حواس من این روزها و شبها درگیر تو و آنچه بر تو و همنسلانت میرود است. حالا که روزگار، دقیقا وقتی که تو در آستانهی یکی از مهمترین نقاط عطف زندگیت ایستادهای، جامعهات را به خیزش واداشته و رنگ و بوی هرچه در اطرافت هست را عوض کرده و حتی نمیگذاردت تا برای موفقیتت شادی کنی، دلم میخواهد راز سختی را با تو در میان بگذارم.
من وقتی از این تپهی دورافتادهای که امروز رویش ایستادهام به زندگیام نگاه میکنم، میبینم عمدهاش را اسیر توتالیتاریسم بودهام و هنوز هم هستم. توتالیتاریسم، یعنی بسط یافتن قدرت سیاسی به همهی شئون زندگی. وقتی که در بستر توتالیتر بزرگ میشوی، اگر نتوانی سر در برف فرو کنی، چارهای جز سیاسی شدن نمییابی.
نظامهای توتالیتر میخواهند تمام ساحتهای زندگی ما را صاحب شوند، به همهی ابعاد وجودمان نظارت داشته باشند و اختیار همهی ارکان انسانیتمان را به دست بگیرند. طبیعتا ما در مقابلشان میایستیم: در دفاع از آنچه مال ماست و هیچ فرد یا ایدئولوژی یا قدرت دیگری حق صاحب شدنش را ندارد، با تمام آنچه در دست داریم، یعنی با همهی ارکان زندگیمان، علیه آنها میشوریم. تناقض را میبینی؟ خود آنچه برای حفاظتش قد علم میکنیم را مایه و پایهی مبارزه میکنیم. همان «تمام ارکان زندگیمان» که میخواستیم از دست یازیدنِ غیر به آن جلوگیری کنیم قربانی مبارزه میشود، خود ما دودستی و ناخودآگاه در اختیار عالم سیاست میگذاریمش. یک روز به خودمان میآییم میبینیم داریم تحت سیطرهی سیاست مطالعه میکنیم، زیر یوغ سیاست میخوابیم، در آغوش سیاست بیدار میشویم، در مشایعت سیاست راه میرویم، با معیار سیاست دوستی میکنیم، در شادی و غم دهانمان طعم سیاست میدهد، با عینک سیاسی دانش میآموزیم، و با قلب سیاسی عشق میورزیم.
یک روز به خودمان میآییم میبینیم عمری با زنجیربافمان همداستان بودهایم و برای دست و پای خودمان زنجیر بافتهایم.
عزیزدلم
میدانم چه خواستهی دشوار و بلکه ناممکنی از تو دارم، اما به حرمت جان نازنینی که اولبار هجده سال پیش در آغوش گرفتم، جانی که در کنار من قد کشید و بالید و همیشه پیش چشمم جلوهای از زیبایی سحرانگیز زندگی بود، جرئت میکنم از تو بخواهم مراقب آزادی آن جان عزیز باشی.
به هیچ حکومت و فرهنگ و جامعهی توتالیتری اجازه نده به عمق همهی ساحتهای وجودت چنگ بیاندازد. سهم مبارزه را تعیین کن و کنار بگذار و مابقی را زندگی کن. در تقسیم سهم زندگی عادل باش. مبارزهی سیاسی را اگر چهار چشمی نپایی، سهم همهچیز را میبلعد. او جوجهی پر سر و صدای لانهی توست. اما حواست باشد جوجههای دیگرت به اندازهی او، اگر نه بیشتر، گرسنه و مستحقند. سهم دانش را تسلیم مبارزات سیاسی و اجتماعی نکن. هنر را منزه بدار، هنر جز به زیبایی به چیزی دِینی ندارد. شادی را با تمام جانت جشن بگیر، غم را به تمامی بزی. حساب اینها همه را از حساب سیاست سوا کن. ساعتی را که مشغول مبارزه نیستی، تهماندهی طعم سیاست را تف کن و زندگی را با همهی لذتهای عادی روزمرهاش بچش. ببخش عزیزم که مثل پیر محتضری برایت نصیحت ردیف میکنم، راستش خیلی از این چیزها را به خودم میگویم.
زیاده عرضی نیست جانم، سر تا ته این نامه را میشود در یک حرف خلاصه کرد: در تلاش برای کسب آزادیهای اجتماعی، با چشم باز مراقب آزادی درونیات باش.
فدای قامتت
خاله
زهره خضراییمنش
#زن_زندگی_آزادی
آهای مرد عزیز موتورسوار
میدانی دیشب چند نفر با دیدن فیلم کتک خوردنت درد کشیدند، و چند نفس با آن نفس زدنهای شبیه نفسهای واپسینت بند آمد؟
میدانی با بلند شدن و سر پا ایستادنت چند نفر را جان دوباره دادی؟
تو انگار تجسد جریان آزادیخواهی ایرانی. چنان میزنندت که کسی شک نمیکند از میان رفتی، اما در بهتِ همهی چشمهای خیسِ نگرانت، باز جان میگیری و برمیخیزی.
https://twitter.com/MonfaredAshkan/status/1576665483201286145?s=20&t=pVrjkgndKih5AdBhin6UIg
#زن_زندگی_آزادی
میدانی دیشب چند نفر با دیدن فیلم کتک خوردنت درد کشیدند، و چند نفس با آن نفس زدنهای شبیه نفسهای واپسینت بند آمد؟
میدانی با بلند شدن و سر پا ایستادنت چند نفر را جان دوباره دادی؟
تو انگار تجسد جریان آزادیخواهی ایرانی. چنان میزنندت که کسی شک نمیکند از میان رفتی، اما در بهتِ همهی چشمهای خیسِ نگرانت، باز جان میگیری و برمیخیزی.
https://twitter.com/MonfaredAshkan/status/1576665483201286145?s=20&t=pVrjkgndKih5AdBhin6UIg
#زن_زندگی_آزادی
اسکایپ راه تماس به ایران را باز کرده و من تشنهی شنیدن حرفهای عزیزانم، گوشی را برداشتهام و همینجور زنگ میزنم، هم به آنها که عادت به تماس دائمی با آنها داشتم و هم آنها که خیلی وقت است صدایشان را نشنیدهام. پیششمارهی عجیبی میافتد و لابد در این اوضاع قمر در عقرب حسابی میترساندشان، شش تا در میان شاید یکی جواب بدهد. این ترساندن دوستان با شماره تماس عجیب یاد یک یادداشت قدیمی خودم میاندازدم. برمیگردد به دی ۸۸ اما انگار نه انگار مال سیزدهسال پیش است!
اپیزود اول:
من عاشق شدم.
اپیزود دوم:
به من ربطی نداشت که او یکی دیگر را دوست داشت. من همچنان سرجایم بودم.
اپیزود سوم:
اینجا ایران است... همه میگریزند. او هم گریخت. خداحافظی کردیم. گذاشتمش کنار. سعی کردم لااقل!
اپیزود چهارم:
انتخابات
تقلب
مبارزه
دستگیریها
هیچکس تنها نبود، کنترل میشدیم.
تماسهای whithheld را، شمارههای عجیب را، یکی دو بار که جواب دادیم، فهمیدیم نباید جواب داد.
اپیزود پنجم:
دانشگاه
متهمین همیشگی
احضار
کمیته
حراست
موبایلم زنگ میزند و من میدانم که نباید جواب بدهم.
موبایلم زنگ میزند و من میدانم که نباید جواب بدهم.
موبایلم زنگ میزند و من میدانم که نباید جواب بدهم.
- سحر خسته شدم، دارم میرم ببینم چی میگن.
- زهره از صبح دو نفر رفتن ارجاعشون دادن به دفتر پیگیری دیگه برنگشتن! کجا میخوای بری دیوونه؟
موبایلم زنگ میزند و من میدانم که نباید جواب بدهم.
اپیزود ششم:
- برگشتن. خوابگاهن.
- چه خبر بوده؟ چی میخواستن ازشون؟
- هیچی یه خورده بازجویی و اینا. بعد تهدیدشون کردن که اگه لغو امتحانا ادامه پیدا کنه ما وارد عمل میشیم و اسمایی که بهمون دادن رو دستگیر میکنیم. شما مواظب خودتون باشین. خونه نمونین بهتره.
اپیزود هفتم:
دراز کشیدهام روی کاناپه و در چشم باد میبینم.
تلفن زنگ میزند:
...Call from zero, zero, zero, one, two
- محمده؟ چرا سه تا صفر داره؟
- برندارین. محمد باشه پیغام میذاره دیگه.
بر نمیداریم. پیغام نمیگذارد و قطع میکند.
موبایلم میزند: 00123456+
خفهاش میکنم و پرتش میکنم گوشهای. خیلی بیدلیل میروم شلوار لی میپوشم و میآیم دوباره دراز میکشم. تلفن باز در حال زر زدن است:
two, three, four, five, six...
مامان کارت عابر بانکش را آورده بگذارد توی کیفم.
- نترس باباجون. واسه چی شلوار پوشیدی حالا؟
- میخندم: خب معطل نشن بیچارهها نصفه شبی کار و زندگی دارن!
- آخه بخوان بیان اول زنگ نمیزنن ببینن تشریف داریم بعد خدمت برسن که!
باز میرود روی پیغامگیر. این دفعه یکی حرف میزند:
میپرم روی تلفن و گوشم را نزدیک میکنم به سوراخها. قلبم که صدای تپیدنش داشت کرَم میکرد میایستد از صدا.
صدا جوشش تمام احساسهای خوب گذشته است. صدا، صدای تمام سازهای عالم است. صدا، هجوم خاطره است. آوار خاطره:
- سلام زهره جان. زنگ زدم احوالت رو بپرسم. امیدوارم خوب و خوش باشی. خداحافظ.
صدا، صدای مردیست که دو سال و نیم عاشقش بودم. نه، مردی که سه سال است عاشقش هستم. از آن طرف اقیانوس آرام.
آرام میشویم و چرند میگوییم و میخندیم و خودمان را مسخره میکنیم.
و من به روی خودم نمیآورم که چقدر دلم سوخته. که چقدر نیاز داشتهام گوشی را بردارم و حرف بزنم. که تقدیر چقدر میتواند سنگدل باشد. شمارهاش را ندارم حتی ایمیلش را هم ندارم. این آخرین فرصت حرف زدن بود شاید و من پراندمش.
باز دراز میکشم و ادامهی سریال. حکایت عشق و مبارزه.
طنین میاندازد توی سرم: ای سرزمین مادری...
لیلی که میخواهد برود، لیلی که میگوید گم شدهام، من انفجار گریهام، بیصدا. مامان زاویهاش خوب نیست و چیزی نمیفهمد. اما بابا درست روبروی خط اشکیاست که از گوشهی چشمم جاریست و روی کاناپه میچکد.
کنارم میخزد.
سرش را توی سینه ام میگذارد.
ریشهای سفیدش صورتم را قلقلک میدهد.
زیر گوشم میگوید: صبر داشته باش، درست میشه!
اپیزود اول:
من عاشق شدم.
اپیزود دوم:
به من ربطی نداشت که او یکی دیگر را دوست داشت. من همچنان سرجایم بودم.
اپیزود سوم:
اینجا ایران است... همه میگریزند. او هم گریخت. خداحافظی کردیم. گذاشتمش کنار. سعی کردم لااقل!
اپیزود چهارم:
انتخابات
تقلب
مبارزه
دستگیریها
هیچکس تنها نبود، کنترل میشدیم.
تماسهای whithheld را، شمارههای عجیب را، یکی دو بار که جواب دادیم، فهمیدیم نباید جواب داد.
اپیزود پنجم:
دانشگاه
متهمین همیشگی
احضار
کمیته
حراست
موبایلم زنگ میزند و من میدانم که نباید جواب بدهم.
موبایلم زنگ میزند و من میدانم که نباید جواب بدهم.
موبایلم زنگ میزند و من میدانم که نباید جواب بدهم.
- سحر خسته شدم، دارم میرم ببینم چی میگن.
- زهره از صبح دو نفر رفتن ارجاعشون دادن به دفتر پیگیری دیگه برنگشتن! کجا میخوای بری دیوونه؟
موبایلم زنگ میزند و من میدانم که نباید جواب بدهم.
اپیزود ششم:
- برگشتن. خوابگاهن.
- چه خبر بوده؟ چی میخواستن ازشون؟
- هیچی یه خورده بازجویی و اینا. بعد تهدیدشون کردن که اگه لغو امتحانا ادامه پیدا کنه ما وارد عمل میشیم و اسمایی که بهمون دادن رو دستگیر میکنیم. شما مواظب خودتون باشین. خونه نمونین بهتره.
اپیزود هفتم:
دراز کشیدهام روی کاناپه و در چشم باد میبینم.
تلفن زنگ میزند:
...Call from zero, zero, zero, one, two
- محمده؟ چرا سه تا صفر داره؟
- برندارین. محمد باشه پیغام میذاره دیگه.
بر نمیداریم. پیغام نمیگذارد و قطع میکند.
موبایلم میزند: 00123456+
خفهاش میکنم و پرتش میکنم گوشهای. خیلی بیدلیل میروم شلوار لی میپوشم و میآیم دوباره دراز میکشم. تلفن باز در حال زر زدن است:
two, three, four, five, six...
مامان کارت عابر بانکش را آورده بگذارد توی کیفم.
- نترس باباجون. واسه چی شلوار پوشیدی حالا؟
- میخندم: خب معطل نشن بیچارهها نصفه شبی کار و زندگی دارن!
- آخه بخوان بیان اول زنگ نمیزنن ببینن تشریف داریم بعد خدمت برسن که!
باز میرود روی پیغامگیر. این دفعه یکی حرف میزند:
میپرم روی تلفن و گوشم را نزدیک میکنم به سوراخها. قلبم که صدای تپیدنش داشت کرَم میکرد میایستد از صدا.
صدا جوشش تمام احساسهای خوب گذشته است. صدا، صدای تمام سازهای عالم است. صدا، هجوم خاطره است. آوار خاطره:
- سلام زهره جان. زنگ زدم احوالت رو بپرسم. امیدوارم خوب و خوش باشی. خداحافظ.
صدا، صدای مردیست که دو سال و نیم عاشقش بودم. نه، مردی که سه سال است عاشقش هستم. از آن طرف اقیانوس آرام.
آرام میشویم و چرند میگوییم و میخندیم و خودمان را مسخره میکنیم.
و من به روی خودم نمیآورم که چقدر دلم سوخته. که چقدر نیاز داشتهام گوشی را بردارم و حرف بزنم. که تقدیر چقدر میتواند سنگدل باشد. شمارهاش را ندارم حتی ایمیلش را هم ندارم. این آخرین فرصت حرف زدن بود شاید و من پراندمش.
باز دراز میکشم و ادامهی سریال. حکایت عشق و مبارزه.
طنین میاندازد توی سرم: ای سرزمین مادری...
لیلی که میخواهد برود، لیلی که میگوید گم شدهام، من انفجار گریهام، بیصدا. مامان زاویهاش خوب نیست و چیزی نمیفهمد. اما بابا درست روبروی خط اشکیاست که از گوشهی چشمم جاریست و روی کاناپه میچکد.
کنارم میخزد.
سرش را توی سینه ام میگذارد.
ریشهای سفیدش صورتم را قلقلک میدهد.
زیر گوشم میگوید: صبر داشته باش، درست میشه!
پدری که آهسته آهسته متولد شد
من دو خواهر بزرگتر جسور دارم، سرشار از نیروی زندگی، پر از زنانگی، آزادیخواه و شکستناپذیر. خواهرانم عمری، با زیستن زندگی روزمرهشان، مشغول شغل شریف مبارزه بودهاند. زندگی بیوقفه زیر پوست خواهرانم موج میزد و جوشش نیروی دخترانهشان کنترلناپذیر بود. زن بودن و زنانه زیستن در دیکتاتوری کوچک خانهی ما هزینههای سنگینی داشت، خواهرانم اما ضربهها را با سپر شوخطبعی تحملپذیر میکردند، زخمهایشان را به مرهم خنده و بیخیالی میبستند و باز به راه میافتادند تا به سبک خودشان زندگی کنند، با رنگ و رقص و شعر و دامن، در دفتر روزنامه و پلاتوی تئاتر و پشت میز کار.
من ده سالی از این دو قهرمان کوچکترم. در طول دوران کودکی و نوجوانی سرو قامت خواهرانم سایهای روی سر من انداختهبود که باعث میشد چوب زورگوییهای پدرم را مستقیما روی سر خودم احساس نکنم. همینجور که من در خنکای این سایه در حال کودکی کردن بودم، جریان پایای رودخانهی زنانگی خواهرانم هرروز سنگلاخ اعتقادات پدرم را صیقل میداد و راه زندگی را بر من هموار میکرد. میگویند با هر کودک مادری هم زاده میشود، درست؛ اما در خانهی ما، به ضرباهنگ زندگی هر دختر، آهسته آهسته پدری تازه متولد میشد: آرامتر، آگاهتر، فروتنتر و لطیفتر.
پدری که از خواهرانم به من به ارث رسید، سیطرهی کمتری بر جوانب مختلف زندگی من داشت: به زور چادر سر من نکرد، بینمازیام را پذیرفت، موهای رنگ کردهام را که دید گفت چه قشنگ شدی، درِ اتاقم را که باز کرد و سهتاری را که زیر تخت قایم میکردم دید، آمد نشست و گفت بزن بابا. این چیزها شاید برای خیلی از جوانهای امروز بدیهی به نظر برسند، اما برای ما قلههایی بودند که یکی یکی با مشقت و صبوری فتح شدهبودند. خواهرانم کوفته و نفسبریده پرچمشان را نوک این قلهها برافراشتهبودند یا لااقل تا نزدیکی قله برای من پاکوب گذاشته بودند.
بابا گاهی وقتی زیر آفتاب تابستان آب خنکی میخورد بر حسین سلام میفرستاد، من هم به سبک او، هرجا که احساس میکنم توان دارم بایستم و حق خودم را طلب کنم، بر خواهران راستقامتم درود میفرستم.
پینوشت: مهدی تدینی عزیز مطلب محشری در توضیح چگونگی آزاد شدن دختران از قید پدرسالاری نوشته و جان ماجرا را استقلال اقتصادی دانسته. من در این نوشتهی برآمده از تجربه، خواستم جوانب دیگر ماجرا را آشکار کنم: اثرات میاننسلی سیر آزادیخواهی زنان، و همچنین توان پدر در بازنگری عملکرد خود و عزمش برای والدی بهتر شدن.
زهره خضراییمنش
#زن_زندگی_آزادی
#میانفردی
من دو خواهر بزرگتر جسور دارم، سرشار از نیروی زندگی، پر از زنانگی، آزادیخواه و شکستناپذیر. خواهرانم عمری، با زیستن زندگی روزمرهشان، مشغول شغل شریف مبارزه بودهاند. زندگی بیوقفه زیر پوست خواهرانم موج میزد و جوشش نیروی دخترانهشان کنترلناپذیر بود. زن بودن و زنانه زیستن در دیکتاتوری کوچک خانهی ما هزینههای سنگینی داشت، خواهرانم اما ضربهها را با سپر شوخطبعی تحملپذیر میکردند، زخمهایشان را به مرهم خنده و بیخیالی میبستند و باز به راه میافتادند تا به سبک خودشان زندگی کنند، با رنگ و رقص و شعر و دامن، در دفتر روزنامه و پلاتوی تئاتر و پشت میز کار.
من ده سالی از این دو قهرمان کوچکترم. در طول دوران کودکی و نوجوانی سرو قامت خواهرانم سایهای روی سر من انداختهبود که باعث میشد چوب زورگوییهای پدرم را مستقیما روی سر خودم احساس نکنم. همینجور که من در خنکای این سایه در حال کودکی کردن بودم، جریان پایای رودخانهی زنانگی خواهرانم هرروز سنگلاخ اعتقادات پدرم را صیقل میداد و راه زندگی را بر من هموار میکرد. میگویند با هر کودک مادری هم زاده میشود، درست؛ اما در خانهی ما، به ضرباهنگ زندگی هر دختر، آهسته آهسته پدری تازه متولد میشد: آرامتر، آگاهتر، فروتنتر و لطیفتر.
پدری که از خواهرانم به من به ارث رسید، سیطرهی کمتری بر جوانب مختلف زندگی من داشت: به زور چادر سر من نکرد، بینمازیام را پذیرفت، موهای رنگ کردهام را که دید گفت چه قشنگ شدی، درِ اتاقم را که باز کرد و سهتاری را که زیر تخت قایم میکردم دید، آمد نشست و گفت بزن بابا. این چیزها شاید برای خیلی از جوانهای امروز بدیهی به نظر برسند، اما برای ما قلههایی بودند که یکی یکی با مشقت و صبوری فتح شدهبودند. خواهرانم کوفته و نفسبریده پرچمشان را نوک این قلهها برافراشتهبودند یا لااقل تا نزدیکی قله برای من پاکوب گذاشته بودند.
بابا گاهی وقتی زیر آفتاب تابستان آب خنکی میخورد بر حسین سلام میفرستاد، من هم به سبک او، هرجا که احساس میکنم توان دارم بایستم و حق خودم را طلب کنم، بر خواهران راستقامتم درود میفرستم.
پینوشت: مهدی تدینی عزیز مطلب محشری در توضیح چگونگی آزاد شدن دختران از قید پدرسالاری نوشته و جان ماجرا را استقلال اقتصادی دانسته. من در این نوشتهی برآمده از تجربه، خواستم جوانب دیگر ماجرا را آشکار کنم: اثرات میاننسلی سیر آزادیخواهی زنان، و همچنین توان پدر در بازنگری عملکرد خود و عزمش برای والدی بهتر شدن.
زهره خضراییمنش
#زن_زندگی_آزادی
#میانفردی
👍1