از پشت شیشهی ویترین
یک سرویس چایخوری آنتیک انگلیسی داشتند، ظریف و باشکوه. استخوانیرنگ بود، شاخههای رز سفید و صورتی با ساقهها و برگهای سبز لبهی فنجانهای خوشتراشش، دور تا دور نعلبکیهای صدفمانندش و روی گردن قوری پر ابهتش را گرفته بود. دستهها نقوش برجستهی ظریفی داشتند و همهی مرزها و لبهها با خطوط نازک طلایی تزیین شده بود. زیباترین چینیای بود که در عمرش دیده بود… فقط دیده بود! هرگز در آن چای ننوشیده بود. هیچکدام از ابنای بشر هنوز به آن درجه نائل نیامده بود که در سرویس چایخوری انگلیسی مامانبزرگ چای بخورد. این سرویس سرجهازی مامان بوده. مامانبزرگ مامان را حامله بوده که بابابزرگ آنها را از اهواز میخرد و سوغات میآورد. سالها روی طاقچهی اتاق مهمانخانهی مامانبزرگ بودند و بعد هم ساکن کمدها و بوفههای مامان شدند. سالی یکبار، سر خانهتکانی با همهی دیسهای گلمرغی و کریستالهای چک پایین میآمدند و گرد و خاکی میتکاندند و باز به عمق بوفهی شیشهای فرو میرفتند. یکروز اما مامان پایینشان آورد و با دقت روزنامهپیچشان کرد و چید توی یک کارتن کوچک. سالهای اقامتشان در خانهی مامان به سر رسیده بود. داشتند همراه جهیزیه و چمدانهای عروس به خانهی نو میرفتند، به خانهی او. آنجا اما بوفه و ویترینی وجود نداشت. فقط یک سهگوشی پِرتافتاده گوشهی آشپزخانه را طبقهای زده بودند که شد جایگاه جدید سرویس چایخوری.
صبح فردای عروسی، میز صبحانه را که میچیدند، او با فراغ بال وصفنشدنیای قندان و شکرپاش سرویس را پر کرد و با دو فنجان و نعلبکی سر میز برد. فنجانهای شوربخت هرگز در هیچ مهمانیای شرکت نکردهبودند، هیچ لبی را نبوسیده بودند و تا به حال گرمای چای را در دل حس نکرده بودند. وقتش بود که او گره از بختشان باز کند و از این سرنوشت نجاتشان دهد. وقتش بود که او زندگیشان کند. آقای داماد داشت نانسنگک تازه را میبرید و توی سبد میگذاشت که چای دم کشید و او قوری انگلیسی را برداشت که پر کند از چای یکرنگ. طولی نکشید که زیر پایهی قوری دریاچهی کوچک قهوهای رنگی شکل گرفت. چای داشت از ترک کوچکی نهفته بین بدنه و لولهی قوری نشت میکرد. دلش هری ریخت. سرویس بینقص سرجهازی ترک داشت! چشمهایش را اشک گرفت؛ یک آن دلش خواست که او هم ویترینی داشت و سرویس چای را پشت شیشهاش نگه میداشت. در مقابلِ ناظر دیگر این صحنه، همسرش، خجالت کشید. انگار یک راز مگوی خانوادگی در برابر او برملا شده باشد. لحظهای احساس کرد دلش میخواست تنها باشد، بعد خاطرش آمد صبح اول زندگی مشترکشان است و در سکوت قوری را خالی کرد و آب کشید، چای ریخته روی کابینت را خشک کرد و دوتا فنجان آرکوپال دم دستی برداشت و چای ریخت و برد سر میز.
آن روز صبح روحش هم خبر نداشت که زندگی مشترک و مجاورت دائمی با آن ناظر دیگر قرار است چه ترکهایی از پیکرهی خودشیفتگیاش برملا کند. خودشیفتگی ظاهرا موروثیای که سالهای سال مامان و مامانبزرگ را هم پشت شیشهی تنهاییشان نگه داشته بود و سد راه آمیختنشان با دیگران، با زندگی و با خودشان شدهبود. اما او احساس میکرد با آنها فرق دارد. سالها از نزدیک شاهد فاصلهی بین پدر و مادرش بود و از سردی روابطشان رنج کشیده بود. او نیروی دیگری در خودش میدید. سر نترسی داشت و انگیزهی درآمیختن با زندگی سالهای جوانیش را به بازهی غنی و پرشوری تبدیل کرده بود. بعد از آنهمه سال دوستی با همسرش، با آنهمه تجربهی سفر و کوهنوردی و حلقههای کتابخوانی و گفتوگوهای عاشقانه، مطمئن بود که همدیگر را خوب میشناسند و چیزی برای پنهان کردن از هم ندارند.
آن روز صبح او نمیدانست که این نفس زندگی مشترک است که قرار است سویههای تاریک وجودشان را برای هم آشکار کند. سویههایی که خودشان هم پیش از این فرصت آشنایی با آنها را پیدا نکرده بودند.
(ادامه در پیغام بعد)
#داستان
#زهره_خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
یک سرویس چایخوری آنتیک انگلیسی داشتند، ظریف و باشکوه. استخوانیرنگ بود، شاخههای رز سفید و صورتی با ساقهها و برگهای سبز لبهی فنجانهای خوشتراشش، دور تا دور نعلبکیهای صدفمانندش و روی گردن قوری پر ابهتش را گرفته بود. دستهها نقوش برجستهی ظریفی داشتند و همهی مرزها و لبهها با خطوط نازک طلایی تزیین شده بود. زیباترین چینیای بود که در عمرش دیده بود… فقط دیده بود! هرگز در آن چای ننوشیده بود. هیچکدام از ابنای بشر هنوز به آن درجه نائل نیامده بود که در سرویس چایخوری انگلیسی مامانبزرگ چای بخورد. این سرویس سرجهازی مامان بوده. مامانبزرگ مامان را حامله بوده که بابابزرگ آنها را از اهواز میخرد و سوغات میآورد. سالها روی طاقچهی اتاق مهمانخانهی مامانبزرگ بودند و بعد هم ساکن کمدها و بوفههای مامان شدند. سالی یکبار، سر خانهتکانی با همهی دیسهای گلمرغی و کریستالهای چک پایین میآمدند و گرد و خاکی میتکاندند و باز به عمق بوفهی شیشهای فرو میرفتند. یکروز اما مامان پایینشان آورد و با دقت روزنامهپیچشان کرد و چید توی یک کارتن کوچک. سالهای اقامتشان در خانهی مامان به سر رسیده بود. داشتند همراه جهیزیه و چمدانهای عروس به خانهی نو میرفتند، به خانهی او. آنجا اما بوفه و ویترینی وجود نداشت. فقط یک سهگوشی پِرتافتاده گوشهی آشپزخانه را طبقهای زده بودند که شد جایگاه جدید سرویس چایخوری.
صبح فردای عروسی، میز صبحانه را که میچیدند، او با فراغ بال وصفنشدنیای قندان و شکرپاش سرویس را پر کرد و با دو فنجان و نعلبکی سر میز برد. فنجانهای شوربخت هرگز در هیچ مهمانیای شرکت نکردهبودند، هیچ لبی را نبوسیده بودند و تا به حال گرمای چای را در دل حس نکرده بودند. وقتش بود که او گره از بختشان باز کند و از این سرنوشت نجاتشان دهد. وقتش بود که او زندگیشان کند. آقای داماد داشت نانسنگک تازه را میبرید و توی سبد میگذاشت که چای دم کشید و او قوری انگلیسی را برداشت که پر کند از چای یکرنگ. طولی نکشید که زیر پایهی قوری دریاچهی کوچک قهوهای رنگی شکل گرفت. چای داشت از ترک کوچکی نهفته بین بدنه و لولهی قوری نشت میکرد. دلش هری ریخت. سرویس بینقص سرجهازی ترک داشت! چشمهایش را اشک گرفت؛ یک آن دلش خواست که او هم ویترینی داشت و سرویس چای را پشت شیشهاش نگه میداشت. در مقابلِ ناظر دیگر این صحنه، همسرش، خجالت کشید. انگار یک راز مگوی خانوادگی در برابر او برملا شده باشد. لحظهای احساس کرد دلش میخواست تنها باشد، بعد خاطرش آمد صبح اول زندگی مشترکشان است و در سکوت قوری را خالی کرد و آب کشید، چای ریخته روی کابینت را خشک کرد و دوتا فنجان آرکوپال دم دستی برداشت و چای ریخت و برد سر میز.
آن روز صبح روحش هم خبر نداشت که زندگی مشترک و مجاورت دائمی با آن ناظر دیگر قرار است چه ترکهایی از پیکرهی خودشیفتگیاش برملا کند. خودشیفتگی ظاهرا موروثیای که سالهای سال مامان و مامانبزرگ را هم پشت شیشهی تنهاییشان نگه داشته بود و سد راه آمیختنشان با دیگران، با زندگی و با خودشان شدهبود. اما او احساس میکرد با آنها فرق دارد. سالها از نزدیک شاهد فاصلهی بین پدر و مادرش بود و از سردی روابطشان رنج کشیده بود. او نیروی دیگری در خودش میدید. سر نترسی داشت و انگیزهی درآمیختن با زندگی سالهای جوانیش را به بازهی غنی و پرشوری تبدیل کرده بود. بعد از آنهمه سال دوستی با همسرش، با آنهمه تجربهی سفر و کوهنوردی و حلقههای کتابخوانی و گفتوگوهای عاشقانه، مطمئن بود که همدیگر را خوب میشناسند و چیزی برای پنهان کردن از هم ندارند.
آن روز صبح او نمیدانست که این نفس زندگی مشترک است که قرار است سویههای تاریک وجودشان را برای هم آشکار کند. سویههایی که خودشان هم پیش از این فرصت آشنایی با آنها را پیدا نکرده بودند.
(ادامه در پیغام بعد)
#داستان
#زهره_خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
👍4
از پشت شیشهی ویترین -۲
وقتی که کار از تجربهی عشق جوانی به ساختن زندگی مشترک میکشد، از عرصهی اکتشاف آزادانهی خود و دیگری به فاز بنیاد کردن یک آشیانهی امن و راحت میافتیم. در واقع از آزادگی و جستوجوگری یک دانشمند که حقیقتا به دنبال شناخت است، به اضطراب و اجبار حیوانی میافتیم که در آستانهی زمستان به دنبال جمعآوری آذوقه و پیدا کردن لانهی ایمن است. در این فازِ لانهسازی هرچیزی که بویی از به مخاطره انداختن آسایش ما و زاد و رودمان بدهد میترساندمان. یکی از جدیترین و ترسناکترین تهدیدها برای آسایشمان هم کاستیهای خودمان است. در زندگی روزمره و در اضطراب ساختن آشیانهی ایمن، چندان میسر نیست که همواره آگاهانه و با ذهن تحلیلگر جلو برویم. توان محدود مغز بشر، ما را به ناگزیر به ورطهی استفاده از الگوها و طرحوارههایی میاندازد که در طی سالهای رشد ذهنمان را آکنده و شکل دادهاند: الگوهایی که به طور خاص بازتاب کیفیت روابطمان با مراقبین اولیهمان هستند، و طرحوارههایی از ساز و کار روابط انسانی که در بستر خانوادهای که در آن رشد کردهایم شکل گرفتهاند. همین است که بعید نیست یک روز به خودمان بیاییم و ببینیم انگار بازیگر تئاتری هستیم که نمایشنامهاش بر اساس برداشت آزادی از زندگی پدر و مادرمان نوشته شده.
در بستر زندگی مشترک، او بیشتر از آنکه توقعش را داشته باشد شبیه مادرش شده بود. مواجهه با ترکهای وجودش کار آسانی نبود. آزردگیها و شکستها در درک کردن و درک شدن برایش حکم نشتی دادن قوری مامانبزرگ را داشتند: از وجود یک ترک دیگر در شخصیتش حکایت میکردند که باز تصویرِ تر و تمیز و بیخط و خالش از خودش را تهدید میکرد و از خودش ناامیدش میکرد. اینجور وقتها دلش میخواست خودش را آب بکشد و لب طاقچه بگذارد تا کمبودهایش به زندگی نشتی ندهد. رفته رفته داشت تبدیل میشد به یکی از همان فنجانهای شوربخت ویترینی. دور از دیگران، دور از جریان زندگی، و دور از حقیقت خودش داشت سعی میکرد از خودشیفتگیاش محافظت کند.
سالهای زیادی کشید تا توان زل زدن در چشم ضعفهایش را پیدا کرد و به قدرت نهفته در آن پی برد. شاید مادر شدن بود، یا شاید کشمکشهای بیپایان و تصمیمهای مکرر به جدایی، شاید به زانو درآمدن و افسردگی بود که شانههایش را گرفت و چند تکان محکم داد و بیدارش کرد. هرچه بود بالاخره یک روز به نقش خود در تنهایی و جداافتادگیاش پی برد. یک روز یاد گرفت از مطالعهی شجاعانهی کاستیهایش لذت ببرد و انسانی که بود را با همهی کم و کاستیهایش بپذیرد و به آن مهر بورزد. یک روز فهمید که خودشیفتگی تصویر درونیشدهی یک والد ایدهآلگراست که جایی برای فراز و نشیب شخصیت فرزندش قائل نیست و او را فقط بی خط و خال میخواهد.
#داستان
#زهره_خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
وقتی که کار از تجربهی عشق جوانی به ساختن زندگی مشترک میکشد، از عرصهی اکتشاف آزادانهی خود و دیگری به فاز بنیاد کردن یک آشیانهی امن و راحت میافتیم. در واقع از آزادگی و جستوجوگری یک دانشمند که حقیقتا به دنبال شناخت است، به اضطراب و اجبار حیوانی میافتیم که در آستانهی زمستان به دنبال جمعآوری آذوقه و پیدا کردن لانهی ایمن است. در این فازِ لانهسازی هرچیزی که بویی از به مخاطره انداختن آسایش ما و زاد و رودمان بدهد میترساندمان. یکی از جدیترین و ترسناکترین تهدیدها برای آسایشمان هم کاستیهای خودمان است. در زندگی روزمره و در اضطراب ساختن آشیانهی ایمن، چندان میسر نیست که همواره آگاهانه و با ذهن تحلیلگر جلو برویم. توان محدود مغز بشر، ما را به ناگزیر به ورطهی استفاده از الگوها و طرحوارههایی میاندازد که در طی سالهای رشد ذهنمان را آکنده و شکل دادهاند: الگوهایی که به طور خاص بازتاب کیفیت روابطمان با مراقبین اولیهمان هستند، و طرحوارههایی از ساز و کار روابط انسانی که در بستر خانوادهای که در آن رشد کردهایم شکل گرفتهاند. همین است که بعید نیست یک روز به خودمان بیاییم و ببینیم انگار بازیگر تئاتری هستیم که نمایشنامهاش بر اساس برداشت آزادی از زندگی پدر و مادرمان نوشته شده.
در بستر زندگی مشترک، او بیشتر از آنکه توقعش را داشته باشد شبیه مادرش شده بود. مواجهه با ترکهای وجودش کار آسانی نبود. آزردگیها و شکستها در درک کردن و درک شدن برایش حکم نشتی دادن قوری مامانبزرگ را داشتند: از وجود یک ترک دیگر در شخصیتش حکایت میکردند که باز تصویرِ تر و تمیز و بیخط و خالش از خودش را تهدید میکرد و از خودش ناامیدش میکرد. اینجور وقتها دلش میخواست خودش را آب بکشد و لب طاقچه بگذارد تا کمبودهایش به زندگی نشتی ندهد. رفته رفته داشت تبدیل میشد به یکی از همان فنجانهای شوربخت ویترینی. دور از دیگران، دور از جریان زندگی، و دور از حقیقت خودش داشت سعی میکرد از خودشیفتگیاش محافظت کند.
سالهای زیادی کشید تا توان زل زدن در چشم ضعفهایش را پیدا کرد و به قدرت نهفته در آن پی برد. شاید مادر شدن بود، یا شاید کشمکشهای بیپایان و تصمیمهای مکرر به جدایی، شاید به زانو درآمدن و افسردگی بود که شانههایش را گرفت و چند تکان محکم داد و بیدارش کرد. هرچه بود بالاخره یک روز به نقش خود در تنهایی و جداافتادگیاش پی برد. یک روز یاد گرفت از مطالعهی شجاعانهی کاستیهایش لذت ببرد و انسانی که بود را با همهی کم و کاستیهایش بپذیرد و به آن مهر بورزد. یک روز فهمید که خودشیفتگی تصویر درونیشدهی یک والد ایدهآلگراست که جایی برای فراز و نشیب شخصیت فرزندش قائل نیست و او را فقط بی خط و خال میخواهد.
#داستان
#زهره_خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
👍6
زنهار از این بیابان
کوه با نخستین سنگها آغاز میشود
انسان با نخستین درد
…
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم
بند نافت را هنوز نچیده بودند. روی شکمم گذاشتندت. تو با آن آرامش عجیبت، انگار نه انگار که همانلحظه از دنیای ازلیات بیرون افتادهای و نور و هوا و صدا باید همه برایت غریبه و آزارنده باشند، در همان دقایق اول به دنبال صدای من سر چرخاندی و چشمهای هشیار نافذت را در چشمم دوختی و با قامت پنجاهویک سانتیمتریات آرام و مصمم از تنم بالا خزیدی.
راست گفته شاملو. من با همان نگاه تو آغاز شدم. من با زاییدن تو زاده شدم؛ به دنیایی افتادم که لذتش لذت دیگر است و دردش درد دیگر. من با آن لذت و با آن درد بازتعریف شدم.
روزها و شبهای زیادی احساس کردهام در مادریام سعی بین صفا و مروه میکنم. در تلاش برای تامین مایهی حیات و بالندگی وجود کوچکی که تماما به من وابسته است، در کمآوردنها و فروریختنهای گاه به گاه، و در واهمهی ناکافی بودن و آسیب زدن، دائم به یاد دویدنهای دایرهوار ساره در بیابان والدگری میافتم.
کتابی در دست ترجمه دارم پر از حرفهای ناب و آرامشبخش پیرامون اینطور دغدغهها. گزیدهای از مقدمهاش را اینجا با شما به اشتراک میگذارم.
«در جریان والدگری آدم گاهی صبر ایوب دارد و گاه تاب و توانش را از دست میدهد. آشوب و چالش جزئی از فرایند والدگریست. ما [نویسندگان این کتاب] هم مثل شما در میانهی این کارزار درگیریم، در گل گیر کرده و در حال سکندری زدن. از نظر ما مهمترین چیز اجتناب از تلاش برای بینقصیست؛ باید برای کاستیها و خرابکاریهایمان جا باز کنیم و آنها را در سایهی شفقتورزی به خود هضم کنیم. آگاه شدن به الگوهای رفتاری و واکنشهای ناخودآگاهمان در برابر فرزندمان میتواند خیلی دردناک باشد و ضروری است که با قلبی گشاده و به دور از داوری به سراغ این لحظات آگاهی برویم. وقتی که ما احساسات پیچیده و دشوارمان -حتی آنهایی که به نظر نابخشودنی میرسند- را با شفقت در بر میگیریم شرایط را برای التیام و رشد مهیا میکنیم. ما در بیابان آشفتگی و پریشانی راه گم میکنیم و باز به دنبال مسیر درست میدویم. لحظههایی که ما از کوره در میرویم و ناپخته عمل میکنیم، موقعیتهایی میسازند که در آنها فروتنی، بخشش و شفقت میتوانند ما و فرزندانمان را به هم نزدیکتر کنند و مایهی رشد هردوی ما را فراهم آورند. بروز بخشهایی از وجود ما که اغلب در سایه هستند، معمولا رهنمون عمیقترین نزدیکیها و التیامها میشود. گل نیلوفر در گلآلودترین مردابها میروید، به قول گفتهی معروف بودایی، تا گِل نباشد، نیلوفری نیست.
خبر خوب این است که پرورش کودکان تماماً به عهدهی ما نیست؛ طبیعت با ماست. ما در رشد کودکانمان نقش مهمی داریم، اما همهچیز هم به دست ما نیست. طبیعت به راه و رسم خود و در زمان خود گره از زلف میگشاید و خود را آشکار میکند. کار ما، خواندن نیازهای کودکمان است و اینکه نهایت تلاشمان را برای تأمین مایهی رشدش بکنیم و صبور باشیم. ما باید به خودمان، کودکمان و سیر طبیعی رشد اعتماد کنیم.»*
در قصهی بیاباندوی و سرگشتگی ساره هم، دست آخر این زمین است با همکاری وجود نازک خود اسماعیل چشمهی زمزم را میجوشاند. کاش بتوانم دست از دویدن به دنبال سراب بینقصی بکشم و لختی کنار اسماعیلم زمین بنشینم.
* گزیدهای از ترجمهی من از مقدمهی کتاب Mindful discipline که قصد دارم تأدیب حالآگاه ترجمهاش کنم (کتاب توسط خانم رضوان موحدی به انضباط ذهنآگاهانه ترجمه شده و نشر راوشید منتشرش کرده).
#والدگری
#زهره_خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
کوه با نخستین سنگها آغاز میشود
انسان با نخستین درد
…
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم
بند نافت را هنوز نچیده بودند. روی شکمم گذاشتندت. تو با آن آرامش عجیبت، انگار نه انگار که همانلحظه از دنیای ازلیات بیرون افتادهای و نور و هوا و صدا باید همه برایت غریبه و آزارنده باشند، در همان دقایق اول به دنبال صدای من سر چرخاندی و چشمهای هشیار نافذت را در چشمم دوختی و با قامت پنجاهویک سانتیمتریات آرام و مصمم از تنم بالا خزیدی.
راست گفته شاملو. من با همان نگاه تو آغاز شدم. من با زاییدن تو زاده شدم؛ به دنیایی افتادم که لذتش لذت دیگر است و دردش درد دیگر. من با آن لذت و با آن درد بازتعریف شدم.
روزها و شبهای زیادی احساس کردهام در مادریام سعی بین صفا و مروه میکنم. در تلاش برای تامین مایهی حیات و بالندگی وجود کوچکی که تماما به من وابسته است، در کمآوردنها و فروریختنهای گاه به گاه، و در واهمهی ناکافی بودن و آسیب زدن، دائم به یاد دویدنهای دایرهوار ساره در بیابان والدگری میافتم.
کتابی در دست ترجمه دارم پر از حرفهای ناب و آرامشبخش پیرامون اینطور دغدغهها. گزیدهای از مقدمهاش را اینجا با شما به اشتراک میگذارم.
«در جریان والدگری آدم گاهی صبر ایوب دارد و گاه تاب و توانش را از دست میدهد. آشوب و چالش جزئی از فرایند والدگریست. ما [نویسندگان این کتاب] هم مثل شما در میانهی این کارزار درگیریم، در گل گیر کرده و در حال سکندری زدن. از نظر ما مهمترین چیز اجتناب از تلاش برای بینقصیست؛ باید برای کاستیها و خرابکاریهایمان جا باز کنیم و آنها را در سایهی شفقتورزی به خود هضم کنیم. آگاه شدن به الگوهای رفتاری و واکنشهای ناخودآگاهمان در برابر فرزندمان میتواند خیلی دردناک باشد و ضروری است که با قلبی گشاده و به دور از داوری به سراغ این لحظات آگاهی برویم. وقتی که ما احساسات پیچیده و دشوارمان -حتی آنهایی که به نظر نابخشودنی میرسند- را با شفقت در بر میگیریم شرایط را برای التیام و رشد مهیا میکنیم. ما در بیابان آشفتگی و پریشانی راه گم میکنیم و باز به دنبال مسیر درست میدویم. لحظههایی که ما از کوره در میرویم و ناپخته عمل میکنیم، موقعیتهایی میسازند که در آنها فروتنی، بخشش و شفقت میتوانند ما و فرزندانمان را به هم نزدیکتر کنند و مایهی رشد هردوی ما را فراهم آورند. بروز بخشهایی از وجود ما که اغلب در سایه هستند، معمولا رهنمون عمیقترین نزدیکیها و التیامها میشود. گل نیلوفر در گلآلودترین مردابها میروید، به قول گفتهی معروف بودایی، تا گِل نباشد، نیلوفری نیست.
خبر خوب این است که پرورش کودکان تماماً به عهدهی ما نیست؛ طبیعت با ماست. ما در رشد کودکانمان نقش مهمی داریم، اما همهچیز هم به دست ما نیست. طبیعت به راه و رسم خود و در زمان خود گره از زلف میگشاید و خود را آشکار میکند. کار ما، خواندن نیازهای کودکمان است و اینکه نهایت تلاشمان را برای تأمین مایهی رشدش بکنیم و صبور باشیم. ما باید به خودمان، کودکمان و سیر طبیعی رشد اعتماد کنیم.»*
در قصهی بیاباندوی و سرگشتگی ساره هم، دست آخر این زمین است با همکاری وجود نازک خود اسماعیل چشمهی زمزم را میجوشاند. کاش بتوانم دست از دویدن به دنبال سراب بینقصی بکشم و لختی کنار اسماعیلم زمین بنشینم.
* گزیدهای از ترجمهی من از مقدمهی کتاب Mindful discipline که قصد دارم تأدیب حالآگاه ترجمهاش کنم (کتاب توسط خانم رضوان موحدی به انضباط ذهنآگاهانه ترجمه شده و نشر راوشید منتشرش کرده).
#والدگری
#زهره_خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
👍2
آن بخش زباننفهم مغز بشر
پسرم کمخواب شدهبود و حسابی خسته و بیحوصله بود. من هم آن میان در تلاش برای بهبود تغذیهاش کتلتهای انگشتی ماهی درست کرده بودم و امیدوار بودم از قیافهشان خوشش بیاید و بخوردشان. داشتم غذا را روی میز میگذاشتم که ترشرویی کرد و دستش را طوری سمت بشقاب برد که فهمیدم میخواهد بزند و پرتش کند پایین. بشقاب را عقب کشیدم و کتلتهای نازنین را نجات دادم. گفتم «اگر نمیخوای مجبور نیستی بخوری ولی اگر غذا رو بریزی من خیلی ناراحت میشم.» و بشقاب را کمی دورتر اما در دسترسش گذاشتم. پرسید «ناراحت میشی؟» گفتم «آره» بعد مصممتر از بار اول (با کنجکاوی شیمیدانی که داشته باشد اسیدسولفوریک روی سدیم بریزد) بشقاب را برداشت و محتویاتش را خالی کرد روی میز.
تند شدن نفسهایم و شدت گرفتن جریان خون در رگهایم را احساس کردم. در سکوت، بازوهایش را گرفتم و از سر میز بلندش کردم و توی اتاقش گذاشتمش و در را بستم. رفتم کتلتهای عزیزم را جمع کردم و میز را تمیز کردم. یکی دو دقیقه که گریه کرد و من هم فرصت کردم چند نفس آرام بکشم، رفتم توی اتاق و بغلش کردم و گفتم «تو میدونستی من ناراحت میشم، میخواستی من رو ناراحت کنی.» او کمی دیگر توی بغلم گریه کرد و بعد مشغول بازی شد.
درست میگفتم. او داشت امتحان میکرد که اگر ناراحتم کند چه میشود. اما پاسخ من به جریان اکتشافش، پاسخ درخوری نبود. هجوم نیاز من به نشان دادن واکنش، جلوی دیدن نیاز او به آزمایش و اکتشاف را گرفت.
من دلم میخواهد او دنیا را چطور بفهمد؟ اینکه آزمایش کردن حتی در محیط امن خانه هم عواقب دردناکی دارد؟ اینکه مامان ناراحت شدنش را با ناراحت کردن دیگران جبران میکند؟ اینکه من میتوانم با رفتارم مامان را از وضعیت پایدار و خردمند خارج کنم و به شکلی افسار رفتارش را به دست بگیرم؟
نه، هیچکدام از اینها را نمیخواستم. شاید اگر در آن لحظه یک نفس عمیق کشیده بودم و اصرار نداشتم درجا واکنش سریعی نشان بدهم، میتوانستم به جای اعمال قدرت بر تن کوچکش، با او از احساسم حرف بزنم. بگویم که ناراحت شدم و اینکه او از قصد ناراحتم کرد درد قضیه را بیشتر میکند. میتوانستم از او بخواهم خرابکاریاش را خودش جمع و جور کند و ناراحتی را از دل من دربیاورد. چه فرصت یادگیری طلاییای میشد!
اینکه ما نیاز داریم بیدرنگ واکنش نشان دهیم اغلب کارها را خراب میکند. اما با وجود اینهمه پشیمان شدنهای پیدرپی، چرا یاد نمیگیریم با طمأنینهتر عمل کنیم؟ جوابش دست مغز لیمبیک است.
برانگیختگی احساسی سیستم عصبی خودکار را به راه میاندازد. وقتی مغز از محیط سیگنال تهدید میگیرد، بدن را برای ستیز یا گریز آماده میکند: جریان خون را در دست و پاها بیشتر میکند و فرمان مغز را از دست بخشهای تحلیلگر (که زمان قابل توجهی برای فراهم کردن پاسخ نیاز دارند) میگیرد و به دست نواحیای از مغز میدهد که اتصالات کمتر و کارکرد سادهتری دارند و سریعتر فرمان میدهند. این بخش از مغز (عموما نواحی مرکزی) را مغز لیمبیک میگویند، قسمتی از مغز که ما انسانها با مهرهداران دیگر به اشتراک داریم و میشود گفت مسئول اصلی رفتارهای احساسی و هیجانی ماست.
توان نشان دادن واکنشهای سریع هیجانی، در طول تکامل زیاد به کار ما آمده و برای بقای نسل بشر حیاتی بوده. انسان لخت و عور صحرانشین، باید میتوانست از دست آنهمه مهاجم که زندگیاش را تهدید میکردند فرار کند یا با آنها بجنگد. ما حیوانات بزرگ و درندهای نیستیم، برای زنده ماندن باید فرز و چابک میبودیم. خلاصه این بخش از مغز در طول تکامل مهم بوده و دستنخورده مانده و همچنان فعالیت خودش را دارد و ما را گاه و بیگاه به واکنشهای بیدرنگ و بیتأمل میاندازد. انگار برای دستگاه عصبی سمپاتیک من، یک بچهی سه ساله که دارد مرزهای طاقت من را آزمایش میکند با نزدیک شدن یک خرس خشمگین تفاوتی ندارد! دستگاه سمپاتیک من، کارش این است که من را برای ستیز یا گریز حاضر کند. برای مدیریت کردن این بخش زباننفهم مغز، باید با او به شکلی ارتباط برقرار کنیم. زبانی که او میفهمد، زبان بدن است. انقباض عضلات و سرعت تنفس، دو تا از فاکتورهایی هستند که میشود آگاهانه کنترلشان کرد (فقط تحت تأثیر دستگاه عصبی خودکار نیستند) و از آن طریق میشود به مغز سیگنال آرامش مخابره کرد و به او گفت من برای تعامل با کودکم، قشر آرام و تحلیلگر مغزم را لازم دارم، نه دستگاه سمپاتیکم که خون بیشتر به دست و پاهایم بفرستد! من برای پاسخ دادن به رفتار کودکم عجله ندارم، فرصت بده فکر کنم!
خدا کند دفعهی بعدی که تکانهای هیجانی وسوسهام میکند واکنش سریعی به فرزندم نشان بدهم، یادم بماند اول سرعت تنفسم را تنظیم کنم.
#والدگری
#زهره_خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
پسرم کمخواب شدهبود و حسابی خسته و بیحوصله بود. من هم آن میان در تلاش برای بهبود تغذیهاش کتلتهای انگشتی ماهی درست کرده بودم و امیدوار بودم از قیافهشان خوشش بیاید و بخوردشان. داشتم غذا را روی میز میگذاشتم که ترشرویی کرد و دستش را طوری سمت بشقاب برد که فهمیدم میخواهد بزند و پرتش کند پایین. بشقاب را عقب کشیدم و کتلتهای نازنین را نجات دادم. گفتم «اگر نمیخوای مجبور نیستی بخوری ولی اگر غذا رو بریزی من خیلی ناراحت میشم.» و بشقاب را کمی دورتر اما در دسترسش گذاشتم. پرسید «ناراحت میشی؟» گفتم «آره» بعد مصممتر از بار اول (با کنجکاوی شیمیدانی که داشته باشد اسیدسولفوریک روی سدیم بریزد) بشقاب را برداشت و محتویاتش را خالی کرد روی میز.
تند شدن نفسهایم و شدت گرفتن جریان خون در رگهایم را احساس کردم. در سکوت، بازوهایش را گرفتم و از سر میز بلندش کردم و توی اتاقش گذاشتمش و در را بستم. رفتم کتلتهای عزیزم را جمع کردم و میز را تمیز کردم. یکی دو دقیقه که گریه کرد و من هم فرصت کردم چند نفس آرام بکشم، رفتم توی اتاق و بغلش کردم و گفتم «تو میدونستی من ناراحت میشم، میخواستی من رو ناراحت کنی.» او کمی دیگر توی بغلم گریه کرد و بعد مشغول بازی شد.
درست میگفتم. او داشت امتحان میکرد که اگر ناراحتم کند چه میشود. اما پاسخ من به جریان اکتشافش، پاسخ درخوری نبود. هجوم نیاز من به نشان دادن واکنش، جلوی دیدن نیاز او به آزمایش و اکتشاف را گرفت.
من دلم میخواهد او دنیا را چطور بفهمد؟ اینکه آزمایش کردن حتی در محیط امن خانه هم عواقب دردناکی دارد؟ اینکه مامان ناراحت شدنش را با ناراحت کردن دیگران جبران میکند؟ اینکه من میتوانم با رفتارم مامان را از وضعیت پایدار و خردمند خارج کنم و به شکلی افسار رفتارش را به دست بگیرم؟
نه، هیچکدام از اینها را نمیخواستم. شاید اگر در آن لحظه یک نفس عمیق کشیده بودم و اصرار نداشتم درجا واکنش سریعی نشان بدهم، میتوانستم به جای اعمال قدرت بر تن کوچکش، با او از احساسم حرف بزنم. بگویم که ناراحت شدم و اینکه او از قصد ناراحتم کرد درد قضیه را بیشتر میکند. میتوانستم از او بخواهم خرابکاریاش را خودش جمع و جور کند و ناراحتی را از دل من دربیاورد. چه فرصت یادگیری طلاییای میشد!
اینکه ما نیاز داریم بیدرنگ واکنش نشان دهیم اغلب کارها را خراب میکند. اما با وجود اینهمه پشیمان شدنهای پیدرپی، چرا یاد نمیگیریم با طمأنینهتر عمل کنیم؟ جوابش دست مغز لیمبیک است.
برانگیختگی احساسی سیستم عصبی خودکار را به راه میاندازد. وقتی مغز از محیط سیگنال تهدید میگیرد، بدن را برای ستیز یا گریز آماده میکند: جریان خون را در دست و پاها بیشتر میکند و فرمان مغز را از دست بخشهای تحلیلگر (که زمان قابل توجهی برای فراهم کردن پاسخ نیاز دارند) میگیرد و به دست نواحیای از مغز میدهد که اتصالات کمتر و کارکرد سادهتری دارند و سریعتر فرمان میدهند. این بخش از مغز (عموما نواحی مرکزی) را مغز لیمبیک میگویند، قسمتی از مغز که ما انسانها با مهرهداران دیگر به اشتراک داریم و میشود گفت مسئول اصلی رفتارهای احساسی و هیجانی ماست.
توان نشان دادن واکنشهای سریع هیجانی، در طول تکامل زیاد به کار ما آمده و برای بقای نسل بشر حیاتی بوده. انسان لخت و عور صحرانشین، باید میتوانست از دست آنهمه مهاجم که زندگیاش را تهدید میکردند فرار کند یا با آنها بجنگد. ما حیوانات بزرگ و درندهای نیستیم، برای زنده ماندن باید فرز و چابک میبودیم. خلاصه این بخش از مغز در طول تکامل مهم بوده و دستنخورده مانده و همچنان فعالیت خودش را دارد و ما را گاه و بیگاه به واکنشهای بیدرنگ و بیتأمل میاندازد. انگار برای دستگاه عصبی سمپاتیک من، یک بچهی سه ساله که دارد مرزهای طاقت من را آزمایش میکند با نزدیک شدن یک خرس خشمگین تفاوتی ندارد! دستگاه سمپاتیک من، کارش این است که من را برای ستیز یا گریز حاضر کند. برای مدیریت کردن این بخش زباننفهم مغز، باید با او به شکلی ارتباط برقرار کنیم. زبانی که او میفهمد، زبان بدن است. انقباض عضلات و سرعت تنفس، دو تا از فاکتورهایی هستند که میشود آگاهانه کنترلشان کرد (فقط تحت تأثیر دستگاه عصبی خودکار نیستند) و از آن طریق میشود به مغز سیگنال آرامش مخابره کرد و به او گفت من برای تعامل با کودکم، قشر آرام و تحلیلگر مغزم را لازم دارم، نه دستگاه سمپاتیکم که خون بیشتر به دست و پاهایم بفرستد! من برای پاسخ دادن به رفتار کودکم عجله ندارم، فرصت بده فکر کنم!
خدا کند دفعهی بعدی که تکانهای هیجانی وسوسهام میکند واکنش سریعی به فرزندم نشان بدهم، یادم بماند اول سرعت تنفسم را تنظیم کنم.
#والدگری
#زهره_خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
👍5👏2
یک روز سخت در بخش روانی کودکان
-«با توجه به اینکه زخم باز همهجای بدنش هست توصیه میکنم پوشش محافظ کامل داشته باشید.»
پرستارِ مسئول بخش این را به ما سه بهیاری میگوید که قرار است S، دختر پانزده سالهی نحیف آنورکتیک را از اتاقش بیرون بکشیم و به اتاق عمل بیاوریم و به تخت ببندیم تا او بتواند لولهای از بینیاش رد کند و مواد مغذی وارد دستگاه هاضمهاش کند. سه روز میشود که لب به غذا نزده، این بیستوچهار ساعت اخیر کسی حتی موفق نشده یک جرعه آب به خوردش بدهد. علائم حیاتیاش به شکل خطرناکی رو به افولند. روانپزشکهای بخش از امکان راضی کردنش با روشهای مسالمتآمیز ناامید شدهاند و دستور به اقدامات اجباری دادهاند*.
سه-چهار ماهی میشود که S در این بخش بستریست و این اواخر وضع روانیاش سیر نزولی داشته: نه تنها به نظر میرسد دست از مبارزه با آنورکسی کشیده و خودش را تسلیم بیماریاش کرده، بلکه به خودزنی هم افتاده. با پیچ و میخ و منگنه و هرچیزی که بتواند از در و دیوار بکند یا ما از سر بیاحتیاطی در دسترسش قرار بدهیم به خودش زخم میزند.
خودزنی در بخش روانی نوجوانان، پدیدهی بسیار آشناییست. برای همین است که همیشه همهی در و پنجرهها قفلاند، هیچ شیء تیزی نباید در دسترس باشد، و همهی بچهها باید دائما در دیدرس پرسنل باشند. با وجود همهی این تمهیدات، اغلبشان به شکلی موفق میشوند به خود آسیب بزنند. هیچ چیزی که در دسترس نباشد هم، دیواری هست که سرت را به آن بکوبی. نوشتم «با وجود همهی این تمهیدات…» اما شک دارم وجود این تمهیدات حقیقتا مانعی بر سر راه خودزنی بیماران باشد. فکر میکنم لااقل برای بعضیشان خودِ کنترل و ممانعت دائمی ماست که تمایلشان به خودزنی را تشدید میکند. وقتی بزرگترهای قدرتمندی هستند که در کوچکترین امور هم از بچهها سلب مسئولیت میکنند، تعجبی ندارد که کودک خود را از اعتبار ساقط بداند و توان بهدست گرفتن فرمان زندگیاش را حتی در پایهایترین امور هم از دست بدهد.
ما این بچهها را در طول درمانشان روی ویلچیر بیمسئولیتی مینشانیم و عضلات یکپارچگی شخصیتشان را تضعیف میکنیم و توقع داریم بعد از مرخص شدن بتوانند روی آن پاهای تضعیف شده بایستند و از خود مراقبت کنند.
خودزنی پدیدهایست بیاندازه پیچیده با ریشههای متنوع. قصد من از این نوشته کاهش دادن این پدیده به منظر تنگ خودم نیست. بلکه میخواهم یکی از توضیحات ممکن برای این پدیدهی سختهضم را بیان کنم.
من ارتباط واضحی میبینم میان میل به خودزنی و احساس اسارت و فقدان کنترل بر هیچچیز کوچک و بزرگ دنیا. این حالتِ فقرِ کنترل است که آسیب رساندن به خود را به عنوان یک استراتژی مقابله برای فرد مطرح میکند: «میتوانم اثری روی دنیا بگذارم و نتیجهاش را با عصبهای خودم احساس کنم.»
ما در بخش روانی، با نظارت دائمیمان، حتی همین سنگر آخر را هم از این بچههای آسیبدیده میگیریم. نتیجه چه میتواند باشد جز فروپاشی کامل دستگاه روان کودک؟
اما در عین حال، کیست که کودک بیماری را گوشهای پیدا کند که نشسته و به خودش زخم میزند، و بتواند در برابر تمایلش به جلوگیری از آن آسیب بایستد؟
روزمرهام شده کشتی گرفتن با اینجور سوالات دوسر-سوخت.
*از احساس وحشتناک تجربهی بستن یک بچه به تخت کمربندی و تجاوز به حریم تنش در موقعیت دیگری به تفصیل خواهم نوشت. از اینکه چه راحت آدم به یکی از آن سوژههای ناامیدکنندهی آزمایش میلگرام تبدیل میشود و سرسپردهی تصمیمات اتوریتهای مثل روانپزشک، میتواند دست به کارهایی بزند که درواقع توانایی تمییز درست و غلطش را ندارد.
#بیماری_روانی
#زهره_خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
-«با توجه به اینکه زخم باز همهجای بدنش هست توصیه میکنم پوشش محافظ کامل داشته باشید.»
پرستارِ مسئول بخش این را به ما سه بهیاری میگوید که قرار است S، دختر پانزده سالهی نحیف آنورکتیک را از اتاقش بیرون بکشیم و به اتاق عمل بیاوریم و به تخت ببندیم تا او بتواند لولهای از بینیاش رد کند و مواد مغذی وارد دستگاه هاضمهاش کند. سه روز میشود که لب به غذا نزده، این بیستوچهار ساعت اخیر کسی حتی موفق نشده یک جرعه آب به خوردش بدهد. علائم حیاتیاش به شکل خطرناکی رو به افولند. روانپزشکهای بخش از امکان راضی کردنش با روشهای مسالمتآمیز ناامید شدهاند و دستور به اقدامات اجباری دادهاند*.
سه-چهار ماهی میشود که S در این بخش بستریست و این اواخر وضع روانیاش سیر نزولی داشته: نه تنها به نظر میرسد دست از مبارزه با آنورکسی کشیده و خودش را تسلیم بیماریاش کرده، بلکه به خودزنی هم افتاده. با پیچ و میخ و منگنه و هرچیزی که بتواند از در و دیوار بکند یا ما از سر بیاحتیاطی در دسترسش قرار بدهیم به خودش زخم میزند.
خودزنی در بخش روانی نوجوانان، پدیدهی بسیار آشناییست. برای همین است که همیشه همهی در و پنجرهها قفلاند، هیچ شیء تیزی نباید در دسترس باشد، و همهی بچهها باید دائما در دیدرس پرسنل باشند. با وجود همهی این تمهیدات، اغلبشان به شکلی موفق میشوند به خود آسیب بزنند. هیچ چیزی که در دسترس نباشد هم، دیواری هست که سرت را به آن بکوبی. نوشتم «با وجود همهی این تمهیدات…» اما شک دارم وجود این تمهیدات حقیقتا مانعی بر سر راه خودزنی بیماران باشد. فکر میکنم لااقل برای بعضیشان خودِ کنترل و ممانعت دائمی ماست که تمایلشان به خودزنی را تشدید میکند. وقتی بزرگترهای قدرتمندی هستند که در کوچکترین امور هم از بچهها سلب مسئولیت میکنند، تعجبی ندارد که کودک خود را از اعتبار ساقط بداند و توان بهدست گرفتن فرمان زندگیاش را حتی در پایهایترین امور هم از دست بدهد.
ما این بچهها را در طول درمانشان روی ویلچیر بیمسئولیتی مینشانیم و عضلات یکپارچگی شخصیتشان را تضعیف میکنیم و توقع داریم بعد از مرخص شدن بتوانند روی آن پاهای تضعیف شده بایستند و از خود مراقبت کنند.
خودزنی پدیدهایست بیاندازه پیچیده با ریشههای متنوع. قصد من از این نوشته کاهش دادن این پدیده به منظر تنگ خودم نیست. بلکه میخواهم یکی از توضیحات ممکن برای این پدیدهی سختهضم را بیان کنم.
من ارتباط واضحی میبینم میان میل به خودزنی و احساس اسارت و فقدان کنترل بر هیچچیز کوچک و بزرگ دنیا. این حالتِ فقرِ کنترل است که آسیب رساندن به خود را به عنوان یک استراتژی مقابله برای فرد مطرح میکند: «میتوانم اثری روی دنیا بگذارم و نتیجهاش را با عصبهای خودم احساس کنم.»
ما در بخش روانی، با نظارت دائمیمان، حتی همین سنگر آخر را هم از این بچههای آسیبدیده میگیریم. نتیجه چه میتواند باشد جز فروپاشی کامل دستگاه روان کودک؟
اما در عین حال، کیست که کودک بیماری را گوشهای پیدا کند که نشسته و به خودش زخم میزند، و بتواند در برابر تمایلش به جلوگیری از آن آسیب بایستد؟
روزمرهام شده کشتی گرفتن با اینجور سوالات دوسر-سوخت.
*از احساس وحشتناک تجربهی بستن یک بچه به تخت کمربندی و تجاوز به حریم تنش در موقعیت دیگری به تفصیل خواهم نوشت. از اینکه چه راحت آدم به یکی از آن سوژههای ناامیدکنندهی آزمایش میلگرام تبدیل میشود و سرسپردهی تصمیمات اتوریتهای مثل روانپزشک، میتواند دست به کارهایی بزند که درواقع توانایی تمییز درست و غلطش را ندارد.
#بیماری_روانی
#زهره_خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
👍5❤1👏1
Forwarded from معنا اندیشی (هما همّت)
سلام هما خانم گرامی
من و خواهرم در شهر کرمان شش سال است که به صورت داوطلبانه مدرسه ای برای کودکان مهاجر افغانستانی راه اندازی کردهایم.
مدرسه ای رایگان و مهربان برای بچههای بازمانده از تحصیل.
مدرسه ای کوچک در یک خانه اجاره ای!
در طول سال تحصیلی هر روزمان در این مدرسه می گذرد و کسی از جهان کوچک خوشبخت ما و آنچه بین ما و بچههایمان میگذرد خبری ندارد.
مائیم و بهشتی کوچک و فروتن.
این که چرا این مسیر را انتخاب کردیم بماند...
ما دنیای کوچکی داریم و کسی را آنچنان به آن راهی نیست! و من اهل سکوت و خلوتم.
این که به شما پیام دادم از روی ذوقم بود و بس.
فکر کردم شاید خوشحال شوید!
من و خواهرم در شهر کرمان شش سال است که به صورت داوطلبانه مدرسه ای برای کودکان مهاجر افغانستانی راه اندازی کردهایم.
مدرسه ای رایگان و مهربان برای بچههای بازمانده از تحصیل.
مدرسه ای کوچک در یک خانه اجاره ای!
در طول سال تحصیلی هر روزمان در این مدرسه می گذرد و کسی از جهان کوچک خوشبخت ما و آنچه بین ما و بچههایمان میگذرد خبری ندارد.
مائیم و بهشتی کوچک و فروتن.
این که چرا این مسیر را انتخاب کردیم بماند...
ما دنیای کوچکی داریم و کسی را آنچنان به آن راهی نیست! و من اهل سکوت و خلوتم.
این که به شما پیام دادم از روی ذوقم بود و بس.
فکر کردم شاید خوشحال شوید!
❤3
برقی از منزل لیلی
هما همت یک معلم افغانستانیست که زیاد میخواند و خوب مینویسد و رنج ملتش را و رنج زیستن در همسایگی تیرگی را از میان خطوط نوشتههایش میشود بو کشید و زندگی کرد.
پیغام بالا را او چند روز پیش در کانالش منتشر کرده بود.
آی حسودیم شد به نویسندهی پیغام و خواهرش… آی دلم خواست راهی به بهشت کوچک و پنهانشان میداشتم. منظورم از بهشتشان صرفا خود آن مدرسه نیست. منظورم آن کنشگری ساکت و آرام است: پیدا کردن مجرایی که قلبت را چنان لبریز کند که دهانت را از وراجی بینیاز کند و مهلتت بدهد همینقدر بینام و نشان بمانی.
باغ جانشان همینجور تازه و عطرافشان باد.
هما همت یک معلم افغانستانیست که زیاد میخواند و خوب مینویسد و رنج ملتش را و رنج زیستن در همسایگی تیرگی را از میان خطوط نوشتههایش میشود بو کشید و زندگی کرد.
پیغام بالا را او چند روز پیش در کانالش منتشر کرده بود.
آی حسودیم شد به نویسندهی پیغام و خواهرش… آی دلم خواست راهی به بهشت کوچک و پنهانشان میداشتم. منظورم از بهشتشان صرفا خود آن مدرسه نیست. منظورم آن کنشگری ساکت و آرام است: پیدا کردن مجرایی که قلبت را چنان لبریز کند که دهانت را از وراجی بینیاز کند و مهلتت بدهد همینقدر بینام و نشان بمانی.
باغ جانشان همینجور تازه و عطرافشان باد.
👍2❤1
تاب آوردن غم دیگری
یکی از چیزهایی که طول کشید تا من در وادی مادری کردن بیاموزم توان نشستن با گریهی دیگری بود. تاب آوردن غم دیگری، به ویژه کسی که مسئول مراقبتش هستی و جانت به جانش بند است، کار آسانی نیست. در نگاه اول حتی ممکن است این بیتابی یک ویژگی مثبت تلقی شود و نشانی باشد از عشق بیاندازهی فرد.
اما دقیقتر که نگاه کنیم انگار ما با بیقرار شدنمان از دیگری طلب قرار میکنیم. انگار اینکه غم او هراسان و دلگیرمان میکند باری روی دوش او میگذارد و هلش میدهد تا خودش، خود را از غم بیرون بکشد. انگار غریق نجاتی میشویم که غریق از ترس غرق شدنمان هرجور شده و با هر هزینهای خود را به ساحل میرساند تا خواب خوش ما را بر هم نزند.
پیتر فانگی میگوید «والدی که دلبستگی اجتنابی دارد، احتمال دارد وقتی کودکش ناراحتی میکند بترسد یا احساس شرم کند، زیرا خاطرات ناخوشایندی از نیازمندی به دیگران در او زنده میشود. این حالت میلی به بیرون کشیدن کودک از آن احساس در او برمیانگیزد تا خود از احساس بیدست و پایی و ناکافی بودن رهایی یابد.» (Fonagy et al. 2002 ترجمه شده توسط من)
شاید یکی از مهمترین وظایف والد، در بر گرفتن احساسات دشوار کودک است. در بر گرفتن یعنی فهمیدن یک احساس، بازتاباندنش با کلمات یا زبان بدن، ایمان به توانایی دیگری در (نهایتا) چیره شدن به آن احساسِ دشوار، و حضور امن و آرام در کنار او در عین مشترک شدن با احوالش.
کودکی که تجربهای از این ندارد که احساسات دشواری مثل حسادت، غم، احساس بیارزشی یا اضطراب طبیعی هستند، میتوانند توسط دیگران فهمیده شوند و پایان خواهند یافت، در مواجهه با این حالات فلج میشود و ناچار میشود برای مدیریت این لحظات دست به استراتژیهای آسیبزننده بزند. یکی از معمولترین استراتژیها انکار است. کودک یاد میگیرد غمش را، ترسش را، و یا هر احساس مگوی دیگری را انکار کند، برای خود و برای دنیا. این انکار تعارض به وجود میآورد: بدن با ضربان قلب، ترشح هورمونها، انقباض عضلات و دیگر علائم بدنی حکایت از یک حالت روحی میکند که مغز آن را به رسمیت نمیشناسد! اینطور میشود که کودک فرصت آشنایی با احساساتش و بلوغ عاطفی را از دست میدهد. آشنا نبودن با احساسات خود، یعنی ناتوانی در تشخیص احساسات دیگران، و این یعنی بالا رفتن احتمال شکست در روابط اجتماعی و عاطفی.
برای میدان دادن به رشد هوش هیجانی کودک، باید به او فرصت بدهیم در یک محیط امن، احساسات دشوار را مزه کند و با آنها بنشیند.
برای موفق شدن در این امر، باید اول خودمان یاد بگیریم با احساسات دشوارمان بنشینیم، حتی ناگفتنیترینها و نابخشودنیترینشان. باید اول والد مهربان خودمان باشیم.
#والدگری
https://t.me/ExploringWithin
یکی از چیزهایی که طول کشید تا من در وادی مادری کردن بیاموزم توان نشستن با گریهی دیگری بود. تاب آوردن غم دیگری، به ویژه کسی که مسئول مراقبتش هستی و جانت به جانش بند است، کار آسانی نیست. در نگاه اول حتی ممکن است این بیتابی یک ویژگی مثبت تلقی شود و نشانی باشد از عشق بیاندازهی فرد.
اما دقیقتر که نگاه کنیم انگار ما با بیقرار شدنمان از دیگری طلب قرار میکنیم. انگار اینکه غم او هراسان و دلگیرمان میکند باری روی دوش او میگذارد و هلش میدهد تا خودش، خود را از غم بیرون بکشد. انگار غریق نجاتی میشویم که غریق از ترس غرق شدنمان هرجور شده و با هر هزینهای خود را به ساحل میرساند تا خواب خوش ما را بر هم نزند.
پیتر فانگی میگوید «والدی که دلبستگی اجتنابی دارد، احتمال دارد وقتی کودکش ناراحتی میکند بترسد یا احساس شرم کند، زیرا خاطرات ناخوشایندی از نیازمندی به دیگران در او زنده میشود. این حالت میلی به بیرون کشیدن کودک از آن احساس در او برمیانگیزد تا خود از احساس بیدست و پایی و ناکافی بودن رهایی یابد.» (Fonagy et al. 2002 ترجمه شده توسط من)
شاید یکی از مهمترین وظایف والد، در بر گرفتن احساسات دشوار کودک است. در بر گرفتن یعنی فهمیدن یک احساس، بازتاباندنش با کلمات یا زبان بدن، ایمان به توانایی دیگری در (نهایتا) چیره شدن به آن احساسِ دشوار، و حضور امن و آرام در کنار او در عین مشترک شدن با احوالش.
کودکی که تجربهای از این ندارد که احساسات دشواری مثل حسادت، غم، احساس بیارزشی یا اضطراب طبیعی هستند، میتوانند توسط دیگران فهمیده شوند و پایان خواهند یافت، در مواجهه با این حالات فلج میشود و ناچار میشود برای مدیریت این لحظات دست به استراتژیهای آسیبزننده بزند. یکی از معمولترین استراتژیها انکار است. کودک یاد میگیرد غمش را، ترسش را، و یا هر احساس مگوی دیگری را انکار کند، برای خود و برای دنیا. این انکار تعارض به وجود میآورد: بدن با ضربان قلب، ترشح هورمونها، انقباض عضلات و دیگر علائم بدنی حکایت از یک حالت روحی میکند که مغز آن را به رسمیت نمیشناسد! اینطور میشود که کودک فرصت آشنایی با احساساتش و بلوغ عاطفی را از دست میدهد. آشنا نبودن با احساسات خود، یعنی ناتوانی در تشخیص احساسات دیگران، و این یعنی بالا رفتن احتمال شکست در روابط اجتماعی و عاطفی.
برای میدان دادن به رشد هوش هیجانی کودک، باید به او فرصت بدهیم در یک محیط امن، احساسات دشوار را مزه کند و با آنها بنشیند.
برای موفق شدن در این امر، باید اول خودمان یاد بگیریم با احساسات دشوارمان بنشینیم، حتی ناگفتنیترینها و نابخشودنیترینشان. باید اول والد مهربان خودمان باشیم.
#والدگری
https://t.me/ExploringWithin
👍5
یک شعر بیمخاطب
چندوقت پیش مشغول کتاب رواندرمانی اگزیستانسیال یالوم بودم که دردهای بیدرمان وجودی را جلوی چشم آدم ردیف میکند. در تقلا برای هضمش، یک روز یکدفعه شعری از من بیرون زد که خدا میداند چرا زبانش زبان کودک است.
اول فکر کردم شعر کودک گفتهام و به صرافت افتادم بدهم برای تصویرگری و چاپ. بعد دیدم اگرچه زبان و خط داستان به نظر برای خردسالان مناسب است، اضطراب نهفته در لایههای درونی قصه فراتر از توان هضم بچههاست.
خلاصه شعرم ماند یتیم و بیمخاطب. اینجا میگذارمش، شما برای کودک درونتان بخوانید، یا اگر یک ربع وقت خالی دارید ترکیب خوانش من را با قطعهی Sur le fil از یان تیرسن بشنوید.
کیفیت خانگی ضبط را بر من ببخشایید که اینکاره نیستم.
https://t.me/ExploringWithin
چندوقت پیش مشغول کتاب رواندرمانی اگزیستانسیال یالوم بودم که دردهای بیدرمان وجودی را جلوی چشم آدم ردیف میکند. در تقلا برای هضمش، یک روز یکدفعه شعری از من بیرون زد که خدا میداند چرا زبانش زبان کودک است.
اول فکر کردم شعر کودک گفتهام و به صرافت افتادم بدهم برای تصویرگری و چاپ. بعد دیدم اگرچه زبان و خط داستان به نظر برای خردسالان مناسب است، اضطراب نهفته در لایههای درونی قصه فراتر از توان هضم بچههاست.
خلاصه شعرم ماند یتیم و بیمخاطب. اینجا میگذارمش، شما برای کودک درونتان بخوانید، یا اگر یک ربع وقت خالی دارید ترکیب خوانش من را با قطعهی Sur le fil از یان تیرسن بشنوید.
کیفیت خانگی ضبط را بر من ببخشایید که اینکاره نیستم.
https://t.me/ExploringWithin
دونه
دونه از اول یه جایی نشسته بود و خوش بود.
یه جای گرم و نرم و راحت و خوب، جای خود خودش بود.
یه روزی باد از راه رسید، کشید و کندش از جا
مثل یه پر بردش تو آسمونا
دونه حسابی ترسید. داد زد و گفت: «ولم کن! کجا داری میبری منو زور زوری؟»
باد برد و انداختش یه جای دوری
دردش اومد، بغضش گرفت. پرسید «چرا منو آوردی اینجا؟ من ترسیدهم! ببین تنم داره چهجور میلرزه!»
باد گفت «خودت میبینی! به تجربهش میارزه!»
دونه دلش گرفت، غریبی میکرد، تنها بود و میترسید
گیج شده بود نمیدونست چیکار کنه
نمیدونست چطوری تنهایی باید روز و شبا رو سر کنه
بغضش شکست و گریه از راه رسید
یک کرم سبز پشمالو خزید کنارش و یه کم نازش کرد
دونه حالش جا اومد، نفس کشید و خوب براندازش کرد
با دوستش، دنیای اطرافو تماشا کردن
نگا به اتفاقای عجیب دنیا کردن
ابری گرمبی رعد زد و دونهی ما رو ترسوند
بارون اومد خیسش کرد، آفتاب اومد بوسش کرد
خاک بغلش کرد و پتو بالش شد
مهتاب اومد با قصه اونو خوابوند
یه روز صبح، دونه پا شد دید تو دلش یه چیزی وولوول میشه
هزارتا پای کوچولو از تو دلش بیرون اومد شد ریشه
یه روزِ دیگه حس کرد سرش داره میخاره
از تو سرش جوونه در میآره
جوونه قد کشید و یک ساقه شد و برگ داد
از لابهلای برگا، غنچهای ریز مثل یه مشت بسته، یه بقچه که تُک یه چوب نشسته، یواش یواش سر کشید
غنچه با ناز و سر صبر، مشتش رو وا کرد و یه گل، با برگای گرد سفید بیرون داد
بوته گلش رو به همه نشون داد
مست قشنگی خودش بود و تماشاچی میخواست
جز یکی که تو حیرتش شریک بشه چیز زیادی نمیخواست
«کرم خوبم چی میشد اینجا باشی»
یه صبح خوب یه پروانه حیرتزده نشست روش
⁃ دونه تویی؟ بوته شدی گل دادی؟ آخ که چقد گشتم تا پیدات کنم
⁃ پشمالو این تویی که پروانه شدی؟ بذار تماشات کنم!
چه حالی چه بهاری،
زندگی داشت پیش روشون میرقصید
بوته ولی تو اوج خوشبختی هم، یهو دلش میلرزید
«فکر کن اگه تموم بشه این خوشی»
یه روز گرم آفتابی که بوته بیحال شده بود، دست و پاهاش شل شده بود باز باد اومد خروس بیمحل شد
وزید و برگای گلش رو کند و گل کچل شد
بوته دادش درومد: «آی باد مردمآزار! گل قشنگم رو ببین چی کردی؟
یه روز خوش به روی ما ندیدی. دنیامون رو تیغ زدی قیچی کردی.»
باد یه چیزی زمزمه کرد و خندید
پروانه اونها رو دید
اومد رو کاسبرگ خالی نشست و دید بوته داره زار میزنه میلرزه
بالهای نازش رو یواش کشید رو زخم بوته و گفت «عزیزم باد توی گوشت چی گفت؟»
«باز دوباره حرف همیشگیش رو زد: به تجربهش میارزه»
هفتهی بعد، هستهی زردی که میون گلبرگا قایم بود
جا پیدا کرد، بیرون اومد، آفتاب گرفت سبز شد
یه اتفاق جالبی انگار در انتظار بود
بوته حالا حسابی بیقرار بود
سبزِ قلمبه هی بزرگتر شد و رنگش پرید و سفید شد
دوپرده گوشت آورد و لپاش هم یه کم گل انداخت
یواش یواش سرخ شد، انگار یه گوله آتیش، شبیه یک قلب بزرگ و جوندار
یه توت فرنگی تمام عیار شد، با دونههای بسیار
باد اومد و دستی کشید به صورتش، بوش کرد
بوته براش حرف زد و باد گوش کرد
گفت تو شناختنت چه سخت و سادهس!
مهرت چقدر عجیبه
من هنوزم تو حیرتم از دیدن کاری که با ما کردی
بفرمایین دونهی نو آمادهس
باد خندید و دور بوته دور زد
کشید و چندتا دونه کند و بردشون تو هوا
کشید به چپ، کشید به راست
هر وری که دلش میخواست
یه قل دو قل بازی میکرد انگاری با بچهها
بوته دلش تیر کشید
یه چندتا از برگاشو برد بالا تکون تکون داد
یه چندتا بوس حوالهی هوا کرد
آهی کشید چند قطره اشک رها کرد
هرجوری میشد عشقشو نشون داد
دونهها رفتن از بوته دور شدن
راهی سرنوشت شدن با زندگی جور شدن
رفتن که خاک تازه پیدا کنن
بوتهی نو تو دل دنیا کنن
یه روز یه دستی اومد و اون توت فرنگی رو چید
بوته یواشی خندید
اون قلبِ گوله آتیش، روونهی دهن شد
آبدار بود و شیرین بود و ترد بود
لبخند شیرینی شد و بوته تو کش اومدن اون دوتا لب پرتوی لذتو دید
به توتفرنگی بالید
بوتهی ما تنهایی واستاده بود
توتی نداشت یه بوتهی ساده بود
یکدفعه دید یکی داره ساقهش رو قلقلک میده
یه کرم سبز پشمالو از بدنش بالا میره
کرمه سلامی کرد و بعد بالا خزید یه برگو انتخاب کرد
از صابخونه اجازه خواست و طلب جواب کرد
بوته چشاش برقی زد
لبش به خنده باز و اشکش روون
به کرمه گفت «بفرمایین نوش جون
چه افتخاری بیش از این که برگ بوته مال پروانه شه
چه اتفاقی بهتر از این که تن من بال پروانه شه»
https://t.me/ExploringWithin
دونه از اول یه جایی نشسته بود و خوش بود.
یه جای گرم و نرم و راحت و خوب، جای خود خودش بود.
یه روزی باد از راه رسید، کشید و کندش از جا
مثل یه پر بردش تو آسمونا
دونه حسابی ترسید. داد زد و گفت: «ولم کن! کجا داری میبری منو زور زوری؟»
باد برد و انداختش یه جای دوری
دردش اومد، بغضش گرفت. پرسید «چرا منو آوردی اینجا؟ من ترسیدهم! ببین تنم داره چهجور میلرزه!»
باد گفت «خودت میبینی! به تجربهش میارزه!»
دونه دلش گرفت، غریبی میکرد، تنها بود و میترسید
گیج شده بود نمیدونست چیکار کنه
نمیدونست چطوری تنهایی باید روز و شبا رو سر کنه
بغضش شکست و گریه از راه رسید
یک کرم سبز پشمالو خزید کنارش و یه کم نازش کرد
دونه حالش جا اومد، نفس کشید و خوب براندازش کرد
با دوستش، دنیای اطرافو تماشا کردن
نگا به اتفاقای عجیب دنیا کردن
ابری گرمبی رعد زد و دونهی ما رو ترسوند
بارون اومد خیسش کرد، آفتاب اومد بوسش کرد
خاک بغلش کرد و پتو بالش شد
مهتاب اومد با قصه اونو خوابوند
یه روز صبح، دونه پا شد دید تو دلش یه چیزی وولوول میشه
هزارتا پای کوچولو از تو دلش بیرون اومد شد ریشه
یه روزِ دیگه حس کرد سرش داره میخاره
از تو سرش جوونه در میآره
جوونه قد کشید و یک ساقه شد و برگ داد
از لابهلای برگا، غنچهای ریز مثل یه مشت بسته، یه بقچه که تُک یه چوب نشسته، یواش یواش سر کشید
غنچه با ناز و سر صبر، مشتش رو وا کرد و یه گل، با برگای گرد سفید بیرون داد
بوته گلش رو به همه نشون داد
مست قشنگی خودش بود و تماشاچی میخواست
جز یکی که تو حیرتش شریک بشه چیز زیادی نمیخواست
«کرم خوبم چی میشد اینجا باشی»
یه صبح خوب یه پروانه حیرتزده نشست روش
⁃ دونه تویی؟ بوته شدی گل دادی؟ آخ که چقد گشتم تا پیدات کنم
⁃ پشمالو این تویی که پروانه شدی؟ بذار تماشات کنم!
چه حالی چه بهاری،
زندگی داشت پیش روشون میرقصید
بوته ولی تو اوج خوشبختی هم، یهو دلش میلرزید
«فکر کن اگه تموم بشه این خوشی»
یه روز گرم آفتابی که بوته بیحال شده بود، دست و پاهاش شل شده بود باز باد اومد خروس بیمحل شد
وزید و برگای گلش رو کند و گل کچل شد
بوته دادش درومد: «آی باد مردمآزار! گل قشنگم رو ببین چی کردی؟
یه روز خوش به روی ما ندیدی. دنیامون رو تیغ زدی قیچی کردی.»
باد یه چیزی زمزمه کرد و خندید
پروانه اونها رو دید
اومد رو کاسبرگ خالی نشست و دید بوته داره زار میزنه میلرزه
بالهای نازش رو یواش کشید رو زخم بوته و گفت «عزیزم باد توی گوشت چی گفت؟»
«باز دوباره حرف همیشگیش رو زد: به تجربهش میارزه»
هفتهی بعد، هستهی زردی که میون گلبرگا قایم بود
جا پیدا کرد، بیرون اومد، آفتاب گرفت سبز شد
یه اتفاق جالبی انگار در انتظار بود
بوته حالا حسابی بیقرار بود
سبزِ قلمبه هی بزرگتر شد و رنگش پرید و سفید شد
دوپرده گوشت آورد و لپاش هم یه کم گل انداخت
یواش یواش سرخ شد، انگار یه گوله آتیش، شبیه یک قلب بزرگ و جوندار
یه توت فرنگی تمام عیار شد، با دونههای بسیار
باد اومد و دستی کشید به صورتش، بوش کرد
بوته براش حرف زد و باد گوش کرد
گفت تو شناختنت چه سخت و سادهس!
مهرت چقدر عجیبه
من هنوزم تو حیرتم از دیدن کاری که با ما کردی
بفرمایین دونهی نو آمادهس
باد خندید و دور بوته دور زد
کشید و چندتا دونه کند و بردشون تو هوا
کشید به چپ، کشید به راست
هر وری که دلش میخواست
یه قل دو قل بازی میکرد انگاری با بچهها
بوته دلش تیر کشید
یه چندتا از برگاشو برد بالا تکون تکون داد
یه چندتا بوس حوالهی هوا کرد
آهی کشید چند قطره اشک رها کرد
هرجوری میشد عشقشو نشون داد
دونهها رفتن از بوته دور شدن
راهی سرنوشت شدن با زندگی جور شدن
رفتن که خاک تازه پیدا کنن
بوتهی نو تو دل دنیا کنن
یه روز یه دستی اومد و اون توت فرنگی رو چید
بوته یواشی خندید
اون قلبِ گوله آتیش، روونهی دهن شد
آبدار بود و شیرین بود و ترد بود
لبخند شیرینی شد و بوته تو کش اومدن اون دوتا لب پرتوی لذتو دید
به توتفرنگی بالید
بوتهی ما تنهایی واستاده بود
توتی نداشت یه بوتهی ساده بود
یکدفعه دید یکی داره ساقهش رو قلقلک میده
یه کرم سبز پشمالو از بدنش بالا میره
کرمه سلامی کرد و بعد بالا خزید یه برگو انتخاب کرد
از صابخونه اجازه خواست و طلب جواب کرد
بوته چشاش برقی زد
لبش به خنده باز و اشکش روون
به کرمه گفت «بفرمایین نوش جون
چه افتخاری بیش از این که برگ بوته مال پروانه شه
چه اتفاقی بهتر از این که تن من بال پروانه شه»
https://t.me/ExploringWithin
👏3❤1
در پوست خود pinned «یک شعر بیمخاطب چندوقت پیش مشغول کتاب رواندرمانی اگزیستانسیال یالوم بودم که دردهای بیدرمان وجودی را جلوی چشم آدم ردیف میکند. در تقلا برای هضمش، یک روز یکدفعه شعری از من بیرون زد که خدا میداند چرا زبانش زبان کودک است. اول فکر کردم شعر کودک گفتهام و به…»
این توییت را یک ماه پیش توبیاس آندرسون سخنگوی حزب «دموکراتهای سوئد» منتشر کرد. «دموکراتهای سوئد» افراطیترین حزب راستگرای سوئد است با شعارهای بیمحابای نژادپرستانه و رشد محبوبیت چشمگیر و نگرانکننده.
تصویر، عکس متروی استکهلم است که در کمپین تبلیغاتی انتخابات اخیر، به رنگ حزب دموکراتهای سوئد درآمده.
توییت توبیاس آندرسون میگوید: «به قطار بازگشت مهاجرین خوش آمدید. شما یک بلیط یکطرفه دارید. ایستگاه بعد: کابل!»
به بیشرمی سیاستمداری که برای بالا رفتن از شانهی تنفر آدمها، راضی میشود انگشتش را روی یک گروه خاص بگذارد و تن ۶۰ هزار افغان ساکن سوئد و هزاران پناهجو را بلرزاند و احساس تعلقشان به
محل سکونتشان را نابود کند کاری ندارم.
من میخواهم فریادم را بر سر رسانههایی بکشم که مغرضانه اخبار مربوط به افغانستان را محدود میکنند و موجب میشوند ارتباط دل آدمها با آن تکه از دنیا به حدی قطع شود که از فکر باز پس فرستادن بیگناهان پناهجو به زیر دست طالبان به خود نلرزند. نتیجه همین میشود که اینجور حرفهای سنگدلانه خریدار پیدا کند.
حزب «دموکراتهای سوئد» را میشود برندهی اصلی انتخابات اخیر سوئد دانست.
تصویر، عکس متروی استکهلم است که در کمپین تبلیغاتی انتخابات اخیر، به رنگ حزب دموکراتهای سوئد درآمده.
توییت توبیاس آندرسون میگوید: «به قطار بازگشت مهاجرین خوش آمدید. شما یک بلیط یکطرفه دارید. ایستگاه بعد: کابل!»
به بیشرمی سیاستمداری که برای بالا رفتن از شانهی تنفر آدمها، راضی میشود انگشتش را روی یک گروه خاص بگذارد و تن ۶۰ هزار افغان ساکن سوئد و هزاران پناهجو را بلرزاند و احساس تعلقشان به
محل سکونتشان را نابود کند کاری ندارم.
من میخواهم فریادم را بر سر رسانههایی بکشم که مغرضانه اخبار مربوط به افغانستان را محدود میکنند و موجب میشوند ارتباط دل آدمها با آن تکه از دنیا به حدی قطع شود که از فکر باز پس فرستادن بیگناهان پناهجو به زیر دست طالبان به خود نلرزند. نتیجه همین میشود که اینجور حرفهای سنگدلانه خریدار پیدا کند.
حزب «دموکراتهای سوئد» را میشود برندهی اصلی انتخابات اخیر سوئد دانست.
👍3🤔1
این هم شعری از محمد کاظم کاظمی که خواندنش جانِ سخت میخواهد و دل آدم را برای ملتی که هیچجای دنیا قرار ندارد بدجور مچاله میکند.
غروب در نفس گرم جاده خواهمرفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهمرفت
طلسم غربتم امشب شکسته خواهدشد
و سفرهای که تهی بود، بسته خواهدشد
و در حوالی شبهای عید، همسایه!
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه!
همان غریبه که قلّک نداشت، خواهدرفت
و کودکی که عروسک نداشت، خواهدرفت
منم تمام افق را به رنج گردیده
منم که هر که مرا دیده، در گذر دیده
منم که نانی اگر داشتم، از آجر بود
و سفرهام -که نبود- از گرسنگی پُر بود
به هر چه آینه، تصویری از شکست من است
به سنگسنگِ بناها، نشان دست من است
اگر به لطف و اگر قهر، میشناسندم
تمام مردم این شهر میشناسندم
من ایستادم، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم، اگر دهر ابن ملجم شد
طلسم غربتم امشب شکسته خواهدشد
و سفرهام که تهی بود، بسته خواهدشد
غروب در نفس گرم جاده خواهمرفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهمرفت
چگونه باز نگردم، که سنگرم آنجاست
چگونه؟ آه، مزار برادرم آنجاست
چگونه بازنگردم که مسجد و محراب
و تیغ، منتظر بوسه بر سرم آنجاست
اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود
قیام بستن و الله اکبرم آنجاست
شکسته بالی ام اینجا شکست طاقت نیست
کرانهای که در آن خوب میپرم، آنجاست
مگیر خرده که؛ یک پا و یک عصا دارم
مگیر خرده، که آن پای دیگرم آنجاست
شکسته میگذرم امشب از کنار شما
و شرمسارم از الطاف بیشمار شما
من از سکوت شب سردتان خبر دارم
شهید دادهام، از دردتان خبر دارم
تو هم به سان من از یک ستاره سر دیدی
پدر ندیدی و خاکستر پدر دیدی
تویی که کوچهی غربت سپردهای با من
و نعش سوخته بر شانه بردهای با من
تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم
تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم
اگر چه مزرع ما دانههای جو هم داشت
و چند بتهی مستوجب درو هم داشت
اگرچه تلخ شد آرامش همیشهتان
اگرچه کودک من سنگ زد به شیشهتان
اگرچه متهم جرم مستند بودم
اگرچه لایق سنگینی لحد بودم
دم سفر مپسندید ناامید مرا
ولو دروغ، عزیزان! بحل کنید مرا
تمام آنچه ندارم، نهاده خواهمرفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهمرفت
به این امام قسم، چیز دیگری نبرم
به جز غبار حرم، چیز دیگری نبرم
خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان
و مستجاب شود باقی دعاهاتان
همیشه قلک فرزندهایتان پر باد
و نان دشمنتان -هرکه هست- آجر باد
غروب در نفس گرم جاده خواهمرفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهمرفت
طلسم غربتم امشب شکسته خواهدشد
و سفرهای که تهی بود، بسته خواهدشد
و در حوالی شبهای عید، همسایه!
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه!
همان غریبه که قلّک نداشت، خواهدرفت
و کودکی که عروسک نداشت، خواهدرفت
منم تمام افق را به رنج گردیده
منم که هر که مرا دیده، در گذر دیده
منم که نانی اگر داشتم، از آجر بود
و سفرهام -که نبود- از گرسنگی پُر بود
به هر چه آینه، تصویری از شکست من است
به سنگسنگِ بناها، نشان دست من است
اگر به لطف و اگر قهر، میشناسندم
تمام مردم این شهر میشناسندم
من ایستادم، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم، اگر دهر ابن ملجم شد
طلسم غربتم امشب شکسته خواهدشد
و سفرهام که تهی بود، بسته خواهدشد
غروب در نفس گرم جاده خواهمرفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهمرفت
چگونه باز نگردم، که سنگرم آنجاست
چگونه؟ آه، مزار برادرم آنجاست
چگونه بازنگردم که مسجد و محراب
و تیغ، منتظر بوسه بر سرم آنجاست
اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود
قیام بستن و الله اکبرم آنجاست
شکسته بالی ام اینجا شکست طاقت نیست
کرانهای که در آن خوب میپرم، آنجاست
مگیر خرده که؛ یک پا و یک عصا دارم
مگیر خرده، که آن پای دیگرم آنجاست
شکسته میگذرم امشب از کنار شما
و شرمسارم از الطاف بیشمار شما
من از سکوت شب سردتان خبر دارم
شهید دادهام، از دردتان خبر دارم
تو هم به سان من از یک ستاره سر دیدی
پدر ندیدی و خاکستر پدر دیدی
تویی که کوچهی غربت سپردهای با من
و نعش سوخته بر شانه بردهای با من
تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم
تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم
اگر چه مزرع ما دانههای جو هم داشت
و چند بتهی مستوجب درو هم داشت
اگرچه تلخ شد آرامش همیشهتان
اگرچه کودک من سنگ زد به شیشهتان
اگرچه متهم جرم مستند بودم
اگرچه لایق سنگینی لحد بودم
دم سفر مپسندید ناامید مرا
ولو دروغ، عزیزان! بحل کنید مرا
تمام آنچه ندارم، نهاده خواهمرفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهمرفت
به این امام قسم، چیز دیگری نبرم
به جز غبار حرم، چیز دیگری نبرم
خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان
و مستجاب شود باقی دعاهاتان
همیشه قلک فرزندهایتان پر باد
و نان دشمنتان -هرکه هست- آجر باد
👍2❤1
از محمدکاظم کاظمی
گرفتگی صدایم را ببخشید. خواستم دوباره بخوانمش ولی دیدم شاید همین بغض چیزی برای شنیدن دارد.
👍1