در پوست خود
عزتنفس و تنگ کردن راه اکتشاف هیجده-نوزده ساله بودم که برای اولین بار عاشق شدم. در این پانزده سالی که از آن روزها گذشته فکر میکردم انتخاب فاش نکردن احساسم برای کسی که عاشقش بودم یک انتخاب آزاد و آگاهانه و قابل دفاع بودهاست. انکار نمیکنم که تجربهی یک عشق…
دکتر محمود مقدسی فصلی از کتاب زندگی آزموده را باهمخوانی کرده که بسیار به این متن پیشترم نزدیک میبینماش.
https://t.me/theworldasIsee/946
https://t.me/theworldasIsee/946
ترجمهی بخشی از کتاب روانشناسی شخصیت اثر رندی لارسن و همکارانش
کارول دوئک که در سالهای ۱۹۷۸ تا ۱۹۸۰ روی موضوع درماندگیِ آموخته و رفتارهای مهارتمحور در فضای مدرسه تمرکز کرده بود، متوجه شد بعضی از دانشآموزان در برابر شکست مقاومتر هستند درحالی که دیگران به محض مواجهه با دشواری یا با اولین شکست پا پس میکشند. او باورهای شناختی بچهها را بررسی کرد، به ویژه باورهایشان در مورد توانایی که عاملیست که پشت این تفاوت در الگوهای رفتاری خوابیدهاست. او برای مثال کشف کرد که باورهای ضمنی دانشآموزان در مورد سرشت هوش اثر قابل توجهی بر شیوهی برخورد آنها با مسائل فکری چالشبرانگیز دارد: دانشآموزانی که هوش را یک خصیصهی ذاتی و ثابت و غیرقابلتغییر میبینند (چیزی که دوئک آن را نظریه موجودیت هوش نام گذاشت) گرایش به فرار از چالشهای درسی دارند؛ در حالیکه دانشآموزانی که معتقدند هوششان میتواند با تلاش و پشتکار افزایش پیدا کند (چیزی که دوئک آن را نظریهی افزایشی هوش خواند) به دنبال چالش میگردند. (Dweck, 1999, 2002; Dweck et al., 1995)
افرادی که به نظریهی موجودیت هوش معتقدند با عباراتی مثل «هوش یک خصلت ذاتی است و خیلی نمیتوانی تغییرش بدهی» موافقند. برای چنین افرادی حتی نیاز به سختکوشی برای کسب موفقیت نشانهی هوش پایین است. به همین خاطر افرادی با باور ‘موجودیت هوش’ ممکن است راه آکادمیکی را پیش بگیرند که شانس موفقیتشان را تا سرحد ممکن بالا میبرد. مثلا یک دانشجو ممکن است واحدهای سطحپایینتری را انتخاب کند چون کسب نمرهی خوب در آنها با تلاش کمتری میسر است. برخلاف این گروه، کسانی که به نظریهی افزایشی هوش باور دارند شکست را تهدید نمیبینند و نیاز به سختکوشی را نشانهی هوش پایین نمیدانند. آنها چون معتقدند هوش میتواند با تلاش و پشتکار افزایش پیدا کند روی کسب مهارت و تسلط هدفگذاری میکنند و به دنبال چالشهای آکادمیک هستند که باور دارند میتواند به رشد فکریشان کمک کند (Dweck, 1999). اخیرا نشان داده شده که یک برنامهی آنلاین یک ساعته که آموزش میدهد تواناییهای هوشی، به جای آنکه یک خصلت ثابت باشند، قابل رشد دادن هستند نمرهی دانشآموزانِ کمدستآورد را بهبود میبخشد (Yeager et al., 2019).
نظریهی دوئک پیامدهایی هم بر این موضوع دارد که چطور ستایشهای معلمان و والدین ممکن است ناخواسته بچهها را به سمت قبول نظریهی ‘موجودیت هوش’ سوق دهد. ستایش یک کودک به خاطر هوشش ممکن است این تصور را تقویت کند که موفقیت و شکست به چیزی خارج از اختیار او بستگی دارد. اظهار نظرهایی مثل «خیلی خوشحالم که در زیست ۲۰ گرفتی! چه دختر باهوشی هستی!» از منظر کودک اینطور تعبیر میشود که «اگر معنی نمرهی خوب این است که من باهوشم، پس نمرهی بد گرفتن یعنی من احمقم». وقتی کودکی با باور ‘موجودیت هوش’ خوب عمل میکند، اعتمادبهنفسش بالا میرود، اما این اعتمادبهنفس به محض برخورد با چالشهای درسی که پایهی باورش را سست میکند کاهش مییابد. بچههایی که به خاطر تلاششان تحسین میشوند با احتمال بسیار بالاتری هوش را پدیدهای قابل تغییر میبینند و فارغ از اینکه برای پیروزی چقدر باید سخت تلاش کنند، اعتمادبهنفس باثباتتری دارند. به همین دلیل است که بچههایی که به هوش و توانایی نگاه ‘افزایشی’ دارند بهتر با ناامیدی و شکست کنار میآیند و تواناییهای بالقوهی آکادمیکشان را تماما به فعلیت میرسانند. (Dweck, 2002; Yeager et al., 2019)
پینوشت مترجم: این بخش از این کتاب را به نوشتهی سابقم در مورد عزتنفس/اعتمادبهنفس مرتبط میدانم و خواستم با شما به اشتراک بگذارمش. به نظرم همهی ما باید سعی کنیم در تعاملاتمان با بچهها (و بلکه بزرگترها) کمتر به ستایش خصلتهای ذاتیشان بپردازیم و بیشتر ویژگیهایی مثل تلاش و پشتکار که در حوزهی اختیار آنهاست را تحسین کنیم تا به رشد و بالندگیشان کمک کنیم. کار آسانی هم نیست، تمایل به ستایش خصلتهای ذاتی آنچنان در تار و پودمان دویده که اجتناب کردن از آن، خودآگاهی و تمرین زیادی میطلبد.
#والدگری
#زهره_خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
کارول دوئک که در سالهای ۱۹۷۸ تا ۱۹۸۰ روی موضوع درماندگیِ آموخته و رفتارهای مهارتمحور در فضای مدرسه تمرکز کرده بود، متوجه شد بعضی از دانشآموزان در برابر شکست مقاومتر هستند درحالی که دیگران به محض مواجهه با دشواری یا با اولین شکست پا پس میکشند. او باورهای شناختی بچهها را بررسی کرد، به ویژه باورهایشان در مورد توانایی که عاملیست که پشت این تفاوت در الگوهای رفتاری خوابیدهاست. او برای مثال کشف کرد که باورهای ضمنی دانشآموزان در مورد سرشت هوش اثر قابل توجهی بر شیوهی برخورد آنها با مسائل فکری چالشبرانگیز دارد: دانشآموزانی که هوش را یک خصیصهی ذاتی و ثابت و غیرقابلتغییر میبینند (چیزی که دوئک آن را نظریه موجودیت هوش نام گذاشت) گرایش به فرار از چالشهای درسی دارند؛ در حالیکه دانشآموزانی که معتقدند هوششان میتواند با تلاش و پشتکار افزایش پیدا کند (چیزی که دوئک آن را نظریهی افزایشی هوش خواند) به دنبال چالش میگردند. (Dweck, 1999, 2002; Dweck et al., 1995)
افرادی که به نظریهی موجودیت هوش معتقدند با عباراتی مثل «هوش یک خصلت ذاتی است و خیلی نمیتوانی تغییرش بدهی» موافقند. برای چنین افرادی حتی نیاز به سختکوشی برای کسب موفقیت نشانهی هوش پایین است. به همین خاطر افرادی با باور ‘موجودیت هوش’ ممکن است راه آکادمیکی را پیش بگیرند که شانس موفقیتشان را تا سرحد ممکن بالا میبرد. مثلا یک دانشجو ممکن است واحدهای سطحپایینتری را انتخاب کند چون کسب نمرهی خوب در آنها با تلاش کمتری میسر است. برخلاف این گروه، کسانی که به نظریهی افزایشی هوش باور دارند شکست را تهدید نمیبینند و نیاز به سختکوشی را نشانهی هوش پایین نمیدانند. آنها چون معتقدند هوش میتواند با تلاش و پشتکار افزایش پیدا کند روی کسب مهارت و تسلط هدفگذاری میکنند و به دنبال چالشهای آکادمیک هستند که باور دارند میتواند به رشد فکریشان کمک کند (Dweck, 1999). اخیرا نشان داده شده که یک برنامهی آنلاین یک ساعته که آموزش میدهد تواناییهای هوشی، به جای آنکه یک خصلت ثابت باشند، قابل رشد دادن هستند نمرهی دانشآموزانِ کمدستآورد را بهبود میبخشد (Yeager et al., 2019).
نظریهی دوئک پیامدهایی هم بر این موضوع دارد که چطور ستایشهای معلمان و والدین ممکن است ناخواسته بچهها را به سمت قبول نظریهی ‘موجودیت هوش’ سوق دهد. ستایش یک کودک به خاطر هوشش ممکن است این تصور را تقویت کند که موفقیت و شکست به چیزی خارج از اختیار او بستگی دارد. اظهار نظرهایی مثل «خیلی خوشحالم که در زیست ۲۰ گرفتی! چه دختر باهوشی هستی!» از منظر کودک اینطور تعبیر میشود که «اگر معنی نمرهی خوب این است که من باهوشم، پس نمرهی بد گرفتن یعنی من احمقم». وقتی کودکی با باور ‘موجودیت هوش’ خوب عمل میکند، اعتمادبهنفسش بالا میرود، اما این اعتمادبهنفس به محض برخورد با چالشهای درسی که پایهی باورش را سست میکند کاهش مییابد. بچههایی که به خاطر تلاششان تحسین میشوند با احتمال بسیار بالاتری هوش را پدیدهای قابل تغییر میبینند و فارغ از اینکه برای پیروزی چقدر باید سخت تلاش کنند، اعتمادبهنفس باثباتتری دارند. به همین دلیل است که بچههایی که به هوش و توانایی نگاه ‘افزایشی’ دارند بهتر با ناامیدی و شکست کنار میآیند و تواناییهای بالقوهی آکادمیکشان را تماما به فعلیت میرسانند. (Dweck, 2002; Yeager et al., 2019)
پینوشت مترجم: این بخش از این کتاب را به نوشتهی سابقم در مورد عزتنفس/اعتمادبهنفس مرتبط میدانم و خواستم با شما به اشتراک بگذارمش. به نظرم همهی ما باید سعی کنیم در تعاملاتمان با بچهها (و بلکه بزرگترها) کمتر به ستایش خصلتهای ذاتیشان بپردازیم و بیشتر ویژگیهایی مثل تلاش و پشتکار که در حوزهی اختیار آنهاست را تحسین کنیم تا به رشد و بالندگیشان کمک کنیم. کار آسانی هم نیست، تمایل به ستایش خصلتهای ذاتی آنچنان در تار و پودمان دویده که اجتناب کردن از آن، خودآگاهی و تمرین زیادی میطلبد.
#والدگری
#زهره_خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
👍2
والدگری، درمان و مشاهدهی مسیر دیگری
نشئهی آفتاب ساعت ۴ صبح و آخرین صفحههای یک کتاب خوب بودم که پسرم نالهای کرد و مرا به اتاقش خواند. کابوس میدید و به خودش میپیچید. پلکهایش را به هم میفشرد و گاهی نالهی آزردهای سر میداد. من (که اعتقاد دارم در عالم خواب تجربیات روزانهمان را هضم میکنیم و رشتهی یادگیری را مستحکمتر میکنیم) نمیخواستم مزاحم جریان تجربهای شوم که او باید روی پای خودش طی میکرد. درواقع در این مورد خاص به خیرخواهی و خردمندی مادر طبیعت بیشتر از مادر بیولوژیکش اعتماد داشتم! کنارش نشستم و فقط آرام دستم را روی پشتش گذاشتم تا کابوسش عبور کند. کمکم چروکهای پشت پلکش دانه به دانه محو شدند و دست آخر نفسشهایش منظم شد و به آرامش رسید.
به این فکر کردم که تجربهی این چند دقیقه چقدر شبیه اتفاقیست که در طی ماهها (و یا گاهی سالها) در اتاق درمان میافتد.
برای خیلیها از جمله من، رواندرمانگر خوب بیش از هرچیز یک ناظر بردبار است که در راه هضم تجربیات کنار مراجعش قدم میزند. او تلاش و پیکار ما را برای استخراج معنی از دل اتفاقات زندگی تماشا میکند و با اعتماد به تواناییمان در بیرون کشیدن گلیممان از امواج تجربههای سبک و سنگین، دست گرمی پشتمان میگذارد که تابآوریمان را دوچندان میکند.
هرچه باشد، هرکس برترین متخصص زندگی و شخصیت و توان خودش است. درمانگر خوب نمیخواهد دست در حوزهی تخصصی مراجعش ببرد و فرمان را به دست بگیرد. او کنار ما مینشیند، دو چشم معتبر میشود و دو گوش شنوا، که دنیا را از منظر ما نگاه میکند و اغلب اوقات در سکوت روایت ما در بر میگیرد یا مثل آینه روایتمان را به خودمان منعکس میکند. همین در بر گرفتهشدن است که جریان مغشوش فکرمان را آرام و منظم میکند و رهنمون یافتن راهحلهایی میشود که کسی جز خودمان نمیتواند نسخهاش را برایمان بپیچد.
ما برای کشف عالم درون و بیرون، برای پیدا کردن معنی، به تعبیر ماری اِینزورث یک سکوی پرواز مستحکم لازم داریم که سیرمان را با تکیه به آن آغاز کنیم، و یک لنگرگاه امن که در مواجهه با ترسهایی که فراتر از توان هضم ما هستند به آن پناه ببریم. درمانگر خوب، سکوی پروازمان میشود و ساحل امنی که اگر لازم شد میتوانیم در بندر حضورش کناره بگیریم و برای سِیر بعدی آماده شویم.
البته باید گفته شود که رویکردها و شیوههای رواندرمانی فراوانند و ممکن است برای هرکس در هر مرحلهای از زندگی شیوهای سازگارتر از شیوههای دیگر باشد.
آنچه من در این نوشته تصویر کردهام اشاره به درمان «مراجع محور» دارد که ۹۰ سال پیش توسط کارل راجرز سر و شکل منسجمی پیدا کرد و به عنوان گزینهای در برابر روانکاوی سنتی فرویدی (که چندان اعتمادی به توان تحلیلی مراجع نداشت و به تعبیری مراجع را به میدان راه نمیداد) سربرآورد. اصلا همین راجرز بود که لفظ مراجع را جایگزین واژهی بیمار کرد تا نقش خود فرد را در به ساحل رساندن قایقش برجسته کند و تفاوت میان کار رواندرمانگر و روانپزشک را واضحتر کند.
اصلاحیه: در نسخه اولیهی این نوشته تعبیر سکوی پرواز مستحکم و لنگرگاه امن (secure base and safe haven) را به جان بالبی، پایهگذار تئوری دلبستگی، نسبت داده بودم. امروز جایی خواندم که این تعبیر درواقع ساخت همکار بالبی ماری اینزورث (Mary Ainsworth) است.
اینزورث محققیست که با تکیه بر ایدههای بالبی مطالعات تجربی هوشمندانهی طراحی و اجرا کرد و تئوری دلبستگی بخش عظیمی از پایهی محکم علمیاش را به کار او و شاگردانش مدیون است. متنم را اصلاح میکنم و نام اینزورث را جایگزین نام بالبی میکنم.
#رواندرمانی
#زهره_خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
نشئهی آفتاب ساعت ۴ صبح و آخرین صفحههای یک کتاب خوب بودم که پسرم نالهای کرد و مرا به اتاقش خواند. کابوس میدید و به خودش میپیچید. پلکهایش را به هم میفشرد و گاهی نالهی آزردهای سر میداد. من (که اعتقاد دارم در عالم خواب تجربیات روزانهمان را هضم میکنیم و رشتهی یادگیری را مستحکمتر میکنیم) نمیخواستم مزاحم جریان تجربهای شوم که او باید روی پای خودش طی میکرد. درواقع در این مورد خاص به خیرخواهی و خردمندی مادر طبیعت بیشتر از مادر بیولوژیکش اعتماد داشتم! کنارش نشستم و فقط آرام دستم را روی پشتش گذاشتم تا کابوسش عبور کند. کمکم چروکهای پشت پلکش دانه به دانه محو شدند و دست آخر نفسشهایش منظم شد و به آرامش رسید.
به این فکر کردم که تجربهی این چند دقیقه چقدر شبیه اتفاقیست که در طی ماهها (و یا گاهی سالها) در اتاق درمان میافتد.
برای خیلیها از جمله من، رواندرمانگر خوب بیش از هرچیز یک ناظر بردبار است که در راه هضم تجربیات کنار مراجعش قدم میزند. او تلاش و پیکار ما را برای استخراج معنی از دل اتفاقات زندگی تماشا میکند و با اعتماد به تواناییمان در بیرون کشیدن گلیممان از امواج تجربههای سبک و سنگین، دست گرمی پشتمان میگذارد که تابآوریمان را دوچندان میکند.
هرچه باشد، هرکس برترین متخصص زندگی و شخصیت و توان خودش است. درمانگر خوب نمیخواهد دست در حوزهی تخصصی مراجعش ببرد و فرمان را به دست بگیرد. او کنار ما مینشیند، دو چشم معتبر میشود و دو گوش شنوا، که دنیا را از منظر ما نگاه میکند و اغلب اوقات در سکوت روایت ما در بر میگیرد یا مثل آینه روایتمان را به خودمان منعکس میکند. همین در بر گرفتهشدن است که جریان مغشوش فکرمان را آرام و منظم میکند و رهنمون یافتن راهحلهایی میشود که کسی جز خودمان نمیتواند نسخهاش را برایمان بپیچد.
ما برای کشف عالم درون و بیرون، برای پیدا کردن معنی، به تعبیر ماری اِینزورث یک سکوی پرواز مستحکم لازم داریم که سیرمان را با تکیه به آن آغاز کنیم، و یک لنگرگاه امن که در مواجهه با ترسهایی که فراتر از توان هضم ما هستند به آن پناه ببریم. درمانگر خوب، سکوی پروازمان میشود و ساحل امنی که اگر لازم شد میتوانیم در بندر حضورش کناره بگیریم و برای سِیر بعدی آماده شویم.
البته باید گفته شود که رویکردها و شیوههای رواندرمانی فراوانند و ممکن است برای هرکس در هر مرحلهای از زندگی شیوهای سازگارتر از شیوههای دیگر باشد.
آنچه من در این نوشته تصویر کردهام اشاره به درمان «مراجع محور» دارد که ۹۰ سال پیش توسط کارل راجرز سر و شکل منسجمی پیدا کرد و به عنوان گزینهای در برابر روانکاوی سنتی فرویدی (که چندان اعتمادی به توان تحلیلی مراجع نداشت و به تعبیری مراجع را به میدان راه نمیداد) سربرآورد. اصلا همین راجرز بود که لفظ مراجع را جایگزین واژهی بیمار کرد تا نقش خود فرد را در به ساحل رساندن قایقش برجسته کند و تفاوت میان کار رواندرمانگر و روانپزشک را واضحتر کند.
اصلاحیه: در نسخه اولیهی این نوشته تعبیر سکوی پرواز مستحکم و لنگرگاه امن (secure base and safe haven) را به جان بالبی، پایهگذار تئوری دلبستگی، نسبت داده بودم. امروز جایی خواندم که این تعبیر درواقع ساخت همکار بالبی ماری اینزورث (Mary Ainsworth) است.
اینزورث محققیست که با تکیه بر ایدههای بالبی مطالعات تجربی هوشمندانهی طراحی و اجرا کرد و تئوری دلبستگی بخش عظیمی از پایهی محکم علمیاش را به کار او و شاگردانش مدیون است. متنم را اصلاح میکنم و نام اینزورث را جایگزین نام بالبی میکنم.
#رواندرمانی
#زهره_خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
👍6
درمورد مواجهه با احساسات
من سالهای زیادی از عمرم را اسیر احساسات، به ویژه شرم و غم، بودهام. این حالات روانی میآمدند و بر گردهام مینشستند و افسار رفتار و افکارم را به دست میگرفتند. جایی میانهی جوانی به این نتیجه رسیدم که باید خودم را از زیر یوغ احساسات بیرون بکشم. شروع کردم به زیر سوال بردن معنی و اهمیت احساس؛ سعی کردم از احساساتم فاصله بگیرم و به مدد منطق آنها را هدایت کنم یا نادیدهشان بگیرم.
به طور خاص با شرم درگیر بودهام. شرم یکی از اصلیترین عناصر سازندهی عالم درون من است و زیاد پیش آمده که فرمان امور را به دست بگیرد و من را به دنبال خود به سمتی بکشد. برای بیرون کشیدن خودم از زیر سایهی خفهکنندهی شرمی که گاه و بیگاه از راه میرسید و عذابم میداد یا محدودم میکرد، از اعتمادم به اصالت این احساس کاستم؛ آن را حاصل الگوهای مغلوط ارتباطی و مکانیسمهای کژ و کوژ دفاعی دانستم و تلاش کردم کمتر وقعی بر آن بگذارم.
اما واقعیت این است که این هر دو رویکرد، یعنی گوش به فرمان و اسیر احساس بودن و یا تلاش برای انکار یا هدایت کردنش، کمیتشان لنگ است و هرکدام به شیوهی خود به حیات روانی آدم آسیب میزنند.
شرم، غم، خشم، ترس و انزجار هم مثل احساسات خوشایندی چون شادی و کنجکاوی فرستادههایی از دنیای دروناند و پیغامی دارند. احساسات عصارهی پیچیدهای هستند حاصل برهمکنش طولانیمدت میراث ژنتیکیمان با فرصتهای یادگیری بیشماری که تجربههای عمرمان در اختیارمان گذاشتهاند؛ فرآوردهی ارزشمند مجموعهی تعاملات سیستم عصبیمان هستند با آنچه تا این لحظه از محیط دریافت کردهایم. فرود آمدن یک احساس بر دلمان در لحظهی یک تجربهی خاص یا یک موقعیت تصمیمگیری، مثل این است که صفحهای از کتاب قطور تاریخچهی یادگیریمان در مقابل چشممان باز شود و در پیدا کردن پاسخ سوال «چه باید کرد» پشتیبانیمان کند. شمعیاست که در تاریکی روشن میشود و میتواند در برداشتن گام بعد یاریگرمان باشد. نادیده گرفتن این سرمایه همانقدر آسیبزا و فرصتسوز است که مسخ و اسیرش شدن.
کسی که میتواند احساسی را در لحظهی فرود آمدنش شکار کند، روبرویش بنشیند، در چشمهایش نگاه کند، حرفش را بخواند و بعد رهایش کند و به دست باد بسپاردش، به تعبیر پیتر فانگی دارای قابلیت ذهنیسازی احساسات (mentalized affectivity) است. البته تعریف علمی فانگی و همکارانش اینقدر شاعرانه نیست! تعریف صریحتر توان ذهنیسازی احساس این است: توانایی درک و بیان احساسات (در لحظهی احساس کردنشان) بدون فاصله گرفتن یا غرق شدن در آنها. با این توصیف متضاد ذهنیسازی احساس میشود یا چشمپوشی کردن از احساس و تکیهی کامل بر قدرت تفکر، یا به زانو درآمدن در مقابل احساساتی که غیرقابل فهم و ترسناکند.
این روزها باز سایهی یک شرمساری قدرتمند و گریبانگیر روی سرم افتاده. در سر دارم این بار وقتی این عقاب بر گردهام فرود آمد شکارش کنم و از آن بالا پایین بکشمش. نه برای اینکه زمینش بزنم، بلکه میخواهم در آغوش بگیرمش، وجودش را در بر بگیرم و حرفش را بخوانم، و بعد ببوسمش و پروازش دهم و گام بعد را بردارم.
#درونفردی
#زهره_خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
من سالهای زیادی از عمرم را اسیر احساسات، به ویژه شرم و غم، بودهام. این حالات روانی میآمدند و بر گردهام مینشستند و افسار رفتار و افکارم را به دست میگرفتند. جایی میانهی جوانی به این نتیجه رسیدم که باید خودم را از زیر یوغ احساسات بیرون بکشم. شروع کردم به زیر سوال بردن معنی و اهمیت احساس؛ سعی کردم از احساساتم فاصله بگیرم و به مدد منطق آنها را هدایت کنم یا نادیدهشان بگیرم.
به طور خاص با شرم درگیر بودهام. شرم یکی از اصلیترین عناصر سازندهی عالم درون من است و زیاد پیش آمده که فرمان امور را به دست بگیرد و من را به دنبال خود به سمتی بکشد. برای بیرون کشیدن خودم از زیر سایهی خفهکنندهی شرمی که گاه و بیگاه از راه میرسید و عذابم میداد یا محدودم میکرد، از اعتمادم به اصالت این احساس کاستم؛ آن را حاصل الگوهای مغلوط ارتباطی و مکانیسمهای کژ و کوژ دفاعی دانستم و تلاش کردم کمتر وقعی بر آن بگذارم.
اما واقعیت این است که این هر دو رویکرد، یعنی گوش به فرمان و اسیر احساس بودن و یا تلاش برای انکار یا هدایت کردنش، کمیتشان لنگ است و هرکدام به شیوهی خود به حیات روانی آدم آسیب میزنند.
شرم، غم، خشم، ترس و انزجار هم مثل احساسات خوشایندی چون شادی و کنجکاوی فرستادههایی از دنیای دروناند و پیغامی دارند. احساسات عصارهی پیچیدهای هستند حاصل برهمکنش طولانیمدت میراث ژنتیکیمان با فرصتهای یادگیری بیشماری که تجربههای عمرمان در اختیارمان گذاشتهاند؛ فرآوردهی ارزشمند مجموعهی تعاملات سیستم عصبیمان هستند با آنچه تا این لحظه از محیط دریافت کردهایم. فرود آمدن یک احساس بر دلمان در لحظهی یک تجربهی خاص یا یک موقعیت تصمیمگیری، مثل این است که صفحهای از کتاب قطور تاریخچهی یادگیریمان در مقابل چشممان باز شود و در پیدا کردن پاسخ سوال «چه باید کرد» پشتیبانیمان کند. شمعیاست که در تاریکی روشن میشود و میتواند در برداشتن گام بعد یاریگرمان باشد. نادیده گرفتن این سرمایه همانقدر آسیبزا و فرصتسوز است که مسخ و اسیرش شدن.
کسی که میتواند احساسی را در لحظهی فرود آمدنش شکار کند، روبرویش بنشیند، در چشمهایش نگاه کند، حرفش را بخواند و بعد رهایش کند و به دست باد بسپاردش، به تعبیر پیتر فانگی دارای قابلیت ذهنیسازی احساسات (mentalized affectivity) است. البته تعریف علمی فانگی و همکارانش اینقدر شاعرانه نیست! تعریف صریحتر توان ذهنیسازی احساس این است: توانایی درک و بیان احساسات (در لحظهی احساس کردنشان) بدون فاصله گرفتن یا غرق شدن در آنها. با این توصیف متضاد ذهنیسازی احساس میشود یا چشمپوشی کردن از احساس و تکیهی کامل بر قدرت تفکر، یا به زانو درآمدن در مقابل احساساتی که غیرقابل فهم و ترسناکند.
این روزها باز سایهی یک شرمساری قدرتمند و گریبانگیر روی سرم افتاده. در سر دارم این بار وقتی این عقاب بر گردهام فرود آمد شکارش کنم و از آن بالا پایین بکشمش. نه برای اینکه زمینش بزنم، بلکه میخواهم در آغوش بگیرمش، وجودش را در بر بگیرم و حرفش را بخوانم، و بعد ببوسمش و پروازش دهم و گام بعد را بردارم.
#درونفردی
#زهره_خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
👍3
نیاز به بیکلامی
اولین تجربهی همآغوشی برای او همه لذت بود و برای منِ باکرهی در زنجیر همه اضطراب و تنش. در رخوت ساکتِ پس از همآغوشی، به امید آنکه بفهمد احوالمان چقدر با هم فرق دارد، با شست پایم آرام به ساق پایش ضربه میزدم. شاید داشتم صدایش میزدم. دلم میخواست بفهمد باید حالم را بپرسد و حرفی که خودم هم نمیدانستم چه بود را از دلم بیرون بکشد. نفهمید. بلند شد و «با آن تن برهنهی بیشرم، بر ساقهای نیرومندش ایستاد» و رفت دستشویی. احتمالا همینجا بود که من اولین قدم را به عقب برداشتم.
از این دست موارد ناامیدی و دلزدگی و پا پس کشیدن در روابط عاشقانه کم ندارم. اصلا راستش با لذت خودآزارانهای، هروقت دست بدهد آزمونهای کوچک زیرپوستیای برگزار میکنم تا میزان ناتوانی یارم را در درک کردن افکار و نیازهایم بسنجم. اما آیا واقعا عامل دلزدگی و تنهایی من یارم است یا خودم؟
سنت اگزوپری پیش از پیدا کردن شازدهکوچولو تنها بود، «تنهاتر از هر کشتیشکستهای که وسط اقیانوس به تختهپارهای چسبیده باشد». او تقریبا همهی آدمبزرگهای زندگیاش را با نقاشی مار بوآی فیلقورتدادهاش سنجیده بوده و از ناتوانیشان در درک خوفناکی این تصویر دلزده و تنها شده بود. او خوشبخت بود که شازدهکوچولو را دید: ذهن لطیف و فرمنیافتهای خالی از چارچوبهای ناگزیری که ذهن ما آدمهای متکلم را انباشته و شکلدادهاند. اما اگر آن روز وسط کویر هواپیمایش خراب نمیشد و بخت دیدن شازده کوچولو را پیدا نمیکرد، همچنان میبایست بار دلزدگیاش از دنیا و آدمهایش را به دوش میکشید. مسئول دلزدگی و ناکامیاش اصرار ایدهآلگرایانهاش بر درک شدن بیکلام بود.
ما آدمها لاجرم در جعبهی ایزولهی تنهاییمان زندگی میکنیم که در بهترین حالت پنجرههایی رو به دنیا و دیگران دارد. ما برای درک دنیا چارهای جز نگاه کردن از پنجرههای محدودمان نداریم و هر ارتباطی که با هم میگیریم هم محدود به همین پنجرههاست.
باید بپذیریم و دائم به خودمان یادآوری کنیم که ذهن هرکس با تن و تجربیات منحصر بهفردش، جزیرهای است جداافتاده از ذهن دیگران. پروسهی فهمیدن دیگری حاصل یک تلاش دوجانبه است و مایهاش ریختن محتویات نامحدود ذهن است در ظرف محدود زبان. وقتی که توقع داریم دیگری ما را بیآلایش زبان بفهمد، درواقع گوشهی اتاقک تنهاییمان چپیدهایم و دلمان میخواهد آغوش بزرگی از دیوار عبور کند و در برمان بگیرد یا لااقل دست منعطفی از پنجره داخل شود و نوازشمان کند. شاید یکی از آن خوشبختهایی باشیم که گاهی چنین دستی گیرمان میآید. اما اکثر ما و در اغلب مواقع باید برای برقراری ارتباط با دیگری دستمان را از چارچوب صلب پنجرهی زبان بیرون ببریم و در فضا به دنبال دست دیگری بگردیم. هرچند، وجود نیاز به درک شدنِ بیکلام گویی عمیقتر و کهنتر از آن است که بشود از آن رهایی جست.
آلن دوباتن در سیر عشق به زیبایی ریشهی این نیاز را دنبال میکند و تا رحم مادر به عقب میبرد*:
«قهر کردن نوعی گرامیداشت یک خیال ایدهآلی زیبا و خطرناک است که میتوان ریشهاش را تا بدو خردسالی دنبال کرد: امید به فهمیده شدن بیکلام. ما در شکم مادر هرگز نیاز به توضیح دادن چیزی نداشتیم. همهی نیازهایمان تامین میشد. مایهی آسایشمان به آسانی فراهم میشد. بخشی از این بهشت در سالهای نخستین عمرمان ادامه پیدا کرد. نیازی نبود خواستههایمان را به زبان بیاوریم. آدمهای بزرگ و مهربان خواستههایمان را حدس میزدند. آنها پسِ اشکها و بیزبانی و پریشانیمان را میدیدند و دلیل ناراحتیمان را پیدا میکردند، چیزی که ما توان بیانش را نداشتیم.
شاید به همین خاطر است که ما، حتی سخنورترینمان هم، از روی غریزه ترجیح میدهیم وقتی بیم آن میرود که یارمان نتواند ما را به درستی درک کند خیلی چیزها را توضیح ندهیم. تنها ذهنخوانی دقیق و بیکلام است که میتواند برایمان نشانهی محکمی از قابل اعتماد بودن یارمان باشد. فقط وقتی که نیازی به توضیح دادن نداریم میتوانیم مطمئن باشیم که حقیقتا فهمیده شدهایم.
[…]
وقتی که ما هدف خصومت و قهر یارمان قرار میگیریم، در حالت ایدهآل همچنان میتوانیم به این وضع خندهی لطیفی بزنیم. میشود تناقض گیرای این موقعیت را تشخیص داد. کسی که قهر کرده شاید یک و هشتاد قد داشته باشد و در استخدام رسمی شرکت آدمبزرگها باشد، اما پیغام حقیقیاش به شکل غمانگیزی واپسگرایانه است: «من در عمق وجودم هنوز یک نوزادم و در این لحظه میخواهم تو والدم باشی. میخواهم دلیل ناخوشیام را به درستی حدس بزنی، مثل آنچه آدمبزرگهای روزهای نوزادیام میکردند، روزهایی که نخستین ادراک من از عشق در حال شکل گرفتن بود.»
ادامه در پیغام بعدی
#میانفردی
#زهره_خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
اولین تجربهی همآغوشی برای او همه لذت بود و برای منِ باکرهی در زنجیر همه اضطراب و تنش. در رخوت ساکتِ پس از همآغوشی، به امید آنکه بفهمد احوالمان چقدر با هم فرق دارد، با شست پایم آرام به ساق پایش ضربه میزدم. شاید داشتم صدایش میزدم. دلم میخواست بفهمد باید حالم را بپرسد و حرفی که خودم هم نمیدانستم چه بود را از دلم بیرون بکشد. نفهمید. بلند شد و «با آن تن برهنهی بیشرم، بر ساقهای نیرومندش ایستاد» و رفت دستشویی. احتمالا همینجا بود که من اولین قدم را به عقب برداشتم.
از این دست موارد ناامیدی و دلزدگی و پا پس کشیدن در روابط عاشقانه کم ندارم. اصلا راستش با لذت خودآزارانهای، هروقت دست بدهد آزمونهای کوچک زیرپوستیای برگزار میکنم تا میزان ناتوانی یارم را در درک کردن افکار و نیازهایم بسنجم. اما آیا واقعا عامل دلزدگی و تنهایی من یارم است یا خودم؟
سنت اگزوپری پیش از پیدا کردن شازدهکوچولو تنها بود، «تنهاتر از هر کشتیشکستهای که وسط اقیانوس به تختهپارهای چسبیده باشد». او تقریبا همهی آدمبزرگهای زندگیاش را با نقاشی مار بوآی فیلقورتدادهاش سنجیده بوده و از ناتوانیشان در درک خوفناکی این تصویر دلزده و تنها شده بود. او خوشبخت بود که شازدهکوچولو را دید: ذهن لطیف و فرمنیافتهای خالی از چارچوبهای ناگزیری که ذهن ما آدمهای متکلم را انباشته و شکلدادهاند. اما اگر آن روز وسط کویر هواپیمایش خراب نمیشد و بخت دیدن شازده کوچولو را پیدا نمیکرد، همچنان میبایست بار دلزدگیاش از دنیا و آدمهایش را به دوش میکشید. مسئول دلزدگی و ناکامیاش اصرار ایدهآلگرایانهاش بر درک شدن بیکلام بود.
ما آدمها لاجرم در جعبهی ایزولهی تنهاییمان زندگی میکنیم که در بهترین حالت پنجرههایی رو به دنیا و دیگران دارد. ما برای درک دنیا چارهای جز نگاه کردن از پنجرههای محدودمان نداریم و هر ارتباطی که با هم میگیریم هم محدود به همین پنجرههاست.
باید بپذیریم و دائم به خودمان یادآوری کنیم که ذهن هرکس با تن و تجربیات منحصر بهفردش، جزیرهای است جداافتاده از ذهن دیگران. پروسهی فهمیدن دیگری حاصل یک تلاش دوجانبه است و مایهاش ریختن محتویات نامحدود ذهن است در ظرف محدود زبان. وقتی که توقع داریم دیگری ما را بیآلایش زبان بفهمد، درواقع گوشهی اتاقک تنهاییمان چپیدهایم و دلمان میخواهد آغوش بزرگی از دیوار عبور کند و در برمان بگیرد یا لااقل دست منعطفی از پنجره داخل شود و نوازشمان کند. شاید یکی از آن خوشبختهایی باشیم که گاهی چنین دستی گیرمان میآید. اما اکثر ما و در اغلب مواقع باید برای برقراری ارتباط با دیگری دستمان را از چارچوب صلب پنجرهی زبان بیرون ببریم و در فضا به دنبال دست دیگری بگردیم. هرچند، وجود نیاز به درک شدنِ بیکلام گویی عمیقتر و کهنتر از آن است که بشود از آن رهایی جست.
آلن دوباتن در سیر عشق به زیبایی ریشهی این نیاز را دنبال میکند و تا رحم مادر به عقب میبرد*:
«قهر کردن نوعی گرامیداشت یک خیال ایدهآلی زیبا و خطرناک است که میتوان ریشهاش را تا بدو خردسالی دنبال کرد: امید به فهمیده شدن بیکلام. ما در شکم مادر هرگز نیاز به توضیح دادن چیزی نداشتیم. همهی نیازهایمان تامین میشد. مایهی آسایشمان به آسانی فراهم میشد. بخشی از این بهشت در سالهای نخستین عمرمان ادامه پیدا کرد. نیازی نبود خواستههایمان را به زبان بیاوریم. آدمهای بزرگ و مهربان خواستههایمان را حدس میزدند. آنها پسِ اشکها و بیزبانی و پریشانیمان را میدیدند و دلیل ناراحتیمان را پیدا میکردند، چیزی که ما توان بیانش را نداشتیم.
شاید به همین خاطر است که ما، حتی سخنورترینمان هم، از روی غریزه ترجیح میدهیم وقتی بیم آن میرود که یارمان نتواند ما را به درستی درک کند خیلی چیزها را توضیح ندهیم. تنها ذهنخوانی دقیق و بیکلام است که میتواند برایمان نشانهی محکمی از قابل اعتماد بودن یارمان باشد. فقط وقتی که نیازی به توضیح دادن نداریم میتوانیم مطمئن باشیم که حقیقتا فهمیده شدهایم.
[…]
وقتی که ما هدف خصومت و قهر یارمان قرار میگیریم، در حالت ایدهآل همچنان میتوانیم به این وضع خندهی لطیفی بزنیم. میشود تناقض گیرای این موقعیت را تشخیص داد. کسی که قهر کرده شاید یک و هشتاد قد داشته باشد و در استخدام رسمی شرکت آدمبزرگها باشد، اما پیغام حقیقیاش به شکل غمانگیزی واپسگرایانه است: «من در عمق وجودم هنوز یک نوزادم و در این لحظه میخواهم تو والدم باشی. میخواهم دلیل ناخوشیام را به درستی حدس بزنی، مثل آنچه آدمبزرگهای روزهای نوزادیام میکردند، روزهایی که نخستین ادراک من از عشق در حال شکل گرفتن بود.»
ادامه در پیغام بعدی
#میانفردی
#زهره_خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
👍5
نیاز به بیکلامی - ۲
البته با وجود به کار بردن عبارت سنگینی مثل «به شکل غمانگیزی واپسگرایانه» در توصیف این نیاز، دو باتن نگاه مشفقانهای به فرد قهر کرده دارد و اینکه کسی بتواند ورای شخصیت بالغ ما، کودک ناکام و خشمگین و بیزبان درونمان را ببیند و به برآوردن نیازهایش بپردازد را یکی از برترین موهبتها میداند.
اما این موهبتی است که لزوما همیشه در دسترس نیست. شاید چاره این است که برای کودک نیازمند خودمان هم مثل کودک یارمان والد مشفقی باشیم و در عین پذیرش این نیاز دست از دویدن برای تامینش بکشیم. شاید باید درِ سالن آزمونهای کوچک زیرپوستیام برای سنجش ناتوانی دیگران در درک خودم را تخته کنم و به جایش یک کلاس زبانآموزی برای کودک گنگ و بیزبان و ناکامم تاسیس کنم.
*در ترجمهی متن آلن دوباتن نگاهی به ترجمهی روان زهرا باختری داشتهام و برگردان بعضی عبارات را از او وام گرفتهام، از جمله خود عبارت قهر کردن که برگردان خوبی از sulking است.
#میانفردی
#زهره_خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
البته با وجود به کار بردن عبارت سنگینی مثل «به شکل غمانگیزی واپسگرایانه» در توصیف این نیاز، دو باتن نگاه مشفقانهای به فرد قهر کرده دارد و اینکه کسی بتواند ورای شخصیت بالغ ما، کودک ناکام و خشمگین و بیزبان درونمان را ببیند و به برآوردن نیازهایش بپردازد را یکی از برترین موهبتها میداند.
اما این موهبتی است که لزوما همیشه در دسترس نیست. شاید چاره این است که برای کودک نیازمند خودمان هم مثل کودک یارمان والد مشفقی باشیم و در عین پذیرش این نیاز دست از دویدن برای تامینش بکشیم. شاید باید درِ سالن آزمونهای کوچک زیرپوستیام برای سنجش ناتوانی دیگران در درک خودم را تخته کنم و به جایش یک کلاس زبانآموزی برای کودک گنگ و بیزبان و ناکامم تاسیس کنم.
*در ترجمهی متن آلن دوباتن نگاهی به ترجمهی روان زهرا باختری داشتهام و برگردان بعضی عبارات را از او وام گرفتهام، از جمله خود عبارت قهر کردن که برگردان خوبی از sulking است.
#میانفردی
#زهره_خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
👍2
از پشت شیشهی ویترین
یک سرویس چایخوری آنتیک انگلیسی داشتند، ظریف و باشکوه. استخوانیرنگ بود، شاخههای رز سفید و صورتی با ساقهها و برگهای سبز لبهی فنجانهای خوشتراشش، دور تا دور نعلبکیهای صدفمانندش و روی گردن قوری پر ابهتش را گرفته بود. دستهها نقوش برجستهی ظریفی داشتند و همهی مرزها و لبهها با خطوط نازک طلایی تزیین شده بود. زیباترین چینیای بود که در عمرش دیده بود… فقط دیده بود! هرگز در آن چای ننوشیده بود. هیچکدام از ابنای بشر هنوز به آن درجه نائل نیامده بود که در سرویس چایخوری انگلیسی مامانبزرگ چای بخورد. این سرویس سرجهازی مامان بوده. مامانبزرگ مامان را حامله بوده که بابابزرگ آنها را از اهواز میخرد و سوغات میآورد. سالها روی طاقچهی اتاق مهمانخانهی مامانبزرگ بودند و بعد هم ساکن کمدها و بوفههای مامان شدند. سالی یکبار، سر خانهتکانی با همهی دیسهای گلمرغی و کریستالهای چک پایین میآمدند و گرد و خاکی میتکاندند و باز به عمق بوفهی شیشهای فرو میرفتند. یکروز اما مامان پایینشان آورد و با دقت روزنامهپیچشان کرد و چید توی یک کارتن کوچک. سالهای اقامتشان در خانهی مامان به سر رسیده بود. داشتند همراه جهیزیه و چمدانهای عروس به خانهی نو میرفتند، به خانهی او. آنجا اما بوفه و ویترینی وجود نداشت. فقط یک سهگوشی پِرتافتاده گوشهی آشپزخانه را طبقهای زده بودند که شد جایگاه جدید سرویس چایخوری.
صبح فردای عروسی، میز صبحانه را که میچیدند، او با فراغ بال وصفنشدنیای قندان و شکرپاش سرویس را پر کرد و با دو فنجان و نعلبکی سر میز برد. فنجانهای شوربخت هرگز در هیچ مهمانیای شرکت نکردهبودند، هیچ لبی را نبوسیده بودند و تا به حال گرمای چای را در دل حس نکرده بودند. وقتش بود که او گره از بختشان باز کند و از این سرنوشت نجاتشان دهد. وقتش بود که او زندگیشان کند. آقای داماد داشت نانسنگک تازه را میبرید و توی سبد میگذاشت که چای دم کشید و او قوری انگلیسی را برداشت که پر کند از چای یکرنگ. طولی نکشید که زیر پایهی قوری دریاچهی کوچک قهوهای رنگی شکل گرفت. چای داشت از ترک کوچکی نهفته بین بدنه و لولهی قوری نشت میکرد. دلش هری ریخت. سرویس بینقص سرجهازی ترک داشت! چشمهایش را اشک گرفت؛ یک آن دلش خواست که او هم ویترینی داشت و سرویس چای را پشت شیشهاش نگه میداشت. در مقابلِ ناظر دیگر این صحنه، همسرش، خجالت کشید. انگار یک راز مگوی خانوادگی در برابر او برملا شده باشد. لحظهای احساس کرد دلش میخواست تنها باشد، بعد خاطرش آمد صبح اول زندگی مشترکشان است و در سکوت قوری را خالی کرد و آب کشید، چای ریخته روی کابینت را خشک کرد و دوتا فنجان آرکوپال دم دستی برداشت و چای ریخت و برد سر میز.
آن روز صبح روحش هم خبر نداشت که زندگی مشترک و مجاورت دائمی با آن ناظر دیگر قرار است چه ترکهایی از پیکرهی خودشیفتگیاش برملا کند. خودشیفتگی ظاهرا موروثیای که سالهای سال مامان و مامانبزرگ را هم پشت شیشهی تنهاییشان نگه داشته بود و سد راه آمیختنشان با دیگران، با زندگی و با خودشان شدهبود. اما او احساس میکرد با آنها فرق دارد. سالها از نزدیک شاهد فاصلهی بین پدر و مادرش بود و از سردی روابطشان رنج کشیده بود. او نیروی دیگری در خودش میدید. سر نترسی داشت و انگیزهی درآمیختن با زندگی سالهای جوانیش را به بازهی غنی و پرشوری تبدیل کرده بود. بعد از آنهمه سال دوستی با همسرش، با آنهمه تجربهی سفر و کوهنوردی و حلقههای کتابخوانی و گفتوگوهای عاشقانه، مطمئن بود که همدیگر را خوب میشناسند و چیزی برای پنهان کردن از هم ندارند.
آن روز صبح او نمیدانست که این نفس زندگی مشترک است که قرار است سویههای تاریک وجودشان را برای هم آشکار کند. سویههایی که خودشان هم پیش از این فرصت آشنایی با آنها را پیدا نکرده بودند.
(ادامه در پیغام بعد)
#داستان
#زهره_خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
یک سرویس چایخوری آنتیک انگلیسی داشتند، ظریف و باشکوه. استخوانیرنگ بود، شاخههای رز سفید و صورتی با ساقهها و برگهای سبز لبهی فنجانهای خوشتراشش، دور تا دور نعلبکیهای صدفمانندش و روی گردن قوری پر ابهتش را گرفته بود. دستهها نقوش برجستهی ظریفی داشتند و همهی مرزها و لبهها با خطوط نازک طلایی تزیین شده بود. زیباترین چینیای بود که در عمرش دیده بود… فقط دیده بود! هرگز در آن چای ننوشیده بود. هیچکدام از ابنای بشر هنوز به آن درجه نائل نیامده بود که در سرویس چایخوری انگلیسی مامانبزرگ چای بخورد. این سرویس سرجهازی مامان بوده. مامانبزرگ مامان را حامله بوده که بابابزرگ آنها را از اهواز میخرد و سوغات میآورد. سالها روی طاقچهی اتاق مهمانخانهی مامانبزرگ بودند و بعد هم ساکن کمدها و بوفههای مامان شدند. سالی یکبار، سر خانهتکانی با همهی دیسهای گلمرغی و کریستالهای چک پایین میآمدند و گرد و خاکی میتکاندند و باز به عمق بوفهی شیشهای فرو میرفتند. یکروز اما مامان پایینشان آورد و با دقت روزنامهپیچشان کرد و چید توی یک کارتن کوچک. سالهای اقامتشان در خانهی مامان به سر رسیده بود. داشتند همراه جهیزیه و چمدانهای عروس به خانهی نو میرفتند، به خانهی او. آنجا اما بوفه و ویترینی وجود نداشت. فقط یک سهگوشی پِرتافتاده گوشهی آشپزخانه را طبقهای زده بودند که شد جایگاه جدید سرویس چایخوری.
صبح فردای عروسی، میز صبحانه را که میچیدند، او با فراغ بال وصفنشدنیای قندان و شکرپاش سرویس را پر کرد و با دو فنجان و نعلبکی سر میز برد. فنجانهای شوربخت هرگز در هیچ مهمانیای شرکت نکردهبودند، هیچ لبی را نبوسیده بودند و تا به حال گرمای چای را در دل حس نکرده بودند. وقتش بود که او گره از بختشان باز کند و از این سرنوشت نجاتشان دهد. وقتش بود که او زندگیشان کند. آقای داماد داشت نانسنگک تازه را میبرید و توی سبد میگذاشت که چای دم کشید و او قوری انگلیسی را برداشت که پر کند از چای یکرنگ. طولی نکشید که زیر پایهی قوری دریاچهی کوچک قهوهای رنگی شکل گرفت. چای داشت از ترک کوچکی نهفته بین بدنه و لولهی قوری نشت میکرد. دلش هری ریخت. سرویس بینقص سرجهازی ترک داشت! چشمهایش را اشک گرفت؛ یک آن دلش خواست که او هم ویترینی داشت و سرویس چای را پشت شیشهاش نگه میداشت. در مقابلِ ناظر دیگر این صحنه، همسرش، خجالت کشید. انگار یک راز مگوی خانوادگی در برابر او برملا شده باشد. لحظهای احساس کرد دلش میخواست تنها باشد، بعد خاطرش آمد صبح اول زندگی مشترکشان است و در سکوت قوری را خالی کرد و آب کشید، چای ریخته روی کابینت را خشک کرد و دوتا فنجان آرکوپال دم دستی برداشت و چای ریخت و برد سر میز.
آن روز صبح روحش هم خبر نداشت که زندگی مشترک و مجاورت دائمی با آن ناظر دیگر قرار است چه ترکهایی از پیکرهی خودشیفتگیاش برملا کند. خودشیفتگی ظاهرا موروثیای که سالهای سال مامان و مامانبزرگ را هم پشت شیشهی تنهاییشان نگه داشته بود و سد راه آمیختنشان با دیگران، با زندگی و با خودشان شدهبود. اما او احساس میکرد با آنها فرق دارد. سالها از نزدیک شاهد فاصلهی بین پدر و مادرش بود و از سردی روابطشان رنج کشیده بود. او نیروی دیگری در خودش میدید. سر نترسی داشت و انگیزهی درآمیختن با زندگی سالهای جوانیش را به بازهی غنی و پرشوری تبدیل کرده بود. بعد از آنهمه سال دوستی با همسرش، با آنهمه تجربهی سفر و کوهنوردی و حلقههای کتابخوانی و گفتوگوهای عاشقانه، مطمئن بود که همدیگر را خوب میشناسند و چیزی برای پنهان کردن از هم ندارند.
آن روز صبح او نمیدانست که این نفس زندگی مشترک است که قرار است سویههای تاریک وجودشان را برای هم آشکار کند. سویههایی که خودشان هم پیش از این فرصت آشنایی با آنها را پیدا نکرده بودند.
(ادامه در پیغام بعد)
#داستان
#زهره_خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
👍4
از پشت شیشهی ویترین -۲
وقتی که کار از تجربهی عشق جوانی به ساختن زندگی مشترک میکشد، از عرصهی اکتشاف آزادانهی خود و دیگری به فاز بنیاد کردن یک آشیانهی امن و راحت میافتیم. در واقع از آزادگی و جستوجوگری یک دانشمند که حقیقتا به دنبال شناخت است، به اضطراب و اجبار حیوانی میافتیم که در آستانهی زمستان به دنبال جمعآوری آذوقه و پیدا کردن لانهی ایمن است. در این فازِ لانهسازی هرچیزی که بویی از به مخاطره انداختن آسایش ما و زاد و رودمان بدهد میترساندمان. یکی از جدیترین و ترسناکترین تهدیدها برای آسایشمان هم کاستیهای خودمان است. در زندگی روزمره و در اضطراب ساختن آشیانهی ایمن، چندان میسر نیست که همواره آگاهانه و با ذهن تحلیلگر جلو برویم. توان محدود مغز بشر، ما را به ناگزیر به ورطهی استفاده از الگوها و طرحوارههایی میاندازد که در طی سالهای رشد ذهنمان را آکنده و شکل دادهاند: الگوهایی که به طور خاص بازتاب کیفیت روابطمان با مراقبین اولیهمان هستند، و طرحوارههایی از ساز و کار روابط انسانی که در بستر خانوادهای که در آن رشد کردهایم شکل گرفتهاند. همین است که بعید نیست یک روز به خودمان بیاییم و ببینیم انگار بازیگر تئاتری هستیم که نمایشنامهاش بر اساس برداشت آزادی از زندگی پدر و مادرمان نوشته شده.
در بستر زندگی مشترک، او بیشتر از آنکه توقعش را داشته باشد شبیه مادرش شده بود. مواجهه با ترکهای وجودش کار آسانی نبود. آزردگیها و شکستها در درک کردن و درک شدن برایش حکم نشتی دادن قوری مامانبزرگ را داشتند: از وجود یک ترک دیگر در شخصیتش حکایت میکردند که باز تصویرِ تر و تمیز و بیخط و خالش از خودش را تهدید میکرد و از خودش ناامیدش میکرد. اینجور وقتها دلش میخواست خودش را آب بکشد و لب طاقچه بگذارد تا کمبودهایش به زندگی نشتی ندهد. رفته رفته داشت تبدیل میشد به یکی از همان فنجانهای شوربخت ویترینی. دور از دیگران، دور از جریان زندگی، و دور از حقیقت خودش داشت سعی میکرد از خودشیفتگیاش محافظت کند.
سالهای زیادی کشید تا توان زل زدن در چشم ضعفهایش را پیدا کرد و به قدرت نهفته در آن پی برد. شاید مادر شدن بود، یا شاید کشمکشهای بیپایان و تصمیمهای مکرر به جدایی، شاید به زانو درآمدن و افسردگی بود که شانههایش را گرفت و چند تکان محکم داد و بیدارش کرد. هرچه بود بالاخره یک روز به نقش خود در تنهایی و جداافتادگیاش پی برد. یک روز یاد گرفت از مطالعهی شجاعانهی کاستیهایش لذت ببرد و انسانی که بود را با همهی کم و کاستیهایش بپذیرد و به آن مهر بورزد. یک روز فهمید که خودشیفتگی تصویر درونیشدهی یک والد ایدهآلگراست که جایی برای فراز و نشیب شخصیت فرزندش قائل نیست و او را فقط بی خط و خال میخواهد.
#داستان
#زهره_خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
وقتی که کار از تجربهی عشق جوانی به ساختن زندگی مشترک میکشد، از عرصهی اکتشاف آزادانهی خود و دیگری به فاز بنیاد کردن یک آشیانهی امن و راحت میافتیم. در واقع از آزادگی و جستوجوگری یک دانشمند که حقیقتا به دنبال شناخت است، به اضطراب و اجبار حیوانی میافتیم که در آستانهی زمستان به دنبال جمعآوری آذوقه و پیدا کردن لانهی ایمن است. در این فازِ لانهسازی هرچیزی که بویی از به مخاطره انداختن آسایش ما و زاد و رودمان بدهد میترساندمان. یکی از جدیترین و ترسناکترین تهدیدها برای آسایشمان هم کاستیهای خودمان است. در زندگی روزمره و در اضطراب ساختن آشیانهی ایمن، چندان میسر نیست که همواره آگاهانه و با ذهن تحلیلگر جلو برویم. توان محدود مغز بشر، ما را به ناگزیر به ورطهی استفاده از الگوها و طرحوارههایی میاندازد که در طی سالهای رشد ذهنمان را آکنده و شکل دادهاند: الگوهایی که به طور خاص بازتاب کیفیت روابطمان با مراقبین اولیهمان هستند، و طرحوارههایی از ساز و کار روابط انسانی که در بستر خانوادهای که در آن رشد کردهایم شکل گرفتهاند. همین است که بعید نیست یک روز به خودمان بیاییم و ببینیم انگار بازیگر تئاتری هستیم که نمایشنامهاش بر اساس برداشت آزادی از زندگی پدر و مادرمان نوشته شده.
در بستر زندگی مشترک، او بیشتر از آنکه توقعش را داشته باشد شبیه مادرش شده بود. مواجهه با ترکهای وجودش کار آسانی نبود. آزردگیها و شکستها در درک کردن و درک شدن برایش حکم نشتی دادن قوری مامانبزرگ را داشتند: از وجود یک ترک دیگر در شخصیتش حکایت میکردند که باز تصویرِ تر و تمیز و بیخط و خالش از خودش را تهدید میکرد و از خودش ناامیدش میکرد. اینجور وقتها دلش میخواست خودش را آب بکشد و لب طاقچه بگذارد تا کمبودهایش به زندگی نشتی ندهد. رفته رفته داشت تبدیل میشد به یکی از همان فنجانهای شوربخت ویترینی. دور از دیگران، دور از جریان زندگی، و دور از حقیقت خودش داشت سعی میکرد از خودشیفتگیاش محافظت کند.
سالهای زیادی کشید تا توان زل زدن در چشم ضعفهایش را پیدا کرد و به قدرت نهفته در آن پی برد. شاید مادر شدن بود، یا شاید کشمکشهای بیپایان و تصمیمهای مکرر به جدایی، شاید به زانو درآمدن و افسردگی بود که شانههایش را گرفت و چند تکان محکم داد و بیدارش کرد. هرچه بود بالاخره یک روز به نقش خود در تنهایی و جداافتادگیاش پی برد. یک روز یاد گرفت از مطالعهی شجاعانهی کاستیهایش لذت ببرد و انسانی که بود را با همهی کم و کاستیهایش بپذیرد و به آن مهر بورزد. یک روز فهمید که خودشیفتگی تصویر درونیشدهی یک والد ایدهآلگراست که جایی برای فراز و نشیب شخصیت فرزندش قائل نیست و او را فقط بی خط و خال میخواهد.
#داستان
#زهره_خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
👍6
زنهار از این بیابان
کوه با نخستین سنگها آغاز میشود
انسان با نخستین درد
…
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم
بند نافت را هنوز نچیده بودند. روی شکمم گذاشتندت. تو با آن آرامش عجیبت، انگار نه انگار که همانلحظه از دنیای ازلیات بیرون افتادهای و نور و هوا و صدا باید همه برایت غریبه و آزارنده باشند، در همان دقایق اول به دنبال صدای من سر چرخاندی و چشمهای هشیار نافذت را در چشمم دوختی و با قامت پنجاهویک سانتیمتریات آرام و مصمم از تنم بالا خزیدی.
راست گفته شاملو. من با همان نگاه تو آغاز شدم. من با زاییدن تو زاده شدم؛ به دنیایی افتادم که لذتش لذت دیگر است و دردش درد دیگر. من با آن لذت و با آن درد بازتعریف شدم.
روزها و شبهای زیادی احساس کردهام در مادریام سعی بین صفا و مروه میکنم. در تلاش برای تامین مایهی حیات و بالندگی وجود کوچکی که تماما به من وابسته است، در کمآوردنها و فروریختنهای گاه به گاه، و در واهمهی ناکافی بودن و آسیب زدن، دائم به یاد دویدنهای دایرهوار ساره در بیابان والدگری میافتم.
کتابی در دست ترجمه دارم پر از حرفهای ناب و آرامشبخش پیرامون اینطور دغدغهها. گزیدهای از مقدمهاش را اینجا با شما به اشتراک میگذارم.
«در جریان والدگری آدم گاهی صبر ایوب دارد و گاه تاب و توانش را از دست میدهد. آشوب و چالش جزئی از فرایند والدگریست. ما [نویسندگان این کتاب] هم مثل شما در میانهی این کارزار درگیریم، در گل گیر کرده و در حال سکندری زدن. از نظر ما مهمترین چیز اجتناب از تلاش برای بینقصیست؛ باید برای کاستیها و خرابکاریهایمان جا باز کنیم و آنها را در سایهی شفقتورزی به خود هضم کنیم. آگاه شدن به الگوهای رفتاری و واکنشهای ناخودآگاهمان در برابر فرزندمان میتواند خیلی دردناک باشد و ضروری است که با قلبی گشاده و به دور از داوری به سراغ این لحظات آگاهی برویم. وقتی که ما احساسات پیچیده و دشوارمان -حتی آنهایی که به نظر نابخشودنی میرسند- را با شفقت در بر میگیریم شرایط را برای التیام و رشد مهیا میکنیم. ما در بیابان آشفتگی و پریشانی راه گم میکنیم و باز به دنبال مسیر درست میدویم. لحظههایی که ما از کوره در میرویم و ناپخته عمل میکنیم، موقعیتهایی میسازند که در آنها فروتنی، بخشش و شفقت میتوانند ما و فرزندانمان را به هم نزدیکتر کنند و مایهی رشد هردوی ما را فراهم آورند. بروز بخشهایی از وجود ما که اغلب در سایه هستند، معمولا رهنمون عمیقترین نزدیکیها و التیامها میشود. گل نیلوفر در گلآلودترین مردابها میروید، به قول گفتهی معروف بودایی، تا گِل نباشد، نیلوفری نیست.
خبر خوب این است که پرورش کودکان تماماً به عهدهی ما نیست؛ طبیعت با ماست. ما در رشد کودکانمان نقش مهمی داریم، اما همهچیز هم به دست ما نیست. طبیعت به راه و رسم خود و در زمان خود گره از زلف میگشاید و خود را آشکار میکند. کار ما، خواندن نیازهای کودکمان است و اینکه نهایت تلاشمان را برای تأمین مایهی رشدش بکنیم و صبور باشیم. ما باید به خودمان، کودکمان و سیر طبیعی رشد اعتماد کنیم.»*
در قصهی بیاباندوی و سرگشتگی ساره هم، دست آخر این زمین است با همکاری وجود نازک خود اسماعیل چشمهی زمزم را میجوشاند. کاش بتوانم دست از دویدن به دنبال سراب بینقصی بکشم و لختی کنار اسماعیلم زمین بنشینم.
* گزیدهای از ترجمهی من از مقدمهی کتاب Mindful discipline که قصد دارم تأدیب حالآگاه ترجمهاش کنم (کتاب توسط خانم رضوان موحدی به انضباط ذهنآگاهانه ترجمه شده و نشر راوشید منتشرش کرده).
#والدگری
#زهره_خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
کوه با نخستین سنگها آغاز میشود
انسان با نخستین درد
…
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم
بند نافت را هنوز نچیده بودند. روی شکمم گذاشتندت. تو با آن آرامش عجیبت، انگار نه انگار که همانلحظه از دنیای ازلیات بیرون افتادهای و نور و هوا و صدا باید همه برایت غریبه و آزارنده باشند، در همان دقایق اول به دنبال صدای من سر چرخاندی و چشمهای هشیار نافذت را در چشمم دوختی و با قامت پنجاهویک سانتیمتریات آرام و مصمم از تنم بالا خزیدی.
راست گفته شاملو. من با همان نگاه تو آغاز شدم. من با زاییدن تو زاده شدم؛ به دنیایی افتادم که لذتش لذت دیگر است و دردش درد دیگر. من با آن لذت و با آن درد بازتعریف شدم.
روزها و شبهای زیادی احساس کردهام در مادریام سعی بین صفا و مروه میکنم. در تلاش برای تامین مایهی حیات و بالندگی وجود کوچکی که تماما به من وابسته است، در کمآوردنها و فروریختنهای گاه به گاه، و در واهمهی ناکافی بودن و آسیب زدن، دائم به یاد دویدنهای دایرهوار ساره در بیابان والدگری میافتم.
کتابی در دست ترجمه دارم پر از حرفهای ناب و آرامشبخش پیرامون اینطور دغدغهها. گزیدهای از مقدمهاش را اینجا با شما به اشتراک میگذارم.
«در جریان والدگری آدم گاهی صبر ایوب دارد و گاه تاب و توانش را از دست میدهد. آشوب و چالش جزئی از فرایند والدگریست. ما [نویسندگان این کتاب] هم مثل شما در میانهی این کارزار درگیریم، در گل گیر کرده و در حال سکندری زدن. از نظر ما مهمترین چیز اجتناب از تلاش برای بینقصیست؛ باید برای کاستیها و خرابکاریهایمان جا باز کنیم و آنها را در سایهی شفقتورزی به خود هضم کنیم. آگاه شدن به الگوهای رفتاری و واکنشهای ناخودآگاهمان در برابر فرزندمان میتواند خیلی دردناک باشد و ضروری است که با قلبی گشاده و به دور از داوری به سراغ این لحظات آگاهی برویم. وقتی که ما احساسات پیچیده و دشوارمان -حتی آنهایی که به نظر نابخشودنی میرسند- را با شفقت در بر میگیریم شرایط را برای التیام و رشد مهیا میکنیم. ما در بیابان آشفتگی و پریشانی راه گم میکنیم و باز به دنبال مسیر درست میدویم. لحظههایی که ما از کوره در میرویم و ناپخته عمل میکنیم، موقعیتهایی میسازند که در آنها فروتنی، بخشش و شفقت میتوانند ما و فرزندانمان را به هم نزدیکتر کنند و مایهی رشد هردوی ما را فراهم آورند. بروز بخشهایی از وجود ما که اغلب در سایه هستند، معمولا رهنمون عمیقترین نزدیکیها و التیامها میشود. گل نیلوفر در گلآلودترین مردابها میروید، به قول گفتهی معروف بودایی، تا گِل نباشد، نیلوفری نیست.
خبر خوب این است که پرورش کودکان تماماً به عهدهی ما نیست؛ طبیعت با ماست. ما در رشد کودکانمان نقش مهمی داریم، اما همهچیز هم به دست ما نیست. طبیعت به راه و رسم خود و در زمان خود گره از زلف میگشاید و خود را آشکار میکند. کار ما، خواندن نیازهای کودکمان است و اینکه نهایت تلاشمان را برای تأمین مایهی رشدش بکنیم و صبور باشیم. ما باید به خودمان، کودکمان و سیر طبیعی رشد اعتماد کنیم.»*
در قصهی بیاباندوی و سرگشتگی ساره هم، دست آخر این زمین است با همکاری وجود نازک خود اسماعیل چشمهی زمزم را میجوشاند. کاش بتوانم دست از دویدن به دنبال سراب بینقصی بکشم و لختی کنار اسماعیلم زمین بنشینم.
* گزیدهای از ترجمهی من از مقدمهی کتاب Mindful discipline که قصد دارم تأدیب حالآگاه ترجمهاش کنم (کتاب توسط خانم رضوان موحدی به انضباط ذهنآگاهانه ترجمه شده و نشر راوشید منتشرش کرده).
#والدگری
#زهره_خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
👍2
آن بخش زباننفهم مغز بشر
پسرم کمخواب شدهبود و حسابی خسته و بیحوصله بود. من هم آن میان در تلاش برای بهبود تغذیهاش کتلتهای انگشتی ماهی درست کرده بودم و امیدوار بودم از قیافهشان خوشش بیاید و بخوردشان. داشتم غذا را روی میز میگذاشتم که ترشرویی کرد و دستش را طوری سمت بشقاب برد که فهمیدم میخواهد بزند و پرتش کند پایین. بشقاب را عقب کشیدم و کتلتهای نازنین را نجات دادم. گفتم «اگر نمیخوای مجبور نیستی بخوری ولی اگر غذا رو بریزی من خیلی ناراحت میشم.» و بشقاب را کمی دورتر اما در دسترسش گذاشتم. پرسید «ناراحت میشی؟» گفتم «آره» بعد مصممتر از بار اول (با کنجکاوی شیمیدانی که داشته باشد اسیدسولفوریک روی سدیم بریزد) بشقاب را برداشت و محتویاتش را خالی کرد روی میز.
تند شدن نفسهایم و شدت گرفتن جریان خون در رگهایم را احساس کردم. در سکوت، بازوهایش را گرفتم و از سر میز بلندش کردم و توی اتاقش گذاشتمش و در را بستم. رفتم کتلتهای عزیزم را جمع کردم و میز را تمیز کردم. یکی دو دقیقه که گریه کرد و من هم فرصت کردم چند نفس آرام بکشم، رفتم توی اتاق و بغلش کردم و گفتم «تو میدونستی من ناراحت میشم، میخواستی من رو ناراحت کنی.» او کمی دیگر توی بغلم گریه کرد و بعد مشغول بازی شد.
درست میگفتم. او داشت امتحان میکرد که اگر ناراحتم کند چه میشود. اما پاسخ من به جریان اکتشافش، پاسخ درخوری نبود. هجوم نیاز من به نشان دادن واکنش، جلوی دیدن نیاز او به آزمایش و اکتشاف را گرفت.
من دلم میخواهد او دنیا را چطور بفهمد؟ اینکه آزمایش کردن حتی در محیط امن خانه هم عواقب دردناکی دارد؟ اینکه مامان ناراحت شدنش را با ناراحت کردن دیگران جبران میکند؟ اینکه من میتوانم با رفتارم مامان را از وضعیت پایدار و خردمند خارج کنم و به شکلی افسار رفتارش را به دست بگیرم؟
نه، هیچکدام از اینها را نمیخواستم. شاید اگر در آن لحظه یک نفس عمیق کشیده بودم و اصرار نداشتم درجا واکنش سریعی نشان بدهم، میتوانستم به جای اعمال قدرت بر تن کوچکش، با او از احساسم حرف بزنم. بگویم که ناراحت شدم و اینکه او از قصد ناراحتم کرد درد قضیه را بیشتر میکند. میتوانستم از او بخواهم خرابکاریاش را خودش جمع و جور کند و ناراحتی را از دل من دربیاورد. چه فرصت یادگیری طلاییای میشد!
اینکه ما نیاز داریم بیدرنگ واکنش نشان دهیم اغلب کارها را خراب میکند. اما با وجود اینهمه پشیمان شدنهای پیدرپی، چرا یاد نمیگیریم با طمأنینهتر عمل کنیم؟ جوابش دست مغز لیمبیک است.
برانگیختگی احساسی سیستم عصبی خودکار را به راه میاندازد. وقتی مغز از محیط سیگنال تهدید میگیرد، بدن را برای ستیز یا گریز آماده میکند: جریان خون را در دست و پاها بیشتر میکند و فرمان مغز را از دست بخشهای تحلیلگر (که زمان قابل توجهی برای فراهم کردن پاسخ نیاز دارند) میگیرد و به دست نواحیای از مغز میدهد که اتصالات کمتر و کارکرد سادهتری دارند و سریعتر فرمان میدهند. این بخش از مغز (عموما نواحی مرکزی) را مغز لیمبیک میگویند، قسمتی از مغز که ما انسانها با مهرهداران دیگر به اشتراک داریم و میشود گفت مسئول اصلی رفتارهای احساسی و هیجانی ماست.
توان نشان دادن واکنشهای سریع هیجانی، در طول تکامل زیاد به کار ما آمده و برای بقای نسل بشر حیاتی بوده. انسان لخت و عور صحرانشین، باید میتوانست از دست آنهمه مهاجم که زندگیاش را تهدید میکردند فرار کند یا با آنها بجنگد. ما حیوانات بزرگ و درندهای نیستیم، برای زنده ماندن باید فرز و چابک میبودیم. خلاصه این بخش از مغز در طول تکامل مهم بوده و دستنخورده مانده و همچنان فعالیت خودش را دارد و ما را گاه و بیگاه به واکنشهای بیدرنگ و بیتأمل میاندازد. انگار برای دستگاه عصبی سمپاتیک من، یک بچهی سه ساله که دارد مرزهای طاقت من را آزمایش میکند با نزدیک شدن یک خرس خشمگین تفاوتی ندارد! دستگاه سمپاتیک من، کارش این است که من را برای ستیز یا گریز حاضر کند. برای مدیریت کردن این بخش زباننفهم مغز، باید با او به شکلی ارتباط برقرار کنیم. زبانی که او میفهمد، زبان بدن است. انقباض عضلات و سرعت تنفس، دو تا از فاکتورهایی هستند که میشود آگاهانه کنترلشان کرد (فقط تحت تأثیر دستگاه عصبی خودکار نیستند) و از آن طریق میشود به مغز سیگنال آرامش مخابره کرد و به او گفت من برای تعامل با کودکم، قشر آرام و تحلیلگر مغزم را لازم دارم، نه دستگاه سمپاتیکم که خون بیشتر به دست و پاهایم بفرستد! من برای پاسخ دادن به رفتار کودکم عجله ندارم، فرصت بده فکر کنم!
خدا کند دفعهی بعدی که تکانهای هیجانی وسوسهام میکند واکنش سریعی به فرزندم نشان بدهم، یادم بماند اول سرعت تنفسم را تنظیم کنم.
#والدگری
#زهره_خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
پسرم کمخواب شدهبود و حسابی خسته و بیحوصله بود. من هم آن میان در تلاش برای بهبود تغذیهاش کتلتهای انگشتی ماهی درست کرده بودم و امیدوار بودم از قیافهشان خوشش بیاید و بخوردشان. داشتم غذا را روی میز میگذاشتم که ترشرویی کرد و دستش را طوری سمت بشقاب برد که فهمیدم میخواهد بزند و پرتش کند پایین. بشقاب را عقب کشیدم و کتلتهای نازنین را نجات دادم. گفتم «اگر نمیخوای مجبور نیستی بخوری ولی اگر غذا رو بریزی من خیلی ناراحت میشم.» و بشقاب را کمی دورتر اما در دسترسش گذاشتم. پرسید «ناراحت میشی؟» گفتم «آره» بعد مصممتر از بار اول (با کنجکاوی شیمیدانی که داشته باشد اسیدسولفوریک روی سدیم بریزد) بشقاب را برداشت و محتویاتش را خالی کرد روی میز.
تند شدن نفسهایم و شدت گرفتن جریان خون در رگهایم را احساس کردم. در سکوت، بازوهایش را گرفتم و از سر میز بلندش کردم و توی اتاقش گذاشتمش و در را بستم. رفتم کتلتهای عزیزم را جمع کردم و میز را تمیز کردم. یکی دو دقیقه که گریه کرد و من هم فرصت کردم چند نفس آرام بکشم، رفتم توی اتاق و بغلش کردم و گفتم «تو میدونستی من ناراحت میشم، میخواستی من رو ناراحت کنی.» او کمی دیگر توی بغلم گریه کرد و بعد مشغول بازی شد.
درست میگفتم. او داشت امتحان میکرد که اگر ناراحتم کند چه میشود. اما پاسخ من به جریان اکتشافش، پاسخ درخوری نبود. هجوم نیاز من به نشان دادن واکنش، جلوی دیدن نیاز او به آزمایش و اکتشاف را گرفت.
من دلم میخواهد او دنیا را چطور بفهمد؟ اینکه آزمایش کردن حتی در محیط امن خانه هم عواقب دردناکی دارد؟ اینکه مامان ناراحت شدنش را با ناراحت کردن دیگران جبران میکند؟ اینکه من میتوانم با رفتارم مامان را از وضعیت پایدار و خردمند خارج کنم و به شکلی افسار رفتارش را به دست بگیرم؟
نه، هیچکدام از اینها را نمیخواستم. شاید اگر در آن لحظه یک نفس عمیق کشیده بودم و اصرار نداشتم درجا واکنش سریعی نشان بدهم، میتوانستم به جای اعمال قدرت بر تن کوچکش، با او از احساسم حرف بزنم. بگویم که ناراحت شدم و اینکه او از قصد ناراحتم کرد درد قضیه را بیشتر میکند. میتوانستم از او بخواهم خرابکاریاش را خودش جمع و جور کند و ناراحتی را از دل من دربیاورد. چه فرصت یادگیری طلاییای میشد!
اینکه ما نیاز داریم بیدرنگ واکنش نشان دهیم اغلب کارها را خراب میکند. اما با وجود اینهمه پشیمان شدنهای پیدرپی، چرا یاد نمیگیریم با طمأنینهتر عمل کنیم؟ جوابش دست مغز لیمبیک است.
برانگیختگی احساسی سیستم عصبی خودکار را به راه میاندازد. وقتی مغز از محیط سیگنال تهدید میگیرد، بدن را برای ستیز یا گریز آماده میکند: جریان خون را در دست و پاها بیشتر میکند و فرمان مغز را از دست بخشهای تحلیلگر (که زمان قابل توجهی برای فراهم کردن پاسخ نیاز دارند) میگیرد و به دست نواحیای از مغز میدهد که اتصالات کمتر و کارکرد سادهتری دارند و سریعتر فرمان میدهند. این بخش از مغز (عموما نواحی مرکزی) را مغز لیمبیک میگویند، قسمتی از مغز که ما انسانها با مهرهداران دیگر به اشتراک داریم و میشود گفت مسئول اصلی رفتارهای احساسی و هیجانی ماست.
توان نشان دادن واکنشهای سریع هیجانی، در طول تکامل زیاد به کار ما آمده و برای بقای نسل بشر حیاتی بوده. انسان لخت و عور صحرانشین، باید میتوانست از دست آنهمه مهاجم که زندگیاش را تهدید میکردند فرار کند یا با آنها بجنگد. ما حیوانات بزرگ و درندهای نیستیم، برای زنده ماندن باید فرز و چابک میبودیم. خلاصه این بخش از مغز در طول تکامل مهم بوده و دستنخورده مانده و همچنان فعالیت خودش را دارد و ما را گاه و بیگاه به واکنشهای بیدرنگ و بیتأمل میاندازد. انگار برای دستگاه عصبی سمپاتیک من، یک بچهی سه ساله که دارد مرزهای طاقت من را آزمایش میکند با نزدیک شدن یک خرس خشمگین تفاوتی ندارد! دستگاه سمپاتیک من، کارش این است که من را برای ستیز یا گریز حاضر کند. برای مدیریت کردن این بخش زباننفهم مغز، باید با او به شکلی ارتباط برقرار کنیم. زبانی که او میفهمد، زبان بدن است. انقباض عضلات و سرعت تنفس، دو تا از فاکتورهایی هستند که میشود آگاهانه کنترلشان کرد (فقط تحت تأثیر دستگاه عصبی خودکار نیستند) و از آن طریق میشود به مغز سیگنال آرامش مخابره کرد و به او گفت من برای تعامل با کودکم، قشر آرام و تحلیلگر مغزم را لازم دارم، نه دستگاه سمپاتیکم که خون بیشتر به دست و پاهایم بفرستد! من برای پاسخ دادن به رفتار کودکم عجله ندارم، فرصت بده فکر کنم!
خدا کند دفعهی بعدی که تکانهای هیجانی وسوسهام میکند واکنش سریعی به فرزندم نشان بدهم، یادم بماند اول سرعت تنفسم را تنظیم کنم.
#والدگری
#زهره_خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
👍5👏2
یک روز سخت در بخش روانی کودکان
-«با توجه به اینکه زخم باز همهجای بدنش هست توصیه میکنم پوشش محافظ کامل داشته باشید.»
پرستارِ مسئول بخش این را به ما سه بهیاری میگوید که قرار است S، دختر پانزده سالهی نحیف آنورکتیک را از اتاقش بیرون بکشیم و به اتاق عمل بیاوریم و به تخت ببندیم تا او بتواند لولهای از بینیاش رد کند و مواد مغذی وارد دستگاه هاضمهاش کند. سه روز میشود که لب به غذا نزده، این بیستوچهار ساعت اخیر کسی حتی موفق نشده یک جرعه آب به خوردش بدهد. علائم حیاتیاش به شکل خطرناکی رو به افولند. روانپزشکهای بخش از امکان راضی کردنش با روشهای مسالمتآمیز ناامید شدهاند و دستور به اقدامات اجباری دادهاند*.
سه-چهار ماهی میشود که S در این بخش بستریست و این اواخر وضع روانیاش سیر نزولی داشته: نه تنها به نظر میرسد دست از مبارزه با آنورکسی کشیده و خودش را تسلیم بیماریاش کرده، بلکه به خودزنی هم افتاده. با پیچ و میخ و منگنه و هرچیزی که بتواند از در و دیوار بکند یا ما از سر بیاحتیاطی در دسترسش قرار بدهیم به خودش زخم میزند.
خودزنی در بخش روانی نوجوانان، پدیدهی بسیار آشناییست. برای همین است که همیشه همهی در و پنجرهها قفلاند، هیچ شیء تیزی نباید در دسترس باشد، و همهی بچهها باید دائما در دیدرس پرسنل باشند. با وجود همهی این تمهیدات، اغلبشان به شکلی موفق میشوند به خود آسیب بزنند. هیچ چیزی که در دسترس نباشد هم، دیواری هست که سرت را به آن بکوبی. نوشتم «با وجود همهی این تمهیدات…» اما شک دارم وجود این تمهیدات حقیقتا مانعی بر سر راه خودزنی بیماران باشد. فکر میکنم لااقل برای بعضیشان خودِ کنترل و ممانعت دائمی ماست که تمایلشان به خودزنی را تشدید میکند. وقتی بزرگترهای قدرتمندی هستند که در کوچکترین امور هم از بچهها سلب مسئولیت میکنند، تعجبی ندارد که کودک خود را از اعتبار ساقط بداند و توان بهدست گرفتن فرمان زندگیاش را حتی در پایهایترین امور هم از دست بدهد.
ما این بچهها را در طول درمانشان روی ویلچیر بیمسئولیتی مینشانیم و عضلات یکپارچگی شخصیتشان را تضعیف میکنیم و توقع داریم بعد از مرخص شدن بتوانند روی آن پاهای تضعیف شده بایستند و از خود مراقبت کنند.
خودزنی پدیدهایست بیاندازه پیچیده با ریشههای متنوع. قصد من از این نوشته کاهش دادن این پدیده به منظر تنگ خودم نیست. بلکه میخواهم یکی از توضیحات ممکن برای این پدیدهی سختهضم را بیان کنم.
من ارتباط واضحی میبینم میان میل به خودزنی و احساس اسارت و فقدان کنترل بر هیچچیز کوچک و بزرگ دنیا. این حالتِ فقرِ کنترل است که آسیب رساندن به خود را به عنوان یک استراتژی مقابله برای فرد مطرح میکند: «میتوانم اثری روی دنیا بگذارم و نتیجهاش را با عصبهای خودم احساس کنم.»
ما در بخش روانی، با نظارت دائمیمان، حتی همین سنگر آخر را هم از این بچههای آسیبدیده میگیریم. نتیجه چه میتواند باشد جز فروپاشی کامل دستگاه روان کودک؟
اما در عین حال، کیست که کودک بیماری را گوشهای پیدا کند که نشسته و به خودش زخم میزند، و بتواند در برابر تمایلش به جلوگیری از آن آسیب بایستد؟
روزمرهام شده کشتی گرفتن با اینجور سوالات دوسر-سوخت.
*از احساس وحشتناک تجربهی بستن یک بچه به تخت کمربندی و تجاوز به حریم تنش در موقعیت دیگری به تفصیل خواهم نوشت. از اینکه چه راحت آدم به یکی از آن سوژههای ناامیدکنندهی آزمایش میلگرام تبدیل میشود و سرسپردهی تصمیمات اتوریتهای مثل روانپزشک، میتواند دست به کارهایی بزند که درواقع توانایی تمییز درست و غلطش را ندارد.
#بیماری_روانی
#زهره_خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
-«با توجه به اینکه زخم باز همهجای بدنش هست توصیه میکنم پوشش محافظ کامل داشته باشید.»
پرستارِ مسئول بخش این را به ما سه بهیاری میگوید که قرار است S، دختر پانزده سالهی نحیف آنورکتیک را از اتاقش بیرون بکشیم و به اتاق عمل بیاوریم و به تخت ببندیم تا او بتواند لولهای از بینیاش رد کند و مواد مغذی وارد دستگاه هاضمهاش کند. سه روز میشود که لب به غذا نزده، این بیستوچهار ساعت اخیر کسی حتی موفق نشده یک جرعه آب به خوردش بدهد. علائم حیاتیاش به شکل خطرناکی رو به افولند. روانپزشکهای بخش از امکان راضی کردنش با روشهای مسالمتآمیز ناامید شدهاند و دستور به اقدامات اجباری دادهاند*.
سه-چهار ماهی میشود که S در این بخش بستریست و این اواخر وضع روانیاش سیر نزولی داشته: نه تنها به نظر میرسد دست از مبارزه با آنورکسی کشیده و خودش را تسلیم بیماریاش کرده، بلکه به خودزنی هم افتاده. با پیچ و میخ و منگنه و هرچیزی که بتواند از در و دیوار بکند یا ما از سر بیاحتیاطی در دسترسش قرار بدهیم به خودش زخم میزند.
خودزنی در بخش روانی نوجوانان، پدیدهی بسیار آشناییست. برای همین است که همیشه همهی در و پنجرهها قفلاند، هیچ شیء تیزی نباید در دسترس باشد، و همهی بچهها باید دائما در دیدرس پرسنل باشند. با وجود همهی این تمهیدات، اغلبشان به شکلی موفق میشوند به خود آسیب بزنند. هیچ چیزی که در دسترس نباشد هم، دیواری هست که سرت را به آن بکوبی. نوشتم «با وجود همهی این تمهیدات…» اما شک دارم وجود این تمهیدات حقیقتا مانعی بر سر راه خودزنی بیماران باشد. فکر میکنم لااقل برای بعضیشان خودِ کنترل و ممانعت دائمی ماست که تمایلشان به خودزنی را تشدید میکند. وقتی بزرگترهای قدرتمندی هستند که در کوچکترین امور هم از بچهها سلب مسئولیت میکنند، تعجبی ندارد که کودک خود را از اعتبار ساقط بداند و توان بهدست گرفتن فرمان زندگیاش را حتی در پایهایترین امور هم از دست بدهد.
ما این بچهها را در طول درمانشان روی ویلچیر بیمسئولیتی مینشانیم و عضلات یکپارچگی شخصیتشان را تضعیف میکنیم و توقع داریم بعد از مرخص شدن بتوانند روی آن پاهای تضعیف شده بایستند و از خود مراقبت کنند.
خودزنی پدیدهایست بیاندازه پیچیده با ریشههای متنوع. قصد من از این نوشته کاهش دادن این پدیده به منظر تنگ خودم نیست. بلکه میخواهم یکی از توضیحات ممکن برای این پدیدهی سختهضم را بیان کنم.
من ارتباط واضحی میبینم میان میل به خودزنی و احساس اسارت و فقدان کنترل بر هیچچیز کوچک و بزرگ دنیا. این حالتِ فقرِ کنترل است که آسیب رساندن به خود را به عنوان یک استراتژی مقابله برای فرد مطرح میکند: «میتوانم اثری روی دنیا بگذارم و نتیجهاش را با عصبهای خودم احساس کنم.»
ما در بخش روانی، با نظارت دائمیمان، حتی همین سنگر آخر را هم از این بچههای آسیبدیده میگیریم. نتیجه چه میتواند باشد جز فروپاشی کامل دستگاه روان کودک؟
اما در عین حال، کیست که کودک بیماری را گوشهای پیدا کند که نشسته و به خودش زخم میزند، و بتواند در برابر تمایلش به جلوگیری از آن آسیب بایستد؟
روزمرهام شده کشتی گرفتن با اینجور سوالات دوسر-سوخت.
*از احساس وحشتناک تجربهی بستن یک بچه به تخت کمربندی و تجاوز به حریم تنش در موقعیت دیگری به تفصیل خواهم نوشت. از اینکه چه راحت آدم به یکی از آن سوژههای ناامیدکنندهی آزمایش میلگرام تبدیل میشود و سرسپردهی تصمیمات اتوریتهای مثل روانپزشک، میتواند دست به کارهایی بزند که درواقع توانایی تمییز درست و غلطش را ندارد.
#بیماری_روانی
#زهره_خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
👍5❤1👏1
Forwarded from معنا اندیشی (هما همّت)
سلام هما خانم گرامی
من و خواهرم در شهر کرمان شش سال است که به صورت داوطلبانه مدرسه ای برای کودکان مهاجر افغانستانی راه اندازی کردهایم.
مدرسه ای رایگان و مهربان برای بچههای بازمانده از تحصیل.
مدرسه ای کوچک در یک خانه اجاره ای!
در طول سال تحصیلی هر روزمان در این مدرسه می گذرد و کسی از جهان کوچک خوشبخت ما و آنچه بین ما و بچههایمان میگذرد خبری ندارد.
مائیم و بهشتی کوچک و فروتن.
این که چرا این مسیر را انتخاب کردیم بماند...
ما دنیای کوچکی داریم و کسی را آنچنان به آن راهی نیست! و من اهل سکوت و خلوتم.
این که به شما پیام دادم از روی ذوقم بود و بس.
فکر کردم شاید خوشحال شوید!
من و خواهرم در شهر کرمان شش سال است که به صورت داوطلبانه مدرسه ای برای کودکان مهاجر افغانستانی راه اندازی کردهایم.
مدرسه ای رایگان و مهربان برای بچههای بازمانده از تحصیل.
مدرسه ای کوچک در یک خانه اجاره ای!
در طول سال تحصیلی هر روزمان در این مدرسه می گذرد و کسی از جهان کوچک خوشبخت ما و آنچه بین ما و بچههایمان میگذرد خبری ندارد.
مائیم و بهشتی کوچک و فروتن.
این که چرا این مسیر را انتخاب کردیم بماند...
ما دنیای کوچکی داریم و کسی را آنچنان به آن راهی نیست! و من اهل سکوت و خلوتم.
این که به شما پیام دادم از روی ذوقم بود و بس.
فکر کردم شاید خوشحال شوید!
❤3