سالهاست قلمم را زمین گذاشتهام و دفترم را بستهام.
مهاجرت نخستین جرقهی این انتحار کشدار بود. خواستم جور دیگری زندگی کنم. خواستم باغچهام را شخم بزنم و علفهای هرز را بکنم. ندیدم که دارم تیشه به ریشهی درخت هویتم میزنم.
با یک روزهی سکوت کوچک شروع شد. میخواستم نفسی بگیرم و سازم را کوک کنم. میخواستم با قدرت دیگری بنویسم، از چیزهای بهتری بنویسم. کنار زدم تا شیشهی عینکم را پاک کنم و شفافتر ببینم. اما این اسب سرکش چموشتر از آن بود که زیر بار فرمایشات من برود. تا دید بناست کسی جهتش بدهد، گریخت و جایی میانهی جنگل گم شد. من هم دستهایم را در جیبهایم فرو کردم و روانهی شهر شدم. آنجا غلغله بود. دیگر خبری از روزهی سکوت نبود؛ فرقی هم نمیکرد، به هر حال صدا به صدا نمیرسید. نُه سال با سرعت شهر دویدم و با غلغلهاش همصدا شدم. مادر شدن اما، به عمق جنگل سکوتم بازگرداند.
جایی در بحبوحهی افسردگیِ پس از زایمان رد پایی روی زمین دیدم و شبحی میان درختان. اسب سرکش فراریام داشت به من بازمیگشت… یا مرا به خود بازمیگرداند.
حالا انگار باز چیزی دارد از من بیرون میزند. دردم گرفته است، از همان دردهای خوشخبر و خواستنی که نوید رسیدن میدهند. بیا بگو که تو فرزند لحظههای جداافتادگیام هستی که بالاخره داری از بند من رها میشوی و به آغوشم میآیی. بگذار موهای خیست را لمس کنم و بر آمدنت مومن شوم. بگذار نخستین رشتهی تابش آن خورشید کوچکِ در حال طلوع بر من بتابد و گرمم کند.
سردم است، و میدانم که راه درازی در پیش داریم. بیا وجود نازکت را روی سینهام بگذار و گرمای تابستان تهران را یادم بیاور.
سردم است و مثل یک تازهمادر مضطربم که به سلامت خواهی رسید یا نه، و نمیدانم که آیا تنم شیرهی درخوری برای پرورش و بالیدنت آماده کرده یا نه.
بیا مرا جستجو کن و جوابم بده.
مهاجرت نخستین جرقهی این انتحار کشدار بود. خواستم جور دیگری زندگی کنم. خواستم باغچهام را شخم بزنم و علفهای هرز را بکنم. ندیدم که دارم تیشه به ریشهی درخت هویتم میزنم.
با یک روزهی سکوت کوچک شروع شد. میخواستم نفسی بگیرم و سازم را کوک کنم. میخواستم با قدرت دیگری بنویسم، از چیزهای بهتری بنویسم. کنار زدم تا شیشهی عینکم را پاک کنم و شفافتر ببینم. اما این اسب سرکش چموشتر از آن بود که زیر بار فرمایشات من برود. تا دید بناست کسی جهتش بدهد، گریخت و جایی میانهی جنگل گم شد. من هم دستهایم را در جیبهایم فرو کردم و روانهی شهر شدم. آنجا غلغله بود. دیگر خبری از روزهی سکوت نبود؛ فرقی هم نمیکرد، به هر حال صدا به صدا نمیرسید. نُه سال با سرعت شهر دویدم و با غلغلهاش همصدا شدم. مادر شدن اما، به عمق جنگل سکوتم بازگرداند.
جایی در بحبوحهی افسردگیِ پس از زایمان رد پایی روی زمین دیدم و شبحی میان درختان. اسب سرکش فراریام داشت به من بازمیگشت… یا مرا به خود بازمیگرداند.
حالا انگار باز چیزی دارد از من بیرون میزند. دردم گرفته است، از همان دردهای خوشخبر و خواستنی که نوید رسیدن میدهند. بیا بگو که تو فرزند لحظههای جداافتادگیام هستی که بالاخره داری از بند من رها میشوی و به آغوشم میآیی. بگذار موهای خیست را لمس کنم و بر آمدنت مومن شوم. بگذار نخستین رشتهی تابش آن خورشید کوچکِ در حال طلوع بر من بتابد و گرمم کند.
سردم است، و میدانم که راه درازی در پیش داریم. بیا وجود نازکت را روی سینهام بگذار و گرمای تابستان تهران را یادم بیاور.
سردم است و مثل یک تازهمادر مضطربم که به سلامت خواهی رسید یا نه، و نمیدانم که آیا تنم شیرهی درخوری برای پرورش و بالیدنت آماده کرده یا نه.
بیا مرا جستجو کن و جوابم بده.
خاطرهی آن پاهای رها
باز من این خطا را تکرار کردم و قبل از اینکه پسرم را حاضر کنم کاپشن خودم را پوشیدم. حالا او شیطنتش گرفته و برای پوشاندن لباسهاش باید التماسش کنم و عرق بریزم.
بالاخره کاپشن و شلوار و چکمه و شال و کلاه و دستکش میپوشانمش و مابقی لباسهای خودم را زیر بغلم میزنم و بیرون میرویم. در آسانسور همینجور که پسرک دکمهی تمام طبقات را میزند تا بتوانیم به تابلوی شمارهی هر طبقه سلام کنیم من هرچه دستم هست از خودم آویزان میکنم که وقتی رسیدیم بتوانم سورتمهاش را از انبار بردارم و این درهای سنگین را باز و بسته کنم (اینجا درهای ورودی فوقالعاده سنگین هستند و به خاطر ضدحریق بودن همیشه با کشش زیادی تمایل به بسته شدن دارند و خلاصه باید باهاشان کشتی بگیری تا باز شوند و باز بمانند تا کودکت از در عبور کند حالا حساب کنید سورتمه و کولهپشتی هم دستت باشد و بچهات هم قصد کرده باشد به هر قیمتی شده از در بیرون نرود.)
خب بالاخره میرسیم زیر آسمان خدا. پسرک برف را دیده و سر ذوق آمده و دارد تلاش میکند بنشیند روی سورتمه که یکدفعه یادم میافتد موبایلم را زیر آینه جا گذاشتهام.
حالا داخل برگشتن با این همه بار و بندیل هیچ، راضی کردن این طفلی که از سورتمه پیاده شود و تمام راه را تا بالا بیاید جانی میطلبد که من دارم کم میآورمش.
احساس میکنم دیگر نه مالک بدن خودم هستم و نه زمانم. هیچ چیز به اختیار من نمیچرخد.
گاهی فکر میکنم مادر شدن چیزی شبیه تجربهی نقص عضو در میانهی راه زندگیست. پاهایی که بودنشان آنقدر بدیهی بود که اصلا متوجه وجودشان نمیشدی، ناگهان از زندگیات رخت بر میبندند و تو تازه میفهمی قصد حرکت هیچ لزومی ندارد منجر به حرکت شود.
مادر بودن هم خیلی وقتها یعنی محدودیت در حرکت. یک میدان مغناطیسی بیهمتا به زندگیات وارد میشود و دائم به جهتی میکشدت. کنترلت بر زمان را از دست میدهی. اختیار حضورت در یک نقطهی دلخواه را از دست میدهی. دیگر نمیتوانی بگویی دقیقا چه ساعتی از خانه خارج خواهی شد. نمیتوانی به راحتی قصد سفر کنی، یا کاری اختیار کنی که ساعت نامتعارفی داشته باشد، یا حتی برای خودت یک کتاب از کتابخانه برداری و راحت بنشینی به خواندن. افسار زمان به دست مسائل کوچک روزمره میافتد که در سایهی محدودیت حرکتی تو بعد دیگری از پیچیدگی و فرسایندگی پیدا کردهاند.
اما درست مثل نقص عضو و یا هر محدودیت دیگر، از خلال ناتوانیها و بنبستها جوانههای تواناییهای تازه و متفاوتی سر میزنند. آدمی مثل جریان آب راه نفوذ خود و حل مسئلهاش را به شکلی پیدا میکند. کسی که دست ندارد یاد میگیرد با پا بنویسد و آنکه پا ندارد با کمک دستهایش جلو میرود. این هردو، نه تنها راه ویژهی خود را برای پیش بردن زندگی مییابند، بلکه در این میان کیفیت دیگری پیدا میکنند که کسی که محدودیت آنها را تجربه نکرده از آن بیخبر است: انعطاف و انطباقپذیری.
مغز آدمی قابلیت عجیبی در انطباق با شرایط دارد. دائم در حال ریختن و بازساختن اتصالات و ساختارهای خود است تا بتواند بیشترین انطباق را با محیط و شرایط کنونیاش فراهم کند. یکی از جالبترین جلوههای این قابلیت تفاوت نقشهی سوماتوتوپیک در مغز افراد بیدست و دستدار است.
هر عضو حسگر یا حرکتی بدن یک نماینده در مغز دارد و جمع همهی این نمایندهها یک نقشهی کامل از بدن در مغز میسازد که همان نقشهی سوماتوتوپیک است. بعضی اعضا مثل دستها نمایندههای وزینتری در این نقشه دارند و سهم بیشتری طلب میکنند. اگر پیکر آدمی را بر اساس وزن نمایندههای اعضا در این نقشهی مغزی تصویر کنیم نتیجه میشود «همونکلوس» که احتمالا دیدهایدش: آدمک عجیبی با دستها و لبهای فوقالعاده بزرگ و شکم و پاهای خیلی نحیف.
حالا قشنگی قصه اینجاست: در مغز آدمهای عادی یک نمایندهی خیلی کوچک برای کل انگشتان پا وجود دارد در حالی که کسانی که با پا کارهای ظریف انجام میدهند نقشهی دقیق و کاملی از انگشتان پا دارند و به عبارتی مغزشان ارتباط قویتری با انگشتان پاهایشان دارد (تصویر زیر را از Densey-Jones et. al, 2019 ببینید.)
البته که این چیزها زمان میبرد. کسی که عضوی را تازه از دست داده ممکن است هنوز همان نقشهی تاریخگذشته را در مغزش داشته باشد و برای همین گاهی یک پای قطع شده میتواند بخارد!
برای من هم قصه همین است. باید فرصت کنم در شرایط جدیدم فرود بیایم. باید تعریفم از اختیار، از زمان و از محدودیتها و قابلیتهای خودم را بهروز کنم. تا آن روز برسد هنوز خاطرهی آن پاهای رها که هر لحظه اراده میکردم میتوانستند راه جاده را بگیرند در مغزم خواهد خارید.
باز من این خطا را تکرار کردم و قبل از اینکه پسرم را حاضر کنم کاپشن خودم را پوشیدم. حالا او شیطنتش گرفته و برای پوشاندن لباسهاش باید التماسش کنم و عرق بریزم.
بالاخره کاپشن و شلوار و چکمه و شال و کلاه و دستکش میپوشانمش و مابقی لباسهای خودم را زیر بغلم میزنم و بیرون میرویم. در آسانسور همینجور که پسرک دکمهی تمام طبقات را میزند تا بتوانیم به تابلوی شمارهی هر طبقه سلام کنیم من هرچه دستم هست از خودم آویزان میکنم که وقتی رسیدیم بتوانم سورتمهاش را از انبار بردارم و این درهای سنگین را باز و بسته کنم (اینجا درهای ورودی فوقالعاده سنگین هستند و به خاطر ضدحریق بودن همیشه با کشش زیادی تمایل به بسته شدن دارند و خلاصه باید باهاشان کشتی بگیری تا باز شوند و باز بمانند تا کودکت از در عبور کند حالا حساب کنید سورتمه و کولهپشتی هم دستت باشد و بچهات هم قصد کرده باشد به هر قیمتی شده از در بیرون نرود.)
خب بالاخره میرسیم زیر آسمان خدا. پسرک برف را دیده و سر ذوق آمده و دارد تلاش میکند بنشیند روی سورتمه که یکدفعه یادم میافتد موبایلم را زیر آینه جا گذاشتهام.
حالا داخل برگشتن با این همه بار و بندیل هیچ، راضی کردن این طفلی که از سورتمه پیاده شود و تمام راه را تا بالا بیاید جانی میطلبد که من دارم کم میآورمش.
احساس میکنم دیگر نه مالک بدن خودم هستم و نه زمانم. هیچ چیز به اختیار من نمیچرخد.
گاهی فکر میکنم مادر شدن چیزی شبیه تجربهی نقص عضو در میانهی راه زندگیست. پاهایی که بودنشان آنقدر بدیهی بود که اصلا متوجه وجودشان نمیشدی، ناگهان از زندگیات رخت بر میبندند و تو تازه میفهمی قصد حرکت هیچ لزومی ندارد منجر به حرکت شود.
مادر بودن هم خیلی وقتها یعنی محدودیت در حرکت. یک میدان مغناطیسی بیهمتا به زندگیات وارد میشود و دائم به جهتی میکشدت. کنترلت بر زمان را از دست میدهی. اختیار حضورت در یک نقطهی دلخواه را از دست میدهی. دیگر نمیتوانی بگویی دقیقا چه ساعتی از خانه خارج خواهی شد. نمیتوانی به راحتی قصد سفر کنی، یا کاری اختیار کنی که ساعت نامتعارفی داشته باشد، یا حتی برای خودت یک کتاب از کتابخانه برداری و راحت بنشینی به خواندن. افسار زمان به دست مسائل کوچک روزمره میافتد که در سایهی محدودیت حرکتی تو بعد دیگری از پیچیدگی و فرسایندگی پیدا کردهاند.
اما درست مثل نقص عضو و یا هر محدودیت دیگر، از خلال ناتوانیها و بنبستها جوانههای تواناییهای تازه و متفاوتی سر میزنند. آدمی مثل جریان آب راه نفوذ خود و حل مسئلهاش را به شکلی پیدا میکند. کسی که دست ندارد یاد میگیرد با پا بنویسد و آنکه پا ندارد با کمک دستهایش جلو میرود. این هردو، نه تنها راه ویژهی خود را برای پیش بردن زندگی مییابند، بلکه در این میان کیفیت دیگری پیدا میکنند که کسی که محدودیت آنها را تجربه نکرده از آن بیخبر است: انعطاف و انطباقپذیری.
مغز آدمی قابلیت عجیبی در انطباق با شرایط دارد. دائم در حال ریختن و بازساختن اتصالات و ساختارهای خود است تا بتواند بیشترین انطباق را با محیط و شرایط کنونیاش فراهم کند. یکی از جالبترین جلوههای این قابلیت تفاوت نقشهی سوماتوتوپیک در مغز افراد بیدست و دستدار است.
هر عضو حسگر یا حرکتی بدن یک نماینده در مغز دارد و جمع همهی این نمایندهها یک نقشهی کامل از بدن در مغز میسازد که همان نقشهی سوماتوتوپیک است. بعضی اعضا مثل دستها نمایندههای وزینتری در این نقشه دارند و سهم بیشتری طلب میکنند. اگر پیکر آدمی را بر اساس وزن نمایندههای اعضا در این نقشهی مغزی تصویر کنیم نتیجه میشود «همونکلوس» که احتمالا دیدهایدش: آدمک عجیبی با دستها و لبهای فوقالعاده بزرگ و شکم و پاهای خیلی نحیف.
حالا قشنگی قصه اینجاست: در مغز آدمهای عادی یک نمایندهی خیلی کوچک برای کل انگشتان پا وجود دارد در حالی که کسانی که با پا کارهای ظریف انجام میدهند نقشهی دقیق و کاملی از انگشتان پا دارند و به عبارتی مغزشان ارتباط قویتری با انگشتان پاهایشان دارد (تصویر زیر را از Densey-Jones et. al, 2019 ببینید.)
البته که این چیزها زمان میبرد. کسی که عضوی را تازه از دست داده ممکن است هنوز همان نقشهی تاریخگذشته را در مغزش داشته باشد و برای همین گاهی یک پای قطع شده میتواند بخارد!
برای من هم قصه همین است. باید فرصت کنم در شرایط جدیدم فرود بیایم. باید تعریفم از اختیار، از زمان و از محدودیتها و قابلیتهای خودم را بهروز کنم. تا آن روز برسد هنوز خاطرهی آن پاهای رها که هر لحظه اراده میکردم میتوانستند راه جاده را بگیرند در مغزم خواهد خارید.
چندوقتی بود که با مسئلهی اضطرابآوری درگیر بودم. اضطراب که به اوج رسید صورتم مثل صورت یک نوجوان پر شد از جوشها و لکههای جورواجور. یکیشان شد یک غدهی کوچک چربی زیر ابروی چپم، مهمان ناخواندهای که به نظر میرسد قرار است ماندگار شود.
حالا که بالاخره با سرانجامِ آن بحران، هرچه باشد، به صلح رسیدهام به این مهمان ناخوانده هم دلبستگی پیدا کردهام. عزیز میدارمش و برایم نشانیست از راهی که در حال پیمودنش هستم.
دوست دارم چیزی که در آینه میبینم انعکاس احساسات و افکار و تجربیاتم باشد. اما تعریف متداول زیبایی که عمری ذهنیت من و اطرافیانم را از زیبایی و شادی و سلامتی شکل داده دستوپاگیرم میشود.
برایم آسان نیست بفهمم چرا صورت کودکوار بر پیکر بزرگسال زیبنده و خواستنی تلقی میشود. انگار هرچه رد پای عمر کمتر بر تنمان نشسته باشد زیباتریم. من اما تنم را زندگی کرده و سالخورده میخواهم: عاشقی کرده، با دوست نشسته، راه رفته و فریاد کشیده. داغدیده، غربتچشیده، زاییده و در آغوش کشیده.
یک دسته موی سفید جلوی موهایم دارم که یادگار رفتن بابا میدانمش و برایم عزیز است. عینک را یادگار سالهای آخر دبیرستان میدانم و حلقههای زیر چشمم را اثر دلتنگیهایم برای ایران. و خوشحالم که رد بخیهی زخمی که دوازده سال پیش زیر پل کریمخان برداشتم از بین نرفت.
اینها ابژههای انتقالی مناند، یادگاران دنیاهایی که درآنها زیستهام.
برای خانهبهدوش حواسپرتی که منم خوب است که یادگاریها روی بدنم حک شوند و همراهم بمانند.
کاش از هر تجربهی گذاری داغی روی تنم داشتم.
کاش ترکهای زیر شکمم از بین نمیرفتند.
کاش رد آغوشهای آدمها روی پهلوهایم میماند.
کاش در برجسته کردن و به تماشا گذاشتن آنچه منم شجاعت و صداقت فریدا را داشتم، اگرچه آنچه برای من عزیز و محترم است با آنچه عموم از زیبایی میخواهند در تضاد باشد.
بابا گاهی انگشتان یکی از ما را میگرفت و روی پینههای دستش میکشید و توضیح میداد: این خانه را من با دستهای خودم ساختهام!
شاید من هم یک روز از شر کرمپودر و رنگمو خلاص شوم و نشانههای زیستنم را بیپردهتر با آدمها شریک شوم.
حالا که بالاخره با سرانجامِ آن بحران، هرچه باشد، به صلح رسیدهام به این مهمان ناخوانده هم دلبستگی پیدا کردهام. عزیز میدارمش و برایم نشانیست از راهی که در حال پیمودنش هستم.
دوست دارم چیزی که در آینه میبینم انعکاس احساسات و افکار و تجربیاتم باشد. اما تعریف متداول زیبایی که عمری ذهنیت من و اطرافیانم را از زیبایی و شادی و سلامتی شکل داده دستوپاگیرم میشود.
برایم آسان نیست بفهمم چرا صورت کودکوار بر پیکر بزرگسال زیبنده و خواستنی تلقی میشود. انگار هرچه رد پای عمر کمتر بر تنمان نشسته باشد زیباتریم. من اما تنم را زندگی کرده و سالخورده میخواهم: عاشقی کرده، با دوست نشسته، راه رفته و فریاد کشیده. داغدیده، غربتچشیده، زاییده و در آغوش کشیده.
یک دسته موی سفید جلوی موهایم دارم که یادگار رفتن بابا میدانمش و برایم عزیز است. عینک را یادگار سالهای آخر دبیرستان میدانم و حلقههای زیر چشمم را اثر دلتنگیهایم برای ایران. و خوشحالم که رد بخیهی زخمی که دوازده سال پیش زیر پل کریمخان برداشتم از بین نرفت.
اینها ابژههای انتقالی مناند، یادگاران دنیاهایی که درآنها زیستهام.
برای خانهبهدوش حواسپرتی که منم خوب است که یادگاریها روی بدنم حک شوند و همراهم بمانند.
کاش از هر تجربهی گذاری داغی روی تنم داشتم.
کاش ترکهای زیر شکمم از بین نمیرفتند.
کاش رد آغوشهای آدمها روی پهلوهایم میماند.
کاش در برجسته کردن و به تماشا گذاشتن آنچه منم شجاعت و صداقت فریدا را داشتم، اگرچه آنچه برای من عزیز و محترم است با آنچه عموم از زیبایی میخواهند در تضاد باشد.
بابا گاهی انگشتان یکی از ما را میگرفت و روی پینههای دستش میکشید و توضیح میداد: این خانه را من با دستهای خودم ساختهام!
شاید من هم یک روز از شر کرمپودر و رنگمو خلاص شوم و نشانههای زیستنم را بیپردهتر با آدمها شریک شوم.
❤1👍1
از آن دیگری که از من دور است و به من نزدیک
جای نامتعارفی گوشهی یک پارک نشستهام و سرم به کار خودم گرم است. زنی میگذرد و میپرسد اینجا چه میکنی، میگویم مطالعه میکنم، زیر لب میگوید نمیشد کتابت را در خانهات بخوانی و رد میشود.
آسانترین راه تحلیل این تعامل این است که تصور کنم او از حضور من در کشورش ناراضیست و دنبال این است که من را غریبه و عجیب بداند و از من و کارهایم دوری بجوید.
ما آدمها دنیا را از راه دستهبندی کردن میفهمیم. یکی از اصلیترین چیزهایی هم که دستهبندی میکنیم آدمها هستند. ما برای جستن هویت خود، برای تعریف خود یا تعریف آنچه دوست داریم باشیم، دنیا را به «ما» و «آنها» تقسیم میکنیم. آنها ویژگیهایی دارند که من میخواهم از آن دوری بجویم.
احتمالا گروه «ما»ی آن زن کسانی هستند که هرچیز را سر جای خودش انجام میدهند. پارک که میروند لذت پارک را میبرند و کتاب را در کتابخانه میخوانند. «آنهای» او (که من را شامل میشود) کسانی هستند که تفاوت ساحتهای مختلف زندگی را از هم تشخیص نمیدهند و بلد نیستند در لحظه زندگی کنند.
من هم او را در یک گروه آنها گذاشتم: آنهایی که دنیا را یکشکل و چارچوببندیشده میخواهند و جایی برای تفاوت قائل نیستند. یا در یک گروهبندی بیپرواتر و بیاساستر، آنهایی که نفرت بیحسابی از غیرسفیدها دارند و به دنبال بهانههای دوریجستناند.
خوب که نگاه میکنم میبینم من همواره در حال گروهبندیام: آنهایی که با بچههایشان کم حرف میزنند، آنهایی که زیاد زباله تولید میکنند، آنهایی که دروغ میگویند، آنهایی که از آسیب رساندن به دیگری پروایی ندارند…
اینها بیشتر از آنکه اطلاعاتی در مورد دیگری بهدست بدهند از من حرف میزنند، از اینکه من آرزو دارم که باشم و چطور زندگی کنم. «آنها» به وجود میآیند تا به من کمک کنند هویتم را پاکسازی کنم و خودم را برتر ببینم چون من بهذات به دنبال این هستم که ویژگیهای برتر را از آن خود کنم.
شاید این یک مکانیزم اجتنابناپذیر باشد و مغز ما راهی جز دستهبندی بلد نباشد. شاید اصلا برای جستوجوی هویت و تعیین مرزهای خوب و بد، این گروهبندیها نه تنها مفید بلکه ضروری باشد. اما میشود به وجود این مکانیزم آگاه بود و در عین حال یک قدم فراتر گذاشت و در کنار جستن تفاوتها به دنبال شباهتها گشت.
آدمها، افکار، احساسات و رفتارشان محصول برهمکنش پیچیدهی ژن و محیط است. اگر چیزی از این محصول ما را آزار میدهد چارهای جز مطالعهی محیطی که در تولید این فراورده سهیم بوده نداریم. ما با تمام تفاوتهایمان ۹۹.۹٪ اشتراک در ساختار ژنتیکیمان داریم. به غیر از آن ۰.۱٪ اختلاف ژنتیکی، آنچه ما را از دورترین آدم روی زمین جدا میکند تفاوت در تجربهها، محیط رشد و موقعیتمان است.
اگر به دنبال درک آدمی هستیم، انزجار و اعلام برائت دردی از ما دوا نمیکند. باید انشعابها را دنبال کنیم تا به ریشهی مشترکمان برسیم و بفهمیم کجای کار از هم جدا شدهایم.
میشود بپرسیم من در چه شرایطی توان حرف زدن با کودکم را نمیداشتم؟ زیاد خرید کردن در چه حالتی دردی از من دوا میکرد؟ چه فرآیندی من را به جایی میرساند که راه حل را در این ببینم که همسر هفدهسالهام را سر ببُرم؟ چه پیشزمینهای لازم میبود که موشک پراندن به خانههای مردم برای من توجیهپذیر شود؟
بعضی از این موارد را میشود با برچسب بیماری رفع و رجوع کرد، اما خود بیماری را هم باید فهمید، باید به نقطهی عزیمت دیگری سفر کرد و از آن زاویه دنیا را دید. تنها در آن صورت است که شانسی برای فهمیدن همدیگر و آنگاه شاید برای ایجاد تغییر داریم.
مایهاش شنیدن است. شنیدن همدلانه، بیقضاوت و بیمرزبندی.
از هنر شنیدن میشود سالها خواند و نوشت.
جای نامتعارفی گوشهی یک پارک نشستهام و سرم به کار خودم گرم است. زنی میگذرد و میپرسد اینجا چه میکنی، میگویم مطالعه میکنم، زیر لب میگوید نمیشد کتابت را در خانهات بخوانی و رد میشود.
آسانترین راه تحلیل این تعامل این است که تصور کنم او از حضور من در کشورش ناراضیست و دنبال این است که من را غریبه و عجیب بداند و از من و کارهایم دوری بجوید.
ما آدمها دنیا را از راه دستهبندی کردن میفهمیم. یکی از اصلیترین چیزهایی هم که دستهبندی میکنیم آدمها هستند. ما برای جستن هویت خود، برای تعریف خود یا تعریف آنچه دوست داریم باشیم، دنیا را به «ما» و «آنها» تقسیم میکنیم. آنها ویژگیهایی دارند که من میخواهم از آن دوری بجویم.
احتمالا گروه «ما»ی آن زن کسانی هستند که هرچیز را سر جای خودش انجام میدهند. پارک که میروند لذت پارک را میبرند و کتاب را در کتابخانه میخوانند. «آنهای» او (که من را شامل میشود) کسانی هستند که تفاوت ساحتهای مختلف زندگی را از هم تشخیص نمیدهند و بلد نیستند در لحظه زندگی کنند.
من هم او را در یک گروه آنها گذاشتم: آنهایی که دنیا را یکشکل و چارچوببندیشده میخواهند و جایی برای تفاوت قائل نیستند. یا در یک گروهبندی بیپرواتر و بیاساستر، آنهایی که نفرت بیحسابی از غیرسفیدها دارند و به دنبال بهانههای دوریجستناند.
خوب که نگاه میکنم میبینم من همواره در حال گروهبندیام: آنهایی که با بچههایشان کم حرف میزنند، آنهایی که زیاد زباله تولید میکنند، آنهایی که دروغ میگویند، آنهایی که از آسیب رساندن به دیگری پروایی ندارند…
اینها بیشتر از آنکه اطلاعاتی در مورد دیگری بهدست بدهند از من حرف میزنند، از اینکه من آرزو دارم که باشم و چطور زندگی کنم. «آنها» به وجود میآیند تا به من کمک کنند هویتم را پاکسازی کنم و خودم را برتر ببینم چون من بهذات به دنبال این هستم که ویژگیهای برتر را از آن خود کنم.
شاید این یک مکانیزم اجتنابناپذیر باشد و مغز ما راهی جز دستهبندی بلد نباشد. شاید اصلا برای جستوجوی هویت و تعیین مرزهای خوب و بد، این گروهبندیها نه تنها مفید بلکه ضروری باشد. اما میشود به وجود این مکانیزم آگاه بود و در عین حال یک قدم فراتر گذاشت و در کنار جستن تفاوتها به دنبال شباهتها گشت.
آدمها، افکار، احساسات و رفتارشان محصول برهمکنش پیچیدهی ژن و محیط است. اگر چیزی از این محصول ما را آزار میدهد چارهای جز مطالعهی محیطی که در تولید این فراورده سهیم بوده نداریم. ما با تمام تفاوتهایمان ۹۹.۹٪ اشتراک در ساختار ژنتیکیمان داریم. به غیر از آن ۰.۱٪ اختلاف ژنتیکی، آنچه ما را از دورترین آدم روی زمین جدا میکند تفاوت در تجربهها، محیط رشد و موقعیتمان است.
اگر به دنبال درک آدمی هستیم، انزجار و اعلام برائت دردی از ما دوا نمیکند. باید انشعابها را دنبال کنیم تا به ریشهی مشترکمان برسیم و بفهمیم کجای کار از هم جدا شدهایم.
میشود بپرسیم من در چه شرایطی توان حرف زدن با کودکم را نمیداشتم؟ زیاد خرید کردن در چه حالتی دردی از من دوا میکرد؟ چه فرآیندی من را به جایی میرساند که راه حل را در این ببینم که همسر هفدهسالهام را سر ببُرم؟ چه پیشزمینهای لازم میبود که موشک پراندن به خانههای مردم برای من توجیهپذیر شود؟
بعضی از این موارد را میشود با برچسب بیماری رفع و رجوع کرد، اما خود بیماری را هم باید فهمید، باید به نقطهی عزیمت دیگری سفر کرد و از آن زاویه دنیا را دید. تنها در آن صورت است که شانسی برای فهمیدن همدیگر و آنگاه شاید برای ایجاد تغییر داریم.
مایهاش شنیدن است. شنیدن همدلانه، بیقضاوت و بیمرزبندی.
از هنر شنیدن میشود سالها خواند و نوشت.
در نقص بینقصی
پسرم بنای بهانهگیری و گریه گذاشته بود و هرچه با دلش راه میآمدم خلقش خوش نمیشد. ساعتی بعد فهمیدم گرسنه بوده اما در طول آن یک ساعت تقلا برای آرام کردنش رفتهرفته به ستوه آمدم، نشستم مقابل صورتش، دستهایش را گرفتم و گفتم اگر گریه را تمام نکنی میروم توی اتاق و در را میبندم.
چند ثانیه با چشمهای درشت خیس به من خیره شد، بعد حجم بزرگی را قورت داد و گریه تمام شد. نگاهش را از من دزدید، خودش را با اولین چیزی که دم دستش بود (یک فلفلدلمهای) سرگرم کرد، سر در جزییاتش فرو برد و شروع کرد زیرلب آوازی زمزمه کردن. آوازش اما دلم را هزارپاره کرد. صدای ظریفش میلرزید و میدیدم چقدر دارد به خودش فشار میآورد که گریهاش بیرون نریزد. داشت از آن فلفلدلمهای مدد میطلبید تا پناهش شود و کمکش کند بر احساسش مسلط شود.
در آنلحظه فهمیدم چه کمتوان، خودخواه و بیرحم بودم. انگار یک آینهی بزرگ قدی ناگهان مقابل صورتت خرد و خاکشیر شود و زمین بریزد. از طفل دوسالهام خواسته بودم احساسش را ابراز نکند و بیشتر از این من را نیازارد. اعلام کرده بودم که طاقت پذیرش احساساتش را ندارم و اگر مرا میخواهد باید برایم نقش بازی کند.
پی بردن به اینکه کاستیهایمان چطور دیگران را آزار میدهد همیشه دردناک است. اما در رابطهی والد-فرزند درد این ادراک جنس دیگری دارد. وقتی میبینی که چه راحت میشود خشتهای اول را کج گذاشت این حقیقت که تو معمار شدهای و کس دیگری نمیتواند جای تو را در مراقبت از این بنای در حال رشد بگیرد چهارستون بدنت را میلرزاند. انگار خودت را پشت فرمان، وسط اتوبان پیدا کنی و تازه یادت بیاید تصدیق نداری. در آن لحظه اما چارهای بهتر از گاز دادن و با سرعت اتوبان یکی شدن نداری.
خطا رفتن در مسیر بینهایت فرزندداری اجتنابناپذیر است. چارهای جز این نیست که درد اشتباههایمان را بپذیریم و از تجربهی خطایمان برای خود و دیگری چیزی بسازیم.
قدیمتر فکر میکردم وینیکات تعبیر «والد کافی» را یا برای آرام کردن استرس والدینی آورده که زیر فشار معمار یک وجود تازه بودن تاب و توانشان را از کف میدهند یا برای مقابله با اجتماعی که یاد گرفتهبود تقصیر همهچیز را به گردن والدین (و بلکه تنها مادر) بیندازد.
حالا اما میبینم نخستین کسی که از تعبیر والد کافی سود میبرد کودک است. داشتن والد بینقص خطرناک است چرا که والد بینقص وجود خارجی ندارد. چیزی که هست، و فراوان هست، پدر و مادرهایی هستند که نیاز دارند بینقص باشند. وجود سنگین این نیاز، دیدن و پذیرفتن اشتباهات را سخت و گاهی ناممکن میکند.
خطا میکنیم، آسیب میزنیم، و در یک تلاش ناخودآگاه برای حفظ آینهی بزرگ قدیمان، خطاهایمان را توجیه میکنیم. گاه همان مسیر خطا را ادامه میدهیم و با پافشاری بر یک رفتار غلط آسیب را جدیتر میکنیم.
برای من پیشآمده که بیجهت بر کودکم خشم گرفتهام و بعد به دنبال دلیل خشمگین شدن گشتهام؛ در تلاش برای منطقی کردن واکنشم چیزکی پیدا کردهام و به خودم بیشتر اجازه دادهام خشمگین باشم و اینطور آن آزردگیِ کوچکِ اول گلوله برفی شده که از سر یک تپهی پربرف قل خورده و بزرگ و بزرگتر شده و تو خود حدیث مفصلش را بخوان.
کودک زود یاد میگیرد، خوب بلد است خودش را با ما تطبیق دهد. سرشت وجودش نزدیک ماندن به مراقبینش است. در ترس از دست دادن مهر ما رفتاری را نشان میدهد که ما از او طلب میکنیم. همین است که ما «والدین بینقص» را گول میزند و باعث میشود رفتار غلطمان را موفقیت آمیز تلقی کنیم.
درست است، خشتهای اول است و کج گذاشتنشان بیاندازه ترسناک. اما ترسناکتر از آن کور شدن ما در برابر کجرفتنهاست. والد کافی چشمِ باز دارد و تراز به دست به دنبال کاویدن کاستیهای خویش است. والد کافی بلد است عقب بنشیند، پشیمان شود، به اشتباهش اعتراف کند و عذر بخواهد. تنها در این صورت است که میتوانیم از خطاهای اجتنابناپذیرمان چیز سودمندی برای فرزندمان بسازیم. موقعیتی برایش فراهم کنیم تا ببیند و بفهمد آدمی خطاپذیر است و حتی آنکه قرار است الگوی تو باشد هم میتواند خرابکاری کند. مهم این است که با باقیماندههای خرابکاریش چه میکند.
نشستم کف آشپزخانه و پسرم را با فلفلدلمهایش در آغوش کشیدم. بغضش میان عذرخواهیهای من شکست و سرش را به سینهام تکیه داد و دلش را خالی کرد.
#والدگری
#زهره_خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
پسرم بنای بهانهگیری و گریه گذاشته بود و هرچه با دلش راه میآمدم خلقش خوش نمیشد. ساعتی بعد فهمیدم گرسنه بوده اما در طول آن یک ساعت تقلا برای آرام کردنش رفتهرفته به ستوه آمدم، نشستم مقابل صورتش، دستهایش را گرفتم و گفتم اگر گریه را تمام نکنی میروم توی اتاق و در را میبندم.
چند ثانیه با چشمهای درشت خیس به من خیره شد، بعد حجم بزرگی را قورت داد و گریه تمام شد. نگاهش را از من دزدید، خودش را با اولین چیزی که دم دستش بود (یک فلفلدلمهای) سرگرم کرد، سر در جزییاتش فرو برد و شروع کرد زیرلب آوازی زمزمه کردن. آوازش اما دلم را هزارپاره کرد. صدای ظریفش میلرزید و میدیدم چقدر دارد به خودش فشار میآورد که گریهاش بیرون نریزد. داشت از آن فلفلدلمهای مدد میطلبید تا پناهش شود و کمکش کند بر احساسش مسلط شود.
در آنلحظه فهمیدم چه کمتوان، خودخواه و بیرحم بودم. انگار یک آینهی بزرگ قدی ناگهان مقابل صورتت خرد و خاکشیر شود و زمین بریزد. از طفل دوسالهام خواسته بودم احساسش را ابراز نکند و بیشتر از این من را نیازارد. اعلام کرده بودم که طاقت پذیرش احساساتش را ندارم و اگر مرا میخواهد باید برایم نقش بازی کند.
پی بردن به اینکه کاستیهایمان چطور دیگران را آزار میدهد همیشه دردناک است. اما در رابطهی والد-فرزند درد این ادراک جنس دیگری دارد. وقتی میبینی که چه راحت میشود خشتهای اول را کج گذاشت این حقیقت که تو معمار شدهای و کس دیگری نمیتواند جای تو را در مراقبت از این بنای در حال رشد بگیرد چهارستون بدنت را میلرزاند. انگار خودت را پشت فرمان، وسط اتوبان پیدا کنی و تازه یادت بیاید تصدیق نداری. در آن لحظه اما چارهای بهتر از گاز دادن و با سرعت اتوبان یکی شدن نداری.
خطا رفتن در مسیر بینهایت فرزندداری اجتنابناپذیر است. چارهای جز این نیست که درد اشتباههایمان را بپذیریم و از تجربهی خطایمان برای خود و دیگری چیزی بسازیم.
قدیمتر فکر میکردم وینیکات تعبیر «والد کافی» را یا برای آرام کردن استرس والدینی آورده که زیر فشار معمار یک وجود تازه بودن تاب و توانشان را از کف میدهند یا برای مقابله با اجتماعی که یاد گرفتهبود تقصیر همهچیز را به گردن والدین (و بلکه تنها مادر) بیندازد.
حالا اما میبینم نخستین کسی که از تعبیر والد کافی سود میبرد کودک است. داشتن والد بینقص خطرناک است چرا که والد بینقص وجود خارجی ندارد. چیزی که هست، و فراوان هست، پدر و مادرهایی هستند که نیاز دارند بینقص باشند. وجود سنگین این نیاز، دیدن و پذیرفتن اشتباهات را سخت و گاهی ناممکن میکند.
خطا میکنیم، آسیب میزنیم، و در یک تلاش ناخودآگاه برای حفظ آینهی بزرگ قدیمان، خطاهایمان را توجیه میکنیم. گاه همان مسیر خطا را ادامه میدهیم و با پافشاری بر یک رفتار غلط آسیب را جدیتر میکنیم.
برای من پیشآمده که بیجهت بر کودکم خشم گرفتهام و بعد به دنبال دلیل خشمگین شدن گشتهام؛ در تلاش برای منطقی کردن واکنشم چیزکی پیدا کردهام و به خودم بیشتر اجازه دادهام خشمگین باشم و اینطور آن آزردگیِ کوچکِ اول گلوله برفی شده که از سر یک تپهی پربرف قل خورده و بزرگ و بزرگتر شده و تو خود حدیث مفصلش را بخوان.
کودک زود یاد میگیرد، خوب بلد است خودش را با ما تطبیق دهد. سرشت وجودش نزدیک ماندن به مراقبینش است. در ترس از دست دادن مهر ما رفتاری را نشان میدهد که ما از او طلب میکنیم. همین است که ما «والدین بینقص» را گول میزند و باعث میشود رفتار غلطمان را موفقیت آمیز تلقی کنیم.
درست است، خشتهای اول است و کج گذاشتنشان بیاندازه ترسناک. اما ترسناکتر از آن کور شدن ما در برابر کجرفتنهاست. والد کافی چشمِ باز دارد و تراز به دست به دنبال کاویدن کاستیهای خویش است. والد کافی بلد است عقب بنشیند، پشیمان شود، به اشتباهش اعتراف کند و عذر بخواهد. تنها در این صورت است که میتوانیم از خطاهای اجتنابناپذیرمان چیز سودمندی برای فرزندمان بسازیم. موقعیتی برایش فراهم کنیم تا ببیند و بفهمد آدمی خطاپذیر است و حتی آنکه قرار است الگوی تو باشد هم میتواند خرابکاری کند. مهم این است که با باقیماندههای خرابکاریش چه میکند.
نشستم کف آشپزخانه و پسرم را با فلفلدلمهایش در آغوش کشیدم. بغضش میان عذرخواهیهای من شکست و سرش را به سینهام تکیه داد و دلش را خالی کرد.
#والدگری
#زهره_خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
عزتنفس و تنگ کردن راه اکتشاف
هیجده-نوزده ساله بودم که برای اولین بار عاشق شدم. در این پانزده سالی که از آن روزها گذشته فکر میکردم انتخاب فاش نکردن احساسم برای کسی که عاشقش بودم یک انتخاب آزاد و آگاهانه و قابل دفاع بودهاست. انکار نمیکنم که تجربهی یک عشق افلاطونی رازآلود در تنهایی موهبتهای خاص خودش را داشت، اما این روزها که با ترسهایم از واپسزدگی دستبهیقهام، به وضوح میبینم که هرزهعلفهای بزدلیهایم از کجا آب میخوردهاند و چطور جلوی رشد درخت تجربه و اکتشاف را میگرفتند.
بعد از اینهمه سال تازه برایم روشن شده که ترس از شکستن تصویر ایدهآلی که خانوادهام (عاشقانه) از من در ذهنم ساخته بودند چطور جسارت آزمودن را از من گرفتهبود و خیلی جاها فلجم کردهبود. حفاظت از تصویر شکنندهی آن دختر «لایق و توانمند و محبوب، که امکان نداشت چیزی را بخواهد و به آن نرسد» کار آسانی نبود. دوری گزیدن از سنگ محکهایی که ممکن بود وسط این تصویر فرود بیایند و خرد و خمیرش کنند گویی ناگزیر بود. اینطور بود که در ترس پسزده شدن، پای پیشرفتنم سست میشد و خدا میداند سستی این پاها دیدن چه مناظری را از من سلب کرده.
این فلج شدن در اثر ترس از شکستن تصویر ایدهآل خویشتن چالشیست که خیلی از کسانی که در میانه یا در پسلرزههای جنبش عزتنفس بزرگ شدهاند با آن درگیرند.
در آمریکای دههی هشتاد و نود، با تکیه بر یک بدنهی نحیف تحقیقاتی، این ایده به وجود آمد که عزتنفس بر هر درد بیدرمان دواست. مقالات از ارتباط افزایش عزتنفس با کاهش آمار جرم و جنایت، اعتیاد، بارداری نوجوانان و انواع و اقسام مشکلات فردی و اجتماعی دیگر خبر میدادند. افقی که این ایده در برابر سیاستگذاران میگشود (و انطباقپذیریاش با باور رویای آمریکایی) آنقدر روشن به نظر میرسید که پیش از آنکه تحقیقات رسمی فرصت بررسی صحت و سقم این وعده و وعیدها را پیدا کند، جنبش عزتنفس راهش را به صنعت کتابهای فرزندپروری و خودیاری باز کرد و به زودی دامنهی امواجش به چهارگوشهی دنیا رسید. ادبیات کودک و حتی برنامهی درسی مدارس پر شد از آموزههای افزایش عزتنفس؛ ستایش کردن هوش و استعداد خدادادی کودک شد عادت یا وظیفهی والدین، و عموم به این اعتقاد رسیدند که در حق یک کودک کاری بهتر از این نمیتوان کرد که به او بقبولانیم استثنائی و کمنظیر است و تواناییاش در هر زمینهای که اراده کند بیحد و مرز است.
اینگونه بود که نسل ما مرزهای قابلیتهای خود را گم کرد و بسیاریمان در اضطراب ترکیدن بادکنک عزیز عزتنفسمان، از قدم گذاشتن به میدانهای ناآشنایی که میتوانستند بینهایت بودن قابلیتهایمان را به چالش بکشند، ناتوان شدیم.
لابد حدس میزنید که تحقیقات علمی از اثبات ادعاهای جنبش عزتنفس واماند (برای مثال میتوانید مقالهی مروری Baumeister et. al, 2003 را ببینید) و بلکه در بعضی موارد نشان از نتیجهی معکوس داشت: ستایشی که در بادکنک عزتنفس فرد بدمد نه تنها منجر به موفقیت بیشتر نمیشود بلکه میزان کارایی را پایین میآورد. زدن برچسب «باهوش» به کودک (به جای تشویق تلاش و پشتکار و جسارتش) تمایل او را به آزمودن تواناییهایش کم میکند و از چالش فراریاش میدهد.
هنوز هم ردپای واضح جنبش هیجانزدهی عزتنفس در گفتمان روزمرهی خیلی از ما با فرزندانمان پیداست. انگار واژگان آن فرهنگ در رگ و پیمان دویده باشد، باهوش و خاص و استثنایی خواندن بچههایمان، شیوهی مهر ورزیدنمان شده. نمیدانم چند نسل «با عزتنفس» دیگر مثل ما باید عمری لذت آزمودن و اکتشاف خویش را زنده به گور کنند تا بفهمیم این جنبش با ما چه کرده.
https://t.me/ExploringWithin
هیجده-نوزده ساله بودم که برای اولین بار عاشق شدم. در این پانزده سالی که از آن روزها گذشته فکر میکردم انتخاب فاش نکردن احساسم برای کسی که عاشقش بودم یک انتخاب آزاد و آگاهانه و قابل دفاع بودهاست. انکار نمیکنم که تجربهی یک عشق افلاطونی رازآلود در تنهایی موهبتهای خاص خودش را داشت، اما این روزها که با ترسهایم از واپسزدگی دستبهیقهام، به وضوح میبینم که هرزهعلفهای بزدلیهایم از کجا آب میخوردهاند و چطور جلوی رشد درخت تجربه و اکتشاف را میگرفتند.
بعد از اینهمه سال تازه برایم روشن شده که ترس از شکستن تصویر ایدهآلی که خانوادهام (عاشقانه) از من در ذهنم ساخته بودند چطور جسارت آزمودن را از من گرفتهبود و خیلی جاها فلجم کردهبود. حفاظت از تصویر شکنندهی آن دختر «لایق و توانمند و محبوب، که امکان نداشت چیزی را بخواهد و به آن نرسد» کار آسانی نبود. دوری گزیدن از سنگ محکهایی که ممکن بود وسط این تصویر فرود بیایند و خرد و خمیرش کنند گویی ناگزیر بود. اینطور بود که در ترس پسزده شدن، پای پیشرفتنم سست میشد و خدا میداند سستی این پاها دیدن چه مناظری را از من سلب کرده.
این فلج شدن در اثر ترس از شکستن تصویر ایدهآل خویشتن چالشیست که خیلی از کسانی که در میانه یا در پسلرزههای جنبش عزتنفس بزرگ شدهاند با آن درگیرند.
در آمریکای دههی هشتاد و نود، با تکیه بر یک بدنهی نحیف تحقیقاتی، این ایده به وجود آمد که عزتنفس بر هر درد بیدرمان دواست. مقالات از ارتباط افزایش عزتنفس با کاهش آمار جرم و جنایت، اعتیاد، بارداری نوجوانان و انواع و اقسام مشکلات فردی و اجتماعی دیگر خبر میدادند. افقی که این ایده در برابر سیاستگذاران میگشود (و انطباقپذیریاش با باور رویای آمریکایی) آنقدر روشن به نظر میرسید که پیش از آنکه تحقیقات رسمی فرصت بررسی صحت و سقم این وعده و وعیدها را پیدا کند، جنبش عزتنفس راهش را به صنعت کتابهای فرزندپروری و خودیاری باز کرد و به زودی دامنهی امواجش به چهارگوشهی دنیا رسید. ادبیات کودک و حتی برنامهی درسی مدارس پر شد از آموزههای افزایش عزتنفس؛ ستایش کردن هوش و استعداد خدادادی کودک شد عادت یا وظیفهی والدین، و عموم به این اعتقاد رسیدند که در حق یک کودک کاری بهتر از این نمیتوان کرد که به او بقبولانیم استثنائی و کمنظیر است و تواناییاش در هر زمینهای که اراده کند بیحد و مرز است.
اینگونه بود که نسل ما مرزهای قابلیتهای خود را گم کرد و بسیاریمان در اضطراب ترکیدن بادکنک عزیز عزتنفسمان، از قدم گذاشتن به میدانهای ناآشنایی که میتوانستند بینهایت بودن قابلیتهایمان را به چالش بکشند، ناتوان شدیم.
لابد حدس میزنید که تحقیقات علمی از اثبات ادعاهای جنبش عزتنفس واماند (برای مثال میتوانید مقالهی مروری Baumeister et. al, 2003 را ببینید) و بلکه در بعضی موارد نشان از نتیجهی معکوس داشت: ستایشی که در بادکنک عزتنفس فرد بدمد نه تنها منجر به موفقیت بیشتر نمیشود بلکه میزان کارایی را پایین میآورد. زدن برچسب «باهوش» به کودک (به جای تشویق تلاش و پشتکار و جسارتش) تمایل او را به آزمودن تواناییهایش کم میکند و از چالش فراریاش میدهد.
هنوز هم ردپای واضح جنبش هیجانزدهی عزتنفس در گفتمان روزمرهی خیلی از ما با فرزندانمان پیداست. انگار واژگان آن فرهنگ در رگ و پیمان دویده باشد، باهوش و خاص و استثنایی خواندن بچههایمان، شیوهی مهر ورزیدنمان شده. نمیدانم چند نسل «با عزتنفس» دیگر مثل ما باید عمری لذت آزمودن و اکتشاف خویش را زنده به گور کنند تا بفهمیم این جنبش با ما چه کرده.
https://t.me/ExploringWithin
👍5
بعد از گوش دادن این پادکست عالی که عزیزی برایم فرستاد فهمیدم که تعبیر عزتنفس ترجمهی دقیقتری از self esteem است که مفهومیست که در متن بالا مورد نظر من بوده. واژهی اعتماد به نفس معادل بهتری برای self confidence است که اشاره به آگاهی فرد از تواناییاش در یک زمینهی خاص (بر اساس آموزش و آزمایش) دارد. عزت نفس یا self esteem اشاره به تصور بیپایه و اساس فرد از توانایی فراگیر و کلی در هر زمینهای دارد.
متنم را ویرایش میکنم و عزتنفس را جایگزین میکنم.
متنم را ویرایش میکنم و عزتنفس را جایگزین میکنم.
👍1
چندوقتی است که در بخش روانی کودکان در بیمارستان مشغول به کارم. بچههایی که آنجا بستری میشوند با مشکلاتی مثل روانپریشی، اختلال اضطراب پس از سانحه یا خودآزاری و اقدام به خودکشی دستبهگریبانند. خیلیهایشان از خانوادههای فروپاشیده میآیند: بعضی مورد خشونت و تجاوز بودهاند، بعضی بیخانه و کاشانهاند و والد ناکارآمدی دارند که طردشان کرده یا ترکش کردهاند. بعضیشان از بیماریهای ژنتیکی رنج میبرند و بعضی را جامعه به سختترین تنگناها رسانده.
کم پیش نمیآید که یکیشان بنای خودآزاری بگذارد و مقابل چشم همسنوسالانِ بستریاش به خودش آسیب برساند و صحنهی دلخراشی بسازد.
این میان دختر ۱۷ سالهای بود که دست از غذا خوردن کشیده بود و به دلیل آنورکسی بستری شده بود. برای او که از یک خانوادهی نرمال میآمد و سابقهای از بیماریهای روانی نداشت، حضور در محیط زندانمانند بخش روانی و همکاسه شدن با بچههای بیمار تجربهی غیرقابل هضمی بود که گویی هویتش را تهدید میکرد. یکبار که داشت از علاقهاش به روانشناسی برایم میگفت و حسابی به هیجان آمده بود، یکدفعه انگار از درون خالی شود، حرفش را برید و با حیرت گفت: «هیچوقت فکر نمیکردم کار من به اینجا بکشه». من که سخت درگیر تجربهاش شدهبودم جز یکی دوجمله به همدلی، نتوانستم حرف درخوری در جوابش بگویم.
شب که داشتم خودم را واکاوی میکردم فهمیدم چرا زبانم آنطور بند آمده بود. یادم آمد من هم روزی در حضیض افسردگی وقتی تلفن را برداشته بودم و حالم را برای صدای غریبهای پشت خط توصیف میکردم، دقیقا به همین فکر کرده بودم که «من» چرا کارم به اینجا کشید.
برای کسی که از زندگی توقع این بازیها را نداشته، پذیرش مبتلا شدن به بیماری روانی چیزی از جنس سوگ به همراه دارد. همان احساس خلأ درونی را میآورد که خیلی از کسانی که عزیزی را از دست دادهاند توصیف میکنند: خالی میشوی و هرازچندگاهی که حقیقت ناگهان به یادت میآید گویی فشار اتمسفر مچالهات میکند.
شاید هم واقعا به عزای تصویری که از خودمان داشتهایم مینشینیم. این منِ تازه غریبه است و آن آشنای مستحکم قبلی از میان رفته و باید سوگوارش بود.
اما طوفان که عبور میکند میبینی سفر به عالم مشکلات روانی هم مثل باقی سفرها تجربهای میشود که اگر نکشته باشدت احتمالا قدرتمندترت کرده. ابتلا به بیماری روانی مثل یک اتاق تاریک و مخوف است که همیشه لرزان از مقابل درش فرار کردهای و فکر روزی که گذارت به آنجا بیفتد مضطربت کرده؛ روزی که چشم باز میکنی و خودت را میان تاریکیاش مییابی اول شروع میکنی فاتحهی خودت را خواندن، اما بعد چشمت به تاریکی عادت میکند و میبینی عمری از وجود ناشناختههایی مضطرب بودهای که ملاقاتشان کشنده نبوده. اگر کمک گرفته باشی و به سلامت بیرون بیایی، یا اگر یاد بگیری چطور با مدارا با محدودیتهایت زندگی را پیش ببری، درخواهی یافت که چیزی از تو کاسته نشده بلکه به مراتب شجاعتر و بالغتر شدهای، دانشت از ظرفیت خودت بیشتر شده و قدرت درک کسانی را یافتهای که همیشه فکر میکردی خیلی دور و غریبهاند.
هفتهی بعد که سر کار برگشتم دیدم آن دختر مرخص شده. فکر کرده بودم برایش بگویم که روزی که بر آنورکسی پیروز شود، چیزی در کولهبارش خواهد داشت که هرجایی پیدا نمیشود. فرصت از کفم رفت تا با او از تفاوت سلامتیِ کسب کرده و سلامتیِ بدیهی انگاشته بگویم، اما فکر میکنم به خانه که برسد و کولهبارش را که باز کند، آن چیز یگانه را بین یادگاریهای بخش روانی کودکان خواهد یافت.
#بیماری_روانی
#زهره_خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
کم پیش نمیآید که یکیشان بنای خودآزاری بگذارد و مقابل چشم همسنوسالانِ بستریاش به خودش آسیب برساند و صحنهی دلخراشی بسازد.
این میان دختر ۱۷ سالهای بود که دست از غذا خوردن کشیده بود و به دلیل آنورکسی بستری شده بود. برای او که از یک خانوادهی نرمال میآمد و سابقهای از بیماریهای روانی نداشت، حضور در محیط زندانمانند بخش روانی و همکاسه شدن با بچههای بیمار تجربهی غیرقابل هضمی بود که گویی هویتش را تهدید میکرد. یکبار که داشت از علاقهاش به روانشناسی برایم میگفت و حسابی به هیجان آمده بود، یکدفعه انگار از درون خالی شود، حرفش را برید و با حیرت گفت: «هیچوقت فکر نمیکردم کار من به اینجا بکشه». من که سخت درگیر تجربهاش شدهبودم جز یکی دوجمله به همدلی، نتوانستم حرف درخوری در جوابش بگویم.
شب که داشتم خودم را واکاوی میکردم فهمیدم چرا زبانم آنطور بند آمده بود. یادم آمد من هم روزی در حضیض افسردگی وقتی تلفن را برداشته بودم و حالم را برای صدای غریبهای پشت خط توصیف میکردم، دقیقا به همین فکر کرده بودم که «من» چرا کارم به اینجا کشید.
برای کسی که از زندگی توقع این بازیها را نداشته، پذیرش مبتلا شدن به بیماری روانی چیزی از جنس سوگ به همراه دارد. همان احساس خلأ درونی را میآورد که خیلی از کسانی که عزیزی را از دست دادهاند توصیف میکنند: خالی میشوی و هرازچندگاهی که حقیقت ناگهان به یادت میآید گویی فشار اتمسفر مچالهات میکند.
شاید هم واقعا به عزای تصویری که از خودمان داشتهایم مینشینیم. این منِ تازه غریبه است و آن آشنای مستحکم قبلی از میان رفته و باید سوگوارش بود.
اما طوفان که عبور میکند میبینی سفر به عالم مشکلات روانی هم مثل باقی سفرها تجربهای میشود که اگر نکشته باشدت احتمالا قدرتمندترت کرده. ابتلا به بیماری روانی مثل یک اتاق تاریک و مخوف است که همیشه لرزان از مقابل درش فرار کردهای و فکر روزی که گذارت به آنجا بیفتد مضطربت کرده؛ روزی که چشم باز میکنی و خودت را میان تاریکیاش مییابی اول شروع میکنی فاتحهی خودت را خواندن، اما بعد چشمت به تاریکی عادت میکند و میبینی عمری از وجود ناشناختههایی مضطرب بودهای که ملاقاتشان کشنده نبوده. اگر کمک گرفته باشی و به سلامت بیرون بیایی، یا اگر یاد بگیری چطور با مدارا با محدودیتهایت زندگی را پیش ببری، درخواهی یافت که چیزی از تو کاسته نشده بلکه به مراتب شجاعتر و بالغتر شدهای، دانشت از ظرفیت خودت بیشتر شده و قدرت درک کسانی را یافتهای که همیشه فکر میکردی خیلی دور و غریبهاند.
هفتهی بعد که سر کار برگشتم دیدم آن دختر مرخص شده. فکر کرده بودم برایش بگویم که روزی که بر آنورکسی پیروز شود، چیزی در کولهبارش خواهد داشت که هرجایی پیدا نمیشود. فرصت از کفم رفت تا با او از تفاوت سلامتیِ کسب کرده و سلامتیِ بدیهی انگاشته بگویم، اما فکر میکنم به خانه که برسد و کولهبارش را که باز کند، آن چیز یگانه را بین یادگاریهای بخش روانی کودکان خواهد یافت.
#بیماری_روانی
#زهره_خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
👍3
در پوست خود
عزتنفس و تنگ کردن راه اکتشاف هیجده-نوزده ساله بودم که برای اولین بار عاشق شدم. در این پانزده سالی که از آن روزها گذشته فکر میکردم انتخاب فاش نکردن احساسم برای کسی که عاشقش بودم یک انتخاب آزاد و آگاهانه و قابل دفاع بودهاست. انکار نمیکنم که تجربهی یک عشق…
دکتر محمود مقدسی فصلی از کتاب زندگی آزموده را باهمخوانی کرده که بسیار به این متن پیشترم نزدیک میبینماش.
https://t.me/theworldasIsee/946
https://t.me/theworldasIsee/946
ترجمهی بخشی از کتاب روانشناسی شخصیت اثر رندی لارسن و همکارانش
کارول دوئک که در سالهای ۱۹۷۸ تا ۱۹۸۰ روی موضوع درماندگیِ آموخته و رفتارهای مهارتمحور در فضای مدرسه تمرکز کرده بود، متوجه شد بعضی از دانشآموزان در برابر شکست مقاومتر هستند درحالی که دیگران به محض مواجهه با دشواری یا با اولین شکست پا پس میکشند. او باورهای شناختی بچهها را بررسی کرد، به ویژه باورهایشان در مورد توانایی که عاملیست که پشت این تفاوت در الگوهای رفتاری خوابیدهاست. او برای مثال کشف کرد که باورهای ضمنی دانشآموزان در مورد سرشت هوش اثر قابل توجهی بر شیوهی برخورد آنها با مسائل فکری چالشبرانگیز دارد: دانشآموزانی که هوش را یک خصیصهی ذاتی و ثابت و غیرقابلتغییر میبینند (چیزی که دوئک آن را نظریه موجودیت هوش نام گذاشت) گرایش به فرار از چالشهای درسی دارند؛ در حالیکه دانشآموزانی که معتقدند هوششان میتواند با تلاش و پشتکار افزایش پیدا کند (چیزی که دوئک آن را نظریهی افزایشی هوش خواند) به دنبال چالش میگردند. (Dweck, 1999, 2002; Dweck et al., 1995)
افرادی که به نظریهی موجودیت هوش معتقدند با عباراتی مثل «هوش یک خصلت ذاتی است و خیلی نمیتوانی تغییرش بدهی» موافقند. برای چنین افرادی حتی نیاز به سختکوشی برای کسب موفقیت نشانهی هوش پایین است. به همین خاطر افرادی با باور ‘موجودیت هوش’ ممکن است راه آکادمیکی را پیش بگیرند که شانس موفقیتشان را تا سرحد ممکن بالا میبرد. مثلا یک دانشجو ممکن است واحدهای سطحپایینتری را انتخاب کند چون کسب نمرهی خوب در آنها با تلاش کمتری میسر است. برخلاف این گروه، کسانی که به نظریهی افزایشی هوش باور دارند شکست را تهدید نمیبینند و نیاز به سختکوشی را نشانهی هوش پایین نمیدانند. آنها چون معتقدند هوش میتواند با تلاش و پشتکار افزایش پیدا کند روی کسب مهارت و تسلط هدفگذاری میکنند و به دنبال چالشهای آکادمیک هستند که باور دارند میتواند به رشد فکریشان کمک کند (Dweck, 1999). اخیرا نشان داده شده که یک برنامهی آنلاین یک ساعته که آموزش میدهد تواناییهای هوشی، به جای آنکه یک خصلت ثابت باشند، قابل رشد دادن هستند نمرهی دانشآموزانِ کمدستآورد را بهبود میبخشد (Yeager et al., 2019).
نظریهی دوئک پیامدهایی هم بر این موضوع دارد که چطور ستایشهای معلمان و والدین ممکن است ناخواسته بچهها را به سمت قبول نظریهی ‘موجودیت هوش’ سوق دهد. ستایش یک کودک به خاطر هوشش ممکن است این تصور را تقویت کند که موفقیت و شکست به چیزی خارج از اختیار او بستگی دارد. اظهار نظرهایی مثل «خیلی خوشحالم که در زیست ۲۰ گرفتی! چه دختر باهوشی هستی!» از منظر کودک اینطور تعبیر میشود که «اگر معنی نمرهی خوب این است که من باهوشم، پس نمرهی بد گرفتن یعنی من احمقم». وقتی کودکی با باور ‘موجودیت هوش’ خوب عمل میکند، اعتمادبهنفسش بالا میرود، اما این اعتمادبهنفس به محض برخورد با چالشهای درسی که پایهی باورش را سست میکند کاهش مییابد. بچههایی که به خاطر تلاششان تحسین میشوند با احتمال بسیار بالاتری هوش را پدیدهای قابل تغییر میبینند و فارغ از اینکه برای پیروزی چقدر باید سخت تلاش کنند، اعتمادبهنفس باثباتتری دارند. به همین دلیل است که بچههایی که به هوش و توانایی نگاه ‘افزایشی’ دارند بهتر با ناامیدی و شکست کنار میآیند و تواناییهای بالقوهی آکادمیکشان را تماما به فعلیت میرسانند. (Dweck, 2002; Yeager et al., 2019)
پینوشت مترجم: این بخش از این کتاب را به نوشتهی سابقم در مورد عزتنفس/اعتمادبهنفس مرتبط میدانم و خواستم با شما به اشتراک بگذارمش. به نظرم همهی ما باید سعی کنیم در تعاملاتمان با بچهها (و بلکه بزرگترها) کمتر به ستایش خصلتهای ذاتیشان بپردازیم و بیشتر ویژگیهایی مثل تلاش و پشتکار که در حوزهی اختیار آنهاست را تحسین کنیم تا به رشد و بالندگیشان کمک کنیم. کار آسانی هم نیست، تمایل به ستایش خصلتهای ذاتی آنچنان در تار و پودمان دویده که اجتناب کردن از آن، خودآگاهی و تمرین زیادی میطلبد.
#والدگری
#زهره_خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
کارول دوئک که در سالهای ۱۹۷۸ تا ۱۹۸۰ روی موضوع درماندگیِ آموخته و رفتارهای مهارتمحور در فضای مدرسه تمرکز کرده بود، متوجه شد بعضی از دانشآموزان در برابر شکست مقاومتر هستند درحالی که دیگران به محض مواجهه با دشواری یا با اولین شکست پا پس میکشند. او باورهای شناختی بچهها را بررسی کرد، به ویژه باورهایشان در مورد توانایی که عاملیست که پشت این تفاوت در الگوهای رفتاری خوابیدهاست. او برای مثال کشف کرد که باورهای ضمنی دانشآموزان در مورد سرشت هوش اثر قابل توجهی بر شیوهی برخورد آنها با مسائل فکری چالشبرانگیز دارد: دانشآموزانی که هوش را یک خصیصهی ذاتی و ثابت و غیرقابلتغییر میبینند (چیزی که دوئک آن را نظریه موجودیت هوش نام گذاشت) گرایش به فرار از چالشهای درسی دارند؛ در حالیکه دانشآموزانی که معتقدند هوششان میتواند با تلاش و پشتکار افزایش پیدا کند (چیزی که دوئک آن را نظریهی افزایشی هوش خواند) به دنبال چالش میگردند. (Dweck, 1999, 2002; Dweck et al., 1995)
افرادی که به نظریهی موجودیت هوش معتقدند با عباراتی مثل «هوش یک خصلت ذاتی است و خیلی نمیتوانی تغییرش بدهی» موافقند. برای چنین افرادی حتی نیاز به سختکوشی برای کسب موفقیت نشانهی هوش پایین است. به همین خاطر افرادی با باور ‘موجودیت هوش’ ممکن است راه آکادمیکی را پیش بگیرند که شانس موفقیتشان را تا سرحد ممکن بالا میبرد. مثلا یک دانشجو ممکن است واحدهای سطحپایینتری را انتخاب کند چون کسب نمرهی خوب در آنها با تلاش کمتری میسر است. برخلاف این گروه، کسانی که به نظریهی افزایشی هوش باور دارند شکست را تهدید نمیبینند و نیاز به سختکوشی را نشانهی هوش پایین نمیدانند. آنها چون معتقدند هوش میتواند با تلاش و پشتکار افزایش پیدا کند روی کسب مهارت و تسلط هدفگذاری میکنند و به دنبال چالشهای آکادمیک هستند که باور دارند میتواند به رشد فکریشان کمک کند (Dweck, 1999). اخیرا نشان داده شده که یک برنامهی آنلاین یک ساعته که آموزش میدهد تواناییهای هوشی، به جای آنکه یک خصلت ثابت باشند، قابل رشد دادن هستند نمرهی دانشآموزانِ کمدستآورد را بهبود میبخشد (Yeager et al., 2019).
نظریهی دوئک پیامدهایی هم بر این موضوع دارد که چطور ستایشهای معلمان و والدین ممکن است ناخواسته بچهها را به سمت قبول نظریهی ‘موجودیت هوش’ سوق دهد. ستایش یک کودک به خاطر هوشش ممکن است این تصور را تقویت کند که موفقیت و شکست به چیزی خارج از اختیار او بستگی دارد. اظهار نظرهایی مثل «خیلی خوشحالم که در زیست ۲۰ گرفتی! چه دختر باهوشی هستی!» از منظر کودک اینطور تعبیر میشود که «اگر معنی نمرهی خوب این است که من باهوشم، پس نمرهی بد گرفتن یعنی من احمقم». وقتی کودکی با باور ‘موجودیت هوش’ خوب عمل میکند، اعتمادبهنفسش بالا میرود، اما این اعتمادبهنفس به محض برخورد با چالشهای درسی که پایهی باورش را سست میکند کاهش مییابد. بچههایی که به خاطر تلاششان تحسین میشوند با احتمال بسیار بالاتری هوش را پدیدهای قابل تغییر میبینند و فارغ از اینکه برای پیروزی چقدر باید سخت تلاش کنند، اعتمادبهنفس باثباتتری دارند. به همین دلیل است که بچههایی که به هوش و توانایی نگاه ‘افزایشی’ دارند بهتر با ناامیدی و شکست کنار میآیند و تواناییهای بالقوهی آکادمیکشان را تماما به فعلیت میرسانند. (Dweck, 2002; Yeager et al., 2019)
پینوشت مترجم: این بخش از این کتاب را به نوشتهی سابقم در مورد عزتنفس/اعتمادبهنفس مرتبط میدانم و خواستم با شما به اشتراک بگذارمش. به نظرم همهی ما باید سعی کنیم در تعاملاتمان با بچهها (و بلکه بزرگترها) کمتر به ستایش خصلتهای ذاتیشان بپردازیم و بیشتر ویژگیهایی مثل تلاش و پشتکار که در حوزهی اختیار آنهاست را تحسین کنیم تا به رشد و بالندگیشان کمک کنیم. کار آسانی هم نیست، تمایل به ستایش خصلتهای ذاتی آنچنان در تار و پودمان دویده که اجتناب کردن از آن، خودآگاهی و تمرین زیادی میطلبد.
#والدگری
#زهره_خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
👍2
والدگری، درمان و مشاهدهی مسیر دیگری
نشئهی آفتاب ساعت ۴ صبح و آخرین صفحههای یک کتاب خوب بودم که پسرم نالهای کرد و مرا به اتاقش خواند. کابوس میدید و به خودش میپیچید. پلکهایش را به هم میفشرد و گاهی نالهی آزردهای سر میداد. من (که اعتقاد دارم در عالم خواب تجربیات روزانهمان را هضم میکنیم و رشتهی یادگیری را مستحکمتر میکنیم) نمیخواستم مزاحم جریان تجربهای شوم که او باید روی پای خودش طی میکرد. درواقع در این مورد خاص به خیرخواهی و خردمندی مادر طبیعت بیشتر از مادر بیولوژیکش اعتماد داشتم! کنارش نشستم و فقط آرام دستم را روی پشتش گذاشتم تا کابوسش عبور کند. کمکم چروکهای پشت پلکش دانه به دانه محو شدند و دست آخر نفسشهایش منظم شد و به آرامش رسید.
به این فکر کردم که تجربهی این چند دقیقه چقدر شبیه اتفاقیست که در طی ماهها (و یا گاهی سالها) در اتاق درمان میافتد.
برای خیلیها از جمله من، رواندرمانگر خوب بیش از هرچیز یک ناظر بردبار است که در راه هضم تجربیات کنار مراجعش قدم میزند. او تلاش و پیکار ما را برای استخراج معنی از دل اتفاقات زندگی تماشا میکند و با اعتماد به تواناییمان در بیرون کشیدن گلیممان از امواج تجربههای سبک و سنگین، دست گرمی پشتمان میگذارد که تابآوریمان را دوچندان میکند.
هرچه باشد، هرکس برترین متخصص زندگی و شخصیت و توان خودش است. درمانگر خوب نمیخواهد دست در حوزهی تخصصی مراجعش ببرد و فرمان را به دست بگیرد. او کنار ما مینشیند، دو چشم معتبر میشود و دو گوش شنوا، که دنیا را از منظر ما نگاه میکند و اغلب اوقات در سکوت روایت ما در بر میگیرد یا مثل آینه روایتمان را به خودمان منعکس میکند. همین در بر گرفتهشدن است که جریان مغشوش فکرمان را آرام و منظم میکند و رهنمون یافتن راهحلهایی میشود که کسی جز خودمان نمیتواند نسخهاش را برایمان بپیچد.
ما برای کشف عالم درون و بیرون، برای پیدا کردن معنی، به تعبیر ماری اِینزورث یک سکوی پرواز مستحکم لازم داریم که سیرمان را با تکیه به آن آغاز کنیم، و یک لنگرگاه امن که در مواجهه با ترسهایی که فراتر از توان هضم ما هستند به آن پناه ببریم. درمانگر خوب، سکوی پروازمان میشود و ساحل امنی که اگر لازم شد میتوانیم در بندر حضورش کناره بگیریم و برای سِیر بعدی آماده شویم.
البته باید گفته شود که رویکردها و شیوههای رواندرمانی فراوانند و ممکن است برای هرکس در هر مرحلهای از زندگی شیوهای سازگارتر از شیوههای دیگر باشد.
آنچه من در این نوشته تصویر کردهام اشاره به درمان «مراجع محور» دارد که ۹۰ سال پیش توسط کارل راجرز سر و شکل منسجمی پیدا کرد و به عنوان گزینهای در برابر روانکاوی سنتی فرویدی (که چندان اعتمادی به توان تحلیلی مراجع نداشت و به تعبیری مراجع را به میدان راه نمیداد) سربرآورد. اصلا همین راجرز بود که لفظ مراجع را جایگزین واژهی بیمار کرد تا نقش خود فرد را در به ساحل رساندن قایقش برجسته کند و تفاوت میان کار رواندرمانگر و روانپزشک را واضحتر کند.
اصلاحیه: در نسخه اولیهی این نوشته تعبیر سکوی پرواز مستحکم و لنگرگاه امن (secure base and safe haven) را به جان بالبی، پایهگذار تئوری دلبستگی، نسبت داده بودم. امروز جایی خواندم که این تعبیر درواقع ساخت همکار بالبی ماری اینزورث (Mary Ainsworth) است.
اینزورث محققیست که با تکیه بر ایدههای بالبی مطالعات تجربی هوشمندانهی طراحی و اجرا کرد و تئوری دلبستگی بخش عظیمی از پایهی محکم علمیاش را به کار او و شاگردانش مدیون است. متنم را اصلاح میکنم و نام اینزورث را جایگزین نام بالبی میکنم.
#رواندرمانی
#زهره_خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
نشئهی آفتاب ساعت ۴ صبح و آخرین صفحههای یک کتاب خوب بودم که پسرم نالهای کرد و مرا به اتاقش خواند. کابوس میدید و به خودش میپیچید. پلکهایش را به هم میفشرد و گاهی نالهی آزردهای سر میداد. من (که اعتقاد دارم در عالم خواب تجربیات روزانهمان را هضم میکنیم و رشتهی یادگیری را مستحکمتر میکنیم) نمیخواستم مزاحم جریان تجربهای شوم که او باید روی پای خودش طی میکرد. درواقع در این مورد خاص به خیرخواهی و خردمندی مادر طبیعت بیشتر از مادر بیولوژیکش اعتماد داشتم! کنارش نشستم و فقط آرام دستم را روی پشتش گذاشتم تا کابوسش عبور کند. کمکم چروکهای پشت پلکش دانه به دانه محو شدند و دست آخر نفسشهایش منظم شد و به آرامش رسید.
به این فکر کردم که تجربهی این چند دقیقه چقدر شبیه اتفاقیست که در طی ماهها (و یا گاهی سالها) در اتاق درمان میافتد.
برای خیلیها از جمله من، رواندرمانگر خوب بیش از هرچیز یک ناظر بردبار است که در راه هضم تجربیات کنار مراجعش قدم میزند. او تلاش و پیکار ما را برای استخراج معنی از دل اتفاقات زندگی تماشا میکند و با اعتماد به تواناییمان در بیرون کشیدن گلیممان از امواج تجربههای سبک و سنگین، دست گرمی پشتمان میگذارد که تابآوریمان را دوچندان میکند.
هرچه باشد، هرکس برترین متخصص زندگی و شخصیت و توان خودش است. درمانگر خوب نمیخواهد دست در حوزهی تخصصی مراجعش ببرد و فرمان را به دست بگیرد. او کنار ما مینشیند، دو چشم معتبر میشود و دو گوش شنوا، که دنیا را از منظر ما نگاه میکند و اغلب اوقات در سکوت روایت ما در بر میگیرد یا مثل آینه روایتمان را به خودمان منعکس میکند. همین در بر گرفتهشدن است که جریان مغشوش فکرمان را آرام و منظم میکند و رهنمون یافتن راهحلهایی میشود که کسی جز خودمان نمیتواند نسخهاش را برایمان بپیچد.
ما برای کشف عالم درون و بیرون، برای پیدا کردن معنی، به تعبیر ماری اِینزورث یک سکوی پرواز مستحکم لازم داریم که سیرمان را با تکیه به آن آغاز کنیم، و یک لنگرگاه امن که در مواجهه با ترسهایی که فراتر از توان هضم ما هستند به آن پناه ببریم. درمانگر خوب، سکوی پروازمان میشود و ساحل امنی که اگر لازم شد میتوانیم در بندر حضورش کناره بگیریم و برای سِیر بعدی آماده شویم.
البته باید گفته شود که رویکردها و شیوههای رواندرمانی فراوانند و ممکن است برای هرکس در هر مرحلهای از زندگی شیوهای سازگارتر از شیوههای دیگر باشد.
آنچه من در این نوشته تصویر کردهام اشاره به درمان «مراجع محور» دارد که ۹۰ سال پیش توسط کارل راجرز سر و شکل منسجمی پیدا کرد و به عنوان گزینهای در برابر روانکاوی سنتی فرویدی (که چندان اعتمادی به توان تحلیلی مراجع نداشت و به تعبیری مراجع را به میدان راه نمیداد) سربرآورد. اصلا همین راجرز بود که لفظ مراجع را جایگزین واژهی بیمار کرد تا نقش خود فرد را در به ساحل رساندن قایقش برجسته کند و تفاوت میان کار رواندرمانگر و روانپزشک را واضحتر کند.
اصلاحیه: در نسخه اولیهی این نوشته تعبیر سکوی پرواز مستحکم و لنگرگاه امن (secure base and safe haven) را به جان بالبی، پایهگذار تئوری دلبستگی، نسبت داده بودم. امروز جایی خواندم که این تعبیر درواقع ساخت همکار بالبی ماری اینزورث (Mary Ainsworth) است.
اینزورث محققیست که با تکیه بر ایدههای بالبی مطالعات تجربی هوشمندانهی طراحی و اجرا کرد و تئوری دلبستگی بخش عظیمی از پایهی محکم علمیاش را به کار او و شاگردانش مدیون است. متنم را اصلاح میکنم و نام اینزورث را جایگزین نام بالبی میکنم.
#رواندرمانی
#زهره_خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
👍6
