Forwarded from 🎧 پادکست آن سوی خط
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from به نام ایران
حالم خوب است. کاری کرده ام که به آن باور دارم.
همان طور که شب یلدای ۱۴۰۱ وقتی به زندان اوین رفتم تا برای زندانیان بنوازم حال خوبی داشتم. از همه ی ممنوعیت های کاری و مسافرتی ام شاد بودم چون نتیجه ی باورهایم بود.
دیروز با زنبیلی از میوه ، کیفی از وسایل ، ساز ، فرش خانه ام و یک گیگ vpn که از پونک خریده بودم که کفاف اینستاگرام را هم نمی داد به نیروگاه برق آمدم.
یک هفته قبل یکی از عزیزترین های زندگی ام که محدودیت توان در راه رفتن دارند ، به من گفتند «اگر برق رو بزنه چطور از طبقه ی چهارم با پله پایین بیام؟»
به او گفتم به نیروگاه برق خواهم رفت. نه فقط برای شما. برای ایران. بعد سرم را به سمت نیمروی روی میز گرداندم تا اشکش را نبینم.
امشب به شما عزیزانم می گویم :
رسانه های دنیا و هنرمندان ایران و جهان در این دو روز کاری کردند که حتی یک بار خلا نداشتن اینستاگرام در این روزها را حس نکردم. تا آخر عمر قدردان همه ی شما هستم.
به من برای این جمله ی آخر اعتماد کنید :
خدای دماوند با شماست…
به امید صلح و سرافرازی
برای ایران و جهان
علی قمصری
نیروگاه برق دماوند
#به_نام_ایران
#مراقبت_از_ایران
@benameiran404
همان طور که شب یلدای ۱۴۰۱ وقتی به زندان اوین رفتم تا برای زندانیان بنوازم حال خوبی داشتم. از همه ی ممنوعیت های کاری و مسافرتی ام شاد بودم چون نتیجه ی باورهایم بود.
دیروز با زنبیلی از میوه ، کیفی از وسایل ، ساز ، فرش خانه ام و یک گیگ vpn که از پونک خریده بودم که کفاف اینستاگرام را هم نمی داد به نیروگاه برق آمدم.
یک هفته قبل یکی از عزیزترین های زندگی ام که محدودیت توان در راه رفتن دارند ، به من گفتند «اگر برق رو بزنه چطور از طبقه ی چهارم با پله پایین بیام؟»
به او گفتم به نیروگاه برق خواهم رفت. نه فقط برای شما. برای ایران. بعد سرم را به سمت نیمروی روی میز گرداندم تا اشکش را نبینم.
امشب به شما عزیزانم می گویم :
رسانه های دنیا و هنرمندان ایران و جهان در این دو روز کاری کردند که حتی یک بار خلا نداشتن اینستاگرام در این روزها را حس نکردم. تا آخر عمر قدردان همه ی شما هستم.
به من برای این جمله ی آخر اعتماد کنید :
خدای دماوند با شماست…
به امید صلح و سرافرازی
برای ایران و جهان
علی قمصری
نیروگاه برق دماوند
#به_نام_ایران
#مراقبت_از_ایران
@benameiran404
❤6
Forwarded from Critic l مریم نصر
✍🏻
کیف بقا
دیشب دوستم زنگ زد که چیزی بگو تا اضطرابم کم شود. چند روز قبل نزدیک منزلشان را زده بودند و شیشهها ریخته بود. گفت در عرض چند دقیقه آمدند رسیدگی کردند و خیلی اثر داشت بر آرامش و رفع احساس بیپناهی. برای اینکه من هم کاری کرده باشم توصیههایی را تکرار کردم که داشت دست به دست میشد: بنزین بزن، آب بردار، گوشیها و لپتاپها را شارژ کن، اگه لباسی داری امشب بشوی، دوش بگیر... حرفم را قطع کرد که همه این کارها را کرده و وصیتنامه هم نوشته. پرسید «تو ننوشتی؟». گفتم «وصیت خاصی ندارم.» گفت ولی من سفارشی هم برای تو دارم. «من همیشه مخالف تندروی بودم، نگذار کشته شدن من خوراک تندروها بشه» شوخی کردیم. خندیدیم. اضطرابمان را پذیرفتیم.
تا نیمه شب خبر میدیدیم و گفتگوهای مجازی در «بله» براه بود که خوابم برد. پیش از سحر متوجه شدم همسرم بیدار است. از جا جستم که «چی شده؟»
+آتش بس.
[ شوک و فورانی از احساسات متناقض]
فکر کرده بودم اولین چیزی که صبح اول بعد از جنگ از شرش خلاص شوم «کیف بقاست». دیدنش آزارم میداد. «کیف اضطرار» که مدارک و لباس و غذای خشک و فیلان نهها. «کیف بقا» که باید در محکمترین و دم دستترین جا باشد و دستکش ضخیم و کمربند محکم و کفش مقاوم و کمکهای اولیه...محض احتیاط چیزهای دیگری هم چپانده بودم که از وسواس زن ایرانی میآید زیر آوار!
صبحِ بعد از آتشبس از نفرتم نسبت به این کیف خبری نیست. فکر کردم حوادثی که این مدت برما گذشته و میگذرد تیرهای بلایی بودند که از جایی خیلی دورتر از ارادههای ما بر قلب زندگیهای مان مینشست، ولی بیش از هرچیز کرامت انسانی را نشانه رفته بود. همان اشرف مخلوقاتی که مفتخر است اراده و فکر و عاملیت دارد. داشت روانمان را با عیان کردن بیقدرتی شکنجه میکرد.
انگار وصیت آن دوست یا خردهریزهایی که برای حفظ حرمت انسانی خودمان در این «کیف بقا» چپانده بودم آخرین سنگر محافظت از کرامت انسانیمان بود. حتی اصرار به دوش گرفتن و تمیز بودن در صبح اولین روز عصر حجر.
مقاومت ارادههای انسانی ما در اوج شکنندگی. تقلا برای اینکه ما همچنان فراتر از «بقا» هستیم و ارادههای بیرون از ما، حتی بعد از مرگ، کاملا بر ما چیره نیست.
@neocritic
کیف بقا
دیشب دوستم زنگ زد که چیزی بگو تا اضطرابم کم شود. چند روز قبل نزدیک منزلشان را زده بودند و شیشهها ریخته بود. گفت در عرض چند دقیقه آمدند رسیدگی کردند و خیلی اثر داشت بر آرامش و رفع احساس بیپناهی. برای اینکه من هم کاری کرده باشم توصیههایی را تکرار کردم که داشت دست به دست میشد: بنزین بزن، آب بردار، گوشیها و لپتاپها را شارژ کن، اگه لباسی داری امشب بشوی، دوش بگیر... حرفم را قطع کرد که همه این کارها را کرده و وصیتنامه هم نوشته. پرسید «تو ننوشتی؟». گفتم «وصیت خاصی ندارم.» گفت ولی من سفارشی هم برای تو دارم. «من همیشه مخالف تندروی بودم، نگذار کشته شدن من خوراک تندروها بشه» شوخی کردیم. خندیدیم. اضطرابمان را پذیرفتیم.
تا نیمه شب خبر میدیدیم و گفتگوهای مجازی در «بله» براه بود که خوابم برد. پیش از سحر متوجه شدم همسرم بیدار است. از جا جستم که «چی شده؟»
+آتش بس.
[ شوک و فورانی از احساسات متناقض]
فکر کرده بودم اولین چیزی که صبح اول بعد از جنگ از شرش خلاص شوم «کیف بقاست». دیدنش آزارم میداد. «کیف اضطرار» که مدارک و لباس و غذای خشک و فیلان نهها. «کیف بقا» که باید در محکمترین و دم دستترین جا باشد و دستکش ضخیم و کمربند محکم و کفش مقاوم و کمکهای اولیه...محض احتیاط چیزهای دیگری هم چپانده بودم که از وسواس زن ایرانی میآید زیر آوار!
صبحِ بعد از آتشبس از نفرتم نسبت به این کیف خبری نیست. فکر کردم حوادثی که این مدت برما گذشته و میگذرد تیرهای بلایی بودند که از جایی خیلی دورتر از ارادههای ما بر قلب زندگیهای مان مینشست، ولی بیش از هرچیز کرامت انسانی را نشانه رفته بود. همان اشرف مخلوقاتی که مفتخر است اراده و فکر و عاملیت دارد. داشت روانمان را با عیان کردن بیقدرتی شکنجه میکرد.
انگار وصیت آن دوست یا خردهریزهایی که برای حفظ حرمت انسانی خودمان در این «کیف بقا» چپانده بودم آخرین سنگر محافظت از کرامت انسانیمان بود. حتی اصرار به دوش گرفتن و تمیز بودن در صبح اولین روز عصر حجر.
مقاومت ارادههای انسانی ما در اوج شکنندگی. تقلا برای اینکه ما همچنان فراتر از «بقا» هستیم و ارادههای بیرون از ما، حتی بعد از مرگ، کاملا بر ما چیره نیست.
@neocritic
❤1
Forwarded from پیام ما آنلاین
🔷گزارش «پیام ما» از بمباران مرکز محاسبات و دانشکده فلسفه علم دانشگاه صنعت شریف در بامداد دوشنبه ۱۷ فروردین
🔶بمباران ایران شریف
🔷سعید انورینژاد مدیر موزه کامپیوتر: همانطور که تخریب کاخ گلستان بخشی از میراث تاریخی ایران از بین برد. بخشی از میراث تاریخی کامپیوتر ایران و مهمترین آنها کامپیوتر CDC که یک اتاق را اشغال میکند هم از بین رفته است
✍️فاطمه باباخانی
تصحیح اوراق اولین کنکور سراسری ایران در تیر سال ۱۳۴۹ توسط مرکز محاسبات دانشگاه شریف (آریامهر) و با تلاش ایرانیها انجام شد. آن زمان نامهای از سوی شرکت IBM آمریکا به دانشگاه زده شد. در آن نامه آمده بود که کامپیوتر معجزه نمیکند، شما معجزه کردهاید. در اولین ساعات صبح دوشنبه ۱۷ فروردین ۱۴۰۵ این مرکز توسط اسرائیل بمباران شد.
ادامه مطلب
www.payamema.ir
@payamema
🔶بمباران ایران شریف
🔷سعید انورینژاد مدیر موزه کامپیوتر: همانطور که تخریب کاخ گلستان بخشی از میراث تاریخی ایران از بین برد. بخشی از میراث تاریخی کامپیوتر ایران و مهمترین آنها کامپیوتر CDC که یک اتاق را اشغال میکند هم از بین رفته است
✍️فاطمه باباخانی
تصحیح اوراق اولین کنکور سراسری ایران در تیر سال ۱۳۴۹ توسط مرکز محاسبات دانشگاه شریف (آریامهر) و با تلاش ایرانیها انجام شد. آن زمان نامهای از سوی شرکت IBM آمریکا به دانشگاه زده شد. در آن نامه آمده بود که کامپیوتر معجزه نمیکند، شما معجزه کردهاید. در اولین ساعات صبح دوشنبه ۱۷ فروردین ۱۴۰۵ این مرکز توسط اسرائیل بمباران شد.
ادامه مطلب
www.payamema.ir
@payamema
Forwarded from Gooshe
قاتلانی که
چرخِ سرزمینهای دیگر را میگردانند
در کمینِ ما نشستهاند
تا وادارمان کنند
قاتلانِ سرزمین خود را
سرنگون کنیم
به باور من
آن قاتلِ بیگانه
بیش از این قاتل آشنای قدیمی
از ما جان خواهد گرفت
باور ندارم
کسی در آنسوی مرزها
به راستی خواهانِ آن باشد
که ما
گره از کارِ خویش بگشاییم
و دردهای خود درمان کنیم
من میهندوستم
و تاب دیدنِ
پرچمی در آتش را ندارم
چرا که این شعله
قاتلانِ هر دو سو را
به افراطی شوم میکشاند
افراطی که
سبکبار و بیمهار
پیش میتازد
تا جایی که
دیگر
کسی زنده بر جای نمیماند
بخشهایی از شعر «قاتلانی که سرزمینهای دیگر را میگردانند» از مجموعه شعر توان بردگان (۱۹۷۲) سروده #لئونارد_کوهن، با صدا و اجرای خودش در سال ۱۹۷۴.
Video: Leonard Cohen reads his poem "The Killers That Run The Other Countries" from his 1972 book "The Energy of Slaves".
@gooshe
YouTube
لئونارد کوئن: قاتلان بیگانه از قاتلان خودی، بیرحمترند
قاتلانی کهچرخِ سرزمینهای دیگر را میگرداننددر کمینِ ما نشستهان...
❤2
Forwarded from رویای ایرانی - جوادی یگانه (محمدرضا جوادی یگانه)
محدودیت اینترنت در ایران هم موجب تبعیض است و هم تحقیر. محروم کردن مردم از اولیات دنیای جدید، مانند گوگل کردن، باعث عصبانیت هر روزه میشود، بویژه آنکه بخشی از جامعه در همین فضا، آزادانه به اینترنت دسترسی دارند؛ آنها که اتفاقا به دلایل امنیتی در شرایط جنگی نباید دسترسی داشته باشند.
👏3❤1
دورم از تو ولی در برم بگیر
خشمی که این روزها به سمت جامعهی مهاجر ایرانیِ جنگطلب گسیل میشود قابل درک است، اما گاهی فکر میکنم بسیاری از ما، وقتی از دیاسپورا حرف میزنیم، انگار از یک جامعهی یکدست و همگن حرف میزنیم متشکل از افراد بیدرد و مرفه و آزاد. آزاد تصورشان میکنیم گویی هرکس پوستش را از زیر آزار مستقیم یک رژیم مستبد بیرون میکشد (اصلا اگر چنین کاری ممکن باشد)، از تمام بندهای نامرئی آثار آن آزار هم خودبهخود آزاد خواهد شد.
برای جامعهای که گلویش زیر چکمهی استبداد و خانهاش زیر آتش مهاجمین است، سخت است رنجهایی را که بسیاری از مهاجرین متحمل شدهاند (و میشوند) به یاد آورد و نقش آن رنج را در انتخابها و موضعگیریهای افراد در نظر بگیرد.
یک ایرانیِ ساکن ایران، اگر مداخلهی نیروی خارجی را طلب کرده باشد، میشود تصور کرد که از اسارت در چنگال ظلم چنان به ستوه آمده بوده که حاضر شده برای رهایی هر هزینهای را بپذیرد. شاید با او همنظر نباشیم، اما شفقتورزیدن بر رنج او کار دشواری نیست.
یک ایرانی مهاجر اما در دل اکثر مخالفین جنگ با آن شفقت مواجه نخواهد بود.
در بعضی نوشتهها و اظهار نظرها، مهاجرین چنان راحت به وطنفروشی و بیوطنی محکوم میشوند و به زبالهدان بیاخلاقی پرتاب میشوند، چنان به آنها نفرت ورزیده میشود و از آنها برائت جسته میشود، انگار فراموش میشود آنها هم تاریخ ایران را زیستهاند. انگار در این روزگار راحتتر از همیشه فراموش میشود که اقدام به ترک وطن، در بسیاری از موارد با تجربهی تروماهای کوچک و بزرگ، ناگهانی یا بلندمدت، پیش و/یا پس از مهاجرت همراه است.
اینها را نمینویسم که جنگطلبی را با توسل به رنج مهاجر توجیه کنم. حقیقتش را بگویم خودم هم مدتهاست که در حال دست و پا زدن هستم تا خشمی را که نسبت به بعضی دوستان و هموطنانِ مهاجرِ جنگطلبم در دل دارم کمی هضم و تعدیل کنم.
اینها را مینویسم چون فکر میکنم همهی ما ایرانیها، نیاز داریم به هم نزدیکتر شویم و اینهمه گسست و چندپارگی را به مدد شناخت بهتر از رنج یکدیگر بخیه بزنیم. باشد که خونریزیهایمان کمتر شود. باشد که باز مرهم را در آغوش یکدیگر پیدا کنیم.
زهره خضراییمنش
خشمی که این روزها به سمت جامعهی مهاجر ایرانیِ جنگطلب گسیل میشود قابل درک است، اما گاهی فکر میکنم بسیاری از ما، وقتی از دیاسپورا حرف میزنیم، انگار از یک جامعهی یکدست و همگن حرف میزنیم متشکل از افراد بیدرد و مرفه و آزاد. آزاد تصورشان میکنیم گویی هرکس پوستش را از زیر آزار مستقیم یک رژیم مستبد بیرون میکشد (اصلا اگر چنین کاری ممکن باشد)، از تمام بندهای نامرئی آثار آن آزار هم خودبهخود آزاد خواهد شد.
برای جامعهای که گلویش زیر چکمهی استبداد و خانهاش زیر آتش مهاجمین است، سخت است رنجهایی را که بسیاری از مهاجرین متحمل شدهاند (و میشوند) به یاد آورد و نقش آن رنج را در انتخابها و موضعگیریهای افراد در نظر بگیرد.
یک ایرانیِ ساکن ایران، اگر مداخلهی نیروی خارجی را طلب کرده باشد، میشود تصور کرد که از اسارت در چنگال ظلم چنان به ستوه آمده بوده که حاضر شده برای رهایی هر هزینهای را بپذیرد. شاید با او همنظر نباشیم، اما شفقتورزیدن بر رنج او کار دشواری نیست.
یک ایرانی مهاجر اما در دل اکثر مخالفین جنگ با آن شفقت مواجه نخواهد بود.
در بعضی نوشتهها و اظهار نظرها، مهاجرین چنان راحت به وطنفروشی و بیوطنی محکوم میشوند و به زبالهدان بیاخلاقی پرتاب میشوند، چنان به آنها نفرت ورزیده میشود و از آنها برائت جسته میشود، انگار فراموش میشود آنها هم تاریخ ایران را زیستهاند. انگار در این روزگار راحتتر از همیشه فراموش میشود که اقدام به ترک وطن، در بسیاری از موارد با تجربهی تروماهای کوچک و بزرگ، ناگهانی یا بلندمدت، پیش و/یا پس از مهاجرت همراه است.
اینها را نمینویسم که جنگطلبی را با توسل به رنج مهاجر توجیه کنم. حقیقتش را بگویم خودم هم مدتهاست که در حال دست و پا زدن هستم تا خشمی را که نسبت به بعضی دوستان و هموطنانِ مهاجرِ جنگطلبم در دل دارم کمی هضم و تعدیل کنم.
اینها را مینویسم چون فکر میکنم همهی ما ایرانیها، نیاز داریم به هم نزدیکتر شویم و اینهمه گسست و چندپارگی را به مدد شناخت بهتر از رنج یکدیگر بخیه بزنیم. باشد که خونریزیهایمان کمتر شود. باشد که باز مرهم را در آغوش یکدیگر پیدا کنیم.
زهره خضراییمنش
❤9
Forwarded from محمد مالجو
⭕️ بعداً میسازیم: ایدئولوژی خطرناکِ کوچکانگاری زیرساختها
در این یادداشت میکوشم لغزشی تحلیلی را همچون انحرافی سیاسی افشا کنم: کوچکشماری خسارات وارده بر زیرساختها و سپس تبدیل این ادعا به استنتاجی سیاسی برای دمیدن در تنور جنگ و مخالفت با آتشبس در گفتار مدافعان حکومتیِ خط مقاومت. نشان میدهم که این خط فکری چگونه بس حیرتآور با گفتمان مدافعان تهاجم خارجی همسو میشود: هر دو، از دو موضع ظاهراً متضاد، تخریب زیرساختها را کماهمیت جلوه میدهند و ازاینرو ویرانسازی را عادیسازی میکنند. هدفم در این یادداشت دقیقاً نقد همین همگرایی و پیآمدهای سیاسیاش است.
نقطۀ عزیمت عبارت است از تحلیل ناشیانۀ سعید لیلاز که صراحتاً میگوید حتی اگر جنگ به مرحلۀ زدن زیرساختها برسد، خسارتی که رخ میدهد در مقیاس کلان چندان بزرگ نیست. برای تقویت این ادعا به تجربۀ جنگ ایران و عراق ارجاع میدهد و بهخطا مدعی است که کل خسارات جنگ هشتساله در فاصلهای کوتاه طی سه سال جبران شد. نتیجه میگیرد که آسیب زیرساختی را نمیتوان عاملی تعیینکننده دانست. در کلام لیلاز، تخریب زیرساختها به رقمی محدود، مثلاً در حد ده درصد تولید ناخالص کشور، تقلیل مییابد و بر این مبنا چونان مسئلهای قابلچشمپوشی بازنمایی میشود. این نوع بیان عملاً چنین القا میکند که حتی ضربات سنگین به زیرساختها نیز نه سرنوشتسازند و نه باید در محاسبات سیاسی وزن زیادی داشته باشند.
سپس علی علیزاده وارد صحنه میشود و همین استدلال را طوطیوار تکرار میکند. علیزاده در سطح همین تحلیل خامدستانه متوقف نمیماند بلکه، از دل این کوچکشماری، نتیجهای سیاسی استخراج میکند: پذیرش آتشبس از ترس ویرانی زیرساختها خطاست و باید بر طبل تداوم جنگ کوبید. در روایت ناشیانهای که علیزاده به دست میدهد چون هزینۀ بازسازی زیرساختها در حد و حدودی نیست که دلواپسانِ ویرانی زیرساختها ادعا میکنند استمرار مقاومت در جنگ و اجتناب از آتشبس نیز موجه است. اینجا جابهجایی مهمی رخ میدهد: یک ادعای شبهاقتصادی به سوخت ایدئولوژیک برای جنگطلبی بدل میشود.
اما اینجا دقیقاً همان نقطهای است که همسویی خطرناکی نیز پدیدار میشود. همان گزارهای که ایرانیانِ مدافعان تهاجم خارجی تکرار میکنند اکنون در دل گفتار مدافعان مقاومت بازتولید میشود: زدن زیرساختها مسئلۀ چندان مهمی نیست و میتوان بهزودی بازسازیشان کرد.
این همگرایی اصلاً تصادفی نیست. هر دو سوی ماجرا زیرساخت را به سطحی تقلیل میدهند که بتوان در معادلات قدرت قربانیاش کرد. این گزاره برای طرفداران تهاجم خارجی در حکم مجوز ویرانسازیها است و برای طرفداران مقاومت داخلی در حکم مجوز تداوم ویرانشدگیها. آنچه در جمع هر دو طرف متخاصم بهتمامی حذف میشود خودِ معنای زیست جمعی است.
درک این خطا مستلزم بازاندیشی در خودِ مفهوم زیرساخت است. زیرساخت نه یک دارایی منفرد بلکه شبکهای درهمتنیده از انرژی و حملونقل و ارتباطات و سامانههای دادهها و مدیریت دیجیتال است. اگرچه ایران در زمینۀ هوش مصنوعی مطلقاً در قوارههای کشورهای پیشرفته نیست اما حتی همین سطح محدود از دیجیتالیشدن نیز باعث شده کارکرد این شبکهها بهشدت به همآهنگی مداوم و پیوستگی بیوقفۀ اجزایشان وابسته شود. تخریب زیرساخت به معنای ازدسترفتن «کارکرد» است نهفقط «دارایی». بازسازی کارکرد نیز بهمراتب دشوارتر و زمانبرتر از بازسازی فیزیکی است.
لیلاز با کوچکسازی خسارتها این تمایز را نادیده میگیرد. فرض میکند که بازسازی زیرساختها امری خطی و کوتاهمدت است. اما بازسازی زیرساختها فرایندی است که به زمان و ثبات سیاسی و منابع مالی و، مهمتر از همه، اعتماد اجتماعی نیاز دارد. ضربههای گسترده به زیرساختها نهفقط وقفهای در تولید بلکه اختلالی است چنان شدید و ماندگار هم در زندگی روزمره و هم در پیوند میان حکومت و جامعه که امکان سیاسی و اقتصادیِ بازسازیشان بس کمتر از حد و اندازههای خیالپردازیهای غیرمسئولانه است.
به همین دلیل است که کوچکانگاری تخریب زیرساختها، چه درکلام لیلاز و چه در تکرارهای طوطیوار علیزاده و چه در گفتمان مدافعان تهاجم خارجی، در نهایت به یک نتیجۀ مشترک میرسد: عادیسازی ویرانی. این عادیسازی است که سیاست را از وظیفۀ اصلیاش، یعنی حفاظت از امکان زیست جمعی، تهی میکند و به محاسبهای سرد از هزینه و فایده فرو میکاهد. در چنین افقی، زیست جامعه دیگر چیزی نیست جز موضوعی برای ریسکپذیری که میتوان بر سرش قمار کرد، چون گویا همیشه میتوان «بعداً» از نو به بازسازیاش پرداخت. همین «بعداً» همان توهمی است که هم مدافعان تهاجم خارجی را جسور میکند و هم مدافعان مقاومت داخلی را. در جهانی که قدرت بیش از هر زمان در زیرساختها متجلی شده است چنین سادهسازیهایی نهفقط خطای تحلیلی بلکه بیمسئولیتی سیاسی است.
🆔 @mmaljoo
در این یادداشت میکوشم لغزشی تحلیلی را همچون انحرافی سیاسی افشا کنم: کوچکشماری خسارات وارده بر زیرساختها و سپس تبدیل این ادعا به استنتاجی سیاسی برای دمیدن در تنور جنگ و مخالفت با آتشبس در گفتار مدافعان حکومتیِ خط مقاومت. نشان میدهم که این خط فکری چگونه بس حیرتآور با گفتمان مدافعان تهاجم خارجی همسو میشود: هر دو، از دو موضع ظاهراً متضاد، تخریب زیرساختها را کماهمیت جلوه میدهند و ازاینرو ویرانسازی را عادیسازی میکنند. هدفم در این یادداشت دقیقاً نقد همین همگرایی و پیآمدهای سیاسیاش است.
نقطۀ عزیمت عبارت است از تحلیل ناشیانۀ سعید لیلاز که صراحتاً میگوید حتی اگر جنگ به مرحلۀ زدن زیرساختها برسد، خسارتی که رخ میدهد در مقیاس کلان چندان بزرگ نیست. برای تقویت این ادعا به تجربۀ جنگ ایران و عراق ارجاع میدهد و بهخطا مدعی است که کل خسارات جنگ هشتساله در فاصلهای کوتاه طی سه سال جبران شد. نتیجه میگیرد که آسیب زیرساختی را نمیتوان عاملی تعیینکننده دانست. در کلام لیلاز، تخریب زیرساختها به رقمی محدود، مثلاً در حد ده درصد تولید ناخالص کشور، تقلیل مییابد و بر این مبنا چونان مسئلهای قابلچشمپوشی بازنمایی میشود. این نوع بیان عملاً چنین القا میکند که حتی ضربات سنگین به زیرساختها نیز نه سرنوشتسازند و نه باید در محاسبات سیاسی وزن زیادی داشته باشند.
سپس علی علیزاده وارد صحنه میشود و همین استدلال را طوطیوار تکرار میکند. علیزاده در سطح همین تحلیل خامدستانه متوقف نمیماند بلکه، از دل این کوچکشماری، نتیجهای سیاسی استخراج میکند: پذیرش آتشبس از ترس ویرانی زیرساختها خطاست و باید بر طبل تداوم جنگ کوبید. در روایت ناشیانهای که علیزاده به دست میدهد چون هزینۀ بازسازی زیرساختها در حد و حدودی نیست که دلواپسانِ ویرانی زیرساختها ادعا میکنند استمرار مقاومت در جنگ و اجتناب از آتشبس نیز موجه است. اینجا جابهجایی مهمی رخ میدهد: یک ادعای شبهاقتصادی به سوخت ایدئولوژیک برای جنگطلبی بدل میشود.
اما اینجا دقیقاً همان نقطهای است که همسویی خطرناکی نیز پدیدار میشود. همان گزارهای که ایرانیانِ مدافعان تهاجم خارجی تکرار میکنند اکنون در دل گفتار مدافعان مقاومت بازتولید میشود: زدن زیرساختها مسئلۀ چندان مهمی نیست و میتوان بهزودی بازسازیشان کرد.
این همگرایی اصلاً تصادفی نیست. هر دو سوی ماجرا زیرساخت را به سطحی تقلیل میدهند که بتوان در معادلات قدرت قربانیاش کرد. این گزاره برای طرفداران تهاجم خارجی در حکم مجوز ویرانسازیها است و برای طرفداران مقاومت داخلی در حکم مجوز تداوم ویرانشدگیها. آنچه در جمع هر دو طرف متخاصم بهتمامی حذف میشود خودِ معنای زیست جمعی است.
درک این خطا مستلزم بازاندیشی در خودِ مفهوم زیرساخت است. زیرساخت نه یک دارایی منفرد بلکه شبکهای درهمتنیده از انرژی و حملونقل و ارتباطات و سامانههای دادهها و مدیریت دیجیتال است. اگرچه ایران در زمینۀ هوش مصنوعی مطلقاً در قوارههای کشورهای پیشرفته نیست اما حتی همین سطح محدود از دیجیتالیشدن نیز باعث شده کارکرد این شبکهها بهشدت به همآهنگی مداوم و پیوستگی بیوقفۀ اجزایشان وابسته شود. تخریب زیرساخت به معنای ازدسترفتن «کارکرد» است نهفقط «دارایی». بازسازی کارکرد نیز بهمراتب دشوارتر و زمانبرتر از بازسازی فیزیکی است.
لیلاز با کوچکسازی خسارتها این تمایز را نادیده میگیرد. فرض میکند که بازسازی زیرساختها امری خطی و کوتاهمدت است. اما بازسازی زیرساختها فرایندی است که به زمان و ثبات سیاسی و منابع مالی و، مهمتر از همه، اعتماد اجتماعی نیاز دارد. ضربههای گسترده به زیرساختها نهفقط وقفهای در تولید بلکه اختلالی است چنان شدید و ماندگار هم در زندگی روزمره و هم در پیوند میان حکومت و جامعه که امکان سیاسی و اقتصادیِ بازسازیشان بس کمتر از حد و اندازههای خیالپردازیهای غیرمسئولانه است.
به همین دلیل است که کوچکانگاری تخریب زیرساختها، چه درکلام لیلاز و چه در تکرارهای طوطیوار علیزاده و چه در گفتمان مدافعان تهاجم خارجی، در نهایت به یک نتیجۀ مشترک میرسد: عادیسازی ویرانی. این عادیسازی است که سیاست را از وظیفۀ اصلیاش، یعنی حفاظت از امکان زیست جمعی، تهی میکند و به محاسبهای سرد از هزینه و فایده فرو میکاهد. در چنین افقی، زیست جامعه دیگر چیزی نیست جز موضوعی برای ریسکپذیری که میتوان بر سرش قمار کرد، چون گویا همیشه میتوان «بعداً» از نو به بازسازیاش پرداخت. همین «بعداً» همان توهمی است که هم مدافعان تهاجم خارجی را جسور میکند و هم مدافعان مقاومت داخلی را. در جهانی که قدرت بیش از هر زمان در زیرساختها متجلی شده است چنین سادهسازیهایی نهفقط خطای تحلیلی بلکه بیمسئولیتی سیاسی است.
🆔 @mmaljoo
👏3🔥1
Forwarded from امتداد
✅بیانیهی انجمن تجارت الکترونیک
«قطع اینترنت» ما را به عصرحجر میبرد!
🔹«هیچ تمدن بزرگی از بیرون مغلوب نمیشود، مگر آنکه پیش از آن خود را از درون نابود کرده باشد.» ما میتوانیم روزهای سخت جنگ با دشمن خارجی را با وحدت و امید تحمل کنیم، ما میتوانیم در برابر تهدیدات دشمنان تمدن کهن ایران با اتکا به قدرت یک ملت امیدوار بمانیم، اما نمیتوانیم نابودی زیرساختهای کشور به دست تصمیمگیران کشور خودمان را تاب آوریم و در برابر آن سکوت کنیم. در یک سال گذشته، اینترنت کشور بیش از ۱۰۰ روز قطع بوده است و در جنگ اخیر، رکورد بیش از ۶۰ روز قطعی پیوسته اینترنت را تجربه کردیم. تلختر آنکه مسئولین کشور به جای پذیرش مسئولیت و برقراری اتصال اینترنت، با بهانههایی که از دید متخصصان دیجیتال و مردم غلط و غیرقابل قبول است، مسیر اشتباه خود را توجیه میکنند.
1️⃣مسئولین در شرایطی امنیت سایبری را به عنوان یکی از بهانههای قطع اینترنت مطرح میکنند، که بزرگترین حملات سایبری از جمله هک چند بانک مهم کشور در زمان قطع کامل اینترنت انجام شد. برای متخصصین روشن است که هر نوع نفوذ یا حملهی سایبری در سطوح بالا به راحتی و از طریق یک پل ارتباطی در داخل شبکه کشور میتواند انجام شود. در حالی که جاسوسان و هکرها چندین راهکار از جمله استفاده آیپیهای وایتلیست شده، اینترنت طبقاتی، اینترنت ماهوارهای (استارلینک)، رومینگ مناطق مرزی و راهکارهای فنی پیشرفته تانلینگ را در اختیار دارند، مسدود کردن اینترنت مردم ایران به چنین بهانههایی دور از هر نوع منطق به نظر میسد. مسئولین در شرایطی از امنیت سایبری سخن میگویند که از یک طرف خود با قطع اینترنت، بهروزرسانی تجهیزات امنیتی و مقابله موثر با حملات سایبری را مختل کرده و از طرف دیگر با هرچه داغتر کردن فروش فیلترشکنها و ناامن کردن فضای مجازی، ناامنی سایبری را تشدید کردهاند.
2️⃣این روزها مسئولان کشور مدام از دهها میلیون هموطنی سخن میگویند که حاضر به فدا کردن جانشان برای ایران هستند. با داشتن چنین سرمایهای، کشور و حاکمیت نه تنها نیازی به سرکوب و سانسور اینترنت ندارد که بیتردید باید راه را برای رساندن روایتها و صدای ملت، باز و هموار نماید. قطع اینترنت روایت را در انحصار گروهی خاص در داخل و خارج از کشور قرار داده که هرگز نمیتوانند برآیند ملت بزرگ ایران باشند.
3️⃣ اما عجیبترین و غیرانسانیترین پدیدهی این روزهای کشور، طبقاتیکردن و چندقطبی کردن جامعه به دست مسئولین با فروش رسمی اینترنت طبقاتی با قیمت حداقل ۵ برابری است. ارائه اینترنت به برخی از طبقات و اصناف از نگاه ما سوء استفاده از یک نیاز بدیهی هر شهروند در جهان معاصر است. چه طور میتوان یک حق بدیهی را از یک شهروند سلب کرده و به شهروند دیگری (به هر بهانه و طبقهبندی) ارائه داد. کدام شهروند ایرانی است که دهها نیاز ضروری به اینترنت نداشته باشد. با چه استدلالی میتوان این نیازهای ضروری را نادیده گرفت، حقوق اولیه یک خانهدار، یک بازنشسته، یک نوجوان، یک کاسب، یک کارمند، یک کارگر و هر ایرانی دیگر را سلب کرد و گفت اینترنت تنها باید در اختیار برگزیدگانی خاص باشد؟
🔹انجمن تجارت الکترونیک، به عنوان نماینده گروه بزرگی از بخش خصوصی اقتصاد دیجیتال ایران، اعتراض قاطع خود را نسبت به «قطع اینترنت»، «اینترنت طبقاتی» و عدم پاسخگویی مسئولین اعلام کرده و اینترنت آزاد و پرسرعت را حق شهروندی تمام مردم ایران میداند.
#امتداد
@emtedadnet
«قطع اینترنت» ما را به عصرحجر میبرد!
🔹«هیچ تمدن بزرگی از بیرون مغلوب نمیشود، مگر آنکه پیش از آن خود را از درون نابود کرده باشد.» ما میتوانیم روزهای سخت جنگ با دشمن خارجی را با وحدت و امید تحمل کنیم، ما میتوانیم در برابر تهدیدات دشمنان تمدن کهن ایران با اتکا به قدرت یک ملت امیدوار بمانیم، اما نمیتوانیم نابودی زیرساختهای کشور به دست تصمیمگیران کشور خودمان را تاب آوریم و در برابر آن سکوت کنیم. در یک سال گذشته، اینترنت کشور بیش از ۱۰۰ روز قطع بوده است و در جنگ اخیر، رکورد بیش از ۶۰ روز قطعی پیوسته اینترنت را تجربه کردیم. تلختر آنکه مسئولین کشور به جای پذیرش مسئولیت و برقراری اتصال اینترنت، با بهانههایی که از دید متخصصان دیجیتال و مردم غلط و غیرقابل قبول است، مسیر اشتباه خود را توجیه میکنند.
1️⃣مسئولین در شرایطی امنیت سایبری را به عنوان یکی از بهانههای قطع اینترنت مطرح میکنند، که بزرگترین حملات سایبری از جمله هک چند بانک مهم کشور در زمان قطع کامل اینترنت انجام شد. برای متخصصین روشن است که هر نوع نفوذ یا حملهی سایبری در سطوح بالا به راحتی و از طریق یک پل ارتباطی در داخل شبکه کشور میتواند انجام شود. در حالی که جاسوسان و هکرها چندین راهکار از جمله استفاده آیپیهای وایتلیست شده، اینترنت طبقاتی، اینترنت ماهوارهای (استارلینک)، رومینگ مناطق مرزی و راهکارهای فنی پیشرفته تانلینگ را در اختیار دارند، مسدود کردن اینترنت مردم ایران به چنین بهانههایی دور از هر نوع منطق به نظر میسد. مسئولین در شرایطی از امنیت سایبری سخن میگویند که از یک طرف خود با قطع اینترنت، بهروزرسانی تجهیزات امنیتی و مقابله موثر با حملات سایبری را مختل کرده و از طرف دیگر با هرچه داغتر کردن فروش فیلترشکنها و ناامن کردن فضای مجازی، ناامنی سایبری را تشدید کردهاند.
2️⃣این روزها مسئولان کشور مدام از دهها میلیون هموطنی سخن میگویند که حاضر به فدا کردن جانشان برای ایران هستند. با داشتن چنین سرمایهای، کشور و حاکمیت نه تنها نیازی به سرکوب و سانسور اینترنت ندارد که بیتردید باید راه را برای رساندن روایتها و صدای ملت، باز و هموار نماید. قطع اینترنت روایت را در انحصار گروهی خاص در داخل و خارج از کشور قرار داده که هرگز نمیتوانند برآیند ملت بزرگ ایران باشند.
3️⃣ اما عجیبترین و غیرانسانیترین پدیدهی این روزهای کشور، طبقاتیکردن و چندقطبی کردن جامعه به دست مسئولین با فروش رسمی اینترنت طبقاتی با قیمت حداقل ۵ برابری است. ارائه اینترنت به برخی از طبقات و اصناف از نگاه ما سوء استفاده از یک نیاز بدیهی هر شهروند در جهان معاصر است. چه طور میتوان یک حق بدیهی را از یک شهروند سلب کرده و به شهروند دیگری (به هر بهانه و طبقهبندی) ارائه داد. کدام شهروند ایرانی است که دهها نیاز ضروری به اینترنت نداشته باشد. با چه استدلالی میتوان این نیازهای ضروری را نادیده گرفت، حقوق اولیه یک خانهدار، یک بازنشسته، یک نوجوان، یک کاسب، یک کارمند، یک کارگر و هر ایرانی دیگر را سلب کرد و گفت اینترنت تنها باید در اختیار برگزیدگانی خاص باشد؟
🔹انجمن تجارت الکترونیک، به عنوان نماینده گروه بزرگی از بخش خصوصی اقتصاد دیجیتال ایران، اعتراض قاطع خود را نسبت به «قطع اینترنت»، «اینترنت طبقاتی» و عدم پاسخگویی مسئولین اعلام کرده و اینترنت آزاد و پرسرعت را حق شهروندی تمام مردم ایران میداند.
#امتداد
@emtedadnet
👌4❤1
Forwarded from آسیمگی
میانسال هستم. تحصیلاتم در فلسفه بوده است، تخیلم قویست، شعر و رمان زیاد خواندهام، تاریخ ایران را میشناسم، دربارهی جنگها بسیار شنیدهام و خصوصا با کنجکاوی جنگ ایران و عراق را بررسی کردهام.
جنگ ۱۲ روزه را تهران بودم.
در این جنگ هم در جنوب تهران.
با همهی این مقدمات حالا دیگر برایم واضح است که من تا هفتهی دوم این جنگ نمیدانستم جنگ یعنی چه.
شاید هم بهتر است بگویم صرفا میدانستم، اما نمیفهمیدم.
در آن صبح کذا صدای جنگندهها طولانی و شدید بود و بعد موشکباران شروع شد، و سپس چندین انفجار شدید در نزدیکی خانهی ما.
...
ثانیهها کش میآمدند.
آن لحظات شوم اولین حضور جدی جنگ در ذهن من است.
با خودم فکر میکنم حتما وضعی هست که جنگ را بیشتر از اینها هم بفهمم و حتی همین امکان این فهم هم برایم فرساینده است.
بگذریم، حرف زیاد است و مجال کم.
آخرش اینکه از آن روز بهبعد من منتظر وقتی بودهام که خستگیام را عیان کنم.
خستگی شدیدی که حس میکنم عمق وجودم را لمس کرده.
من منتظرم تا وقت سوگواری برسد.
من بازماندهام، ما.
بازماندگانی که هنوز فرصت نکردهاند خسته باشند.
بازماندگانی که مشغول دفاع از زندگیاند.
[پایدار وطن!]
جنگ ۱۲ روزه را تهران بودم.
در این جنگ هم در جنوب تهران.
با همهی این مقدمات حالا دیگر برایم واضح است که من تا هفتهی دوم این جنگ نمیدانستم جنگ یعنی چه.
شاید هم بهتر است بگویم صرفا میدانستم، اما نمیفهمیدم.
در آن صبح کذا صدای جنگندهها طولانی و شدید بود و بعد موشکباران شروع شد، و سپس چندین انفجار شدید در نزدیکی خانهی ما.
...
ثانیهها کش میآمدند.
آن لحظات شوم اولین حضور جدی جنگ در ذهن من است.
با خودم فکر میکنم حتما وضعی هست که جنگ را بیشتر از اینها هم بفهمم و حتی همین امکان این فهم هم برایم فرساینده است.
بگذریم، حرف زیاد است و مجال کم.
آخرش اینکه از آن روز بهبعد من منتظر وقتی بودهام که خستگیام را عیان کنم.
خستگی شدیدی که حس میکنم عمق وجودم را لمس کرده.
من منتظرم تا وقت سوگواری برسد.
من بازماندهام، ما.
بازماندگانی که هنوز فرصت نکردهاند خسته باشند.
بازماندگانی که مشغول دفاع از زندگیاند.
[پایدار وطن!]
❤2
با پسر ششسالهام و دوست هم سن و سال ایرانیاش داشتیم چیزی شبیه هفتسنگ بازی میکردیم.
بچهها داشتند برای تیمهایشان اسم انتخاب میکردند.
روز بازی ایران و بلژیک بود و من داشتم زیر لب دودورودودود دود ایران میخواندم.
پسرم شنید و اعلام کرد که اسم تیم ما ایران است. قند توی دلم آب شد.
دختربچه برای رجزخوانی درآمد که «شما کشور جنگین، شما برین بجنگین»
پسرم فوری حرفش را پس گرفت: «شوخی کردم شوخی کردم، ما ایران نیستیم»
قندِ نیمآبِ توی دلم آتش گرفت.
یاد روزی افتادم، همین چندماه پیش، که پسرم از پیشدبستانی آمد، در خود فرورفته و غمگین. بعد از کلی کند و کاو از دلش درآمد که دوستش حین بازی از روی «شفقت» به او گفته که طرفدار ایران نباشد، چون ایران میجنگد و شکست خواهد خورد.
وسط هیجان بازی، من تلاشهای مذبوحانهای کردم تا برای بچهها بگویم که ایران خیلی بزرگتر از سیاست و جنگ و اخبار است، و ایرانِ راستین بچههای ایرانند. در نهایت نه تنها اسم تیم ما ایران باقی ماند، که اسم تیم مقابل هم شد ستارههای ایران. من اما میدانستم چیزی در جریان است که از توان من فراتر است. تخم تعارضی در شکلگیری هویت این بچهها کاشته شده که به این راحتیها نمیشود از شرش خلاص شد. دلم به حال خودمان سوخت.
صبح روز بعد این تکه فیلم را دیدم و دلم به حال تمام صاحبان این انگشتوسطها و آن دهانهایی که دیگری را به جرم بازی در تیم ملی کشورشان بیشرف میخوانند هم سوخت.
برای تمام آنهایی که نمیدانند با علفهای هرز خاک هویتشان چه کنند و به خودزنی میافتند.
زهره خضراییمنش
بچهها داشتند برای تیمهایشان اسم انتخاب میکردند.
روز بازی ایران و بلژیک بود و من داشتم زیر لب دودورودودود دود ایران میخواندم.
پسرم شنید و اعلام کرد که اسم تیم ما ایران است. قند توی دلم آب شد.
دختربچه برای رجزخوانی درآمد که «شما کشور جنگین، شما برین بجنگین»
پسرم فوری حرفش را پس گرفت: «شوخی کردم شوخی کردم، ما ایران نیستیم»
قندِ نیمآبِ توی دلم آتش گرفت.
یاد روزی افتادم، همین چندماه پیش، که پسرم از پیشدبستانی آمد، در خود فرورفته و غمگین. بعد از کلی کند و کاو از دلش درآمد که دوستش حین بازی از روی «شفقت» به او گفته که طرفدار ایران نباشد، چون ایران میجنگد و شکست خواهد خورد.
وسط هیجان بازی، من تلاشهای مذبوحانهای کردم تا برای بچهها بگویم که ایران خیلی بزرگتر از سیاست و جنگ و اخبار است، و ایرانِ راستین بچههای ایرانند. در نهایت نه تنها اسم تیم ما ایران باقی ماند، که اسم تیم مقابل هم شد ستارههای ایران. من اما میدانستم چیزی در جریان است که از توان من فراتر است. تخم تعارضی در شکلگیری هویت این بچهها کاشته شده که به این راحتیها نمیشود از شرش خلاص شد. دلم به حال خودمان سوخت.
صبح روز بعد این تکه فیلم را دیدم و دلم به حال تمام صاحبان این انگشتوسطها و آن دهانهایی که دیگری را به جرم بازی در تیم ملی کشورشان بیشرف میخوانند هم سوخت.
برای تمام آنهایی که نمیدانند با علفهای هرز خاک هویتشان چه کنند و به خودزنی میافتند.
زهره خضراییمنش
Telegram
attach 📎
❤9💔9