Forwarded from بریدهها و برادهها
۱/چند ساعت دیگه سال تحویل میشه. یعنی غم و غبار یکسال رو میتکونیم و خودمون رو نونوار تحویل سال جدید میدیم.
اینجا یکباره از دیروز بوی سال جدید از لابهلای باروت و ایست و بازرسی پیچید توی شهر. مردم شیرینی میخریدن، دم مغازهها گل و سبزه کاشته شده بود...
۲/هر کی تا اونجا که میتونست، توی پسزمینهای از صدای گهگاه پدافند، برای سال جدید آماده میشد.
ما همونقدر که از بمب میترسیم ذوق از راه رسیدن عید رو داریم. نه مثل هر سال، ولی به اندازه سال جنگی. همونقدر که نیمههای شب از کابوس انفجار میپریم از دور هم جمع شدن بهوجد میآییم.
۳/ ما درون مرگ و زندگی بسر میبریم. نه بمعنای استعاری که واقعا هر روزمان مرگ و زندگی است. دو روز پیش که زعفرانیه رو زدن بریوان دختر کرد پر از زندگی کشته شد. بمب میدون نیلوفر هم عزیز یکی از دوستانم رو ازش گرفته بود. رستوران روبهروی میدون نشسته بود و یحتمل به انتظار سال نو.
۴/ شاید این آمیختگی مرگ و زندگیه که به ما، به من، معنا میده. یعنی جنگیدن برای حفظ و ساخت زندگی.
این دوپهلو بودن همون چیزیه که وقتی با جون کندن به نت وصل میشم (بله، برای توئیت کردنم میجنگیم) و تایملاین رو بالا پایین میکنم کم و بیش غایبه.
۵/ما هم زندگی میکنیم هم میمیریم، هم میخندیم هم میگرییم، هم خوشحالیم هم مغموم. گاهی از اضطراب میلرزیم و گاهی از شوق میرقصیم.
ما درون جنگ زندگی میکنیم و درون زندگی میجنگیم.
به امید پیروزی زندگی بر جنگ❤️
https://x.com/i/status/2034915873161384183
اینجا یکباره از دیروز بوی سال جدید از لابهلای باروت و ایست و بازرسی پیچید توی شهر. مردم شیرینی میخریدن، دم مغازهها گل و سبزه کاشته شده بود...
۲/هر کی تا اونجا که میتونست، توی پسزمینهای از صدای گهگاه پدافند، برای سال جدید آماده میشد.
ما همونقدر که از بمب میترسیم ذوق از راه رسیدن عید رو داریم. نه مثل هر سال، ولی به اندازه سال جنگی. همونقدر که نیمههای شب از کابوس انفجار میپریم از دور هم جمع شدن بهوجد میآییم.
۳/ ما درون مرگ و زندگی بسر میبریم. نه بمعنای استعاری که واقعا هر روزمان مرگ و زندگی است. دو روز پیش که زعفرانیه رو زدن بریوان دختر کرد پر از زندگی کشته شد. بمب میدون نیلوفر هم عزیز یکی از دوستانم رو ازش گرفته بود. رستوران روبهروی میدون نشسته بود و یحتمل به انتظار سال نو.
۴/ شاید این آمیختگی مرگ و زندگیه که به ما، به من، معنا میده. یعنی جنگیدن برای حفظ و ساخت زندگی.
این دوپهلو بودن همون چیزیه که وقتی با جون کندن به نت وصل میشم (بله، برای توئیت کردنم میجنگیم) و تایملاین رو بالا پایین میکنم کم و بیش غایبه.
۵/ما هم زندگی میکنیم هم میمیریم، هم میخندیم هم میگرییم، هم خوشحالیم هم مغموم. گاهی از اضطراب میلرزیم و گاهی از شوق میرقصیم.
ما درون جنگ زندگی میکنیم و درون زندگی میجنگیم.
به امید پیروزی زندگی بر جنگ❤️
https://x.com/i/status/2034915873161384183
X (formerly Twitter)
Iman (@Vaghefiiman) on X
۱/چند ساعت دیگه سال تحویل میشه. یعنی غم و غبار یکسال رو میتکونیم و خودمون رو نونوار تحویل سال جدید میدیم.
اینجا یکباره از دیروز بوی سال جدید از لابهلای باروت و ایست و بازرسی پیچید توی شهر. مردم شیرینی میخریدن، دم مغازهها گل و سبزه کاشته شده بود...
اینجا یکباره از دیروز بوی سال جدید از لابهلای باروت و ایست و بازرسی پیچید توی شهر. مردم شیرینی میخریدن، دم مغازهها گل و سبزه کاشته شده بود...
❤2
Forwarded from علیاصغر سیدآبادی (Ali Seidabadi)
بوی عید
هر سال از دو سه هفته مانده به عید، بساط وسایل جشن نوروز در کنار خیابان و برخی فروشگاهها پهن میشد. سبزه و گل لاله و سنبل و لوازم هفتسین در کنار خیابانها بساط میشد. دستفروشان هم لباس و کفش و هرچه که مناسب عید بود، نوع ارزانترش را در کنار خیابان بساط میکردند و شبهای نزدیک به عید، محلههای مختلف چنان شلوغ میشد که جای سوزن انداختن نبود.
امسال اول جنگ دوازدهروزه و بعد ترومای ناشی از آن و تأثیرات اقتصادی آن و کاهش ارزش پول ملی و بعد اعتراضات دیماه و کشتار بیسابقه و بعد حملهٔ آمریکا و اسرائیل به ایران، فرصتی نداد تا روان فرسودهٔ ما خود را بازیابد. از فاجعهای به فاجعهای دیگر افتادیم.
یکی از خاصیتهای نوروز در تاریخ ما، عبور از مصیبت است. یک عید که از عزایی میگذشت، جشن و سروری دیگر مجاز میشد. گویی نوروز ایستگاهی است برای گذاشتن بارهای سنگین و گذشتن از آن به رهایی و سبکی. حتی وسط جنگ هم یادم مانده که رزمندگان سفرهٔ هفتسین پهن میکردند. نوروز تنها آیینی بود که میان بیشتر ایرانیان، از لسآنجلس تا قم، مشترک بود، البته با تفاوت در شیوهٔ اجرا.
امسال دو جمع بزرگ از ایرانیان عزادارند: عزاداران دیماه و عزاداران بهمن و اسفند. تا یکی دو روز پیش هیچ نشانهای از عید در شهر نبود. از دو روز پیش انگار که مردم ـ دستکم بخشی از مردم ـ به خاصیت آن پی برده باشند، آرامآرام نشانهها ظاهر شد. اول سبزهها در پیادهروها چیده شد و دیشب بالاخره برخی مناطق تهران رنگ و بوی عید گرفت، در حالی که پهپاد هم دقایقی بالای سر شهر بود.
نزدیک میدان تجریش، عید آمده بود. در میدان جای سوزن انداختن نبود. از یک گوشهٔ میدان صدای موسیقیهای حماسی میآمد و خوشسلیقهتر از جاهای دیگر بودند در انتخاب موسیقی. این سو گلفروشها و سبزهفروشها و دستفروشهای مختلف بساط کرده بودند؛ بالاخره شب عید شده بود. مردم وسط جنگ هم نوروز را فراموش نکرده بودند و استمرار پیدا کرده بود. اولین زنی را که دیدم، گل در دست از روبهرو میآمد، گل از گلم شکفت. هنوز توی ماشین بودیم.
جای پارک نبود. پلیس جلوتر ایستاده بود. ماشین را دوبله پارک کردم و شمارهٔ موبایلم را نوشتم و چسباندم به شیشه و لابهلای جمعیت گم شدیم تا احساس کنیم سال نو خواهد شد و تمام مصیبتها در سال کهنه باقی خواهد ماند.
سه ماه است که ما ایرانیان در اضطراب به سر میبریم.
با این حال، ما میدانستیم و میدانیم که باید نوروز را جشن بگیریم و با نوروز، غمها و خشمها و رنجها را پشتِ درِ سال کهنه بگذاریم، اما چقدرش را بتوانیم، نمیدانم. اینقدر میدانم که دستکم فرصتی تنفسی است میان فاجعهٔ قبلی و فاجعههای پیشِ رو؛ اما خدا را چه دیدهاید. شاید توانستیم فاجعهٔ قبلی را پشت در سال کهنه بگذاریم و در سال نو به استقبال روزهایی خوشتر برویم!
پیشاپیش عید نوروز باستانی را به همهٔ شما تبریک میگویم و برای همه، با هر گرایش و رویایی، آرزوی تندرستی دارم و برای ایران عزیزمان شکوه و سربلندی آرزو میکنم و امیدوارم زخمهایش درمان شود.
دعای سال نو را برای همهٔ شما میخوانم که:
ای دگرگونکنندهٔ دلها و دیدهها،
ای تدبیرکنندهٔ شب و روز،
ای تغییردهندهٔ سال و حال،
حال ما را به بهترین حال دگرگون کن!
هر سال از دو سه هفته مانده به عید، بساط وسایل جشن نوروز در کنار خیابان و برخی فروشگاهها پهن میشد. سبزه و گل لاله و سنبل و لوازم هفتسین در کنار خیابانها بساط میشد. دستفروشان هم لباس و کفش و هرچه که مناسب عید بود، نوع ارزانترش را در کنار خیابان بساط میکردند و شبهای نزدیک به عید، محلههای مختلف چنان شلوغ میشد که جای سوزن انداختن نبود.
امسال اول جنگ دوازدهروزه و بعد ترومای ناشی از آن و تأثیرات اقتصادی آن و کاهش ارزش پول ملی و بعد اعتراضات دیماه و کشتار بیسابقه و بعد حملهٔ آمریکا و اسرائیل به ایران، فرصتی نداد تا روان فرسودهٔ ما خود را بازیابد. از فاجعهای به فاجعهای دیگر افتادیم.
یکی از خاصیتهای نوروز در تاریخ ما، عبور از مصیبت است. یک عید که از عزایی میگذشت، جشن و سروری دیگر مجاز میشد. گویی نوروز ایستگاهی است برای گذاشتن بارهای سنگین و گذشتن از آن به رهایی و سبکی. حتی وسط جنگ هم یادم مانده که رزمندگان سفرهٔ هفتسین پهن میکردند. نوروز تنها آیینی بود که میان بیشتر ایرانیان، از لسآنجلس تا قم، مشترک بود، البته با تفاوت در شیوهٔ اجرا.
امسال دو جمع بزرگ از ایرانیان عزادارند: عزاداران دیماه و عزاداران بهمن و اسفند. تا یکی دو روز پیش هیچ نشانهای از عید در شهر نبود. از دو روز پیش انگار که مردم ـ دستکم بخشی از مردم ـ به خاصیت آن پی برده باشند، آرامآرام نشانهها ظاهر شد. اول سبزهها در پیادهروها چیده شد و دیشب بالاخره برخی مناطق تهران رنگ و بوی عید گرفت، در حالی که پهپاد هم دقایقی بالای سر شهر بود.
نزدیک میدان تجریش، عید آمده بود. در میدان جای سوزن انداختن نبود. از یک گوشهٔ میدان صدای موسیقیهای حماسی میآمد و خوشسلیقهتر از جاهای دیگر بودند در انتخاب موسیقی. این سو گلفروشها و سبزهفروشها و دستفروشهای مختلف بساط کرده بودند؛ بالاخره شب عید شده بود. مردم وسط جنگ هم نوروز را فراموش نکرده بودند و استمرار پیدا کرده بود. اولین زنی را که دیدم، گل در دست از روبهرو میآمد، گل از گلم شکفت. هنوز توی ماشین بودیم.
جای پارک نبود. پلیس جلوتر ایستاده بود. ماشین را دوبله پارک کردم و شمارهٔ موبایلم را نوشتم و چسباندم به شیشه و لابهلای جمعیت گم شدیم تا احساس کنیم سال نو خواهد شد و تمام مصیبتها در سال کهنه باقی خواهد ماند.
سه ماه است که ما ایرانیان در اضطراب به سر میبریم.
با این حال، ما میدانستیم و میدانیم که باید نوروز را جشن بگیریم و با نوروز، غمها و خشمها و رنجها را پشتِ درِ سال کهنه بگذاریم، اما چقدرش را بتوانیم، نمیدانم. اینقدر میدانم که دستکم فرصتی تنفسی است میان فاجعهٔ قبلی و فاجعههای پیشِ رو؛ اما خدا را چه دیدهاید. شاید توانستیم فاجعهٔ قبلی را پشت در سال کهنه بگذاریم و در سال نو به استقبال روزهایی خوشتر برویم!
پیشاپیش عید نوروز باستانی را به همهٔ شما تبریک میگویم و برای همه، با هر گرایش و رویایی، آرزوی تندرستی دارم و برای ایران عزیزمان شکوه و سربلندی آرزو میکنم و امیدوارم زخمهایش درمان شود.
دعای سال نو را برای همهٔ شما میخوانم که:
ای دگرگونکنندهٔ دلها و دیدهها،
ای تدبیرکنندهٔ شب و روز،
ای تغییردهندهٔ سال و حال،
حال ما را به بهترین حال دگرگون کن!
❤3
Forwarded from یادداشت های فاطمه علمدار
روز یک عمر و بیست و چهارم
۱/اینترنت را قطع کرده اند.من وصل شده ام.تعدادی از دوستان و اطرافیانم هم.آنها که وصلند یعنی یا توان مالی خرید کانفیگ های گران قیمت را دارند و یا ارتباطاتی(در داخل یا خارج از کشور) که بتوانند قطعی را دور بزنند و این یعنی امتیازاتی دارند که اکثریت قریب به اتفاق ایرانیهای اسیر در قطعی اینترنت تحمیلی از آن بی بهره اند.
دلم میخواهد جنگ را روایت کنم ولی خجالت میکشم که اینترنت دارم و هنوز میتوانم جواب ایمیل هایم را بدهم و کارهایم را پیگیری کنم و دیکشنری آنلاین داشته باشم و نیازهایم را سرچ کنم.از خودم می پرسم برای چه احساس گناه داری؟برای اینترنت داشتن! و چندبار با خودم تکرار میکنم. من برای اینکه اینترنت دارم احساس گناه میکنم چون اکثریت قریب به اتفاق هم وطنانم که باهم در مرزهای ایران زندگی میکنیم توان مالی و ارتباطی لازم برای دسترسی به اینترنت را ندارند. انگار که دسترسی به اینترنت چیز بسیار خاصی است و نه امکانی که امروزه دیگر تبدیل به بدیهی ترین وضعیت زندگی آدمها در کشورهای مختلف شده.چه شد که من ایرانی برای به زور دسترسی پیدا کردن به این حق شهروندی احساس گناه و شرمندگی میکنم؟!
۲/بعد از کشتار دی بود.همان روزهای تاریک بهت و سکوت. روزی دیدم بوته گل رز حیاط سبز شده و جوانه زده. ناگهان خجالت کشیدم.انگار کسی جلوی بابای سپهر با صدای بلند خندیده باشد.بهار داشت می امد.درختها شکوفه میزدند.طبیعت برایش مهم نبود عزای دل ما.از این عزاها در این هزاران هزار سالی که بشر عضوی از طبیعت شده،زیاد دیده بود.یادآوری این واقعیت در کنار آن خجالت عمیق خسته ام کرد.
۳/دائما احساس گناه کردن و خجالت کشیدن و واکاوی خود برای فهم محلی از اعراب داشتن این احساسات یا نداشتنشان آدم را فرسوده میکند.چندوقتی بود که از در خیابان راه رفتن با کیسه خریدها معذب میشدیم.این را از خیلی ها شنیده بودم.دیگر پیاده خرید نمیرفتند.ماشین را در فروشگاه پارک میکردند که گوشت و مرغی که خریده اند برای مصرف روزمره را کسی نبیند.باری کارگر زحمتکش و شریفی مهمان سفره مان بود.کوکو سیب زمینی داشتیم.با خنده گفت با این قیمت روغن و تخم و مرغ چطور این را پختید.خسته شدم.
۴/در نت برداری هایم میگردم دنبال احساس گناه.قبلا چیزی در موردش خوانده بودم و گذشته بودم.کتاب روان درمانی اگزیستانسیال.صفحه ۲۱۴: احساس گناه قبلا احساسی تعریف میشد که در نتیجه تجاوز خیالی یا واقعی به حریم دیگری به وجود می آمد.این کیرکگورد و رنک و تیلیش بودند که ما را متوجه منبع دیگری از احساس گناه کردند؛تجاوز به حریم خویش!ناتوانی در زیستن زندگی ای که به فرد اختصاص داده شده.رنک میگوید ما به دلیل هستی در خواب مانده و زندگی نازیسته درونمان احساس گناه میکنیم...
۵/پسرک ده ساله ای بر مزار مادر نشسته.در آغوش کسی که دوستش دارد و می پرسد زندگی من تمام شد؟
فیلمش را هیچ وقت باز نکردم.مثل فیلم مادری که از زیر آوار بیرون کشیده شد و از بچه اش پرسید.مثل فیلم مردی که رفته بود خرید و برگشت و خانه اش خراب بود و خانواده اش مرده.سخت است که بگوییم با زندگی کردن باید از این زندگی که بر ما تحمیل شد انتقام گرفت.سخت است ولی انگار واقعا، زندگی کردن مقاومت است.
پ.ن:این را روز ۲۴ام نوشته بودم.امروز ولی توانستم با خودم کنار بیایم برای منتشر کردنش.
۱/اینترنت را قطع کرده اند.من وصل شده ام.تعدادی از دوستان و اطرافیانم هم.آنها که وصلند یعنی یا توان مالی خرید کانفیگ های گران قیمت را دارند و یا ارتباطاتی(در داخل یا خارج از کشور) که بتوانند قطعی را دور بزنند و این یعنی امتیازاتی دارند که اکثریت قریب به اتفاق ایرانیهای اسیر در قطعی اینترنت تحمیلی از آن بی بهره اند.
دلم میخواهد جنگ را روایت کنم ولی خجالت میکشم که اینترنت دارم و هنوز میتوانم جواب ایمیل هایم را بدهم و کارهایم را پیگیری کنم و دیکشنری آنلاین داشته باشم و نیازهایم را سرچ کنم.از خودم می پرسم برای چه احساس گناه داری؟برای اینترنت داشتن! و چندبار با خودم تکرار میکنم. من برای اینکه اینترنت دارم احساس گناه میکنم چون اکثریت قریب به اتفاق هم وطنانم که باهم در مرزهای ایران زندگی میکنیم توان مالی و ارتباطی لازم برای دسترسی به اینترنت را ندارند. انگار که دسترسی به اینترنت چیز بسیار خاصی است و نه امکانی که امروزه دیگر تبدیل به بدیهی ترین وضعیت زندگی آدمها در کشورهای مختلف شده.چه شد که من ایرانی برای به زور دسترسی پیدا کردن به این حق شهروندی احساس گناه و شرمندگی میکنم؟!
۲/بعد از کشتار دی بود.همان روزهای تاریک بهت و سکوت. روزی دیدم بوته گل رز حیاط سبز شده و جوانه زده. ناگهان خجالت کشیدم.انگار کسی جلوی بابای سپهر با صدای بلند خندیده باشد.بهار داشت می امد.درختها شکوفه میزدند.طبیعت برایش مهم نبود عزای دل ما.از این عزاها در این هزاران هزار سالی که بشر عضوی از طبیعت شده،زیاد دیده بود.یادآوری این واقعیت در کنار آن خجالت عمیق خسته ام کرد.
۳/دائما احساس گناه کردن و خجالت کشیدن و واکاوی خود برای فهم محلی از اعراب داشتن این احساسات یا نداشتنشان آدم را فرسوده میکند.چندوقتی بود که از در خیابان راه رفتن با کیسه خریدها معذب میشدیم.این را از خیلی ها شنیده بودم.دیگر پیاده خرید نمیرفتند.ماشین را در فروشگاه پارک میکردند که گوشت و مرغی که خریده اند برای مصرف روزمره را کسی نبیند.باری کارگر زحمتکش و شریفی مهمان سفره مان بود.کوکو سیب زمینی داشتیم.با خنده گفت با این قیمت روغن و تخم و مرغ چطور این را پختید.خسته شدم.
۴/در نت برداری هایم میگردم دنبال احساس گناه.قبلا چیزی در موردش خوانده بودم و گذشته بودم.کتاب روان درمانی اگزیستانسیال.صفحه ۲۱۴: احساس گناه قبلا احساسی تعریف میشد که در نتیجه تجاوز خیالی یا واقعی به حریم دیگری به وجود می آمد.این کیرکگورد و رنک و تیلیش بودند که ما را متوجه منبع دیگری از احساس گناه کردند؛تجاوز به حریم خویش!ناتوانی در زیستن زندگی ای که به فرد اختصاص داده شده.رنک میگوید ما به دلیل هستی در خواب مانده و زندگی نازیسته درونمان احساس گناه میکنیم...
۵/پسرک ده ساله ای بر مزار مادر نشسته.در آغوش کسی که دوستش دارد و می پرسد زندگی من تمام شد؟
فیلمش را هیچ وقت باز نکردم.مثل فیلم مادری که از زیر آوار بیرون کشیده شد و از بچه اش پرسید.مثل فیلم مردی که رفته بود خرید و برگشت و خانه اش خراب بود و خانواده اش مرده.سخت است که بگوییم با زندگی کردن باید از این زندگی که بر ما تحمیل شد انتقام گرفت.سخت است ولی انگار واقعا، زندگی کردن مقاومت است.
پ.ن:این را روز ۲۴ام نوشته بودم.امروز ولی توانستم با خودم کنار بیایم برای منتشر کردنش.
یکی جایی نوشته بود قصهی رابطهی ما با جمهوری اسلامی، قصهی قطاریست که هرکسی در ایستگاهی از آن پیاده میشود. یکی در سرکوبهای اوایل انقلاب، یکی در اعدامهای دهه شصت، یکی در قتلهای زنجیرهای، یکی در کوی دانشگاه، یکی سال ۸۸، یکی با سرکوب اعتراضات کارگری، یکی در آبان ۹۸، یکی با سقوط هواپیما، یکی در ۱۴۰۱، یکی با کشتار دیماه… آنهایی هم که هنوز پیاده نشدهاند احتمالا با اتفاقات بعدی پیاده خواهند شد.
این تصویر چیزی از سرنوشت پیادهشدگان به دست نمیدهد. نمیگوید خیلی از آنها هنوز مشغول تقسیمبندی دنیا به خیر مطلق و شر مطلق هستند، هنوز منتظر پیروزی نور بر تاریکیاند (گویی که دنیا از نیروهایی تشکیل شده که تماما از روشنایی و خیرخواهیاند و آنها که سراسر تاریکی و ذات خرابند).
نمیگوید خیلی از این پیادهشدگان در همان ایستگاهِ دوقطبیسازی جهان، در انتظار ناجی، سرگردان میمانند و بعد از مدتی سوار قطار تازهای میشوند. از زیر سایهی یک ولی به زیر پرچم ولی بعدی.
زهره خضراییمنش
این تصویر چیزی از سرنوشت پیادهشدگان به دست نمیدهد. نمیگوید خیلی از آنها هنوز مشغول تقسیمبندی دنیا به خیر مطلق و شر مطلق هستند، هنوز منتظر پیروزی نور بر تاریکیاند (گویی که دنیا از نیروهایی تشکیل شده که تماما از روشنایی و خیرخواهیاند و آنها که سراسر تاریکی و ذات خرابند).
نمیگوید خیلی از این پیادهشدگان در همان ایستگاهِ دوقطبیسازی جهان، در انتظار ناجی، سرگردان میمانند و بعد از مدتی سوار قطار تازهای میشوند. از زیر سایهی یک ولی به زیر پرچم ولی بعدی.
زهره خضراییمنش
👍6
آن ذهنهایی که در پی انکار رنج انسانی جنگ بر میآیند، آنها که هرروز تصویر ستونهای آتش و خانههای آوار شده را میبینند و میپذیرند اما به عکس آدمها که میرسد، با زدن برچسب بازیگر و صحنهسازی تلاش میکنند بار تحملناپذیر مواجهه با هراس انسانهای اسیر جنگ را کاهش دهند…
ذهنهایی هستند که هنوز از مواجههی بیپرده با رنج دیگری مضطرب میشوند. ذهنهایی که هنوز جایی (اگرچه در اعماق) اثری از همدلی در آنها یافت میشود. ذهنهایی که برای فرو نپاشیدن، نیازمند مکانیزمهای دفاعی مثل انکار، جداسازی عاطفی، یا عقلیسازی (intellectualisation) هستند.
این واکنش لزوما واکنشی انحطاطی نیست.
انحطاط شادی از رنج دیگریست، مثالش: خندههای بیپایان سالومه در برابر شوخی سخیف همکارش در مورد جوان سربازی که دست و پایش را در جنگ از دست داده.
https://x.com/panahfb/status/2036051746909192543?s=46
زهره خضراییمنش
ذهنهایی هستند که هنوز از مواجههی بیپرده با رنج دیگری مضطرب میشوند. ذهنهایی که هنوز جایی (اگرچه در اعماق) اثری از همدلی در آنها یافت میشود. ذهنهایی که برای فرو نپاشیدن، نیازمند مکانیزمهای دفاعی مثل انکار، جداسازی عاطفی، یا عقلیسازی (intellectualisation) هستند.
این واکنش لزوما واکنشی انحطاطی نیست.
انحطاط شادی از رنج دیگریست، مثالش: خندههای بیپایان سالومه در برابر شوخی سخیف همکارش در مورد جوان سربازی که دست و پایش را در جنگ از دست داده.
https://x.com/panahfb/status/2036051746909192543?s=46
زهره خضراییمنش
💔3❤1
Forwarded from آسیمگی
رویکرد تجویز جنگ بهعنوان راهحلْ وقتی از دور—و خارج از میدان واقعی درگیری—طرح میشود نهتنها یک موضع ظاهرا سیاسی بلکه امری معرفتی و اخلاقی است و بهویژه ما را با این پرسش روبرو میکند که چه کسی حق دارد از مثلا «ویران کردن یک نظم سیاسیـاجتماعی مستقر از طریق جنگ و بمباران» حرف بزند و داشتن چنین حقی چه نسبتی با متأثر شدن از پیامدهای واقعی همین تجویزها دارد.
با وامگیری از مفهوم «پوست در بازی» که نسیم نیکلاس طالب مطرح میکند میتوان صورتبندی تأملبرانگیزی از این وضعیت ارائه داد. ایده کانونی او این است: در مسائل کلان و پیچیده هرگونه تجویزِ مداخلهجویانه (یا راهحلِ پرخطری) که هزینه و ریسکِ آن را شخصی غیر از خودِ تجویزگر بپردازد از نظر ساختاری و معرفتی مشکوک است.
از نظر او، اینجا با نوعی عدمتقارنِ ریسک مواجهیم، بهاین معنا که:
پیشنهاددهنده یا تجویزگر، در بهترین حالت، از موفقیتِ ایده اعتبار میگیرد؛ اما در صورت شکست این او نیست که در معرض ویرانی، ناامنی یا فروپاشی قرار خواهد گرفت.
این عدمتقارن، صرفا نشانهی یک بیعدالتی ساده در تأثیرپذیری از تجویزها نیست بلکه مستقیماً کیفیتِ قضاوت را هم تغییر میدهد.
در واقع، وقتی فردی در معرض پیامدهای منفی تصمیمها، تجویزها و نسخههایی که میپیچد نیست تمایلش به پذیرش ریسکهای بزرگتر افزایش پیدا میکند.
به بیان دیگر، فاصله از میدان میل به رادیکالیسم را تقویت میکند.
در سطحی عمیقتر، این وضعیت به یک خطای شناختی هم دامن میزند: توهمِ کنترل
جوامع انسانی سیستمهایی پیچیدهاند نه سازوکارهایی خطی. در سیستم پیچیده، حذف یک جزء لزوماً به «اصلاح کل» منجر نمیشود،
بلکه اغلب زنجیرهای از پیامدهای پیشبینیناپذیر ایجاد میکند که میتواند از وضع اولیه هم مخربتر باشد.
تحلیلگری که بیرون از این پیچیدگی ایستاده معمولاً با یک مدل سادهشده کار میکند، مثلا: یک رژیم سیاسی داریم، یک حذف بهوسیلهی جنگ راهحل خوبی است، و نتیجهی آن هم یک جایگزینی عالی خواهد بود که مشکل نامطلوبیت اولیه را حل و فصل خواهد کرد.
اما آنچه در واقعیت رخ میدهد برهمکنش و انفجار شبکهای از نیروها، منافع و واکنشهای غیرخطی است که در هیچ نسخهی انتزاعی جا نمیگیرد و بنابراین نادیده میماند.
نکتهی دیگر این است که نبود «پوست در بازی» مکانیسم یادگیری را هم مختل میکند.
در شرایط عادی هزینه دادنْ فرد را وادار به بازنگری میکند اما وقتی هزینهای در کار نیست خطا تکرار میشود بدون آنکه اصلاحی در کار باشد.
به همین دلیل است که برخی از رادیکالترین نسخهها دقیقاً از سوی کسانی مطرح میشود که کمترین تماس را با واقعیت میدان دارند.
در نهایت، مسئله دامنگیر اخلاق هم میشود.
شجاعت، در این چارچوب، نه به معنای بیان مواضع تند بلکه به معنای پذیرش ریسکِ متناسب با آن موضع است.
اگر کسی دیگران را به مسیری پرهزینه دعوت میکند اما خود در معرض آن هزینه نیست این دیگر شجاعت نیست بلکه نوعی برونسپاریِ خطر یا ریسک است.
از این منظر، دفاع از حملهی نظامی و مداخله از طریق بمبارانهای هوایی خصوصا وقتی از موضعی بیهزینه (یا در اینجا غیرمتقارن از منظر ریسک) صورت میگیرد، نهتنها از نظر تحلیلی قابل اتکا نیست بلکه از منظر اخلاقی نیز محل تردیدهایی بسیار جدی است.
علی مسعودی | آسیمگی
با وامگیری از مفهوم «پوست در بازی» که نسیم نیکلاس طالب مطرح میکند میتوان صورتبندی تأملبرانگیزی از این وضعیت ارائه داد. ایده کانونی او این است: در مسائل کلان و پیچیده هرگونه تجویزِ مداخلهجویانه (یا راهحلِ پرخطری) که هزینه و ریسکِ آن را شخصی غیر از خودِ تجویزگر بپردازد از نظر ساختاری و معرفتی مشکوک است.
از نظر او، اینجا با نوعی عدمتقارنِ ریسک مواجهیم، بهاین معنا که:
پیشنهاددهنده یا تجویزگر، در بهترین حالت، از موفقیتِ ایده اعتبار میگیرد؛ اما در صورت شکست این او نیست که در معرض ویرانی، ناامنی یا فروپاشی قرار خواهد گرفت.
این عدمتقارن، صرفا نشانهی یک بیعدالتی ساده در تأثیرپذیری از تجویزها نیست بلکه مستقیماً کیفیتِ قضاوت را هم تغییر میدهد.
در واقع، وقتی فردی در معرض پیامدهای منفی تصمیمها، تجویزها و نسخههایی که میپیچد نیست تمایلش به پذیرش ریسکهای بزرگتر افزایش پیدا میکند.
به بیان دیگر، فاصله از میدان میل به رادیکالیسم را تقویت میکند.
در سطحی عمیقتر، این وضعیت به یک خطای شناختی هم دامن میزند: توهمِ کنترل
جوامع انسانی سیستمهایی پیچیدهاند نه سازوکارهایی خطی. در سیستم پیچیده، حذف یک جزء لزوماً به «اصلاح کل» منجر نمیشود،
بلکه اغلب زنجیرهای از پیامدهای پیشبینیناپذیر ایجاد میکند که میتواند از وضع اولیه هم مخربتر باشد.
تحلیلگری که بیرون از این پیچیدگی ایستاده معمولاً با یک مدل سادهشده کار میکند، مثلا: یک رژیم سیاسی داریم، یک حذف بهوسیلهی جنگ راهحل خوبی است، و نتیجهی آن هم یک جایگزینی عالی خواهد بود که مشکل نامطلوبیت اولیه را حل و فصل خواهد کرد.
اما آنچه در واقعیت رخ میدهد برهمکنش و انفجار شبکهای از نیروها، منافع و واکنشهای غیرخطی است که در هیچ نسخهی انتزاعی جا نمیگیرد و بنابراین نادیده میماند.
نکتهی دیگر این است که نبود «پوست در بازی» مکانیسم یادگیری را هم مختل میکند.
در شرایط عادی هزینه دادنْ فرد را وادار به بازنگری میکند اما وقتی هزینهای در کار نیست خطا تکرار میشود بدون آنکه اصلاحی در کار باشد.
به همین دلیل است که برخی از رادیکالترین نسخهها دقیقاً از سوی کسانی مطرح میشود که کمترین تماس را با واقعیت میدان دارند.
در نهایت، مسئله دامنگیر اخلاق هم میشود.
شجاعت، در این چارچوب، نه به معنای بیان مواضع تند بلکه به معنای پذیرش ریسکِ متناسب با آن موضع است.
اگر کسی دیگران را به مسیری پرهزینه دعوت میکند اما خود در معرض آن هزینه نیست این دیگر شجاعت نیست بلکه نوعی برونسپاریِ خطر یا ریسک است.
از این منظر، دفاع از حملهی نظامی و مداخله از طریق بمبارانهای هوایی خصوصا وقتی از موضعی بیهزینه (یا در اینجا غیرمتقارن از منظر ریسک) صورت میگیرد، نهتنها از نظر تحلیلی قابل اتکا نیست بلکه از منظر اخلاقی نیز محل تردیدهایی بسیار جدی است.
علی مسعودی | آسیمگی
👍1
Forwarded from علیاصغر سیدآبادی (Ali Seidabadi)
چند کلمه دربارهی جنگ و دفاع از میهن
امشب هواپیماها این قدر نزدیکند که صدایشان به وضوح شنیده میشود و انگار از روی سقف خانه میگذرند. نمیدانم کجا را میزنند، اما خانه و پنجرهها میلرزند. چند روزی است که اهداف نظامی جای خود را به زیر ساختها داده است.
از دیروز چند اتفاق افکار عمومی را در ایران تکان داده است. برخی مخالفان و منتقدان حکومت که در این جنگ یا طرفدار تغییر رژیم از طریق مداخلهی خارجی بودند و یا سکوت پیشه کرده بودند، از دیروز شروع کردهاند به انتقاد از ادامهی جنگ. زدن زیرساختهای مهمی مثل صنایع فولاد بسیاری را تحت تاثیر قرار داده است و این جملهی احمقانهی ترامپ که «ایران را به عصر حجر برمیگردانم، همانجایی که بودند» به نقطه عطفی در تغییر مواضع تبدیل شده است و تعداد واکنشها به آن بسیار زیاد است. این سخنان را هیچ کس حتی اندک هواداران خودکمبین ایرانی عموترامپ بعید است، جدی بگیرند. متاسفانه فیلترینگ شدید در ایران باعث میشود که صدای اکثریت مردم ایران شنیده نشود و به خاطر دسترسی دیاسپورای هوادار جنگ، در شبکههای اجتماعی فارسی و انتشار پر سر و صدای آن، هواداران مداخلهی خارجی دست بالا را داشته باشند، اما از دیروز چرخش آشکار است.
علاوه بر ویرانی صنعت فولاد ایران، پل بیلقان کرج، شرکتهای تولید دارو و چند کارخانه، هدف قرار دادن انیستیتو پاستور بسیار تاثیرگذار بود.
انستیتو پاستور یکی از خوشنامترین و نوستالژیکترین موسسات است که در سال ۱۹۲۰ تاسیس شده است و با تولید واکسنهای مختلف در ارتقای بهداشت عمومی در ایران نقشی موثر ایفا کرده است. ویرانیاش برای ما ایرانیان دردناک و بیشک ویرانی چنین زیرساختهایی جنایت است.
واقعا این ویرانیها با عقل محاسبهگر نظامی چه فایدهای نظامی در پیروزی آنها دارد؟ جز شهوت ویرانی ایران و لذت بردن از ویرانی و در واقع دیوانگی چه نامی میتوان بر روی این کارها گذاشت؟
در خبرها خواندم که هزینههای مستقیم جنگ آمریکا علیه ایران از مرز ۳۸ میلیارد دلار گذشت. تازه اینها هزینههای آشکار جنگ است. خسارتها محاسبه نشده، تاثیر جنگ در اقتصاد جهانی محاسبه نشده، ویرانیهای ایران و کشورهای حاشیهی خلیج فارس و لبنان و اردن و اسرائیل محاسبه نشده است.
و مهمتر از آن هزینههای پنهانی محیطزیستی جنگ است که تا دههها پایدار خواهد بود و محاسبه نشده است و یک نمونهاش انتشار میلیونها تن کربن در فضاست. ما در منطقهی غرب آسیا سالهاست که هزینهی دو سه جنگ بزرگ را با طوفان گرد و غبار و آلودگی آبهای زیرزمینی و از بین رفتن پوشش گیاهی و جانوری و تاثیرات مخرب آن پرداختهایم.
از آن روزی که انبارهای نفت را در تهران زدند و باران اسیدی بارید و رنگ لباسها و ماشینها سیاه شد، کف حیاط ما سیاه است. برای عید نوروز با هرچه شستیم سیاهیاش نرفت. این سیاهی برای من معنایی نمادین دارد. چیزی این سیاهی را از طبیعت ما، از زندگی ما، از روان ما نمیتواند پاک کند.
چگونه میتوان این سیاهی را از ذهن کودکی که با صدای انفجار میخوابد و بیدار میشود، پاک کرد؟
چند روز پیش بود کودکی از ترس صدای انفجار سکته کرده و جان باختهبود. پرندگان از صدای انفجار میترسند و میمیرند.
امسال میتوانست یکی از بهترین سالهای تهران و بخشهایی از ایران باشد، اگر ویرانی و وضعیت اقتصادی و جنگ نبود. سال نسبتا پربارانی داشتیم.
دریاچه ارومیه که داشت میمرد، دوباره جان گرفته است. تصویرهایش را که میبینم، روزنههایی به روشنایی گشوده میشود.
در حال نوشتن این یاداشت بودم که آقای عین زنگ و گفت خانم میم گفته که باید برای دفاع از میهنمان کاری کنیم. ما به خاطر این که نمیتوانیم کاری کنیم داریم دق میکنیم. او مخالف و منتقد حکومت است و نگران بود که حرکتشان علیه جنگ را حکومت مصادره کند.
به نظرم دفاع از وطن حساب و کتاب نمیخواهد. دفاع از وطن هیچ معنایی جز دفاع از وطن ندارد. تایید هیچ سیاستی نیست. هیچ کس آن را نمیتواند مصادره کند. اعتراض به جنایت، توجیه کنندهی جنایت دیگری نیست.
گاهی فکر میکنم همین ملاحظات ما در دفاع از میهن و سکوتهای از سر محاسبهی ما، هم باعث شد که اقلیتی خود را صاحب کشور بداند و دفاع از ایران را حق انحصاریاش بداند و هم باعث شد که عدهای از هموطنان ما پرچم اسراییل دست بگیرند و تنککیو ترامپ بگویند به خاطر بمباران کشورشان و کماکان نابودی زیرساختها را توجیه کنند.
اشتباههای ریز و درشت حکومت را ازبریم. مقاومتش در برابر هر نوع اصلاح را، نقشش را در آفریدن فاجعهها، اما نقش و مسئولیت ما به عنوان روشنفکر در شکل گرفتن چنین فضایی چیست؟
کاش امسال جنگ نبود. زیر باران به کوه میرفتیم و شکوفههای سپید گیلاس را تماشا می کردیم که ترکیبشان با شکوفههای صورتی هلو دیوانهام میکند، دیوانگی از خوشی.
امشب هواپیماها این قدر نزدیکند که صدایشان به وضوح شنیده میشود و انگار از روی سقف خانه میگذرند. نمیدانم کجا را میزنند، اما خانه و پنجرهها میلرزند. چند روزی است که اهداف نظامی جای خود را به زیر ساختها داده است.
از دیروز چند اتفاق افکار عمومی را در ایران تکان داده است. برخی مخالفان و منتقدان حکومت که در این جنگ یا طرفدار تغییر رژیم از طریق مداخلهی خارجی بودند و یا سکوت پیشه کرده بودند، از دیروز شروع کردهاند به انتقاد از ادامهی جنگ. زدن زیرساختهای مهمی مثل صنایع فولاد بسیاری را تحت تاثیر قرار داده است و این جملهی احمقانهی ترامپ که «ایران را به عصر حجر برمیگردانم، همانجایی که بودند» به نقطه عطفی در تغییر مواضع تبدیل شده است و تعداد واکنشها به آن بسیار زیاد است. این سخنان را هیچ کس حتی اندک هواداران خودکمبین ایرانی عموترامپ بعید است، جدی بگیرند. متاسفانه فیلترینگ شدید در ایران باعث میشود که صدای اکثریت مردم ایران شنیده نشود و به خاطر دسترسی دیاسپورای هوادار جنگ، در شبکههای اجتماعی فارسی و انتشار پر سر و صدای آن، هواداران مداخلهی خارجی دست بالا را داشته باشند، اما از دیروز چرخش آشکار است.
علاوه بر ویرانی صنعت فولاد ایران، پل بیلقان کرج، شرکتهای تولید دارو و چند کارخانه، هدف قرار دادن انیستیتو پاستور بسیار تاثیرگذار بود.
انستیتو پاستور یکی از خوشنامترین و نوستالژیکترین موسسات است که در سال ۱۹۲۰ تاسیس شده است و با تولید واکسنهای مختلف در ارتقای بهداشت عمومی در ایران نقشی موثر ایفا کرده است. ویرانیاش برای ما ایرانیان دردناک و بیشک ویرانی چنین زیرساختهایی جنایت است.
واقعا این ویرانیها با عقل محاسبهگر نظامی چه فایدهای نظامی در پیروزی آنها دارد؟ جز شهوت ویرانی ایران و لذت بردن از ویرانی و در واقع دیوانگی چه نامی میتوان بر روی این کارها گذاشت؟
در خبرها خواندم که هزینههای مستقیم جنگ آمریکا علیه ایران از مرز ۳۸ میلیارد دلار گذشت. تازه اینها هزینههای آشکار جنگ است. خسارتها محاسبه نشده، تاثیر جنگ در اقتصاد جهانی محاسبه نشده، ویرانیهای ایران و کشورهای حاشیهی خلیج فارس و لبنان و اردن و اسرائیل محاسبه نشده است.
و مهمتر از آن هزینههای پنهانی محیطزیستی جنگ است که تا دههها پایدار خواهد بود و محاسبه نشده است و یک نمونهاش انتشار میلیونها تن کربن در فضاست. ما در منطقهی غرب آسیا سالهاست که هزینهی دو سه جنگ بزرگ را با طوفان گرد و غبار و آلودگی آبهای زیرزمینی و از بین رفتن پوشش گیاهی و جانوری و تاثیرات مخرب آن پرداختهایم.
از آن روزی که انبارهای نفت را در تهران زدند و باران اسیدی بارید و رنگ لباسها و ماشینها سیاه شد، کف حیاط ما سیاه است. برای عید نوروز با هرچه شستیم سیاهیاش نرفت. این سیاهی برای من معنایی نمادین دارد. چیزی این سیاهی را از طبیعت ما، از زندگی ما، از روان ما نمیتواند پاک کند.
چگونه میتوان این سیاهی را از ذهن کودکی که با صدای انفجار میخوابد و بیدار میشود، پاک کرد؟
چند روز پیش بود کودکی از ترس صدای انفجار سکته کرده و جان باختهبود. پرندگان از صدای انفجار میترسند و میمیرند.
امسال میتوانست یکی از بهترین سالهای تهران و بخشهایی از ایران باشد، اگر ویرانی و وضعیت اقتصادی و جنگ نبود. سال نسبتا پربارانی داشتیم.
دریاچه ارومیه که داشت میمرد، دوباره جان گرفته است. تصویرهایش را که میبینم، روزنههایی به روشنایی گشوده میشود.
در حال نوشتن این یاداشت بودم که آقای عین زنگ و گفت خانم میم گفته که باید برای دفاع از میهنمان کاری کنیم. ما به خاطر این که نمیتوانیم کاری کنیم داریم دق میکنیم. او مخالف و منتقد حکومت است و نگران بود که حرکتشان علیه جنگ را حکومت مصادره کند.
به نظرم دفاع از وطن حساب و کتاب نمیخواهد. دفاع از وطن هیچ معنایی جز دفاع از وطن ندارد. تایید هیچ سیاستی نیست. هیچ کس آن را نمیتواند مصادره کند. اعتراض به جنایت، توجیه کنندهی جنایت دیگری نیست.
گاهی فکر میکنم همین ملاحظات ما در دفاع از میهن و سکوتهای از سر محاسبهی ما، هم باعث شد که اقلیتی خود را صاحب کشور بداند و دفاع از ایران را حق انحصاریاش بداند و هم باعث شد که عدهای از هموطنان ما پرچم اسراییل دست بگیرند و تنککیو ترامپ بگویند به خاطر بمباران کشورشان و کماکان نابودی زیرساختها را توجیه کنند.
اشتباههای ریز و درشت حکومت را ازبریم. مقاومتش در برابر هر نوع اصلاح را، نقشش را در آفریدن فاجعهها، اما نقش و مسئولیت ما به عنوان روشنفکر در شکل گرفتن چنین فضایی چیست؟
کاش امسال جنگ نبود. زیر باران به کوه میرفتیم و شکوفههای سپید گیلاس را تماشا می کردیم که ترکیبشان با شکوفههای صورتی هلو دیوانهام میکند، دیوانگی از خوشی.
Forwarded from بریدهها و برادهها
این دو تصویر، دو روایت جدا نیستند؛ دو جلوه از یک حقیقت واحدند به نام «ایران»:یکی ایستاده در کنار هموطن، در برابر زخمی که از درون سر برآورده؛دیگری ایستاده در کنار مدافعان، در برابر هجومی که از بیرون میتازد.
https://x.com/i/status/2040461923502744044
#ایران #وطن #جنگ
https://x.com/i/status/2040461923502744044
#ایران #وطن #جنگ
❤4
Forwarded from 🎧 پادکست آن سوی خط
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from به نام ایران
حالم خوب است. کاری کرده ام که به آن باور دارم.
همان طور که شب یلدای ۱۴۰۱ وقتی به زندان اوین رفتم تا برای زندانیان بنوازم حال خوبی داشتم. از همه ی ممنوعیت های کاری و مسافرتی ام شاد بودم چون نتیجه ی باورهایم بود.
دیروز با زنبیلی از میوه ، کیفی از وسایل ، ساز ، فرش خانه ام و یک گیگ vpn که از پونک خریده بودم که کفاف اینستاگرام را هم نمی داد به نیروگاه برق آمدم.
یک هفته قبل یکی از عزیزترین های زندگی ام که محدودیت توان در راه رفتن دارند ، به من گفتند «اگر برق رو بزنه چطور از طبقه ی چهارم با پله پایین بیام؟»
به او گفتم به نیروگاه برق خواهم رفت. نه فقط برای شما. برای ایران. بعد سرم را به سمت نیمروی روی میز گرداندم تا اشکش را نبینم.
امشب به شما عزیزانم می گویم :
رسانه های دنیا و هنرمندان ایران و جهان در این دو روز کاری کردند که حتی یک بار خلا نداشتن اینستاگرام در این روزها را حس نکردم. تا آخر عمر قدردان همه ی شما هستم.
به من برای این جمله ی آخر اعتماد کنید :
خدای دماوند با شماست…
به امید صلح و سرافرازی
برای ایران و جهان
علی قمصری
نیروگاه برق دماوند
#به_نام_ایران
#مراقبت_از_ایران
@benameiran404
همان طور که شب یلدای ۱۴۰۱ وقتی به زندان اوین رفتم تا برای زندانیان بنوازم حال خوبی داشتم. از همه ی ممنوعیت های کاری و مسافرتی ام شاد بودم چون نتیجه ی باورهایم بود.
دیروز با زنبیلی از میوه ، کیفی از وسایل ، ساز ، فرش خانه ام و یک گیگ vpn که از پونک خریده بودم که کفاف اینستاگرام را هم نمی داد به نیروگاه برق آمدم.
یک هفته قبل یکی از عزیزترین های زندگی ام که محدودیت توان در راه رفتن دارند ، به من گفتند «اگر برق رو بزنه چطور از طبقه ی چهارم با پله پایین بیام؟»
به او گفتم به نیروگاه برق خواهم رفت. نه فقط برای شما. برای ایران. بعد سرم را به سمت نیمروی روی میز گرداندم تا اشکش را نبینم.
امشب به شما عزیزانم می گویم :
رسانه های دنیا و هنرمندان ایران و جهان در این دو روز کاری کردند که حتی یک بار خلا نداشتن اینستاگرام در این روزها را حس نکردم. تا آخر عمر قدردان همه ی شما هستم.
به من برای این جمله ی آخر اعتماد کنید :
خدای دماوند با شماست…
به امید صلح و سرافرازی
برای ایران و جهان
علی قمصری
نیروگاه برق دماوند
#به_نام_ایران
#مراقبت_از_ایران
@benameiran404
❤6
Forwarded from Critic l مریم نصر
✍🏻
کیف بقا
دیشب دوستم زنگ زد که چیزی بگو تا اضطرابم کم شود. چند روز قبل نزدیک منزلشان را زده بودند و شیشهها ریخته بود. گفت در عرض چند دقیقه آمدند رسیدگی کردند و خیلی اثر داشت بر آرامش و رفع احساس بیپناهی. برای اینکه من هم کاری کرده باشم توصیههایی را تکرار کردم که داشت دست به دست میشد: بنزین بزن، آب بردار، گوشیها و لپتاپها را شارژ کن، اگه لباسی داری امشب بشوی، دوش بگیر... حرفم را قطع کرد که همه این کارها را کرده و وصیتنامه هم نوشته. پرسید «تو ننوشتی؟». گفتم «وصیت خاصی ندارم.» گفت ولی من سفارشی هم برای تو دارم. «من همیشه مخالف تندروی بودم، نگذار کشته شدن من خوراک تندروها بشه» شوخی کردیم. خندیدیم. اضطرابمان را پذیرفتیم.
تا نیمه شب خبر میدیدیم و گفتگوهای مجازی در «بله» براه بود که خوابم برد. پیش از سحر متوجه شدم همسرم بیدار است. از جا جستم که «چی شده؟»
+آتش بس.
[ شوک و فورانی از احساسات متناقض]
فکر کرده بودم اولین چیزی که صبح اول بعد از جنگ از شرش خلاص شوم «کیف بقاست». دیدنش آزارم میداد. «کیف اضطرار» که مدارک و لباس و غذای خشک و فیلان نهها. «کیف بقا» که باید در محکمترین و دم دستترین جا باشد و دستکش ضخیم و کمربند محکم و کفش مقاوم و کمکهای اولیه...محض احتیاط چیزهای دیگری هم چپانده بودم که از وسواس زن ایرانی میآید زیر آوار!
صبحِ بعد از آتشبس از نفرتم نسبت به این کیف خبری نیست. فکر کردم حوادثی که این مدت برما گذشته و میگذرد تیرهای بلایی بودند که از جایی خیلی دورتر از ارادههای ما بر قلب زندگیهای مان مینشست، ولی بیش از هرچیز کرامت انسانی را نشانه رفته بود. همان اشرف مخلوقاتی که مفتخر است اراده و فکر و عاملیت دارد. داشت روانمان را با عیان کردن بیقدرتی شکنجه میکرد.
انگار وصیت آن دوست یا خردهریزهایی که برای حفظ حرمت انسانی خودمان در این «کیف بقا» چپانده بودم آخرین سنگر محافظت از کرامت انسانیمان بود. حتی اصرار به دوش گرفتن و تمیز بودن در صبح اولین روز عصر حجر.
مقاومت ارادههای انسانی ما در اوج شکنندگی. تقلا برای اینکه ما همچنان فراتر از «بقا» هستیم و ارادههای بیرون از ما، حتی بعد از مرگ، کاملا بر ما چیره نیست.
@neocritic
کیف بقا
دیشب دوستم زنگ زد که چیزی بگو تا اضطرابم کم شود. چند روز قبل نزدیک منزلشان را زده بودند و شیشهها ریخته بود. گفت در عرض چند دقیقه آمدند رسیدگی کردند و خیلی اثر داشت بر آرامش و رفع احساس بیپناهی. برای اینکه من هم کاری کرده باشم توصیههایی را تکرار کردم که داشت دست به دست میشد: بنزین بزن، آب بردار، گوشیها و لپتاپها را شارژ کن، اگه لباسی داری امشب بشوی، دوش بگیر... حرفم را قطع کرد که همه این کارها را کرده و وصیتنامه هم نوشته. پرسید «تو ننوشتی؟». گفتم «وصیت خاصی ندارم.» گفت ولی من سفارشی هم برای تو دارم. «من همیشه مخالف تندروی بودم، نگذار کشته شدن من خوراک تندروها بشه» شوخی کردیم. خندیدیم. اضطرابمان را پذیرفتیم.
تا نیمه شب خبر میدیدیم و گفتگوهای مجازی در «بله» براه بود که خوابم برد. پیش از سحر متوجه شدم همسرم بیدار است. از جا جستم که «چی شده؟»
+آتش بس.
[ شوک و فورانی از احساسات متناقض]
فکر کرده بودم اولین چیزی که صبح اول بعد از جنگ از شرش خلاص شوم «کیف بقاست». دیدنش آزارم میداد. «کیف اضطرار» که مدارک و لباس و غذای خشک و فیلان نهها. «کیف بقا» که باید در محکمترین و دم دستترین جا باشد و دستکش ضخیم و کمربند محکم و کفش مقاوم و کمکهای اولیه...محض احتیاط چیزهای دیگری هم چپانده بودم که از وسواس زن ایرانی میآید زیر آوار!
صبحِ بعد از آتشبس از نفرتم نسبت به این کیف خبری نیست. فکر کردم حوادثی که این مدت برما گذشته و میگذرد تیرهای بلایی بودند که از جایی خیلی دورتر از ارادههای ما بر قلب زندگیهای مان مینشست، ولی بیش از هرچیز کرامت انسانی را نشانه رفته بود. همان اشرف مخلوقاتی که مفتخر است اراده و فکر و عاملیت دارد. داشت روانمان را با عیان کردن بیقدرتی شکنجه میکرد.
انگار وصیت آن دوست یا خردهریزهایی که برای حفظ حرمت انسانی خودمان در این «کیف بقا» چپانده بودم آخرین سنگر محافظت از کرامت انسانیمان بود. حتی اصرار به دوش گرفتن و تمیز بودن در صبح اولین روز عصر حجر.
مقاومت ارادههای انسانی ما در اوج شکنندگی. تقلا برای اینکه ما همچنان فراتر از «بقا» هستیم و ارادههای بیرون از ما، حتی بعد از مرگ، کاملا بر ما چیره نیست.
@neocritic
❤1
Forwarded from پیام ما آنلاین
🔷گزارش «پیام ما» از بمباران مرکز محاسبات و دانشکده فلسفه علم دانشگاه صنعت شریف در بامداد دوشنبه ۱۷ فروردین
🔶بمباران ایران شریف
🔷سعید انورینژاد مدیر موزه کامپیوتر: همانطور که تخریب کاخ گلستان بخشی از میراث تاریخی ایران از بین برد. بخشی از میراث تاریخی کامپیوتر ایران و مهمترین آنها کامپیوتر CDC که یک اتاق را اشغال میکند هم از بین رفته است
✍️فاطمه باباخانی
تصحیح اوراق اولین کنکور سراسری ایران در تیر سال ۱۳۴۹ توسط مرکز محاسبات دانشگاه شریف (آریامهر) و با تلاش ایرانیها انجام شد. آن زمان نامهای از سوی شرکت IBM آمریکا به دانشگاه زده شد. در آن نامه آمده بود که کامپیوتر معجزه نمیکند، شما معجزه کردهاید. در اولین ساعات صبح دوشنبه ۱۷ فروردین ۱۴۰۵ این مرکز توسط اسرائیل بمباران شد.
ادامه مطلب
www.payamema.ir
@payamema
🔶بمباران ایران شریف
🔷سعید انورینژاد مدیر موزه کامپیوتر: همانطور که تخریب کاخ گلستان بخشی از میراث تاریخی ایران از بین برد. بخشی از میراث تاریخی کامپیوتر ایران و مهمترین آنها کامپیوتر CDC که یک اتاق را اشغال میکند هم از بین رفته است
✍️فاطمه باباخانی
تصحیح اوراق اولین کنکور سراسری ایران در تیر سال ۱۳۴۹ توسط مرکز محاسبات دانشگاه شریف (آریامهر) و با تلاش ایرانیها انجام شد. آن زمان نامهای از سوی شرکت IBM آمریکا به دانشگاه زده شد. در آن نامه آمده بود که کامپیوتر معجزه نمیکند، شما معجزه کردهاید. در اولین ساعات صبح دوشنبه ۱۷ فروردین ۱۴۰۵ این مرکز توسط اسرائیل بمباران شد.
ادامه مطلب
www.payamema.ir
@payamema
Forwarded from Gooshe
قاتلانی که
چرخِ سرزمینهای دیگر را میگردانند
در کمینِ ما نشستهاند
تا وادارمان کنند
قاتلانِ سرزمین خود را
سرنگون کنیم
به باور من
آن قاتلِ بیگانه
بیش از این قاتل آشنای قدیمی
از ما جان خواهد گرفت
باور ندارم
کسی در آنسوی مرزها
به راستی خواهانِ آن باشد
که ما
گره از کارِ خویش بگشاییم
و دردهای خود درمان کنیم
من میهندوستم
و تاب دیدنِ
پرچمی در آتش را ندارم
چرا که این شعله
قاتلانِ هر دو سو را
به افراطی شوم میکشاند
افراطی که
سبکبار و بیمهار
پیش میتازد
تا جایی که
دیگر
کسی زنده بر جای نمیماند
بخشهایی از شعر «قاتلانی که سرزمینهای دیگر را میگردانند» از مجموعه شعر توان بردگان (۱۹۷۲) سروده #لئونارد_کوهن، با صدا و اجرای خودش در سال ۱۹۷۴.
Video: Leonard Cohen reads his poem "The Killers That Run The Other Countries" from his 1972 book "The Energy of Slaves".
@gooshe
YouTube
لئونارد کوئن: قاتلان بیگانه از قاتلان خودی، بیرحمترند
قاتلانی کهچرخِ سرزمینهای دیگر را میگرداننددر کمینِ ما نشستهان...
❤2
Forwarded from رویای ایرانی - جوادی یگانه (محمدرضا جوادی یگانه)
محدودیت اینترنت در ایران هم موجب تبعیض است و هم تحقیر. محروم کردن مردم از اولیات دنیای جدید، مانند گوگل کردن، باعث عصبانیت هر روزه میشود، بویژه آنکه بخشی از جامعه در همین فضا، آزادانه به اینترنت دسترسی دارند؛ آنها که اتفاقا به دلایل امنیتی در شرایط جنگی نباید دسترسی داشته باشند.
👏3❤1
دورم از تو ولی در برم بگیر
خشمی که این روزها به سمت جامعهی مهاجر ایرانیِ جنگطلب گسیل میشود قابل درک است، اما گاهی فکر میکنم بسیاری از ما، وقتی از دیاسپورا حرف میزنیم، انگار از یک جامعهی یکدست و همگن حرف میزنیم متشکل از افراد بیدرد و مرفه و آزاد. آزاد تصورشان میکنیم گویی هرکس پوستش را از زیر آزار مستقیم یک رژیم مستبد بیرون میکشد (اصلا اگر چنین کاری ممکن باشد)، از تمام بندهای نامرئی آثار آن آزار هم خودبهخود آزاد خواهد شد.
برای جامعهای که گلویش زیر چکمهی استبداد و خانهاش زیر آتش مهاجمین است، سخت است رنجهایی را که بسیاری از مهاجرین متحمل شدهاند (و میشوند) به یاد آورد و نقش آن رنج را در انتخابها و موضعگیریهای افراد در نظر بگیرد.
یک ایرانیِ ساکن ایران، اگر مداخلهی نیروی خارجی را طلب کرده باشد، میشود تصور کرد که از اسارت در چنگال ظلم چنان به ستوه آمده بوده که حاضر شده برای رهایی هر هزینهای را بپذیرد. شاید با او همنظر نباشیم، اما شفقتورزیدن بر رنج او کار دشواری نیست.
یک ایرانی مهاجر اما در دل اکثر مخالفین جنگ با آن شفقت مواجه نخواهد بود.
در بعضی نوشتهها و اظهار نظرها، مهاجرین چنان راحت به وطنفروشی و بیوطنی محکوم میشوند و به زبالهدان بیاخلاقی پرتاب میشوند، چنان به آنها نفرت ورزیده میشود و از آنها برائت جسته میشود، انگار فراموش میشود آنها هم تاریخ ایران را زیستهاند. انگار در این روزگار راحتتر از همیشه فراموش میشود که اقدام به ترک وطن، در بسیاری از موارد با تجربهی تروماهای کوچک و بزرگ، ناگهانی یا بلندمدت، پیش و/یا پس از مهاجرت همراه است.
اینها را نمینویسم که جنگطلبی را با توسل به رنج مهاجر توجیه کنم. حقیقتش را بگویم خودم هم مدتهاست که در حال دست و پا زدن هستم تا خشمی را که نسبت به بعضی دوستان و هموطنانِ مهاجرِ جنگطلبم در دل دارم کمی هضم و تعدیل کنم.
اینها را مینویسم چون فکر میکنم همهی ما ایرانیها، نیاز داریم به هم نزدیکتر شویم و اینهمه گسست و چندپارگی را به مدد شناخت بهتر از رنج یکدیگر بخیه بزنیم. باشد که خونریزیهایمان کمتر شود. باشد که باز مرهم را در آغوش یکدیگر پیدا کنیم.
زهره خضراییمنش
خشمی که این روزها به سمت جامعهی مهاجر ایرانیِ جنگطلب گسیل میشود قابل درک است، اما گاهی فکر میکنم بسیاری از ما، وقتی از دیاسپورا حرف میزنیم، انگار از یک جامعهی یکدست و همگن حرف میزنیم متشکل از افراد بیدرد و مرفه و آزاد. آزاد تصورشان میکنیم گویی هرکس پوستش را از زیر آزار مستقیم یک رژیم مستبد بیرون میکشد (اصلا اگر چنین کاری ممکن باشد)، از تمام بندهای نامرئی آثار آن آزار هم خودبهخود آزاد خواهد شد.
برای جامعهای که گلویش زیر چکمهی استبداد و خانهاش زیر آتش مهاجمین است، سخت است رنجهایی را که بسیاری از مهاجرین متحمل شدهاند (و میشوند) به یاد آورد و نقش آن رنج را در انتخابها و موضعگیریهای افراد در نظر بگیرد.
یک ایرانیِ ساکن ایران، اگر مداخلهی نیروی خارجی را طلب کرده باشد، میشود تصور کرد که از اسارت در چنگال ظلم چنان به ستوه آمده بوده که حاضر شده برای رهایی هر هزینهای را بپذیرد. شاید با او همنظر نباشیم، اما شفقتورزیدن بر رنج او کار دشواری نیست.
یک ایرانی مهاجر اما در دل اکثر مخالفین جنگ با آن شفقت مواجه نخواهد بود.
در بعضی نوشتهها و اظهار نظرها، مهاجرین چنان راحت به وطنفروشی و بیوطنی محکوم میشوند و به زبالهدان بیاخلاقی پرتاب میشوند، چنان به آنها نفرت ورزیده میشود و از آنها برائت جسته میشود، انگار فراموش میشود آنها هم تاریخ ایران را زیستهاند. انگار در این روزگار راحتتر از همیشه فراموش میشود که اقدام به ترک وطن، در بسیاری از موارد با تجربهی تروماهای کوچک و بزرگ، ناگهانی یا بلندمدت، پیش و/یا پس از مهاجرت همراه است.
اینها را نمینویسم که جنگطلبی را با توسل به رنج مهاجر توجیه کنم. حقیقتش را بگویم خودم هم مدتهاست که در حال دست و پا زدن هستم تا خشمی را که نسبت به بعضی دوستان و هموطنانِ مهاجرِ جنگطلبم در دل دارم کمی هضم و تعدیل کنم.
اینها را مینویسم چون فکر میکنم همهی ما ایرانیها، نیاز داریم به هم نزدیکتر شویم و اینهمه گسست و چندپارگی را به مدد شناخت بهتر از رنج یکدیگر بخیه بزنیم. باشد که خونریزیهایمان کمتر شود. باشد که باز مرهم را در آغوش یکدیگر پیدا کنیم.
زهره خضراییمنش
❤9
Forwarded from محمد مالجو
⭕️ بعداً میسازیم: ایدئولوژی خطرناکِ کوچکانگاری زیرساختها
در این یادداشت میکوشم لغزشی تحلیلی را همچون انحرافی سیاسی افشا کنم: کوچکشماری خسارات وارده بر زیرساختها و سپس تبدیل این ادعا به استنتاجی سیاسی برای دمیدن در تنور جنگ و مخالفت با آتشبس در گفتار مدافعان حکومتیِ خط مقاومت. نشان میدهم که این خط فکری چگونه بس حیرتآور با گفتمان مدافعان تهاجم خارجی همسو میشود: هر دو، از دو موضع ظاهراً متضاد، تخریب زیرساختها را کماهمیت جلوه میدهند و ازاینرو ویرانسازی را عادیسازی میکنند. هدفم در این یادداشت دقیقاً نقد همین همگرایی و پیآمدهای سیاسیاش است.
نقطۀ عزیمت عبارت است از تحلیل ناشیانۀ سعید لیلاز که صراحتاً میگوید حتی اگر جنگ به مرحلۀ زدن زیرساختها برسد، خسارتی که رخ میدهد در مقیاس کلان چندان بزرگ نیست. برای تقویت این ادعا به تجربۀ جنگ ایران و عراق ارجاع میدهد و بهخطا مدعی است که کل خسارات جنگ هشتساله در فاصلهای کوتاه طی سه سال جبران شد. نتیجه میگیرد که آسیب زیرساختی را نمیتوان عاملی تعیینکننده دانست. در کلام لیلاز، تخریب زیرساختها به رقمی محدود، مثلاً در حد ده درصد تولید ناخالص کشور، تقلیل مییابد و بر این مبنا چونان مسئلهای قابلچشمپوشی بازنمایی میشود. این نوع بیان عملاً چنین القا میکند که حتی ضربات سنگین به زیرساختها نیز نه سرنوشتسازند و نه باید در محاسبات سیاسی وزن زیادی داشته باشند.
سپس علی علیزاده وارد صحنه میشود و همین استدلال را طوطیوار تکرار میکند. علیزاده در سطح همین تحلیل خامدستانه متوقف نمیماند بلکه، از دل این کوچکشماری، نتیجهای سیاسی استخراج میکند: پذیرش آتشبس از ترس ویرانی زیرساختها خطاست و باید بر طبل تداوم جنگ کوبید. در روایت ناشیانهای که علیزاده به دست میدهد چون هزینۀ بازسازی زیرساختها در حد و حدودی نیست که دلواپسانِ ویرانی زیرساختها ادعا میکنند استمرار مقاومت در جنگ و اجتناب از آتشبس نیز موجه است. اینجا جابهجایی مهمی رخ میدهد: یک ادعای شبهاقتصادی به سوخت ایدئولوژیک برای جنگطلبی بدل میشود.
اما اینجا دقیقاً همان نقطهای است که همسویی خطرناکی نیز پدیدار میشود. همان گزارهای که ایرانیانِ مدافعان تهاجم خارجی تکرار میکنند اکنون در دل گفتار مدافعان مقاومت بازتولید میشود: زدن زیرساختها مسئلۀ چندان مهمی نیست و میتوان بهزودی بازسازیشان کرد.
این همگرایی اصلاً تصادفی نیست. هر دو سوی ماجرا زیرساخت را به سطحی تقلیل میدهند که بتوان در معادلات قدرت قربانیاش کرد. این گزاره برای طرفداران تهاجم خارجی در حکم مجوز ویرانسازیها است و برای طرفداران مقاومت داخلی در حکم مجوز تداوم ویرانشدگیها. آنچه در جمع هر دو طرف متخاصم بهتمامی حذف میشود خودِ معنای زیست جمعی است.
درک این خطا مستلزم بازاندیشی در خودِ مفهوم زیرساخت است. زیرساخت نه یک دارایی منفرد بلکه شبکهای درهمتنیده از انرژی و حملونقل و ارتباطات و سامانههای دادهها و مدیریت دیجیتال است. اگرچه ایران در زمینۀ هوش مصنوعی مطلقاً در قوارههای کشورهای پیشرفته نیست اما حتی همین سطح محدود از دیجیتالیشدن نیز باعث شده کارکرد این شبکهها بهشدت به همآهنگی مداوم و پیوستگی بیوقفۀ اجزایشان وابسته شود. تخریب زیرساخت به معنای ازدسترفتن «کارکرد» است نهفقط «دارایی». بازسازی کارکرد نیز بهمراتب دشوارتر و زمانبرتر از بازسازی فیزیکی است.
لیلاز با کوچکسازی خسارتها این تمایز را نادیده میگیرد. فرض میکند که بازسازی زیرساختها امری خطی و کوتاهمدت است. اما بازسازی زیرساختها فرایندی است که به زمان و ثبات سیاسی و منابع مالی و، مهمتر از همه، اعتماد اجتماعی نیاز دارد. ضربههای گسترده به زیرساختها نهفقط وقفهای در تولید بلکه اختلالی است چنان شدید و ماندگار هم در زندگی روزمره و هم در پیوند میان حکومت و جامعه که امکان سیاسی و اقتصادیِ بازسازیشان بس کمتر از حد و اندازههای خیالپردازیهای غیرمسئولانه است.
به همین دلیل است که کوچکانگاری تخریب زیرساختها، چه درکلام لیلاز و چه در تکرارهای طوطیوار علیزاده و چه در گفتمان مدافعان تهاجم خارجی، در نهایت به یک نتیجۀ مشترک میرسد: عادیسازی ویرانی. این عادیسازی است که سیاست را از وظیفۀ اصلیاش، یعنی حفاظت از امکان زیست جمعی، تهی میکند و به محاسبهای سرد از هزینه و فایده فرو میکاهد. در چنین افقی، زیست جامعه دیگر چیزی نیست جز موضوعی برای ریسکپذیری که میتوان بر سرش قمار کرد، چون گویا همیشه میتوان «بعداً» از نو به بازسازیاش پرداخت. همین «بعداً» همان توهمی است که هم مدافعان تهاجم خارجی را جسور میکند و هم مدافعان مقاومت داخلی را. در جهانی که قدرت بیش از هر زمان در زیرساختها متجلی شده است چنین سادهسازیهایی نهفقط خطای تحلیلی بلکه بیمسئولیتی سیاسی است.
🆔 @mmaljoo
در این یادداشت میکوشم لغزشی تحلیلی را همچون انحرافی سیاسی افشا کنم: کوچکشماری خسارات وارده بر زیرساختها و سپس تبدیل این ادعا به استنتاجی سیاسی برای دمیدن در تنور جنگ و مخالفت با آتشبس در گفتار مدافعان حکومتیِ خط مقاومت. نشان میدهم که این خط فکری چگونه بس حیرتآور با گفتمان مدافعان تهاجم خارجی همسو میشود: هر دو، از دو موضع ظاهراً متضاد، تخریب زیرساختها را کماهمیت جلوه میدهند و ازاینرو ویرانسازی را عادیسازی میکنند. هدفم در این یادداشت دقیقاً نقد همین همگرایی و پیآمدهای سیاسیاش است.
نقطۀ عزیمت عبارت است از تحلیل ناشیانۀ سعید لیلاز که صراحتاً میگوید حتی اگر جنگ به مرحلۀ زدن زیرساختها برسد، خسارتی که رخ میدهد در مقیاس کلان چندان بزرگ نیست. برای تقویت این ادعا به تجربۀ جنگ ایران و عراق ارجاع میدهد و بهخطا مدعی است که کل خسارات جنگ هشتساله در فاصلهای کوتاه طی سه سال جبران شد. نتیجه میگیرد که آسیب زیرساختی را نمیتوان عاملی تعیینکننده دانست. در کلام لیلاز، تخریب زیرساختها به رقمی محدود، مثلاً در حد ده درصد تولید ناخالص کشور، تقلیل مییابد و بر این مبنا چونان مسئلهای قابلچشمپوشی بازنمایی میشود. این نوع بیان عملاً چنین القا میکند که حتی ضربات سنگین به زیرساختها نیز نه سرنوشتسازند و نه باید در محاسبات سیاسی وزن زیادی داشته باشند.
سپس علی علیزاده وارد صحنه میشود و همین استدلال را طوطیوار تکرار میکند. علیزاده در سطح همین تحلیل خامدستانه متوقف نمیماند بلکه، از دل این کوچکشماری، نتیجهای سیاسی استخراج میکند: پذیرش آتشبس از ترس ویرانی زیرساختها خطاست و باید بر طبل تداوم جنگ کوبید. در روایت ناشیانهای که علیزاده به دست میدهد چون هزینۀ بازسازی زیرساختها در حد و حدودی نیست که دلواپسانِ ویرانی زیرساختها ادعا میکنند استمرار مقاومت در جنگ و اجتناب از آتشبس نیز موجه است. اینجا جابهجایی مهمی رخ میدهد: یک ادعای شبهاقتصادی به سوخت ایدئولوژیک برای جنگطلبی بدل میشود.
اما اینجا دقیقاً همان نقطهای است که همسویی خطرناکی نیز پدیدار میشود. همان گزارهای که ایرانیانِ مدافعان تهاجم خارجی تکرار میکنند اکنون در دل گفتار مدافعان مقاومت بازتولید میشود: زدن زیرساختها مسئلۀ چندان مهمی نیست و میتوان بهزودی بازسازیشان کرد.
این همگرایی اصلاً تصادفی نیست. هر دو سوی ماجرا زیرساخت را به سطحی تقلیل میدهند که بتوان در معادلات قدرت قربانیاش کرد. این گزاره برای طرفداران تهاجم خارجی در حکم مجوز ویرانسازیها است و برای طرفداران مقاومت داخلی در حکم مجوز تداوم ویرانشدگیها. آنچه در جمع هر دو طرف متخاصم بهتمامی حذف میشود خودِ معنای زیست جمعی است.
درک این خطا مستلزم بازاندیشی در خودِ مفهوم زیرساخت است. زیرساخت نه یک دارایی منفرد بلکه شبکهای درهمتنیده از انرژی و حملونقل و ارتباطات و سامانههای دادهها و مدیریت دیجیتال است. اگرچه ایران در زمینۀ هوش مصنوعی مطلقاً در قوارههای کشورهای پیشرفته نیست اما حتی همین سطح محدود از دیجیتالیشدن نیز باعث شده کارکرد این شبکهها بهشدت به همآهنگی مداوم و پیوستگی بیوقفۀ اجزایشان وابسته شود. تخریب زیرساخت به معنای ازدسترفتن «کارکرد» است نهفقط «دارایی». بازسازی کارکرد نیز بهمراتب دشوارتر و زمانبرتر از بازسازی فیزیکی است.
لیلاز با کوچکسازی خسارتها این تمایز را نادیده میگیرد. فرض میکند که بازسازی زیرساختها امری خطی و کوتاهمدت است. اما بازسازی زیرساختها فرایندی است که به زمان و ثبات سیاسی و منابع مالی و، مهمتر از همه، اعتماد اجتماعی نیاز دارد. ضربههای گسترده به زیرساختها نهفقط وقفهای در تولید بلکه اختلالی است چنان شدید و ماندگار هم در زندگی روزمره و هم در پیوند میان حکومت و جامعه که امکان سیاسی و اقتصادیِ بازسازیشان بس کمتر از حد و اندازههای خیالپردازیهای غیرمسئولانه است.
به همین دلیل است که کوچکانگاری تخریب زیرساختها، چه درکلام لیلاز و چه در تکرارهای طوطیوار علیزاده و چه در گفتمان مدافعان تهاجم خارجی، در نهایت به یک نتیجۀ مشترک میرسد: عادیسازی ویرانی. این عادیسازی است که سیاست را از وظیفۀ اصلیاش، یعنی حفاظت از امکان زیست جمعی، تهی میکند و به محاسبهای سرد از هزینه و فایده فرو میکاهد. در چنین افقی، زیست جامعه دیگر چیزی نیست جز موضوعی برای ریسکپذیری که میتوان بر سرش قمار کرد، چون گویا همیشه میتوان «بعداً» از نو به بازسازیاش پرداخت. همین «بعداً» همان توهمی است که هم مدافعان تهاجم خارجی را جسور میکند و هم مدافعان مقاومت داخلی را. در جهانی که قدرت بیش از هر زمان در زیرساختها متجلی شده است چنین سادهسازیهایی نهفقط خطای تحلیلی بلکه بیمسئولیتی سیاسی است.
🆔 @mmaljoo
👏3🔥1
Forwarded from امتداد
✅بیانیهی انجمن تجارت الکترونیک
«قطع اینترنت» ما را به عصرحجر میبرد!
🔹«هیچ تمدن بزرگی از بیرون مغلوب نمیشود، مگر آنکه پیش از آن خود را از درون نابود کرده باشد.» ما میتوانیم روزهای سخت جنگ با دشمن خارجی را با وحدت و امید تحمل کنیم، ما میتوانیم در برابر تهدیدات دشمنان تمدن کهن ایران با اتکا به قدرت یک ملت امیدوار بمانیم، اما نمیتوانیم نابودی زیرساختهای کشور به دست تصمیمگیران کشور خودمان را تاب آوریم و در برابر آن سکوت کنیم. در یک سال گذشته، اینترنت کشور بیش از ۱۰۰ روز قطع بوده است و در جنگ اخیر، رکورد بیش از ۶۰ روز قطعی پیوسته اینترنت را تجربه کردیم. تلختر آنکه مسئولین کشور به جای پذیرش مسئولیت و برقراری اتصال اینترنت، با بهانههایی که از دید متخصصان دیجیتال و مردم غلط و غیرقابل قبول است، مسیر اشتباه خود را توجیه میکنند.
1️⃣مسئولین در شرایطی امنیت سایبری را به عنوان یکی از بهانههای قطع اینترنت مطرح میکنند، که بزرگترین حملات سایبری از جمله هک چند بانک مهم کشور در زمان قطع کامل اینترنت انجام شد. برای متخصصین روشن است که هر نوع نفوذ یا حملهی سایبری در سطوح بالا به راحتی و از طریق یک پل ارتباطی در داخل شبکه کشور میتواند انجام شود. در حالی که جاسوسان و هکرها چندین راهکار از جمله استفاده آیپیهای وایتلیست شده، اینترنت طبقاتی، اینترنت ماهوارهای (استارلینک)، رومینگ مناطق مرزی و راهکارهای فنی پیشرفته تانلینگ را در اختیار دارند، مسدود کردن اینترنت مردم ایران به چنین بهانههایی دور از هر نوع منطق به نظر میسد. مسئولین در شرایطی از امنیت سایبری سخن میگویند که از یک طرف خود با قطع اینترنت، بهروزرسانی تجهیزات امنیتی و مقابله موثر با حملات سایبری را مختل کرده و از طرف دیگر با هرچه داغتر کردن فروش فیلترشکنها و ناامن کردن فضای مجازی، ناامنی سایبری را تشدید کردهاند.
2️⃣این روزها مسئولان کشور مدام از دهها میلیون هموطنی سخن میگویند که حاضر به فدا کردن جانشان برای ایران هستند. با داشتن چنین سرمایهای، کشور و حاکمیت نه تنها نیازی به سرکوب و سانسور اینترنت ندارد که بیتردید باید راه را برای رساندن روایتها و صدای ملت، باز و هموار نماید. قطع اینترنت روایت را در انحصار گروهی خاص در داخل و خارج از کشور قرار داده که هرگز نمیتوانند برآیند ملت بزرگ ایران باشند.
3️⃣ اما عجیبترین و غیرانسانیترین پدیدهی این روزهای کشور، طبقاتیکردن و چندقطبی کردن جامعه به دست مسئولین با فروش رسمی اینترنت طبقاتی با قیمت حداقل ۵ برابری است. ارائه اینترنت به برخی از طبقات و اصناف از نگاه ما سوء استفاده از یک نیاز بدیهی هر شهروند در جهان معاصر است. چه طور میتوان یک حق بدیهی را از یک شهروند سلب کرده و به شهروند دیگری (به هر بهانه و طبقهبندی) ارائه داد. کدام شهروند ایرانی است که دهها نیاز ضروری به اینترنت نداشته باشد. با چه استدلالی میتوان این نیازهای ضروری را نادیده گرفت، حقوق اولیه یک خانهدار، یک بازنشسته، یک نوجوان، یک کاسب، یک کارمند، یک کارگر و هر ایرانی دیگر را سلب کرد و گفت اینترنت تنها باید در اختیار برگزیدگانی خاص باشد؟
🔹انجمن تجارت الکترونیک، به عنوان نماینده گروه بزرگی از بخش خصوصی اقتصاد دیجیتال ایران، اعتراض قاطع خود را نسبت به «قطع اینترنت»، «اینترنت طبقاتی» و عدم پاسخگویی مسئولین اعلام کرده و اینترنت آزاد و پرسرعت را حق شهروندی تمام مردم ایران میداند.
#امتداد
@emtedadnet
«قطع اینترنت» ما را به عصرحجر میبرد!
🔹«هیچ تمدن بزرگی از بیرون مغلوب نمیشود، مگر آنکه پیش از آن خود را از درون نابود کرده باشد.» ما میتوانیم روزهای سخت جنگ با دشمن خارجی را با وحدت و امید تحمل کنیم، ما میتوانیم در برابر تهدیدات دشمنان تمدن کهن ایران با اتکا به قدرت یک ملت امیدوار بمانیم، اما نمیتوانیم نابودی زیرساختهای کشور به دست تصمیمگیران کشور خودمان را تاب آوریم و در برابر آن سکوت کنیم. در یک سال گذشته، اینترنت کشور بیش از ۱۰۰ روز قطع بوده است و در جنگ اخیر، رکورد بیش از ۶۰ روز قطعی پیوسته اینترنت را تجربه کردیم. تلختر آنکه مسئولین کشور به جای پذیرش مسئولیت و برقراری اتصال اینترنت، با بهانههایی که از دید متخصصان دیجیتال و مردم غلط و غیرقابل قبول است، مسیر اشتباه خود را توجیه میکنند.
1️⃣مسئولین در شرایطی امنیت سایبری را به عنوان یکی از بهانههای قطع اینترنت مطرح میکنند، که بزرگترین حملات سایبری از جمله هک چند بانک مهم کشور در زمان قطع کامل اینترنت انجام شد. برای متخصصین روشن است که هر نوع نفوذ یا حملهی سایبری در سطوح بالا به راحتی و از طریق یک پل ارتباطی در داخل شبکه کشور میتواند انجام شود. در حالی که جاسوسان و هکرها چندین راهکار از جمله استفاده آیپیهای وایتلیست شده، اینترنت طبقاتی، اینترنت ماهوارهای (استارلینک)، رومینگ مناطق مرزی و راهکارهای فنی پیشرفته تانلینگ را در اختیار دارند، مسدود کردن اینترنت مردم ایران به چنین بهانههایی دور از هر نوع منطق به نظر میسد. مسئولین در شرایطی از امنیت سایبری سخن میگویند که از یک طرف خود با قطع اینترنت، بهروزرسانی تجهیزات امنیتی و مقابله موثر با حملات سایبری را مختل کرده و از طرف دیگر با هرچه داغتر کردن فروش فیلترشکنها و ناامن کردن فضای مجازی، ناامنی سایبری را تشدید کردهاند.
2️⃣این روزها مسئولان کشور مدام از دهها میلیون هموطنی سخن میگویند که حاضر به فدا کردن جانشان برای ایران هستند. با داشتن چنین سرمایهای، کشور و حاکمیت نه تنها نیازی به سرکوب و سانسور اینترنت ندارد که بیتردید باید راه را برای رساندن روایتها و صدای ملت، باز و هموار نماید. قطع اینترنت روایت را در انحصار گروهی خاص در داخل و خارج از کشور قرار داده که هرگز نمیتوانند برآیند ملت بزرگ ایران باشند.
3️⃣ اما عجیبترین و غیرانسانیترین پدیدهی این روزهای کشور، طبقاتیکردن و چندقطبی کردن جامعه به دست مسئولین با فروش رسمی اینترنت طبقاتی با قیمت حداقل ۵ برابری است. ارائه اینترنت به برخی از طبقات و اصناف از نگاه ما سوء استفاده از یک نیاز بدیهی هر شهروند در جهان معاصر است. چه طور میتوان یک حق بدیهی را از یک شهروند سلب کرده و به شهروند دیگری (به هر بهانه و طبقهبندی) ارائه داد. کدام شهروند ایرانی است که دهها نیاز ضروری به اینترنت نداشته باشد. با چه استدلالی میتوان این نیازهای ضروری را نادیده گرفت، حقوق اولیه یک خانهدار، یک بازنشسته، یک نوجوان، یک کاسب، یک کارمند، یک کارگر و هر ایرانی دیگر را سلب کرد و گفت اینترنت تنها باید در اختیار برگزیدگانی خاص باشد؟
🔹انجمن تجارت الکترونیک، به عنوان نماینده گروه بزرگی از بخش خصوصی اقتصاد دیجیتال ایران، اعتراض قاطع خود را نسبت به «قطع اینترنت»، «اینترنت طبقاتی» و عدم پاسخگویی مسئولین اعلام کرده و اینترنت آزاد و پرسرعت را حق شهروندی تمام مردم ایران میداند.
#امتداد
@emtedadnet
👌4❤1
Forwarded from آسیمگی
میانسال هستم. تحصیلاتم در فلسفه بوده است، تخیلم قویست، شعر و رمان زیاد خواندهام، تاریخ ایران را میشناسم، دربارهی جنگها بسیار شنیدهام و خصوصا با کنجکاوی جنگ ایران و عراق را بررسی کردهام.
جنگ ۱۲ روزه را تهران بودم.
در این جنگ هم در جنوب تهران.
با همهی این مقدمات حالا دیگر برایم واضح است که من تا هفتهی دوم این جنگ نمیدانستم جنگ یعنی چه.
شاید هم بهتر است بگویم صرفا میدانستم، اما نمیفهمیدم.
در آن صبح کذا صدای جنگندهها طولانی و شدید بود و بعد موشکباران شروع شد، و سپس چندین انفجار شدید در نزدیکی خانهی ما.
...
ثانیهها کش میآمدند.
آن لحظات شوم اولین حضور جدی جنگ در ذهن من است.
با خودم فکر میکنم حتما وضعی هست که جنگ را بیشتر از اینها هم بفهمم و حتی همین امکان این فهم هم برایم فرساینده است.
بگذریم، حرف زیاد است و مجال کم.
آخرش اینکه از آن روز بهبعد من منتظر وقتی بودهام که خستگیام را عیان کنم.
خستگی شدیدی که حس میکنم عمق وجودم را لمس کرده.
من منتظرم تا وقت سوگواری برسد.
من بازماندهام، ما.
بازماندگانی که هنوز فرصت نکردهاند خسته باشند.
بازماندگانی که مشغول دفاع از زندگیاند.
[پایدار وطن!]
جنگ ۱۲ روزه را تهران بودم.
در این جنگ هم در جنوب تهران.
با همهی این مقدمات حالا دیگر برایم واضح است که من تا هفتهی دوم این جنگ نمیدانستم جنگ یعنی چه.
شاید هم بهتر است بگویم صرفا میدانستم، اما نمیفهمیدم.
در آن صبح کذا صدای جنگندهها طولانی و شدید بود و بعد موشکباران شروع شد، و سپس چندین انفجار شدید در نزدیکی خانهی ما.
...
ثانیهها کش میآمدند.
آن لحظات شوم اولین حضور جدی جنگ در ذهن من است.
با خودم فکر میکنم حتما وضعی هست که جنگ را بیشتر از اینها هم بفهمم و حتی همین امکان این فهم هم برایم فرساینده است.
بگذریم، حرف زیاد است و مجال کم.
آخرش اینکه از آن روز بهبعد من منتظر وقتی بودهام که خستگیام را عیان کنم.
خستگی شدیدی که حس میکنم عمق وجودم را لمس کرده.
من منتظرم تا وقت سوگواری برسد.
من بازماندهام، ما.
بازماندگانی که هنوز فرصت نکردهاند خسته باشند.
بازماندگانی که مشغول دفاع از زندگیاند.
[پایدار وطن!]
❤2
با پسر ششسالهام و دوست هم سن و سال ایرانیاش داشتیم چیزی شبیه هفتسنگ بازی میکردیم.
بچهها داشتند برای تیمهایشان اسم انتخاب میکردند.
روز بازی ایران و بلژیک بود و من داشتم زیر لب دودورودودود دود ایران میخواندم.
پسرم شنید و اعلام کرد که اسم تیم ما ایران است. قند توی دلم آب شد.
دختربچه برای رجزخوانی درآمد که «شما کشور جنگین، شما برین بجنگین»
پسرم فوری حرفش را پس گرفت: «شوخی کردم شوخی کردم، ما ایران نیستیم»
قندِ نیمآبِ توی دلم آتش گرفت.
یاد روزی افتادم، همین چندماه پیش، که پسرم از پیشدبستانی آمد، در خود فرورفته و غمگین. بعد از کلی کند و کاو از دلش درآمد که دوستش حین بازی از روی «شفقت» به او گفته که طرفدار ایران نباشد، چون ایران میجنگد و شکست خواهد خورد.
وسط هیجان بازی، من تلاشهای مذبوحانهای کردم تا برای بچهها بگویم که ایران خیلی بزرگتر از سیاست و جنگ و اخبار است، و ایرانِ راستین بچههای ایرانند. در نهایت نه تنها اسم تیم ما ایران باقی ماند، که اسم تیم مقابل هم شد ستارههای ایران. من اما میدانستم چیزی در جریان است که از توان من فراتر است. تخم تعارضی در شکلگیری هویت این بچهها کاشته شده که به این راحتیها نمیشود از شرش خلاص شد. دلم به حال خودمان سوخت.
صبح روز بعد این تکه فیلم را دیدم و دلم به حال تمام صاحبان این انگشتوسطها و آن دهانهایی که دیگری را به جرم بازی در تیم ملی کشورشان بیشرف میخوانند هم سوخت.
برای تمام آنهایی که نمیدانند با علفهای هرز خاک هویتشان چه کنند و به خودزنی میافتند.
زهره خضراییمنش
بچهها داشتند برای تیمهایشان اسم انتخاب میکردند.
روز بازی ایران و بلژیک بود و من داشتم زیر لب دودورودودود دود ایران میخواندم.
پسرم شنید و اعلام کرد که اسم تیم ما ایران است. قند توی دلم آب شد.
دختربچه برای رجزخوانی درآمد که «شما کشور جنگین، شما برین بجنگین»
پسرم فوری حرفش را پس گرفت: «شوخی کردم شوخی کردم، ما ایران نیستیم»
قندِ نیمآبِ توی دلم آتش گرفت.
یاد روزی افتادم، همین چندماه پیش، که پسرم از پیشدبستانی آمد، در خود فرورفته و غمگین. بعد از کلی کند و کاو از دلش درآمد که دوستش حین بازی از روی «شفقت» به او گفته که طرفدار ایران نباشد، چون ایران میجنگد و شکست خواهد خورد.
وسط هیجان بازی، من تلاشهای مذبوحانهای کردم تا برای بچهها بگویم که ایران خیلی بزرگتر از سیاست و جنگ و اخبار است، و ایرانِ راستین بچههای ایرانند. در نهایت نه تنها اسم تیم ما ایران باقی ماند، که اسم تیم مقابل هم شد ستارههای ایران. من اما میدانستم چیزی در جریان است که از توان من فراتر است. تخم تعارضی در شکلگیری هویت این بچهها کاشته شده که به این راحتیها نمیشود از شرش خلاص شد. دلم به حال خودمان سوخت.
صبح روز بعد این تکه فیلم را دیدم و دلم به حال تمام صاحبان این انگشتوسطها و آن دهانهایی که دیگری را به جرم بازی در تیم ملی کشورشان بیشرف میخوانند هم سوخت.
برای تمام آنهایی که نمیدانند با علفهای هرز خاک هویتشان چه کنند و به خودزنی میافتند.
زهره خضراییمنش
Telegram
attach 📎
❤9💔9