در پوست خود
367 subscribers
18 photos
7 videos
2 files
72 links
We are poor indeed if we are only sane.
- Winnicott

ارتباط:
@ZohrehManesh
Download Telegram
Forwarded from محمد مالجو
⭕️ زندگی در تهران: زیر سایهٔ سرکوب، زیر آوار بمب

دقایقی پیش در تهران، پس از شش روز، به اینترنت وصل شده‌ام. صدای انفجار از پنجره‌های خانه می‌گذرد و هر لحظه ممکن است این رشتهٔ نازک ارتباط گسسته شود. نمی‌دانم این یادداشت کوتاه که به پایان برسد فرصت انتشارش در کانال تلگرامی‌ام را خواهم داشت یا خیر. تجربهٔ زیستهٔ این روزهای بمباران یک حقیقت بی‌رحم را عریان کرده است: جداسازی انتزاعی «حکومت» از «مملکت» نه تحلیل سیاسی که فرار اخلاقی است. آنان که می‌گویند می‌توان به نامِ زدنِ جمهوری اسلامی بر پیکر ایران آتش ریخت و مردم را مصون پنداشت، یا از واقعیت جنگ بی‌خبرند یا عامدانه چشم می‌بندند. بمب‌ها تفکیک‌پذیر نیستند. ویرانی اصولاً گزینشی عمل نمی‌کند. این استدلال اصلاً پوششی فریبنده برای دفاع پنهانی از تداوم جنگ است، بزک‌کردنِ مرگ با واژهٔ «رهایی». مبارزه با استبداد داخلی وظیفهٔ ماست، اما هر که آتش بیرونی را توجیه کند، آگاهانه یا ناآگاهانه، در صف استمرار ویران‌سازی ایستاده است. زندگی نه در سایهٔ سرکوب می‌بالد و نه زیر آوار بمب.


🆔 @mmaljoo
💔43
✍️امین بزرگیان

قطعاتی در سایه جنگ

یک:
از امروز صبح دیگر کسی از دیماه ۴۰۴ سخن نمی‌گوید. اکثریتی انسان معمولی، اضطراب جنگ و فردا را دارند؛ و اقلیتی انسان‌نما از جنگ و موشک خوشحال‌اند، اما مهم این است که تجربه ما، مبارزات ما، خون‌های ما و هر آنچه می‌خواستیم که بشود، با صدای موشک گم شد. جنگْ تمام کشتگان و زخم‌ها و امیدها و حتی ناامیدیها از وضعیت که به ما تعلق داشت را ناپدید کرد. مردم به سمت بیرون شهر و داخلی‌ترین جاهای خانه در حال مهاجرت‌اند. فرداروز تاریخ را که به یاد آوریم، می‌دانیم چه کسی کشت و چه کسی آن رویداد را «ناپدیدسازی قهری» کرد.

دو:
حقيقت وضعیت بغرنجى دارد؛ بالاخص در زمانه ما که با رشد فضای رسانه‌ای و مجازی با همهمه‌ی تصاویر و گفتارها و تحليل‌ها همه چیز در هاله‌ای از ابهام فرو می‌رود.
انسانی که می‌خواهد به واقعیت‌ها دسترسی پیدا کند دچار مشکل می‌شود. در قبال چنین سرگیجه‌هایی که محصول فریبکاری‌های مدام سویه‌های مسلط بر افکار عمومی است ترسی مدام از جهان بیرون بوجود می‌آید.
راهنما چیست؟ در لحظه‌ای که هیچ کتاب مقدسی برای راهنمایی یا گروه مرجعی باقی نمانده چگونه باید فهمید؟
در جهان اشباع از رسانه، حقیقت کمتر شبیه کشف یک شیء پنهان است و بیشتر شبیه «تمرین مداوم تشخیص» است.
در این راه «تأمل» به هر دو معنا مهم است هم به معنای بهره گرفتن از «خرد» و هم به معنای «وقفه». از سویی عقل را نباید واگذار کرد، و از سوی دیگر از تصمیم‌گیری سریع اجتناب کرد. هر رویداد و نشانه‌ای میتواند پاسخی به ابهامی باشد که پیشتر در آن گرفتار بودیم.

فاشيسم در معنایی واگذار کردن عقل به دیگری بزرگ و میل به شکافتن بی‌وقفه همه چیز است.


سه:
در خبرها آمده که شباهت‌های بین بمباران غزه و تهران توسط اسرائیل در حال پررنگتر شدن است. در هر دو مورد به نظر می‌رسد اسرائيل بدون هیچ نظارت انسانی از هوش مصنوعی استفاده می‌کند. برای مثال، اسرائیل پارکی در تهران به نام "پارک پلیس" را بمباران کرده است. این پارک هیچ ارتباطی با نیروی پلیس ندارد. اما به نظر می‌رسد هوش مصنوعی آن را به عنوان هدف شناسایی کرده چون اسرائیل در حال هدف قرار دادن تمام ساختمان‌های مرتبط با دولت است.
حذف «انسان» در جنگ کار را می‌تواند به جایی برساند که هوش مصنوعی / هوش عاری از انسان، هر شهروند ایرانی را به سبب آرم جمهوری اسلامی بر روی کارت شناسایی‌اش به هدفی برای حمله تبدیل کند. من درباره چیزی خیالی حرف نمیزنم، این واقعه همین چندی قبل در غزه رخ داده است: اسراییلی‌ها به صراحت گفتند که کشتگان یا کسانی هستند که به حماس رأی دادند یا آنها را سرنگون نکردند، پس نمیتوانند خود را از آن جدا کنند.
در جنگ با اسرائیل هر ایرانی برای صهیونیسم يادآور «عماليق» است. بر اساس کتاب مقدس یهود عماليق دشمنی است که باید آن را نابود کرد. نتانیاهو وقتی به عبری سخنرانی می‌کند شما را مصداقی از عمالیق می‌داند.

چهار:
قابل فهم است که چرا گروهی از مردم حامی حمله نظامی بودند؛ استبداد، مشکلات اقتصادی، کشتار و غیره.
اما آیا می‌دانید دلایل حمایت توده مردم از کثیف‌ترین چیزها در طول تاريخ مثل نازیسم در آلمان، و حمله آمریکا به عراق و غیره، همه و همه «قابل فهم»‌اند و به یکی یا همه دلایل بالا ارجاع پیدا کرده‌اند؟
ارزش‌های روشنگری و اخلاقی-عقلانی برای وضعیت بحرانی است. جامعه در شرایط عادی معلوم است که به سمت شرارت نمی‌رود. ملاک این است که یک فرد یا جامعه در وضعیت بحرانی شرارت را انتخاب نکند.
اگر انتخاب کند، نشان می‌دهد که «بالغ» به معنای کانتی آن نیست و می‌تواند به تولید فاجعه جدید کمک کند.

پنج:
دو وضعیت پیش روی ماست: غلبه طرح اسراییل که با توجه به جمعیت بزرگ حامیان حکومت و سرسختی نیروهای نظامی، نتیجه‌ای جز یک دوران طولانی آشوب، جنگ داخلی و ساخته شدن «دولت ناتوان» چیزی بیشتر به همراه نخواهد داشت. و دوم، عدم سقوط نظام که به بسته شدن هر چه بیشتر ساختار سیاسی و حرکت نظام به سمت کامل کردن نوعی استبداد مطلق خواهد انجامید.
طرح‌های دیگر بنظرم تخیل و توهم است. اگر کسی تصور میکند که حکومت فعلی ساقط میشود و کار دست نیروهای «خوب» می‌افتد، یا حکومت بعد از جنگ دروازه‌های خود را به روی مردم خواهد گشود در خوابی خوش‌بینانه است.
امیدوارم اکنون «حامیان جنگ» متوجه این شده باشند که تا چه حد مخالفت با جنگ نه یک ایده رمانتیک که یک ضرورت واقع‌بينانه بود.
@AminBozorgiyan
👍1
Forwarded from Critic l مریم نصر


«هرقدر دلمان برای چیزی بتپد باید درباره آن چیز باوجدان‌تر بیاندشیم»

زاگزبسکی

یادم نیست کی و کجا و اصلا از قول چه کسی، ولی نوشته بود این اصطلاح «زندگی معمولی» که از بعد از ۱۴۰۱ افتاد بر زبان جوان‌های ما هم از آن انگاره‌ها و مفاهیم «نواستعماری» است که شبکه‌های اجتماعی فجازیِ سرمایه‌داری ساخته‌اند برای ایجاد حسرت و چپاول ملت‌های آن سر دنیا.

اینکه بگوییم «زندگی معمولی» صرفاً یک برساخته نواستعماری و رسانه‌ای سرمایه‌داری است، در نگاه اول جذاب به نظر می‌رسد، چون راحت حسرت را به یک ابزار ایدئولوژیک و اقتصادی تقلیل می‌دهد. برای ماها که با کارکرد «صداخفه‌کن» این برچسب‌زنی‌ها آشناییم، این قسم تحلیل در واقع نوعی انکار نیازهای اولیه و مشروع انسانی است. «زندگی معمولی» به معنای داشتن امنیت و پناه و سرپناه؛ داشتن و دادن عزت و عشق و مراقبت؛ داشتن آزادی و امکان دنبال کردن رویاها؛ مزد زحمت را گرفتن و رسیدن بعد از دویدن...این‌ها عناصر پایه‌ای کرامت انسانی‌اند که در هر جغرافیایی حق مشروع‌اند، نه تجملاتی هستند و نه وارداتی. آنچه واقعاً نواستعماری است دریغ کردن این‌ها از آدم‌هاست.

شب دهمین روز دومین جنگ امسال، جنگنده‌های دشمن دارند شهر را شخم می‌زنند و همچنان فکر می‌کنم هیچ فضیلتی در جنگ و مرگ نیست، ولی مگر می‌شود مستقل از جبر جغرافیایی به زندگی و مرگ و فضیلت‌های هریک فکر کرد؟ زندگیِ هر لحظه و از هرسو در معرض تهدید چطور می‌تواند «معمولی» باشد؟
«معمولی» برای چه کسی؟ «معمولی» برای کجا؟ چشم بچرخانیم به‌اطراف، مردم کدام‌یک از کشورهای همسایه ما «زندگی معمولی» دارند؟ چه‌چیزها/ چه کسانی این زندگی معمولی را گروگان گرفته‌اند؟ برای این «زندگی معمولی» چقدر باید هزینه کنیم؟ چه بدهیم؟ چه بگیریم؟ آیا زندگی‌خواهی بی‌قیدوشرط است؟

دیروز از پنجره تماشای پرنده‌ها می‌کردم که از آبِ سیاهِ جمع شده از بارانِ اسیدی از دود آتشِ مخازنِ نفت می‌خوردند. کلاغ‌ها و کبوترها و یاکریم‌ها، یک دم‌جنبانک خاکستری هم بود. فکر کردم چطور وجود نازک و ظریفش دوام آورده با این صداها و این هوای خفه و این آب سیاه...

این روزها که می‌گذرد بیشتر از قبل به‌نظرم می‌رسد زندگی، دست‌کم در این اقلیم، یعنی زنده‌ماندن در همسایگی مرگ، ساختن با علم به خرابی، تلاش کردن نه برای موفقیت که با علم به شکست‌. اینجاییم که بسازیم و ببینیم آنان‌که به غارت می‌آیند می‌کشند، می‌زنند و می‌آشوبند.
نقش و کاشی امانت‌مانده از گذشتگان را می‌شکافند و کسانی همچنان کودکانه که «نگران نباشید، بهترش را می‌سازیم». از ساختن چه می‌دانید؟ چقدر ساخته‌اید؟ بهترِ نقش جهان را می‌سازید؟ تا امروز چقدر از آنچه خراب کرده‌اند را ساخته‌اند؟ چندهزاربار زندگی گرفته‌اند، چندتا «زندگی معمولی» جاگذاشته‌اند؟

زندگی معمولی اینجا مبارزه‌ای سیزیف‌وار است. زندگی معمولی ساده نیست، پیچیده است. در هوای مرگ نفس می‌کشد. «معمول»‌ معادله‌ای چندمجهولی است که از تو می‌خواهد بمانی و با علم به همه این‌ها فعالانه ادامه دهی. زندگی‌خواهی در کنار وجود نزدیک مرگ مبارزه‌ای اخلاقی و معرفتی است، که چون بااهمیت است باید «باوجدان» درباره آن اندیشید و باورهای پیرامون آن را به نحوی شکل داد که از حق زیست باکرامت برای آدم‌های این سرزمین نگذرد و استیصال را با «هیجان حماسی» یا «زودباوری» تسکین ندهد.

صداها خوابید... تشنج شهر آرام گرفته



@neocritic
وقتی گفته می‌شد جهان ایرانیان خارج و داخل متفاوت است و دیاسپورا از نظر اخلاقی نمی تواند (و نباید) برای ایرانیان داخل راه و چاه نشان دهد منظور امروز بود: یکی زیر بمب های چند تنی و صدای هولناک بمباران و ترس از آینده‌ای نامعلوم می‌لرزد و دیگری در خیابان های لندن می رقصد.

حداکثر تصور یک خارج نشین از جنگ امروز توییتی‌ است که می‌خواند یا خبری است که می‌بیند. اما خارج از ایران کسی نمی‌تواند هیچکدام درک کند

- قطعی اینترنت و بی خبری شبه مطلق چه معنایی دارد
- قیمت نان
- نگران از قطعی دراز مدت آب برق
-تعطیلی مدارس و دانشگاه‌ها برای فرزندانش
- خطر هر لحظه بمبارانی اشتباه چون چون مدرسه کودکانه میناب
- دلهره شنیدن صداهای دهشتناک از هر انفجار دور و نزدیک
- دلشوره شب خوابیدن و بیدار نشدن
- عدم دسترسی به عزیزانش در خارج کشور
- دیدن ویرانه های به جامانده از جنگ
- از دست دادن کار موقت یا حتی تمام وقت
- حس ترس و نگرانی از آینده‌ی کودکان
- ترس و نگرانی از اینکه زیرساخت‌های حیاتی را بزنند
- ترس و نگرانی از اینکه کی و چه هنگامی این کابوس به پایان می ‌رسد

و البته هزار درد و رنج دیگر که از لیست کردن آنها عاجزم.

دیاسپورا هیچکدام از اینها را نمی فهمد. و چون درکی ندارد می تواند وسط خیابان های اروپا برقصد و شادی کند و دم از جراحی و سرطان و شیمی درمانی و هزار مرخرف دیگر بزند. والبته اگر ذره‌ای شعور داشت می فهمید پشت در اتاق عمل (اگر این مثال بی مایه را بپذیریم)، باز نگران می‌شوند، گریه می‌کنند و دعا می‌کنند.

ما در جهان های متفاوتی زندگی می‌کنیم. و در این جهان‌ها مردم عادی، انسان های معمولی، صدایی ندارند. در این فضا حداقل کاری که یک دیاسپورا می تواند انجام دهد این است که متوجه باشد نسخه پیچیدن، رقصیدن، و کف زدن و هورا کشیدن کاری غیر‌اخلاقی. به همان میزانی که توصیه کردن‌های او برای مردمی گرفتار در دامی استبدادی غیر اخلاقی‌ است.

https://x.com/a_daghagheleh/status/2031380330956075454?s=46
👍4
Forwarded from علی‌اصغر سیدآبادی (Ali Seidabadi)
من تهرانم و گوشه‌ای از ویرانی‌ها را به چشم دیده‌ام. رقص خانه و لرزیدن پنجره‌ها و احتمال ریختن شیشه‌ها را تجربه‌ کرده‌ام. ساعت پنج صبح با صدای انفجار از خواب پریده‌ام. صدای کشدار موشک یا هواپیما را شنیده‌ام و منتظر مانده‌ام که ببینم نزدیک خانه‌ی ما می‌خورد یا جایی دورتر و بعد که جایی دورتر خورده از خوشحالی‌ام برای این که به جای خانه‌ی ما، خانه‌ی کسی دیگر ویران شده، شرمنده شده‌ام.
کسانی را می‌شناسم که به اندازه‌ی شما و بیش از شما با حکومت مشکل داشتند و خانه‌هایشان ویران شده است.یکی دو نفر را می‌شناسم که بیمارستانند و حال یکی‌شان خیلی خراب است.
فوج کبوتران را دیده‌ام که مشغول دانه برچیدنند و دمی پیش از رسیدن صدای انفجار به ما، ناگهان و سراسیمه از حیاط خانه پر می‌کشند.
آن‌ها را که از زیر بمباران و موشک باران پیام رضایت می‌فرستند و کماکان دعوت به بمباران و موشک باران می‌کنند، درک نمی‌کنم. نمی‌گویم دروغ است. می‌گویم درکشان نمی‌کنم، چون فکر می‌کنم باید تا به حال روشن شده باشد که « جنگ مطابق خواسته‌ی آنان پیش نمی‌رود.»
من مخالف جنگم. شب پیش از جنگ نوشتم که مخالف جنگم با هر نتیجه‌ای، همان وقتی که شاگرد نوجوان میوه‌فروشی به صاحب مغازه گفت امشب می‌زند و بر عکس تحلیل‌گران بسیاری درست گفت.
جنگ بین ما مردم برنده ندارد. با این همه هنوز هم گویا هوادار دارد. هنوز هم پیام‌هایی از داخل به برخی می‌رسد که ما حاضریم هزینه بدهیم و جنگ تا آخرش ادامه داشته باشد، اما اغلب تصوری از آخرش نداریم و نمی‌دانیم چه برجای می‌ماند و چه کسانی ظهور می‌کنند. رسانه‌ها جنگ را به فانتزی با پایان خوش تبدیل کردند، آن‌گونه که در ونزوئلا اتفاق افتاد، برانداختن را آسان جلوه دادند و فاجعه‌ای را که به کشتار هزاران نفر منجر شد، پیش‌بینی نکردند و یا به رغم پیش‌بینی کردن، فراخوان دادند که نتیجه‌اش فقط هموارتر شدن راه حمله‌ی نظامی به کشور بود.
البته می‌دانم که نه آن کشتار و نه راهپیمایی‌های همراه با رقص و پایکوبی هیچ کدام در تصمیم‌گیری متجاوزان تاثیری نداشت و فقط به آن مشروعیت بخشید. فقط باعث شد که ترامپ بگوید مردم ایران از من خواستند به کمکشان بروم. من کسی را سرزنش نمی‌کنم، حتی آنان را که از فرط نفرت رنج احتمالی ما را محاسبه نکردند و چنان دل به حمله‌ی نظامی بیگانه داده بودند که خیال می‌کردند فردایش بهشت می‌شود. حالا ما در تهران زندگی می‌کنیم. دلمان نمی‌آید بگویم بعضی شب‌هایش جهنم بود. اگر هم جهنم بود، من این جهنم را دوست دارم!
یکی از آن شب‌ها صدای انفجار قطع نمی‌شد و خانه‌ی ما رقصان بود، پسرم گفت: خوبی‌اش این است که اگر بمیریم همه با هم هستیم!

برای همه‌ی ایرانیان تندرستی، آرامش و رفاه آرزو می‌کنم و امیدوارم روزی برسد که همه‌ی ایرانیان به رغم اختلاف‌ها و دعواها در کنار هم با دل‌های بی‌کینه و نفرت زندگی کنند و به ساختن ایران فکر کنند و امیدوارم ما هم آن روز را ببینیم!
✍️ ضیا نبوی

نه من نااميد نيستم!

من می‌دانم که این صحنه‌ی کشتار انسان‌ها، این تصویر دود و خون آمیخته به هم، این چند هزار کشته‌ی دی‌ماه، همه‌ی میدان سیاست نیست. من مطمئنم که مستبدین وطنی، زورگویان خارجی و جنگ‌طلب‌های دنیا تنها بازیگران سیاست نیستند. من انسانی را با چشم دیده‌ام که برای نجات زندگی یک اعدامی تا پای جان اعتصاب غذا کرده است. من معلمی را می‌شناسم که سال‌ها مسیر میان مدرسه و زندان را رفته، اما از حقوق هم‌صنفی‌هایش و حق تشکلشان ذره‌ای عقب ننشسته است. من شاهد تلاش وکیلی بوده‌ام که بی‌هیچ چشم‌داشتی برای حق زندانیان سیاسی جنگیده، حتی اگر به قیمت از دست رفتن آزادی خودش باشد. من کنشگرانی را شناخته‌ام که برای هر تصمیم و کنش، بیشترین سهم هزینه و مشقت را برای خودشان برداشته‌اند و سال‌ها از عمرشان را وسیله کرده‌اند تا خیری جمعی را محقق کنند یا از رنجی بکاهند.
با وجود همه بدبینی‌ام به سمت و سوی وقایع، با وجود همه بیزاری‌ام از جنگ و کشتار و حتی ابهامی که در بود و نبود چند روز دیگرمان هست، اما ناامید نیستم.
من ایمان دارم و با چشم دیده‌ام که سیاست وجه انسانی‌تری (که در آن جان انسان‌ها هزینه‌ی ناگزیر نیست) هم دارد؛ بازیگران درست‌تر و شریف‌تری نیز هم...

https://www.instagram.com/p/DVjL9K-CHBr/
5
روزمره‌های جنگی
در امتداد زندگی باید زندگی کرد
شب توی خواب صدای موشک و لرزش می‌آید؛ بیدار می‌شوم، کمی به صداها گوش می‌دهم و دوباره می‌خوابم. خوابی عمیق، انگار کنین در سایه امنیت بسیار. شب چندم است؟ نمی‌دانم. صبح ولی می‌دانم که دیگر عادت کرده‌ام. پذیرفته‌ام همین است که هست و پذیرش، تنها نقطه امن این‌روزهایم می‌شود. در آفتاب صبح، وقتی جنگنده‌ها می‌آیند و می‌روند، بچه‌ها بالاخره راضی شده‌اند که از پای لپ‌تاپ و پی‌اس بلند شوند و بروند توی حیاط «گل بازی». خواهرم یوگا می‌کند و به فکر می‌افتم که دوچرخه را بردارم و بروم توی شهر. بالاخره زندگی کار خودش را کرده. دیشب تولد داشتیم. کم بودیم، بی‌حوصله بودیم، ولی بودیم. روزی که بچه به دنیا آمد، آسمان پر از ابرهای ریز ریز بود. دم در بیمارستان از آسمان قشنگ تهران عکس گرفتم و گذاشتم توی اینستاگرام تا بعدها که بچه بزرگ شد و برایش سوال شد که روزی که آمدم زندگی چطور بود، عکس‌ را ببیند و غرق در زیبایی لحظه تولدش شود. روزی که آمد، من تازه موهایم از سر شیمی‌درمانی، بلند شده بود. حالم خیلی بهتر بود و ممنون و مچکر از دست سرنوشت که من را از سرطان و کرونا نکشت تا بچه را ببینم، آسمان بالای سرم را ببینم و نفس عمیقی از سر عشق بکشم. چه می‌دانستم پنج سال بعد، زیر همان آسمان، همین که بچه کنارم هست و صدای خنده‌اش وقتی توی حیاط دارد گل‌بازی می‌کند، می‌شود بزرگترین «آخیش» زندگی‌ام. پذیرش از همین‌جا دارد برای من شروع می‌شود. این‌که بپذیرم همین بودن، فعلا خوب است، کار سختی بود. توی این نزدیک دو هفته، به اندازه هزارسال، چشمم به جهانی سخت و صعب باز شده. انکار و دفاع، اولین واکنش‌هایم بود. اما حالا، دست‌ها را برده‌ام بالای سرم و تسلیم تسلیم ایستاده‌ام به تماشا. دارم همه‌چیز را تماشا می‌کنم. دودهای سیاه بالای آسمان تهران، باران، درخت‌هایی که هنوز جان دارند، آدم‌هایی که توی شهر می‌روند و می‌آیند، مردمی که توی این قطعی اینترنت، هنوز امیدوارانه وی‌پی‌ان می‌خرند تا به جهان وصل شوند، دست‌هایی که دست همدیگر را گرفته‌اند، دوستای خارج‌نشینم که مکالماتشان را با جمله شرمگین«می‌دانیم جای شما نیستیم ولی حال ما هم بد است» شروع می‌کنند، بچه‌های تحریریه که هنوز هستند و …
https://www.facebook.com/nazanin.matinnia/posts/pfbid02ZtyfU6G7NPodNKJGTpS25Evkmrfn3K29yXZpdwwbnJuzxD5jPnpgV3DHoyriMoZYl
Forwarded from رزیدنتــگرام
💡 آموزش نحوه چسب زدن به پنجره‌ها 🪟

💭 موج انفجار باعث شکستن شیشه و پرتاب شدن خرده های شیشه بدون الگو خاصی به فضای داخلی میشود که می‌تواند آسیبهایی حتی جدی تر از انفجار اصلی ایجاد کند.برای جلوگیری از این آسیب‌ها نکات زیر را رعایت کنید⬇️ :

ℹ️| مطابق الگوهای مشخص شده در تصویر شیشه ها را چسب بزنید.در نظر داشته باشید که ؛ « چسب پهن برای شیشه‌های بزرگ - چسب برق برای شیشه‌های کوچک ».

🔖 چند توصیه کارآمد : در صورت امکان روی شیشه‌ها طلق پلاستیکی نصب کنید.در پشت شیشه،پرده ضخیم یا پتو نصب شود.تخت‌خواب یا محل نشستن نزدیک پنجره نباشد.

🗣️ حتما عملی بشه : آینه یا شیشه‌های تزئینی قابل جابجایی را به جای مطمئن و دور از خانواده منتقل کنید.پنجره‌های دو جداره باید از هر دو سمت چسب شوند!!

____

🆔  @residentgram  📡
این‌روزها بسیاری از دوستان دور یا نزدیک درباره‌ی آینده‌ی ایران از من سؤال می‌کنند. پاسخم این است که پیش‌گو نیستم و نمی‌توانم از آینده خبر دهم. پیش‌تر نوشته بودم که بر آبادانی‌ها باید بیفزاییم و افزودن بر شمار ویرانه‌ها یا زمینه‌ی ویرانگری را مهیا کردن کاری نیست که نسل‌های آینده بر ما ببخشایند. عده‌ای دشنامم دادند و مرا مدافع جمهوری اسلامی پنداشتند. حالا ویرانگری را به چشم خود می‌بینند و دست‌کم آنها که در ایران‌اند و ویران شدن آثار تاریخی چند صد ساله یا گاهی چند هزار ساله را به چشم می‌بینند و کشته شدن کودکان معصوم و بی‌گناه ایرانی را که همه در حکم فرزندان و بلکه نوادگان امثال من‌اند تازه دارند می‌فهمند چه می‌دیده‌ام و از چه می‌ترسیده‌ام. اکنون، اگر کار به همین منوال که می‌بینم پیش رود، آینده‌ای هولناک‌تر را می‌بینم که بهتر است از آن سخنی نگویم. در شرایط فعلی آنچه می‌توانیم انجام بدهیم نمایش زندگی است به‌خصوص برای کودکان و نوجوانان و پیرزنان و پیرمردانی که هیچ توان محافظت از خود ندارند. نمایش شادی و پایکوبی در میانه‌ی فاجعه، آنجا که دیگر هیچ کاری از دستت ساخته نیست، خود راهی است به سوی رهایی، درست مثل رقص زوربای یونانی پس از ویران شدن معدنی که همه‌ی آرزوهای آینده‌اش را در گروِ استخراج و بهره‌برداری از آن می‌دید. معدن من اکنون ایران است و می‌بینم که دارد از دست می‌رود. اما روحیه‌ی خود را نمی‌بازم و به فرزند و دوستان و خویشانم چنان وانمود می‌کنم که زندگی و آینده‌ای بهتر در پیش است. بیایید با هر کاری که می‌توانیم برای هم بکنیم در این نمایش عظیم نقشی هرچند کوچک به عهده گیریم. زندگی را آن قدر خوب به صحنه آوریم تا سرانجام نمایش را به حقیقت بدل کنیم.
😭2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بابا
باباجان
بمیرم که تاریخ هرچه می‌کند
حاصل فقط تکثیر رنج توست
دیروز در میان خیل کیسه‌های سیاه
به دنبال سپهرت می‌گشتی
و امروز زیر آوار و آتش
دنبال باقی‌مانده‌های دخترت



هرچه مرهم می‌گذارم بند می‌آید مگر
ای وطن خون تو از اروند می‌آید مگر
😭4
Forwarded from Critic l مریم نصر
✍🏻
همه سوگ‌های ما

یکی از طاقت‌فرساترین پدیده‌هایی که این روزها با آن مواجهیم نحوه سوگواری‌های خبری، مجازی و رسانه‌ای برای قربانیان وقایع اخیر است.

منظورم از «اخیر» مشخصاً از سال ۱۴۰۱ تا امروز است. دوره زمانی کوتاهی با هزاران سوگ. ملتی سیاه‌پوش عزیزانش است، ولی هرگروه برای عدۀ مشخصی سوگواری می‌کند و «سوگ واقعی» تنها سوگ اوست. آنقدر که بعضی از ما، دور از جغرافیای ایران فعالانه در تلاشیم با استفاده از خاموشی اینترنت در ایران و با تأکید بر سوگ‌های گذشته، عظمت سوگ امروز را بی‌اهمیت جلوه دهیم.

هم‌وطنیم و گروه گروه عزاداریم برای هزاران جانِ به‌ناحق گرفته شده؛ ولی مثل همیشه زیر پرچم رسمی کشور فقط برای یک جمع سوگواری می‌کنیم. همزمان در شبکه های مجازی زیر پرچم سه‌رنگ با نشان زن زندگی آزادی برای یک عده سوگواریم و زیر پرچم با نشان شیر و خورشید برای یک گروه دیگر. کسی که عکس دخترکان و پسرکان میناب را بگذارد با فحاشی مواجه می‌شود که پس کیان پیرفلک چه؟ و آنکه عکسی از نیکا یا سارینا یا مهسا، مواخده می‌شود که چرا برای بچه‌های میناب لال شده‌ای و آن که برای سرداران و سربازان سوگواری کند با فریاد خشم که این‌ها «نیروی سرکوبند» نه سرباز وطن(!)...حتی توصیف وضعیتی که به آن دچاریم هم روح آدم را می‌خراشد.

سوگ‌های ما تکه تکه شده و هر تکه به تصرف یک گروه درآمده است. این تکه تکه شدن البته تصادفی نیست. اول از همه معلول ساختار قدرتی است که به نحو افراطی فقط برای گروه های مشخصی سوگواری کرده و گاه حق سوگواری را از سایرین سلب کرده است. از آن بالاتر، در نظمی نابرابر، باعث شده برخی مرگ‌ها اساساً هیچ گاه امکان سوگواری پیدا نکنند و قصه‌های آنان همراه با خودشان در خاک دفن شود.

انگار یادگرفته‌ایم به رسمیت‌شناختن رنج دیگری مشروط به این است که ببینیم این رنج «مال ما» هست یا نه، اگر نبود «خسارت جانبی» است که در هر آشفتگی ممکن است اتفاق بیفتد. اما اگر «مال ما» بود با همه نیرو و توان آن را عُمق و بُعد می‌دهیم و همه سوگ‌های دیگر را در پرتو آن کم‌اهمیت و حتی بی اعتبار می‌کنیم.
خون به ناحق ریخته شده تنها در صورتی «در زمین فرو نمی‌رود» که متعلق به اردوگاه ما باشد.

علاقه‌ای به نیت خوانی پشت سوگواری‌ها ندارم، ولی اگر فکر می‌کنیم داریم با سوگواری انتخابی در مسیر عدالت قدم برمی‌داریم خیال نکنم فکر درستی باشد. سوگواری اگر با تلاش برای ندیده شدن سوگ‌های دیگر باشد انتخابی اخلاقی نیست.

گرچه ممکن است هریک از ما بنا به باورها و عواطف خود بیشتر سوگوار باشیم برای یک فرد یا گروه، اما حاشا کردن رنج دیگران یا بلند کردن صدای ناله و فریاد تا آن درجه که هیچ صدای دیگری به گوش نرسد، کم از مشارکت در ظلم نیست. هیچ رنجی با بی‌اعتبار کردن رنج دیگران «رنج‌تر» نمی‌شود.

زیر سایه این جنگ فقط جان‌ها نیستند که از دست رفته‌اند که امکان سوگواری مشترک و سوگواری‌های غیرمشترک هم از دست رفته است. به هر طرف نگاه می‌کنی تنها برخی مرگ‌ها «قابل سوگواری» می‌شوند و برخی دیگر، به ویژه آنها که جذابیت کمتری برای رسانه‌ها دارند، در سکوت یا در هیاهوی نفی متقابل، از دایره همدلی بیرون رانده می‌شوند.

به گمان من اگر منتقد ساختاری هستیم که سوگواران و سوگهای‌شان را طبقه‌بندی می‌کند، به طریق اولی امروز نباید اجازه دهیم هیچ سوگی کم‌رنگ و «از دایره همدلی» خارج شود.

@neocritic
👍2
۱/چند ساعت دیگه سال تحویل می‌شه. یعنی غم و غبار یکسال رو می‌تکونیم و خودمون رو نونوار تحویل سال جدید می‌دیم.
این‌جا یکباره از دیروز بوی سال جدید از لابه‌لای باروت و ایست و بازرسی پیچید توی شهر. مردم شیرینی می‌خریدن، دم مغازه‌ها گل و سبزه کاشته شده بود...
۲/هر کی تا اونجا که می‌تونست، توی پس‌زمینه‌ای از صدای گهگاه پدافند، برای سال جدید آماده می‌شد.
ما همونقدر که از بمب می‌ترسیم ذوق از راه رسیدن عید رو داریم. نه مثل هر سال، ولی به اندازه سال جنگی. همونقدر که نیمه‌های شب از کابوس انفجار می‌پریم از دور هم جمع شدن به‌وجد می‌آییم.
۳/ ما درون مرگ و زندگی بسر می‌بریم. نه بمعنای استعاری که واقعا هر روزمان مرگ و زندگی است. دو روز پیش که زعفرانیه رو زدن بریوان دختر کرد پر از زندگی کشته شد. بمب میدون نیلوفر هم عزیز یکی از دوستانم رو ازش گرفته بود. رستوران روبه‌روی میدون نشسته بود و یحتمل به انتظار سال نو.
۴/ شاید این آمیختگی مرگ و زندگیه که به ما، به من، معنا می‌ده. یعنی جنگیدن برای حفظ و ساخت زندگی.
این دوپهلو بودن همون چیزیه که وقتی با جون کندن به نت وصل می‌شم (بله، برای توئیت کردنم می‌جنگیم) و تایم‌لاین رو بالا پایین می‌کنم کم و بیش غایبه.
‏۵/ما هم زندگی می‌کنیم هم می‌میریم، هم می‌خندیم هم می‌گرییم، هم خوشحالیم هم مغموم. گاهی از اضطراب می‌لرزیم و گاهی از شوق می‌رقصیم.
ما درون جنگ زندگی می‌کنیم و درون زندگی می‌جنگیم.
به امید پیروزی زندگی بر جنگ❤️

https://x.com/i/status/2034915873161384183
2
Forwarded from علی‌اصغر سیدآبادی (Ali Seidabadi)
بوی عید


هر سال از دو سه هفته مانده به عید، بساط وسایل جشن نوروز در کنار خیابان و برخی فروشگاه‌ها پهن می‌شد. سبزه و گل لاله و سنبل و لوازم هفت‌سین در کنار خیابان‌ها بساط می‌شد. دست‌فروشان هم لباس و کفش و هرچه که مناسب عید بود، نوع ارزان‌ترش را در کنار خیابان بساط می‌کردند و شب‌های نزدیک به عید، محله‌های مختلف چنان شلوغ می‌شد که جای سوزن انداختن نبود.

امسال اول جنگ دوازده‌روزه و بعد ترومای ناشی از آن و تأثیرات اقتصادی آن و کاهش ارزش پول ملی و بعد اعتراضات دی‌ماه و کشتار بی‌سابقه و بعد حملهٔ آمریکا و اسرائیل به ایران، فرصتی نداد تا روان فرسودهٔ ما خود را بازیابد. از فاجعه‌ای به فاجعه‌ای دیگر افتادیم.

یکی از خاصیت‌های نوروز در تاریخ ما، عبور از مصیبت است. یک عید که از عزایی می‌گذشت، جشن و سروری دیگر مجاز می‌شد. گویی نوروز ایستگاهی است برای گذاشتن بارهای سنگین و گذشتن از آن به رهایی و سبکی. حتی وسط جنگ هم یادم مانده که رزمندگان سفرهٔ هفت‌سین پهن می‌کردند. نوروز تنها آیینی بود که میان بیش‌تر ایرانیان، از لس‌آنجلس تا قم، مشترک بود، البته با تفاوت در شیوهٔ اجرا.

امسال دو جمع بزرگ از ایرانیان عزادارند: عزاداران دی‌ماه و عزاداران بهمن و اسفند. تا یکی دو روز پیش هیچ نشانه‌ای از عید در شهر نبود. از دو روز پیش انگار که مردم ـ دست‌کم بخشی از مردم ـ به خاصیت آن پی برده باشند، آرام‌آرام نشانه‌ها ظاهر شد. اول سبزه‌ها در پیاده‌روها چیده شد و دیشب بالاخره برخی مناطق تهران رنگ و بوی عید گرفت، در حالی که پهپاد هم دقایقی بالای سر شهر بود.

نزدیک میدان تجریش، عید آمده بود. در میدان جای سوزن انداختن نبود. از یک گوشهٔ میدان صدای موسیقی‌های حماسی می‌آمد و خوش‌سلیقه‌تر از جاهای دیگر بودند در انتخاب موسیقی. این سو گل‌فروش‌ها و سبزه‌فروش‌ها و دست‌فروش‌های مختلف بساط کرده بودند؛ بالاخره شب عید شده بود. مردم وسط جنگ هم نوروز را فراموش نکرده بودند و استمرار پیدا کرده بود. اولین زنی را که دیدم، گل در دست از روبه‌رو می‌آمد، گل از گلم شکفت. هنوز توی ماشین بودیم.

جای پارک نبود. پلیس جلوتر ایستاده بود. ماشین را دوبله پارک کردم و شمارهٔ موبایلم را نوشتم و چسباندم به شیشه و لابه‌لای جمعیت گم شدیم تا احساس کنیم سال نو خواهد شد و تمام مصیبت‌ها در سال کهنه باقی خواهد ماند.
سه ماه است که ما ایرانیان در اضطراب به سر می‌بریم.
با این حال، ما می‌دانستیم و می‌دانیم که باید نوروز را جشن بگیریم و با نوروز، غم‌ها و خشم‌ها و رنج‌ها را پشتِ درِ سال کهنه بگذاریم، اما چقدرش را بتوانیم، نمی‌دانم. این‌قدر می‌دانم که دست‌کم فرصتی تنفسی است میان فاجعهٔ قبلی و فاجعه‌های پیشِ رو؛ اما خدا را چه دیده‌اید. شاید توانستیم فاجعهٔ قبلی را پشت در سال کهنه بگذاریم و در سال نو به استقبال روزهایی خوش‌تر برویم!

پیشاپیش عید نوروز باستانی را به همهٔ شما تبریک می‌گویم و برای همه، با هر گرایش و رویایی، آرزوی تندرستی دارم و برای ایران عزیزمان شکوه و سربلندی آرزو می‌کنم و امیدوارم زخم‌هایش درمان شود.

دعای سال نو را برای همهٔ شما می‌خوانم که:
ای دگرگون‌کنندهٔ دل‌ها و دیده‌ها،
ای تدبیرکنندهٔ شب و روز،
ای تغییر‌دهندهٔ سال و حال،
حال ما را به بهترین حال دگرگون کن!
3
روز یک عمر و بیست و چهارم

۱/اینترنت را قطع کرده اند.من وصل شده ام.تعدادی از دوستان و اطرافیانم هم.آنها که وصلند یعنی یا توان مالی خرید کانفیگ های گران قیمت را دارند و یا ارتباطاتی(در داخل یا خارج از کشور) که بتوانند قطعی را دور بزنند و این یعنی امتیازاتی دارند که اکثریت قریب به اتفاق ایرانیهای اسیر در قطعی اینترنت تحمیلی از آن بی بهره اند.
دلم میخواهد جنگ را روایت کنم ولی خجالت میکشم که اینترنت دارم و هنوز میتوانم جواب ایمیل هایم را بدهم و کارهایم را پیگیری کنم و دیکشنری آنلاین داشته باشم و نیازهایم را سرچ کنم.از خودم می پرسم برای چه احساس گناه داری؟برای اینترنت داشتن! و چندبار با خودم تکرار میکنم. من برای اینکه اینترنت دارم احساس گناه میکنم چون اکثریت قریب به اتفاق هم وطنانم که باهم در مرزهای ایران زندگی میکنیم توان مالی و ارتباطی لازم برای دسترسی به اینترنت را ندارند. انگار که دسترسی به اینترنت چیز بسیار خاصی است و نه امکانی که امروزه دیگر تبدیل به بدیهی ترین وضعیت زندگی آدمها در کشورهای مختلف شده.چه شد که من ایرانی برای به زور دسترسی پیدا کردن به این حق شهروندی احساس گناه و شرمندگی میکنم؟!

۲/بعد از کشتار دی بود.همان روزهای تاریک بهت و سکوت. روزی دیدم بوته گل رز حیاط سبز شده و جوانه زده. ناگهان خجالت کشیدم.انگار کسی جلوی بابای سپهر با صدای بلند خندیده باشد.بهار داشت می امد.درختها شکوفه میزدند.طبیعت برایش مهم نبود عزای دل ما.از این عزاها در این هزاران هزار سالی که بشر عضوی از طبیعت شده،زیاد دیده بود.یادآوری این واقعیت در کنار آن خجالت عمیق خسته ام کرد.

۳/دائما احساس گناه کردن و خجالت کشیدن و واکاوی خود برای فهم محلی از اعراب داشتن این احساسات یا نداشتنشان آدم را فرسوده میکند.چندوقتی بود که از در خیابان راه رفتن با کیسه خریدها معذب میشدیم.این را از خیلی ها شنیده بودم.دیگر پیاده خرید نمیرفتند.ماشین را در فروشگاه پارک میکردند که گوشت و مرغی که خریده اند برای مصرف روزمره را کسی نبیند.باری کارگر زحمتکش و شریفی مهمان سفره مان بود.کوکو سیب زمینی داشتیم.با خنده گفت با این قیمت روغن و تخم و مرغ چطور این را پختید.خسته شدم.

۴/در نت برداری هایم میگردم دنبال احساس گناه.قبلا چیزی در موردش خوانده بودم و گذشته بودم.کتاب روان درمانی اگزیستانسیال.صفحه ۲۱۴: احساس گناه قبلا احساسی تعریف میشد که در نتیجه تجاوز خیالی یا واقعی به حریم دیگری به وجود می آمد.این کیرکگورد و رنک و تیلیش بودند که ما را متوجه منبع دیگری از احساس گناه کردند؛تجاوز به حریم خویش!ناتوانی در زیستن زندگی ای که به فرد اختصاص داده شده.رنک میگوید ما به دلیل هستی در خواب مانده و زندگی نازیسته درونمان احساس گناه میکنیم...

۵/پسرک ده ساله ای بر مزار مادر نشسته.در آغوش کسی که دوستش دارد و می پرسد زندگی من تمام شد؟
فیلمش را هیچ وقت باز نکردم.مثل فیلم مادری که از زیر آوار بیرون کشیده شد و از بچه اش پرسید.مثل فیلم مردی که رفته بود خرید و برگشت و خانه اش خراب بود و خانواده اش مرده.سخت است که بگوییم با زندگی کردن باید از این زندگی که بر ما تحمیل شد انتقام گرفت.سخت است ولی انگار واقعا، زندگی کردن مقاومت است.

پ.ن:این را روز ۲۴ام نوشته بودم.امروز ولی توانستم با خودم کنار بیایم برای منتشر کردنش.
یکی جایی نوشته بود قصه‌ی رابطه‌ی ما با جمهوری اسلامی، قصه‌ی قطاری‌ست که هرکسی در ایستگاهی از آن پیاده می‌شود. یکی در سرکوب‌های اوایل انقلاب، یکی در اعدام‌های دهه شصت، یکی در قتل‌های زنجیره‌ای، یکی در کوی دانشگاه، یکی سال ۸۸، یکی با سرکوب اعتراضات کارگری، یکی در آبان ۹۸، یکی با سقوط هواپیما، یکی در ۱۴۰۱، یکی با کشتار دی‌ماه… آن‌هایی هم که هنوز پیاده نشده‌اند احتمالا با اتفاقات بعدی پیاده خواهند شد.

این تصویر چیزی از سرنوشت پیاده‌شدگان به دست نمی‌دهد. نمی‌گوید خیلی از آن‌ها هنوز مشغول تقسیم‌بندی دنیا به خیر مطلق و شر مطلق هستند، هنوز منتظر پیروزی نور‌ بر تاریکی‌اند (گویی که دنیا از نیروهایی تشکیل شده که تماما از روشنایی‌ و خیرخواهی‌اند و آن‌ها که سراسر تاریکی و ذات خرابند).

نمی‌گوید خیلی از این پیاده‌شدگان در همان ایستگاهِ دوقطبی‌سازی جهان، در انتظار ناجی، سرگردان می‌مانند و بعد از مدتی سوار قطار تازه‌ای می‌شوند. از زیر سایه‌ی یک ولی به زیر پرچم ولی بعدی.


زهره خضرایی‌منش
👍6
آن‌ ذهن‌هایی که در پی انکار رنج انسانی جنگ بر می‌آیند، آن‌ها که هرروز تصویر ستون‌های آتش و خانه‌های آوار شده را می‌بینند و می‌پذیرند اما به عکس آدم‌ها که می‌رسد، با زدن برچسب بازیگر و صحنه‌سازی تلاش می‌کنند بار تحمل‌ناپذیر مواجهه با هراس انسان‌های اسیر جنگ را کاهش دهند…
ذهن‌هایی هستند که هنوز از مواجهه‌ی بی‌پرده با رنج دیگری مضطرب می‌شوند. ذهن‌هایی که هنوز‌ جایی (اگرچه در اعماق) اثری از همدلی در آن‌ها یافت می‌شود. ذهن‌هایی که برای فرو نپاشیدن، نیازمند مکانیزم‌های دفاعی مثل انکار، جداسازی عاطفی، یا عقلی‌سازی (intellectualisation) هستند.

این واکنش لزوما واکنشی انحطاطی نیست.
انحطاط شادی از رنج دیگری‌ست، مثالش: خنده‌های بی‌پایان سالومه در برابر شوخی سخیف همکارش در مورد جوان سربازی که دست و پایش را در جنگ از دست داده.

https://x.com/panahfb/status/2036051746909192543?s=46


زهره خضرایی‌منش
💔31
Forwarded from آسیمگی
رویکرد تجویز جنگ به‌عنوان راه‌حلْ وقتی از دور—و خارج از میدان واقعی درگیری—طرح می‌شود نه‌تنها یک موضع ظاهرا سیاسی بلکه امری معرفتی و اخلاقی است و به‌ویژه ما را با این پرسش روبرو می‌کند که چه کسی حق دارد از مثلا «ویران کردن یک نظم سیاسی‌ـ‌اجتماعی مستقر از طریق جنگ و بمباران» حرف بزند و داشتن چنین حقی چه نسبتی با متأثر شدن از پیامدهای واقعی همین تجویزها دارد.

با وام‌گیری از مفهوم «پوست در بازی» که نسیم نیکلاس طالب مطرح می‌کند می‌توان صورت‌بندی تأمل‌برانگیزی از این وضعیت ارائه داد. ایده کانونی او این است: در مسائل کلان و پیچیده هرگونه تجویزِ مداخله‌جویانه (یا راه‌حلِ پرخطری) که هزینه‌ و ریسکِ آن را شخصی غیر از خودِ تجویزگر بپردازد از نظر ساختاری و معرفتی مشکوک است.

از نظر او، اینجا با نوعی عدم‌تقارنِ ریسک مواجهیم، به‌این معنا که:

پیشنهاددهنده یا تجویزگر، در بهترین حالت، از موفقیتِ ایده اعتبار می‌گیرد؛ اما در صورت شکست این او نیست که در معرض ویرانی، ناامنی یا فروپاشی قرار خواهد گرفت.

این عدم‌تقارن، صرفا نشانه‌ی یک بی‌عدالتی ساده در تأثیرپذیری از تجویزها نیست بلکه مستقیماً کیفیتِ قضاوت را هم تغییر می‌دهد.
در واقع، وقتی فردی در معرض پیامدهای منفی تصمیم‌ها، تجویزها و نسخه‌هایی که می‌پیچد نیست تمایلش به پذیرش ریسک‌های بزرگ‌تر افزایش پیدا می‌کند.

به بیان دیگر، فاصله از میدان میل به رادیکالیسم را تقویت می‌کند.

در سطحی عمیق‌تر، این وضعیت به یک خطای شناختی هم دامن می‌زند: توهمِ کنترل

جوامع انسانی سیستم‌هایی پیچیده‌اند نه سازوکارهایی خطی. در سیستم پیچیده، حذف یک جزء لزوماً به «اصلاح کل» منجر نمی‌شود،
بلکه اغلب زنجیره‌ای از پیامدهای پیش‌بینی‌ناپذیر ایجاد می‌کند که می‌تواند از وضع اولیه هم مخرب‌تر باشد.

تحلیل‌گری که بیرون از این پیچیدگی ایستاده معمولاً با یک مدل ساده‌شده کار می‌کند، مثلا: یک رژیم سیاسی داریم، یک حذف به‌وسیله‌ی جنگ راه‌حل خوبی است، و نتیجه‌ی آن هم یک جایگزینی عالی خواهد بود که مشکل نامطلوبیت اولیه را حل و فصل خواهد کرد.

اما آنچه در واقعیت رخ می‌دهد برهم‌‌کنش و انفجار شبکه‌ای از نیروها، منافع و واکنش‌های غیرخطی است که در هیچ نسخه‌ی انتزاعی جا نمی‌گیرد و بنابراین نادیده می‌ماند.

نکته‌ی دیگر این است که نبود «پوست در بازی» مکانیسم یادگیری را هم مختل می‌کند.

در شرایط عادی هزینه دادنْ فرد را وادار به بازنگری می‌کند اما وقتی هزینه‌ای در کار نیست خطا تکرار می‌شود بدون آن‌که اصلاحی در کار باشد.

به همین دلیل است که برخی از رادیکال‌ترین نسخه‌ها دقیقاً از سوی کسانی مطرح می‌شود که کمترین تماس را با واقعیت میدان دارند.

در نهایت، مسئله دامن‌گیر اخلاق هم می‌شود.

شجاعت، در این چارچوب، نه به معنای بیان مواضع تند بلکه به معنای پذیرش ریسکِ متناسب با آن موضع است.

اگر کسی دیگران را به مسیری پرهزینه دعوت می‌کند اما خود در معرض آن هزینه نیست این دیگر شجاعت نیست بلکه نوعی برون‌سپاریِ خطر یا ریسک است.

از این منظر، دفاع از حمله‌‌ی نظامی و مداخله‌ از طریق بمباران‌های هوایی خصوصا وقتی از موضعی بی‌هزینه (یا در اینجا غیرمتقارن از منظر ریسک) صورت می‌گیرد، نه‌تنها از نظر تحلیلی قابل اتکا نیست بلکه از منظر اخلاقی نیز محل تردیدهایی بسیار جدی است.

علی مسعودی | آسیمگی
👍1
Forwarded from علی‌اصغر سیدآبادی (Ali Seidabadi)
چند کلمه درباره‌ی جنگ و دفاع از میهن

امشب هواپیماها این قدر نزدیکند که صدایشان به وضوح شنیده می‌شود و انگار از روی سقف خانه می‌گذرند. نمی‌دانم کجا را می‌زنند، اما خانه و پنجره‌ها می‌لرزند. چند روزی است که اهداف نظامی جای خود را به زیر ساخت‌ها داده است.
از دیروز چند اتفاق افکار عمومی را در ایران تکان داده است. برخی مخالفان و منتقدان حکومت که در این جنگ یا طرفدار تغییر رژیم از طریق مداخله‌ی خارجی بودند و یا سکوت پیشه کرده بودند، از دیروز شروع کرده‌اند به انتقاد از ادامه‌ی جنگ. زدن زیرساخت‌های مهمی مثل صنایع فولاد بسیاری را تحت تاثیر قرار داده است و این جمله‌ی احمقانه‌ی ترامپ که «ایران را به عصر حجر برمی‌گردانم، همان‌جایی که بودند» به نقطه عطفی در تغییر مواضع تبدیل شده است و تعداد واکنش‌ها به آن بسیار زیاد است. این سخنان را هیچ کس حتی اندک هواداران خودکم‌بین ایرانی عموترامپ بعید است، جدی‌ بگیرند. متاسفانه فیلترینگ شدید در ایران باعث می‌شود که صدای اکثریت مردم ایران شنیده نشود و به خاطر دسترسی دیاسپورای هوادار جنگ، در شبکه‌های اجتماعی فارسی و انتشار پر سر و صدای آن، هواداران مداخله‌ی خارجی دست بالا را داشته باشند، اما از دیروز چرخش آشکار است.
علاوه بر ویرانی صنعت فولاد ایران، پل بیلقان کرج، شرکت‌های تولید دارو و چند کارخانه، هدف قرار دادن انیستیتو پاستور بسیار تاثیرگذار بود.
انستیتو پاستور یکی از خوشنام‌ترین و نوستالژیک‌ترین موسسات است که در سال ۱۹۲۰ تاسیس شده است و با تولید واکسن‌های مختلف در ارتقای بهداشت عمومی در ایران نقشی موثر ایفا کرده است. ویرانی‌اش برای ما ایرانیان دردناک و بی‌شک ویرانی چنین زیرساخت‌هایی جنایت است.
واقعا این ویرانی‌ها با عقل محاسبه‌گر نظامی چه فایده‌ا‌ی‌ نظامی در پیروزی آن‌ها دارد؟ جز شهوت ویرانی ایران و لذت بردن از ویرانی و در واقع دیوانگی چه نامی می‌توان بر روی این کارها گذاشت؟

در خبرها خواندم که هزینه‌های مستقیم جنگ آمریکا علیه ایران از مرز ۳۸ میلیارد دلار گذشت. تازه این‌ها هزینه‌های آشکار جنگ است. خسارت‌ها محاسبه نشده، تاثیر جنگ در اقتصاد جهانی محاسبه نشده، ویرانی‌های ایران و کشورهای حاشیه‌ی خلیج فارس و لبنان و اردن و اسرائیل محاسبه نشده است.
و مهم‌تر از آن هزینه‌های پنهانی محیط‌زیستی جنگ است که تا دهه‌ها پایدار خواهد بود و محاسبه نشده است و یک نمونه‌اش انتشار میلیون‌ها تن کربن در فضاست. ما در منطقه‌ی غرب آسیا سال‌هاست که هزینه‌ی دو سه جنگ بزرگ را با طوفان گرد و غبار و آلودگی آب‌های زیرزمینی و از بین رفتن پوشش گیاهی و جانوری و تاثیرات مخرب آن پرداخته‌ایم.
از آن روزی که انبارهای نفت را در تهران زدند و باران اسیدی بارید و رنگ لباس‌ها و ماشین‌ها سیاه شد، کف حیاط ما سیاه است. برای عید نوروز با هرچه شستیم سیاهی‌اش نرفت. این سیاهی برای من معنایی نمادین دارد. چیزی این سیاهی را از طبیعت ما، از زندگی ما، از روان ما نمی‌تواند پاک کند.
چگونه می‌توان این سیاهی را از ذهن کودکی که با صدای انفجار می‌خوابد و بیدار می‌شود، پاک کرد؟
چند روز پیش بود کودکی از ترس صدای انفجار سکته کرده و جان‌ باخته‌بود. پرندگان از صدای انفجار می‌ترسند و می‌میرند.
امسال می‌توانست یکی از بهترین سال‌های تهران و بخش‌هایی از ایران باشد، اگر ویرانی و وضعیت اقتصادی و جنگ نبود. سال نسبتا پربارانی داشتیم.
دریاچه ارومیه که داشت می‌مرد، دوباره جان گرفته است. تصویرهایش را که می‌بینم، روزنه‌هایی به روشنایی گشوده می‌شود.
در حال نوشتن این یاداشت بودم که آقای عین زنگ و گفت خانم میم گفته که باید برای دفاع از میهنمان کاری کنیم. ما به خاطر این که نمی‌توانیم کاری کنیم داریم دق می‌کنیم. او مخالف و منتقد حکومت است و نگران بود که حرکتشان علیه جنگ را حکومت مصادره کند.
به نظرم دفاع از وطن حساب و کتاب نمی‌خواهد. دفاع از وطن هیچ معنایی جز دفاع از وطن ندارد. تایید هیچ سیاستی نیست. هیچ کس آن را نمی‌تواند مصادره کند. اعتراض به جنایت، توجیه کننده‌ی جنایت دیگری نیست.
گاهی فکر می‌کنم همین ملاحظات ما در دفاع از میهن و سکوت‌های از سر محاسبه‌ی ما، هم باعث شد که اقلیتی خود را صاحب کشور بداند ‌و دفاع از ایران را حق انحصاری‌اش بداند و هم باعث شد که عده‌ای از هموطنان ما پرچم اسراییل دست بگیرند و تنک‌کیو ترامپ بگویند به خاطر بمباران کشورشان و کماکان نابودی زیرساخت‌ها را توجیه کنند.
اشتباه‌های ریز و درشت حکومت را ازبریم. مقاومتش در برابر هر نوع اصلاح را، نقشش را در آفریدن فاجعه‌ها، اما نقش و مسئولیت ما به عنوان روشنفکر در شکل گرفتن چنین فضایی چیست؟
کاش امسال جنگ نبود. زیر باران به کوه می‌رفتیم و شکوفه‌های سپید گیلاس را تماشا می کردیم که ترکیبشان با شکوفه‌های صورتی هلو دیوانه‌ام می‌کند، دیوانگی از خوشی.
این دو تصویر، دو روایت جدا نیستند؛ دو جلوه از یک حقیقت واحدند به نام «ایران»:یکی ایستاده در کنار هم‌وطن، در برابر زخمی که از درون سر برآورده؛دیگری ایستاده در کنار مدافعان، در برابر هجومی که از بیرون می‌تازد.

https://x.com/i/status/2040461923502744044

#ایران #وطن #جنگ
4
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
علیه تجاوز به خاک ایران ...

#پادکست

@aansooyekhat
Forwarded from به نام ایران
حالم خوب است. کاری کرده ام که به آن باور دارم.
همان طور که شب یلدای ۱۴۰۱ وقتی به زندان اوین رفتم تا برای زندانیان بنوازم حال خوبی داشتم. از همه ی ممنوعیت های کاری و مسافرتی ام شاد بودم چون نتیجه ی باورهایم بود.
دیروز با زنبیلی از میوه ، کیفی از وسایل ، ساز ، فرش خانه ام و یک گیگ vpn که از پونک خریده بودم که کفاف اینستاگرام را هم نمی داد به نیروگاه برق آمدم.
یک هفته قبل یکی از عزیزترین های زندگی ام که محدودیت توان در راه رفتن دارند ، به من گفتند «اگر برق رو بزنه چطور از طبقه ی چهارم با پله پایین بیام؟»
به او گفتم به نیروگاه برق خواهم رفت. نه فقط برای شما. برای ایران. بعد سرم را به سمت نیمروی روی میز گرداندم تا اشکش را نبینم.
امشب به شما عزیزانم می گویم :
رسانه های دنیا و هنرمندان ایران و جهان در این دو روز کاری کردند که حتی یک بار خلا نداشتن اینستاگرام در این روزها را حس نکردم. تا آخر عمر قدردان همه ی شما هستم.
به من برای این جمله ی آخر اعتماد کنید :
خدای دماوند با شماست…
به امید صلح و سرافرازی
برای ایران و جهان

علی قمصری
نیروگاه برق دماوند

#به_نام_ایران
#مراقبت_از_ایران
@benameiran404
6