در پوست خود
367 subscribers
18 photos
7 videos
2 files
72 links
We are poor indeed if we are only sane.
- Winnicott

ارتباط:
@ZohrehManesh
Download Telegram
Forwarded from علی‌اصغر سیدآبادی (Ali Seidabadi)
کسی برای رویاهای دیگری نمی‌جنگد!

شاگرد جوان میوه‌فروشی می‌گفت، من امشب از آن نورهایی دیدم که در جنگ دیده بودم. گفت فکر می‌کنم امشب می‌زند!
بزند یا نزند، متاسفانه ما به عنوان شهروند، عاملیتی نداریم. چه آنان که دوست دارند بزند و چه آنان‌ که دوست ندارند، بزند، تاثیری در ماجرا نداریم. همه‌ چیز را کسی تعیین می‌کند که نامش بارها در پرونده‌ی کثیف اپستین آمده است.
با این حال دوست دارم بگویم که من با جنگ مخالفم. جنگ طبق خواسته‌ی ما پیش نمی‌رود. هزینه‌اش قطعا بر زندگی ما بار و آوار می‌شود، اما الزاما آرزوهای ما را برآورده نمی‌کند. مهم‌تر این‌که جنگ هرگز تمام نمی‌شود. همان‌طور که جنگ هشت‌ساله تمام نشد و هنوز زخمش در جان و تن بسیاری از هم‌وطنان هست، و همان‌طور که شکل اداره‌ی کشور را تغییر داد و به گروهی فرصت داد که رقیب را از میدان بیرون برانند و هر مخالفی را در پناه آن حذف کنند. جنگ پای نیروهایی را به میدان باز می‌کند که فکرش را هم نمی‌کنیم.
اگر آن توییت ترامپ را هم نخوانده بودم، باز هم با جنگ مخالف بودم. پیش از آن‌که اصلاً نام ترامپ را شنیده باشم، با جنگ مخالف بودم؛ همان‌طور که با کشتن و قتل و شکنجه و اعدام مخالفم. احتمالاً بخشی از این مخالفت انتخابی نیست؛ بخشی به ژنتیک و تجربه‌هایمان از زندگی و جنگ برمی‌گردد و بخشی هم به خوانده‌ها و تأملات و انتخاب‌هایمان.

خوبی ترامپ این است که منظورش را لای زرورق نمی‌پیچد. آشکار گفته اگر توافق نشود، هم برای حکومت ایران خیلی بد خواهد شد و هم برای مردم ایران.
من با انتخاب‌های گوناگون هموطنانم تا جایی که به دیگران آسیب نزند و ایران را در معرض خطر قرار ندهد، هیچ مشکلی ندارم. هر کس حق دارد، نام هر کسی را که خواست صدا بزند یا به هر کسی که خواست انتقاد کند، اما طلب جنگ برای تحقق آرزوها و‌‌ رویاها ساده‌انگاری است. هیچ کس برای منافع و رویاهای دیگری|دیگری نمی‌جنگد.

با این همه، آنان را هم که از سر ناچاری و ناگزیری دل به جنگ بسته‌اند، تا حدودی می‌فهمم. به قول اخوان:
زندگی را دوست می‌دارم
مرگ را دشمن
وای اما با که باید گفت این؟ من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن
2
سلام❤️
تو این روزا
خبرهای بد برای بچه‌ها خیلی ترسناک نیست ... توانایی بچه‌ها برای پردازش مفهوم و عمق خبرها بسیار محدودتر از بزرگسالانه ... اونا از واکنش پدر و مادرها به شرایط، احساس ناامنی می‌کنند ... بچه‌ها با وصل شدن به ما آرام می‌شوند و احساس امنیت می‌کنند ... خودشان به تنهایی نمی‌توانند.
سیستم عصبی ما و اونها مانند ظروف مرتبطه عمل می‌کند. هر چه ما آرام‌تر، اونها آرامتر. ما پدر و مادرها می‌توانیم ناامن‌ترین شرایط رو بدل به تجربه‌ی امن برای بچه‌ها بکنیم.

ورزش، ارتباط پوستی با طبیعت و عزیزان، محدود کردن و مدیریت اطلاعات ورودی، تجربه‌های حسی (آب، شن، کف)، و مراقبه، روش‌های رایجی برای آرام کردن و مراقبت از خود هستند.
1
2
خامنه‌ای جنایتکار بی‌آبرویی بود که توسط جنایتکاران دیگر کشته شد.
کشته شدن به دست «دشمن»ای که او یک عمر توهمش را پخته بود و به مردم حقنه کرده بود، لحظه‌ی از میان رفتن مرز میان توهم و واقعیت است. او آنقدر دشمن-دشمن کرد تا دشمن سر بر آورد و همان فجایعی را به وجود آورد که او هشدارش را می‌داد.
حالا توهمات او تبدیل به پیش‌گویی‌های خودکام‌بخش شده‌اند.
ایران در آتش است، دختران محصل در خاکند، نیروهای امدادی بمباران می‌شوند، سرمایه‌های مادی، فرهنگی، و روانی ایرانیان در حال دود شدن و به هوا رفتند. فاجعه می‌رود چنان بزرگ شود که جنایت‌های جمهوری اسلامی در میان شعله‌هایش تطهیر شوند.

و‌ این‌همه آخر به دست همان امپریالیسمی رخ داد که خامنه‌ای عمر ما را در مبارزه با سایه‌اش به فنا داده بود.

کشته شدن دیکتاتور، برایش آبرو خرید. این حق ما نبود.

زهره خضرایی‌منش
💔101
✍️ حسین حمدیه

تهران در حال تبدیل شدن به بیروت است. اینکه جنگ جزوی از بافتار زیست روزمره شده باشد. اینکه آدم‌ها بروند سر کار، خرید و گردش در حالیکه آتش انفجاری جایی در بک‌گراند صحنه رخ بنماید.

این عکس را در پارک پرواز گرفتم. دیروز، دوشنبه. اهالی تهران جمع شده بودند تا از ارتفاع ویرانی شهر را ببینند. ترس در هوا شناور بود و آدم‌هایی که در آغوش عزیزان و دوستان فقط می‌توانستند «تماشا» کنند. شمایی که نیستید، هر تصوری که از وخامت اوضاع دارید را ضربدر هزار کنید. اوضاع بد است. به معنای واقعی. وخیم. جهنم و سرشار از نااطمینانی.

اما زندگی به ناچار جاریست. ما احتمالا تنها مردمانی باشیم که بتوانیم دور هم جمع شویم و مصیبت را هم تبدیل به فرصتی برای معاشرت کنیم یا از بلا برای خودمان جک بسازیم. رفتم در پارک با آدم‌ها گپ زدم. آخرش به هم گفتند «زنده بمان» و این شاید عینی‌ترین بازگویی واقعیتی است که آن را در تهران زندگی می‌کنیم. نمیر. زنده بمان.

چی میشه؟ نمی‌دونم. یک خوشبینی احمقانه‌ای دارم که گمان می‌کنم «ایران» از این وضعیت عبور می‌کند، زخم‌هایش را می‌لیسد و ادامه می‌دهد. همان‌طور که پیش‌تر و در تاریخ سرزمینی‌اش همیشه این‌طور بوده. اما آنچه مسلم است اینه که ما خیلی سخت آدم‌های پیشین بشویم. چه چیزهایی که ندیدیم. چه چیزهایی که ندیدیم.

امروزِ این شهر بی‌نظیر بود. بهار داره میاد. هوا مطبوع و تهران در زیبایی غم‌بار خودش به خون نشسته. ما داریم تلاش می‌کنیم «زندگی» کنیم علی‌رغم تمام آنهایی که بیرون و داخل این مرزها برای ما مرگ می‌خواهند. من امیدوارم اگر از این جهنم بیرون نیامدم هم تهران زنده بماند. با آدم‌هایش. چرا که «حضور انسان آبادانی است».

https://x.com/HosseinHamdieh/status/2029064645043208529
😭1
Forwarded from نقد شبه علم، دكتر كيارش آرامش (کیارش آرامش)
ایران عزیزمان درگیر جنگی ویرانگر شده است و صدالبته که جنگ و ویرانی غم‌انگیز و دهشتناک است.

این روزها، برانگیختگی و اندوه ناشی از رنج بی‌کران هموطنان ممکن است ما را به پرخاش‌گری بی‌فایده سوق دهد که البته خلاف عقل است.

به هم پرخاش می‌کنیم و یکدیگر را وطن‌فروش و خائن خطاب می‌کنیم

آن‌چه برای من، به عنوان یکی از میان بیش از نود میلیون ایرانی نگران، روشن است این که :

نخست، انگ وطن‌فروشی و بی‌وطنی زدن به هرکدام از طرف‌های این بحث ( در میان مخالفان رژیم حاکم بر ایران) ناروا و غیرمنصفانه است. در استفاده ابزاری از واژه‌ی وطن نباید پیرو جمهوری وطن‌ویران‌گر اسلامی شد.

دو دیگر این که تمامی ملامت این جنگ و ویرانی و تباهی دردناک و دهشتناک بر عهده رژیم و سیاست‌های متوهمانه و خونبار و آخرالزمانی آن است. انگ و اتهام زدن به روشنفکران و فعالان رقیب، نهایت بی‌انصافی است. آن‌ها هیچ دخلی و تاثیری در شروع یا پایان احتمالی جنگ نداشته‌اند. حتی اگر با تلخکامی، جنگ را تنها راه نجات تلقی کرده باشند.

سه دیگر این که سخن گفتن از اصلاح از درون و مانند آن برای ما که جوانی‌مان در این امید واهی بر باد رفت و عمر را در صف رأی دادن به خاتمی و موسوی و روحانی گذراندیم و برایشان دل سوزاندیم و خطرکردیم و کتک خوردیم و ….دیگر طنزی تلخ و خنده‌آور است.

در آیینه‌ی دریای خونی که در دی‌ماه به راه افتاد، تباهی امید به حتی اندکی اصلاح و عقب‌نشینی دیکتاتور و رژیمش را دیدیم.
برخی البته از سکوت آن روزهایشان پیداست که چشمشان را بسته بودند و ندیدند

و آخر این که با وجود اختلاف نظرها، همگی وطن را دوست داریم و برای سرنوشت تلخش سوگواریم. صفتی را که شایسته‌ی رژیم خونریز و تبهکار و اصلاح‌ناپذیر اسلامی است، به هم خطاب نکنیم.
در انتها این وطن ویران را باید با هم و در کنار هم دوباره بسازیم.
👎1
در پوست خود
‎⁨به‌عقب‌برنمی‌گردیم.⁩.pdf
✍️ محمد مهدی هاتف

ترجمه این کتاب را بعد از ترور سلیمانی آغاز کردم. آن روزها فقط بوی جنگ می‌آمد، اما حالا خود جنگ با تمام زشتیهایش به شهر ما آمده. صحنه‌های ویرانی و دود و خون و شیشه و بهت را که می‌بینم، ترکیب بوی باروت و خاک را که می‌شنوم، کلمات کتاب پیش چشمانم رژه می‌روند. آنجا که روحا از "پارک" فقط تکه چوبهای آویزان از ویرانه‌ها را می‌فهمید.
"هم‌سرنوشتی" ما با مردمان خاورمیانه چیزی نیست که با انکار‌ بعضیها منتفی شود، سکانس به سکانس اتفاقات ایران را با تفاوتهای جزیی می‌توانید در همسایگی‌تان ببینید. مگر جنگ با جنگ چقدر فرق می‌کند، مگر بمب امریکا در عراق با بمب امریکا در ایران چقدر فرق می‌کند، یا حتی با بمب روسیه در سوریه. بمب بمب است، سوت می‌کشد، زمین می‌خورد و تا شعاع چند ده‌متری یا چندصدمتری ویرانه به‌جا می‌گذارد. بگذار هرچه میخواهند از بی‌‌تاریخی "کشورهای" همسایه بگویند. درک ما از همسایه‌ها نه منوط به تاریخهای تخیلی، که منوط به رنج مشترکی است که می‌بریم. هرچقدر هم خودتان را اروپایی-آریایی بدانید، هیچ کس در دنیا بهتر از عراقیها این روزهای شما را نمی‌فهمد. اگر هم می‌خواهید آینده‌تان را ببینید، هیچ آیینه‌ای بهتر از عراق پیش رویتان نیست.
👍2
.
▫️کاستن از وزنِ داوری‌‌های اخلاقی

جنگ را مردمِ موافق جنگ ایجاد نکرده‌اند. مردمِ مخالف جنگ هم همدست عاملان کشتار و سرکوب نیستند. این همه قضاوت اخلاقی شدید از دید من، هم ناشی از جابجایی خشم است، هم کنار گذاشتن واقع‌بینی سیاسی و هم دوپاره دیدن جهان و ساختنِ قلمرو خیر و شر.

حالا دیگر می‌توان گفت این جنگ ناگزیز شده بود (برگردید و دامنه این نزاع را از هر دو سو در ۴۷ سال گذشته ببینید). نه ناگزیر برای آزادی و نجات ما، که ناگزیر برای نظم جهانی با بازیگران موجودش. بارها می‌شد کاری برایش کرد ولی انتخاب طرفین درگیر این نبود. حالا تمام شدنش را هم نوعی الزامِ کلان سیاسی تعیین می‌کند و نه موافقت یا مخالفت من و شما با جنگ‌، یا ارزش‌های اخلاقی و حقوق بشر و آزادی و صدور دموکراسی و چه و چه. فکر می‌کنم باید در وزنِ داوری‌های اخلاقیمان تجدید نظر کنیم و این همه سرمایه انسانی را هدر ندهیم (و این کار را هم از خودم شروع می‌کنم). بله، مردمِ موافق و مخالف جنگ شاید در سطح بعضی ارزش‌ها یا در تعیین مصادیق ارزش‌ها با هم اختلاف نظر داشته باشند، امّا همه از یک‌جنس و یک‌دست نیستند و لااقل در دامن زدن به این جنگِ به‌خصوص چندان عاملیتی نداشته و ندارند.

من مخالف جنگم و فکر نمی‌کنم آدم‌ها تلفاتِ آزادی باشند. ولی جنگی هم که ناگزیر باشد، سرش چانه نمی‌زنم و در آن طرفدار هر موضعی هستم که آسیب را کاهش دهد. در این بازار داغ داوری و انگ‌زنی اخلاقی هم بیشتر هوادار کسانی هستم که ارزش‌های روشنی دارند امّا در تعیین مصادیق منعطف‌اند. یعنی حرفشان یکی نیست و با پیش رفتن شرایط خودشان را بازبینی می‌کنند. ما برای آینده نه به فحاشان نیاز داریم و نه آن‌هایی که خودشان را قهرمان اخلاقی و بقیه را شرور می‌دانند. ما به آدم‌هایی نیاز داریم که گفتگو بلد باشند و واقع‌بینی سیاسی، بصیرت‌ روانشناختی و عقلانیت اخلاقی را با هم داشته باشند. شاید رویای دوری باشد. امّا قرار نیست اضطرار توان رویا دیدن را از ما بگیرد.


@TheWorldasISee
Forwarded from محمد مالجو
⭕️ زندگی در تهران: زیر سایهٔ سرکوب، زیر آوار بمب

دقایقی پیش در تهران، پس از شش روز، به اینترنت وصل شده‌ام. صدای انفجار از پنجره‌های خانه می‌گذرد و هر لحظه ممکن است این رشتهٔ نازک ارتباط گسسته شود. نمی‌دانم این یادداشت کوتاه که به پایان برسد فرصت انتشارش در کانال تلگرامی‌ام را خواهم داشت یا خیر. تجربهٔ زیستهٔ این روزهای بمباران یک حقیقت بی‌رحم را عریان کرده است: جداسازی انتزاعی «حکومت» از «مملکت» نه تحلیل سیاسی که فرار اخلاقی است. آنان که می‌گویند می‌توان به نامِ زدنِ جمهوری اسلامی بر پیکر ایران آتش ریخت و مردم را مصون پنداشت، یا از واقعیت جنگ بی‌خبرند یا عامدانه چشم می‌بندند. بمب‌ها تفکیک‌پذیر نیستند. ویرانی اصولاً گزینشی عمل نمی‌کند. این استدلال اصلاً پوششی فریبنده برای دفاع پنهانی از تداوم جنگ است، بزک‌کردنِ مرگ با واژهٔ «رهایی». مبارزه با استبداد داخلی وظیفهٔ ماست، اما هر که آتش بیرونی را توجیه کند، آگاهانه یا ناآگاهانه، در صف استمرار ویران‌سازی ایستاده است. زندگی نه در سایهٔ سرکوب می‌بالد و نه زیر آوار بمب.


🆔 @mmaljoo
💔43
✍️امین بزرگیان

قطعاتی در سایه جنگ

یک:
از امروز صبح دیگر کسی از دیماه ۴۰۴ سخن نمی‌گوید. اکثریتی انسان معمولی، اضطراب جنگ و فردا را دارند؛ و اقلیتی انسان‌نما از جنگ و موشک خوشحال‌اند، اما مهم این است که تجربه ما، مبارزات ما، خون‌های ما و هر آنچه می‌خواستیم که بشود، با صدای موشک گم شد. جنگْ تمام کشتگان و زخم‌ها و امیدها و حتی ناامیدیها از وضعیت که به ما تعلق داشت را ناپدید کرد. مردم به سمت بیرون شهر و داخلی‌ترین جاهای خانه در حال مهاجرت‌اند. فرداروز تاریخ را که به یاد آوریم، می‌دانیم چه کسی کشت و چه کسی آن رویداد را «ناپدیدسازی قهری» کرد.

دو:
حقيقت وضعیت بغرنجى دارد؛ بالاخص در زمانه ما که با رشد فضای رسانه‌ای و مجازی با همهمه‌ی تصاویر و گفتارها و تحليل‌ها همه چیز در هاله‌ای از ابهام فرو می‌رود.
انسانی که می‌خواهد به واقعیت‌ها دسترسی پیدا کند دچار مشکل می‌شود. در قبال چنین سرگیجه‌هایی که محصول فریبکاری‌های مدام سویه‌های مسلط بر افکار عمومی است ترسی مدام از جهان بیرون بوجود می‌آید.
راهنما چیست؟ در لحظه‌ای که هیچ کتاب مقدسی برای راهنمایی یا گروه مرجعی باقی نمانده چگونه باید فهمید؟
در جهان اشباع از رسانه، حقیقت کمتر شبیه کشف یک شیء پنهان است و بیشتر شبیه «تمرین مداوم تشخیص» است.
در این راه «تأمل» به هر دو معنا مهم است هم به معنای بهره گرفتن از «خرد» و هم به معنای «وقفه». از سویی عقل را نباید واگذار کرد، و از سوی دیگر از تصمیم‌گیری سریع اجتناب کرد. هر رویداد و نشانه‌ای میتواند پاسخی به ابهامی باشد که پیشتر در آن گرفتار بودیم.

فاشيسم در معنایی واگذار کردن عقل به دیگری بزرگ و میل به شکافتن بی‌وقفه همه چیز است.


سه:
در خبرها آمده که شباهت‌های بین بمباران غزه و تهران توسط اسرائیل در حال پررنگتر شدن است. در هر دو مورد به نظر می‌رسد اسرائيل بدون هیچ نظارت انسانی از هوش مصنوعی استفاده می‌کند. برای مثال، اسرائیل پارکی در تهران به نام "پارک پلیس" را بمباران کرده است. این پارک هیچ ارتباطی با نیروی پلیس ندارد. اما به نظر می‌رسد هوش مصنوعی آن را به عنوان هدف شناسایی کرده چون اسرائیل در حال هدف قرار دادن تمام ساختمان‌های مرتبط با دولت است.
حذف «انسان» در جنگ کار را می‌تواند به جایی برساند که هوش مصنوعی / هوش عاری از انسان، هر شهروند ایرانی را به سبب آرم جمهوری اسلامی بر روی کارت شناسایی‌اش به هدفی برای حمله تبدیل کند. من درباره چیزی خیالی حرف نمیزنم، این واقعه همین چندی قبل در غزه رخ داده است: اسراییلی‌ها به صراحت گفتند که کشتگان یا کسانی هستند که به حماس رأی دادند یا آنها را سرنگون نکردند، پس نمیتوانند خود را از آن جدا کنند.
در جنگ با اسرائیل هر ایرانی برای صهیونیسم يادآور «عماليق» است. بر اساس کتاب مقدس یهود عماليق دشمنی است که باید آن را نابود کرد. نتانیاهو وقتی به عبری سخنرانی می‌کند شما را مصداقی از عمالیق می‌داند.

چهار:
قابل فهم است که چرا گروهی از مردم حامی حمله نظامی بودند؛ استبداد، مشکلات اقتصادی، کشتار و غیره.
اما آیا می‌دانید دلایل حمایت توده مردم از کثیف‌ترین چیزها در طول تاريخ مثل نازیسم در آلمان، و حمله آمریکا به عراق و غیره، همه و همه «قابل فهم»‌اند و به یکی یا همه دلایل بالا ارجاع پیدا کرده‌اند؟
ارزش‌های روشنگری و اخلاقی-عقلانی برای وضعیت بحرانی است. جامعه در شرایط عادی معلوم است که به سمت شرارت نمی‌رود. ملاک این است که یک فرد یا جامعه در وضعیت بحرانی شرارت را انتخاب نکند.
اگر انتخاب کند، نشان می‌دهد که «بالغ» به معنای کانتی آن نیست و می‌تواند به تولید فاجعه جدید کمک کند.

پنج:
دو وضعیت پیش روی ماست: غلبه طرح اسراییل که با توجه به جمعیت بزرگ حامیان حکومت و سرسختی نیروهای نظامی، نتیجه‌ای جز یک دوران طولانی آشوب، جنگ داخلی و ساخته شدن «دولت ناتوان» چیزی بیشتر به همراه نخواهد داشت. و دوم، عدم سقوط نظام که به بسته شدن هر چه بیشتر ساختار سیاسی و حرکت نظام به سمت کامل کردن نوعی استبداد مطلق خواهد انجامید.
طرح‌های دیگر بنظرم تخیل و توهم است. اگر کسی تصور میکند که حکومت فعلی ساقط میشود و کار دست نیروهای «خوب» می‌افتد، یا حکومت بعد از جنگ دروازه‌های خود را به روی مردم خواهد گشود در خوابی خوش‌بینانه است.
امیدوارم اکنون «حامیان جنگ» متوجه این شده باشند که تا چه حد مخالفت با جنگ نه یک ایده رمانتیک که یک ضرورت واقع‌بينانه بود.
@AminBozorgiyan
👍1
Forwarded from Critic l مریم نصر


«هرقدر دلمان برای چیزی بتپد باید درباره آن چیز باوجدان‌تر بیاندشیم»

زاگزبسکی

یادم نیست کی و کجا و اصلا از قول چه کسی، ولی نوشته بود این اصطلاح «زندگی معمولی» که از بعد از ۱۴۰۱ افتاد بر زبان جوان‌های ما هم از آن انگاره‌ها و مفاهیم «نواستعماری» است که شبکه‌های اجتماعی فجازیِ سرمایه‌داری ساخته‌اند برای ایجاد حسرت و چپاول ملت‌های آن سر دنیا.

اینکه بگوییم «زندگی معمولی» صرفاً یک برساخته نواستعماری و رسانه‌ای سرمایه‌داری است، در نگاه اول جذاب به نظر می‌رسد، چون راحت حسرت را به یک ابزار ایدئولوژیک و اقتصادی تقلیل می‌دهد. برای ماها که با کارکرد «صداخفه‌کن» این برچسب‌زنی‌ها آشناییم، این قسم تحلیل در واقع نوعی انکار نیازهای اولیه و مشروع انسانی است. «زندگی معمولی» به معنای داشتن امنیت و پناه و سرپناه؛ داشتن و دادن عزت و عشق و مراقبت؛ داشتن آزادی و امکان دنبال کردن رویاها؛ مزد زحمت را گرفتن و رسیدن بعد از دویدن...این‌ها عناصر پایه‌ای کرامت انسانی‌اند که در هر جغرافیایی حق مشروع‌اند، نه تجملاتی هستند و نه وارداتی. آنچه واقعاً نواستعماری است دریغ کردن این‌ها از آدم‌هاست.

شب دهمین روز دومین جنگ امسال، جنگنده‌های دشمن دارند شهر را شخم می‌زنند و همچنان فکر می‌کنم هیچ فضیلتی در جنگ و مرگ نیست، ولی مگر می‌شود مستقل از جبر جغرافیایی به زندگی و مرگ و فضیلت‌های هریک فکر کرد؟ زندگیِ هر لحظه و از هرسو در معرض تهدید چطور می‌تواند «معمولی» باشد؟
«معمولی» برای چه کسی؟ «معمولی» برای کجا؟ چشم بچرخانیم به‌اطراف، مردم کدام‌یک از کشورهای همسایه ما «زندگی معمولی» دارند؟ چه‌چیزها/ چه کسانی این زندگی معمولی را گروگان گرفته‌اند؟ برای این «زندگی معمولی» چقدر باید هزینه کنیم؟ چه بدهیم؟ چه بگیریم؟ آیا زندگی‌خواهی بی‌قیدوشرط است؟

دیروز از پنجره تماشای پرنده‌ها می‌کردم که از آبِ سیاهِ جمع شده از بارانِ اسیدی از دود آتشِ مخازنِ نفت می‌خوردند. کلاغ‌ها و کبوترها و یاکریم‌ها، یک دم‌جنبانک خاکستری هم بود. فکر کردم چطور وجود نازک و ظریفش دوام آورده با این صداها و این هوای خفه و این آب سیاه...

این روزها که می‌گذرد بیشتر از قبل به‌نظرم می‌رسد زندگی، دست‌کم در این اقلیم، یعنی زنده‌ماندن در همسایگی مرگ، ساختن با علم به خرابی، تلاش کردن نه برای موفقیت که با علم به شکست‌. اینجاییم که بسازیم و ببینیم آنان‌که به غارت می‌آیند می‌کشند، می‌زنند و می‌آشوبند.
نقش و کاشی امانت‌مانده از گذشتگان را می‌شکافند و کسانی همچنان کودکانه که «نگران نباشید، بهترش را می‌سازیم». از ساختن چه می‌دانید؟ چقدر ساخته‌اید؟ بهترِ نقش جهان را می‌سازید؟ تا امروز چقدر از آنچه خراب کرده‌اند را ساخته‌اند؟ چندهزاربار زندگی گرفته‌اند، چندتا «زندگی معمولی» جاگذاشته‌اند؟

زندگی معمولی اینجا مبارزه‌ای سیزیف‌وار است. زندگی معمولی ساده نیست، پیچیده است. در هوای مرگ نفس می‌کشد. «معمول»‌ معادله‌ای چندمجهولی است که از تو می‌خواهد بمانی و با علم به همه این‌ها فعالانه ادامه دهی. زندگی‌خواهی در کنار وجود نزدیک مرگ مبارزه‌ای اخلاقی و معرفتی است، که چون بااهمیت است باید «باوجدان» درباره آن اندیشید و باورهای پیرامون آن را به نحوی شکل داد که از حق زیست باکرامت برای آدم‌های این سرزمین نگذرد و استیصال را با «هیجان حماسی» یا «زودباوری» تسکین ندهد.

صداها خوابید... تشنج شهر آرام گرفته



@neocritic
وقتی گفته می‌شد جهان ایرانیان خارج و داخل متفاوت است و دیاسپورا از نظر اخلاقی نمی تواند (و نباید) برای ایرانیان داخل راه و چاه نشان دهد منظور امروز بود: یکی زیر بمب های چند تنی و صدای هولناک بمباران و ترس از آینده‌ای نامعلوم می‌لرزد و دیگری در خیابان های لندن می رقصد.

حداکثر تصور یک خارج نشین از جنگ امروز توییتی‌ است که می‌خواند یا خبری است که می‌بیند. اما خارج از ایران کسی نمی‌تواند هیچکدام درک کند

- قطعی اینترنت و بی خبری شبه مطلق چه معنایی دارد
- قیمت نان
- نگران از قطعی دراز مدت آب برق
-تعطیلی مدارس و دانشگاه‌ها برای فرزندانش
- خطر هر لحظه بمبارانی اشتباه چون چون مدرسه کودکانه میناب
- دلهره شنیدن صداهای دهشتناک از هر انفجار دور و نزدیک
- دلشوره شب خوابیدن و بیدار نشدن
- عدم دسترسی به عزیزانش در خارج کشور
- دیدن ویرانه های به جامانده از جنگ
- از دست دادن کار موقت یا حتی تمام وقت
- حس ترس و نگرانی از آینده‌ی کودکان
- ترس و نگرانی از اینکه زیرساخت‌های حیاتی را بزنند
- ترس و نگرانی از اینکه کی و چه هنگامی این کابوس به پایان می ‌رسد

و البته هزار درد و رنج دیگر که از لیست کردن آنها عاجزم.

دیاسپورا هیچکدام از اینها را نمی فهمد. و چون درکی ندارد می تواند وسط خیابان های اروپا برقصد و شادی کند و دم از جراحی و سرطان و شیمی درمانی و هزار مرخرف دیگر بزند. والبته اگر ذره‌ای شعور داشت می فهمید پشت در اتاق عمل (اگر این مثال بی مایه را بپذیریم)، باز نگران می‌شوند، گریه می‌کنند و دعا می‌کنند.

ما در جهان های متفاوتی زندگی می‌کنیم. و در این جهان‌ها مردم عادی، انسان های معمولی، صدایی ندارند. در این فضا حداقل کاری که یک دیاسپورا می تواند انجام دهد این است که متوجه باشد نسخه پیچیدن، رقصیدن، و کف زدن و هورا کشیدن کاری غیر‌اخلاقی. به همان میزانی که توصیه کردن‌های او برای مردمی گرفتار در دامی استبدادی غیر اخلاقی‌ است.

https://x.com/a_daghagheleh/status/2031380330956075454?s=46
👍4
Forwarded from علی‌اصغر سیدآبادی (Ali Seidabadi)
من تهرانم و گوشه‌ای از ویرانی‌ها را به چشم دیده‌ام. رقص خانه و لرزیدن پنجره‌ها و احتمال ریختن شیشه‌ها را تجربه‌ کرده‌ام. ساعت پنج صبح با صدای انفجار از خواب پریده‌ام. صدای کشدار موشک یا هواپیما را شنیده‌ام و منتظر مانده‌ام که ببینم نزدیک خانه‌ی ما می‌خورد یا جایی دورتر و بعد که جایی دورتر خورده از خوشحالی‌ام برای این که به جای خانه‌ی ما، خانه‌ی کسی دیگر ویران شده، شرمنده شده‌ام.
کسانی را می‌شناسم که به اندازه‌ی شما و بیش از شما با حکومت مشکل داشتند و خانه‌هایشان ویران شده است.یکی دو نفر را می‌شناسم که بیمارستانند و حال یکی‌شان خیلی خراب است.
فوج کبوتران را دیده‌ام که مشغول دانه برچیدنند و دمی پیش از رسیدن صدای انفجار به ما، ناگهان و سراسیمه از حیاط خانه پر می‌کشند.
آن‌ها را که از زیر بمباران و موشک باران پیام رضایت می‌فرستند و کماکان دعوت به بمباران و موشک باران می‌کنند، درک نمی‌کنم. نمی‌گویم دروغ است. می‌گویم درکشان نمی‌کنم، چون فکر می‌کنم باید تا به حال روشن شده باشد که « جنگ مطابق خواسته‌ی آنان پیش نمی‌رود.»
من مخالف جنگم. شب پیش از جنگ نوشتم که مخالف جنگم با هر نتیجه‌ای، همان وقتی که شاگرد نوجوان میوه‌فروشی به صاحب مغازه گفت امشب می‌زند و بر عکس تحلیل‌گران بسیاری درست گفت.
جنگ بین ما مردم برنده ندارد. با این همه هنوز هم گویا هوادار دارد. هنوز هم پیام‌هایی از داخل به برخی می‌رسد که ما حاضریم هزینه بدهیم و جنگ تا آخرش ادامه داشته باشد، اما اغلب تصوری از آخرش نداریم و نمی‌دانیم چه برجای می‌ماند و چه کسانی ظهور می‌کنند. رسانه‌ها جنگ را به فانتزی با پایان خوش تبدیل کردند، آن‌گونه که در ونزوئلا اتفاق افتاد، برانداختن را آسان جلوه دادند و فاجعه‌ای را که به کشتار هزاران نفر منجر شد، پیش‌بینی نکردند و یا به رغم پیش‌بینی کردن، فراخوان دادند که نتیجه‌اش فقط هموارتر شدن راه حمله‌ی نظامی به کشور بود.
البته می‌دانم که نه آن کشتار و نه راهپیمایی‌های همراه با رقص و پایکوبی هیچ کدام در تصمیم‌گیری متجاوزان تاثیری نداشت و فقط به آن مشروعیت بخشید. فقط باعث شد که ترامپ بگوید مردم ایران از من خواستند به کمکشان بروم. من کسی را سرزنش نمی‌کنم، حتی آنان را که از فرط نفرت رنج احتمالی ما را محاسبه نکردند و چنان دل به حمله‌ی نظامی بیگانه داده بودند که خیال می‌کردند فردایش بهشت می‌شود. حالا ما در تهران زندگی می‌کنیم. دلمان نمی‌آید بگویم بعضی شب‌هایش جهنم بود. اگر هم جهنم بود، من این جهنم را دوست دارم!
یکی از آن شب‌ها صدای انفجار قطع نمی‌شد و خانه‌ی ما رقصان بود، پسرم گفت: خوبی‌اش این است که اگر بمیریم همه با هم هستیم!

برای همه‌ی ایرانیان تندرستی، آرامش و رفاه آرزو می‌کنم و امیدوارم روزی برسد که همه‌ی ایرانیان به رغم اختلاف‌ها و دعواها در کنار هم با دل‌های بی‌کینه و نفرت زندگی کنند و به ساختن ایران فکر کنند و امیدوارم ما هم آن روز را ببینیم!
✍️ ضیا نبوی

نه من نااميد نيستم!

من می‌دانم که این صحنه‌ی کشتار انسان‌ها، این تصویر دود و خون آمیخته به هم، این چند هزار کشته‌ی دی‌ماه، همه‌ی میدان سیاست نیست. من مطمئنم که مستبدین وطنی، زورگویان خارجی و جنگ‌طلب‌های دنیا تنها بازیگران سیاست نیستند. من انسانی را با چشم دیده‌ام که برای نجات زندگی یک اعدامی تا پای جان اعتصاب غذا کرده است. من معلمی را می‌شناسم که سال‌ها مسیر میان مدرسه و زندان را رفته، اما از حقوق هم‌صنفی‌هایش و حق تشکلشان ذره‌ای عقب ننشسته است. من شاهد تلاش وکیلی بوده‌ام که بی‌هیچ چشم‌داشتی برای حق زندانیان سیاسی جنگیده، حتی اگر به قیمت از دست رفتن آزادی خودش باشد. من کنشگرانی را شناخته‌ام که برای هر تصمیم و کنش، بیشترین سهم هزینه و مشقت را برای خودشان برداشته‌اند و سال‌ها از عمرشان را وسیله کرده‌اند تا خیری جمعی را محقق کنند یا از رنجی بکاهند.
با وجود همه بدبینی‌ام به سمت و سوی وقایع، با وجود همه بیزاری‌ام از جنگ و کشتار و حتی ابهامی که در بود و نبود چند روز دیگرمان هست، اما ناامید نیستم.
من ایمان دارم و با چشم دیده‌ام که سیاست وجه انسانی‌تری (که در آن جان انسان‌ها هزینه‌ی ناگزیر نیست) هم دارد؛ بازیگران درست‌تر و شریف‌تری نیز هم...

https://www.instagram.com/p/DVjL9K-CHBr/
5
روزمره‌های جنگی
در امتداد زندگی باید زندگی کرد
شب توی خواب صدای موشک و لرزش می‌آید؛ بیدار می‌شوم، کمی به صداها گوش می‌دهم و دوباره می‌خوابم. خوابی عمیق، انگار کنین در سایه امنیت بسیار. شب چندم است؟ نمی‌دانم. صبح ولی می‌دانم که دیگر عادت کرده‌ام. پذیرفته‌ام همین است که هست و پذیرش، تنها نقطه امن این‌روزهایم می‌شود. در آفتاب صبح، وقتی جنگنده‌ها می‌آیند و می‌روند، بچه‌ها بالاخره راضی شده‌اند که از پای لپ‌تاپ و پی‌اس بلند شوند و بروند توی حیاط «گل بازی». خواهرم یوگا می‌کند و به فکر می‌افتم که دوچرخه را بردارم و بروم توی شهر. بالاخره زندگی کار خودش را کرده. دیشب تولد داشتیم. کم بودیم، بی‌حوصله بودیم، ولی بودیم. روزی که بچه به دنیا آمد، آسمان پر از ابرهای ریز ریز بود. دم در بیمارستان از آسمان قشنگ تهران عکس گرفتم و گذاشتم توی اینستاگرام تا بعدها که بچه بزرگ شد و برایش سوال شد که روزی که آمدم زندگی چطور بود، عکس‌ را ببیند و غرق در زیبایی لحظه تولدش شود. روزی که آمد، من تازه موهایم از سر شیمی‌درمانی، بلند شده بود. حالم خیلی بهتر بود و ممنون و مچکر از دست سرنوشت که من را از سرطان و کرونا نکشت تا بچه را ببینم، آسمان بالای سرم را ببینم و نفس عمیقی از سر عشق بکشم. چه می‌دانستم پنج سال بعد، زیر همان آسمان، همین که بچه کنارم هست و صدای خنده‌اش وقتی توی حیاط دارد گل‌بازی می‌کند، می‌شود بزرگترین «آخیش» زندگی‌ام. پذیرش از همین‌جا دارد برای من شروع می‌شود. این‌که بپذیرم همین بودن، فعلا خوب است، کار سختی بود. توی این نزدیک دو هفته، به اندازه هزارسال، چشمم به جهانی سخت و صعب باز شده. انکار و دفاع، اولین واکنش‌هایم بود. اما حالا، دست‌ها را برده‌ام بالای سرم و تسلیم تسلیم ایستاده‌ام به تماشا. دارم همه‌چیز را تماشا می‌کنم. دودهای سیاه بالای آسمان تهران، باران، درخت‌هایی که هنوز جان دارند، آدم‌هایی که توی شهر می‌روند و می‌آیند، مردمی که توی این قطعی اینترنت، هنوز امیدوارانه وی‌پی‌ان می‌خرند تا به جهان وصل شوند، دست‌هایی که دست همدیگر را گرفته‌اند، دوستای خارج‌نشینم که مکالماتشان را با جمله شرمگین«می‌دانیم جای شما نیستیم ولی حال ما هم بد است» شروع می‌کنند، بچه‌های تحریریه که هنوز هستند و …
https://www.facebook.com/nazanin.matinnia/posts/pfbid02ZtyfU6G7NPodNKJGTpS25Evkmrfn3K29yXZpdwwbnJuzxD5jPnpgV3DHoyriMoZYl
Forwarded from رزیدنتــگرام
💡 آموزش نحوه چسب زدن به پنجره‌ها 🪟

💭 موج انفجار باعث شکستن شیشه و پرتاب شدن خرده های شیشه بدون الگو خاصی به فضای داخلی میشود که می‌تواند آسیبهایی حتی جدی تر از انفجار اصلی ایجاد کند.برای جلوگیری از این آسیب‌ها نکات زیر را رعایت کنید⬇️ :

ℹ️| مطابق الگوهای مشخص شده در تصویر شیشه ها را چسب بزنید.در نظر داشته باشید که ؛ « چسب پهن برای شیشه‌های بزرگ - چسب برق برای شیشه‌های کوچک ».

🔖 چند توصیه کارآمد : در صورت امکان روی شیشه‌ها طلق پلاستیکی نصب کنید.در پشت شیشه،پرده ضخیم یا پتو نصب شود.تخت‌خواب یا محل نشستن نزدیک پنجره نباشد.

🗣️ حتما عملی بشه : آینه یا شیشه‌های تزئینی قابل جابجایی را به جای مطمئن و دور از خانواده منتقل کنید.پنجره‌های دو جداره باید از هر دو سمت چسب شوند!!

____

🆔  @residentgram  📡