در پوست خود
367 subscribers
18 photos
7 videos
2 files
72 links
We are poor indeed if we are only sane.
- Winnicott

ارتباط:
@ZohrehManesh
Download Telegram
ظرف عشق و نفرت

- مامان تو خوابای بدجنس میبینی؟

می‌نشینم‌ کنار تختش. دارد با پتویش‌ تقلا می‌کند.

- آره مامان جان من هم خواب‌های بد می‌بینم. تو خواب بد دیدی؟
- آره. خواب بدجنس تو چیه؟
- چیزای مختلف. مثلا ممکنه از یه جایی بیفتم یا مجبور باشم یه کاری کنم که ازش خجالت می‌کشم. تو چه خوابی دیدی؟
- بیشتر بگو. خواب آدما رو هم میبینی؟
- تو خوابِ کسی رو دیدی؟
- آره. تو خواب کی رو می‌بینی؟

می‌بینم که می‌خواهد بگوید اما به هزار ترفند از گفتنش فرار می‌کند.

- خواب مامانم رو، بابام رو، دوستام رو، اونایی که دوستشون دارم، اونایی که دوستشون ندارم. تو خواب کیو دیدی؟ خواب منو؟

- آره. بازم از خواب بدجنست بگو.

کمی از خواب‌های خودم می‌گویم‌ تا آرام شود.

- من توی خواب تو بدجنس بودم؟
با سر تایید می‌کند.
- داد زدم؟
تایید می‌کند.
- ترسیدی؟
- آره
- عصبانی هم شدی از دستم؟
- نه!

می‌خواهم بخزم توی تختش. جایمان تنگ است. عروسک‌هایش را پایین می‌گذارم. جوجه‌تیغی را که می‌گذارم زمین، صدای ناله‌اش بلند می‌شود. محکم گرفته‌ام و جوجه‌تیغی دردش آمده. این جوجه‌تیغی چندباری در حین بازی از دست من عصبانی یا دلگیر شده، ولی هربار خواسته‌ام با او حرف بزنم، پسرم یادآوری کرده که «نگاه کن! این دهن نداره، نمی‌تونه حرف بزنه» و من به این فکر کرده‌ام که من هرگز به پسر پنج‌ساله‌ام فرصت نفرت‌ورزیدن نداده‌ام. دائم از آن مغز نوپا خواسته‌ام تکانه‌های خشمش را کنترل کند. تنفر او نسبت به من هرگز ظرفی برای وجود پیدا نکرده و هیجانی که در آینه‌ی فهم دیگری ظرف پیدا نکند و در بر گرفته نشود، در حد یک ادراک خام تنانه باقی‌ می‌ماند و به ساحت تفکر و زبان راه پیدا نمی‌کند. این جوجه‌تیغی با قهرها و قایم شدن‌هایش، با بی‌زبانی زیرکانه‌اش، به من کمک کرده بفهمم باید به نیاز فرزندم به خشم و نفرت میدان بدهم. این‌بار اما آن‌چنان ناله و زاری می‌کند که به نظر می‌رسد قضیه از عصبانیت و دلگیر شدن فراتر رفته باشد. در خواب کودکم چه پیش آمده که او از بازگفتنش ناتوان است؟

- من توی خوابت تو رو زدم پسرم؟
با سر تایید می‌کند.

می‌خواهم بغلش کنم که صدای گریه‌ی جوجه‌تیغی بلند می‌شود. تصمیم می‌گیرم جوجه‌تیغی را بغل کنم. تیغ‌های نرمش را ناز می‌کنم و توضیح می‌دهم که خواب‌ها با خاطره‌ها فرق دارند. ممکن است در‌خواب چیزی ببینیم که در بیداری اتفاق نیفتاده. می‌گویم که من هیچ‌وقت به خودم اجازه نداده‌ام و نمی‌دهم‌ روی هیچ بچه‌ای دست بلند کنم.

پسرم بالاخره به حرف می‌افتد. خیلی هم به ادعای من اطمینان ندارد. من یک‌بار در عصبانیت جوری او‌ را با خشونت بغل کرده‌ام‌ که دردش آمده. او را محکم گرفته‌ام و به زور به دستشویی برده‌ام. او حسابی ترسیده بوده و در برابر خشم من خیلی تنها بوده.

من سراپا عذرخواهی و پشیمانی می‌شوم. دست‌هاش را می‌بوسم‌‌ و می‌گویم‌ اشتباه بدی کرده‌ام. اما جوجه‌تیغی هنوز هم نمی‌تواند من را ببخشد. ‌فرار می‌کند و زیر پتوی پسرم قایم می‌شود. پسرم از من می‌خواهد گوشم را روی پتو بگذارم و صدای گریه‌اش را بشنوم. من بعد از شنیدن و شنیدن و شنیدن ناله‌های جوجه‌تیغی که نه می‌خواهد با من حرف بزند و نه تحمل نوازش دستم را دارد، از مترجممان می‌پرسم آیا ممکن است یک نامه و نقاشی حال جوجه‌تیغی را بهتر کند؟
چشم‌های سیاهش برق می‌زنند: «من هم برات یه پاکت نامه درست می‌کنم.»

قلب پاره ‌پاره‌ام را جمع می‌کنم و می‌روم کاغذ و قلم می‌آورم. پشیمان‌ترین نامه‌ی عمرم را برای یک جوجه‌تیغیِ بی‌زبان می‌نویسم و با نقاشی اشک و قلب و بوسه تذهیبش می‌کنم.
پستچی کوچکمان با چهره‌ای راضی نامه را توی پاکت می‌گذارد و زیر پتو می‌برد. از زیر پتو صدای خنده‌ می‌آید. صدای ظریف جوجه‌واری، کلمات من را به سختی ادا می‌کند: «جوجه‌تیغی عزیزم، من خیلی پشیمونم…»

بالاخره جوجه‌تیغیِ پسرم زبان باز کرد!


زهره خضرایی‌منش
@exploringWithin
27👍2👌2🔥1
نونِ ننوشتن

توی صف نانوایی که می‌ایستم محو‌ تماشای پروسه‌ی پیوسته و بی‌پایان چانه‌گیری شاطر می‌شوم. تر و فرز و با حرکات فنری کمر، خم می‌شود و از دیگ بزرگ خمیر، مشت مشت برمی‌دارد و گلوله‌های متناسب می‌سازد و کنار هم روی میز می‌چیند. میز که پر شد روی هر چانه مایه‌ی جلا می‌مالد. در همین حال نانوا دارد از گوشه‌ی میز دانه به دانه چانه‌ها را برمی‌دارد و فرمِ نان می‌دهد و‌ توی تنور می‌گذارد. شاطر هم در همان حال باز از دیگِ خمیر مشت مشت چانه می‌گیرد و جاهای خالی میز را پر می‌کند و…

زندگی من، در بازه‌هایی که کمتر می‌نویسم، شبیه یک نانوایی فشل می‌شود. ایده‌ها، تصویرها، تجربه‌ها و فکرها روی هم می‌ریزند و یک ملغمه‌ی سنگین‌ می‌شوند توی دیگ خمیرزنی. قصه‌ها و ایده‌های بی‌سر و سامان فشار می‌آورند، نیاز دارند جایی تخلیه شوند، نیاز دارند نان شوند و به دست دیگری برسند. شاطر ذهنم از هول دیگی که تا خرخره پر می‌شود و سرریز می‌کند، دست‌پاچه چانه می‌گیرد، یعنی که طرح هر داستان و جرقه‌ی هر ایده را گوشه‌ای می‌نویسد تا «به وقتش» از آن‌ها چیزی ساخته‌شود. نانوای این نانوایی اما سر و گوشش می‌جنبد، دل به کار نانوایی نمی‌دهد. دستش بند وظایف ناتمام کاری‌است: گزارش‌های ننوشته، پروژه‌های تحویل نداده، مقاله‌های نخوانده، امتحان ماه بعد، و کودکی که دائما بازی و همراهی می‌طلبد. گاهی هم آنقدر سرش در گریبان خودش است که از ساختن و پرداختن ناتوان می‌شود.
نمی‌نویسم و ایده‌های مبهم و نپرداخته کنج مغاک ذهنم باقی می‌مانند و خاک می‌خورند. چانه‌های‌ زحمتِ دست شاطر روی هم تلنبار می‌شوند و به جایی نمی‌رسند. حاصل می‌شود ده‌ها شعر و قصه‌ی نیمه‌تمام و صدها یادداشت عقیم. میزِ نانوایی‌ام کم‌کم تغییر فرم می‌دهد و شبیه تخت مرده‌شورخانه می‌شود. چانه‌‌ها، نان‌های بالقوه که می‌توانستند حلقه‌ی اتصال ذهن من با ذهن دیگری باشند، تبدیل می‌شوند به مرده‌های سرگردان توی صف خاکسپاری.

در این‌جور‌ بازه‌های یبوست قلم (مثل همین پاییزی که گذشت) لحظه‌ها به جای غلتیدن از پس هم، روی سر هم سوار می‌شوند. زیستنم به جای جاری شدن، تبدیل می‌شود به چیزی متراکم و راکد که هی به تراکمش اضافه می‌شود و سنگینی می‌کند. انگار آبستنم و توان زاییدنم نیست، ذهنم می‌شود گورستان جنین‌های بی‌سرانجام.

زهره خضرایی‌منش
10👌4👍2🔥2
💜کارگاه مهاجرت و فرزندپروری: عبور از چالش های تربیت کودک در محیطی تازه
مدرس: زهره خضرایی منش
ارشد روانشناسی بالینی از دانشگاه استکهلم

🔗https://evnd.co/W9TNu

🌱والدین مهاجر، علاوه بر چالش‌های عمومی فرزندپروری در دنیای امروز، با دغدغه‌های منحصربه‌فردی روبه‌رو هستند. تربیت فرزند در یک فرهنگ جدید، تفاوت‌ در ارزش‌ها و سبک‌های تربیتی، و نبود حمایت‌های کافی، از مهم‌ترین مشکلاتی هستند که والدین مهاجر تجربه می‌کنند.

 چرا این موضوع مهم است؟
متأسفانه، نه نهادهای متخصص کشورهای مهاجرپذیر و نه متخصصان داخلی توجه کافی به این مسائل ندارند.

🔹 ما در این کارگاه چه کمکی به شما می‌کنیم؟
در این کارگاه تخصصی، چالش‌های والدین مهاجر را بررسی کرده و راهکارهای عملی برای تطبیق با شرایط جدید و حفظ سلامت روانی فرزندان ارائه خواهیم داد.

📅 برای شرکت در این کارگاه و کسب اطلاعات بیشتر، همین حالا ثبت‌نام کنید!
🔗https://evnd.co/W9TNu
10👍3
فشارِ این روزها چنان ذهن و‌ دلم را از هم گسیخته کرده که هرچه میکنم نمی‌توانم یک نوشته‌ی منسجم بنویسم.

متوسل میشوم که به قلم تیز پرستو فروهر، که نوشته‌ی اخیرش بخش بزرگی از آنچه در دل دارم را به واژه می‌کشد.


پرستو فروهر:

«برای بسیاری از ما که این‌جا و آن‌جای دنیا دور از عزیزان‌مان و دور از وطن زندگی می‌کنیم، تلخی این روزها با احساس سنگینی از شرم و ناچاری و سرآسیمگی همراه شده است. نیستی تا دست کسی را بگیری؛ نیستی تا عزیزی را در آغوش بکشی؛ نیستی و به‌ناچار از دور ــ از پشت اشک‌های بی‌ثمرت ــ مصائبی را نگاه می‌کنی که بر مردم بی‌گناه آوار شده است. و باز ناباورانه از خود می‌پرسی، این‌همه بغض و خشم ما به کجا می‌رود؟ تأثیری در این دنیا می‌کند؟ می‌شود با این بغض و خشم چیزی ساخت که بشاید؟

لعنت به این جنگ خانمان‌سوز. لعنت به لشکر عریض و طویل متجاوز اسرائیل و همه‌ی هم‌دستانش. لعنت به جمهوری اسلامی که ایران و مردم بی‌گناه ما را به این مسلخ کشانده است. لعنت به شعارهای پوچ و دریده‌‌ای که واقعیت منحوس جنگ و رد خونین آن را بر تن مردمان بی‌دفاع کتمان می‌کند. چه روزهای تلخ و تاری را شاهدیم؛ چه جان‌های عزیزی که تکه‌تکه و پرپر شدند؛ چه خانه‌هایی که آوار شدند و چه زندگی‌هایی که آواره.

ما این‌جا تایم‌لاین را بالا و پایین نمی‌کنیم؛ انگار می‌بلعیم و هم‌زمان از هر روزنی که هنوز هست سراغ بستگان و عزیزان‌مان را می‌گیریم: خوبی، عزیزجان؟ و با انبوه پرسش‌هایی که به‌سوی میهن روانه کرده‌ایم، سخت انتظار می‌کشیم، مگر تک‌وتوک پاسخی برسد یا نرسد.

کسی در فضای مجازی نوشته بود، شماها که خارج هستید، با احوال‌پرسی‌های ملتهب‌تان حال ما را خراب‌تر می‌کنید. ننوشته بود که چه کار دیگری می‌توانیم بکنیم. مدام از خود می‌پرسیم که چه می‌توان کرد.

برای شنبه‌ی آینده بلیط گرفته بودم که به تهران پرواز کنم برای تعمیراتِ معطل‌مانده‌ی خانه‌ی پدر و مادرم. همان خانه که قتل‌گاه‌شان شد، همان‌جا که پدر و مادرم به دست مأموران وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی وحشیانه کشته شدند. اما دیگر آسمان ایران بر غیرنظامی‌ها بسته است و چرخ زندگی مردمان ایران در قعر چاه جنگ اسیر.

و من مدام دنبال «ما» می‌گردم، و «ما» دنبال صدای‌مان می‌گردیم که در فشار بهت و بغض به لکنت افتاده است. برای من هر ندایی از اعتراض به این مهلکه برابر امکانی‌ست تا مگر ما خود را باز سامان دهیم و در این «وضعیت قرمز» فاعلیت خود را ــ که برای شرافتمندانه ساختنش تلاش‌ها کرده‌ایم و هزینه‌ها داده‌ایم ــ سر پا نگه داریم.

با خودم ــ انگار که ورد بخوانم ــ نام ایران و شهرها و خیابان‌هایی را که می‌شناسم مدام تکرار می‌کنم. به خودم می‌گویم، به خیابان هدایت خواهی رفت و چون هر سال، به امید دیدار تمام عزیزان و دادخواهانی که در تمام این سال‌ها قلب آن خانه با استقامت‌شان تپیده است، خانه را تیمار خواهی کرد. تا آن روز هم هر چه از من برآید بر ضد این جنگ و بانیانش، از هر طرف، هر که باشند، خواهم کرد. لعنت به جنگ!

در آخر، به‌عنوان کسی که سال‌هاست تلاش‌های مدنی خود را با دادخواهی تعریف کرده است، بر خود لازم می‌بینم که ابراز تأسف عمیقی بکنم از این‌که می‌بینم این روزها واژه‌ی «دادخواهی» به بمب و موشک و پهپاد سنجاق می‌شود. به‌نظرم ابراز شادمانی و رضایت از مرگ کسانی که در جنایت‌های حکومتی مسئول بوده‌اند، اگر به‌لحاظ فردی قابل درک و فهم هم باشد، هیچ ارتباطی با دادخواهی جنایت‌های حکومتی و سیاسی ندارد. دادخواهی تلاشی‌ست اخلاقی و انسانی و مردمی برای پاسخ‌گو کردن ساختار قدرت، برای شکستن چرخه‌ی باطل خشونت و توان‌مند کردن جامعه در برابر سرکوب. دادخواهی تنیده در جنبش مردم است برای بازپس‌گیری کرامت و آزادی، نه هم‌صدا شدن با بمب‌هایی که بر شهر و دیار مردم فرومی‌بارند. ارضای حس انتقام را با دادخواهی یکی نگیریم.»
19👎1
Channel photo updated
شب دوازدهم

طبق روال یازده شب گذشته با هول از خواب آشفته‌ام می‌پرم و مثل فنر از تخت بیرون می‌افتم و سرپا می‌ایستم. توی خواب باز جانمان را برداشته بودیم و داشتیم از خانه فرار می‌کردیم، لابد برای همین این‌طور حاضر به یراق از تخت پایین پریده‌ام.

بی هیچ درنگی، مثل کسی که روتین همیشه را اجرا می‌کند گوشی را جستجو می‌کنم. هول این را دارم که ببینم آیا آتش‌بس را نگه داشته‌اند؟ یعنی دوستانم حالا خوابند یا باز هم دارند خبرها و ترس‌ها و خشم‌ها و سوگ‌هایشان را در پیغام‌های متعدد و بریده و کوتاه با هم شریک می‌شوند؟ گوشی را، این پنجره‌ی کوچکِ رو به وطن را باز کجا رها کرده‌ام؟ این پنجره، با تمام وحشت‌ و استیصالی که هر لحظه منتقل می‌کند، نفس کشیدن را میسر می‌کند. اتصالم را که با آن سرزمین از دست می‌دهم راه نفسم تنگ می‌شود، انگار که خون در رگ‌هام ساکن می‌ماند.

شب ساکت است. خیلی ساکت. من اما سرم پر از صداهایی‌ست که گوشم هرگز نشنیده. دلم پر از رعشه‌ای‌ست که تنم تجربه نکرده اما وصفش را خوانده. صدای پدافند، صدای پرواز جنگنده، موج انفجار خانه‌ای دو تا کوچه آنطرف‌تر. صداهایی که هجومشان، حتی صدای جارو کشیدن ِدم صبحِ رفتگر را و صدای پکیج و یخ‌ساز یخچال را هم برای رفقایم عذاب‌آور کرده. حالا خوابند یا باز صداها خوابشان را در هم ریخته؟ این گوشی کجاست؟
در خواب‌آلودگیِ‌ آخر شب، روی کاناپه رهایش کرده‌بودم. لب کاناپه که می‌نشینم یاد توصیف طنزآلود محمدرضا می‌افتم از «شلوار پوشیده سر مبل نشستن»اش، و آمادگی‌اش برای آبرومندانه زیر آوار ماندن. بالاخره امشب خوابیده یا باز دارد با جوک ساختن تحمل ترس را برای همه آسان می‌کند؟

صفحه‌ی تلگرام را که می‌بینم آرام می‌گیرم. خبری نیست. خوابیده‌اند. حتی وحید آنلاین هم فقط یک آپدیت از صدای پدافند دارد. هم‌وطنانم امشب توانسته‌اند بخوابند. آخ که به فدای خواب‌هایتان. به چشم‌های بسته و نفس‌های آرامشان فکر می‌کنم و آرامش می‌گیرم. به شهرهایی که امشب میدانگاه وحشت نیستند. به تن‌های صبوری که با تمام رنج‌ها به دنبال زندگی‌اند. به جان‌های عزیزی که مستحق آرامش و امنیتند… و جانم به آن‌ جان‌ها بند ا‌ست.

زهره خضرایی‌منش
28
ای عزیز افغانستانی، ای مظلوم تاریخ، من نمی‌خواهم تماشاچی رنج تو باشم. من را شاهد بگیر. چشمان من به غریبی و بی‌پناهی و درد تو شهادت می‌دهند. قلب من از آن‌چه بر تو می‌رود مچاله ‌است.

در ویدیو مردم زاهدان را می‌بینید که از زیر در، به افغانستانی‌هایی که حکومت ایران بدون آب و غذا در اردوگاه الغدیر زندانی کرده، نان و آب می‌رسانند.

آیا قرار است آنچه نازی‌ها بر سر یهودیان و اسرائیل بر سر فلسطینی‌ها آورد، جمهوری اسلامی بر سر مهاجرین افغانستانی‌ بیاورد؟
😭10💔43😨2
شعر «بازگشت» را محمدکاظم کاظمی در سال ۱۳۷۰ سروده اما عجیب موضوعیت دارد این روزها.

من حدود سه سال پیش در پی موج مهاجرستیزی که در سوئد پاگرفت خوانشِ بغض‌آلودی از این شعر را اینجا گذاشته بودم:

https://t.me/ExploringWithin/71
2
از محمدکاظم کاظمی
گرفتگی صدایم را ببخشید. خواستم دوباره بخوانمش ولی دیدم شاید همین بغض چیزی برای شنیدن دارد.


البته بعد از آن خوانشِ بغض‌آلود شبانه، فهمیدم خطایی در خواندن دارم و باید خواند «به سنگ-سنگِ بناها نشان دست من است».
11🔥1
بزرگ‌نمایی‌های بحران‌ساز
🔸 محمدکاظم کاظمی


🔻در دههٔ هفتاد وقتی قاتل سریالی «خفاش شب‌های تهران» دستگیر شد، پیش از تثبیت هویت قطعی او، شایعه شده که او افغانستانی است. خیلی از مردم مهاجر تاوان دادند. برخوردهای بدی با مردم شد. تا اعلام شد شخص ایرانی است.

🔻در همان زمان باری گروگان‌گیری‌ها در شرق کشور مطرح شد و قضیه به به پای مهاجران نوشته شد. در نهایت معلوم شد که فقط چند مورد معدود، گروگان‌گیری بر سر پول مواد مخدر بین قاچاقچیان بوده است.

🔻در سال‌های اخیر این رویکرد خبرسازی و ایجاد بحران خیلی بیشتر رخ داد. بعضی خبرنگارها معروف شدند به انتشار خبرهای جعلی و کین‌توزانه در مورد مهاجرین. در روزهای اخیر و پس از تجاوز اسرائیل و امریکا به ایران، باز هم این مجازات پیش از اثبات جرم، به صورت گروهی در رسانه‌ها شروع شده است و حتی بعضی رسانه‌های رسمی. نمی‌توانم موارد تخلف و خیانت را رد کنم. ولی بسیاری از این‌ها هم خبرسازی بود. تصویر صفی از مهاجرین را به عنوان دستگیرشدگان عوامل دشمن منتشر کردند، درحالی که آن صف مربوط به امور اداری در ادارهٔ اتباع بوده است. تصویری دیگر به عنوان یک تونل از عوامل وابسته به دشمن منتشر شد در حالی که آنجا یکی از دفاتر کفالت مربوط به امور مهاجرین است.

🔻من نه مخالف برخورد با عوامل دشمن هستم و نه مخالف ساماندهی امور مهاجرین. این هر دو لازم است. ولی تجربه نشان داده است که غالباً در این موارد بزرگ‌نمایی یا شاید حتی خلاف‌نمایی صورت گرفته و تبعات آن متوجه مردمی شد که کاملاً «بی‌صدا» و «بی‌پناه» هستند و پای همین مملکت و همین مردم خون داده‌اند و مال و جان نثار کرده‌اند. در جریانات اقتصادی، امنیتی، بزهکاری‌ها اولین انگشت اتهام متوجه مهاجرین بود، پیش از این که قضیه صحت‌سنجی شود. گاهی حقیقت داشت، ولی خیلی وقت‌ها هم نداشت ولی مجازات پیش از محاکمه در مورد گروه زیادی از مردم انجام شد.

🔻اما در طول این سال‌ها از طرفی نیز جامعهٔ مهاجر در نزد شمار زیادی از مردم، به امانت‌داری، پاک‌دستی، سختکوشی و جان‌فشانی شناخته می‌شد. این‌ها شواهد عینی هم داشت، از حضور مهاجرین در صحنه‌های دفاع از ایران بگیرید تا حضور در عرصهٔ اقتصاد و فرهنگ و دانش و ادب. ما در همین جریان‌های اخیر، شهید داشتیم. عموم جامعهٔ مهاجر چه عملاً‌ و چه نظراً در کنار مردم ایران بودند. چه شعرها که سروده شد. چه محافل شعر و محافل دعا که گرفته شد و چه همدلی‌های دوسویه دیدیم، که این‌ها در غبار این بزرگ‌نمایی‌ها پنهان شد.

@AfghansinIran
7👍3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شده عزیزی دردش را در حضور تو قورت بدهد، کنارت بنشیند و‌ بگوید و بخندد، برایت چای بیاورد، پذیراییت کند، در آغوشت بکشد و بدرقه‌ات کند، چنان که انگار دردی نیست؟

شده بفهمی بعد از خداحافظی، در را که پشت سر تو‌ بسته، از عمق جان فریاد کشیده از درد؟ شده جانت پر شود از حسرت شنیدن و در بر گرفتن‌ فریادهایش؟

این حال من است و ایران. ایران عزیز، ایران بی‌مثال، ایران سخاوتمند، ایران دردمند، ایران ایستاده.
10😭3
وطن چیزی‌ست در برگیرنده و در وجود نشسته. کسی‌ست هم شبیه والد، هم شبیه فرزند. هم دامنش پناه است و هم نیازش آرام و قرارت را می‌گیرد. رابطه‌ای‌ست که جان می‌دهد و نیمه‌جانت می‌کند. معشوقی‌ مزمن است که جدایی‌ از او امر ناممکن است. حضورش تنیده در تار و پود بودنت، در غشای تک تک سلول‌هایت، در توان دیدن و شنیدن و بوییدنت، در شکل فکر کردنت، لحن حرف زدنت، فرم راه رفتنت. آن شاعر نازنین که آرزو کرده بود می‌شد آدمی وطنش را مثل بنفشه‌ها هم‌راه خويشتن ببرد هر کجا که خواست، حواسش نبوده که وطن همانقدر که بیرون و دربرگیرنده‌ی ماست، درون و محتوای بودنمان است. به این معنا، ما وطن را هرکجا که بخواهیم و نخواهیم با خود می‌بریم.
در اضطراب و بی‌قراری شب‌های دوری، در انفصال و بی‌حواسی روزهای غربت.
11👎1😭1
10🔥1
زبانم را از دست داده‌ام، قلمم را از دست داده‌ام. در برابر تن‌های عزیز به خاک افتاده، در برابر رنجی که پاره‌های جانم در ایران می‌کشند، من هیچ چیز جز سکوت را موجه نمی‌یابم. احساس می‌کنم هرچه بگویم و هر موضعی بگیرم احتمالش هست که رنج دیگری را مصادره به مطلوب کنم.

این روزها سخت‌تر از همیشه می‌فهمم که مهاجرم و دست اندیشه و اقدامم از دامن وطن کوتاه است.


احساس می‌کنم هر حرفی بزنم و هر حرکتی بکنم ممکن است به پاره‌تر کردن گوشه‌ای از این پارچه‌ی گرانبهایی که روی آن نشسته‌ایم منجر شود. پارچه‌ی جامعه را می‌گویم، پارچه‌ای که باید ما را نگه دارد، قصه‌هایمان‌ را نگه دارد، رنج‌هایمان را، امیدهایمان را، خشم‌ها و سوگ‌ها‌ و ترس‌هایمان را نگه‌دارد، عشق‌مان را، نفرت‌مان را، اشک‌ها و خنده‌ها و کابوس‌هایمان را نگه‌دارد.

پارچه‌ای که بدجور از همه‌طرف کش آمده و عطش ما برای «کاری کردن»، گاهی اثری جز پاره‌تر کردن آن ندارد.

تصمیم دارم حالا که خودم به عنوان مهاجر سکوت را انتخاب کرده‌ام، از این پنجره برای بازتاباندن قلم آن‌هایی استفاده کنم که ساکن ایرانند و پوست در آتش دارند. نه چون صدای آن‌ها نیازی به این پنجره‌ی کوچک من دارد، بلکه چون من به صدای آن‌ها نیازمندم و چون بسیاری از ما مهاجران به شنیدن صدای آن‌ها نیازمندیم.


زهره خضرایی‌منش
8
نامه‌ای به ایرانیان جنگ طلب خارج از کشور

اگر جنگ درد ندارد؛ لطفاً بیایید کنار ما

شهرزاد همتی


هفته‌ای یک شب قرار است هر سه نفر کنار هم بخوابیم. من و نادر و افرا. امروز جایمان را همان‌جایی پهن کرده‌ایم که روزهای جنگ می‌انداختیم؛ اتاق پذیرایی اصلی. افرا وسط من و نادر می‌خوابد و قصه گوش می‌دهد و می‌خوابد. خوابش سنگین است. برای همین کلاً نفهمید جنگی در کار است. لحظاتی که خانه مثل گهواره می‌لرزید، افرا در آغوش من خواب بود. درها محکم به هم می‌خوردند و من گوش‌هایش را گرفته بودم. امشب آن‌جا خوابیدیم، همان‌طور تنگ هم. بچه سرماخوردگی دارد و ناراحتی می‌کند اما زود خوابش می‌برد. ما چه‌کار می‌کنیم؟ صفحه‌های اینستاگراممان را باز می‌کنیم. من خبرهای جنگ را برای سحر می‌فرستم، عکس کشته‌ها را برای نادر، و بعد یک‌دفعه می‌زنیم زیر گریه. آن وقت چیزی می‌بینم که عصبانی‌ام می‌کند و کسی می‌گوید: شهرزاد ساکت باش! الان وقت حرف زدن نیست.
من به پزشکی قانونی رفته‌ام، در بیشتر تشییع‌پیکرها حضور داشتم و همین باعث می‌شود در برابر هر اظهارنظری سکوت کنم. اظهارنظر نهایی را به خانواده‌های داغدار می‌سپارم و کارم را می‌کنم؛ همان کاری که در تمام این روزها با همه فشارها کردیم. ما روایت کردیم. از بیمارستان‌های پر از بیمار، از خانواده‌های کشتگان. به اندازه بضاعتمان نوشتیم. عکس عزیزان مردم را منتشر کردیم. همین از دستمان برمی‌آمد، خاک بر سرمان.
یکی از تدابیر نیروهای امنیتی وقتی از پستی از تو ناراحت هستند، فشار برای برداشتن پست از صفحه‌های مجازی است. تهدید آن‌ها امنیتی است و من چه‌کار می‌کنم؟ طبیعتاً مثل یک شهروند که می‌دانم وظیفه اصلی‌ام را در رسانه‌ام انجام می‌دهم، با دندان‌هایی که محکم بر هم ساییده می‌شود پست را برمی‌دارم. اما این برداشتن پست، این ترس از نوشتن، حالا روی دیگری دارد؛ رویی که ممکن است فعالان مدنی، نویسندگان و روزنامه‌نگاران را بیش از تهدیدهای امنیتی آزار بدهد. فشار اجتماعی، تهدیدهای فضای مجازی، بولی شدن و انگ وطن‌فروشی باعث می‌شود تو این‌جا هم سانسور شوی.
ما در تمام این سال‌ها سانسور شدیم. گفتند باید جنگ شود چون شما که این‌جا هستید خیلی فهم دقیقی ندارید و خودفروخته‌اید و جنگ دموکراسی می‌آورد؛ سکوت کردیم. گفتند فرش قرمز از خون عزیزانمان برای مهاجران خارج از کشور و رهبر مورد نظرشان پهن شده؛ ما با چشمان گرد نگاه کردیم و اشک‌هایمان سرازیر شد و سکوت کردیم. در تظاهرات فریاد زدند: زن-جندگی-آزادی؛ سکوت کردیم. به تنها جنبشی که تا حدی توانست مرزهای دیکتاتوری را بشکند گفتند جنبش منقضی شده؛ باز هم سکوت کردیم.
از آن طرف داستان طور دیگری بود. گفتند تروریست‌ها کشتند. ما فیلم‌ها را می‌دیدیم و سکوت کردیم. گفتند تروریست‌ها زدند و برایشان چهلم گرفتند؛ ما رفتیم به بهشت‌زهرا و سینه کوبیدیم، به سر و صورتمان زدیم و دم برنیاوردیم. یکی مدام پشت‌مان آمد و گفت: هیس! حرف نزنید. الان وقتش نیست.
بگذارید یک اعتراف تلخ بکنم. رفتار شما با ما از جمهوری اسلامی هم ترسناک‌تر است. خیلی از فعالان مدنی حاضرند زندان ج.ا. را تحمل کنند اما هدف حمله سایبری هتاکانی قرار نگیرند که روزهای شکنجه دموکراسی‌خواهان را فراموش کرده بودند.
حالا وقت جنگ است که عزیزانی می‌فرمایند درد ندارد. زود می‌آید و یک جراحی خیلی تر و تمیز می‌شود و باید از آن استقبال کرد. خب چرا در تمام این لحظات حساس کنونی ما این‌جا باشیم و شما دور از ما؟ چرا ما با دلار ۱۶۵ هزار تومانی منتظر باشیم آمریکا بیاید و بزند و برود و بکشد و فرش خون خوشگل‌تر شود؟ خب چرا با هم از این لحظات مبارک آزادی به صورت اشتراکی لذت نمی‌بریم؟ چرا شما آن‌طرف مرزها انتظار می‌کشید؟ بیایید این لحظات شیرین و قشنگ و نایس را که عزیزانمان در زندان هستند با هم تجربه کنیم. با هم برویم کهریزک‌گردی، برویم سر خاک عزیزان تا ترامپ بیاید و بزند؛ همه با هم از این جراحی بدون خونریزی لذت ببریم؟
راستش من این متن را برای منتشر نکردن نوشته‌ام، نه به خاطر اینکه سال‌ها پیش در توییتر قول داده بودید فردای براندازی از درختی در میدان هفت‌تیر آویزانم کنید؛ که من در نهایت چه به دست شما و چه به دست دیگران این روز را تجربه می‌کنم. من روزه سکوت می‌گیرم به خاطر خانواده جاویدنامان وطن، به خاطر همه آن‌ها که عزیزی از دست داده‌اند و صاحب عزای اصلی آن‌ها هستند. من سکوت می‌کنم تا مطیع تصمیم آن‌ها باشم. اما یادم نمی‌رود در روزهایی که این‌جا بوی خون می‌داد، شما در راهپیمایی مونیخ فریاد کشیدید برای شاهزاده و گفتید ما فرش قرمزی از خون پهن کرده‌ایم. من این تشبیه ناجوانمردانه شما را تا زنده‌ام با خودم حمل می‌کنم...
و اما خودم: من تماشاگر این روزهای سردم و امیدوارم بمبی که می‌آید اگر به خانه ما خورد، همه‌مان را ببرد؛ من و افرا و نادر را وقتی یکدیگر را در آغوش کشیده‌ایم.
4👍2💔2
✍️مهرانگیز کار

ایران ما را دارند کلنگ می‌زنند.
جنایات حکومت جمهوری اسلامی، این کلنگ زدن را توجیه کرده است برای مردم جان بر لب.
از خستگی و نفرت مردم سوگوار ایران، آمریکا و اسراییل سوء استفاده می‌کنند برای منافع خودشان.
احساس می‌کنم که باری دیگر خدعه خورده‌ایم. این بار نه از خمینی که از دشمنان خمینی.
ایران در حال فروریزی حیاتی‌است، نه لزوما حکومت بیدادگرش.

ایران ویرانه را می خواهند به ایرانیان تحویل بدهند و بگویند ما بستر را برایتان درست کردیم، و حالا نوبت شماست تا روی این ویرانه دموکراسی بسازید!
کجای این تجاوز و ساز و کار تهاجمی به نفع مردم است؟
اوضاع بی شباهت به سرنوشت غزه نیست!
راه را بر هر پرسشی بسته‌اند،
از خشمِ به‌جای مردم نسبت به حکومت بیداد ولایت فقیه و عجز آن‌ها از براندازی،
دارند به زیان آینده مردم ستم‌دیده سوء استفاده می کنند.

این یادداشت کوتاه را
در منتهای نومیدی می نویسم و‌ عواقب آن را می پذیرم.
ایران در حال فروپاشی است، حکومت با این هجوم،
حتی اگر سقوط کند،
حکومتی نظیر یا از آن بدتر تاسیس می‌شود!

مهرانگیز کار
۲۸ فوریه ۲۰۲۶
(از صفحه فیسبوک نویسنده)
3👌1
Forwarded from علی‌اصغر سیدآبادی (Ali Seidabadi)
کسی برای رویاهای دیگری نمی‌جنگد!

شاگرد جوان میوه‌فروشی می‌گفت، من امشب از آن نورهایی دیدم که در جنگ دیده بودم. گفت فکر می‌کنم امشب می‌زند!
بزند یا نزند، متاسفانه ما به عنوان شهروند، عاملیتی نداریم. چه آنان که دوست دارند بزند و چه آنان‌ که دوست ندارند، بزند، تاثیری در ماجرا نداریم. همه‌ چیز را کسی تعیین می‌کند که نامش بارها در پرونده‌ی کثیف اپستین آمده است.
با این حال دوست دارم بگویم که من با جنگ مخالفم. جنگ طبق خواسته‌ی ما پیش نمی‌رود. هزینه‌اش قطعا بر زندگی ما بار و آوار می‌شود، اما الزاما آرزوهای ما را برآورده نمی‌کند. مهم‌تر این‌که جنگ هرگز تمام نمی‌شود. همان‌طور که جنگ هشت‌ساله تمام نشد و هنوز زخمش در جان و تن بسیاری از هم‌وطنان هست، و همان‌طور که شکل اداره‌ی کشور را تغییر داد و به گروهی فرصت داد که رقیب را از میدان بیرون برانند و هر مخالفی را در پناه آن حذف کنند. جنگ پای نیروهایی را به میدان باز می‌کند که فکرش را هم نمی‌کنیم.
اگر آن توییت ترامپ را هم نخوانده بودم، باز هم با جنگ مخالف بودم. پیش از آن‌که اصلاً نام ترامپ را شنیده باشم، با جنگ مخالف بودم؛ همان‌طور که با کشتن و قتل و شکنجه و اعدام مخالفم. احتمالاً بخشی از این مخالفت انتخابی نیست؛ بخشی به ژنتیک و تجربه‌هایمان از زندگی و جنگ برمی‌گردد و بخشی هم به خوانده‌ها و تأملات و انتخاب‌هایمان.

خوبی ترامپ این است که منظورش را لای زرورق نمی‌پیچد. آشکار گفته اگر توافق نشود، هم برای حکومت ایران خیلی بد خواهد شد و هم برای مردم ایران.
من با انتخاب‌های گوناگون هموطنانم تا جایی که به دیگران آسیب نزند و ایران را در معرض خطر قرار ندهد، هیچ مشکلی ندارم. هر کس حق دارد، نام هر کسی را که خواست صدا بزند یا به هر کسی که خواست انتقاد کند، اما طلب جنگ برای تحقق آرزوها و‌‌ رویاها ساده‌انگاری است. هیچ کس برای منافع و رویاهای دیگری|دیگری نمی‌جنگد.

با این همه، آنان را هم که از سر ناچاری و ناگزیری دل به جنگ بسته‌اند، تا حدودی می‌فهمم. به قول اخوان:
زندگی را دوست می‌دارم
مرگ را دشمن
وای اما با که باید گفت این؟ من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن
2
سلام❤️
تو این روزا
خبرهای بد برای بچه‌ها خیلی ترسناک نیست ... توانایی بچه‌ها برای پردازش مفهوم و عمق خبرها بسیار محدودتر از بزرگسالانه ... اونا از واکنش پدر و مادرها به شرایط، احساس ناامنی می‌کنند ... بچه‌ها با وصل شدن به ما آرام می‌شوند و احساس امنیت می‌کنند ... خودشان به تنهایی نمی‌توانند.
سیستم عصبی ما و اونها مانند ظروف مرتبطه عمل می‌کند. هر چه ما آرام‌تر، اونها آرامتر. ما پدر و مادرها می‌توانیم ناامن‌ترین شرایط رو بدل به تجربه‌ی امن برای بچه‌ها بکنیم.

ورزش، ارتباط پوستی با طبیعت و عزیزان، محدود کردن و مدیریت اطلاعات ورودی، تجربه‌های حسی (آب، شن، کف)، و مراقبه، روش‌های رایجی برای آرام کردن و مراقبت از خود هستند.
1
2