در پوست خود
367 subscribers
18 photos
7 videos
2 files
72 links
We are poor indeed if we are only sane.
- Winnicott

ارتباط:
@ZohrehManesh
Download Telegram
چون تحریم آفت آزادی‌ست

این نمودار دردناک را ببینید: سیر صعودی فربه شدن طبقه متوسط در ایران، دقیقا همزمان با آغاز تحریم‌های سال ۲۰۱۲ روند نزولی به خود می‌گیرد. طبقه متوسطی که در سال ۱۳۹۱ بیش از ۶۵٪ جمعیت ایران را شامل می‌شد در اثر‌ تحریم‌ها شروع به کوچک شدن می‌کند و در سال ۱۳۹۷ به ۵۵٪ از جمعیت کشور می‌رسد. فرزانگان و حبیبی در مطالعه اخیر خود (۲۰۲۴) مدعی می‌شوند در ایرانی بدون تحریم، سایز طبقه متوسط در سال ۱۳۹۸ به ۷۵٪ از جمعیت می‌رسید.
این یعنی تحریم‌ها، نه فقط دارو و بنزین سالم را از ایرانیان گرفتند، نه فقط چرخ‌های اقتصاد را در‌ هم شکستند، نه فقط امنیت تکنیکی را با خطر جدی مواجه کردند، بلکه با تحلیل بردن پتانسیل طبقه‌ی متوسط -که محور تحولات پایدار و پیش‌برنده‌ی جنبش‌های اصلاحی‌ست- مسیر دشوار آزادی را به مراتب دشوارتر کردند.

جالب این‌که سیر کوچک شدن طبقه متوسط، در سال ۱۳۹۵ (کمی بعد از محقق شدن برجام) توقفی هرچند کوتاه‌مدت دارد و در سال ۱۳۹۶ با بر هم خوردن معاهده باز به مسیر نزولی خود ادامه می‌دهد.
این توقف در تحلیل رفتنِ توان ما، آن رشد سالانه‌ی اقتصا‌دی ۸.۸درصدی، آن شیب صعودی GDP بین سال‌های ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۷ (نمودار شماره ۴ مقاله)، یعنی فرق می‌کند چه کسانی کار را به دست می‌گیرند.

مسیر آزادی جز از راه توسعه و آموزش نمی‌گذرد. راهی‌ست طولانی و آب و آذوقه و راه نفس می‌خواهد.
من امروز به امیدِ زنده ماندن طبقه‌ی متوسط، کسی را انتخاب می‌کنم که بنا ندارد در آتش تحریم بدمد.


منبع:
Farzanegan, M. R., & Habibi, N. (2024). The Effect of International Sanctions on the Size of the Middle Class in Iran (No. 11175). CESifo.
cesifo1_wp11175.pdf
1.1 MB
اصل مقاله‌ی فرزانگان و حبیبی، منتشر شده توسط مرکز مطالعات اقتصادی مونیخ CES
👍1
بر پیکر ما نمادی می‌خواهی از تسلیم و سرنهادگی، اما هرچه می‌کنی انکار خویشتنی

با تیشرت و شلوار و با یک روسریِ جاسازی شده ته کیفم (وضعیت معمولم در خیابان‌های تهران) وارد باغ کتاب شدم. نگهبان دم در تذکری داد، چشمی الکی گفتم و رد شدم. صد متر جلوتر مامور بعدی تذکر‌ دوم را داد که باز گفتم چشم و از هم رد شدیم. کمی جلوتر، وقتی نشسته بودم و داشتم به پسرم لقمه می‌دادم، مامور بعدی آمد و باز با «چشم» من ساکت شد اما همانجا ایستاد و با بی‌سیمش مشغول مخابره‌ی وضعیت شد. لقمه خوردنمان که تمام شد به سمتی پیچیدیم که از دیدرسش خارج شدیم، اما به طبقه‌ی بالا که رسیدیم با مامور جدی‌تری مواجه شدیم که دنبالمان راه افتاد و‌ به چشم‌ گفتن‌های من قانع نمی‌شد! بی‌سیم‌ها به کار افتاده بود و‌ سرتان را درد نیاورم، تا برسیم به مقصدمان تبدیل شده بودیم به کاروان راهی شهر اُز: من و پسرم می‌رفتیم و پشت سرمان سه تا نگهبانِ قد و نیم‌قد با یک مأمور لباس شخصی و یک خانم کارمند می‌آمدند و هرلحظه لحنشان تندتر و صدایشان بلندتر می‌شد. لباس‌شخصی در نقش یک شهروند مهربان و مسئول ظاهر شده بود و «قلبا به آزادی من احترام می‌گذاشت اما دلش به حال نگهبان‌ها که مأمورند و معذور می‌سوخت و به علاوه نگران بود کار به نیروی انتظامی بکشد.»
به کارمند خانه‌ی بازی دستور دادند راهمان ندهد. آشوبی شده‌بود و آرامش خانه‌ی بازی را به هم ریخته بودیم. من در نهایت تسلیمِ دست کوچکِ عرق‌کرده‌ای شدم که دستم را محکم چسبیده بود و از اینکه وعده‌ی بازیِ آزادانه و کودکانه‌اش تبدیل شده بود به این سیرکِ آدم‌بزرگ‌ها گیج شده بود و می‌ترسید. روسری را از کیفم بیرون کشیدم و سر کردم.
مأمورها و معذورها خیالشان راحت شد و رفتند دنبال کارشان.
روسری لیز بود و چند دقیقه بعد سر خورد و افتاد روی شانه‌هایم. اما دیگر موهای من دل هیچ مؤمنی را نمی‌لرزاند و امنیت باغ کتاب را تهدید نمی‌کرد. همه با روی خوش و خیال راحت مشغول تعامل با ما بودند، و مأموری نبود که مجبور باشد من را تهدید کند و به کارمندان دستور بدهد راهمان ندهند.

ماجراهایی از این دست، در تار و پود زندگی روزمره‌ی هزاران زن در گوشه و کنار این کشور بافته شده است. سرهای آزاده‌ی بی‌شماری روزانه، در گیر و دار زندگی، مجبور می‌شوند به آستان مقدس عقلانیت پراگماتیک رو بیاورند و با توسل به تکه‌پارچه‌ای تهی شده از معنا زندگی‌ را بر خود هموار کنند. اما در این تکه پارچه، که دیگر حتی لازم نیست موها را بپوشاند، چه چیز نهفته که حاکمیت نمی‌تواند از آن عبور کند؟

شالِ روی شانه اگرچه چیزی به حجاب زن اضافه نمی‌کند، اما اذهانِ استبدادگر را آرام می‌کند زیرا اثر خطرناکِ زن یاغی را خنثی می‌سازد. تا وقتی آن پرچمِ سرنهادگی روی پیکر زن سوار باشد، می‌شود از دغدغه‌ی حجاب چشم پوشید. آن‌‌چه استبداد می‌خواهد این است که شهروند، آشکارا نشان بدهد تسلیمِ قدرت‌نماییِ حاکم است.

اما آیا خود همان پرچمِ روی‌شانه‌افتاده، انکارِ قدرتِ حاکم برای اعمال نفوذ در سبک زندگی و تفکر شهروندان نیست؟ آیا این نمادِ پوچ و متناقض (روسری که روی سر نیست) خود آشکار کننده‌ی پوچیِ اقتدارِ حاکمیت و دست‌بستگی‌اش در اعمال توتالیتاریسم نیست؟

روسریِ سوخته تصویر ایده‌آلی‌ست از آزادی‌خواهی زن ایرانی‌. اما جریان زندگی مفهوم روسری را به رودخانه‌های دیگری انداخت:
روسریِ توی کیف مصالحه‌ی پنهانی‌ست میان سری که به مبارزه‌ی مدنی پایبند است با قلبی که وقت عبور از مقابل پلیس به تپش می‌افتد و نفسی که از فکر گرفتاری تنگ می‌شود. روسریِ توی کیف رازی‌ست نهفته، که به زن کمک می‌کند تا جایی که می‌تواند به قدرتِ توتالیتر بی‌اعتنایی نشان دهد.
روسریِ دور گردن اما، نمادی‌ست آشکار، پرچمی مقابل چشم همه، که در عینِ اقرار به وجود قدرتِ مستبد، بیچارگی و ناتوانی‌ حاکم را‌ در نفوذ به ذهن شهروندان فریاد می‌زند.


زهره خضرایی‌منش

@exploringwithin
👍206
همانقدر که ترس‌ها و خستگی‌های ایرانیان ساکن وطن گناه حکومت استبدادی‌ست، اضطراب‌ها و تنهایی‌های ایرانیان مهاجر را هم باید پای همان کارنامه‌ی سیاه نوشت.

ما همه کاراکترهای یک تراژدی هستیم. در آغوشم بگیر که آغوش ما مرهم ماست.

وطن تویی و غریب آن‌که از تو دور افتاد…


@exploringwithin
25
در خدمت و خیانت دسته‌بندی
بخش اول: دسته‌بندی پدیده‌های طیفی، دانه‌درشت ریز کردن دنیا


ما برای فهم و انتقال مفاهیم ناچاریم همه چیز را دسته‌بندی کنیم، از جمله آدم‌ها را. پس دسته‌هایی از آدم‌ها در ذهن ما شکل می‌گیرند و برچسبی می‌خورند، و بعد از آن دیگر تمام اعضای آن دسته به حق یا با اجحاف با آن برچسب شناخته می‌شوند*. اما این کار ساده‌سازیِ حقیقتِ پیچیده است. ما داریم با این کار از پیچیدگیِ دنیا می‌کاهیم. نخستین خیانتِ دسته‌بندی، دانه‌درشت خرد کردنِ دنیاست. ما با دسته‌بندی کردن، جمع بزرگی را که بر یک طیف سوارند در دو-سه دسته‌ی محدود می‌چپانیم و اغلب از تفاوت‌های درون‌دسته‌ای غافل می‌مانیم. فرض کنید اعداد یک تا صد را به سه دسته تقسیم کنیم، به هر عددی بین ۱ تا ۳۳ بگوییم ۱۶، به هرکدام بین ۳۴ تا ۶۷ بگوییم ۵۰ و به هرکدام بین ۶۸ تا ۱۰۰ بگوییم ۸۴ (شکل زیر را ببینید) یا مثلاً پیوستار نامحدود رنگ‌های رنگین‌کمان را به شش رنگِ جعبه‌ی کوچک مدادرنگی خلاصه کنیم. این برای حرف زدن از دنیا نه تنها اشکالی ندارد بلکه ضروری‌ست. ما مجبوریم ادراک نامحدودمان از دنیا را در ظرف محدود کلمات بریزیم تا بتوانیم به دیگری تحویلش دهیم. اشکال آنجاست که کلمات می‌شوند همه‌چیزمان. آن‌جا که این دسته‌بندی و ساده‌سازی را با حقیقتی بسیار پیچیده‌تر اشتباه می‌گیریم. آن‌جا که چشممان، چون زبان گفته شش رنگ، رنگ‌های دیگر رنگین‌کمان را نمی‌بیند. گویی همه‌چیز یا بنفش است، یا آبی، یا…
تقلیل دادن پدیده‌های پیچیده به تعاریف محدود به خودی خود ایرادی ندارد، اصلاً اساس دانش است. روانشناسی را در نظر بگیرید. آنچه روانشناسی سعی در توضیحش دارد ورای حد تقریر است، پس اگر‌ قرار است چیزی شرح داده شود باید تقلیل بیاید. ایراد آنجا پیدا می‌شود که ما (چه مخاطب، چه گاه حتی خود روانشناس) تقلیل را باور می‌کنیم. حواسمان نیست که هیچ آدمی به تمامی در دسته‌بندی‌های ما جا نمی‌افتد.
مادری را در نظر بگیرید که جایی می‌شنود یا می‌خواند: «مادران بر سه قسمند: مادرِ توانا که نیاز و ناکامی و گریه‌های نوزادش را در بر می‌گیرد، مادرِ غایب که بی‌اعتنایی می‌کند، و مادرِ تخریبگر که بی‌قراری را مجازات می‌کند». شنونده، که معمولاً مستاصلانه به دنبال یافتن توضیحی بر دنیای خویش است، احتمالاً می‌کوشد خود را، مادرش را، دوستش را، و هر مادر دیگری را در یکی از این دسته‌ها فرو کند. او می‌پرسد «من کدام مادرم؟» باید پاسخ داد قطعا هیچ‌کدام! این‌ها تعاریف برساخته‌ی ریاضی‌اند، شبیه‌سازی حقیقتند، ریختن بحرند در کوزه. این دسته‌بندی‌ها توضیح رفتارها هستند نه آدم‌ها. از توصیف فعل نمی‌شود/نباید به تعریف فاعل جهید. هر والدی در هر شرایطی حدی از توانِ در بر گرفتنِ بیقراری کودکش دارد. باید نه در دسته ها بلکه جایی بر روی پیوستار به دنبال جایگاه خود باشیم. تازه در آن حال هم باز داریم یک پدیده‌ی پویا را ساده‌سازی می‌کنیم. از آن وجهِ دیگر خیانتی که دسته‌بندی در حق ما می‌کند در یادداشت بعدی خواهم نوشت.



*پانوشت:
در اینجا مقصود من از برچسب زدن، استریوتایپ کردن نیست. استریوتایپ کردن یعنی پیش‌داوری در مورد افراد بر اساس گروه یا جامعه‌ای که به آن تعلق دارند. این اصطلاح اشاره به وضعیتی دارد که ذهن ما کلیت یک انسان را با همه‌ی وجوه بی‌شمارش در یک خصلت بارز خلاصه می‌کند، مثلاً وقتی آدم‌ها به طبقه‌ی اجتماعی‌شان یا اختلال روانیشان یا هویت جنسی‌شان یا به هر دسته‌ی دیگری تقلیل داده می‌شوند. انگار چراغ‌های خانه را خاموش کنی و یک اسپات‌لایت یا یک چراغ مطالعه روشن کنی. چه میبینی از خانه؟ آنجا قصه همان قصه‌ی فیل در تاریکی مولاناست. اما مقصود من از دسته‌بندی و برچسب زدن در این نوشتار لزوما خلاصه کردن مفهوم چندوجهی انسان به یکی از وجوهش و بی‌توجهی به وجوه دیگر نیست. منظورم دانه‌درشت خرد کردنِ دنیاست.

زهره خضرایی منش

@exploringwithin
👍5
فکر‌ها چطور ساخته می‌شوند؟ مواجهه‌ی یک‌ ذهن تازه متولد شده با ناکامی و کامیابی چگونه‌ است؟ تجربه‌های رضایت‌بخش و ناکام کننده با ذهن‌ چه می‌کنند؟

در ویدیوی زیر که بریده‌ای از ارائه‌ی من از مقاله‌ی «یک تئوری تفکر» از بیون است، کمی به این موضوعات پرداخته میشه.

اگر تمایل به شنیدن مابقی بحث دارید بهم پیغام بدید. آدرسم رو در سردر کانال پیدا می‌کنید.
5
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
بریده‌ای از ارائه‌ی مقاله‌ی «یک تئوری تفکر» از بیون

زهره خضرایی‌منش
12👍3
در پوست خود
بریده‌ای از ارائه‌ی مقاله‌ی «یک تئوری تفکر» از بیون زهره خضرایی‌منش
اینجا یک جایی بحث از مشاهده‌ی ساعات اولیه‌ی ملاقات مادر و نوزاد میشه، اگر کنجکاو هستید این ده‌دقیقه‌ی شگفت‌انگیز رو توصیه میکنم:

https://youtu.be/a9SH55UzCSo

کل پروسه‌ی «پستان-خزیدن» این نوزاد ۴۵ دقیقه طول کشیده، ما ده دقیقه‌ی پایانی رو مشاهده می‌کنیم. من که به صبوری این مادر و اعتمادی که به توانایی نوزادش داره غبطه خوردم.
7
رفاقت، مراقبت، تجاوز

مبحث، کار روانکاوانه‌ با نوزاد و والد بود. استادمان داشت می‌گفت «ساعت آخر امروز، یه صدای ضبط شده‌ی خیلی خاص می‌شنوید. صدای جلسه درمان مادری که به علت سایکوزِ بعد از زایمان، به مدت دو ماه در بیمارستان بستری بوده و از نوزادش جدا شده بوده. اینجا نوزاد سه ماهه‌ست. از صداها تشخیص خواهید داد که مشکل جدی دلبستگی‌ وجود داره. نوزاد دائماً داره مادر رو پس می‌زنه. مادر از آروم کردنش ناتوانه. شنیدنش ممکنه براتون سخت باشه. پر از صدای جیغ و گریه‌ست.»

من با تن مورمور شده نگاهم چرخید سمت رفیقی که قبلا برایم گفته بود مادرش سر زایمانِ برادر کوچکش دچار‌ سایکوز شده بوده و ارتباطش با او که یک‌ سال و نیمه بوده برای چند ماه قطع شده بوده. از اثر این جدایی روی زندگیش برایم گفته بود. از مشکلات دلبستگی‌اش، از ارتباطش با فرزندش.
چند ردیف جلوتر‌ سمت دیگر کلاس نشسته بود. نیم‌رخش را می‌دیدم با دهان نیمه‌باز و ابروهای در هم کشیده. شانه‌هایش افتاده‌تر از حالت معمول شده‌بودند. بطری آبش را برداشته بود و هرچند ثانیه یک‌جرعه می‌نوشید. شک نداشتم درونش غوغاست.

استاد که استراحت داد سر چرخاندم‌ و دیدم نیست. راهروها را دنبالش گشتم. نبود. برگشتم سر کلاس و دیدم از کیف و کتش هم خبری نیست. رفته بود. خوب شد رفت. ساعت سختی بود. من هم‌ برای سد کردن راه اشکم وقت شنیدن گریه‌های مادر و نوزاد و تلاش‌های درمانگر، تمامِ مدت به بطری آبم (پستان مادرم؟) متوسل بودم.

امروز دیدمش. قرار مطالعه داشتیم. حالت شوخ و خنده‌‌روی همیشگی‌اش را به خود گرفته‌بود و طبق معمول داشت از زمین و زمان جوک می‌ساخت. بی‌مقدمه گفت «ببخشید دیروز بی‌خداحافظی رفتم. یک‌دفعه هوس کردم برم بچه‌م رو زود از مهد بردارم. آخه این چه لکچری بود، استاده انگار از خواب پاشده یادش افتاده لکچر داره. اومده سر کلاس الکی برا ما کیس‌اِستادی می‌خونه. خب بحث‌ تئوریکت چیه برادر من؟ اصلا شماها چی یادداشت می‌کردین چیز به درد بخوری نمی‌گفت که!»

می‌بینمش‌ که چطور دارد دور حرف‌ها و احساسات ممنوعه‌اش دیوار می‌چیند. رفتن ناگهانی‌اش را منطقی جلوه می‌دهد و مسیر عواطف را با توسل به انتقادات عقلانی سد می‌کند. دلی را که برای پرسیدن از احوالش بی‌تاب است نهیب می‌زنم و تاییدش می‌کنم: «نه من هم چیز دندون‌گیری نتونستم بنویسم». نمی‌خواهم بی‌اجازه وارد اتاقی شوم که یک روز درش را به رویم باز کرده بود. نمی‌خواهم پوستین گرم و نرمش را از تنش دربیاورم و ناگهان برهنه‌اش کنم. متجاوزانه است و از مرام دوستی به دور. اما دلم رضایت نمی‌دهد که معلق در فضا رهایش کنم. من شاهد لحظه‌ی سختی بودم و همین مسئولم‌ می‌کند. به امید اینکه راه حرف زدنش را هموار کنم از وضعیتِ دست‌به‌بطریِ خودم سر کلاس جوکی می‌سازم. این‌طوری در دعوتِ زیرپوستی‌ام به حرف زدن برایش مسیر فراری باقی می‌ماند. او فرار را انتخاب می‌کند. دنبال شوخی‌ام‌ را می‌گیرد و سر حرف را به چیز دیگری می‌کشد. می‌فهمم که دیوار دفاعی‌اش را نیاز دارد. می‌فهمم که دروازه‌های قلعه‌اش به رویم باز نیستند. عقب می‌کشم. دلم‌ را مهار می‌کنم. مرز باریکی‌ست میان مراقبت و تجاوز. باید خودم را این‌سوی مرز نگه دارم.

زهره خضرایی‌منش
@exploringwithin
24👌5👍2
ظرف عشق و نفرت

- مامان تو خوابای بدجنس میبینی؟

می‌نشینم‌ کنار تختش. دارد با پتویش‌ تقلا می‌کند.

- آره مامان جان من هم خواب‌های بد می‌بینم. تو خواب بد دیدی؟
- آره. خواب بدجنس تو چیه؟
- چیزای مختلف. مثلا ممکنه از یه جایی بیفتم یا مجبور باشم یه کاری کنم که ازش خجالت می‌کشم. تو چه خوابی دیدی؟
- بیشتر بگو. خواب آدما رو هم میبینی؟
- تو خوابِ کسی رو دیدی؟
- آره. تو خواب کی رو می‌بینی؟

می‌بینم که می‌خواهد بگوید اما به هزار ترفند از گفتنش فرار می‌کند.

- خواب مامانم رو، بابام رو، دوستام رو، اونایی که دوستشون دارم، اونایی که دوستشون ندارم. تو خواب کیو دیدی؟ خواب منو؟

- آره. بازم از خواب بدجنست بگو.

کمی از خواب‌های خودم می‌گویم‌ تا آرام شود.

- من توی خواب تو بدجنس بودم؟
با سر تایید می‌کند.
- داد زدم؟
تایید می‌کند.
- ترسیدی؟
- آره
- عصبانی هم شدی از دستم؟
- نه!

می‌خواهم بخزم توی تختش. جایمان تنگ است. عروسک‌هایش را پایین می‌گذارم. جوجه‌تیغی را که می‌گذارم زمین، صدای ناله‌اش بلند می‌شود. محکم گرفته‌ام و جوجه‌تیغی دردش آمده. این جوجه‌تیغی چندباری در حین بازی از دست من عصبانی یا دلگیر شده، ولی هربار خواسته‌ام با او حرف بزنم، پسرم یادآوری کرده که «نگاه کن! این دهن نداره، نمی‌تونه حرف بزنه» و من به این فکر کرده‌ام که من هرگز به پسر پنج‌ساله‌ام فرصت نفرت‌ورزیدن نداده‌ام. دائم از آن مغز نوپا خواسته‌ام تکانه‌های خشمش را کنترل کند. تنفر او نسبت به من هرگز ظرفی برای وجود پیدا نکرده و هیجانی که در آینه‌ی فهم دیگری ظرف پیدا نکند و در بر گرفته نشود، در حد یک ادراک خام تنانه باقی‌ می‌ماند و به ساحت تفکر و زبان راه پیدا نمی‌کند. این جوجه‌تیغی با قهرها و قایم شدن‌هایش، با بی‌زبانی زیرکانه‌اش، به من کمک کرده بفهمم باید به نیاز فرزندم به خشم و نفرت میدان بدهم. این‌بار اما آن‌چنان ناله و زاری می‌کند که به نظر می‌رسد قضیه از عصبانیت و دلگیر شدن فراتر رفته باشد. در خواب کودکم چه پیش آمده که او از بازگفتنش ناتوان است؟

- من توی خوابت تو رو زدم پسرم؟
با سر تایید می‌کند.

می‌خواهم بغلش کنم که صدای گریه‌ی جوجه‌تیغی بلند می‌شود. تصمیم می‌گیرم جوجه‌تیغی را بغل کنم. تیغ‌های نرمش را ناز می‌کنم و توضیح می‌دهم که خواب‌ها با خاطره‌ها فرق دارند. ممکن است در‌خواب چیزی ببینیم که در بیداری اتفاق نیفتاده. می‌گویم که من هیچ‌وقت به خودم اجازه نداده‌ام و نمی‌دهم‌ روی هیچ بچه‌ای دست بلند کنم.

پسرم بالاخره به حرف می‌افتد. خیلی هم به ادعای من اطمینان ندارد. من یک‌بار در عصبانیت جوری او‌ را با خشونت بغل کرده‌ام‌ که دردش آمده. او را محکم گرفته‌ام و به زور به دستشویی برده‌ام. او حسابی ترسیده بوده و در برابر خشم من خیلی تنها بوده.

من سراپا عذرخواهی و پشیمانی می‌شوم. دست‌هاش را می‌بوسم‌‌ و می‌گویم‌ اشتباه بدی کرده‌ام. اما جوجه‌تیغی هنوز هم نمی‌تواند من را ببخشد. ‌فرار می‌کند و زیر پتوی پسرم قایم می‌شود. پسرم از من می‌خواهد گوشم را روی پتو بگذارم و صدای گریه‌اش را بشنوم. من بعد از شنیدن و شنیدن و شنیدن ناله‌های جوجه‌تیغی که نه می‌خواهد با من حرف بزند و نه تحمل نوازش دستم را دارد، از مترجممان می‌پرسم آیا ممکن است یک نامه و نقاشی حال جوجه‌تیغی را بهتر کند؟
چشم‌های سیاهش برق می‌زنند: «من هم برات یه پاکت نامه درست می‌کنم.»

قلب پاره ‌پاره‌ام را جمع می‌کنم و می‌روم کاغذ و قلم می‌آورم. پشیمان‌ترین نامه‌ی عمرم را برای یک جوجه‌تیغیِ بی‌زبان می‌نویسم و با نقاشی اشک و قلب و بوسه تذهیبش می‌کنم.
پستچی کوچکمان با چهره‌ای راضی نامه را توی پاکت می‌گذارد و زیر پتو می‌برد. از زیر پتو صدای خنده‌ می‌آید. صدای ظریف جوجه‌واری، کلمات من را به سختی ادا می‌کند: «جوجه‌تیغی عزیزم، من خیلی پشیمونم…»

بالاخره جوجه‌تیغیِ پسرم زبان باز کرد!


زهره خضرایی‌منش
@exploringWithin
27👍2👌2🔥1
نونِ ننوشتن

توی صف نانوایی که می‌ایستم محو‌ تماشای پروسه‌ی پیوسته و بی‌پایان چانه‌گیری شاطر می‌شوم. تر و فرز و با حرکات فنری کمر، خم می‌شود و از دیگ بزرگ خمیر، مشت مشت برمی‌دارد و گلوله‌های متناسب می‌سازد و کنار هم روی میز می‌چیند. میز که پر شد روی هر چانه مایه‌ی جلا می‌مالد. در همین حال نانوا دارد از گوشه‌ی میز دانه به دانه چانه‌ها را برمی‌دارد و فرمِ نان می‌دهد و‌ توی تنور می‌گذارد. شاطر هم در همان حال باز از دیگِ خمیر مشت مشت چانه می‌گیرد و جاهای خالی میز را پر می‌کند و…

زندگی من، در بازه‌هایی که کمتر می‌نویسم، شبیه یک نانوایی فشل می‌شود. ایده‌ها، تصویرها، تجربه‌ها و فکرها روی هم می‌ریزند و یک ملغمه‌ی سنگین‌ می‌شوند توی دیگ خمیرزنی. قصه‌ها و ایده‌های بی‌سر و سامان فشار می‌آورند، نیاز دارند جایی تخلیه شوند، نیاز دارند نان شوند و به دست دیگری برسند. شاطر ذهنم از هول دیگی که تا خرخره پر می‌شود و سرریز می‌کند، دست‌پاچه چانه می‌گیرد، یعنی که طرح هر داستان و جرقه‌ی هر ایده را گوشه‌ای می‌نویسد تا «به وقتش» از آن‌ها چیزی ساخته‌شود. نانوای این نانوایی اما سر و گوشش می‌جنبد، دل به کار نانوایی نمی‌دهد. دستش بند وظایف ناتمام کاری‌است: گزارش‌های ننوشته، پروژه‌های تحویل نداده، مقاله‌های نخوانده، امتحان ماه بعد، و کودکی که دائما بازی و همراهی می‌طلبد. گاهی هم آنقدر سرش در گریبان خودش است که از ساختن و پرداختن ناتوان می‌شود.
نمی‌نویسم و ایده‌های مبهم و نپرداخته کنج مغاک ذهنم باقی می‌مانند و خاک می‌خورند. چانه‌های‌ زحمتِ دست شاطر روی هم تلنبار می‌شوند و به جایی نمی‌رسند. حاصل می‌شود ده‌ها شعر و قصه‌ی نیمه‌تمام و صدها یادداشت عقیم. میزِ نانوایی‌ام کم‌کم تغییر فرم می‌دهد و شبیه تخت مرده‌شورخانه می‌شود. چانه‌‌ها، نان‌های بالقوه که می‌توانستند حلقه‌ی اتصال ذهن من با ذهن دیگری باشند، تبدیل می‌شوند به مرده‌های سرگردان توی صف خاکسپاری.

در این‌جور‌ بازه‌های یبوست قلم (مثل همین پاییزی که گذشت) لحظه‌ها به جای غلتیدن از پس هم، روی سر هم سوار می‌شوند. زیستنم به جای جاری شدن، تبدیل می‌شود به چیزی متراکم و راکد که هی به تراکمش اضافه می‌شود و سنگینی می‌کند. انگار آبستنم و توان زاییدنم نیست، ذهنم می‌شود گورستان جنین‌های بی‌سرانجام.

زهره خضرایی‌منش
10👌4👍2🔥2
💜کارگاه مهاجرت و فرزندپروری: عبور از چالش های تربیت کودک در محیطی تازه
مدرس: زهره خضرایی منش
ارشد روانشناسی بالینی از دانشگاه استکهلم

🔗https://evnd.co/W9TNu

🌱والدین مهاجر، علاوه بر چالش‌های عمومی فرزندپروری در دنیای امروز، با دغدغه‌های منحصربه‌فردی روبه‌رو هستند. تربیت فرزند در یک فرهنگ جدید، تفاوت‌ در ارزش‌ها و سبک‌های تربیتی، و نبود حمایت‌های کافی، از مهم‌ترین مشکلاتی هستند که والدین مهاجر تجربه می‌کنند.

 چرا این موضوع مهم است؟
متأسفانه، نه نهادهای متخصص کشورهای مهاجرپذیر و نه متخصصان داخلی توجه کافی به این مسائل ندارند.

🔹 ما در این کارگاه چه کمکی به شما می‌کنیم؟
در این کارگاه تخصصی، چالش‌های والدین مهاجر را بررسی کرده و راهکارهای عملی برای تطبیق با شرایط جدید و حفظ سلامت روانی فرزندان ارائه خواهیم داد.

📅 برای شرکت در این کارگاه و کسب اطلاعات بیشتر، همین حالا ثبت‌نام کنید!
🔗https://evnd.co/W9TNu
10👍3
فشارِ این روزها چنان ذهن و‌ دلم را از هم گسیخته کرده که هرچه میکنم نمی‌توانم یک نوشته‌ی منسجم بنویسم.

متوسل میشوم که به قلم تیز پرستو فروهر، که نوشته‌ی اخیرش بخش بزرگی از آنچه در دل دارم را به واژه می‌کشد.


پرستو فروهر:

«برای بسیاری از ما که این‌جا و آن‌جای دنیا دور از عزیزان‌مان و دور از وطن زندگی می‌کنیم، تلخی این روزها با احساس سنگینی از شرم و ناچاری و سرآسیمگی همراه شده است. نیستی تا دست کسی را بگیری؛ نیستی تا عزیزی را در آغوش بکشی؛ نیستی و به‌ناچار از دور ــ از پشت اشک‌های بی‌ثمرت ــ مصائبی را نگاه می‌کنی که بر مردم بی‌گناه آوار شده است. و باز ناباورانه از خود می‌پرسی، این‌همه بغض و خشم ما به کجا می‌رود؟ تأثیری در این دنیا می‌کند؟ می‌شود با این بغض و خشم چیزی ساخت که بشاید؟

لعنت به این جنگ خانمان‌سوز. لعنت به لشکر عریض و طویل متجاوز اسرائیل و همه‌ی هم‌دستانش. لعنت به جمهوری اسلامی که ایران و مردم بی‌گناه ما را به این مسلخ کشانده است. لعنت به شعارهای پوچ و دریده‌‌ای که واقعیت منحوس جنگ و رد خونین آن را بر تن مردمان بی‌دفاع کتمان می‌کند. چه روزهای تلخ و تاری را شاهدیم؛ چه جان‌های عزیزی که تکه‌تکه و پرپر شدند؛ چه خانه‌هایی که آوار شدند و چه زندگی‌هایی که آواره.

ما این‌جا تایم‌لاین را بالا و پایین نمی‌کنیم؛ انگار می‌بلعیم و هم‌زمان از هر روزنی که هنوز هست سراغ بستگان و عزیزان‌مان را می‌گیریم: خوبی، عزیزجان؟ و با انبوه پرسش‌هایی که به‌سوی میهن روانه کرده‌ایم، سخت انتظار می‌کشیم، مگر تک‌وتوک پاسخی برسد یا نرسد.

کسی در فضای مجازی نوشته بود، شماها که خارج هستید، با احوال‌پرسی‌های ملتهب‌تان حال ما را خراب‌تر می‌کنید. ننوشته بود که چه کار دیگری می‌توانیم بکنیم. مدام از خود می‌پرسیم که چه می‌توان کرد.

برای شنبه‌ی آینده بلیط گرفته بودم که به تهران پرواز کنم برای تعمیراتِ معطل‌مانده‌ی خانه‌ی پدر و مادرم. همان خانه که قتل‌گاه‌شان شد، همان‌جا که پدر و مادرم به دست مأموران وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی وحشیانه کشته شدند. اما دیگر آسمان ایران بر غیرنظامی‌ها بسته است و چرخ زندگی مردمان ایران در قعر چاه جنگ اسیر.

و من مدام دنبال «ما» می‌گردم، و «ما» دنبال صدای‌مان می‌گردیم که در فشار بهت و بغض به لکنت افتاده است. برای من هر ندایی از اعتراض به این مهلکه برابر امکانی‌ست تا مگر ما خود را باز سامان دهیم و در این «وضعیت قرمز» فاعلیت خود را ــ که برای شرافتمندانه ساختنش تلاش‌ها کرده‌ایم و هزینه‌ها داده‌ایم ــ سر پا نگه داریم.

با خودم ــ انگار که ورد بخوانم ــ نام ایران و شهرها و خیابان‌هایی را که می‌شناسم مدام تکرار می‌کنم. به خودم می‌گویم، به خیابان هدایت خواهی رفت و چون هر سال، به امید دیدار تمام عزیزان و دادخواهانی که در تمام این سال‌ها قلب آن خانه با استقامت‌شان تپیده است، خانه را تیمار خواهی کرد. تا آن روز هم هر چه از من برآید بر ضد این جنگ و بانیانش، از هر طرف، هر که باشند، خواهم کرد. لعنت به جنگ!

در آخر، به‌عنوان کسی که سال‌هاست تلاش‌های مدنی خود را با دادخواهی تعریف کرده است، بر خود لازم می‌بینم که ابراز تأسف عمیقی بکنم از این‌که می‌بینم این روزها واژه‌ی «دادخواهی» به بمب و موشک و پهپاد سنجاق می‌شود. به‌نظرم ابراز شادمانی و رضایت از مرگ کسانی که در جنایت‌های حکومتی مسئول بوده‌اند، اگر به‌لحاظ فردی قابل درک و فهم هم باشد، هیچ ارتباطی با دادخواهی جنایت‌های حکومتی و سیاسی ندارد. دادخواهی تلاشی‌ست اخلاقی و انسانی و مردمی برای پاسخ‌گو کردن ساختار قدرت، برای شکستن چرخه‌ی باطل خشونت و توان‌مند کردن جامعه در برابر سرکوب. دادخواهی تنیده در جنبش مردم است برای بازپس‌گیری کرامت و آزادی، نه هم‌صدا شدن با بمب‌هایی که بر شهر و دیار مردم فرومی‌بارند. ارضای حس انتقام را با دادخواهی یکی نگیریم.»
19👎1
Channel photo updated
شب دوازدهم

طبق روال یازده شب گذشته با هول از خواب آشفته‌ام می‌پرم و مثل فنر از تخت بیرون می‌افتم و سرپا می‌ایستم. توی خواب باز جانمان را برداشته بودیم و داشتیم از خانه فرار می‌کردیم، لابد برای همین این‌طور حاضر به یراق از تخت پایین پریده‌ام.

بی هیچ درنگی، مثل کسی که روتین همیشه را اجرا می‌کند گوشی را جستجو می‌کنم. هول این را دارم که ببینم آیا آتش‌بس را نگه داشته‌اند؟ یعنی دوستانم حالا خوابند یا باز هم دارند خبرها و ترس‌ها و خشم‌ها و سوگ‌هایشان را در پیغام‌های متعدد و بریده و کوتاه با هم شریک می‌شوند؟ گوشی را، این پنجره‌ی کوچکِ رو به وطن را باز کجا رها کرده‌ام؟ این پنجره، با تمام وحشت‌ و استیصالی که هر لحظه منتقل می‌کند، نفس کشیدن را میسر می‌کند. اتصالم را که با آن سرزمین از دست می‌دهم راه نفسم تنگ می‌شود، انگار که خون در رگ‌هام ساکن می‌ماند.

شب ساکت است. خیلی ساکت. من اما سرم پر از صداهایی‌ست که گوشم هرگز نشنیده. دلم پر از رعشه‌ای‌ست که تنم تجربه نکرده اما وصفش را خوانده. صدای پدافند، صدای پرواز جنگنده، موج انفجار خانه‌ای دو تا کوچه آنطرف‌تر. صداهایی که هجومشان، حتی صدای جارو کشیدن ِدم صبحِ رفتگر را و صدای پکیج و یخ‌ساز یخچال را هم برای رفقایم عذاب‌آور کرده. حالا خوابند یا باز صداها خوابشان را در هم ریخته؟ این گوشی کجاست؟
در خواب‌آلودگیِ‌ آخر شب، روی کاناپه رهایش کرده‌بودم. لب کاناپه که می‌نشینم یاد توصیف طنزآلود محمدرضا می‌افتم از «شلوار پوشیده سر مبل نشستن»اش، و آمادگی‌اش برای آبرومندانه زیر آوار ماندن. بالاخره امشب خوابیده یا باز دارد با جوک ساختن تحمل ترس را برای همه آسان می‌کند؟

صفحه‌ی تلگرام را که می‌بینم آرام می‌گیرم. خبری نیست. خوابیده‌اند. حتی وحید آنلاین هم فقط یک آپدیت از صدای پدافند دارد. هم‌وطنانم امشب توانسته‌اند بخوابند. آخ که به فدای خواب‌هایتان. به چشم‌های بسته و نفس‌های آرامشان فکر می‌کنم و آرامش می‌گیرم. به شهرهایی که امشب میدانگاه وحشت نیستند. به تن‌های صبوری که با تمام رنج‌ها به دنبال زندگی‌اند. به جان‌های عزیزی که مستحق آرامش و امنیتند… و جانم به آن‌ جان‌ها بند ا‌ست.

زهره خضرایی‌منش
28
ای عزیز افغانستانی، ای مظلوم تاریخ، من نمی‌خواهم تماشاچی رنج تو باشم. من را شاهد بگیر. چشمان من به غریبی و بی‌پناهی و درد تو شهادت می‌دهند. قلب من از آن‌چه بر تو می‌رود مچاله ‌است.

در ویدیو مردم زاهدان را می‌بینید که از زیر در، به افغانستانی‌هایی که حکومت ایران بدون آب و غذا در اردوگاه الغدیر زندانی کرده، نان و آب می‌رسانند.

آیا قرار است آنچه نازی‌ها بر سر یهودیان و اسرائیل بر سر فلسطینی‌ها آورد، جمهوری اسلامی بر سر مهاجرین افغانستانی‌ بیاورد؟
😭10💔43😨2