رشک بر پیکر زنانه
در مقابل تئوری رشک قضیب (penis envy) از فروید، کارن هورنای روانپزشک و روانکاو نئوفرویدی تئوری رشک بر رحم را معرفی کرد. او به احساس حسرتی در روان مردان اشاره میکند که برخاسته از رشک بر ویژگیهای زیستی بدن زنانه است، ویژگیهایی که توان بازتولید، پرورش و تغذیهی جانهای تازه را به زن میدهد [۱]. هورنای و کسانی که بعد از او این ایده را پی گرفتند میگویند ادراکِ این قدرت انکارناپذیرِ نهفته در تن زنانه است که مردان را به انواع قدرتنمایی وا میدارد. این حسرتِ اغلب ناخودآگاه در بعضی مردان چنان ناامنی ایجاد میکند که برای تاب آوردنش نیاز به تحقیر، سرکوب و سلطهجویی بر زنان پیدا میکنند. به عبارتی مردان برای جبران توانی که از آن محرومند سعی میکنند زنان را از چیزهای دیگری محروم کنند. البته هورنای و دیگران وجود رشک بر رحم را یک ویژگی ذاتی در روان مرد نمیدانند و به ظهور رسیدنش را اثر فرایندهای اجتماعی و فرهنگی معرفی میکنند.
رشک بر رحم و میل به تسخیر تن زن، در اذهان بالغتر و پیچیدهتر میتواند در قالب برتریجویی علمی یا حرفهای ظاهر شود. رابرت مکالوین تاریخشناس معاصر در کتاب بذر حوا [۲] از شیوههای جبرانیای میگوید که ذهن مردانه در طول تاریخ برای تحملپذیرتر کردن اضطرابِ کاستی خود به کار بسته. او از زمینهایی مینویسد که زنان از آنها رانده میشوند تا آتش رشک مردانه خاموش شود: زمینهایی مثل روحانیت، سیاست، ارتش، و بخش بزرگی از دنیای تجارت. ایجاد قلمروهای فعالیتیِ مختص مردان، کم ارزش کردن دستاوردهای زنان و تلاش برای اعمال کنترل بر حیطههای زنانه از نظر او تلاشهایی برای آرام کردن ذهن ناایمن مردان است. مکالوین و نظریهپردازانِ دیگر تاکید میکنند که ریشهی این رفتارها اکثرا به سطح خودآگاه نمیرسد و رشک بر رحم اغلب به شکل آشکارا به رسمیت شناخته نمیشود، اما اثر آن در طول تاریخ در تابوسازیها، منزوی کردن زنان، تلاشهای همیشگی برای سلب کردن حقوق برابر از آنها، متهم کردن زنان به جادوگری، و همچنین تحقیر، آلوده قلمداد کردن و شرمآمیز کردن قاعدگی و زایمان به وضوح قابل مشاهده است.
مکالوین در مرور تاریخیاش در کتاب بذر حوا، از رشک رحم آغاز میکند و بسیار فراتر از آن میرود. او میگوید اختراع کشاورزی (که به احتمال زیاد توسط زنان صورت گرفت، چراکه آنها مسئول تأمین غذای گیاهی در جوامع شکارچی-گردآورنده بودند) به مرور زمان، نقشهای مردانه سنتی مثل شکار را کمارزش کرد و تبدیل به تهدیدی علیه اهمیت نقش مردان شد. مکالوین اشارهای هوشمندانه به داستان آدم و حوا در کتاب پیدایش میکند و میگوید که گناه حوا، یعنی خوردن از میوهی درخت دانش، در واقع همان اختراع کشاورزیست. اختراعی که تعادل نقشها را بر هم ریخت و مایهی هبوط مرد از بهشت برینِ توهم برتریاش به زمینِ برابری با زن شد. هبوطی که به سوگی ابدی انجامید و خشم و میل به انتقامجویی از زن را در او نهادینه کرد.
آنچه امروز رژیم حاکم ایران با زنان میکند، شاید در این آینه بهتر فهمیده شود: زنانی که هرروز توانمندتر میشوند، زیر بار سرکوب نمیروند، نقشهای سنتی را به چالش میکشند و تعادل مصنوعی پیشین را به هم میریزند، برای روان ناامن حکمران تهدیدی جدی هستند. و روان مضطرب و ناایمن، دست به دامن بدویترین و آسیبزاترین مکانیزمهای دفاعی میشود.
پانویسها:
[۱] یکی از انتقاداتی که به این نظریه شده این است که زن بودن را با مادر بودن یکی میکند و به این ترتیب مفهوم گستردهی زن را به ویژگیهای جنسیاش محدود میکند و از این نظر با نگاه مردسالارانه همخوانی دارد، یا لااقل به سادگی میتواند مورد سوءاستفاده قرار بگیرد.
[۲] Eve's Seed: Biology, the Sexes, and the Course of History by Robert S. McElvaine
#جنگ_علیه_زنان
زهره خضراییمنش
@exploringwithin
در مقابل تئوری رشک قضیب (penis envy) از فروید، کارن هورنای روانپزشک و روانکاو نئوفرویدی تئوری رشک بر رحم را معرفی کرد. او به احساس حسرتی در روان مردان اشاره میکند که برخاسته از رشک بر ویژگیهای زیستی بدن زنانه است، ویژگیهایی که توان بازتولید، پرورش و تغذیهی جانهای تازه را به زن میدهد [۱]. هورنای و کسانی که بعد از او این ایده را پی گرفتند میگویند ادراکِ این قدرت انکارناپذیرِ نهفته در تن زنانه است که مردان را به انواع قدرتنمایی وا میدارد. این حسرتِ اغلب ناخودآگاه در بعضی مردان چنان ناامنی ایجاد میکند که برای تاب آوردنش نیاز به تحقیر، سرکوب و سلطهجویی بر زنان پیدا میکنند. به عبارتی مردان برای جبران توانی که از آن محرومند سعی میکنند زنان را از چیزهای دیگری محروم کنند. البته هورنای و دیگران وجود رشک بر رحم را یک ویژگی ذاتی در روان مرد نمیدانند و به ظهور رسیدنش را اثر فرایندهای اجتماعی و فرهنگی معرفی میکنند.
رشک بر رحم و میل به تسخیر تن زن، در اذهان بالغتر و پیچیدهتر میتواند در قالب برتریجویی علمی یا حرفهای ظاهر شود. رابرت مکالوین تاریخشناس معاصر در کتاب بذر حوا [۲] از شیوههای جبرانیای میگوید که ذهن مردانه در طول تاریخ برای تحملپذیرتر کردن اضطرابِ کاستی خود به کار بسته. او از زمینهایی مینویسد که زنان از آنها رانده میشوند تا آتش رشک مردانه خاموش شود: زمینهایی مثل روحانیت، سیاست، ارتش، و بخش بزرگی از دنیای تجارت. ایجاد قلمروهای فعالیتیِ مختص مردان، کم ارزش کردن دستاوردهای زنان و تلاش برای اعمال کنترل بر حیطههای زنانه از نظر او تلاشهایی برای آرام کردن ذهن ناایمن مردان است. مکالوین و نظریهپردازانِ دیگر تاکید میکنند که ریشهی این رفتارها اکثرا به سطح خودآگاه نمیرسد و رشک بر رحم اغلب به شکل آشکارا به رسمیت شناخته نمیشود، اما اثر آن در طول تاریخ در تابوسازیها، منزوی کردن زنان، تلاشهای همیشگی برای سلب کردن حقوق برابر از آنها، متهم کردن زنان به جادوگری، و همچنین تحقیر، آلوده قلمداد کردن و شرمآمیز کردن قاعدگی و زایمان به وضوح قابل مشاهده است.
مکالوین در مرور تاریخیاش در کتاب بذر حوا، از رشک رحم آغاز میکند و بسیار فراتر از آن میرود. او میگوید اختراع کشاورزی (که به احتمال زیاد توسط زنان صورت گرفت، چراکه آنها مسئول تأمین غذای گیاهی در جوامع شکارچی-گردآورنده بودند) به مرور زمان، نقشهای مردانه سنتی مثل شکار را کمارزش کرد و تبدیل به تهدیدی علیه اهمیت نقش مردان شد. مکالوین اشارهای هوشمندانه به داستان آدم و حوا در کتاب پیدایش میکند و میگوید که گناه حوا، یعنی خوردن از میوهی درخت دانش، در واقع همان اختراع کشاورزیست. اختراعی که تعادل نقشها را بر هم ریخت و مایهی هبوط مرد از بهشت برینِ توهم برتریاش به زمینِ برابری با زن شد. هبوطی که به سوگی ابدی انجامید و خشم و میل به انتقامجویی از زن را در او نهادینه کرد.
آنچه امروز رژیم حاکم ایران با زنان میکند، شاید در این آینه بهتر فهمیده شود: زنانی که هرروز توانمندتر میشوند، زیر بار سرکوب نمیروند، نقشهای سنتی را به چالش میکشند و تعادل مصنوعی پیشین را به هم میریزند، برای روان ناامن حکمران تهدیدی جدی هستند. و روان مضطرب و ناایمن، دست به دامن بدویترین و آسیبزاترین مکانیزمهای دفاعی میشود.
پانویسها:
[۱] یکی از انتقاداتی که به این نظریه شده این است که زن بودن را با مادر بودن یکی میکند و به این ترتیب مفهوم گستردهی زن را به ویژگیهای جنسیاش محدود میکند و از این نظر با نگاه مردسالارانه همخوانی دارد، یا لااقل به سادگی میتواند مورد سوءاستفاده قرار بگیرد.
[۲] Eve's Seed: Biology, the Sexes, and the Course of History by Robert S. McElvaine
#جنگ_علیه_زنان
زهره خضراییمنش
@exploringwithin
👍18👌4❤2👎2🤔2
قصههای تیرخورده و اجبار به تکرار
قسمت اول
بعضی از ما زخمهای بازی داریم، یادگار از ماجراهایی که مال گذشتهاند اما در گذشته نماندهاند، خاتمه نیافتهاند، حکم مردههایی را دارند که از گور بیرون مانده باشند و با صاحب عزا به خانه برگردند. قصههایی که در خط تاریخ راه میافتند و ما را در هر لحظهی حاضر دنبال میکنند، جوری که دیگر نمیدانیم فعلهای قصه را باید ماضی به کار ببریم یا مضارع مستمر: من روزی در گذشته آن صحنهی وحشتآور را دیدم یا هنوز دارم میبینم؟ کتک خوردم یا دارم میخورم؟ شاهد آزار دیدن عزیزم بودم یا همین حالا دارند پیش چشمم آزارش میدهند؟ ترسیدم یا هنوز در حال ترسیدنم؟ بخشی از من فرو ریخت یا همچنان مشغولِ فروریختن است؟
مشکل این وضعیت اینجاست که دیواری که فرو ریخته را میشود از نو چید، اما دیواری که هنوز در حال فرو ریختن است را فقط میشود تماشا کرد؛ یا اینکه تو میچینی و او باز میریزد. تو سعی میکنی پناهی در برابر خاطرهی سهمگینت بسازی، در تکاپو و تلاطم آجرها را کج و مج میگذاری و سازهی بیقوارهای میسازی که شاید چند صباحی کارکرد سرپناهی را داشته باشد، اما تا به خودت بجنبی، باز سازهی سرهمبندیات از گوشهای فرو نشسته و بر سرت خراب میشود. اینطور میشود که گاه عمری ذهن خودمان را اسیر دفاعهای ابتدایی و ناپخته در برابر اضطراب حاصل از یک تجربهی دور دست میکنیم.
بعضی از ما بازیگر صحنههایی بودهایم که انگار سالهای سال است در حال اکراناند. چرا بعضی وقایع تمام نمیشوند؟ چرا بعضی خاطرات سخت ما را رها نمیکنند؟ شاید چون در لایهای ناخودآگاه نخواستهایم بپذیریم که قصه آنطور تمام میشود. شاید میخواهیم با زنده نگه داشتنشان، با زیستن دوباره و دوبارهشان، چیزی را در آن روایت اصلاح کنیم. شاید ما قصههای تیرخوردهمان را، لنگلنگان و خونریزان به دنبال خود میکشیم به این امید که یک جایی بتوانیم پارگیهایشان را بدوزیم و خودمان را ترمیم کنیم.
حتی بعضیهایمان بدون آنکه بفهمیم، وضعیتهای مشابهی تولید میکنیم و خودمان را بارها و بارها در معرض همان چالش و همان شرایط سهمگین قرار میدهیم، تا شاید بالاخره یکبار پیروز شویم، یکبار داد قصه را بدهیم، یکبار موفق شویم دستی که در حال آزار ماست را در هوا نگه داریم یا سزایش را بدهیم. اینطور میشود که اسیر نوعی اجبار به تکرار میشویم. انگار که مجبور باشی یک نمایشنامه را صدها بار با همبازیهای مختلف اجرا کنی به این امید که بالاخره یک روز پایان تراژدی عوض شود و دلت با قصه صاف شود. یک روز برسد که تو مقهور اتفاقات و محدودیتها نباشی و بتوانی روایت را طوری رقم بزنی که باید.
اینجور میشود که بعضیهایمان، از یک خانهی خشونتزده، وارد خانهی وحشت دیگری میشویم؛ از یک رابطهی آزارنده پا به رابطهی مشابه بعدی میگذاریم. میگویند آدم به چیزی تمایل دارد که میشناسدش، وضعیت آشنا را به ناشناختهها ترجیح میدهد، حتی وقتی وضعیت آشنا سرشار از آزار و سوءاستفاده باشد. اما داستان چیزی فراتر از جستن منفعلانهی وضعیت آشنا به دلیل ترس از ناشناختههاست. ما وقتی به «اجبار به تکرار» روی میآوریم، در ناخودآگاهمان به دنبال چیزی هستیم: شاید اصلاح، شاید عدالت، شاید پایان دادن به یک حسرت. شاید فرصتی برای ایفای نقش به شکلی که در رویاهایمان میپروریمش. فروید میگفت اجبار به تکرار میتواند به عنوان تلاشی برای مسلط شدن بر شرایط ناگوار گذشته فهم شود؛ تلاشی برای نقب زدن به گذشته برای به دست گرفتن اختیار و عاملیت در گذشتهای که در آن منفعل و مقهور و بیچاره بودهای. اما حاصل این تلاشها، اغلب افتادن به دور باطل تکرار تجربههای مخرب و دردناک میشود.
بعدها علوم شناختی، رفتاری و فلسفهی زبان توضیحات قابل توجه دیگری از ریشههای این پدیده مطرح کردند، که در قسمت دوم این یادداشت به آن خواهم پرداخت.
زهره خضراییمنش
@exploringwithin
قسمت اول
بعضی از ما زخمهای بازی داریم، یادگار از ماجراهایی که مال گذشتهاند اما در گذشته نماندهاند، خاتمه نیافتهاند، حکم مردههایی را دارند که از گور بیرون مانده باشند و با صاحب عزا به خانه برگردند. قصههایی که در خط تاریخ راه میافتند و ما را در هر لحظهی حاضر دنبال میکنند، جوری که دیگر نمیدانیم فعلهای قصه را باید ماضی به کار ببریم یا مضارع مستمر: من روزی در گذشته آن صحنهی وحشتآور را دیدم یا هنوز دارم میبینم؟ کتک خوردم یا دارم میخورم؟ شاهد آزار دیدن عزیزم بودم یا همین حالا دارند پیش چشمم آزارش میدهند؟ ترسیدم یا هنوز در حال ترسیدنم؟ بخشی از من فرو ریخت یا همچنان مشغولِ فروریختن است؟
مشکل این وضعیت اینجاست که دیواری که فرو ریخته را میشود از نو چید، اما دیواری که هنوز در حال فرو ریختن است را فقط میشود تماشا کرد؛ یا اینکه تو میچینی و او باز میریزد. تو سعی میکنی پناهی در برابر خاطرهی سهمگینت بسازی، در تکاپو و تلاطم آجرها را کج و مج میگذاری و سازهی بیقوارهای میسازی که شاید چند صباحی کارکرد سرپناهی را داشته باشد، اما تا به خودت بجنبی، باز سازهی سرهمبندیات از گوشهای فرو نشسته و بر سرت خراب میشود. اینطور میشود که گاه عمری ذهن خودمان را اسیر دفاعهای ابتدایی و ناپخته در برابر اضطراب حاصل از یک تجربهی دور دست میکنیم.
بعضی از ما بازیگر صحنههایی بودهایم که انگار سالهای سال است در حال اکراناند. چرا بعضی وقایع تمام نمیشوند؟ چرا بعضی خاطرات سخت ما را رها نمیکنند؟ شاید چون در لایهای ناخودآگاه نخواستهایم بپذیریم که قصه آنطور تمام میشود. شاید میخواهیم با زنده نگه داشتنشان، با زیستن دوباره و دوبارهشان، چیزی را در آن روایت اصلاح کنیم. شاید ما قصههای تیرخوردهمان را، لنگلنگان و خونریزان به دنبال خود میکشیم به این امید که یک جایی بتوانیم پارگیهایشان را بدوزیم و خودمان را ترمیم کنیم.
حتی بعضیهایمان بدون آنکه بفهمیم، وضعیتهای مشابهی تولید میکنیم و خودمان را بارها و بارها در معرض همان چالش و همان شرایط سهمگین قرار میدهیم، تا شاید بالاخره یکبار پیروز شویم، یکبار داد قصه را بدهیم، یکبار موفق شویم دستی که در حال آزار ماست را در هوا نگه داریم یا سزایش را بدهیم. اینطور میشود که اسیر نوعی اجبار به تکرار میشویم. انگار که مجبور باشی یک نمایشنامه را صدها بار با همبازیهای مختلف اجرا کنی به این امید که بالاخره یک روز پایان تراژدی عوض شود و دلت با قصه صاف شود. یک روز برسد که تو مقهور اتفاقات و محدودیتها نباشی و بتوانی روایت را طوری رقم بزنی که باید.
اینجور میشود که بعضیهایمان، از یک خانهی خشونتزده، وارد خانهی وحشت دیگری میشویم؛ از یک رابطهی آزارنده پا به رابطهی مشابه بعدی میگذاریم. میگویند آدم به چیزی تمایل دارد که میشناسدش، وضعیت آشنا را به ناشناختهها ترجیح میدهد، حتی وقتی وضعیت آشنا سرشار از آزار و سوءاستفاده باشد. اما داستان چیزی فراتر از جستن منفعلانهی وضعیت آشنا به دلیل ترس از ناشناختههاست. ما وقتی به «اجبار به تکرار» روی میآوریم، در ناخودآگاهمان به دنبال چیزی هستیم: شاید اصلاح، شاید عدالت، شاید پایان دادن به یک حسرت. شاید فرصتی برای ایفای نقش به شکلی که در رویاهایمان میپروریمش. فروید میگفت اجبار به تکرار میتواند به عنوان تلاشی برای مسلط شدن بر شرایط ناگوار گذشته فهم شود؛ تلاشی برای نقب زدن به گذشته برای به دست گرفتن اختیار و عاملیت در گذشتهای که در آن منفعل و مقهور و بیچاره بودهای. اما حاصل این تلاشها، اغلب افتادن به دور باطل تکرار تجربههای مخرب و دردناک میشود.
بعدها علوم شناختی، رفتاری و فلسفهی زبان توضیحات قابل توجه دیگری از ریشههای این پدیده مطرح کردند، که در قسمت دوم این یادداشت به آن خواهم پرداخت.
زهره خضراییمنش
@exploringwithin
❤9👌3👍1🔥1
اجبار به تکرار
قسمت دوم
چرا ما دائم مسیرهای شکستخورده را از سر میگیریم؟
موشهای آزمایشگاهی، وقتی در مسیری که وعدهی پاداش میدهد (مثلا قبلا در آن پنیر پیدا کردهاند) چیز دندانگیری پیدا نکنند یا چیز ناخوشایندی (مثل یک شوک الکتریکی) تجربه کنند، خیلی زود یاد میگیرند دست از آن راه بکشند و مسیرهای تازه را امتحان کنند. آدمها اما، دوباره و دوباره وارد مسیرهای مخرب، دردناک و بیحاصل میشوند و به دنبال پاداش میگردند.
این ضایعهای است که زبان برای ما میسازد. ما به واسطهی زبان، در زمان گیر میکنیم. برای موجودی که به زبان انسانی مسلح نیست، این امکان وجود دارد که با اجتناب از شرایطی که منجر به درد و رنج میشوند از رنج کشیدن دوری کند. اما انسانِ ناطق، چون توان استنتاج دارد، میان چیزها رابطه برقرار میکند، هر محرکی او را به یاد محرک دیگر میاندازد. شبکهی روابط میان محرکها در ذهن بشر چنان گسترده و فراگیر است که گذر از سر خاطرهها را برای ما ناممکن میکند. ما مثل موشها نمیتوانیم صرفا با دوری از خود منبع آزار، از دست رنج ناشی از آن رها شویم.
یکفعال دانشجویی را در نظر بگیرید که در دانشگاه تهران تجربههای سختی از سر گذرانده: بارها احضار شده، تهدید شده، بازداشت شده، تعلیق کشیده، و در نهایت از تحصیل محروم شده. برای او حتی بعد از سالهای سال، ترکیب «میدان انقلاب» میتواند تداعی کننده (و چه بسا مترادف) دانشگاه تهران باشد، دانشگاه تهران تداعی کنندهی حراست و کمیته انضباطی، آن هم تداعی کنندهی دادگاه انقلاب، ترس و اضطراب، بازداشتگاه، تعلیق و محرومیت، و افسردگی…
و به این ترتیب شبکهی عظیمی از محرکها (تاکسیهای خطی انقلاب، بوهایی شبیه به بوی اتوبوس بیآرتی، نقشهی مترو، و دستههای کتابهای مستعمل روی زمین) تا همیشه حامل ریسک مواجه کردن او با رنج محرومیت خواهند بود -اگرچه نه همیشه در سطح خودآگاه.
در عین حال ذهن انسان پر است از تجربهی موفقیت در کنترل شرایط، پر است از ایمان به توانایی خود در غلبه بر طبیعت. ما بارها و بارها آنچه خواستهایم را از دل محیط بیرون کشیدهایم. «اگه بشه چی میشه» مختص انسان است. برای ما، اینکه در مسیرِ پنیردارِ پیشین، دیگر پنیری یافت نمیشود برای عقبنشینی کفایت نمیکند. ما مسیر پاداشدهندهی سابق را به واسطهی زبان در ذهن خود زنده نگه میداریم و احتمال این را که چیزی در شرایط تغییر کرده باشد که امکان کسب پاداش را میسر کند به معادلاتمان وارد میکنیم.
رنج حاصل از زنده ماندنِ خاطرات بهاییست که ما در برابر خواص یگانهی مغز بشر در استنباط و استنتاجهای پیچیده میپردازیم. این سویهی تاریک زبان است.
یوناس رامنِرو روانشناس سوئدی، در کتاب «الفبای رفتار» مثال جالبی از این تفاوت انسان و حیوان غیرسخنگو میآورد:
مردی و سگش را تصور کنید که یک روز اوایل زمستان از مقابل دریاچهی یخزدهای عبور میکنند و مرد هوس میکند روی یخ قدمی بزند. کمی که از ساحل دور میشوند یخ نازکتر است و زیر پایشان میشکند و هردو به آب میافتند. خوشبختانه کسانی از راه میرسند و آنها را نجات میدهند. چند ساعت بعد مرد و سگ در کلبهشان مقابل آتش شومینه نشستهاند. طبق آنچه ما از مغز سگ میدانیم، او در این وضعیت فقط دارد از گرمای آتش و نرمی پتویش و سیری شکمش لذت میبرد و به نظرش همهچیز سر جای خود است، چون دریاچهی سرد و وحشتآور در این لحظه مقابل چشمانش نیست.
مرد اما، احتمالا نشسته و آنقدر درگیر نشخوار فکریست که هیچ از آرامش خانه و عطر چایش نمیفهمد. او هنوز در زمهریر دریاچه اسیر است، دارد فکر میکند چه شد و او چطور چنین حماقتی کرد.
یکماه بعد وقتی هوا برای سه هفته متمادی زیر صفر بوده، مرد و سگ از مقابل دریاچه عبور میکنند. مرد که خیالش راحت است که یخ حالا قطر لازم را دارد، با آرامش روی دریاچه قدم میگذارد (تعجب نکنید! سوئدیها علاقهی عجیبی به یخنوردی دارند.) سگ اما میترسد، شروع به ناله و التماس میکند و از صاحبش میخواهد جلوتر نرود، حالا خاطرهی سهمگین مقابل چشمان سگ زنده و حاضر است و از پیش رفتن باز میداردش. برای حیوان بیزبان خطرِ دیروز خطرِ امروز است. آدمیزاد اما، به خاطر همان شبکهی گستردهی رابطهها و تداعیها، میتواند استنتاج کند و به شرایط تازه امید تازه ببندد. این میشود که ما مسیرهای آزموده و شکستخورده را باز از سر میگیریم.
اینها را یاد خودم میآورم، تا خشمم از تکرار مکرر تاریخ را هضم کنم. آن هم خودش یک یادداشت دیگر میطلبد.
زهره خضراییمنش
@exploringwithin
قسمت دوم
چرا ما دائم مسیرهای شکستخورده را از سر میگیریم؟
موشهای آزمایشگاهی، وقتی در مسیری که وعدهی پاداش میدهد (مثلا قبلا در آن پنیر پیدا کردهاند) چیز دندانگیری پیدا نکنند یا چیز ناخوشایندی (مثل یک شوک الکتریکی) تجربه کنند، خیلی زود یاد میگیرند دست از آن راه بکشند و مسیرهای تازه را امتحان کنند. آدمها اما، دوباره و دوباره وارد مسیرهای مخرب، دردناک و بیحاصل میشوند و به دنبال پاداش میگردند.
این ضایعهای است که زبان برای ما میسازد. ما به واسطهی زبان، در زمان گیر میکنیم. برای موجودی که به زبان انسانی مسلح نیست، این امکان وجود دارد که با اجتناب از شرایطی که منجر به درد و رنج میشوند از رنج کشیدن دوری کند. اما انسانِ ناطق، چون توان استنتاج دارد، میان چیزها رابطه برقرار میکند، هر محرکی او را به یاد محرک دیگر میاندازد. شبکهی روابط میان محرکها در ذهن بشر چنان گسترده و فراگیر است که گذر از سر خاطرهها را برای ما ناممکن میکند. ما مثل موشها نمیتوانیم صرفا با دوری از خود منبع آزار، از دست رنج ناشی از آن رها شویم.
یکفعال دانشجویی را در نظر بگیرید که در دانشگاه تهران تجربههای سختی از سر گذرانده: بارها احضار شده، تهدید شده، بازداشت شده، تعلیق کشیده، و در نهایت از تحصیل محروم شده. برای او حتی بعد از سالهای سال، ترکیب «میدان انقلاب» میتواند تداعی کننده (و چه بسا مترادف) دانشگاه تهران باشد، دانشگاه تهران تداعی کنندهی حراست و کمیته انضباطی، آن هم تداعی کنندهی دادگاه انقلاب، ترس و اضطراب، بازداشتگاه، تعلیق و محرومیت، و افسردگی…
و به این ترتیب شبکهی عظیمی از محرکها (تاکسیهای خطی انقلاب، بوهایی شبیه به بوی اتوبوس بیآرتی، نقشهی مترو، و دستههای کتابهای مستعمل روی زمین) تا همیشه حامل ریسک مواجه کردن او با رنج محرومیت خواهند بود -اگرچه نه همیشه در سطح خودآگاه.
در عین حال ذهن انسان پر است از تجربهی موفقیت در کنترل شرایط، پر است از ایمان به توانایی خود در غلبه بر طبیعت. ما بارها و بارها آنچه خواستهایم را از دل محیط بیرون کشیدهایم. «اگه بشه چی میشه» مختص انسان است. برای ما، اینکه در مسیرِ پنیردارِ پیشین، دیگر پنیری یافت نمیشود برای عقبنشینی کفایت نمیکند. ما مسیر پاداشدهندهی سابق را به واسطهی زبان در ذهن خود زنده نگه میداریم و احتمال این را که چیزی در شرایط تغییر کرده باشد که امکان کسب پاداش را میسر کند به معادلاتمان وارد میکنیم.
رنج حاصل از زنده ماندنِ خاطرات بهاییست که ما در برابر خواص یگانهی مغز بشر در استنباط و استنتاجهای پیچیده میپردازیم. این سویهی تاریک زبان است.
یوناس رامنِرو روانشناس سوئدی، در کتاب «الفبای رفتار» مثال جالبی از این تفاوت انسان و حیوان غیرسخنگو میآورد:
مردی و سگش را تصور کنید که یک روز اوایل زمستان از مقابل دریاچهی یخزدهای عبور میکنند و مرد هوس میکند روی یخ قدمی بزند. کمی که از ساحل دور میشوند یخ نازکتر است و زیر پایشان میشکند و هردو به آب میافتند. خوشبختانه کسانی از راه میرسند و آنها را نجات میدهند. چند ساعت بعد مرد و سگ در کلبهشان مقابل آتش شومینه نشستهاند. طبق آنچه ما از مغز سگ میدانیم، او در این وضعیت فقط دارد از گرمای آتش و نرمی پتویش و سیری شکمش لذت میبرد و به نظرش همهچیز سر جای خود است، چون دریاچهی سرد و وحشتآور در این لحظه مقابل چشمانش نیست.
مرد اما، احتمالا نشسته و آنقدر درگیر نشخوار فکریست که هیچ از آرامش خانه و عطر چایش نمیفهمد. او هنوز در زمهریر دریاچه اسیر است، دارد فکر میکند چه شد و او چطور چنین حماقتی کرد.
یکماه بعد وقتی هوا برای سه هفته متمادی زیر صفر بوده، مرد و سگ از مقابل دریاچه عبور میکنند. مرد که خیالش راحت است که یخ حالا قطر لازم را دارد، با آرامش روی دریاچه قدم میگذارد (تعجب نکنید! سوئدیها علاقهی عجیبی به یخنوردی دارند.) سگ اما میترسد، شروع به ناله و التماس میکند و از صاحبش میخواهد جلوتر نرود، حالا خاطرهی سهمگین مقابل چشمان سگ زنده و حاضر است و از پیش رفتن باز میداردش. برای حیوان بیزبان خطرِ دیروز خطرِ امروز است. آدمیزاد اما، به خاطر همان شبکهی گستردهی رابطهها و تداعیها، میتواند استنتاج کند و به شرایط تازه امید تازه ببندد. این میشود که ما مسیرهای آزموده و شکستخورده را باز از سر میگیریم.
اینها را یاد خودم میآورم، تا خشمم از تکرار مکرر تاریخ را هضم کنم. آن هم خودش یک یادداشت دیگر میطلبد.
زهره خضراییمنش
@exploringwithin
👍11❤7
گوناگونی و گفتگو
اوایل مهر سال یک بود که اردشیر منصوری مطلبی نوشت در باب تکثرگرایی (لطفا پیش از خواندن یادداشت من آن نوشته را بخوانید). از زمان انتشار آن مطلب من بارها به آن رجوع کردهام و به مددش خیال زیستن در جمعهایی را در سر پروردهام که دامنشان جا برای سرهای سوا از هم دارد؛ جمعهایی که در آنها میشود متفاوت اندیشید و همدل ماند، جمعهایی که اعضایش سودای تکصدایی ندارند و برای باهمبودگی سعی نمیکنند الگوی یگانهای را به همدیگر تحمیل کنند، جمعهایی که در آنها باب گفتگو در عین گوناگونی باز است و همگونی نه پیشنیازِ همدل و همپیمان بودن است و نه هدفِ گفتگوها. جمعی که به اجزای خود فرصت میدهد مستقل بیندیشند و کنشهای خود را انتخاب کنند بی آنکه به صرفِ گوناگون اندیشیدن بنیانهای فکری و اخلاقی همدیگر را زیر سوال ببرند.
مسئلهی حیاتیِ تکثرگرایی، مخصوصا سر بزنگاههای تاریخی (مثلا همین انتخابات پیش رو) که جامعه را چنددسته میکند وضوح بیشتری میگیرد. نیاز ما به همگونی و وحدتِ رأی ما را پاره پاره میکند، امکانِ همدل ماندن را از ما سلب میکند، اساسِ قدرتمان که ائتلاف با یکدیگر است را از ما میگیرد و منابع ما برای تاب آوردنِ دشواریهای ایرانی بودن را تخلیه میکند.
شاید تکلیف سخت ما در اینیکی بزنگاه (و زندگی ما جمله بزنگاه بود و بس) این است که در دل و ذهنمان برای کسانی جا باز کنیم که به اندازهی ما دادخواهِ جانهای عزیزِ از میان رفته و زندگیهای ویرانشده هستند، اما کنشی متفاوت از کنشِ مطلوب ما انتخاب میکنند. یا برای این جا باز کنیم دیگران هم شاید به اندازهی ما برای زندهها آرزوی زندگی دارند و در عین حال راضی به عقبنشینی از حداقلهای خود نمیشوند.
هیچ حکم کلی بر مبنای تک تصمیمگیریهای آدمها نمیشود صادر کرد. ما نیاز داریم خاضعانه از خط بطلان کشیدن بر اساس فکری و اخلاقی همدیگر پرهیز کنیم.
تصمیمها و کنشهای ما به ناچار سرشار از عدم قطعیت است (برای ما ایرانیان بیشتر از بسیاری از ملتهای دنیا). باید این وضعیت دردناک را بپذیریم که همانقدر که پای استدلال گروه مخالف در نظر من چوبین است و لنگ میزند، احتمال دارد من هم در موضع خود دچار خطا باشم؛ و امروز کسی نمیداند کدامِ ما کارِ صواب را پیش گرفته.
همین عدم قطعیت است که حفظ همبستگی را در عین گوناگونی ممکن میکند. ما به حقیقتِ محض بیرونی دسترسی نداریم. هر یک از ما ادراک خودش را از حقیقت دارد و بر مبنای دادههای خودش برای ادامهی بازی تاس میریزد. دیگری ممکن است بنیانهای اخلاقی مشابهِ من داشته باشد، و به اندازهی من هوشمند و مطلع باشد و نوعی از کنشگری را انتخاب کند که با انتخاب من سازگار نیست. همین کنشگر، چه بسا هفتهی آینده باز شانه به شانهی من بایستد و برای دادخواهیِ تمام ظلمهای رفته با من یکصدا فریاد بکشد. من چه امروز و چه هفتهی آینده او را عزیز و محترم میدارم.
زهره خضراییمنش
@exploringwithin
اوایل مهر سال یک بود که اردشیر منصوری مطلبی نوشت در باب تکثرگرایی (لطفا پیش از خواندن یادداشت من آن نوشته را بخوانید). از زمان انتشار آن مطلب من بارها به آن رجوع کردهام و به مددش خیال زیستن در جمعهایی را در سر پروردهام که دامنشان جا برای سرهای سوا از هم دارد؛ جمعهایی که در آنها میشود متفاوت اندیشید و همدل ماند، جمعهایی که اعضایش سودای تکصدایی ندارند و برای باهمبودگی سعی نمیکنند الگوی یگانهای را به همدیگر تحمیل کنند، جمعهایی که در آنها باب گفتگو در عین گوناگونی باز است و همگونی نه پیشنیازِ همدل و همپیمان بودن است و نه هدفِ گفتگوها. جمعی که به اجزای خود فرصت میدهد مستقل بیندیشند و کنشهای خود را انتخاب کنند بی آنکه به صرفِ گوناگون اندیشیدن بنیانهای فکری و اخلاقی همدیگر را زیر سوال ببرند.
مسئلهی حیاتیِ تکثرگرایی، مخصوصا سر بزنگاههای تاریخی (مثلا همین انتخابات پیش رو) که جامعه را چنددسته میکند وضوح بیشتری میگیرد. نیاز ما به همگونی و وحدتِ رأی ما را پاره پاره میکند، امکانِ همدل ماندن را از ما سلب میکند، اساسِ قدرتمان که ائتلاف با یکدیگر است را از ما میگیرد و منابع ما برای تاب آوردنِ دشواریهای ایرانی بودن را تخلیه میکند.
شاید تکلیف سخت ما در اینیکی بزنگاه (و زندگی ما جمله بزنگاه بود و بس) این است که در دل و ذهنمان برای کسانی جا باز کنیم که به اندازهی ما دادخواهِ جانهای عزیزِ از میان رفته و زندگیهای ویرانشده هستند، اما کنشی متفاوت از کنشِ مطلوب ما انتخاب میکنند. یا برای این جا باز کنیم دیگران هم شاید به اندازهی ما برای زندهها آرزوی زندگی دارند و در عین حال راضی به عقبنشینی از حداقلهای خود نمیشوند.
نه هرکه رأی میدهد موافق نظام است و نه هرکه رأی نمیدهد مخالفش.
نه هرکه وارد زمین بازی قاتل میشود خون ریخته شده را فراموش کرده و خائن است، نه هرکه از پای میز بلند میشود به زندهها پشت میکند.
نه هرکه امیدش را زنده نگه میدارد احمق است و نه هرکه به پشت سر نگاه میکند و امید تازه نمیبندد اسیر درماندگی آموخته شده، منفعل و تارکِ دنیا.
هیچ حکم کلی بر مبنای تک تصمیمگیریهای آدمها نمیشود صادر کرد. ما نیاز داریم خاضعانه از خط بطلان کشیدن بر اساس فکری و اخلاقی همدیگر پرهیز کنیم.
تصمیمها و کنشهای ما به ناچار سرشار از عدم قطعیت است (برای ما ایرانیان بیشتر از بسیاری از ملتهای دنیا). باید این وضعیت دردناک را بپذیریم که همانقدر که پای استدلال گروه مخالف در نظر من چوبین است و لنگ میزند، احتمال دارد من هم در موضع خود دچار خطا باشم؛ و امروز کسی نمیداند کدامِ ما کارِ صواب را پیش گرفته.
همین عدم قطعیت است که حفظ همبستگی را در عین گوناگونی ممکن میکند. ما به حقیقتِ محض بیرونی دسترسی نداریم. هر یک از ما ادراک خودش را از حقیقت دارد و بر مبنای دادههای خودش برای ادامهی بازی تاس میریزد. دیگری ممکن است بنیانهای اخلاقی مشابهِ من داشته باشد، و به اندازهی من هوشمند و مطلع باشد و نوعی از کنشگری را انتخاب کند که با انتخاب من سازگار نیست. همین کنشگر، چه بسا هفتهی آینده باز شانه به شانهی من بایستد و برای دادخواهیِ تمام ظلمهای رفته با من یکصدا فریاد بکشد. من چه امروز و چه هفتهی آینده او را عزیز و محترم میدارم.
زهره خضراییمنش
@exploringwithin
Telegram
گفتارها - ا. منصوری
📝 تکثر، تحمل، تعامل؛ شرط تعالی و گذر از بحران
(برای التهابهای اخیر در فضای سیاسی ایران، 1401)
یکم) بیان مسئله؛ با هزار افسوس، انباشت ناکارآمدی و زوالِ مشروعیت حکومتِ مستقر، ناشی از سوءتدبیر و اجتناب از روشهای علمی و معقولِ ادارۀ جامعه و عمیق شدنِ شکافِ…
(برای التهابهای اخیر در فضای سیاسی ایران، 1401)
یکم) بیان مسئله؛ با هزار افسوس، انباشت ناکارآمدی و زوالِ مشروعیت حکومتِ مستقر، ناشی از سوءتدبیر و اجتناب از روشهای علمی و معقولِ ادارۀ جامعه و عمیق شدنِ شکافِ…
👍3❤2
چون تحریم آفت آزادیست
این نمودار دردناک را ببینید: سیر صعودی فربه شدن طبقه متوسط در ایران، دقیقا همزمان با آغاز تحریمهای سال ۲۰۱۲ روند نزولی به خود میگیرد. طبقه متوسطی که در سال ۱۳۹۱ بیش از ۶۵٪ جمعیت ایران را شامل میشد در اثر تحریمها شروع به کوچک شدن میکند و در سال ۱۳۹۷ به ۵۵٪ از جمعیت کشور میرسد. فرزانگان و حبیبی در مطالعه اخیر خود (۲۰۲۴) مدعی میشوند در ایرانی بدون تحریم، سایز طبقه متوسط در سال ۱۳۹۸ به ۷۵٪ از جمعیت میرسید.
این یعنی تحریمها، نه فقط دارو و بنزین سالم را از ایرانیان گرفتند، نه فقط چرخهای اقتصاد را در هم شکستند، نه فقط امنیت تکنیکی را با خطر جدی مواجه کردند، بلکه با تحلیل بردن پتانسیل طبقهی متوسط -که محور تحولات پایدار و پیشبرندهی جنبشهای اصلاحیست- مسیر دشوار آزادی را به مراتب دشوارتر کردند.
جالب اینکه سیر کوچک شدن طبقه متوسط، در سال ۱۳۹۵ (کمی بعد از محقق شدن برجام) توقفی هرچند کوتاهمدت دارد و در سال ۱۳۹۶ با بر هم خوردن معاهده باز به مسیر نزولی خود ادامه میدهد.
این توقف در تحلیل رفتنِ توان ما، آن رشد سالانهی اقتصادی ۸.۸درصدی، آن شیب صعودی GDP بین سالهای ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۷ (نمودار شماره ۴ مقاله)، یعنی فرق میکند چه کسانی کار را به دست میگیرند.
مسیر آزادی جز از راه توسعه و آموزش نمیگذرد. راهیست طولانی و آب و آذوقه و راه نفس میخواهد.
من امروز به امیدِ زنده ماندن طبقهی متوسط، کسی را انتخاب میکنم که بنا ندارد در آتش تحریم بدمد.
منبع:
Farzanegan, M. R., & Habibi, N. (2024). The Effect of International Sanctions on the Size of the Middle Class in Iran (No. 11175). CESifo.
این نمودار دردناک را ببینید: سیر صعودی فربه شدن طبقه متوسط در ایران، دقیقا همزمان با آغاز تحریمهای سال ۲۰۱۲ روند نزولی به خود میگیرد. طبقه متوسطی که در سال ۱۳۹۱ بیش از ۶۵٪ جمعیت ایران را شامل میشد در اثر تحریمها شروع به کوچک شدن میکند و در سال ۱۳۹۷ به ۵۵٪ از جمعیت کشور میرسد. فرزانگان و حبیبی در مطالعه اخیر خود (۲۰۲۴) مدعی میشوند در ایرانی بدون تحریم، سایز طبقه متوسط در سال ۱۳۹۸ به ۷۵٪ از جمعیت میرسید.
این یعنی تحریمها، نه فقط دارو و بنزین سالم را از ایرانیان گرفتند، نه فقط چرخهای اقتصاد را در هم شکستند، نه فقط امنیت تکنیکی را با خطر جدی مواجه کردند، بلکه با تحلیل بردن پتانسیل طبقهی متوسط -که محور تحولات پایدار و پیشبرندهی جنبشهای اصلاحیست- مسیر دشوار آزادی را به مراتب دشوارتر کردند.
جالب اینکه سیر کوچک شدن طبقه متوسط، در سال ۱۳۹۵ (کمی بعد از محقق شدن برجام) توقفی هرچند کوتاهمدت دارد و در سال ۱۳۹۶ با بر هم خوردن معاهده باز به مسیر نزولی خود ادامه میدهد.
این توقف در تحلیل رفتنِ توان ما، آن رشد سالانهی اقتصادی ۸.۸درصدی، آن شیب صعودی GDP بین سالهای ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۷ (نمودار شماره ۴ مقاله)، یعنی فرق میکند چه کسانی کار را به دست میگیرند.
مسیر آزادی جز از راه توسعه و آموزش نمیگذرد. راهیست طولانی و آب و آذوقه و راه نفس میخواهد.
من امروز به امیدِ زنده ماندن طبقهی متوسط، کسی را انتخاب میکنم که بنا ندارد در آتش تحریم بدمد.
منبع:
Farzanegan, M. R., & Habibi, N. (2024). The Effect of International Sanctions on the Size of the Middle Class in Iran (No. 11175). CESifo.
Telegram
در پوست خود
cesifo1_wp11175.pdf
1.1 MB
اصل مقالهی فرزانگان و حبیبی، منتشر شده توسط مرکز مطالعات اقتصادی مونیخ CES
👍1
بر پیکر ما نمادی میخواهی از تسلیم و سرنهادگی، اما هرچه میکنی انکار خویشتنی
با تیشرت و شلوار و با یک روسریِ جاسازی شده ته کیفم (وضعیت معمولم در خیابانهای تهران) وارد باغ کتاب شدم. نگهبان دم در تذکری داد، چشمی الکی گفتم و رد شدم. صد متر جلوتر مامور بعدی تذکر دوم را داد که باز گفتم چشم و از هم رد شدیم. کمی جلوتر، وقتی نشسته بودم و داشتم به پسرم لقمه میدادم، مامور بعدی آمد و باز با «چشم» من ساکت شد اما همانجا ایستاد و با بیسیمش مشغول مخابرهی وضعیت شد. لقمه خوردنمان که تمام شد به سمتی پیچیدیم که از دیدرسش خارج شدیم، اما به طبقهی بالا که رسیدیم با مامور جدیتری مواجه شدیم که دنبالمان راه افتاد و به چشم گفتنهای من قانع نمیشد! بیسیمها به کار افتاده بود و سرتان را درد نیاورم، تا برسیم به مقصدمان تبدیل شده بودیم به کاروان راهی شهر اُز: من و پسرم میرفتیم و پشت سرمان سه تا نگهبانِ قد و نیمقد با یک مأمور لباس شخصی و یک خانم کارمند میآمدند و هرلحظه لحنشان تندتر و صدایشان بلندتر میشد. لباسشخصی در نقش یک شهروند مهربان و مسئول ظاهر شده بود و «قلبا به آزادی من احترام میگذاشت اما دلش به حال نگهبانها که مأمورند و معذور میسوخت و به علاوه نگران بود کار به نیروی انتظامی بکشد.»
به کارمند خانهی بازی دستور دادند راهمان ندهد. آشوبی شدهبود و آرامش خانهی بازی را به هم ریخته بودیم. من در نهایت تسلیمِ دست کوچکِ عرقکردهای شدم که دستم را محکم چسبیده بود و از اینکه وعدهی بازیِ آزادانه و کودکانهاش تبدیل شده بود به این سیرکِ آدمبزرگها گیج شده بود و میترسید. روسری را از کیفم بیرون کشیدم و سر کردم.
مأمورها و معذورها خیالشان راحت شد و رفتند دنبال کارشان.
روسری لیز بود و چند دقیقه بعد سر خورد و افتاد روی شانههایم. اما دیگر موهای من دل هیچ مؤمنی را نمیلرزاند و امنیت باغ کتاب را تهدید نمیکرد. همه با روی خوش و خیال راحت مشغول تعامل با ما بودند، و مأموری نبود که مجبور باشد من را تهدید کند و به کارمندان دستور بدهد راهمان ندهند.
ماجراهایی از این دست، در تار و پود زندگی روزمرهی هزاران زن در گوشه و کنار این کشور بافته شده است. سرهای آزادهی بیشماری روزانه، در گیر و دار زندگی، مجبور میشوند به آستان مقدس عقلانیت پراگماتیک رو بیاورند و با توسل به تکهپارچهای تهی شده از معنا زندگی را بر خود هموار کنند. اما در این تکه پارچه، که دیگر حتی لازم نیست موها را بپوشاند، چه چیز نهفته که حاکمیت نمیتواند از آن عبور کند؟
شالِ روی شانه اگرچه چیزی به حجاب زن اضافه نمیکند، اما اذهانِ استبدادگر را آرام میکند زیرا اثر خطرناکِ زن یاغی را خنثی میسازد. تا وقتی آن پرچمِ سرنهادگی روی پیکر زن سوار باشد، میشود از دغدغهی حجاب چشم پوشید. آنچه استبداد میخواهد این است که شهروند، آشکارا نشان بدهد تسلیمِ قدرتنماییِ حاکم است.
اما آیا خود همان پرچمِ رویشانهافتاده، انکارِ قدرتِ حاکم برای اعمال نفوذ در سبک زندگی و تفکر شهروندان نیست؟ آیا این نمادِ پوچ و متناقض (روسری که روی سر نیست) خود آشکار کنندهی پوچیِ اقتدارِ حاکمیت و دستبستگیاش در اعمال توتالیتاریسم نیست؟
روسریِ سوخته تصویر ایدهآلیست از آزادیخواهی زن ایرانی. اما جریان زندگی مفهوم روسری را به رودخانههای دیگری انداخت:
روسریِ توی کیف مصالحهی پنهانیست میان سری که به مبارزهی مدنی پایبند است با قلبی که وقت عبور از مقابل پلیس به تپش میافتد و نفسی که از فکر گرفتاری تنگ میشود. روسریِ توی کیف رازیست نهفته، که به زن کمک میکند تا جایی که میتواند به قدرتِ توتالیتر بیاعتنایی نشان دهد.
روسریِ دور گردن اما، نمادیست آشکار، پرچمی مقابل چشم همه، که در عینِ اقرار به وجود قدرتِ مستبد، بیچارگی و ناتوانی حاکم را در نفوذ به ذهن شهروندان فریاد میزند.
زهره خضراییمنش
@exploringwithin
با تیشرت و شلوار و با یک روسریِ جاسازی شده ته کیفم (وضعیت معمولم در خیابانهای تهران) وارد باغ کتاب شدم. نگهبان دم در تذکری داد، چشمی الکی گفتم و رد شدم. صد متر جلوتر مامور بعدی تذکر دوم را داد که باز گفتم چشم و از هم رد شدیم. کمی جلوتر، وقتی نشسته بودم و داشتم به پسرم لقمه میدادم، مامور بعدی آمد و باز با «چشم» من ساکت شد اما همانجا ایستاد و با بیسیمش مشغول مخابرهی وضعیت شد. لقمه خوردنمان که تمام شد به سمتی پیچیدیم که از دیدرسش خارج شدیم، اما به طبقهی بالا که رسیدیم با مامور جدیتری مواجه شدیم که دنبالمان راه افتاد و به چشم گفتنهای من قانع نمیشد! بیسیمها به کار افتاده بود و سرتان را درد نیاورم، تا برسیم به مقصدمان تبدیل شده بودیم به کاروان راهی شهر اُز: من و پسرم میرفتیم و پشت سرمان سه تا نگهبانِ قد و نیمقد با یک مأمور لباس شخصی و یک خانم کارمند میآمدند و هرلحظه لحنشان تندتر و صدایشان بلندتر میشد. لباسشخصی در نقش یک شهروند مهربان و مسئول ظاهر شده بود و «قلبا به آزادی من احترام میگذاشت اما دلش به حال نگهبانها که مأمورند و معذور میسوخت و به علاوه نگران بود کار به نیروی انتظامی بکشد.»
به کارمند خانهی بازی دستور دادند راهمان ندهد. آشوبی شدهبود و آرامش خانهی بازی را به هم ریخته بودیم. من در نهایت تسلیمِ دست کوچکِ عرقکردهای شدم که دستم را محکم چسبیده بود و از اینکه وعدهی بازیِ آزادانه و کودکانهاش تبدیل شده بود به این سیرکِ آدمبزرگها گیج شده بود و میترسید. روسری را از کیفم بیرون کشیدم و سر کردم.
مأمورها و معذورها خیالشان راحت شد و رفتند دنبال کارشان.
روسری لیز بود و چند دقیقه بعد سر خورد و افتاد روی شانههایم. اما دیگر موهای من دل هیچ مؤمنی را نمیلرزاند و امنیت باغ کتاب را تهدید نمیکرد. همه با روی خوش و خیال راحت مشغول تعامل با ما بودند، و مأموری نبود که مجبور باشد من را تهدید کند و به کارمندان دستور بدهد راهمان ندهند.
ماجراهایی از این دست، در تار و پود زندگی روزمرهی هزاران زن در گوشه و کنار این کشور بافته شده است. سرهای آزادهی بیشماری روزانه، در گیر و دار زندگی، مجبور میشوند به آستان مقدس عقلانیت پراگماتیک رو بیاورند و با توسل به تکهپارچهای تهی شده از معنا زندگی را بر خود هموار کنند. اما در این تکه پارچه، که دیگر حتی لازم نیست موها را بپوشاند، چه چیز نهفته که حاکمیت نمیتواند از آن عبور کند؟
شالِ روی شانه اگرچه چیزی به حجاب زن اضافه نمیکند، اما اذهانِ استبدادگر را آرام میکند زیرا اثر خطرناکِ زن یاغی را خنثی میسازد. تا وقتی آن پرچمِ سرنهادگی روی پیکر زن سوار باشد، میشود از دغدغهی حجاب چشم پوشید. آنچه استبداد میخواهد این است که شهروند، آشکارا نشان بدهد تسلیمِ قدرتنماییِ حاکم است.
اما آیا خود همان پرچمِ رویشانهافتاده، انکارِ قدرتِ حاکم برای اعمال نفوذ در سبک زندگی و تفکر شهروندان نیست؟ آیا این نمادِ پوچ و متناقض (روسری که روی سر نیست) خود آشکار کنندهی پوچیِ اقتدارِ حاکمیت و دستبستگیاش در اعمال توتالیتاریسم نیست؟
روسریِ سوخته تصویر ایدهآلیست از آزادیخواهی زن ایرانی. اما جریان زندگی مفهوم روسری را به رودخانههای دیگری انداخت:
روسریِ توی کیف مصالحهی پنهانیست میان سری که به مبارزهی مدنی پایبند است با قلبی که وقت عبور از مقابل پلیس به تپش میافتد و نفسی که از فکر گرفتاری تنگ میشود. روسریِ توی کیف رازیست نهفته، که به زن کمک میکند تا جایی که میتواند به قدرتِ توتالیتر بیاعتنایی نشان دهد.
روسریِ دور گردن اما، نمادیست آشکار، پرچمی مقابل چشم همه، که در عینِ اقرار به وجود قدرتِ مستبد، بیچارگی و ناتوانی حاکم را در نفوذ به ذهن شهروندان فریاد میزند.
زهره خضراییمنش
@exploringwithin
👍20❤6
همانقدر که ترسها و خستگیهای ایرانیان ساکن وطن گناه حکومت استبدادیست، اضطرابها و تنهاییهای ایرانیان مهاجر را هم باید پای همان کارنامهی سیاه نوشت.
ما همه کاراکترهای یک تراژدی هستیم. در آغوشم بگیر که آغوش ما مرهم ماست.
وطن تویی و غریب آنکه از تو دور افتاد…
@exploringwithin
ما همه کاراکترهای یک تراژدی هستیم. در آغوشم بگیر که آغوش ما مرهم ماست.
وطن تویی و غریب آنکه از تو دور افتاد…
@exploringwithin
❤25
در خدمت و خیانت دستهبندی
بخش اول: دستهبندی پدیدههای طیفی، دانهدرشت ریز کردن دنیا
ما برای فهم و انتقال مفاهیم ناچاریم همه چیز را دستهبندی کنیم، از جمله آدمها را. پس دستههایی از آدمها در ذهن ما شکل میگیرند و برچسبی میخورند، و بعد از آن دیگر تمام اعضای آن دسته به حق یا با اجحاف با آن برچسب شناخته میشوند*. اما این کار سادهسازیِ حقیقتِ پیچیده است. ما داریم با این کار از پیچیدگیِ دنیا میکاهیم. نخستین خیانتِ دستهبندی، دانهدرشت خرد کردنِ دنیاست. ما با دستهبندی کردن، جمع بزرگی را که بر یک طیف سوارند در دو-سه دستهی محدود میچپانیم و اغلب از تفاوتهای دروندستهای غافل میمانیم. فرض کنید اعداد یک تا صد را به سه دسته تقسیم کنیم، به هر عددی بین ۱ تا ۳۳ بگوییم ۱۶، به هرکدام بین ۳۴ تا ۶۷ بگوییم ۵۰ و به هرکدام بین ۶۸ تا ۱۰۰ بگوییم ۸۴ (شکل زیر را ببینید) یا مثلاً پیوستار نامحدود رنگهای رنگینکمان را به شش رنگِ جعبهی کوچک مدادرنگی خلاصه کنیم. این برای حرف زدن از دنیا نه تنها اشکالی ندارد بلکه ضروریست. ما مجبوریم ادراک نامحدودمان از دنیا را در ظرف محدود کلمات بریزیم تا بتوانیم به دیگری تحویلش دهیم. اشکال آنجاست که کلمات میشوند همهچیزمان. آنجا که این دستهبندی و سادهسازی را با حقیقتی بسیار پیچیدهتر اشتباه میگیریم. آنجا که چشممان، چون زبان گفته شش رنگ، رنگهای دیگر رنگینکمان را نمیبیند. گویی همهچیز یا بنفش است، یا آبی، یا…
تقلیل دادن پدیدههای پیچیده به تعاریف محدود به خودی خود ایرادی ندارد، اصلاً اساس دانش است. روانشناسی را در نظر بگیرید. آنچه روانشناسی سعی در توضیحش دارد ورای حد تقریر است، پس اگر قرار است چیزی شرح داده شود باید تقلیل بیاید. ایراد آنجا پیدا میشود که ما (چه مخاطب، چه گاه حتی خود روانشناس) تقلیل را باور میکنیم. حواسمان نیست که هیچ آدمی به تمامی در دستهبندیهای ما جا نمیافتد.
مادری را در نظر بگیرید که جایی میشنود یا میخواند: «مادران بر سه قسمند: مادرِ توانا که نیاز و ناکامی و گریههای نوزادش را در بر میگیرد، مادرِ غایب که بیاعتنایی میکند، و مادرِ تخریبگر که بیقراری را مجازات میکند». شنونده، که معمولاً مستاصلانه به دنبال یافتن توضیحی بر دنیای خویش است، احتمالاً میکوشد خود را، مادرش را، دوستش را، و هر مادر دیگری را در یکی از این دستهها فرو کند. او میپرسد «من کدام مادرم؟» باید پاسخ داد قطعا هیچکدام! اینها تعاریف برساختهی ریاضیاند، شبیهسازی حقیقتند، ریختن بحرند در کوزه. این دستهبندیها توضیح رفتارها هستند نه آدمها. از توصیف فعل نمیشود/نباید به تعریف فاعل جهید. هر والدی در هر شرایطی حدی از توانِ در بر گرفتنِ بیقراری کودکش دارد. باید نه در دسته ها بلکه جایی بر روی پیوستار به دنبال جایگاه خود باشیم. تازه در آن حال هم باز داریم یک پدیدهی پویا را سادهسازی میکنیم. از آن وجهِ دیگر خیانتی که دستهبندی در حق ما میکند در یادداشت بعدی خواهم نوشت.
*پانوشت:
در اینجا مقصود من از برچسب زدن، استریوتایپ کردن نیست. استریوتایپ کردن یعنی پیشداوری در مورد افراد بر اساس گروه یا جامعهای که به آن تعلق دارند. این اصطلاح اشاره به وضعیتی دارد که ذهن ما کلیت یک انسان را با همهی وجوه بیشمارش در یک خصلت بارز خلاصه میکند، مثلاً وقتی آدمها به طبقهی اجتماعیشان یا اختلال روانیشان یا هویت جنسیشان یا به هر دستهی دیگری تقلیل داده میشوند. انگار چراغهای خانه را خاموش کنی و یک اسپاتلایت یا یک چراغ مطالعه روشن کنی. چه میبینی از خانه؟ آنجا قصه همان قصهی فیل در تاریکی مولاناست. اما مقصود من از دستهبندی و برچسب زدن در این نوشتار لزوما خلاصه کردن مفهوم چندوجهی انسان به یکی از وجوهش و بیتوجهی به وجوه دیگر نیست. منظورم دانهدرشت خرد کردنِ دنیاست.
زهره خضرایی منش
@exploringwithin
بخش اول: دستهبندی پدیدههای طیفی، دانهدرشت ریز کردن دنیا
ما برای فهم و انتقال مفاهیم ناچاریم همه چیز را دستهبندی کنیم، از جمله آدمها را. پس دستههایی از آدمها در ذهن ما شکل میگیرند و برچسبی میخورند، و بعد از آن دیگر تمام اعضای آن دسته به حق یا با اجحاف با آن برچسب شناخته میشوند*. اما این کار سادهسازیِ حقیقتِ پیچیده است. ما داریم با این کار از پیچیدگیِ دنیا میکاهیم. نخستین خیانتِ دستهبندی، دانهدرشت خرد کردنِ دنیاست. ما با دستهبندی کردن، جمع بزرگی را که بر یک طیف سوارند در دو-سه دستهی محدود میچپانیم و اغلب از تفاوتهای دروندستهای غافل میمانیم. فرض کنید اعداد یک تا صد را به سه دسته تقسیم کنیم، به هر عددی بین ۱ تا ۳۳ بگوییم ۱۶، به هرکدام بین ۳۴ تا ۶۷ بگوییم ۵۰ و به هرکدام بین ۶۸ تا ۱۰۰ بگوییم ۸۴ (شکل زیر را ببینید) یا مثلاً پیوستار نامحدود رنگهای رنگینکمان را به شش رنگِ جعبهی کوچک مدادرنگی خلاصه کنیم. این برای حرف زدن از دنیا نه تنها اشکالی ندارد بلکه ضروریست. ما مجبوریم ادراک نامحدودمان از دنیا را در ظرف محدود کلمات بریزیم تا بتوانیم به دیگری تحویلش دهیم. اشکال آنجاست که کلمات میشوند همهچیزمان. آنجا که این دستهبندی و سادهسازی را با حقیقتی بسیار پیچیدهتر اشتباه میگیریم. آنجا که چشممان، چون زبان گفته شش رنگ، رنگهای دیگر رنگینکمان را نمیبیند. گویی همهچیز یا بنفش است، یا آبی، یا…
تقلیل دادن پدیدههای پیچیده به تعاریف محدود به خودی خود ایرادی ندارد، اصلاً اساس دانش است. روانشناسی را در نظر بگیرید. آنچه روانشناسی سعی در توضیحش دارد ورای حد تقریر است، پس اگر قرار است چیزی شرح داده شود باید تقلیل بیاید. ایراد آنجا پیدا میشود که ما (چه مخاطب، چه گاه حتی خود روانشناس) تقلیل را باور میکنیم. حواسمان نیست که هیچ آدمی به تمامی در دستهبندیهای ما جا نمیافتد.
مادری را در نظر بگیرید که جایی میشنود یا میخواند: «مادران بر سه قسمند: مادرِ توانا که نیاز و ناکامی و گریههای نوزادش را در بر میگیرد، مادرِ غایب که بیاعتنایی میکند، و مادرِ تخریبگر که بیقراری را مجازات میکند». شنونده، که معمولاً مستاصلانه به دنبال یافتن توضیحی بر دنیای خویش است، احتمالاً میکوشد خود را، مادرش را، دوستش را، و هر مادر دیگری را در یکی از این دستهها فرو کند. او میپرسد «من کدام مادرم؟» باید پاسخ داد قطعا هیچکدام! اینها تعاریف برساختهی ریاضیاند، شبیهسازی حقیقتند، ریختن بحرند در کوزه. این دستهبندیها توضیح رفتارها هستند نه آدمها. از توصیف فعل نمیشود/نباید به تعریف فاعل جهید. هر والدی در هر شرایطی حدی از توانِ در بر گرفتنِ بیقراری کودکش دارد. باید نه در دسته ها بلکه جایی بر روی پیوستار به دنبال جایگاه خود باشیم. تازه در آن حال هم باز داریم یک پدیدهی پویا را سادهسازی میکنیم. از آن وجهِ دیگر خیانتی که دستهبندی در حق ما میکند در یادداشت بعدی خواهم نوشت.
*پانوشت:
در اینجا مقصود من از برچسب زدن، استریوتایپ کردن نیست. استریوتایپ کردن یعنی پیشداوری در مورد افراد بر اساس گروه یا جامعهای که به آن تعلق دارند. این اصطلاح اشاره به وضعیتی دارد که ذهن ما کلیت یک انسان را با همهی وجوه بیشمارش در یک خصلت بارز خلاصه میکند، مثلاً وقتی آدمها به طبقهی اجتماعیشان یا اختلال روانیشان یا هویت جنسیشان یا به هر دستهی دیگری تقلیل داده میشوند. انگار چراغهای خانه را خاموش کنی و یک اسپاتلایت یا یک چراغ مطالعه روشن کنی. چه میبینی از خانه؟ آنجا قصه همان قصهی فیل در تاریکی مولاناست. اما مقصود من از دستهبندی و برچسب زدن در این نوشتار لزوما خلاصه کردن مفهوم چندوجهی انسان به یکی از وجوهش و بیتوجهی به وجوه دیگر نیست. منظورم دانهدرشت خرد کردنِ دنیاست.
زهره خضرایی منش
@exploringwithin
👍5
فکرها چطور ساخته میشوند؟ مواجههی یک ذهن تازه متولد شده با ناکامی و کامیابی چگونه است؟ تجربههای رضایتبخش و ناکام کننده با ذهن چه میکنند؟
در ویدیوی زیر که بریدهای از ارائهی من از مقالهی «یک تئوری تفکر» از بیون است، کمی به این موضوعات پرداخته میشه.
اگر تمایل به شنیدن مابقی بحث دارید بهم پیغام بدید. آدرسم رو در سردر کانال پیدا میکنید.
در ویدیوی زیر که بریدهای از ارائهی من از مقالهی «یک تئوری تفکر» از بیون است، کمی به این موضوعات پرداخته میشه.
اگر تمایل به شنیدن مابقی بحث دارید بهم پیغام بدید. آدرسم رو در سردر کانال پیدا میکنید.
❤5
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
بریدهای از ارائهی مقالهی «یک تئوری تفکر» از بیون
زهره خضراییمنش
زهره خضراییمنش
❤12👍3
در پوست خود
بریدهای از ارائهی مقالهی «یک تئوری تفکر» از بیون زهره خضراییمنش
اینجا یک جایی بحث از مشاهدهی ساعات اولیهی ملاقات مادر و نوزاد میشه، اگر کنجکاو هستید این دهدقیقهی شگفتانگیز رو توصیه میکنم:
https://youtu.be/a9SH55UzCSo
کل پروسهی «پستان-خزیدن» این نوزاد ۴۵ دقیقه طول کشیده، ما ده دقیقهی پایانی رو مشاهده میکنیم. من که به صبوری این مادر و اعتمادی که به توانایی نوزادش داره غبطه خوردم.
https://youtu.be/a9SH55UzCSo
کل پروسهی «پستان-خزیدن» این نوزاد ۴۵ دقیقه طول کشیده، ما ده دقیقهی پایانی رو مشاهده میکنیم. من که به صبوری این مادر و اعتمادی که به توانایی نوزادش داره غبطه خوردم.
YouTube
Breastcrawl
Babies are born with an instinctive “stepping reflex” where if their feet touch a flat
surface, they’ll start “walking.” They can’t support their own weight, but in the right
situations, can give themselves the leverage to push themselves along a mother’s…
surface, they’ll start “walking.” They can’t support their own weight, but in the right
situations, can give themselves the leverage to push themselves along a mother’s…
❤7
رفاقت، مراقبت، تجاوز
مبحث، کار روانکاوانه با نوزاد و والد بود. استادمان داشت میگفت «ساعت آخر امروز، یه صدای ضبط شدهی خیلی خاص میشنوید. صدای جلسه درمان مادری که به علت سایکوزِ بعد از زایمان، به مدت دو ماه در بیمارستان بستری بوده و از نوزادش جدا شده بوده. اینجا نوزاد سه ماههست. از صداها تشخیص خواهید داد که مشکل جدی دلبستگی وجود داره. نوزاد دائماً داره مادر رو پس میزنه. مادر از آروم کردنش ناتوانه. شنیدنش ممکنه براتون سخت باشه. پر از صدای جیغ و گریهست.»
من با تن مورمور شده نگاهم چرخید سمت رفیقی که قبلا برایم گفته بود مادرش سر زایمانِ برادر کوچکش دچار سایکوز شده بوده و ارتباطش با او که یک سال و نیمه بوده برای چند ماه قطع شده بوده. از اثر این جدایی روی زندگیش برایم گفته بود. از مشکلات دلبستگیاش، از ارتباطش با فرزندش.
چند ردیف جلوتر سمت دیگر کلاس نشسته بود. نیمرخش را میدیدم با دهان نیمهباز و ابروهای در هم کشیده. شانههایش افتادهتر از حالت معمول شدهبودند. بطری آبش را برداشته بود و هرچند ثانیه یکجرعه مینوشید. شک نداشتم درونش غوغاست.
استاد که استراحت داد سر چرخاندم و دیدم نیست. راهروها را دنبالش گشتم. نبود. برگشتم سر کلاس و دیدم از کیف و کتش هم خبری نیست. رفته بود. خوب شد رفت. ساعت سختی بود. من هم برای سد کردن راه اشکم وقت شنیدن گریههای مادر و نوزاد و تلاشهای درمانگر، تمامِ مدت به بطری آبم (پستان مادرم؟) متوسل بودم.
امروز دیدمش. قرار مطالعه داشتیم. حالت شوخ و خندهروی همیشگیاش را به خود گرفتهبود و طبق معمول داشت از زمین و زمان جوک میساخت. بیمقدمه گفت «ببخشید دیروز بیخداحافظی رفتم. یکدفعه هوس کردم برم بچهم رو زود از مهد بردارم. آخه این چه لکچری بود، استاده انگار از خواب پاشده یادش افتاده لکچر داره. اومده سر کلاس الکی برا ما کیساِستادی میخونه. خب بحث تئوریکت چیه برادر من؟ اصلا شماها چی یادداشت میکردین چیز به درد بخوری نمیگفت که!»
میبینمش که چطور دارد دور حرفها و احساسات ممنوعهاش دیوار میچیند. رفتن ناگهانیاش را منطقی جلوه میدهد و مسیر عواطف را با توسل به انتقادات عقلانی سد میکند. دلی را که برای پرسیدن از احوالش بیتاب است نهیب میزنم و تاییدش میکنم: «نه من هم چیز دندونگیری نتونستم بنویسم». نمیخواهم بیاجازه وارد اتاقی شوم که یک روز درش را به رویم باز کرده بود. نمیخواهم پوستین گرم و نرمش را از تنش دربیاورم و ناگهان برهنهاش کنم. متجاوزانه است و از مرام دوستی به دور. اما دلم رضایت نمیدهد که معلق در فضا رهایش کنم. من شاهد لحظهی سختی بودم و همین مسئولم میکند. به امید اینکه راه حرف زدنش را هموار کنم از وضعیتِ دستبهبطریِ خودم سر کلاس جوکی میسازم. اینطوری در دعوتِ زیرپوستیام به حرف زدن برایش مسیر فراری باقی میماند. او فرار را انتخاب میکند. دنبال شوخیام را میگیرد و سر حرف را به چیز دیگری میکشد. میفهمم که دیوار دفاعیاش را نیاز دارد. میفهمم که دروازههای قلعهاش به رویم باز نیستند. عقب میکشم. دلم را مهار میکنم. مرز باریکیست میان مراقبت و تجاوز. باید خودم را اینسوی مرز نگه دارم.
زهره خضراییمنش
@exploringwithin
مبحث، کار روانکاوانه با نوزاد و والد بود. استادمان داشت میگفت «ساعت آخر امروز، یه صدای ضبط شدهی خیلی خاص میشنوید. صدای جلسه درمان مادری که به علت سایکوزِ بعد از زایمان، به مدت دو ماه در بیمارستان بستری بوده و از نوزادش جدا شده بوده. اینجا نوزاد سه ماههست. از صداها تشخیص خواهید داد که مشکل جدی دلبستگی وجود داره. نوزاد دائماً داره مادر رو پس میزنه. مادر از آروم کردنش ناتوانه. شنیدنش ممکنه براتون سخت باشه. پر از صدای جیغ و گریهست.»
من با تن مورمور شده نگاهم چرخید سمت رفیقی که قبلا برایم گفته بود مادرش سر زایمانِ برادر کوچکش دچار سایکوز شده بوده و ارتباطش با او که یک سال و نیمه بوده برای چند ماه قطع شده بوده. از اثر این جدایی روی زندگیش برایم گفته بود. از مشکلات دلبستگیاش، از ارتباطش با فرزندش.
چند ردیف جلوتر سمت دیگر کلاس نشسته بود. نیمرخش را میدیدم با دهان نیمهباز و ابروهای در هم کشیده. شانههایش افتادهتر از حالت معمول شدهبودند. بطری آبش را برداشته بود و هرچند ثانیه یکجرعه مینوشید. شک نداشتم درونش غوغاست.
استاد که استراحت داد سر چرخاندم و دیدم نیست. راهروها را دنبالش گشتم. نبود. برگشتم سر کلاس و دیدم از کیف و کتش هم خبری نیست. رفته بود. خوب شد رفت. ساعت سختی بود. من هم برای سد کردن راه اشکم وقت شنیدن گریههای مادر و نوزاد و تلاشهای درمانگر، تمامِ مدت به بطری آبم (پستان مادرم؟) متوسل بودم.
امروز دیدمش. قرار مطالعه داشتیم. حالت شوخ و خندهروی همیشگیاش را به خود گرفتهبود و طبق معمول داشت از زمین و زمان جوک میساخت. بیمقدمه گفت «ببخشید دیروز بیخداحافظی رفتم. یکدفعه هوس کردم برم بچهم رو زود از مهد بردارم. آخه این چه لکچری بود، استاده انگار از خواب پاشده یادش افتاده لکچر داره. اومده سر کلاس الکی برا ما کیساِستادی میخونه. خب بحث تئوریکت چیه برادر من؟ اصلا شماها چی یادداشت میکردین چیز به درد بخوری نمیگفت که!»
میبینمش که چطور دارد دور حرفها و احساسات ممنوعهاش دیوار میچیند. رفتن ناگهانیاش را منطقی جلوه میدهد و مسیر عواطف را با توسل به انتقادات عقلانی سد میکند. دلی را که برای پرسیدن از احوالش بیتاب است نهیب میزنم و تاییدش میکنم: «نه من هم چیز دندونگیری نتونستم بنویسم». نمیخواهم بیاجازه وارد اتاقی شوم که یک روز درش را به رویم باز کرده بود. نمیخواهم پوستین گرم و نرمش را از تنش دربیاورم و ناگهان برهنهاش کنم. متجاوزانه است و از مرام دوستی به دور. اما دلم رضایت نمیدهد که معلق در فضا رهایش کنم. من شاهد لحظهی سختی بودم و همین مسئولم میکند. به امید اینکه راه حرف زدنش را هموار کنم از وضعیتِ دستبهبطریِ خودم سر کلاس جوکی میسازم. اینطوری در دعوتِ زیرپوستیام به حرف زدن برایش مسیر فراری باقی میماند. او فرار را انتخاب میکند. دنبال شوخیام را میگیرد و سر حرف را به چیز دیگری میکشد. میفهمم که دیوار دفاعیاش را نیاز دارد. میفهمم که دروازههای قلعهاش به رویم باز نیستند. عقب میکشم. دلم را مهار میکنم. مرز باریکیست میان مراقبت و تجاوز. باید خودم را اینسوی مرز نگه دارم.
زهره خضراییمنش
@exploringwithin
❤24👌5👍2