در پوست خود
366 subscribers
18 photos
7 videos
2 files
72 links
We are poor indeed if we are only sane.
- Winnicott

ارتباط:
@ZohrehManesh
Download Telegram
ظرف من باش، بگذار محتوای تو باشم

یک جاروبرقی‌ رباتی داریم که پسرم از پنج-شش ماهگی آن را دشمن می‌دانست. بدشکل و بدصدا و بدادا می‌داندش و شده که از نزدیک شدنش به رعشه بیفتد. لابد اولین بار با راه افتادن ناگهانی‌ جارو غافلگیر شده و ترسیده که اسباب‌بازی‌هایش و چه بسا خودش را فرو ببرد و نابود کند. خلاصه چنان که برّه از دیدار گرگ، پسر من همیشه از دیدار این ربات سیاه غُران گریزان بوده و سعی کرده با آن در یک‌ اتاق تنها نماند و حتی وقتی من هستم هم سعی می‌کند زیاد نزدیکش نرود.

دیشب اسباب‌بازی‌اش را در اتاق من گم کرده بود و داشت دنبالش می‌گشت. من آن سر خانه مشغول کاری بودم. یک‌دفعه دیدم با دست‌های کوچک چهارساله‌اش جارو-گرگِ پنج کیلیویی را زیر بغل زده و فاتحانه تا این‌سر خانه آورده‌. شکارش را کنار من زمین گذاشت و گفت «سر راهم بود، اسباب‌بازیم پشت اینه» ‌و رفت دنبال کارش.

رشد ناگهانی قابل توجهی بود. خودش هم این را می‌دانست، اگرنه چرا باید تمام راه را تا مادرش می‌پیمود تا این لحظه‌ی خاص را با او شریک شود؟ چرا جارو را دو وجب آن‌طرف تر زمین نگذاشته‌بود؟ او به هر زحمتی بود خودش را به من رساند چون آدم برای هضم تجربه‌های پیچیده‌اش به کسی احتیاج دارد که ظرفش باشد: در بر بگیردش، ببیندش، چیزی باشد خارج از او که محتوی تجربه‌ی او می‌شود، و پیکارش را اعتبار می‌بخشد.

این نیاز به چشم‌هایی که شاهد تجربه‌ها و احساسات پیچیده‌مان باشند، نیازی همیشگی‌ست، با بزرگ شدن از میان نمی‌رود. اما خیلی از ما در بزرگسالی تمایل پیدا می‌کنیم این نیاز را انکار کنیم، شاید چون در کودکی نیازمان به قدر کفایت تامین نشده و گشتن به دنبال ظرف قابل اعتمادی که اجازه دهد محتوایش باشیم فرسوده‌مان کرده.

زهره خضرایی‌منش
19👍13👌1
بازگشت به آغوش معشوق آزارگر

یک دوست سوئدی که می‌داند من سودای بازگشت به ایران را دارم و ناظر فراز و نشیب ارتباطم با وطنم در این سال‌های اخیر بوده ازم پرسید «سفرت به ایران چطور بود؟»
گفتم «پر از عشق و پر از آزار، انگار که به آغوش معشوق سادیستی بازگشته باشی که از دیدارش سرشار می‌شوی، از هم‌خوابگی‌ با او لذت می‌بری، اما از خلق تندش آزار می‌بینی.»

حالا دارم فکر می‌کنم یک‌جای این توصیف می‌لنگد. معشوقِ داستان من با آن سادیستِ تندخویی که آزارت می‌دهد، به اسارت می‌گیردت و به حقوقت تجاوز می‌کند یکی نیست.
آن‌که از دیدارش سرشار می‌شوم مردمند، فرهنگِ مادری‌ست، زبان فارسی‌ست، اندیشه‌ی ایرانی‌ست، و خود خاکی که مال من است.
آن‌که آزار می‌دهد، تهدید می‌کند، و محدود می‌کند، وجه دیگری از مفهوم وطن است. هرچند تمایز قائل شدن میان وجوهی که چنین درهم‌پیچیده‌اند کار سختی‌ست.

شاید بازگشت به خانه‌ی پدرِ سایکوپات توصیف بهتری از بازگشت به ایران باشد. خانه‌ای که در آن آزار دیده‌ای، کتک خورده‌ای، محرومیت کشیده‌ای، تحقیر شده‌ای، شاهد خشونت بوده‌ای و اسارت مادرت را دیده‌ای. خانه‌ای که خواسته‌ای از آن فرار کنی، اما رهایت نکرده. خانه‌ای که هنوز خوابگاه مادر و خواهر و برادرهایت است. خانه‌ای که در آن عشق ورزیدن را آموختی، همدلی را آموختی، زیستن با دیگری و برای دیگری را آموختی.
خانه‌ای که می‌دانی ساکنینش در آزارند. خانه‌ای که به ظاهر از قیدش رها شده‌ای، اما ریسمان ناگسستنیِ عشق به آن زنجیرت کرده.

خانه‌ای که تنها خانه است ‌و خارج از آن بی‌خانمانی.

زهره خضرایی‌منش
@exploringwithin
29👍5👎2
سلام مامان

داشتم مسیر دانشگاه تا خانه را با تمام توان رکاب می‌زدم. پیچیدم توی میان‌بر جنگلی. از سرپایینی گل‌آلود با سرعت سرازیر شدم. نیازی به رکاب زدن نبود، خودم را سپردم به جاذبه‌ی زمین و نفسی کشیدم. چشمم به دیدار جنگل روشن شد. برف‌ها آب شده‌بودند. درخت‌ها، قامت‌های عریان و تکیده، قد راست کرده‌بودند و داشتند هوای بهار را نفس می‌کشیدند. بالاخره طبیعت آغوش باز کرده بود و داشت به خودش دعوتم می‌کرد.
شبیه مادری بود که از بستر افسردگی برخاسته باشد. مادری جور کشیده و آسیب‌دیده، در سرما فرورفته و یخ‌زده، که به اعجاز پیوند مادری زخم‌هایش را مرهم گذاشته، سر پا ایستاده و به زندگی بازگشته تا دست کودک سرگشته و پریشانش را بگیرد و آرامش کند.

ترمز کردم. فریاد زدم سلام مامان! سلام! دلم چه تنگ شده بود برات. کجا بودی؟ بیا! بیا کنارم، زیر لحاف تنهایی‌م بخز. در آغوشم بگیر. صدام کن، اسمم را یادم بیاور. خودم را گم کرده‌ام مامان. بیا باز بنشین به حرفم بیاور. آینه‌ام باش، بگذار یادم بیاید کی بودم و کجا می‌رفتم. بگذار صدای تو‌ راه خانه را یادم بیاورد.

باد پیچید و صورتم را نوازش کرد. لابد مامان بود که داشت لبخند می‌زد. پریدم روی دوچرخه و باز با سرعت رکاب زدم. فرزندم منتظرم بود.


زهره خضرایی‌منش
#عاشقانه‌های_مادرفرزندی
15👍2
Audio
موسیقی: Pacha Mama (الهه‌ی مادر زمین در اساطیر اینکا) از Henning Fuchs

@exploringwithin
دوست خوبم حمیدرضا حسینی سلسله گفتگوهایی رو با مهاجرین ایرانی شروع کرده و با ساکنین کشورهای مختلف در مورد تجربیات و زندگی روزمر‌ه‌شون به عنوان مهاجر صحبت می‌کنه و نتیجه‌ی گفتگوهاش رو در پادکست «آن‌سوی خط» منتشر میکنه.

من هم لذت هم‌صحبتی باهاش رو داشتم. صحبتمون بیشتر به سمت وضعیت روانی مهاجر در جامعه‌ی میزبان رفت. از تهدیدهای هویتی مثل استیگماتیزه شدن هویت نژادی گفتیم، از اینکه زندگی با زبان بیگانه چه اثری روی ‌روان فرد می‌گذاره، و از پدیده‌ی survivor’s guilt (احساس گناه نجات‌یافتگان).

ویدئوی کامل گفت‌وگو رو می‌تونید در یوتیوب ببینید.

بریده‌ای از بحث که توش در مورد پدیده‌ی استریوتایپ شدن چهره‌ی مهاجر حرف می‌زنیم رو در پست بعدی می‌گذارم.


کانال یوتیوب آن سوی خط⁠⁠
⁠⁠اینستاگرام آن سوی خط⁠⁠
👍52
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
بریده‌ای از گفتگوی من با حمیدرضا حسینی در پادکست «آن‌ سوی خط».
این‌جا در مورد این حرف می‌زنیم که استریوتایپ کردن یعنی چه و چرا مغز بشر تمایل به استریوتایپ کردن دیگران داره. بعد از این می‌گیم که استیگماتیزه شدن* چهره‌ی مهاجر چه اثری بر پروسه‌ی هویت‌سازی نوجوان مهاجر داره.

* استیگما یا بدنامی اجتماعی، به وضعیتی اشاره می‌کنه که [لااقل بخشی از] جامعه ناخشنودی خودش رو نسبت به ویژگی‌های یک گروه ِاقلیت (به صورت پنهان یا آشکار) ابراز می‌کنه. یعنی وقتی که بخشی از هویت یک گروه اقلیت به خاطر وجود استریوتایپ‌های منفی در جامعه ناپسند تلقی میشه.

بخش‌های دیگه‌ی گفتگو رو می‌تونید در کانال تلگرامی آن‌ سوی خط ببینید.
7
Audio
گویا حجم بالای فایل تصویری مشکل‌ساز هست، فایل صوتی همون بخش گفتگوی بالای رو می‌گذارم.
👍31
تابلوی زایش اثر Swoon
👌6👍21👎1
رشک بر پیکر زنانه

در مقابل تئوری رشک قضیب (penis envy) از فروید، کارن هورنای روانپزشک و روانکاو نئوفرویدی تئوری رشک بر رحم‌ را معرفی کرد. او‌ به احساس حسرتی در روان مردان اشاره می‌کند که برخاسته از رشک بر ویژگی‌های زیستی بدن زنانه است، ویژگی‌هایی که توان بازتولید، پرورش و تغذیه‌ی جان‌های تازه را به زن می‌دهد [۱]. هورنای و کسانی که بعد از او این ایده را پی گرفتند می‌گویند ادراکِ این قدرت انکارناپذیرِ نهفته در تن زنانه است که مردان را به انواع قدر‌ت‌نمایی وا می‌دارد. این حسرتِ اغلب ناخودآگاه در بعضی مردان چنان ناامنی ایجاد می‌کند که برای تاب آوردنش نیاز به تحقیر، سرکوب و سلطه‌جویی بر زنان پیدا می‌کنند. به عبارتی مردان برای جبران توانی که از آن محرومند سعی می‌کنند زنان را از چیزهای دیگری محروم کنند. البته هورنای و دیگران وجود رشک بر رحم را یک ویژگی ذاتی در روان مرد نمی‌دانند و به ظهور رسیدنش را اثر فرایندهای اجتماعی و فرهنگی معرفی می‌کنند.

رشک بر رحم و میل به تسخیر تن زن، در اذهان بالغ‌تر و پیچیده‌تر می‌تواند در قالب برتری‌جویی علمی یا حرفه‌ای ظاهر شود. رابرت مک‌الوین تاریخ‌شناس معاصر در کتاب بذر حوا [۲] از شیوه‌های جبرانی‌ای می‌گوید که ذهن مردانه در طول تاریخ برای تحمل‌پذیرتر کردن اضطرابِ کاستی خود به کار بسته. او از زمین‌هایی می‌نویسد که زنان از آنها رانده می‌شوند تا آتش رشک مردانه خاموش شود: زمین‌هایی مثل روحانیت، سیاست، ارتش، و بخش بزرگی از دنیای تجارت. ایجاد قلمروهای فعالیتیِ مختص مردان، کم ارزش کردن دستاوردهای زنان و تلاش برای اعمال کنترل‌ بر حیطه‌های زنانه از نظر او تلاش‌هایی برای آرام کردن ذهن ناایمن مردان است. مک‌الوین و نظریه‌پردازانِ دیگر تاکید می‌کنند که ریشه‌ی این رفتارها اکثرا به سطح خودآگاه نمی‌رسد و رشک بر رحم اغلب به شکل آشکارا به رسمیت شناخته نمی‌شود، اما اثر آن در طول تاریخ در تابوسازی‌ها، منزوی کردن زنان، تلاش‌های همیشگی برای سلب کردن حقوق برابر از آن‌ها، متهم کردن زنان به جادوگری، و هم‌چنین تحقیر، آلوده قلمداد کردن و شرم‌آمیز کردن قاعدگی و زایمان به وضوح قابل مشاهده است.

مک‌الوین در مرور تاریخی‌اش در کتاب بذر حوا، از رشک رحم‌ آغاز می‌کند و بسیار فراتر از آن می‌رود. او می‌گوید اختراع کشاورزی (که به احتمال زیاد توسط زنان صورت گرفت، چراکه آنها مسئول تأمین غذای گیاهی در جوامع شکارچی-گردآورنده بودند) به مرور زمان، نقش‌های مردانه سنتی مثل شکار را کم‌ارزش کرد و تبدیل به تهدیدی علیه اهمیت نقش مردان شد. مک‌الوین اشاره‌ای هوشمندانه‌ به داستان آدم و حوا در کتاب پیدایش می‌کند و می‌گوید که گناه حوا، یعنی خوردن از میوه‌ی درخت دانش، در واقع همان اختراع کشاورزی‌ست. اختراعی که تعادل نقش‌ها را بر هم ریخت و مایه‌ی هبوط مرد از بهشت برینِ توهم برتری‌اش به زمینِ برابری با زن شد. هبوطی که به سوگی‌ ابدی انجامید و خشم و میل به انتقام‌جویی از زن را در او نهادینه کرد.

آن‌چه امروز رژیم حاکم ایران با زنان می‌کند، شاید در این آینه بهتر فهمیده شود: زنانی که هرروز توانمندتر‌ می‌شوند، زیر بار سرکوب نمی‌روند، نقش‌های سنتی را به چالش می‌کشند و تعادل مصنوعی پیشین را به هم می‌ریزند، برای روان ناامن حکمران تهدیدی جدی هستند. و روان مضطرب و ناایمن، دست به دامن بدوی‌ترین و آسیب‌زاترین مکانیزم‌های دفاعی می‌شود.


پانویس‌ها:

[۱] یکی از انتقاداتی که به این نظریه شده این است که زن بودن را با مادر بودن یکی می‌‌کند و به این ترتیب مفهوم گسترده‌ی زن را به ویژگی‌های جنسی‌اش محدود می‌کند و از این نظر با نگاه مردسالارانه هم‌خوانی دارد، یا لااقل به سادگی می‌تواند مورد سوءاستفاده قرار بگیرد.
[۲] Eve's Seed: Biology, the Sexes, and the Course of History by Robert S. McElvaine

#جنگ_علیه_زنان

زهره خضرایی‌منش
@exploringwithin
👍18👌42👎2🤔2
رشک بر پیکر زنانه
5
قصه‌های تیرخورده و اجبار به تکرار
قسمت اول

بعضی از ما زخم‌های بازی داریم، یادگار از ماجراهایی که مال گذشته‌اند اما در گذشته نمانده‌اند، خاتمه نیافته‌اند، حکم مرده‌هایی را دارند که از گور بیرون مانده باشند و با صاحب عزا به خانه برگردند. قصه‌هایی که در خط تاریخ راه می‌افتند و ما را در هر لحظه‌ی حاضر دنبال می‌کنند، جوری که دیگر نمی‌دانیم فعل‌های قصه را باید ماضی به کار ببریم یا مضارع مستمر: من روزی در گذشته آن صحنه‌ی وحشت‌آور را دیدم یا هنوز دارم می‌بینم؟ کتک خوردم یا دارم می‌خورم؟ شاهد آزار دیدن عزیزم بودم یا همین حالا دارند پیش چشمم آزارش می‌دهند؟ ترسیدم یا هنوز در حال ترسیدنم؟ بخشی از من فرو ریخت یا همچنان مشغولِ فروریختن است؟

مشکل این وضعیت اینجاست که دیواری که فرو ریخته را می‌شود از نو چید، اما دیواری که هنوز در حال فرو ریختن است را فقط می‌شود تماشا کرد؛ یا اینکه تو می‌چینی و او باز می‌ریزد. تو سعی می‌کنی پناهی در برابر خاطره‌ی سهمگینت بسازی، در تکاپو و تلاطم آجرها را کج‌ و مج می‌گذاری و سازه‌ی بیقواره‌ای می‌سازی که شاید چند صباحی کارکرد سرپناهی را داشته باشد، اما تا به خودت بجنبی، باز سازه‌ی سرهم‌بندی‌ات از گوشه‌ای فرو نشسته و بر سرت خراب می‌شود. این‌طور می‌شود که گاه عمری ذهن خودمان را اسیر دفاع‌های ابتدایی و ناپخته‌ در برابر اضطراب حاصل از یک تجربه‌ی دور دست می‌کنیم.

بعضی از ما بازیگر صحنه‌هایی بوده‌ایم که انگار سال‌های سال است در حال اکران‌اند. چرا بعضی وقایع تمام نمی‌شوند؟ چرا بعضی خاطرات سخت ما را رها نمی‌کنند؟ شاید چون در لایه‌ای ناخودآگاه نخواسته‌ایم بپذیریم که قصه آن‌طور تمام می‌شود. شاید می‌خواهیم با زنده نگه داشتن‌شان، با زیستن دوباره و دوباره‌شان، چیزی را در آن روایت اصلاح کنیم. شاید ما قصه‌های تیرخورده‌مان را، لنگ‌لنگان و خون‌ریزان به دنبال خود می‌کشیم به این امید که یک جایی بتوانیم پارگی‌هایشان را بدوزیم و خودمان را ترمیم کنیم.
حتی بعضی‌هایمان بدون آن‌که بفهمیم، وضعیت‌های مشابهی تولید می‌کنیم و خودمان را بارها و بارها در معرض همان چالش و همان شرایط سهمگین قرار می‌دهیم، تا شاید بالاخره یک‌بار پیروز شویم، یک‌بار داد قصه را بدهیم، یک‌بار موفق شویم دستی که در حال آزار ماست را در هوا نگه داریم یا سزایش را بدهیم. این‌طور می‌شود که اسیر نوعی اجبار به تکرار می‌شویم. انگار که مجبور باشی یک نمایشنامه را صدها بار با هم‌بازی‌های مختلف اجرا کنی به این امید که بالاخره یک روز پایان تراژدی‌‌ عوض شود و دلت با قصه صاف شود. یک روز برسد که تو مقهور اتفاقات و محدودیت‌ها نباشی و بتوانی روایت را طوری رقم بزنی که باید.
این‌جور‌ می‌شود که بعضی‌هایمان، از یک‌ خانه‌ی خشونت‌زده، وارد خانه‌ی وحشت دیگری می‌شویم؛ از یک رابطه‌ی آزارنده پا به رابطه‌ی مشابه بعدی می‌گذاریم. می‌گویند آدم به چیزی تمایل دارد که می‌شناسدش، وضعیت آشنا را به ناشناخته‌ها ترجیح می‌دهد، حتی وقتی وضعیت آشنا سرشار از آزار و سوءاستفاده باشد. اما داستان چیزی فراتر از جستن منفعلانه‌ی وضعیت آشنا به دلیل ترس از ناشناخته‌هاست. ما وقتی به «اجبار به تکرار» روی می‌آوریم، در ناخودآگاهمان به دنبال چیزی هستیم: شاید اصلاح، شاید عدالت، شاید پایان دادن به یک حسرت. شاید فرصتی برای ایفای نقش به شکلی که در رویاهایمان می‌پروریمش. فروید می‌گفت اجبار به تکرار می‌تواند به عنوان‌ تلاشی برای مسلط شدن بر شرایط ناگوار گذشته فهم شود؛ تلاشی برای نقب زدن به گذشته برای به دست گرفتن اختیار و عاملیت در گذشته‌ای که در آن منفعل و مقهور و بیچاره بوده‌ای. اما حاصل این تلاش‌ها، اغلب افتادن به دور باطل تکرار تجربه‌های مخرب و دردناک می‌شود.

بعدها علوم‌ شناختی، رفتاری و‌ فلسفه‌ی زبان توضیحات قابل توجه دیگری از ریشه‌های این پدیده مطرح کردند، که در قسمت دوم‌ این یادداشت به آن خواهم پرداخت.


زهره خضرایی‌منش

@exploringwithin
9👌3👍1🔥1
اجبار به تکرار
قسمت دوم
چرا ما دائم مسیرهای شکست‌خورده را از سر می‌گیریم؟


موش‌های آزمایشگاهی، وقتی در مسیری که وعده‌ی پاداش می‌دهد (مثلا قبلا در آن پنیر پیدا کرده‌اند) چیز دندان‌گیری پیدا نکنند یا چیز ناخوشایندی (مثل یک شوک الکتریکی) تجربه کنند، خیلی زود یاد می‌گیرند دست از آن راه بکشند و مسیرهای تازه را امتحان کنند. آدم‌ها اما، دوباره و دوباره وارد مسیرهای مخرب، دردناک و بی‌حاصل می‌شوند و به دنبال پاداش می‌گردند.

این ضایعه‌ای است که زبان برای ما می‌سازد. ما به واسطه‌ی زبان، در زمان گیر می‌کنیم. برای موجودی که به زبان انسانی مسلح نیست، این امکان وجود دارد که با اجتناب از شرایطی که منجر به درد و رنج می‌شوند از رنج کشیدن دوری کند. اما انسانِ ناطق، چون توان استنتاج دار‌د، میان چیزها رابطه برقرار می‌کند، هر محرکی او را به یاد محرک دیگر می‌اندازد. شبکه‌ی‌ روابط میان محرک‌ها در ذهن بشر چنان گسترده و فراگیر است که گذر از سر خاطره‌ها را برای ما ناممکن می‌کند. ما مثل‌ موش‌ها نمی‌توانیم صرفا با دوری از خود منبع آزار، از دست رنج ناشی از آن رها شویم.

یک‌فعال دانشجویی را در نظر بگیرید که در دانشگاه تهران تجربه‌های سختی از سر گذرانده: بارها احضار شده، تهدید شده، بازداشت شده، تعلیق کشیده، ‌و در نهایت از تحصیل محروم شده. برای او حتی بعد از سال‌های سال، ترکیب «میدان انقلاب» می‌تواند تداعی کننده‌ (‌و چه بسا مترادف) دانشگاه تهران باشد، دانشگاه تهران تداعی کننده‌ی حراست و کمیته‌ انضباطی، آن هم تداعی کننده‌ی دادگاه انقلاب، ترس و اضطراب، بازداشتگاه، تعلیق و محرومیت، و افسردگی…
و به این ترتیب شبکه‌ی عظیمی از محرک‌ها (تاکسی‌های خطی انقلاب، بوهایی شبیه به بوی اتوبوس بی‌آر‌تی‌، نقشه‌ی مترو، و دسته‌های کتاب‌های مستعمل روی زمین) تا همیشه حامل ریسک مواجه کردن او با رنج محرومیت خواهند بود -اگرچه نه همیشه در سطح خودآگاه.

در عین حال ذهن انسان پر است از تجربه‌ی موفقیت در کنترل شرایط، پر است از ایمان به توانایی خود در غلبه بر طبیعت. ما بارها و بارها آن‌چه ‌خواسته‌ایم را از دل محیط بیرون کشیده‌ایم. «اگه بشه چی‌ میشه» مختص انسان است. برای ما، اینکه در مسیرِ پنیردارِ پیشین، دیگر پنیری یافت نمی‌شود برای عقب‌نشینی کفایت نمی‌کند. ما مسیر پاداش‌دهنده‌ی سابق را به واسطه‌ی زبان در ذهن خود زنده نگه می‌داریم و احتمال این را که چیزی در شرایط تغییر کرده باشد که امکان کسب پاداش را میسر کند به معادلاتمان وارد می‌کنیم.

رنج حاصل از زنده ماندنِ خاطرات بهایی‌ست که ما در برابر خواص یگانه‌ی مغز بشر در استنباط و استنتاج‌های پیچیده می‌پردازیم. این سویه‌ی تاریک زبان است.

یوناس رامنِرو روانشناس سوئدی، در کتاب «الفبای رفتار» مثال جالبی از این تفاوت‌ انسان و حیوان غیرسخنگو می‌آورد:
مردی و سگش را تصور کنید که یک روز اوایل زمستان از مقابل دریاچه‌ی یخ‌زده‌ای عبور می‌کنند و مرد هوس می‌کند روی یخ قدمی بزند. کمی که از ساحل دور می‌شوند یخ نازکتر است و زیر پایشان می‌شکند و هردو به آب می‌افتند. خوشبختانه کسانی از راه می‌رسند و آن‌ها را نجات می‌دهند. چند ساعت بعد مرد و سگ در کلبه‌شان مقابل آتش شومینه نشسته‌اند. طبق آن‌چه ما از مغز سگ می‌دانیم، او در این وضعیت فقط دارد از گرمای آتش و‌ نرمی پتویش و سیری شکمش لذت می‌برد و به نظرش همه‌چیز سر جای خود است، چون دریاچه‌ی سرد و وحشت‌آور در این لحظه مقابل چشمانش نیست.
مرد اما، احتمالا نشسته و آنقدر درگیر نشخوار فکری‌ست که هیچ از آرامش خانه و عطر چایش نمی‌فهمد. او هنوز در زمهریر دریاچه اسیر است، دارد فکر می‌کند چه شد و او چطور چنین حماقتی کرد.
یک‌ماه بعد وقتی هوا برای سه هفته متمادی زیر صفر بوده، مرد و سگ از مقابل دریاچه عبور می‌کنند. مرد که خیالش راحت است که یخ حالا قطر لازم را دارد، با آرامش روی دریاچه قدم می‌گذارد (تعجب نکنید! سوئدی‌ها علاقه‌ی عجیبی به یخ‌نوردی دارند.) سگ اما می‌ترسد، شروع به ناله و التماس می‌کند و از صاحبش می‌خواهد جلوتر نرود، حالا خاطره‌ی سهمگین مقابل چشمان سگ زنده و حاضر است و از پیش رفتن باز می‌داردش. برای حیوان بی‌زبان خطرِ دیروز خطرِ امروز است. آدمیزاد اما، به خاطر همان شبکه‌ی گسترده‌ی رابطه‌ها و تداعی‌ها، می‌تواند استنتاج کند و به شرایط تازه امید تازه ببندد. این می‌شود که ما مسیرهای آزموده و شکست‌خورده را باز از سر میگیریم.


این‌ها را یاد خودم می‌آورم، تا خشمم از تکرار مکرر تاریخ را هضم‌ کنم. آن هم خودش یک یادداشت دیگر می‌طلبد.


زهره خضرایی‌منش

@exploringwithin
👍117
اجبار به تکرار - قسمت دوم
1
گوناگونی و گفتگو

اوایل مهر سال یک بود که‌ اردشیر منصوری مطلبی نوشت در باب تکثرگرایی (لطفا پیش از خواندن یادداشت من آن نوشته‌ را بخوانید). از زمان‌ انتشار‌ آن‌ مطلب من بارها به آن رجوع‌ کرده‌ام ‌و به مددش خیال زیستن‌ در جمع‌هایی را در سر پرورده‌ام‌ که دامنشان‌ جا برای سرهای سوا از هم دارد؛ جمع‌هایی که در آن‌ها می‌شود متفاوت اندیشید و هم‌دل ماند، جمع‌هایی که اعضایش سودای تک‌صدایی ندارند و برای با‌هم‌بودگی سعی نمی‌کنند الگوی یگانه‌ای را به همدیگر تحمیل کنند، جمع‌هایی که در آن‌ها باب گفتگو در عین گوناگونی باز است و هم‌گونی نه پیش‌نیازِ هم‌دل و هم‌پیمان بودن است و نه هدفِ گفتگوها. جمعی که به اجزای خود فرصت می‌دهد مستقل بیندیشند و کنش‌های خود را انتخاب کنند بی آن‌که به صرفِ گوناگون اندیشیدن بنیان‌های فکری و اخلاقی هم‌دیگر را زیر سوال ببرند.

مسئله‌ی حیاتیِ تکثرگرایی، مخصوصا سر بزنگاه‌های تاریخی (مثلا همین انتخابات پیش رو) که جامعه را چنددسته می‌کند وضوح بیشتری می‌گیرد. نیاز ما به هم‌گونی و وحدتِ رأی ما را پاره پاره می‌کند، امکانِ هم‌دل ماندن را از ما سلب می‌کند، اساسِ قدرتمان که ائتلاف با یکدیگر است را از ما می‌گیرد و منابع ما برای تاب آوردنِ دشواری‌های ایرانی بودن را تخلیه می‌کند.

شاید تکلیف سخت ما در این‌یکی بزنگاه (و زندگی ما جمله بزنگاه بود و بس) این است که در دل و ذهنمان برای کسانی جا باز کنیم که به اندازه‌ی ما دادخواهِ جان‌های عزیزِ از میان رفته و زندگی‌های ویران‌شده هستند، اما کنشی متفاوت از کنشِ مطلوب ما انتخاب می‌کنند. یا برای این جا باز کنیم دیگران هم شاید به اندازه‌ی ما برای زنده‌ها آرزوی زندگی دارند و در عین حال راضی به عقب‌نشینی از حداقل‌های خود نمی‌شوند.

نه هرکه رأی می‌دهد موافق نظام است و نه هرکه رأی نمی‌دهد مخالفش.
نه هرکه وارد زمین بازی قاتل می‌شود خون ریخته شده را فراموش کرده و خائن است، نه هرکه از پای میز بلند می‌شود به زنده‌ها پشت می‌کند.
نه هرکه امیدش را زنده نگه می‌دارد احمق است و نه هرکه به پشت سر نگاه می‌کند و امید تازه نمی‌بندد اسیر درماندگی آموخته شده، منفعل و تارکِ دنیا.



هیچ حکم کلی بر مبنای تک تصمیم‌گیری‌های آدم‌ها نمی‌شود صادر کرد. ما نیاز داریم خاضعانه از خط بطلان کشیدن بر اساس فکری و اخلاقی همدیگر پرهیز کنیم.

تصمیم‌ها و کنش‌های ما به ناچار سرشار از عدم قطعیت است (برای ما ایرانیان بیشتر از بسیاری از ملت‌های دنیا). باید این وضعیت دردناک‌ را بپذیریم که همانقدر که پای استدلال گروه مخالف در نظر من ‌چوبین است و لنگ می‌زند، احتمال دارد من هم در موضع خود دچار خطا باشم؛ ‌و امروز کسی نمی‌داند کدامِ ما کارِ صواب را پیش گرفته.

همین عدم قطعیت است که حفظ هم‌بستگی را در عین گوناگونی ممکن می‌کند. ما به حقیقتِ محض بیرونی دسترسی نداریم. هر یک از ما ادراک خودش را از حقیقت دارد و بر مبنای داده‌های خودش برای ادامه‌ی بازی تاس می‌ریزد. دیگری ممکن است بنیان‌های اخلاقی مشابهِ من داشته باشد، و به اندازه‌ی من هوشمند و مطلع باشد و نوعی از کنشگری را انتخاب کند که با انتخاب من سازگار نیست. همین کنشگر، چه بسا هفته‌ی آینده باز شانه به شانه‌ی من بایستد و برای دادخواهیِ تمام ظلم‌های رفته با من یک‌صدا فریاد بکشد. من چه امروز و چه هفته‌ی آینده او‌ را عزیز و محترم می‌دارم.


زهره خضرایی‌منش

@exploringwithin
👍32
تکثر - اردشیر منصوری
چون تحریم آفت آزادی‌ست

این نمودار دردناک را ببینید: سیر صعودی فربه شدن طبقه متوسط در ایران، دقیقا همزمان با آغاز تحریم‌های سال ۲۰۱۲ روند نزولی به خود می‌گیرد. طبقه متوسطی که در سال ۱۳۹۱ بیش از ۶۵٪ جمعیت ایران را شامل می‌شد در اثر‌ تحریم‌ها شروع به کوچک شدن می‌کند و در سال ۱۳۹۷ به ۵۵٪ از جمعیت کشور می‌رسد. فرزانگان و حبیبی در مطالعه اخیر خود (۲۰۲۴) مدعی می‌شوند در ایرانی بدون تحریم، سایز طبقه متوسط در سال ۱۳۹۸ به ۷۵٪ از جمعیت می‌رسید.
این یعنی تحریم‌ها، نه فقط دارو و بنزین سالم را از ایرانیان گرفتند، نه فقط چرخ‌های اقتصاد را در‌ هم شکستند، نه فقط امنیت تکنیکی را با خطر جدی مواجه کردند، بلکه با تحلیل بردن پتانسیل طبقه‌ی متوسط -که محور تحولات پایدار و پیش‌برنده‌ی جنبش‌های اصلاحی‌ست- مسیر دشوار آزادی را به مراتب دشوارتر کردند.

جالب این‌که سیر کوچک شدن طبقه متوسط، در سال ۱۳۹۵ (کمی بعد از محقق شدن برجام) توقفی هرچند کوتاه‌مدت دارد و در سال ۱۳۹۶ با بر هم خوردن معاهده باز به مسیر نزولی خود ادامه می‌دهد.
این توقف در تحلیل رفتنِ توان ما، آن رشد سالانه‌ی اقتصا‌دی ۸.۸درصدی، آن شیب صعودی GDP بین سال‌های ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۷ (نمودار شماره ۴ مقاله)، یعنی فرق می‌کند چه کسانی کار را به دست می‌گیرند.

مسیر آزادی جز از راه توسعه و آموزش نمی‌گذرد. راهی‌ست طولانی و آب و آذوقه و راه نفس می‌خواهد.
من امروز به امیدِ زنده ماندن طبقه‌ی متوسط، کسی را انتخاب می‌کنم که بنا ندارد در آتش تحریم بدمد.


منبع:
Farzanegan, M. R., & Habibi, N. (2024). The Effect of International Sanctions on the Size of the Middle Class in Iran (No. 11175). CESifo.
cesifo1_wp11175.pdf
1.1 MB
اصل مقاله‌ی فرزانگان و حبیبی، منتشر شده توسط مرکز مطالعات اقتصادی مونیخ CES
👍1
بر پیکر ما نمادی می‌خواهی از تسلیم و سرنهادگی، اما هرچه می‌کنی انکار خویشتنی

با تیشرت و شلوار و با یک روسریِ جاسازی شده ته کیفم (وضعیت معمولم در خیابان‌های تهران) وارد باغ کتاب شدم. نگهبان دم در تذکری داد، چشمی الکی گفتم و رد شدم. صد متر جلوتر مامور بعدی تذکر‌ دوم را داد که باز گفتم چشم و از هم رد شدیم. کمی جلوتر، وقتی نشسته بودم و داشتم به پسرم لقمه می‌دادم، مامور بعدی آمد و باز با «چشم» من ساکت شد اما همانجا ایستاد و با بی‌سیمش مشغول مخابره‌ی وضعیت شد. لقمه خوردنمان که تمام شد به سمتی پیچیدیم که از دیدرسش خارج شدیم، اما به طبقه‌ی بالا که رسیدیم با مامور جدی‌تری مواجه شدیم که دنبالمان راه افتاد و‌ به چشم‌ گفتن‌های من قانع نمی‌شد! بی‌سیم‌ها به کار افتاده بود و‌ سرتان را درد نیاورم، تا برسیم به مقصدمان تبدیل شده بودیم به کاروان راهی شهر اُز: من و پسرم می‌رفتیم و پشت سرمان سه تا نگهبانِ قد و نیم‌قد با یک مأمور لباس شخصی و یک خانم کارمند می‌آمدند و هرلحظه لحنشان تندتر و صدایشان بلندتر می‌شد. لباس‌شخصی در نقش یک شهروند مهربان و مسئول ظاهر شده بود و «قلبا به آزادی من احترام می‌گذاشت اما دلش به حال نگهبان‌ها که مأمورند و معذور می‌سوخت و به علاوه نگران بود کار به نیروی انتظامی بکشد.»
به کارمند خانه‌ی بازی دستور دادند راهمان ندهد. آشوبی شده‌بود و آرامش خانه‌ی بازی را به هم ریخته بودیم. من در نهایت تسلیمِ دست کوچکِ عرق‌کرده‌ای شدم که دستم را محکم چسبیده بود و از اینکه وعده‌ی بازیِ آزادانه و کودکانه‌اش تبدیل شده بود به این سیرکِ آدم‌بزرگ‌ها گیج شده بود و می‌ترسید. روسری را از کیفم بیرون کشیدم و سر کردم.
مأمورها و معذورها خیالشان راحت شد و رفتند دنبال کارشان.
روسری لیز بود و چند دقیقه بعد سر خورد و افتاد روی شانه‌هایم. اما دیگر موهای من دل هیچ مؤمنی را نمی‌لرزاند و امنیت باغ کتاب را تهدید نمی‌کرد. همه با روی خوش و خیال راحت مشغول تعامل با ما بودند، و مأموری نبود که مجبور باشد من را تهدید کند و به کارمندان دستور بدهد راهمان ندهند.

ماجراهایی از این دست، در تار و پود زندگی روزمره‌ی هزاران زن در گوشه و کنار این کشور بافته شده است. سرهای آزاده‌ی بی‌شماری روزانه، در گیر و دار زندگی، مجبور می‌شوند به آستان مقدس عقلانیت پراگماتیک رو بیاورند و با توسل به تکه‌پارچه‌ای تهی شده از معنا زندگی‌ را بر خود هموار کنند. اما در این تکه پارچه، که دیگر حتی لازم نیست موها را بپوشاند، چه چیز نهفته که حاکمیت نمی‌تواند از آن عبور کند؟

شالِ روی شانه اگرچه چیزی به حجاب زن اضافه نمی‌کند، اما اذهانِ استبدادگر را آرام می‌کند زیرا اثر خطرناکِ زن یاغی را خنثی می‌سازد. تا وقتی آن پرچمِ سرنهادگی روی پیکر زن سوار باشد، می‌شود از دغدغه‌ی حجاب چشم پوشید. آن‌‌چه استبداد می‌خواهد این است که شهروند، آشکارا نشان بدهد تسلیمِ قدرت‌نماییِ حاکم است.

اما آیا خود همان پرچمِ روی‌شانه‌افتاده، انکارِ قدرتِ حاکم برای اعمال نفوذ در سبک زندگی و تفکر شهروندان نیست؟ آیا این نمادِ پوچ و متناقض (روسری که روی سر نیست) خود آشکار کننده‌ی پوچیِ اقتدارِ حاکمیت و دست‌بستگی‌اش در اعمال توتالیتاریسم نیست؟

روسریِ سوخته تصویر ایده‌آلی‌ست از آزادی‌خواهی زن ایرانی‌. اما جریان زندگی مفهوم روسری را به رودخانه‌های دیگری انداخت:
روسریِ توی کیف مصالحه‌ی پنهانی‌ست میان سری که به مبارزه‌ی مدنی پایبند است با قلبی که وقت عبور از مقابل پلیس به تپش می‌افتد و نفسی که از فکر گرفتاری تنگ می‌شود. روسریِ توی کیف رازی‌ست نهفته، که به زن کمک می‌کند تا جایی که می‌تواند به قدرتِ توتالیتر بی‌اعتنایی نشان دهد.
روسریِ دور گردن اما، نمادی‌ست آشکار، پرچمی مقابل چشم همه، که در عینِ اقرار به وجود قدرتِ مستبد، بیچارگی و ناتوانی‌ حاکم را‌ در نفوذ به ذهن شهروندان فریاد می‌زند.


زهره خضرایی‌منش

@exploringwithin
👍206