از سرزمینهای اشغالی
میدانستم تحت چه فشاریست. همسایهام را میگویم، زن جوان فلسطینی که مادر و پدر و دل و جانش هنوز ساکن فلسطینند و بعد از سالها چرخیدن دور دنیا هنوز موفق نشده موطنی جز آن خطه پیدا کند.
پیغام دادم بیاید برویم قدمی بزنیم. آمد، با حال زار. حرفها و بغضها و سکوتها و درماندگیاش را تا میتوانستم در آغوش کشیدم. استیصال را از نفسهاش میشد بو کشید. از تمام دنیا ناامید و دلزده بود. بیشتر از همه از همین سوئد مدعی آزادگی، که پریروز در عین ناباوریِ ما تماشاچیانِ مبهوت، به همراه ۴۴ کشور دیگر از جمله آلمان و دانمارک و فنلاند و انگلیس و اوکراین به پیشنهاد آتشبس رأی ممتنع داد تا برای بار هزارم به دنیا ثابت کند که ادعاهای حقوقبشریاش چیزی جز ژستهای شیک و توخالی نیست و میتواند روی سلاخی شدن کودکان و غیرنظامیان در تاریکی مطلق، بدون آب و غذا و تلفن چشم ببندد.
میان اینهمه مظلومیت و بیپناهی، دل همسایهام به مهر رژیم ایران گرم بود! فکر کردم ای تف به دنیایی که توش جمهوری اسلامی پناهگاه مظلومی باشد… وای به روزگار آن مظلوم.
گفتم میفهمم که برای ملتی که عمری مظلوم عالم بوده و از دنیا جفا کشیده و فقط از یکی دو جا چیزی شبیه وفا دیده، جمهوری اسلامی میتواند منجی به نظر برسد. اما برای مردم ایران که این رژیم را میشناسند از روز روشنتر است که این حمایت از سر انساندوستی نیست، که اگر انسان در چشم اینان کرامت داشت، در حق ملت خود اینهمه جنایت نمیکردند.
با لحن خسته و کلافهای که نشان میداد من نفر هزار و چندمم که به شیشهی اعتمادش سنگ میزنم پرسید از چه جنایتهایی حرف میزنم. چند چشمه از آنچه بر ما رفته است را برایش گفتم. در سکوت و حیرت گوش کرد. در هم فرو رفت، سوگوارتر شد.
فکر کردم حالش به حال یتیمی میماند که همه در حقش ستم کردهاند جز مرد همسایه که گاهی دست محبتی به سرش میکشیده. حالا ناگهان فهمیده همان عمو که پناهگاهش شدهبود و امیدش به خیرخواهی آدمها را زنده نگه میداشت، به بچههای خودش تجاوز میکند و لابد برای او هم برنامه دارد.
خداحافظی که میکردیم گفت «میدانی؟ به آنها که وطن دارند حسودیم میشود. فکر کن یک گوشهی دنیا متولد شوی که جنگ نیست و غصب نیست و ویرانی نیست و میشود همانجا ماند و همانجا پیر شد و همانجا مرد و اینهمه تنهایی نکشید.»
نهفته زیر این پایانبندی همدلانه، او داشت نشان میداد که فهمیده ما هم یکجورهایی حس میکنیم کشورمان اشغال شده و دستمان از وطن کوتاه است. فهمیده بود که ظلمِ بیپایان با ما کاری کرده که برای خیلیهایمان ترک کردن آسانتر از ماندن شده.
زهره خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
میدانستم تحت چه فشاریست. همسایهام را میگویم، زن جوان فلسطینی که مادر و پدر و دل و جانش هنوز ساکن فلسطینند و بعد از سالها چرخیدن دور دنیا هنوز موفق نشده موطنی جز آن خطه پیدا کند.
پیغام دادم بیاید برویم قدمی بزنیم. آمد، با حال زار. حرفها و بغضها و سکوتها و درماندگیاش را تا میتوانستم در آغوش کشیدم. استیصال را از نفسهاش میشد بو کشید. از تمام دنیا ناامید و دلزده بود. بیشتر از همه از همین سوئد مدعی آزادگی، که پریروز در عین ناباوریِ ما تماشاچیانِ مبهوت، به همراه ۴۴ کشور دیگر از جمله آلمان و دانمارک و فنلاند و انگلیس و اوکراین به پیشنهاد آتشبس رأی ممتنع داد تا برای بار هزارم به دنیا ثابت کند که ادعاهای حقوقبشریاش چیزی جز ژستهای شیک و توخالی نیست و میتواند روی سلاخی شدن کودکان و غیرنظامیان در تاریکی مطلق، بدون آب و غذا و تلفن چشم ببندد.
میان اینهمه مظلومیت و بیپناهی، دل همسایهام به مهر رژیم ایران گرم بود! فکر کردم ای تف به دنیایی که توش جمهوری اسلامی پناهگاه مظلومی باشد… وای به روزگار آن مظلوم.
گفتم میفهمم که برای ملتی که عمری مظلوم عالم بوده و از دنیا جفا کشیده و فقط از یکی دو جا چیزی شبیه وفا دیده، جمهوری اسلامی میتواند منجی به نظر برسد. اما برای مردم ایران که این رژیم را میشناسند از روز روشنتر است که این حمایت از سر انساندوستی نیست، که اگر انسان در چشم اینان کرامت داشت، در حق ملت خود اینهمه جنایت نمیکردند.
با لحن خسته و کلافهای که نشان میداد من نفر هزار و چندمم که به شیشهی اعتمادش سنگ میزنم پرسید از چه جنایتهایی حرف میزنم. چند چشمه از آنچه بر ما رفته است را برایش گفتم. در سکوت و حیرت گوش کرد. در هم فرو رفت، سوگوارتر شد.
فکر کردم حالش به حال یتیمی میماند که همه در حقش ستم کردهاند جز مرد همسایه که گاهی دست محبتی به سرش میکشیده. حالا ناگهان فهمیده همان عمو که پناهگاهش شدهبود و امیدش به خیرخواهی آدمها را زنده نگه میداشت، به بچههای خودش تجاوز میکند و لابد برای او هم برنامه دارد.
خداحافظی که میکردیم گفت «میدانی؟ به آنها که وطن دارند حسودیم میشود. فکر کن یک گوشهی دنیا متولد شوی که جنگ نیست و غصب نیست و ویرانی نیست و میشود همانجا ماند و همانجا پیر شد و همانجا مرد و اینهمه تنهایی نکشید.»
نهفته زیر این پایانبندی همدلانه، او داشت نشان میداد که فهمیده ما هم یکجورهایی حس میکنیم کشورمان اشغال شده و دستمان از وطن کوتاه است. فهمیده بود که ظلمِ بیپایان با ما کاری کرده که برای خیلیهایمان ترک کردن آسانتر از ماندن شده.
زهره خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
❤25👍4👎2
اقلیتی خاموش و نادیده
«یک هفتهس میخوام یه ایمیل بزنم، نمیدونم چرا نمیتونم مثل آدم بنویسم و بفرستمش بره! وضعیت خونه زندگیم رو نگا کن، از این همه ریخت و پاش کلافهم، ولی نمیتونم پاشم جمع و جور کنم، نمیدونم از کجا شروع کنم. هر کار میکنم نصفه ولش میکنم، صدتا کتاب نیمهخونده دارم، صدتا پروژهی کوچیک و بزرگِ رها شده. از دست خودم خیلی عصبانی میشم. نمیدونم چرا من نمیتونم مثل آدمهای معمولی زندگی کنم. گیج و حواسپرتم، یادم میره قبض آب و برق رو بدم، یه ماه در میون جریمه میشیم، همش هم خرت وپرتهام رو گم و گور میکنم. از بچگی به خاطر همین حواسپرتیهام اذیت میشدم، هم تو خونه، هم تو مدرسه. همه رو از خودم مأیوس و عصبانی میکنم. مامان و بابام و معلمها همیشه از دستم شاکی بودن. اگه بدونی چقدر تنبیه شدم! نمیتونستم توکلاس سر جام بشینم، بعد از یک ربع نشستن انگار آتیش زیرم روشن میکردن…»
زن جوان پرانرژی و فعالیست. دانشجوی دکتری مردمشناسی، مادر سه کودک زیر سن دبستان، عاشق گل و گیاه و حیوانات، و پر از نیروی زندگی. هر بار دیدمش یک پروژهی تازهی جالب کلید زده بود: یا داشت گوشهی باغچه سیبزمینی و لوبیا میکاشت، یا تیر و تخته دست گرفته بود و برای بچههایش یک دیوار صخرهنوردی درست میکرد، یا برای پرندهها لانه میساخت.
«اوا! نگا یه مرغ مگسخوار اومد!» چشمهایش برق زد و به درخت پشت پنجره اشاره کرد. انگار غم دنیا ناگهان از دلش پرکشیده بود. «مرغمگسخوار اینورا خیلی کمیابه. این یکی مادهس، ببین پشت سرش آبی براقه.» در مورد چیزهایی که بهشان علاقه دارد خیلی زیاد میداند. همهچیز را هم میبیند و میشنود و احساس میکند، حواسش همهجا پخش است. همین باعث میشود نتواند روی یک موضوع تمرکز کند و کارهای روزمرهاش را پیش ببرد.
مرغ مگسخوار که پرید و رفت، یاد کارهای عقبافتاده و خانهی در هم پاشیدهاش افتاد. از خستگیها و کلافگیهایش گفت، از اضطراب دائمیاش برای کارهایی که نصفه میمانند یا بارها و بارها به تعویق انداخته میشوند و باری میشوند روی روانش. از پایاننامهای که نوشته نمیشود و مسکون مانده. از تمرکزی که هیچوقت خوب کار نکرده، و نظم و ترتیبی که همیشه مشکلدار بوده، اما حالا دیگر با وجود سه بچهی کوچک تبدیل به رویایی دستنیافتنی شده. از اینکه این حواسپرتی چقدر در دوران کودکی به عزتنفسش لطمه زده و چه حجمی از اضطراب به او تحمیل کردهاست.
چندماه بعد از این گفتگو، خبر داد که پیش روانشناس رفته و برایش تشخیص ADHD (اختلال نقصتوجه-بیشفعالی)* دادهاند. داشت دورههای آموزشی مربوط به ADHD را طی میکرد و استراتژیهایی برای مدیریت زندگیاش یاد میگرفت. آرام و راضی به نظر میرسید و با خودش در صلح بود. داشت یاد میگرفت خصلتهایی که عمری به خاطرشان تنبیه شده و سرکوفت خورده ریشه در ژنها و ساختار مغزیاش دارند و کاری از او برای «کنار گذاشتنِ» این خصلتها بر نمیآمده. داشت میفهمید که ایرادِ کار ضعفِ شخصیتِ او نبوده، مشکل این نبوده که او تنبل، بیتفاوت و پشتگوشانداز یا غیرقابلاعتماد است، بلکه این محیطِ صلب خانواده و مدرسه بوده که نتوانسته تواناییهای متفاوت او را درک کند و شرایط را برای رشد و بالیدنش تنظیم کند.
از مواهب دیگر این دورههای آموزشی این بود که او افرادی با شرایط مشابه خودش را ملاقات کرده بود و میدید که تنها نیست. حالا او هویتی تازه گرفتهبود و به یک اقلیت تعلق داشت. اقلیتی با ساختار عصبی متفاوت، که ساکت و بینشانه در میان ما زیست میکنند و از کودکی با چالشهای بزرگ روبرو میشوند، از تفاوتهایشان با دیگران رنج میبرند و مجبور میشوند خودشان را با سبک زندگی اکثریت وفق دهند. وفق دادنی که به قیمت هدر رفتن انرژی و استعدادهایشان تمام میشود و بار اضطراب عظیمی به همراه دارد. اقلیتی نادیده، که حقوق انسانیشان از نخستین سالهای زندگی پایمال میشود.
* ءADHD بیماری نیست، تفاوتهایی در عملکرد مغز است، اما شیوهی برخورد خانواده و جامعه با افراد دارای این وضعیت، زمینهساز مشکلات و اختلالات ثانویه میشود.
زهره خضراییمنش
#گوناگونی_عصبی #نقصتوجه_بیشفعالی #ADHD #اقلیت
https://t.me/ExploringWithin
«یک هفتهس میخوام یه ایمیل بزنم، نمیدونم چرا نمیتونم مثل آدم بنویسم و بفرستمش بره! وضعیت خونه زندگیم رو نگا کن، از این همه ریخت و پاش کلافهم، ولی نمیتونم پاشم جمع و جور کنم، نمیدونم از کجا شروع کنم. هر کار میکنم نصفه ولش میکنم، صدتا کتاب نیمهخونده دارم، صدتا پروژهی کوچیک و بزرگِ رها شده. از دست خودم خیلی عصبانی میشم. نمیدونم چرا من نمیتونم مثل آدمهای معمولی زندگی کنم. گیج و حواسپرتم، یادم میره قبض آب و برق رو بدم، یه ماه در میون جریمه میشیم، همش هم خرت وپرتهام رو گم و گور میکنم. از بچگی به خاطر همین حواسپرتیهام اذیت میشدم، هم تو خونه، هم تو مدرسه. همه رو از خودم مأیوس و عصبانی میکنم. مامان و بابام و معلمها همیشه از دستم شاکی بودن. اگه بدونی چقدر تنبیه شدم! نمیتونستم توکلاس سر جام بشینم، بعد از یک ربع نشستن انگار آتیش زیرم روشن میکردن…»
زن جوان پرانرژی و فعالیست. دانشجوی دکتری مردمشناسی، مادر سه کودک زیر سن دبستان، عاشق گل و گیاه و حیوانات، و پر از نیروی زندگی. هر بار دیدمش یک پروژهی تازهی جالب کلید زده بود: یا داشت گوشهی باغچه سیبزمینی و لوبیا میکاشت، یا تیر و تخته دست گرفته بود و برای بچههایش یک دیوار صخرهنوردی درست میکرد، یا برای پرندهها لانه میساخت.
«اوا! نگا یه مرغ مگسخوار اومد!» چشمهایش برق زد و به درخت پشت پنجره اشاره کرد. انگار غم دنیا ناگهان از دلش پرکشیده بود. «مرغمگسخوار اینورا خیلی کمیابه. این یکی مادهس، ببین پشت سرش آبی براقه.» در مورد چیزهایی که بهشان علاقه دارد خیلی زیاد میداند. همهچیز را هم میبیند و میشنود و احساس میکند، حواسش همهجا پخش است. همین باعث میشود نتواند روی یک موضوع تمرکز کند و کارهای روزمرهاش را پیش ببرد.
مرغ مگسخوار که پرید و رفت، یاد کارهای عقبافتاده و خانهی در هم پاشیدهاش افتاد. از خستگیها و کلافگیهایش گفت، از اضطراب دائمیاش برای کارهایی که نصفه میمانند یا بارها و بارها به تعویق انداخته میشوند و باری میشوند روی روانش. از پایاننامهای که نوشته نمیشود و مسکون مانده. از تمرکزی که هیچوقت خوب کار نکرده، و نظم و ترتیبی که همیشه مشکلدار بوده، اما حالا دیگر با وجود سه بچهی کوچک تبدیل به رویایی دستنیافتنی شده. از اینکه این حواسپرتی چقدر در دوران کودکی به عزتنفسش لطمه زده و چه حجمی از اضطراب به او تحمیل کردهاست.
چندماه بعد از این گفتگو، خبر داد که پیش روانشناس رفته و برایش تشخیص ADHD (اختلال نقصتوجه-بیشفعالی)* دادهاند. داشت دورههای آموزشی مربوط به ADHD را طی میکرد و استراتژیهایی برای مدیریت زندگیاش یاد میگرفت. آرام و راضی به نظر میرسید و با خودش در صلح بود. داشت یاد میگرفت خصلتهایی که عمری به خاطرشان تنبیه شده و سرکوفت خورده ریشه در ژنها و ساختار مغزیاش دارند و کاری از او برای «کنار گذاشتنِ» این خصلتها بر نمیآمده. داشت میفهمید که ایرادِ کار ضعفِ شخصیتِ او نبوده، مشکل این نبوده که او تنبل، بیتفاوت و پشتگوشانداز یا غیرقابلاعتماد است، بلکه این محیطِ صلب خانواده و مدرسه بوده که نتوانسته تواناییهای متفاوت او را درک کند و شرایط را برای رشد و بالیدنش تنظیم کند.
از مواهب دیگر این دورههای آموزشی این بود که او افرادی با شرایط مشابه خودش را ملاقات کرده بود و میدید که تنها نیست. حالا او هویتی تازه گرفتهبود و به یک اقلیت تعلق داشت. اقلیتی با ساختار عصبی متفاوت، که ساکت و بینشانه در میان ما زیست میکنند و از کودکی با چالشهای بزرگ روبرو میشوند، از تفاوتهایشان با دیگران رنج میبرند و مجبور میشوند خودشان را با سبک زندگی اکثریت وفق دهند. وفق دادنی که به قیمت هدر رفتن انرژی و استعدادهایشان تمام میشود و بار اضطراب عظیمی به همراه دارد. اقلیتی نادیده، که حقوق انسانیشان از نخستین سالهای زندگی پایمال میشود.
* ءADHD بیماری نیست، تفاوتهایی در عملکرد مغز است، اما شیوهی برخورد خانواده و جامعه با افراد دارای این وضعیت، زمینهساز مشکلات و اختلالات ثانویه میشود.
زهره خضراییمنش
#گوناگونی_عصبی #نقصتوجه_بیشفعالی #ADHD #اقلیت
https://t.me/ExploringWithin
👍14❤9
خردهمرگها
آبانبارهای یزد همانقدر که مایهی نجات و تأمین حیات مردم کویر بودهاند، سرچشمهی وهم و دستمایهی خیالپردازی و انبار قصه هم بودهاند.
مادربزرگم داستانها از این آبانبارهای عمیق و تاریک میگفت، داستانهایی که جانمایهی اغلبشان بازی با احساس ترس بود: هراس مرگ، اضطراب تنهایی، وهم اسیر شدن در دامِ «از ما بهتران». حالا که نگاه میکنم میبینم انگار مردم کویر همانجور که از دل آبانبار مایهی زندگی بیرون میکشیدند، اضطرابهای وجودیشان را آنجا انبار میکردند. بعد به مدد قصهپردازی، با این اضطرابهای انبارشده مواجه میشدند و خودشان را آرام میکردند. قصههایی که گاهی قهرمانهایشان بر ترسها چیره میشدند و گاه شکست میخوردند.
مادربزرگِ راوی من، ابرقهرمان ترسناکترین قصههای خودش بود. او با دختران اجنه پیمان خواهری بسته بود و هرشب تا صبح مهمان آنها بود و با بچههایشان آبتنی میکرد. اجنه به او قول داده بودند که تا هفت پشت از اولادش محافظت کنند و نگذارند ترس در دلشان رخنه کند. مادربزرگم خوب بلد بود پیروز میدان فانتزیهای خودش باشد، نمیدانم چرا این ژنش به ما نرسید. نمیدانم چرا دوستانش زیر قولشان زدند و ما را در ترسها و تنهاییهایمان رها کردند.
یکی از آن قهرمانهای شکستخوردهی قصههای مادربزرگم، که من اینروزها زیاد با او احساس همدلی و همسرنوشتی دارم، مرد قلدری است که برای اینکه لاتی را تمام کند با رفقایش شرط بسته بود که نیمهشب بیچراغ تا انتهای آبانبار برود و سکسک بکند و زنده و تمام و کمال برگردد. برای اینکه معلوم شود واقعا تا ته مسیر را رفته و همان دم در ننشسته به لرزیدن هم قرار میشود یک میخ با خودش ببرد و روی دیوار آخر انبار بکوبد.
میرود و تنها چیزی که از او برمیگردد صدای فریاد وحشتزدهاش بوده که «ولم کن! بذار برم! غلط کردم اومدم، تو رو به پیغمبر ول کن…»
رفقایش که دم در آبانبار منتظرش نشسته بودند، رعشه بر تن و عرق سرد بر گرده، ناخن میجویدند و مو میکندند و گونه چنگ میزدند و کسی جرئت نمیکرده چراغی دست بگیرد و دنبال رفیقی که در دام اجنه گیر افتاده برود. او در تنهایی و تاریکی آنقدر زاری میکند تا کمکم صدای فریادش خاموش میشود.
صبح فردا رفقا ترسان و لرزان و قرآنبهدست از پلههای دوزخ پایین میروند تا اثری از رفیقشان بیابند. پیکرش را پیدا میکنند، کف بر دهان و چشم از حدقه بیرونزده، آویزان از آستینی که خودش در تاریکی و ترس به دیوار میخ کردهبوده.
امشب با دوستی نشسته بودیم و از دلِ تنگ مهاجرمان برای هم میگفتیم، به قول او از «خردهمرگ»هایمان. از اینکه چرا اینجا حس مردگی داریم و توان بازگشتمان هم نیست و چه چیزهایی پابند این خاک غریبمان کرده. یاد قلدر محل مادربزرگم افتادم و میخی که به آستین خودش کوبیده بود.
زهره خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
آبانبارهای یزد همانقدر که مایهی نجات و تأمین حیات مردم کویر بودهاند، سرچشمهی وهم و دستمایهی خیالپردازی و انبار قصه هم بودهاند.
مادربزرگم داستانها از این آبانبارهای عمیق و تاریک میگفت، داستانهایی که جانمایهی اغلبشان بازی با احساس ترس بود: هراس مرگ، اضطراب تنهایی، وهم اسیر شدن در دامِ «از ما بهتران». حالا که نگاه میکنم میبینم انگار مردم کویر همانجور که از دل آبانبار مایهی زندگی بیرون میکشیدند، اضطرابهای وجودیشان را آنجا انبار میکردند. بعد به مدد قصهپردازی، با این اضطرابهای انبارشده مواجه میشدند و خودشان را آرام میکردند. قصههایی که گاهی قهرمانهایشان بر ترسها چیره میشدند و گاه شکست میخوردند.
مادربزرگِ راوی من، ابرقهرمان ترسناکترین قصههای خودش بود. او با دختران اجنه پیمان خواهری بسته بود و هرشب تا صبح مهمان آنها بود و با بچههایشان آبتنی میکرد. اجنه به او قول داده بودند که تا هفت پشت از اولادش محافظت کنند و نگذارند ترس در دلشان رخنه کند. مادربزرگم خوب بلد بود پیروز میدان فانتزیهای خودش باشد، نمیدانم چرا این ژنش به ما نرسید. نمیدانم چرا دوستانش زیر قولشان زدند و ما را در ترسها و تنهاییهایمان رها کردند.
یکی از آن قهرمانهای شکستخوردهی قصههای مادربزرگم، که من اینروزها زیاد با او احساس همدلی و همسرنوشتی دارم، مرد قلدری است که برای اینکه لاتی را تمام کند با رفقایش شرط بسته بود که نیمهشب بیچراغ تا انتهای آبانبار برود و سکسک بکند و زنده و تمام و کمال برگردد. برای اینکه معلوم شود واقعا تا ته مسیر را رفته و همان دم در ننشسته به لرزیدن هم قرار میشود یک میخ با خودش ببرد و روی دیوار آخر انبار بکوبد.
میرود و تنها چیزی که از او برمیگردد صدای فریاد وحشتزدهاش بوده که «ولم کن! بذار برم! غلط کردم اومدم، تو رو به پیغمبر ول کن…»
رفقایش که دم در آبانبار منتظرش نشسته بودند، رعشه بر تن و عرق سرد بر گرده، ناخن میجویدند و مو میکندند و گونه چنگ میزدند و کسی جرئت نمیکرده چراغی دست بگیرد و دنبال رفیقی که در دام اجنه گیر افتاده برود. او در تنهایی و تاریکی آنقدر زاری میکند تا کمکم صدای فریادش خاموش میشود.
صبح فردا رفقا ترسان و لرزان و قرآنبهدست از پلههای دوزخ پایین میروند تا اثری از رفیقشان بیابند. پیکرش را پیدا میکنند، کف بر دهان و چشم از حدقه بیرونزده، آویزان از آستینی که خودش در تاریکی و ترس به دیوار میخ کردهبوده.
امشب با دوستی نشسته بودیم و از دلِ تنگ مهاجرمان برای هم میگفتیم، به قول او از «خردهمرگ»هایمان. از اینکه چرا اینجا حس مردگی داریم و توان بازگشتمان هم نیست و چه چیزهایی پابند این خاک غریبمان کرده. یاد قلدر محل مادربزرگم افتادم و میخی که به آستین خودش کوبیده بود.
زهره خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
👍12❤7
گفت «کتاب نمیخوام، یه قصه بگو»
روز سختی را گذرانده بود.
میدانستم اعتمادبه نفسش به چالش کشیده شده. باباش سعی کرده بود اسکی یادش بدهد و او به هزار بهانهی مختلف از درس گریخته بود. برای من که ماجرا را تعریف میکرد، مصرانه وجود احساس ترس را انکار میکرد. «فقط اول خیلی سردش شدهبوده و بعد هم خیلی گرسنه شده و بعد دلش درد گرفته و بعد هم کفشهاش تنگش شدهبودند.»
برایش قصهی بچهای را گفتم که از خیلی کارها میترسید، ولی در یک کار خیلی شجاع بود: در نه گفتن.
بچهای که اگر نمیخواست کاری را بکند با کسی تعارف نداشت، همانجا روی زمین مینشست و اعلام میکرد که تصمیم ندارد قدم از قدم بردارد. بچهای که خجالت نمیکشید بگوید میترسد.
پشت به من دراز کشیدهبود و بالشش را بغل گرفتهبود، مثلا داشت سعی میکرد بخوابد، ولی من فکر میکنم داشت از بچهی ترسو و لجباز قصهی من دوری میجست. احساساتِ بیپردهی این بچه برای کودک من اضطرابآور بودند.
ما کی فرصت کردیم ترس را اینهمه برای او شرمآور کنیم که از چهارسالگی شروع به انکارش کند؟
احساسی که میدانِ بروز یافتن نیابد، در لباس مبدل به ما حمله میکند و دردسرساز میشود. اگر پذیرش احساس ترس برای او سخت شود ممکن است ترس را با شرم یا خشم جایگزین کند، چون این احساسات برای او قابل قبولترند. احساسات ثانویه معمولا منجر به واکنشهایی میشوند که متناسب با موقعیت نیستند و درکشان هم برای خودش سخت است و هم برای دیگران.*
خویشتن فرزندم برای مواجههی بیپرده با احساس ترس نیاز به تقویت داشت، و من قصهی قهرمان ترسو را ادامه دادم، به این امید که خویشتن کلهشق و سرسخت و «احساسگر» او، خویشتن شرمگین کودکم را به بازی بگیرد.
وقتی گفتم «دلش نمیخواست مامان و باباش بهش زور بگن و همش همه تصمیما رو خودشون بگیرن» پسرم چرخید و سرم را بغل کرد. با اینیکی ارتباط برقرار کردهبود. چه لحظهی نابی بود. ساکت شدم و در آغوش کوچکش غوطهور شدم.
گفت «اون خیلی ترسیده بود ولی من یهذره ترسیدم» و با انگشتهاش یهذره را نشان داد. یهذره را بوسیدم. خندید.
#عاشقانههای_مادرفرزندی
* در مورد تئوری عواطف بهزودی بیشتر خواهم نوشت.
زهره خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
روز سختی را گذرانده بود.
میدانستم اعتمادبه نفسش به چالش کشیده شده. باباش سعی کرده بود اسکی یادش بدهد و او به هزار بهانهی مختلف از درس گریخته بود. برای من که ماجرا را تعریف میکرد، مصرانه وجود احساس ترس را انکار میکرد. «فقط اول خیلی سردش شدهبوده و بعد هم خیلی گرسنه شده و بعد دلش درد گرفته و بعد هم کفشهاش تنگش شدهبودند.»
برایش قصهی بچهای را گفتم که از خیلی کارها میترسید، ولی در یک کار خیلی شجاع بود: در نه گفتن.
بچهای که اگر نمیخواست کاری را بکند با کسی تعارف نداشت، همانجا روی زمین مینشست و اعلام میکرد که تصمیم ندارد قدم از قدم بردارد. بچهای که خجالت نمیکشید بگوید میترسد.
پشت به من دراز کشیدهبود و بالشش را بغل گرفتهبود، مثلا داشت سعی میکرد بخوابد، ولی من فکر میکنم داشت از بچهی ترسو و لجباز قصهی من دوری میجست. احساساتِ بیپردهی این بچه برای کودک من اضطرابآور بودند.
ما کی فرصت کردیم ترس را اینهمه برای او شرمآور کنیم که از چهارسالگی شروع به انکارش کند؟
احساسی که میدانِ بروز یافتن نیابد، در لباس مبدل به ما حمله میکند و دردسرساز میشود. اگر پذیرش احساس ترس برای او سخت شود ممکن است ترس را با شرم یا خشم جایگزین کند، چون این احساسات برای او قابل قبولترند. احساسات ثانویه معمولا منجر به واکنشهایی میشوند که متناسب با موقعیت نیستند و درکشان هم برای خودش سخت است و هم برای دیگران.*
خویشتن فرزندم برای مواجههی بیپرده با احساس ترس نیاز به تقویت داشت، و من قصهی قهرمان ترسو را ادامه دادم، به این امید که خویشتن کلهشق و سرسخت و «احساسگر» او، خویشتن شرمگین کودکم را به بازی بگیرد.
وقتی گفتم «دلش نمیخواست مامان و باباش بهش زور بگن و همش همه تصمیما رو خودشون بگیرن» پسرم چرخید و سرم را بغل کرد. با اینیکی ارتباط برقرار کردهبود. چه لحظهی نابی بود. ساکت شدم و در آغوش کوچکش غوطهور شدم.
گفت «اون خیلی ترسیده بود ولی من یهذره ترسیدم» و با انگشتهاش یهذره را نشان داد. یهذره را بوسیدم. خندید.
#عاشقانههای_مادرفرزندی
* در مورد تئوری عواطف بهزودی بیشتر خواهم نوشت.
زهره خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
❤24👍8
ما دادخواهان
راست میگوید فاطمه علمدار، از این لایهی دوقطبینمای بیرونی که گذر کنیم، در حقیقت جمع ما زخمخوردهها، ما داغداران، ما دادخواهان، دائم در حال بزرگ شدن است. مایی که یک روز داد تمام این بیدادها را خواهیم ستاند.
https://t.me/fsalamdar63/22
ما سالهاست که داریم حول زخمهایمان همدل میشویم و همرنگ...حول فشرده شدن جانمان وقتی گوشواره قلبی میبینیم و کاپشن صورتی، یا رنگین کمان و قایق...
حول زخمهایی که تا ابد خونریزی میکنند و تازهاند...چه برای شلاق باشند، چه ناسزایی بی دلیل، چه تبعیضی غیرانسانی، چه انفجاری انتحاری، چه تصادف با خودرویی ناایمن، چه سقوط با خطای انسانی...
ما حول نیاز به "انسان دیده شدن" تبدیل به "ما" میشویم...نیاز به احترام، ارزشمندی، پاسخ شنیدن... نیاز به تجربه حس کسی بودن…
راست میگوید فاطمه علمدار، از این لایهی دوقطبینمای بیرونی که گذر کنیم، در حقیقت جمع ما زخمخوردهها، ما داغداران، ما دادخواهان، دائم در حال بزرگ شدن است. مایی که یک روز داد تمام این بیدادها را خواهیم ستاند.
https://t.me/fsalamdar63/22
Telegram
روانشناسی اجتماعی ایرانیان
از خون جوانان وطن لاله دمیده
فاطمه علمدار
رادیو مترونوم دارد مسیری که آهنگ " از خون جوانان وطن لاله دمیده" در ۱۱۰ سال گذشته پشت سر گذاشته را تعریف میکند. از تیر ۱۲۸۸ که عارف قزوینی بعد از فتح تهران به یاد حیدرخان عمواوغلو این قصیده را گفت،تا سالهای تغییر…
فاطمه علمدار
رادیو مترونوم دارد مسیری که آهنگ " از خون جوانان وطن لاله دمیده" در ۱۱۰ سال گذشته پشت سر گذاشته را تعریف میکند. از تیر ۱۲۸۸ که عارف قزوینی بعد از فتح تهران به یاد حیدرخان عمواوغلو این قصیده را گفت،تا سالهای تغییر…
👍8🔥1
ظرف من باش، بگذار محتوای تو باشم
یک جاروبرقی رباتی داریم که پسرم از پنج-شش ماهگی آن را دشمن میدانست. بدشکل و بدصدا و بدادا میداندش و شده که از نزدیک شدنش به رعشه بیفتد. لابد اولین بار با راه افتادن ناگهانی جارو غافلگیر شده و ترسیده که اسباببازیهایش و چه بسا خودش را فرو ببرد و نابود کند. خلاصه چنان که برّه از دیدار گرگ، پسر من همیشه از دیدار این ربات سیاه غُران گریزان بوده و سعی کرده با آن در یک اتاق تنها نماند و حتی وقتی من هستم هم سعی میکند زیاد نزدیکش نرود.
دیشب اسباببازیاش را در اتاق من گم کرده بود و داشت دنبالش میگشت. من آن سر خانه مشغول کاری بودم. یکدفعه دیدم با دستهای کوچک چهارسالهاش جارو-گرگِ پنج کیلیویی را زیر بغل زده و فاتحانه تا اینسر خانه آورده. شکارش را کنار من زمین گذاشت و گفت «سر راهم بود، اسباببازیم پشت اینه» و رفت دنبال کارش.
رشد ناگهانی قابل توجهی بود. خودش هم این را میدانست، اگرنه چرا باید تمام راه را تا مادرش میپیمود تا این لحظهی خاص را با او شریک شود؟ چرا جارو را دو وجب آنطرف تر زمین نگذاشتهبود؟ او به هر زحمتی بود خودش را به من رساند چون آدم برای هضم تجربههای پیچیدهاش به کسی احتیاج دارد که ظرفش باشد: در بر بگیردش، ببیندش، چیزی باشد خارج از او که محتوی تجربهی او میشود، و پیکارش را اعتبار میبخشد.
این نیاز به چشمهایی که شاهد تجربهها و احساسات پیچیدهمان باشند، نیازی همیشگیست، با بزرگ شدن از میان نمیرود. اما خیلی از ما در بزرگسالی تمایل پیدا میکنیم این نیاز را انکار کنیم، شاید چون در کودکی نیازمان به قدر کفایت تامین نشده و گشتن به دنبال ظرف قابل اعتمادی که اجازه دهد محتوایش باشیم فرسودهمان کرده.
زهره خضراییمنش
یک جاروبرقی رباتی داریم که پسرم از پنج-شش ماهگی آن را دشمن میدانست. بدشکل و بدصدا و بدادا میداندش و شده که از نزدیک شدنش به رعشه بیفتد. لابد اولین بار با راه افتادن ناگهانی جارو غافلگیر شده و ترسیده که اسباببازیهایش و چه بسا خودش را فرو ببرد و نابود کند. خلاصه چنان که برّه از دیدار گرگ، پسر من همیشه از دیدار این ربات سیاه غُران گریزان بوده و سعی کرده با آن در یک اتاق تنها نماند و حتی وقتی من هستم هم سعی میکند زیاد نزدیکش نرود.
دیشب اسباببازیاش را در اتاق من گم کرده بود و داشت دنبالش میگشت. من آن سر خانه مشغول کاری بودم. یکدفعه دیدم با دستهای کوچک چهارسالهاش جارو-گرگِ پنج کیلیویی را زیر بغل زده و فاتحانه تا اینسر خانه آورده. شکارش را کنار من زمین گذاشت و گفت «سر راهم بود، اسباببازیم پشت اینه» و رفت دنبال کارش.
رشد ناگهانی قابل توجهی بود. خودش هم این را میدانست، اگرنه چرا باید تمام راه را تا مادرش میپیمود تا این لحظهی خاص را با او شریک شود؟ چرا جارو را دو وجب آنطرف تر زمین نگذاشتهبود؟ او به هر زحمتی بود خودش را به من رساند چون آدم برای هضم تجربههای پیچیدهاش به کسی احتیاج دارد که ظرفش باشد: در بر بگیردش، ببیندش، چیزی باشد خارج از او که محتوی تجربهی او میشود، و پیکارش را اعتبار میبخشد.
این نیاز به چشمهایی که شاهد تجربهها و احساسات پیچیدهمان باشند، نیازی همیشگیست، با بزرگ شدن از میان نمیرود. اما خیلی از ما در بزرگسالی تمایل پیدا میکنیم این نیاز را انکار کنیم، شاید چون در کودکی نیازمان به قدر کفایت تامین نشده و گشتن به دنبال ظرف قابل اعتمادی که اجازه دهد محتوایش باشیم فرسودهمان کرده.
زهره خضراییمنش
❤19👍13👌1
بازگشت به آغوش معشوق آزارگر
یک دوست سوئدی که میداند من سودای بازگشت به ایران را دارم و ناظر فراز و نشیب ارتباطم با وطنم در این سالهای اخیر بوده ازم پرسید «سفرت به ایران چطور بود؟»
گفتم «پر از عشق و پر از آزار، انگار که به آغوش معشوق سادیستی بازگشته باشی که از دیدارش سرشار میشوی، از همخوابگی با او لذت میبری، اما از خلق تندش آزار میبینی.»
حالا دارم فکر میکنم یکجای این توصیف میلنگد. معشوقِ داستان من با آن سادیستِ تندخویی که آزارت میدهد، به اسارت میگیردت و به حقوقت تجاوز میکند یکی نیست.
آنکه از دیدارش سرشار میشوم مردمند، فرهنگِ مادریست، زبان فارسیست، اندیشهی ایرانیست، و خود خاکی که مال من است.
آنکه آزار میدهد، تهدید میکند، و محدود میکند، وجه دیگری از مفهوم وطن است. هرچند تمایز قائل شدن میان وجوهی که چنین درهمپیچیدهاند کار سختیست.
شاید بازگشت به خانهی پدرِ سایکوپات توصیف بهتری از بازگشت به ایران باشد. خانهای که در آن آزار دیدهای، کتک خوردهای، محرومیت کشیدهای، تحقیر شدهای، شاهد خشونت بودهای و اسارت مادرت را دیدهای. خانهای که خواستهای از آن فرار کنی، اما رهایت نکرده. خانهای که هنوز خوابگاه مادر و خواهر و برادرهایت است. خانهای که در آن عشق ورزیدن را آموختی، همدلی را آموختی، زیستن با دیگری و برای دیگری را آموختی.
خانهای که میدانی ساکنینش در آزارند. خانهای که به ظاهر از قیدش رها شدهای، اما ریسمان ناگسستنیِ عشق به آن زنجیرت کرده.
خانهای که تنها خانه است و خارج از آن بیخانمانی.
زهره خضراییمنش
@exploringwithin
یک دوست سوئدی که میداند من سودای بازگشت به ایران را دارم و ناظر فراز و نشیب ارتباطم با وطنم در این سالهای اخیر بوده ازم پرسید «سفرت به ایران چطور بود؟»
گفتم «پر از عشق و پر از آزار، انگار که به آغوش معشوق سادیستی بازگشته باشی که از دیدارش سرشار میشوی، از همخوابگی با او لذت میبری، اما از خلق تندش آزار میبینی.»
حالا دارم فکر میکنم یکجای این توصیف میلنگد. معشوقِ داستان من با آن سادیستِ تندخویی که آزارت میدهد، به اسارت میگیردت و به حقوقت تجاوز میکند یکی نیست.
آنکه از دیدارش سرشار میشوم مردمند، فرهنگِ مادریست، زبان فارسیست، اندیشهی ایرانیست، و خود خاکی که مال من است.
آنکه آزار میدهد، تهدید میکند، و محدود میکند، وجه دیگری از مفهوم وطن است. هرچند تمایز قائل شدن میان وجوهی که چنین درهمپیچیدهاند کار سختیست.
شاید بازگشت به خانهی پدرِ سایکوپات توصیف بهتری از بازگشت به ایران باشد. خانهای که در آن آزار دیدهای، کتک خوردهای، محرومیت کشیدهای، تحقیر شدهای، شاهد خشونت بودهای و اسارت مادرت را دیدهای. خانهای که خواستهای از آن فرار کنی، اما رهایت نکرده. خانهای که هنوز خوابگاه مادر و خواهر و برادرهایت است. خانهای که در آن عشق ورزیدن را آموختی، همدلی را آموختی، زیستن با دیگری و برای دیگری را آموختی.
خانهای که میدانی ساکنینش در آزارند. خانهای که به ظاهر از قیدش رها شدهای، اما ریسمان ناگسستنیِ عشق به آن زنجیرت کرده.
خانهای که تنها خانه است و خارج از آن بیخانمانی.
زهره خضراییمنش
@exploringwithin
❤29👍5👎2
سلام مامان
داشتم مسیر دانشگاه تا خانه را با تمام توان رکاب میزدم. پیچیدم توی میانبر جنگلی. از سرپایینی گلآلود با سرعت سرازیر شدم. نیازی به رکاب زدن نبود، خودم را سپردم به جاذبهی زمین و نفسی کشیدم. چشمم به دیدار جنگل روشن شد. برفها آب شدهبودند. درختها، قامتهای عریان و تکیده، قد راست کردهبودند و داشتند هوای بهار را نفس میکشیدند. بالاخره طبیعت آغوش باز کرده بود و داشت به خودش دعوتم میکرد.
شبیه مادری بود که از بستر افسردگی برخاسته باشد. مادری جور کشیده و آسیبدیده، در سرما فرورفته و یخزده، که به اعجاز پیوند مادری زخمهایش را مرهم گذاشته، سر پا ایستاده و به زندگی بازگشته تا دست کودک سرگشته و پریشانش را بگیرد و آرامش کند.
ترمز کردم. فریاد زدم سلام مامان! سلام! دلم چه تنگ شده بود برات. کجا بودی؟ بیا! بیا کنارم، زیر لحاف تنهاییم بخز. در آغوشم بگیر. صدام کن، اسمم را یادم بیاور. خودم را گم کردهام مامان. بیا باز بنشین به حرفم بیاور. آینهام باش، بگذار یادم بیاید کی بودم و کجا میرفتم. بگذار صدای تو راه خانه را یادم بیاورد.
باد پیچید و صورتم را نوازش کرد. لابد مامان بود که داشت لبخند میزد. پریدم روی دوچرخه و باز با سرعت رکاب زدم. فرزندم منتظرم بود.
زهره خضراییمنش
#عاشقانههای_مادرفرزندی
داشتم مسیر دانشگاه تا خانه را با تمام توان رکاب میزدم. پیچیدم توی میانبر جنگلی. از سرپایینی گلآلود با سرعت سرازیر شدم. نیازی به رکاب زدن نبود، خودم را سپردم به جاذبهی زمین و نفسی کشیدم. چشمم به دیدار جنگل روشن شد. برفها آب شدهبودند. درختها، قامتهای عریان و تکیده، قد راست کردهبودند و داشتند هوای بهار را نفس میکشیدند. بالاخره طبیعت آغوش باز کرده بود و داشت به خودش دعوتم میکرد.
شبیه مادری بود که از بستر افسردگی برخاسته باشد. مادری جور کشیده و آسیبدیده، در سرما فرورفته و یخزده، که به اعجاز پیوند مادری زخمهایش را مرهم گذاشته، سر پا ایستاده و به زندگی بازگشته تا دست کودک سرگشته و پریشانش را بگیرد و آرامش کند.
ترمز کردم. فریاد زدم سلام مامان! سلام! دلم چه تنگ شده بود برات. کجا بودی؟ بیا! بیا کنارم، زیر لحاف تنهاییم بخز. در آغوشم بگیر. صدام کن، اسمم را یادم بیاور. خودم را گم کردهام مامان. بیا باز بنشین به حرفم بیاور. آینهام باش، بگذار یادم بیاید کی بودم و کجا میرفتم. بگذار صدای تو راه خانه را یادم بیاورد.
باد پیچید و صورتم را نوازش کرد. لابد مامان بود که داشت لبخند میزد. پریدم روی دوچرخه و باز با سرعت رکاب زدم. فرزندم منتظرم بود.
زهره خضراییمنش
#عاشقانههای_مادرفرزندی
❤15👍2
دوست خوبم حمیدرضا حسینی سلسله گفتگوهایی رو با مهاجرین ایرانی شروع کرده و با ساکنین کشورهای مختلف در مورد تجربیات و زندگی روزمرهشون به عنوان مهاجر صحبت میکنه و نتیجهی گفتگوهاش رو در پادکست «آنسوی خط» منتشر میکنه.
من هم لذت همصحبتی باهاش رو داشتم. صحبتمون بیشتر به سمت وضعیت روانی مهاجر در جامعهی میزبان رفت. از تهدیدهای هویتی مثل استیگماتیزه شدن هویت نژادی گفتیم، از اینکه زندگی با زبان بیگانه چه اثری روی روان فرد میگذاره، و از پدیدهی survivor’s guilt (احساس گناه نجاتیافتگان).
ویدئوی کامل گفتوگو رو میتونید در یوتیوب ببینید.
بریدهای از بحث که توش در مورد پدیدهی استریوتایپ شدن چهرهی مهاجر حرف میزنیم رو در پست بعدی میگذارم.
کانال یوتیوب آن سوی خط
اینستاگرام آن سوی خط
من هم لذت همصحبتی باهاش رو داشتم. صحبتمون بیشتر به سمت وضعیت روانی مهاجر در جامعهی میزبان رفت. از تهدیدهای هویتی مثل استیگماتیزه شدن هویت نژادی گفتیم، از اینکه زندگی با زبان بیگانه چه اثری روی روان فرد میگذاره، و از پدیدهی survivor’s guilt (احساس گناه نجاتیافتگان).
ویدئوی کامل گفتوگو رو میتونید در یوتیوب ببینید.
بریدهای از بحث که توش در مورد پدیدهی استریوتایپ شدن چهرهی مهاجر حرف میزنیم رو در پست بعدی میگذارم.
کانال یوتیوب آن سوی خط
اینستاگرام آن سوی خط
YouTube
نگاه روانشناسانه به چالشهای مهاجران در سوئد در گفتوشنود با زهره خضراییمنش
زهره خضراییمنش در ایران و سوئد تحصیل کرده و در سوئد مشغول تحصیل و کار در زمینهی روانشناسیه
کانال تلگرام زهره: «در پوست خود»
https://t.me/ExploringWithin
آن سوی خط در پلتفرمهای مختلف: https://linktr.ee/aansooyekhat
#مهاجرت #مهاجرت_تحصیلی #مهاجرت_کاری…
کانال تلگرام زهره: «در پوست خود»
https://t.me/ExploringWithin
آن سوی خط در پلتفرمهای مختلف: https://linktr.ee/aansooyekhat
#مهاجرت #مهاجرت_تحصیلی #مهاجرت_کاری…
👍5❤2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
بریدهای از گفتگوی من با حمیدرضا حسینی در پادکست «آن سوی خط».
اینجا در مورد این حرف میزنیم که استریوتایپ کردن یعنی چه و چرا مغز بشر تمایل به استریوتایپ کردن دیگران داره. بعد از این میگیم که استیگماتیزه شدن* چهرهی مهاجر چه اثری بر پروسهی هویتسازی نوجوان مهاجر داره.
* استیگما یا بدنامی اجتماعی، به وضعیتی اشاره میکنه که [لااقل بخشی از] جامعه ناخشنودی خودش رو نسبت به ویژگیهای یک گروه ِاقلیت (به صورت پنهان یا آشکار) ابراز میکنه. یعنی وقتی که بخشی از هویت یک گروه اقلیت به خاطر وجود استریوتایپهای منفی در جامعه ناپسند تلقی میشه.
بخشهای دیگهی گفتگو رو میتونید در کانال تلگرامی آن سوی خط ببینید.
اینجا در مورد این حرف میزنیم که استریوتایپ کردن یعنی چه و چرا مغز بشر تمایل به استریوتایپ کردن دیگران داره. بعد از این میگیم که استیگماتیزه شدن* چهرهی مهاجر چه اثری بر پروسهی هویتسازی نوجوان مهاجر داره.
* استیگما یا بدنامی اجتماعی، به وضعیتی اشاره میکنه که [لااقل بخشی از] جامعه ناخشنودی خودش رو نسبت به ویژگیهای یک گروه ِاقلیت (به صورت پنهان یا آشکار) ابراز میکنه. یعنی وقتی که بخشی از هویت یک گروه اقلیت به خاطر وجود استریوتایپهای منفی در جامعه ناپسند تلقی میشه.
بخشهای دیگهی گفتگو رو میتونید در کانال تلگرامی آن سوی خط ببینید.
❤7
رشک بر پیکر زنانه
در مقابل تئوری رشک قضیب (penis envy) از فروید، کارن هورنای روانپزشک و روانکاو نئوفرویدی تئوری رشک بر رحم را معرفی کرد. او به احساس حسرتی در روان مردان اشاره میکند که برخاسته از رشک بر ویژگیهای زیستی بدن زنانه است، ویژگیهایی که توان بازتولید، پرورش و تغذیهی جانهای تازه را به زن میدهد [۱]. هورنای و کسانی که بعد از او این ایده را پی گرفتند میگویند ادراکِ این قدرت انکارناپذیرِ نهفته در تن زنانه است که مردان را به انواع قدرتنمایی وا میدارد. این حسرتِ اغلب ناخودآگاه در بعضی مردان چنان ناامنی ایجاد میکند که برای تاب آوردنش نیاز به تحقیر، سرکوب و سلطهجویی بر زنان پیدا میکنند. به عبارتی مردان برای جبران توانی که از آن محرومند سعی میکنند زنان را از چیزهای دیگری محروم کنند. البته هورنای و دیگران وجود رشک بر رحم را یک ویژگی ذاتی در روان مرد نمیدانند و به ظهور رسیدنش را اثر فرایندهای اجتماعی و فرهنگی معرفی میکنند.
رشک بر رحم و میل به تسخیر تن زن، در اذهان بالغتر و پیچیدهتر میتواند در قالب برتریجویی علمی یا حرفهای ظاهر شود. رابرت مکالوین تاریخشناس معاصر در کتاب بذر حوا [۲] از شیوههای جبرانیای میگوید که ذهن مردانه در طول تاریخ برای تحملپذیرتر کردن اضطرابِ کاستی خود به کار بسته. او از زمینهایی مینویسد که زنان از آنها رانده میشوند تا آتش رشک مردانه خاموش شود: زمینهایی مثل روحانیت، سیاست، ارتش، و بخش بزرگی از دنیای تجارت. ایجاد قلمروهای فعالیتیِ مختص مردان، کم ارزش کردن دستاوردهای زنان و تلاش برای اعمال کنترل بر حیطههای زنانه از نظر او تلاشهایی برای آرام کردن ذهن ناایمن مردان است. مکالوین و نظریهپردازانِ دیگر تاکید میکنند که ریشهی این رفتارها اکثرا به سطح خودآگاه نمیرسد و رشک بر رحم اغلب به شکل آشکارا به رسمیت شناخته نمیشود، اما اثر آن در طول تاریخ در تابوسازیها، منزوی کردن زنان، تلاشهای همیشگی برای سلب کردن حقوق برابر از آنها، متهم کردن زنان به جادوگری، و همچنین تحقیر، آلوده قلمداد کردن و شرمآمیز کردن قاعدگی و زایمان به وضوح قابل مشاهده است.
مکالوین در مرور تاریخیاش در کتاب بذر حوا، از رشک رحم آغاز میکند و بسیار فراتر از آن میرود. او میگوید اختراع کشاورزی (که به احتمال زیاد توسط زنان صورت گرفت، چراکه آنها مسئول تأمین غذای گیاهی در جوامع شکارچی-گردآورنده بودند) به مرور زمان، نقشهای مردانه سنتی مثل شکار را کمارزش کرد و تبدیل به تهدیدی علیه اهمیت نقش مردان شد. مکالوین اشارهای هوشمندانه به داستان آدم و حوا در کتاب پیدایش میکند و میگوید که گناه حوا، یعنی خوردن از میوهی درخت دانش، در واقع همان اختراع کشاورزیست. اختراعی که تعادل نقشها را بر هم ریخت و مایهی هبوط مرد از بهشت برینِ توهم برتریاش به زمینِ برابری با زن شد. هبوطی که به سوگی ابدی انجامید و خشم و میل به انتقامجویی از زن را در او نهادینه کرد.
آنچه امروز رژیم حاکم ایران با زنان میکند، شاید در این آینه بهتر فهمیده شود: زنانی که هرروز توانمندتر میشوند، زیر بار سرکوب نمیروند، نقشهای سنتی را به چالش میکشند و تعادل مصنوعی پیشین را به هم میریزند، برای روان ناامن حکمران تهدیدی جدی هستند. و روان مضطرب و ناایمن، دست به دامن بدویترین و آسیبزاترین مکانیزمهای دفاعی میشود.
پانویسها:
[۱] یکی از انتقاداتی که به این نظریه شده این است که زن بودن را با مادر بودن یکی میکند و به این ترتیب مفهوم گستردهی زن را به ویژگیهای جنسیاش محدود میکند و از این نظر با نگاه مردسالارانه همخوانی دارد، یا لااقل به سادگی میتواند مورد سوءاستفاده قرار بگیرد.
[۲] Eve's Seed: Biology, the Sexes, and the Course of History by Robert S. McElvaine
#جنگ_علیه_زنان
زهره خضراییمنش
@exploringwithin
در مقابل تئوری رشک قضیب (penis envy) از فروید، کارن هورنای روانپزشک و روانکاو نئوفرویدی تئوری رشک بر رحم را معرفی کرد. او به احساس حسرتی در روان مردان اشاره میکند که برخاسته از رشک بر ویژگیهای زیستی بدن زنانه است، ویژگیهایی که توان بازتولید، پرورش و تغذیهی جانهای تازه را به زن میدهد [۱]. هورنای و کسانی که بعد از او این ایده را پی گرفتند میگویند ادراکِ این قدرت انکارناپذیرِ نهفته در تن زنانه است که مردان را به انواع قدرتنمایی وا میدارد. این حسرتِ اغلب ناخودآگاه در بعضی مردان چنان ناامنی ایجاد میکند که برای تاب آوردنش نیاز به تحقیر، سرکوب و سلطهجویی بر زنان پیدا میکنند. به عبارتی مردان برای جبران توانی که از آن محرومند سعی میکنند زنان را از چیزهای دیگری محروم کنند. البته هورنای و دیگران وجود رشک بر رحم را یک ویژگی ذاتی در روان مرد نمیدانند و به ظهور رسیدنش را اثر فرایندهای اجتماعی و فرهنگی معرفی میکنند.
رشک بر رحم و میل به تسخیر تن زن، در اذهان بالغتر و پیچیدهتر میتواند در قالب برتریجویی علمی یا حرفهای ظاهر شود. رابرت مکالوین تاریخشناس معاصر در کتاب بذر حوا [۲] از شیوههای جبرانیای میگوید که ذهن مردانه در طول تاریخ برای تحملپذیرتر کردن اضطرابِ کاستی خود به کار بسته. او از زمینهایی مینویسد که زنان از آنها رانده میشوند تا آتش رشک مردانه خاموش شود: زمینهایی مثل روحانیت، سیاست، ارتش، و بخش بزرگی از دنیای تجارت. ایجاد قلمروهای فعالیتیِ مختص مردان، کم ارزش کردن دستاوردهای زنان و تلاش برای اعمال کنترل بر حیطههای زنانه از نظر او تلاشهایی برای آرام کردن ذهن ناایمن مردان است. مکالوین و نظریهپردازانِ دیگر تاکید میکنند که ریشهی این رفتارها اکثرا به سطح خودآگاه نمیرسد و رشک بر رحم اغلب به شکل آشکارا به رسمیت شناخته نمیشود، اما اثر آن در طول تاریخ در تابوسازیها، منزوی کردن زنان، تلاشهای همیشگی برای سلب کردن حقوق برابر از آنها، متهم کردن زنان به جادوگری، و همچنین تحقیر، آلوده قلمداد کردن و شرمآمیز کردن قاعدگی و زایمان به وضوح قابل مشاهده است.
مکالوین در مرور تاریخیاش در کتاب بذر حوا، از رشک رحم آغاز میکند و بسیار فراتر از آن میرود. او میگوید اختراع کشاورزی (که به احتمال زیاد توسط زنان صورت گرفت، چراکه آنها مسئول تأمین غذای گیاهی در جوامع شکارچی-گردآورنده بودند) به مرور زمان، نقشهای مردانه سنتی مثل شکار را کمارزش کرد و تبدیل به تهدیدی علیه اهمیت نقش مردان شد. مکالوین اشارهای هوشمندانه به داستان آدم و حوا در کتاب پیدایش میکند و میگوید که گناه حوا، یعنی خوردن از میوهی درخت دانش، در واقع همان اختراع کشاورزیست. اختراعی که تعادل نقشها را بر هم ریخت و مایهی هبوط مرد از بهشت برینِ توهم برتریاش به زمینِ برابری با زن شد. هبوطی که به سوگی ابدی انجامید و خشم و میل به انتقامجویی از زن را در او نهادینه کرد.
آنچه امروز رژیم حاکم ایران با زنان میکند، شاید در این آینه بهتر فهمیده شود: زنانی که هرروز توانمندتر میشوند، زیر بار سرکوب نمیروند، نقشهای سنتی را به چالش میکشند و تعادل مصنوعی پیشین را به هم میریزند، برای روان ناامن حکمران تهدیدی جدی هستند. و روان مضطرب و ناایمن، دست به دامن بدویترین و آسیبزاترین مکانیزمهای دفاعی میشود.
پانویسها:
[۱] یکی از انتقاداتی که به این نظریه شده این است که زن بودن را با مادر بودن یکی میکند و به این ترتیب مفهوم گستردهی زن را به ویژگیهای جنسیاش محدود میکند و از این نظر با نگاه مردسالارانه همخوانی دارد، یا لااقل به سادگی میتواند مورد سوءاستفاده قرار بگیرد.
[۲] Eve's Seed: Biology, the Sexes, and the Course of History by Robert S. McElvaine
#جنگ_علیه_زنان
زهره خضراییمنش
@exploringwithin
👍18👌4❤2👎2🤔2
قصههای تیرخورده و اجبار به تکرار
قسمت اول
بعضی از ما زخمهای بازی داریم، یادگار از ماجراهایی که مال گذشتهاند اما در گذشته نماندهاند، خاتمه نیافتهاند، حکم مردههایی را دارند که از گور بیرون مانده باشند و با صاحب عزا به خانه برگردند. قصههایی که در خط تاریخ راه میافتند و ما را در هر لحظهی حاضر دنبال میکنند، جوری که دیگر نمیدانیم فعلهای قصه را باید ماضی به کار ببریم یا مضارع مستمر: من روزی در گذشته آن صحنهی وحشتآور را دیدم یا هنوز دارم میبینم؟ کتک خوردم یا دارم میخورم؟ شاهد آزار دیدن عزیزم بودم یا همین حالا دارند پیش چشمم آزارش میدهند؟ ترسیدم یا هنوز در حال ترسیدنم؟ بخشی از من فرو ریخت یا همچنان مشغولِ فروریختن است؟
مشکل این وضعیت اینجاست که دیواری که فرو ریخته را میشود از نو چید، اما دیواری که هنوز در حال فرو ریختن است را فقط میشود تماشا کرد؛ یا اینکه تو میچینی و او باز میریزد. تو سعی میکنی پناهی در برابر خاطرهی سهمگینت بسازی، در تکاپو و تلاطم آجرها را کج و مج میگذاری و سازهی بیقوارهای میسازی که شاید چند صباحی کارکرد سرپناهی را داشته باشد، اما تا به خودت بجنبی، باز سازهی سرهمبندیات از گوشهای فرو نشسته و بر سرت خراب میشود. اینطور میشود که گاه عمری ذهن خودمان را اسیر دفاعهای ابتدایی و ناپخته در برابر اضطراب حاصل از یک تجربهی دور دست میکنیم.
بعضی از ما بازیگر صحنههایی بودهایم که انگار سالهای سال است در حال اکراناند. چرا بعضی وقایع تمام نمیشوند؟ چرا بعضی خاطرات سخت ما را رها نمیکنند؟ شاید چون در لایهای ناخودآگاه نخواستهایم بپذیریم که قصه آنطور تمام میشود. شاید میخواهیم با زنده نگه داشتنشان، با زیستن دوباره و دوبارهشان، چیزی را در آن روایت اصلاح کنیم. شاید ما قصههای تیرخوردهمان را، لنگلنگان و خونریزان به دنبال خود میکشیم به این امید که یک جایی بتوانیم پارگیهایشان را بدوزیم و خودمان را ترمیم کنیم.
حتی بعضیهایمان بدون آنکه بفهمیم، وضعیتهای مشابهی تولید میکنیم و خودمان را بارها و بارها در معرض همان چالش و همان شرایط سهمگین قرار میدهیم، تا شاید بالاخره یکبار پیروز شویم، یکبار داد قصه را بدهیم، یکبار موفق شویم دستی که در حال آزار ماست را در هوا نگه داریم یا سزایش را بدهیم. اینطور میشود که اسیر نوعی اجبار به تکرار میشویم. انگار که مجبور باشی یک نمایشنامه را صدها بار با همبازیهای مختلف اجرا کنی به این امید که بالاخره یک روز پایان تراژدی عوض شود و دلت با قصه صاف شود. یک روز برسد که تو مقهور اتفاقات و محدودیتها نباشی و بتوانی روایت را طوری رقم بزنی که باید.
اینجور میشود که بعضیهایمان، از یک خانهی خشونتزده، وارد خانهی وحشت دیگری میشویم؛ از یک رابطهی آزارنده پا به رابطهی مشابه بعدی میگذاریم. میگویند آدم به چیزی تمایل دارد که میشناسدش، وضعیت آشنا را به ناشناختهها ترجیح میدهد، حتی وقتی وضعیت آشنا سرشار از آزار و سوءاستفاده باشد. اما داستان چیزی فراتر از جستن منفعلانهی وضعیت آشنا به دلیل ترس از ناشناختههاست. ما وقتی به «اجبار به تکرار» روی میآوریم، در ناخودآگاهمان به دنبال چیزی هستیم: شاید اصلاح، شاید عدالت، شاید پایان دادن به یک حسرت. شاید فرصتی برای ایفای نقش به شکلی که در رویاهایمان میپروریمش. فروید میگفت اجبار به تکرار میتواند به عنوان تلاشی برای مسلط شدن بر شرایط ناگوار گذشته فهم شود؛ تلاشی برای نقب زدن به گذشته برای به دست گرفتن اختیار و عاملیت در گذشتهای که در آن منفعل و مقهور و بیچاره بودهای. اما حاصل این تلاشها، اغلب افتادن به دور باطل تکرار تجربههای مخرب و دردناک میشود.
بعدها علوم شناختی، رفتاری و فلسفهی زبان توضیحات قابل توجه دیگری از ریشههای این پدیده مطرح کردند، که در قسمت دوم این یادداشت به آن خواهم پرداخت.
زهره خضراییمنش
@exploringwithin
قسمت اول
بعضی از ما زخمهای بازی داریم، یادگار از ماجراهایی که مال گذشتهاند اما در گذشته نماندهاند، خاتمه نیافتهاند، حکم مردههایی را دارند که از گور بیرون مانده باشند و با صاحب عزا به خانه برگردند. قصههایی که در خط تاریخ راه میافتند و ما را در هر لحظهی حاضر دنبال میکنند، جوری که دیگر نمیدانیم فعلهای قصه را باید ماضی به کار ببریم یا مضارع مستمر: من روزی در گذشته آن صحنهی وحشتآور را دیدم یا هنوز دارم میبینم؟ کتک خوردم یا دارم میخورم؟ شاهد آزار دیدن عزیزم بودم یا همین حالا دارند پیش چشمم آزارش میدهند؟ ترسیدم یا هنوز در حال ترسیدنم؟ بخشی از من فرو ریخت یا همچنان مشغولِ فروریختن است؟
مشکل این وضعیت اینجاست که دیواری که فرو ریخته را میشود از نو چید، اما دیواری که هنوز در حال فرو ریختن است را فقط میشود تماشا کرد؛ یا اینکه تو میچینی و او باز میریزد. تو سعی میکنی پناهی در برابر خاطرهی سهمگینت بسازی، در تکاپو و تلاطم آجرها را کج و مج میگذاری و سازهی بیقوارهای میسازی که شاید چند صباحی کارکرد سرپناهی را داشته باشد، اما تا به خودت بجنبی، باز سازهی سرهمبندیات از گوشهای فرو نشسته و بر سرت خراب میشود. اینطور میشود که گاه عمری ذهن خودمان را اسیر دفاعهای ابتدایی و ناپخته در برابر اضطراب حاصل از یک تجربهی دور دست میکنیم.
بعضی از ما بازیگر صحنههایی بودهایم که انگار سالهای سال است در حال اکراناند. چرا بعضی وقایع تمام نمیشوند؟ چرا بعضی خاطرات سخت ما را رها نمیکنند؟ شاید چون در لایهای ناخودآگاه نخواستهایم بپذیریم که قصه آنطور تمام میشود. شاید میخواهیم با زنده نگه داشتنشان، با زیستن دوباره و دوبارهشان، چیزی را در آن روایت اصلاح کنیم. شاید ما قصههای تیرخوردهمان را، لنگلنگان و خونریزان به دنبال خود میکشیم به این امید که یک جایی بتوانیم پارگیهایشان را بدوزیم و خودمان را ترمیم کنیم.
حتی بعضیهایمان بدون آنکه بفهمیم، وضعیتهای مشابهی تولید میکنیم و خودمان را بارها و بارها در معرض همان چالش و همان شرایط سهمگین قرار میدهیم، تا شاید بالاخره یکبار پیروز شویم، یکبار داد قصه را بدهیم، یکبار موفق شویم دستی که در حال آزار ماست را در هوا نگه داریم یا سزایش را بدهیم. اینطور میشود که اسیر نوعی اجبار به تکرار میشویم. انگار که مجبور باشی یک نمایشنامه را صدها بار با همبازیهای مختلف اجرا کنی به این امید که بالاخره یک روز پایان تراژدی عوض شود و دلت با قصه صاف شود. یک روز برسد که تو مقهور اتفاقات و محدودیتها نباشی و بتوانی روایت را طوری رقم بزنی که باید.
اینجور میشود که بعضیهایمان، از یک خانهی خشونتزده، وارد خانهی وحشت دیگری میشویم؛ از یک رابطهی آزارنده پا به رابطهی مشابه بعدی میگذاریم. میگویند آدم به چیزی تمایل دارد که میشناسدش، وضعیت آشنا را به ناشناختهها ترجیح میدهد، حتی وقتی وضعیت آشنا سرشار از آزار و سوءاستفاده باشد. اما داستان چیزی فراتر از جستن منفعلانهی وضعیت آشنا به دلیل ترس از ناشناختههاست. ما وقتی به «اجبار به تکرار» روی میآوریم، در ناخودآگاهمان به دنبال چیزی هستیم: شاید اصلاح، شاید عدالت، شاید پایان دادن به یک حسرت. شاید فرصتی برای ایفای نقش به شکلی که در رویاهایمان میپروریمش. فروید میگفت اجبار به تکرار میتواند به عنوان تلاشی برای مسلط شدن بر شرایط ناگوار گذشته فهم شود؛ تلاشی برای نقب زدن به گذشته برای به دست گرفتن اختیار و عاملیت در گذشتهای که در آن منفعل و مقهور و بیچاره بودهای. اما حاصل این تلاشها، اغلب افتادن به دور باطل تکرار تجربههای مخرب و دردناک میشود.
بعدها علوم شناختی، رفتاری و فلسفهی زبان توضیحات قابل توجه دیگری از ریشههای این پدیده مطرح کردند، که در قسمت دوم این یادداشت به آن خواهم پرداخت.
زهره خضراییمنش
@exploringwithin
❤9👌3👍1🔥1
اجبار به تکرار
قسمت دوم
چرا ما دائم مسیرهای شکستخورده را از سر میگیریم؟
موشهای آزمایشگاهی، وقتی در مسیری که وعدهی پاداش میدهد (مثلا قبلا در آن پنیر پیدا کردهاند) چیز دندانگیری پیدا نکنند یا چیز ناخوشایندی (مثل یک شوک الکتریکی) تجربه کنند، خیلی زود یاد میگیرند دست از آن راه بکشند و مسیرهای تازه را امتحان کنند. آدمها اما، دوباره و دوباره وارد مسیرهای مخرب، دردناک و بیحاصل میشوند و به دنبال پاداش میگردند.
این ضایعهای است که زبان برای ما میسازد. ما به واسطهی زبان، در زمان گیر میکنیم. برای موجودی که به زبان انسانی مسلح نیست، این امکان وجود دارد که با اجتناب از شرایطی که منجر به درد و رنج میشوند از رنج کشیدن دوری کند. اما انسانِ ناطق، چون توان استنتاج دارد، میان چیزها رابطه برقرار میکند، هر محرکی او را به یاد محرک دیگر میاندازد. شبکهی روابط میان محرکها در ذهن بشر چنان گسترده و فراگیر است که گذر از سر خاطرهها را برای ما ناممکن میکند. ما مثل موشها نمیتوانیم صرفا با دوری از خود منبع آزار، از دست رنج ناشی از آن رها شویم.
یکفعال دانشجویی را در نظر بگیرید که در دانشگاه تهران تجربههای سختی از سر گذرانده: بارها احضار شده، تهدید شده، بازداشت شده، تعلیق کشیده، و در نهایت از تحصیل محروم شده. برای او حتی بعد از سالهای سال، ترکیب «میدان انقلاب» میتواند تداعی کننده (و چه بسا مترادف) دانشگاه تهران باشد، دانشگاه تهران تداعی کنندهی حراست و کمیته انضباطی، آن هم تداعی کنندهی دادگاه انقلاب، ترس و اضطراب، بازداشتگاه، تعلیق و محرومیت، و افسردگی…
و به این ترتیب شبکهی عظیمی از محرکها (تاکسیهای خطی انقلاب، بوهایی شبیه به بوی اتوبوس بیآرتی، نقشهی مترو، و دستههای کتابهای مستعمل روی زمین) تا همیشه حامل ریسک مواجه کردن او با رنج محرومیت خواهند بود -اگرچه نه همیشه در سطح خودآگاه.
در عین حال ذهن انسان پر است از تجربهی موفقیت در کنترل شرایط، پر است از ایمان به توانایی خود در غلبه بر طبیعت. ما بارها و بارها آنچه خواستهایم را از دل محیط بیرون کشیدهایم. «اگه بشه چی میشه» مختص انسان است. برای ما، اینکه در مسیرِ پنیردارِ پیشین، دیگر پنیری یافت نمیشود برای عقبنشینی کفایت نمیکند. ما مسیر پاداشدهندهی سابق را به واسطهی زبان در ذهن خود زنده نگه میداریم و احتمال این را که چیزی در شرایط تغییر کرده باشد که امکان کسب پاداش را میسر کند به معادلاتمان وارد میکنیم.
رنج حاصل از زنده ماندنِ خاطرات بهاییست که ما در برابر خواص یگانهی مغز بشر در استنباط و استنتاجهای پیچیده میپردازیم. این سویهی تاریک زبان است.
یوناس رامنِرو روانشناس سوئدی، در کتاب «الفبای رفتار» مثال جالبی از این تفاوت انسان و حیوان غیرسخنگو میآورد:
مردی و سگش را تصور کنید که یک روز اوایل زمستان از مقابل دریاچهی یخزدهای عبور میکنند و مرد هوس میکند روی یخ قدمی بزند. کمی که از ساحل دور میشوند یخ نازکتر است و زیر پایشان میشکند و هردو به آب میافتند. خوشبختانه کسانی از راه میرسند و آنها را نجات میدهند. چند ساعت بعد مرد و سگ در کلبهشان مقابل آتش شومینه نشستهاند. طبق آنچه ما از مغز سگ میدانیم، او در این وضعیت فقط دارد از گرمای آتش و نرمی پتویش و سیری شکمش لذت میبرد و به نظرش همهچیز سر جای خود است، چون دریاچهی سرد و وحشتآور در این لحظه مقابل چشمانش نیست.
مرد اما، احتمالا نشسته و آنقدر درگیر نشخوار فکریست که هیچ از آرامش خانه و عطر چایش نمیفهمد. او هنوز در زمهریر دریاچه اسیر است، دارد فکر میکند چه شد و او چطور چنین حماقتی کرد.
یکماه بعد وقتی هوا برای سه هفته متمادی زیر صفر بوده، مرد و سگ از مقابل دریاچه عبور میکنند. مرد که خیالش راحت است که یخ حالا قطر لازم را دارد، با آرامش روی دریاچه قدم میگذارد (تعجب نکنید! سوئدیها علاقهی عجیبی به یخنوردی دارند.) سگ اما میترسد، شروع به ناله و التماس میکند و از صاحبش میخواهد جلوتر نرود، حالا خاطرهی سهمگین مقابل چشمان سگ زنده و حاضر است و از پیش رفتن باز میداردش. برای حیوان بیزبان خطرِ دیروز خطرِ امروز است. آدمیزاد اما، به خاطر همان شبکهی گستردهی رابطهها و تداعیها، میتواند استنتاج کند و به شرایط تازه امید تازه ببندد. این میشود که ما مسیرهای آزموده و شکستخورده را باز از سر میگیریم.
اینها را یاد خودم میآورم، تا خشمم از تکرار مکرر تاریخ را هضم کنم. آن هم خودش یک یادداشت دیگر میطلبد.
زهره خضراییمنش
@exploringwithin
قسمت دوم
چرا ما دائم مسیرهای شکستخورده را از سر میگیریم؟
موشهای آزمایشگاهی، وقتی در مسیری که وعدهی پاداش میدهد (مثلا قبلا در آن پنیر پیدا کردهاند) چیز دندانگیری پیدا نکنند یا چیز ناخوشایندی (مثل یک شوک الکتریکی) تجربه کنند، خیلی زود یاد میگیرند دست از آن راه بکشند و مسیرهای تازه را امتحان کنند. آدمها اما، دوباره و دوباره وارد مسیرهای مخرب، دردناک و بیحاصل میشوند و به دنبال پاداش میگردند.
این ضایعهای است که زبان برای ما میسازد. ما به واسطهی زبان، در زمان گیر میکنیم. برای موجودی که به زبان انسانی مسلح نیست، این امکان وجود دارد که با اجتناب از شرایطی که منجر به درد و رنج میشوند از رنج کشیدن دوری کند. اما انسانِ ناطق، چون توان استنتاج دارد، میان چیزها رابطه برقرار میکند، هر محرکی او را به یاد محرک دیگر میاندازد. شبکهی روابط میان محرکها در ذهن بشر چنان گسترده و فراگیر است که گذر از سر خاطرهها را برای ما ناممکن میکند. ما مثل موشها نمیتوانیم صرفا با دوری از خود منبع آزار، از دست رنج ناشی از آن رها شویم.
یکفعال دانشجویی را در نظر بگیرید که در دانشگاه تهران تجربههای سختی از سر گذرانده: بارها احضار شده، تهدید شده، بازداشت شده، تعلیق کشیده، و در نهایت از تحصیل محروم شده. برای او حتی بعد از سالهای سال، ترکیب «میدان انقلاب» میتواند تداعی کننده (و چه بسا مترادف) دانشگاه تهران باشد، دانشگاه تهران تداعی کنندهی حراست و کمیته انضباطی، آن هم تداعی کنندهی دادگاه انقلاب، ترس و اضطراب، بازداشتگاه، تعلیق و محرومیت، و افسردگی…
و به این ترتیب شبکهی عظیمی از محرکها (تاکسیهای خطی انقلاب، بوهایی شبیه به بوی اتوبوس بیآرتی، نقشهی مترو، و دستههای کتابهای مستعمل روی زمین) تا همیشه حامل ریسک مواجه کردن او با رنج محرومیت خواهند بود -اگرچه نه همیشه در سطح خودآگاه.
در عین حال ذهن انسان پر است از تجربهی موفقیت در کنترل شرایط، پر است از ایمان به توانایی خود در غلبه بر طبیعت. ما بارها و بارها آنچه خواستهایم را از دل محیط بیرون کشیدهایم. «اگه بشه چی میشه» مختص انسان است. برای ما، اینکه در مسیرِ پنیردارِ پیشین، دیگر پنیری یافت نمیشود برای عقبنشینی کفایت نمیکند. ما مسیر پاداشدهندهی سابق را به واسطهی زبان در ذهن خود زنده نگه میداریم و احتمال این را که چیزی در شرایط تغییر کرده باشد که امکان کسب پاداش را میسر کند به معادلاتمان وارد میکنیم.
رنج حاصل از زنده ماندنِ خاطرات بهاییست که ما در برابر خواص یگانهی مغز بشر در استنباط و استنتاجهای پیچیده میپردازیم. این سویهی تاریک زبان است.
یوناس رامنِرو روانشناس سوئدی، در کتاب «الفبای رفتار» مثال جالبی از این تفاوت انسان و حیوان غیرسخنگو میآورد:
مردی و سگش را تصور کنید که یک روز اوایل زمستان از مقابل دریاچهی یخزدهای عبور میکنند و مرد هوس میکند روی یخ قدمی بزند. کمی که از ساحل دور میشوند یخ نازکتر است و زیر پایشان میشکند و هردو به آب میافتند. خوشبختانه کسانی از راه میرسند و آنها را نجات میدهند. چند ساعت بعد مرد و سگ در کلبهشان مقابل آتش شومینه نشستهاند. طبق آنچه ما از مغز سگ میدانیم، او در این وضعیت فقط دارد از گرمای آتش و نرمی پتویش و سیری شکمش لذت میبرد و به نظرش همهچیز سر جای خود است، چون دریاچهی سرد و وحشتآور در این لحظه مقابل چشمانش نیست.
مرد اما، احتمالا نشسته و آنقدر درگیر نشخوار فکریست که هیچ از آرامش خانه و عطر چایش نمیفهمد. او هنوز در زمهریر دریاچه اسیر است، دارد فکر میکند چه شد و او چطور چنین حماقتی کرد.
یکماه بعد وقتی هوا برای سه هفته متمادی زیر صفر بوده، مرد و سگ از مقابل دریاچه عبور میکنند. مرد که خیالش راحت است که یخ حالا قطر لازم را دارد، با آرامش روی دریاچه قدم میگذارد (تعجب نکنید! سوئدیها علاقهی عجیبی به یخنوردی دارند.) سگ اما میترسد، شروع به ناله و التماس میکند و از صاحبش میخواهد جلوتر نرود، حالا خاطرهی سهمگین مقابل چشمان سگ زنده و حاضر است و از پیش رفتن باز میداردش. برای حیوان بیزبان خطرِ دیروز خطرِ امروز است. آدمیزاد اما، به خاطر همان شبکهی گستردهی رابطهها و تداعیها، میتواند استنتاج کند و به شرایط تازه امید تازه ببندد. این میشود که ما مسیرهای آزموده و شکستخورده را باز از سر میگیریم.
اینها را یاد خودم میآورم، تا خشمم از تکرار مکرر تاریخ را هضم کنم. آن هم خودش یک یادداشت دیگر میطلبد.
زهره خضراییمنش
@exploringwithin
👍11❤7