بیمحابا حرف زدن را با او آموختم. چنان خوب میشنید و خوب در بر میگرفت که ترسی از کاویدن و هویدا کردن تاریکترین سویههای وجود هم در میان نمیماند.
او به صبوری سنگلاخ راه اندیشیدن و خودشناسی را بر من هموار میکرد. در حضورِ اغلب ساکتش شوق فهمیدن بازمیتاباند و به گفتن و نوشتن تشویقم میکرد. نوشتن را او اینگونه به من بازگرداند چنان که نینوازی نوا را به نیلبک متروک و خشکیدهای باز میگرداند. جاریام کرد چنان که مقنی در بیابان کاریز میکند.
تقریبا دو سال شد که در امنیت حضور او فرصت میکردم هفتهای یکی دو ساعت سر در گریبان فرو کنم و به تماشا بنشینم: آدمی را ببینم بیپیرایه و بیحجاب. سفری بود یگانه و بخشاینده، و دلم برایش سخت تنگ میشود.
#رواندرمانی
عنوان عکس: درهمپیچیده، اثر میلا پرسلوا
او به صبوری سنگلاخ راه اندیشیدن و خودشناسی را بر من هموار میکرد. در حضورِ اغلب ساکتش شوق فهمیدن بازمیتاباند و به گفتن و نوشتن تشویقم میکرد. نوشتن را او اینگونه به من بازگرداند چنان که نینوازی نوا را به نیلبک متروک و خشکیدهای باز میگرداند. جاریام کرد چنان که مقنی در بیابان کاریز میکند.
تقریبا دو سال شد که در امنیت حضور او فرصت میکردم هفتهای یکی دو ساعت سر در گریبان فرو کنم و به تماشا بنشینم: آدمی را ببینم بیپیرایه و بیحجاب. سفری بود یگانه و بخشاینده، و دلم برایش سخت تنگ میشود.
#رواندرمانی
عنوان عکس: درهمپیچیده، اثر میلا پرسلوا
❤14👍2
اسنوبیسم
این روزها یادداشت در مدح و ذم ابراهیم گلستان زیاد نوشته میشود و این دوگانگی به خودی خود اتفاق مبارکیست. گویی گلستان با جمع فضائل و رذایلش برای ما این امکان را فراهم کرد که یکبار هم که شده دست از تحریف تصویر آدمهای شناختهشدهی تازه درگذشته بکشیم و «انسان» را به تمامی (یا اقلاً گستردهتر) ببینیم، با همهی مفاهیم متناقضی که این واژه یدک میکشد.
من اینجا قصدم نه تمجید از هنر ابراهیم گلستان است و نه تقبیح خلق و خویش. فقط از میان همهی نوشتهها، یک نکته از یادداشت مهرداد فرهمند [۱] توجهم را جلب کرد و دستمایهی این نوشته شد. به خیلی از بخشهای نوشتهی فرهمند انتقاد بسیار دارم اما نکتهی ظریفی که او در مورد خودبرتربینی آورده را درست میدانم، نه لزوما در مورد ابراهیم گلستان (که شناخت قابل اتکایی از شخصیتش ندارم)، بلکه در مورد خودبرتربینها و فخرفروشهای جهان.
فرهمند چندجا در نوشتهاش به «خودبرتربینیِ برخاسته از خودکوچکبینی» اشاره میکند. این از آن نکتههاییست که باید قاب گرفت.
یکی از چیزهایی که به من درک بهتری از احوالات فخرفروشان داد دانستن تاریخچهی واژهی snobbery بود که میشود به تبختر، تفرعن، فخرفروشی، یا از همه قشنگتر (به پیشنهاد فرهنگ هزاره) «طاووسخصالی» ترجمهاش کرد. امروز snob که صفتیست با بار منفی، به کسانی گفته میشود که اصرار دارند توی چشم دیگران فرو کنند که سلیقه، انتخابها، تجربیات، و حتی سرشتشان برتر از دیگران است و هر کس و ناکسی را به بارگاه علیاییشان راه نیست. به عبارتی طاووسخصالان منزلت انسانی را با جایگاه اجتماعی برابر میدانند. Snob کسیست که آدمها را بر اساس جایگاه اجتماعیشان ردهبندی میکند، به آنها که از خود برتر میپندارد به صورت مبتذلی تشبه میجوید و آنها را که از خود پستتر میداند آدم حساب نمیکند.
اما واژههای snob و snobbery از کجا آمدهاند و چطور ساخته شدهاند؟
یکی از روایتها این است که در اوایل قرن ۱۹ در کالجهای کمبریج و آکسفورد در لیست اسامی دانشجویان، در مقابل اسم تعداد معدودی از دانشجوها که اشرافزاده نبودند نوشته میشد sine nobilitate (به معنی فاقد اشرافزادگی) که این ترکیب کم کم به s.nob مخفف شد [۲].
میشود تصور کرد که تحقیری که اقلیت دانشجویان غیر اشرافزاده در آن محیط دگم و در آن جامعهی طبقاتی متحمل میشدند آنها را به ساختن مکانیزمهای دفاعی برای حفاظت از حریم عزتنفسشان سوق میداده. وقتی وجهی از هویت یک اقلیت از طرف بخش قدرتمندتری تحقیر میشود، یکی از واکنشها به این تحقیر و استیگماتیزه شدن، فاصله گرفتن از هویت خود و شباهت جستن به هویت گروه تحقیر کننده است [۳].
وقتی تحقیر میشویم و در تصورمان از پلکان جایگاه اجتماعی سقوط میکنیم، ذهنمان به دنبال پلهای میگردد که جایگاه تازهی ما باشد و در قعر هم نباشد. یک چارهاش این است که گروه دیگری را پیدا کنیم که از ما پستتر باشد و وجودش جلوی سقوط ما به قعر پلکان را بگیرد. یک نمونهی واضح این پروسه تحقیریست که کلهپوستیها (گروهی از بازماندگان طبقهی کارگر انگلستان) به پاکستانیها روا میداشتند. گویی با تحقیر کردن کارگران پاکستانی، احساس حقارتی که جامعهی طبقاتی به آنها تحمیل میکرد را به خود هموار میکردند. کلهپوستی با خود میگوید «من از طبقهی فرودستم، ولی لااقل پاکستانی نیستم، آنها از من پستترند، آنها کثیف و دزد و شیاد و فرومایهاند» [۴].
آلن دوباتن در کتاب اضطراب جایگاه اجتماعی میگوید «شاید بتوان گفت که تنها عامل فخرفروشی ترس است. کسانی که از جایگاه اجتماعی خود مطمئنند هرگز دیگران را تحقیر نمیکنند. پشت تکبر ترس نهفته است. ایجاد حس حقارت در دیگران در واقع به دلیل حس عذابآور حقارت در خودمان است». کاریکاتور قشنگی که دوباتن از مجلهی پانچ (سال ۱۸۹۲) در کتابش آورده جان مطلب را خوب بیان میکند.
خلاصه، عبارت «خودبرتربینیِ برخاسته از خودکوچکبینی» که فرهمند در نوشتهاش آورده عبارت ظریفیست، خواه استفادهاش در حق ابراهیم گلستان به جا باشد و خواه نه.
زهره خضراییمنش
این روزها یادداشت در مدح و ذم ابراهیم گلستان زیاد نوشته میشود و این دوگانگی به خودی خود اتفاق مبارکیست. گویی گلستان با جمع فضائل و رذایلش برای ما این امکان را فراهم کرد که یکبار هم که شده دست از تحریف تصویر آدمهای شناختهشدهی تازه درگذشته بکشیم و «انسان» را به تمامی (یا اقلاً گستردهتر) ببینیم، با همهی مفاهیم متناقضی که این واژه یدک میکشد.
من اینجا قصدم نه تمجید از هنر ابراهیم گلستان است و نه تقبیح خلق و خویش. فقط از میان همهی نوشتهها، یک نکته از یادداشت مهرداد فرهمند [۱] توجهم را جلب کرد و دستمایهی این نوشته شد. به خیلی از بخشهای نوشتهی فرهمند انتقاد بسیار دارم اما نکتهی ظریفی که او در مورد خودبرتربینی آورده را درست میدانم، نه لزوما در مورد ابراهیم گلستان (که شناخت قابل اتکایی از شخصیتش ندارم)، بلکه در مورد خودبرتربینها و فخرفروشهای جهان.
فرهمند چندجا در نوشتهاش به «خودبرتربینیِ برخاسته از خودکوچکبینی» اشاره میکند. این از آن نکتههاییست که باید قاب گرفت.
یکی از چیزهایی که به من درک بهتری از احوالات فخرفروشان داد دانستن تاریخچهی واژهی snobbery بود که میشود به تبختر، تفرعن، فخرفروشی، یا از همه قشنگتر (به پیشنهاد فرهنگ هزاره) «طاووسخصالی» ترجمهاش کرد. امروز snob که صفتیست با بار منفی، به کسانی گفته میشود که اصرار دارند توی چشم دیگران فرو کنند که سلیقه، انتخابها، تجربیات، و حتی سرشتشان برتر از دیگران است و هر کس و ناکسی را به بارگاه علیاییشان راه نیست. به عبارتی طاووسخصالان منزلت انسانی را با جایگاه اجتماعی برابر میدانند. Snob کسیست که آدمها را بر اساس جایگاه اجتماعیشان ردهبندی میکند، به آنها که از خود برتر میپندارد به صورت مبتذلی تشبه میجوید و آنها را که از خود پستتر میداند آدم حساب نمیکند.
اما واژههای snob و snobbery از کجا آمدهاند و چطور ساخته شدهاند؟
یکی از روایتها این است که در اوایل قرن ۱۹ در کالجهای کمبریج و آکسفورد در لیست اسامی دانشجویان، در مقابل اسم تعداد معدودی از دانشجوها که اشرافزاده نبودند نوشته میشد sine nobilitate (به معنی فاقد اشرافزادگی) که این ترکیب کم کم به s.nob مخفف شد [۲].
میشود تصور کرد که تحقیری که اقلیت دانشجویان غیر اشرافزاده در آن محیط دگم و در آن جامعهی طبقاتی متحمل میشدند آنها را به ساختن مکانیزمهای دفاعی برای حفاظت از حریم عزتنفسشان سوق میداده. وقتی وجهی از هویت یک اقلیت از طرف بخش قدرتمندتری تحقیر میشود، یکی از واکنشها به این تحقیر و استیگماتیزه شدن، فاصله گرفتن از هویت خود و شباهت جستن به هویت گروه تحقیر کننده است [۳].
وقتی تحقیر میشویم و در تصورمان از پلکان جایگاه اجتماعی سقوط میکنیم، ذهنمان به دنبال پلهای میگردد که جایگاه تازهی ما باشد و در قعر هم نباشد. یک چارهاش این است که گروه دیگری را پیدا کنیم که از ما پستتر باشد و وجودش جلوی سقوط ما به قعر پلکان را بگیرد. یک نمونهی واضح این پروسه تحقیریست که کلهپوستیها (گروهی از بازماندگان طبقهی کارگر انگلستان) به پاکستانیها روا میداشتند. گویی با تحقیر کردن کارگران پاکستانی، احساس حقارتی که جامعهی طبقاتی به آنها تحمیل میکرد را به خود هموار میکردند. کلهپوستی با خود میگوید «من از طبقهی فرودستم، ولی لااقل پاکستانی نیستم، آنها از من پستترند، آنها کثیف و دزد و شیاد و فرومایهاند» [۴].
آلن دوباتن در کتاب اضطراب جایگاه اجتماعی میگوید «شاید بتوان گفت که تنها عامل فخرفروشی ترس است. کسانی که از جایگاه اجتماعی خود مطمئنند هرگز دیگران را تحقیر نمیکنند. پشت تکبر ترس نهفته است. ایجاد حس حقارت در دیگران در واقع به دلیل حس عذابآور حقارت در خودمان است». کاریکاتور قشنگی که دوباتن از مجلهی پانچ (سال ۱۸۹۲) در کتابش آورده جان مطلب را خوب بیان میکند.
خلاصه، عبارت «خودبرتربینیِ برخاسته از خودکوچکبینی» که فرهمند در نوشتهاش آورده عبارت ظریفیست، خواه استفادهاش در حق ابراهیم گلستان به جا باشد و خواه نه.
زهره خضراییمنش
👍13
ارجاعات و توضیحات
[۱] یادداشت مهرداد فرهمند:
https://t.me/FarahmandBeirut/838
[۲] این روایت را دوباتن در کتاب اضطراب جایگاه اجتماعی آورده اما در این مقاله صحت این روایت زیر سوال رفته. قدر مسلم این است که (به تصدیق همان مقاله) در قرن نوزده snob به معنی «کسی که از طبقهی بالادست نباشد» استفاده میشده و بعدها معناهای دیگری پیدا کردهاست. ابتدا به «کسی که به دنبال معاشرت با و یا تقلید از کسانیست که از خود برترشان میپندارد» تغییر معنی پیدا کرده و بعدتر به «کسی که منکر موفقیتها و ارزشهای کسانی میشود که از خود پستترشان میداند» اطلاق شدهاست.
[۳]
Sawyer, L. (2002). Routings:" Race," African Diasporas, and Swedish Belonging. Transforming Anthropology, 11(1), 13-35.
لنا ساویر واکنشهای گروه اقلیت در برابر تحقیر و تهدید هویتی را به سه دسته تقسیم میکند: ۱. تسلیم و پذیرش تحقیر ۲. مقاومت در برابر تحقیر از راه تشدید و به نمایشگذاشتن خصلتهای مربوط به گروه اقلیت و ۳. فاصله گرفتن از هویت خود، شباهت جستن به گروه تحقیر کننده و پنهان کردن یا انکار کردن هویت استیگماتیزه شده.
[۴]
Lalander, P. & Johansson, T. (2012) Ungdomsgrupper i teori och praktik
[۱] یادداشت مهرداد فرهمند:
https://t.me/FarahmandBeirut/838
[۲] این روایت را دوباتن در کتاب اضطراب جایگاه اجتماعی آورده اما در این مقاله صحت این روایت زیر سوال رفته. قدر مسلم این است که (به تصدیق همان مقاله) در قرن نوزده snob به معنی «کسی که از طبقهی بالادست نباشد» استفاده میشده و بعدها معناهای دیگری پیدا کردهاست. ابتدا به «کسی که به دنبال معاشرت با و یا تقلید از کسانیست که از خود برترشان میپندارد» تغییر معنی پیدا کرده و بعدتر به «کسی که منکر موفقیتها و ارزشهای کسانی میشود که از خود پستترشان میداند» اطلاق شدهاست.
[۳]
Sawyer, L. (2002). Routings:" Race," African Diasporas, and Swedish Belonging. Transforming Anthropology, 11(1), 13-35.
لنا ساویر واکنشهای گروه اقلیت در برابر تحقیر و تهدید هویتی را به سه دسته تقسیم میکند: ۱. تسلیم و پذیرش تحقیر ۲. مقاومت در برابر تحقیر از راه تشدید و به نمایشگذاشتن خصلتهای مربوط به گروه اقلیت و ۳. فاصله گرفتن از هویت خود، شباهت جستن به گروه تحقیر کننده و پنهان کردن یا انکار کردن هویت استیگماتیزه شده.
[۴]
Lalander, P. & Johansson, T. (2012) Ungdomsgrupper i teori och praktik
پیشفرضها
«پیشفرض ما اینه که بیمار همیشه نهایت تلاشش را میکنه و هرچه از دستش بر بیاید برای بهبود انجام میده»
استادم بود که داشت فلسفهی پشت درمان دیالکتیکی برای بیماران با اختلال شخصیت مرزی را توضیح میداد. این پیشفرض به دلم نشست.
بعد ادامه داد:
«فرض بعدی اینه که بیماران نمیتونن در این درمان شکست بخورند. نه اینکه لزوما همیشه DBT جواب بده، اما وقتی بهبودی حاصل نشه این بیمار نیست که شکست خورده. درمانگر میتونه شکست بخوره، اطرافیان و جامعه میتونن شکست بخورن، حتی شاید این متد شکست بخوره، اما ما شکست خوردن بیماران رو ناممکن فرض میکنیم.»
گوشهام تیز شد و سیختر نشستم. مشکل این پیشفرضها فقط این نبود که درمانگر را با بار مسئولیت درمانِ ناموفق تنها میگذاشتند، بلکه مشکل این بود که عاملیت و اختیار فرد تحت درمان را نادیده میگرفتند. انگار بیمار نقشی در درمان ندارد. اگر توان شکست خوردن از آدم سلب شود پیروز شدن هم بیمعنا میشود. پس نقش خواست و تلاش بیمار چه میشود؟
استاد ادامه داد: «حالا چرا چنین پیشفرضی میگیریم؟ برای اینکه اگر شکست خوردن بیمار ممکن باشه یه پنجرهای برای تیم درمانی و اطرافیان باز میکنیم که اگر درمان شکست خورد بگن بیمار نمیخواست خوب بشه که نشد، ما میخوایم این پنجره رو ببندیم چون بسته بودنش به نفع بیماره»
بفرما! داشت همان قضیهی سلب اختیار را به زبان مهرآمیز اما قیممآبانه ماستمالی میکرد. من اعتراض کردم:
⁃ ولی کارِ دانش توصیف حقیقته، ما که نمیتونیم پیشفرضهامون رو بر مبنای ترسمون از عواقبشون بچینیم!
⁃ چرا اتفاقا خیلی هم خوب میتونیم. بهش میگن تئوری حقیقت پراگماتیک. ما به هر حال به حقیقت دسترسی نداریم، پس دستمون برای پیشفرض گرفتن بازه. خب چرا اون چیزایی رو فرض نگیریم که در تعامل با دیگری بهمون کمک میکنن؟
ساکت شدم. چه ساده راست میگفت!
یاد تعبیری افتادم که سالها پیش از دکتر سروش شنیده بودم: فاصلهی ما تا حقیقت، مثل فاصلهی ما تا خورشیده، این که ما در سطح دریا باشیم یا نوک قلهی اورست، تفاوتی در فاصلهمون تا خورشید ایجاد نمیکنه. در قیاس با فاصلهی بینهایت، این جابهجاییهای کوچکی که در حد توان ما هست صفر حساب میشن.
استاد باز ادامه داد: «وقتی یکی حالم رو میگیره من فرض میگیرم که طرف کاری بهتر از اونچه که میکنه از دستش برنمیاد، اینطوری درک کردن و همدلی با دیگران خیلی آسونتر میشه. ازم میپرسن مطمئنی این پیشفرضهایی که میگیری درستن؟ من میگم نه! میگن خب پس چرا فرض میگیریشون؟ خب دلیلش اینه که این پیشفرضها بهم کمک میکنن.»
استاد ما (و باقی عملگرایان عالم) سودای جستن حقیقت را بوسیده و کنار گذاشتهاند و اصالت را به کارکرد عملی فرضیاتشان میدهند. چه فروتنی خردمندانهای در این طرز نگاه نهفتهاست. تصور ما از اینکه دیگری در انتخاب رفتارش مختار بوده یا نه بر مختار بودن یا نبودنش اثری ندارد، ما هم با این دانش اندکی که در دسترسمان است نمیتوانیم تمام حقیقت پشت رفتار دیگری (و حتی خودمان) را درک کنیم، پس چرا در هر لحظه همدلانهترین و کاربردیترین فرض ممکن را اتخاذ نکنیم؟ مفروضاتی که تعاملاتمان با دیگران را آسانتر و موثرتر میکنند.
رانندهای که جلوی من میپیچد، شاید دارد میرود به عزیز بدحالی برسد. کارمندی که کارم را به تعویق میاندازد، شاید از رییسش حمایت کافی برای انجام کارش نمیگیرد. پرستاری که سوزن سرنگ را بیدقت در رگ من فرو میکند، شاید آنقدر خسته باشد که چشمها و دستهاش درست فرمان نمیگیرند.
آسمان ریسمان به هم بافتم که بگویم خیلی وقتها مهم نیست پیشفرضهای ما چقدر واقعی هستند. مهم این است که تاب آوردن رفتار ناخوشایند دیگری را چقدر برایمان ممکن میکنند.
زهره خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
«پیشفرض ما اینه که بیمار همیشه نهایت تلاشش را میکنه و هرچه از دستش بر بیاید برای بهبود انجام میده»
استادم بود که داشت فلسفهی پشت درمان دیالکتیکی برای بیماران با اختلال شخصیت مرزی را توضیح میداد. این پیشفرض به دلم نشست.
بعد ادامه داد:
«فرض بعدی اینه که بیماران نمیتونن در این درمان شکست بخورند. نه اینکه لزوما همیشه DBT جواب بده، اما وقتی بهبودی حاصل نشه این بیمار نیست که شکست خورده. درمانگر میتونه شکست بخوره، اطرافیان و جامعه میتونن شکست بخورن، حتی شاید این متد شکست بخوره، اما ما شکست خوردن بیماران رو ناممکن فرض میکنیم.»
گوشهام تیز شد و سیختر نشستم. مشکل این پیشفرضها فقط این نبود که درمانگر را با بار مسئولیت درمانِ ناموفق تنها میگذاشتند، بلکه مشکل این بود که عاملیت و اختیار فرد تحت درمان را نادیده میگرفتند. انگار بیمار نقشی در درمان ندارد. اگر توان شکست خوردن از آدم سلب شود پیروز شدن هم بیمعنا میشود. پس نقش خواست و تلاش بیمار چه میشود؟
استاد ادامه داد: «حالا چرا چنین پیشفرضی میگیریم؟ برای اینکه اگر شکست خوردن بیمار ممکن باشه یه پنجرهای برای تیم درمانی و اطرافیان باز میکنیم که اگر درمان شکست خورد بگن بیمار نمیخواست خوب بشه که نشد، ما میخوایم این پنجره رو ببندیم چون بسته بودنش به نفع بیماره»
بفرما! داشت همان قضیهی سلب اختیار را به زبان مهرآمیز اما قیممآبانه ماستمالی میکرد. من اعتراض کردم:
⁃ ولی کارِ دانش توصیف حقیقته، ما که نمیتونیم پیشفرضهامون رو بر مبنای ترسمون از عواقبشون بچینیم!
⁃ چرا اتفاقا خیلی هم خوب میتونیم. بهش میگن تئوری حقیقت پراگماتیک. ما به هر حال به حقیقت دسترسی نداریم، پس دستمون برای پیشفرض گرفتن بازه. خب چرا اون چیزایی رو فرض نگیریم که در تعامل با دیگری بهمون کمک میکنن؟
ساکت شدم. چه ساده راست میگفت!
یاد تعبیری افتادم که سالها پیش از دکتر سروش شنیده بودم: فاصلهی ما تا حقیقت، مثل فاصلهی ما تا خورشیده، این که ما در سطح دریا باشیم یا نوک قلهی اورست، تفاوتی در فاصلهمون تا خورشید ایجاد نمیکنه. در قیاس با فاصلهی بینهایت، این جابهجاییهای کوچکی که در حد توان ما هست صفر حساب میشن.
استاد باز ادامه داد: «وقتی یکی حالم رو میگیره من فرض میگیرم که طرف کاری بهتر از اونچه که میکنه از دستش برنمیاد، اینطوری درک کردن و همدلی با دیگران خیلی آسونتر میشه. ازم میپرسن مطمئنی این پیشفرضهایی که میگیری درستن؟ من میگم نه! میگن خب پس چرا فرض میگیریشون؟ خب دلیلش اینه که این پیشفرضها بهم کمک میکنن.»
استاد ما (و باقی عملگرایان عالم) سودای جستن حقیقت را بوسیده و کنار گذاشتهاند و اصالت را به کارکرد عملی فرضیاتشان میدهند. چه فروتنی خردمندانهای در این طرز نگاه نهفتهاست. تصور ما از اینکه دیگری در انتخاب رفتارش مختار بوده یا نه بر مختار بودن یا نبودنش اثری ندارد، ما هم با این دانش اندکی که در دسترسمان است نمیتوانیم تمام حقیقت پشت رفتار دیگری (و حتی خودمان) را درک کنیم، پس چرا در هر لحظه همدلانهترین و کاربردیترین فرض ممکن را اتخاذ نکنیم؟ مفروضاتی که تعاملاتمان با دیگران را آسانتر و موثرتر میکنند.
رانندهای که جلوی من میپیچد، شاید دارد میرود به عزیز بدحالی برسد. کارمندی که کارم را به تعویق میاندازد، شاید از رییسش حمایت کافی برای انجام کارش نمیگیرد. پرستاری که سوزن سرنگ را بیدقت در رگ من فرو میکند، شاید آنقدر خسته باشد که چشمها و دستهاش درست فرمان نمیگیرند.
آسمان ریسمان به هم بافتم که بگویم خیلی وقتها مهم نیست پیشفرضهای ما چقدر واقعی هستند. مهم این است که تاب آوردن رفتار ناخوشایند دیگری را چقدر برایمان ممکن میکنند.
زهره خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
❤10👍9🔥2👌1
از سرزمینهای اشغالی
میدانستم تحت چه فشاریست. همسایهام را میگویم، زن جوان فلسطینی که مادر و پدر و دل و جانش هنوز ساکن فلسطینند و بعد از سالها چرخیدن دور دنیا هنوز موفق نشده موطنی جز آن خطه پیدا کند.
پیغام دادم بیاید برویم قدمی بزنیم. آمد، با حال زار. حرفها و بغضها و سکوتها و درماندگیاش را تا میتوانستم در آغوش کشیدم. استیصال را از نفسهاش میشد بو کشید. از تمام دنیا ناامید و دلزده بود. بیشتر از همه از همین سوئد مدعی آزادگی، که پریروز در عین ناباوریِ ما تماشاچیانِ مبهوت، به همراه ۴۴ کشور دیگر از جمله آلمان و دانمارک و فنلاند و انگلیس و اوکراین به پیشنهاد آتشبس رأی ممتنع داد تا برای بار هزارم به دنیا ثابت کند که ادعاهای حقوقبشریاش چیزی جز ژستهای شیک و توخالی نیست و میتواند روی سلاخی شدن کودکان و غیرنظامیان در تاریکی مطلق، بدون آب و غذا و تلفن چشم ببندد.
میان اینهمه مظلومیت و بیپناهی، دل همسایهام به مهر رژیم ایران گرم بود! فکر کردم ای تف به دنیایی که توش جمهوری اسلامی پناهگاه مظلومی باشد… وای به روزگار آن مظلوم.
گفتم میفهمم که برای ملتی که عمری مظلوم عالم بوده و از دنیا جفا کشیده و فقط از یکی دو جا چیزی شبیه وفا دیده، جمهوری اسلامی میتواند منجی به نظر برسد. اما برای مردم ایران که این رژیم را میشناسند از روز روشنتر است که این حمایت از سر انساندوستی نیست، که اگر انسان در چشم اینان کرامت داشت، در حق ملت خود اینهمه جنایت نمیکردند.
با لحن خسته و کلافهای که نشان میداد من نفر هزار و چندمم که به شیشهی اعتمادش سنگ میزنم پرسید از چه جنایتهایی حرف میزنم. چند چشمه از آنچه بر ما رفته است را برایش گفتم. در سکوت و حیرت گوش کرد. در هم فرو رفت، سوگوارتر شد.
فکر کردم حالش به حال یتیمی میماند که همه در حقش ستم کردهاند جز مرد همسایه که گاهی دست محبتی به سرش میکشیده. حالا ناگهان فهمیده همان عمو که پناهگاهش شدهبود و امیدش به خیرخواهی آدمها را زنده نگه میداشت، به بچههای خودش تجاوز میکند و لابد برای او هم برنامه دارد.
خداحافظی که میکردیم گفت «میدانی؟ به آنها که وطن دارند حسودیم میشود. فکر کن یک گوشهی دنیا متولد شوی که جنگ نیست و غصب نیست و ویرانی نیست و میشود همانجا ماند و همانجا پیر شد و همانجا مرد و اینهمه تنهایی نکشید.»
نهفته زیر این پایانبندی همدلانه، او داشت نشان میداد که فهمیده ما هم یکجورهایی حس میکنیم کشورمان اشغال شده و دستمان از وطن کوتاه است. فهمیده بود که ظلمِ بیپایان با ما کاری کرده که برای خیلیهایمان ترک کردن آسانتر از ماندن شده.
زهره خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
میدانستم تحت چه فشاریست. همسایهام را میگویم، زن جوان فلسطینی که مادر و پدر و دل و جانش هنوز ساکن فلسطینند و بعد از سالها چرخیدن دور دنیا هنوز موفق نشده موطنی جز آن خطه پیدا کند.
پیغام دادم بیاید برویم قدمی بزنیم. آمد، با حال زار. حرفها و بغضها و سکوتها و درماندگیاش را تا میتوانستم در آغوش کشیدم. استیصال را از نفسهاش میشد بو کشید. از تمام دنیا ناامید و دلزده بود. بیشتر از همه از همین سوئد مدعی آزادگی، که پریروز در عین ناباوریِ ما تماشاچیانِ مبهوت، به همراه ۴۴ کشور دیگر از جمله آلمان و دانمارک و فنلاند و انگلیس و اوکراین به پیشنهاد آتشبس رأی ممتنع داد تا برای بار هزارم به دنیا ثابت کند که ادعاهای حقوقبشریاش چیزی جز ژستهای شیک و توخالی نیست و میتواند روی سلاخی شدن کودکان و غیرنظامیان در تاریکی مطلق، بدون آب و غذا و تلفن چشم ببندد.
میان اینهمه مظلومیت و بیپناهی، دل همسایهام به مهر رژیم ایران گرم بود! فکر کردم ای تف به دنیایی که توش جمهوری اسلامی پناهگاه مظلومی باشد… وای به روزگار آن مظلوم.
گفتم میفهمم که برای ملتی که عمری مظلوم عالم بوده و از دنیا جفا کشیده و فقط از یکی دو جا چیزی شبیه وفا دیده، جمهوری اسلامی میتواند منجی به نظر برسد. اما برای مردم ایران که این رژیم را میشناسند از روز روشنتر است که این حمایت از سر انساندوستی نیست، که اگر انسان در چشم اینان کرامت داشت، در حق ملت خود اینهمه جنایت نمیکردند.
با لحن خسته و کلافهای که نشان میداد من نفر هزار و چندمم که به شیشهی اعتمادش سنگ میزنم پرسید از چه جنایتهایی حرف میزنم. چند چشمه از آنچه بر ما رفته است را برایش گفتم. در سکوت و حیرت گوش کرد. در هم فرو رفت، سوگوارتر شد.
فکر کردم حالش به حال یتیمی میماند که همه در حقش ستم کردهاند جز مرد همسایه که گاهی دست محبتی به سرش میکشیده. حالا ناگهان فهمیده همان عمو که پناهگاهش شدهبود و امیدش به خیرخواهی آدمها را زنده نگه میداشت، به بچههای خودش تجاوز میکند و لابد برای او هم برنامه دارد.
خداحافظی که میکردیم گفت «میدانی؟ به آنها که وطن دارند حسودیم میشود. فکر کن یک گوشهی دنیا متولد شوی که جنگ نیست و غصب نیست و ویرانی نیست و میشود همانجا ماند و همانجا پیر شد و همانجا مرد و اینهمه تنهایی نکشید.»
نهفته زیر این پایانبندی همدلانه، او داشت نشان میداد که فهمیده ما هم یکجورهایی حس میکنیم کشورمان اشغال شده و دستمان از وطن کوتاه است. فهمیده بود که ظلمِ بیپایان با ما کاری کرده که برای خیلیهایمان ترک کردن آسانتر از ماندن شده.
زهره خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
❤25👍4👎2
اقلیتی خاموش و نادیده
«یک هفتهس میخوام یه ایمیل بزنم، نمیدونم چرا نمیتونم مثل آدم بنویسم و بفرستمش بره! وضعیت خونه زندگیم رو نگا کن، از این همه ریخت و پاش کلافهم، ولی نمیتونم پاشم جمع و جور کنم، نمیدونم از کجا شروع کنم. هر کار میکنم نصفه ولش میکنم، صدتا کتاب نیمهخونده دارم، صدتا پروژهی کوچیک و بزرگِ رها شده. از دست خودم خیلی عصبانی میشم. نمیدونم چرا من نمیتونم مثل آدمهای معمولی زندگی کنم. گیج و حواسپرتم، یادم میره قبض آب و برق رو بدم، یه ماه در میون جریمه میشیم، همش هم خرت وپرتهام رو گم و گور میکنم. از بچگی به خاطر همین حواسپرتیهام اذیت میشدم، هم تو خونه، هم تو مدرسه. همه رو از خودم مأیوس و عصبانی میکنم. مامان و بابام و معلمها همیشه از دستم شاکی بودن. اگه بدونی چقدر تنبیه شدم! نمیتونستم توکلاس سر جام بشینم، بعد از یک ربع نشستن انگار آتیش زیرم روشن میکردن…»
زن جوان پرانرژی و فعالیست. دانشجوی دکتری مردمشناسی، مادر سه کودک زیر سن دبستان، عاشق گل و گیاه و حیوانات، و پر از نیروی زندگی. هر بار دیدمش یک پروژهی تازهی جالب کلید زده بود: یا داشت گوشهی باغچه سیبزمینی و لوبیا میکاشت، یا تیر و تخته دست گرفته بود و برای بچههایش یک دیوار صخرهنوردی درست میکرد، یا برای پرندهها لانه میساخت.
«اوا! نگا یه مرغ مگسخوار اومد!» چشمهایش برق زد و به درخت پشت پنجره اشاره کرد. انگار غم دنیا ناگهان از دلش پرکشیده بود. «مرغمگسخوار اینورا خیلی کمیابه. این یکی مادهس، ببین پشت سرش آبی براقه.» در مورد چیزهایی که بهشان علاقه دارد خیلی زیاد میداند. همهچیز را هم میبیند و میشنود و احساس میکند، حواسش همهجا پخش است. همین باعث میشود نتواند روی یک موضوع تمرکز کند و کارهای روزمرهاش را پیش ببرد.
مرغ مگسخوار که پرید و رفت، یاد کارهای عقبافتاده و خانهی در هم پاشیدهاش افتاد. از خستگیها و کلافگیهایش گفت، از اضطراب دائمیاش برای کارهایی که نصفه میمانند یا بارها و بارها به تعویق انداخته میشوند و باری میشوند روی روانش. از پایاننامهای که نوشته نمیشود و مسکون مانده. از تمرکزی که هیچوقت خوب کار نکرده، و نظم و ترتیبی که همیشه مشکلدار بوده، اما حالا دیگر با وجود سه بچهی کوچک تبدیل به رویایی دستنیافتنی شده. از اینکه این حواسپرتی چقدر در دوران کودکی به عزتنفسش لطمه زده و چه حجمی از اضطراب به او تحمیل کردهاست.
چندماه بعد از این گفتگو، خبر داد که پیش روانشناس رفته و برایش تشخیص ADHD (اختلال نقصتوجه-بیشفعالی)* دادهاند. داشت دورههای آموزشی مربوط به ADHD را طی میکرد و استراتژیهایی برای مدیریت زندگیاش یاد میگرفت. آرام و راضی به نظر میرسید و با خودش در صلح بود. داشت یاد میگرفت خصلتهایی که عمری به خاطرشان تنبیه شده و سرکوفت خورده ریشه در ژنها و ساختار مغزیاش دارند و کاری از او برای «کنار گذاشتنِ» این خصلتها بر نمیآمده. داشت میفهمید که ایرادِ کار ضعفِ شخصیتِ او نبوده، مشکل این نبوده که او تنبل، بیتفاوت و پشتگوشانداز یا غیرقابلاعتماد است، بلکه این محیطِ صلب خانواده و مدرسه بوده که نتوانسته تواناییهای متفاوت او را درک کند و شرایط را برای رشد و بالیدنش تنظیم کند.
از مواهب دیگر این دورههای آموزشی این بود که او افرادی با شرایط مشابه خودش را ملاقات کرده بود و میدید که تنها نیست. حالا او هویتی تازه گرفتهبود و به یک اقلیت تعلق داشت. اقلیتی با ساختار عصبی متفاوت، که ساکت و بینشانه در میان ما زیست میکنند و از کودکی با چالشهای بزرگ روبرو میشوند، از تفاوتهایشان با دیگران رنج میبرند و مجبور میشوند خودشان را با سبک زندگی اکثریت وفق دهند. وفق دادنی که به قیمت هدر رفتن انرژی و استعدادهایشان تمام میشود و بار اضطراب عظیمی به همراه دارد. اقلیتی نادیده، که حقوق انسانیشان از نخستین سالهای زندگی پایمال میشود.
* ءADHD بیماری نیست، تفاوتهایی در عملکرد مغز است، اما شیوهی برخورد خانواده و جامعه با افراد دارای این وضعیت، زمینهساز مشکلات و اختلالات ثانویه میشود.
زهره خضراییمنش
#گوناگونی_عصبی #نقصتوجه_بیشفعالی #ADHD #اقلیت
https://t.me/ExploringWithin
«یک هفتهس میخوام یه ایمیل بزنم، نمیدونم چرا نمیتونم مثل آدم بنویسم و بفرستمش بره! وضعیت خونه زندگیم رو نگا کن، از این همه ریخت و پاش کلافهم، ولی نمیتونم پاشم جمع و جور کنم، نمیدونم از کجا شروع کنم. هر کار میکنم نصفه ولش میکنم، صدتا کتاب نیمهخونده دارم، صدتا پروژهی کوچیک و بزرگِ رها شده. از دست خودم خیلی عصبانی میشم. نمیدونم چرا من نمیتونم مثل آدمهای معمولی زندگی کنم. گیج و حواسپرتم، یادم میره قبض آب و برق رو بدم، یه ماه در میون جریمه میشیم، همش هم خرت وپرتهام رو گم و گور میکنم. از بچگی به خاطر همین حواسپرتیهام اذیت میشدم، هم تو خونه، هم تو مدرسه. همه رو از خودم مأیوس و عصبانی میکنم. مامان و بابام و معلمها همیشه از دستم شاکی بودن. اگه بدونی چقدر تنبیه شدم! نمیتونستم توکلاس سر جام بشینم، بعد از یک ربع نشستن انگار آتیش زیرم روشن میکردن…»
زن جوان پرانرژی و فعالیست. دانشجوی دکتری مردمشناسی، مادر سه کودک زیر سن دبستان، عاشق گل و گیاه و حیوانات، و پر از نیروی زندگی. هر بار دیدمش یک پروژهی تازهی جالب کلید زده بود: یا داشت گوشهی باغچه سیبزمینی و لوبیا میکاشت، یا تیر و تخته دست گرفته بود و برای بچههایش یک دیوار صخرهنوردی درست میکرد، یا برای پرندهها لانه میساخت.
«اوا! نگا یه مرغ مگسخوار اومد!» چشمهایش برق زد و به درخت پشت پنجره اشاره کرد. انگار غم دنیا ناگهان از دلش پرکشیده بود. «مرغمگسخوار اینورا خیلی کمیابه. این یکی مادهس، ببین پشت سرش آبی براقه.» در مورد چیزهایی که بهشان علاقه دارد خیلی زیاد میداند. همهچیز را هم میبیند و میشنود و احساس میکند، حواسش همهجا پخش است. همین باعث میشود نتواند روی یک موضوع تمرکز کند و کارهای روزمرهاش را پیش ببرد.
مرغ مگسخوار که پرید و رفت، یاد کارهای عقبافتاده و خانهی در هم پاشیدهاش افتاد. از خستگیها و کلافگیهایش گفت، از اضطراب دائمیاش برای کارهایی که نصفه میمانند یا بارها و بارها به تعویق انداخته میشوند و باری میشوند روی روانش. از پایاننامهای که نوشته نمیشود و مسکون مانده. از تمرکزی که هیچوقت خوب کار نکرده، و نظم و ترتیبی که همیشه مشکلدار بوده، اما حالا دیگر با وجود سه بچهی کوچک تبدیل به رویایی دستنیافتنی شده. از اینکه این حواسپرتی چقدر در دوران کودکی به عزتنفسش لطمه زده و چه حجمی از اضطراب به او تحمیل کردهاست.
چندماه بعد از این گفتگو، خبر داد که پیش روانشناس رفته و برایش تشخیص ADHD (اختلال نقصتوجه-بیشفعالی)* دادهاند. داشت دورههای آموزشی مربوط به ADHD را طی میکرد و استراتژیهایی برای مدیریت زندگیاش یاد میگرفت. آرام و راضی به نظر میرسید و با خودش در صلح بود. داشت یاد میگرفت خصلتهایی که عمری به خاطرشان تنبیه شده و سرکوفت خورده ریشه در ژنها و ساختار مغزیاش دارند و کاری از او برای «کنار گذاشتنِ» این خصلتها بر نمیآمده. داشت میفهمید که ایرادِ کار ضعفِ شخصیتِ او نبوده، مشکل این نبوده که او تنبل، بیتفاوت و پشتگوشانداز یا غیرقابلاعتماد است، بلکه این محیطِ صلب خانواده و مدرسه بوده که نتوانسته تواناییهای متفاوت او را درک کند و شرایط را برای رشد و بالیدنش تنظیم کند.
از مواهب دیگر این دورههای آموزشی این بود که او افرادی با شرایط مشابه خودش را ملاقات کرده بود و میدید که تنها نیست. حالا او هویتی تازه گرفتهبود و به یک اقلیت تعلق داشت. اقلیتی با ساختار عصبی متفاوت، که ساکت و بینشانه در میان ما زیست میکنند و از کودکی با چالشهای بزرگ روبرو میشوند، از تفاوتهایشان با دیگران رنج میبرند و مجبور میشوند خودشان را با سبک زندگی اکثریت وفق دهند. وفق دادنی که به قیمت هدر رفتن انرژی و استعدادهایشان تمام میشود و بار اضطراب عظیمی به همراه دارد. اقلیتی نادیده، که حقوق انسانیشان از نخستین سالهای زندگی پایمال میشود.
* ءADHD بیماری نیست، تفاوتهایی در عملکرد مغز است، اما شیوهی برخورد خانواده و جامعه با افراد دارای این وضعیت، زمینهساز مشکلات و اختلالات ثانویه میشود.
زهره خضراییمنش
#گوناگونی_عصبی #نقصتوجه_بیشفعالی #ADHD #اقلیت
https://t.me/ExploringWithin
👍14❤9
خردهمرگها
آبانبارهای یزد همانقدر که مایهی نجات و تأمین حیات مردم کویر بودهاند، سرچشمهی وهم و دستمایهی خیالپردازی و انبار قصه هم بودهاند.
مادربزرگم داستانها از این آبانبارهای عمیق و تاریک میگفت، داستانهایی که جانمایهی اغلبشان بازی با احساس ترس بود: هراس مرگ، اضطراب تنهایی، وهم اسیر شدن در دامِ «از ما بهتران». حالا که نگاه میکنم میبینم انگار مردم کویر همانجور که از دل آبانبار مایهی زندگی بیرون میکشیدند، اضطرابهای وجودیشان را آنجا انبار میکردند. بعد به مدد قصهپردازی، با این اضطرابهای انبارشده مواجه میشدند و خودشان را آرام میکردند. قصههایی که گاهی قهرمانهایشان بر ترسها چیره میشدند و گاه شکست میخوردند.
مادربزرگِ راوی من، ابرقهرمان ترسناکترین قصههای خودش بود. او با دختران اجنه پیمان خواهری بسته بود و هرشب تا صبح مهمان آنها بود و با بچههایشان آبتنی میکرد. اجنه به او قول داده بودند که تا هفت پشت از اولادش محافظت کنند و نگذارند ترس در دلشان رخنه کند. مادربزرگم خوب بلد بود پیروز میدان فانتزیهای خودش باشد، نمیدانم چرا این ژنش به ما نرسید. نمیدانم چرا دوستانش زیر قولشان زدند و ما را در ترسها و تنهاییهایمان رها کردند.
یکی از آن قهرمانهای شکستخوردهی قصههای مادربزرگم، که من اینروزها زیاد با او احساس همدلی و همسرنوشتی دارم، مرد قلدری است که برای اینکه لاتی را تمام کند با رفقایش شرط بسته بود که نیمهشب بیچراغ تا انتهای آبانبار برود و سکسک بکند و زنده و تمام و کمال برگردد. برای اینکه معلوم شود واقعا تا ته مسیر را رفته و همان دم در ننشسته به لرزیدن هم قرار میشود یک میخ با خودش ببرد و روی دیوار آخر انبار بکوبد.
میرود و تنها چیزی که از او برمیگردد صدای فریاد وحشتزدهاش بوده که «ولم کن! بذار برم! غلط کردم اومدم، تو رو به پیغمبر ول کن…»
رفقایش که دم در آبانبار منتظرش نشسته بودند، رعشه بر تن و عرق سرد بر گرده، ناخن میجویدند و مو میکندند و گونه چنگ میزدند و کسی جرئت نمیکرده چراغی دست بگیرد و دنبال رفیقی که در دام اجنه گیر افتاده برود. او در تنهایی و تاریکی آنقدر زاری میکند تا کمکم صدای فریادش خاموش میشود.
صبح فردا رفقا ترسان و لرزان و قرآنبهدست از پلههای دوزخ پایین میروند تا اثری از رفیقشان بیابند. پیکرش را پیدا میکنند، کف بر دهان و چشم از حدقه بیرونزده، آویزان از آستینی که خودش در تاریکی و ترس به دیوار میخ کردهبوده.
امشب با دوستی نشسته بودیم و از دلِ تنگ مهاجرمان برای هم میگفتیم، به قول او از «خردهمرگ»هایمان. از اینکه چرا اینجا حس مردگی داریم و توان بازگشتمان هم نیست و چه چیزهایی پابند این خاک غریبمان کرده. یاد قلدر محل مادربزرگم افتادم و میخی که به آستین خودش کوبیده بود.
زهره خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
آبانبارهای یزد همانقدر که مایهی نجات و تأمین حیات مردم کویر بودهاند، سرچشمهی وهم و دستمایهی خیالپردازی و انبار قصه هم بودهاند.
مادربزرگم داستانها از این آبانبارهای عمیق و تاریک میگفت، داستانهایی که جانمایهی اغلبشان بازی با احساس ترس بود: هراس مرگ، اضطراب تنهایی، وهم اسیر شدن در دامِ «از ما بهتران». حالا که نگاه میکنم میبینم انگار مردم کویر همانجور که از دل آبانبار مایهی زندگی بیرون میکشیدند، اضطرابهای وجودیشان را آنجا انبار میکردند. بعد به مدد قصهپردازی، با این اضطرابهای انبارشده مواجه میشدند و خودشان را آرام میکردند. قصههایی که گاهی قهرمانهایشان بر ترسها چیره میشدند و گاه شکست میخوردند.
مادربزرگِ راوی من، ابرقهرمان ترسناکترین قصههای خودش بود. او با دختران اجنه پیمان خواهری بسته بود و هرشب تا صبح مهمان آنها بود و با بچههایشان آبتنی میکرد. اجنه به او قول داده بودند که تا هفت پشت از اولادش محافظت کنند و نگذارند ترس در دلشان رخنه کند. مادربزرگم خوب بلد بود پیروز میدان فانتزیهای خودش باشد، نمیدانم چرا این ژنش به ما نرسید. نمیدانم چرا دوستانش زیر قولشان زدند و ما را در ترسها و تنهاییهایمان رها کردند.
یکی از آن قهرمانهای شکستخوردهی قصههای مادربزرگم، که من اینروزها زیاد با او احساس همدلی و همسرنوشتی دارم، مرد قلدری است که برای اینکه لاتی را تمام کند با رفقایش شرط بسته بود که نیمهشب بیچراغ تا انتهای آبانبار برود و سکسک بکند و زنده و تمام و کمال برگردد. برای اینکه معلوم شود واقعا تا ته مسیر را رفته و همان دم در ننشسته به لرزیدن هم قرار میشود یک میخ با خودش ببرد و روی دیوار آخر انبار بکوبد.
میرود و تنها چیزی که از او برمیگردد صدای فریاد وحشتزدهاش بوده که «ولم کن! بذار برم! غلط کردم اومدم، تو رو به پیغمبر ول کن…»
رفقایش که دم در آبانبار منتظرش نشسته بودند، رعشه بر تن و عرق سرد بر گرده، ناخن میجویدند و مو میکندند و گونه چنگ میزدند و کسی جرئت نمیکرده چراغی دست بگیرد و دنبال رفیقی که در دام اجنه گیر افتاده برود. او در تنهایی و تاریکی آنقدر زاری میکند تا کمکم صدای فریادش خاموش میشود.
صبح فردا رفقا ترسان و لرزان و قرآنبهدست از پلههای دوزخ پایین میروند تا اثری از رفیقشان بیابند. پیکرش را پیدا میکنند، کف بر دهان و چشم از حدقه بیرونزده، آویزان از آستینی که خودش در تاریکی و ترس به دیوار میخ کردهبوده.
امشب با دوستی نشسته بودیم و از دلِ تنگ مهاجرمان برای هم میگفتیم، به قول او از «خردهمرگ»هایمان. از اینکه چرا اینجا حس مردگی داریم و توان بازگشتمان هم نیست و چه چیزهایی پابند این خاک غریبمان کرده. یاد قلدر محل مادربزرگم افتادم و میخی که به آستین خودش کوبیده بود.
زهره خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
👍12❤7
گفت «کتاب نمیخوام، یه قصه بگو»
روز سختی را گذرانده بود.
میدانستم اعتمادبه نفسش به چالش کشیده شده. باباش سعی کرده بود اسکی یادش بدهد و او به هزار بهانهی مختلف از درس گریخته بود. برای من که ماجرا را تعریف میکرد، مصرانه وجود احساس ترس را انکار میکرد. «فقط اول خیلی سردش شدهبوده و بعد هم خیلی گرسنه شده و بعد دلش درد گرفته و بعد هم کفشهاش تنگش شدهبودند.»
برایش قصهی بچهای را گفتم که از خیلی کارها میترسید، ولی در یک کار خیلی شجاع بود: در نه گفتن.
بچهای که اگر نمیخواست کاری را بکند با کسی تعارف نداشت، همانجا روی زمین مینشست و اعلام میکرد که تصمیم ندارد قدم از قدم بردارد. بچهای که خجالت نمیکشید بگوید میترسد.
پشت به من دراز کشیدهبود و بالشش را بغل گرفتهبود، مثلا داشت سعی میکرد بخوابد، ولی من فکر میکنم داشت از بچهی ترسو و لجباز قصهی من دوری میجست. احساساتِ بیپردهی این بچه برای کودک من اضطرابآور بودند.
ما کی فرصت کردیم ترس را اینهمه برای او شرمآور کنیم که از چهارسالگی شروع به انکارش کند؟
احساسی که میدانِ بروز یافتن نیابد، در لباس مبدل به ما حمله میکند و دردسرساز میشود. اگر پذیرش احساس ترس برای او سخت شود ممکن است ترس را با شرم یا خشم جایگزین کند، چون این احساسات برای او قابل قبولترند. احساسات ثانویه معمولا منجر به واکنشهایی میشوند که متناسب با موقعیت نیستند و درکشان هم برای خودش سخت است و هم برای دیگران.*
خویشتن فرزندم برای مواجههی بیپرده با احساس ترس نیاز به تقویت داشت، و من قصهی قهرمان ترسو را ادامه دادم، به این امید که خویشتن کلهشق و سرسخت و «احساسگر» او، خویشتن شرمگین کودکم را به بازی بگیرد.
وقتی گفتم «دلش نمیخواست مامان و باباش بهش زور بگن و همش همه تصمیما رو خودشون بگیرن» پسرم چرخید و سرم را بغل کرد. با اینیکی ارتباط برقرار کردهبود. چه لحظهی نابی بود. ساکت شدم و در آغوش کوچکش غوطهور شدم.
گفت «اون خیلی ترسیده بود ولی من یهذره ترسیدم» و با انگشتهاش یهذره را نشان داد. یهذره را بوسیدم. خندید.
#عاشقانههای_مادرفرزندی
* در مورد تئوری عواطف بهزودی بیشتر خواهم نوشت.
زهره خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
روز سختی را گذرانده بود.
میدانستم اعتمادبه نفسش به چالش کشیده شده. باباش سعی کرده بود اسکی یادش بدهد و او به هزار بهانهی مختلف از درس گریخته بود. برای من که ماجرا را تعریف میکرد، مصرانه وجود احساس ترس را انکار میکرد. «فقط اول خیلی سردش شدهبوده و بعد هم خیلی گرسنه شده و بعد دلش درد گرفته و بعد هم کفشهاش تنگش شدهبودند.»
برایش قصهی بچهای را گفتم که از خیلی کارها میترسید، ولی در یک کار خیلی شجاع بود: در نه گفتن.
بچهای که اگر نمیخواست کاری را بکند با کسی تعارف نداشت، همانجا روی زمین مینشست و اعلام میکرد که تصمیم ندارد قدم از قدم بردارد. بچهای که خجالت نمیکشید بگوید میترسد.
پشت به من دراز کشیدهبود و بالشش را بغل گرفتهبود، مثلا داشت سعی میکرد بخوابد، ولی من فکر میکنم داشت از بچهی ترسو و لجباز قصهی من دوری میجست. احساساتِ بیپردهی این بچه برای کودک من اضطرابآور بودند.
ما کی فرصت کردیم ترس را اینهمه برای او شرمآور کنیم که از چهارسالگی شروع به انکارش کند؟
احساسی که میدانِ بروز یافتن نیابد، در لباس مبدل به ما حمله میکند و دردسرساز میشود. اگر پذیرش احساس ترس برای او سخت شود ممکن است ترس را با شرم یا خشم جایگزین کند، چون این احساسات برای او قابل قبولترند. احساسات ثانویه معمولا منجر به واکنشهایی میشوند که متناسب با موقعیت نیستند و درکشان هم برای خودش سخت است و هم برای دیگران.*
خویشتن فرزندم برای مواجههی بیپرده با احساس ترس نیاز به تقویت داشت، و من قصهی قهرمان ترسو را ادامه دادم، به این امید که خویشتن کلهشق و سرسخت و «احساسگر» او، خویشتن شرمگین کودکم را به بازی بگیرد.
وقتی گفتم «دلش نمیخواست مامان و باباش بهش زور بگن و همش همه تصمیما رو خودشون بگیرن» پسرم چرخید و سرم را بغل کرد. با اینیکی ارتباط برقرار کردهبود. چه لحظهی نابی بود. ساکت شدم و در آغوش کوچکش غوطهور شدم.
گفت «اون خیلی ترسیده بود ولی من یهذره ترسیدم» و با انگشتهاش یهذره را نشان داد. یهذره را بوسیدم. خندید.
#عاشقانههای_مادرفرزندی
* در مورد تئوری عواطف بهزودی بیشتر خواهم نوشت.
زهره خضراییمنش
https://t.me/ExploringWithin
❤24👍8
ما دادخواهان
راست میگوید فاطمه علمدار، از این لایهی دوقطبینمای بیرونی که گذر کنیم، در حقیقت جمع ما زخمخوردهها، ما داغداران، ما دادخواهان، دائم در حال بزرگ شدن است. مایی که یک روز داد تمام این بیدادها را خواهیم ستاند.
https://t.me/fsalamdar63/22
ما سالهاست که داریم حول زخمهایمان همدل میشویم و همرنگ...حول فشرده شدن جانمان وقتی گوشواره قلبی میبینیم و کاپشن صورتی، یا رنگین کمان و قایق...
حول زخمهایی که تا ابد خونریزی میکنند و تازهاند...چه برای شلاق باشند، چه ناسزایی بی دلیل، چه تبعیضی غیرانسانی، چه انفجاری انتحاری، چه تصادف با خودرویی ناایمن، چه سقوط با خطای انسانی...
ما حول نیاز به "انسان دیده شدن" تبدیل به "ما" میشویم...نیاز به احترام، ارزشمندی، پاسخ شنیدن... نیاز به تجربه حس کسی بودن…
راست میگوید فاطمه علمدار، از این لایهی دوقطبینمای بیرونی که گذر کنیم، در حقیقت جمع ما زخمخوردهها، ما داغداران، ما دادخواهان، دائم در حال بزرگ شدن است. مایی که یک روز داد تمام این بیدادها را خواهیم ستاند.
https://t.me/fsalamdar63/22
Telegram
روانشناسی اجتماعی ایرانیان
از خون جوانان وطن لاله دمیده
فاطمه علمدار
رادیو مترونوم دارد مسیری که آهنگ " از خون جوانان وطن لاله دمیده" در ۱۱۰ سال گذشته پشت سر گذاشته را تعریف میکند. از تیر ۱۲۸۸ که عارف قزوینی بعد از فتح تهران به یاد حیدرخان عمواوغلو این قصیده را گفت،تا سالهای تغییر…
فاطمه علمدار
رادیو مترونوم دارد مسیری که آهنگ " از خون جوانان وطن لاله دمیده" در ۱۱۰ سال گذشته پشت سر گذاشته را تعریف میکند. از تیر ۱۲۸۸ که عارف قزوینی بعد از فتح تهران به یاد حیدرخان عمواوغلو این قصیده را گفت،تا سالهای تغییر…
👍8🔥1
ظرف من باش، بگذار محتوای تو باشم
یک جاروبرقی رباتی داریم که پسرم از پنج-شش ماهگی آن را دشمن میدانست. بدشکل و بدصدا و بدادا میداندش و شده که از نزدیک شدنش به رعشه بیفتد. لابد اولین بار با راه افتادن ناگهانی جارو غافلگیر شده و ترسیده که اسباببازیهایش و چه بسا خودش را فرو ببرد و نابود کند. خلاصه چنان که برّه از دیدار گرگ، پسر من همیشه از دیدار این ربات سیاه غُران گریزان بوده و سعی کرده با آن در یک اتاق تنها نماند و حتی وقتی من هستم هم سعی میکند زیاد نزدیکش نرود.
دیشب اسباببازیاش را در اتاق من گم کرده بود و داشت دنبالش میگشت. من آن سر خانه مشغول کاری بودم. یکدفعه دیدم با دستهای کوچک چهارسالهاش جارو-گرگِ پنج کیلیویی را زیر بغل زده و فاتحانه تا اینسر خانه آورده. شکارش را کنار من زمین گذاشت و گفت «سر راهم بود، اسباببازیم پشت اینه» و رفت دنبال کارش.
رشد ناگهانی قابل توجهی بود. خودش هم این را میدانست، اگرنه چرا باید تمام راه را تا مادرش میپیمود تا این لحظهی خاص را با او شریک شود؟ چرا جارو را دو وجب آنطرف تر زمین نگذاشتهبود؟ او به هر زحمتی بود خودش را به من رساند چون آدم برای هضم تجربههای پیچیدهاش به کسی احتیاج دارد که ظرفش باشد: در بر بگیردش، ببیندش، چیزی باشد خارج از او که محتوی تجربهی او میشود، و پیکارش را اعتبار میبخشد.
این نیاز به چشمهایی که شاهد تجربهها و احساسات پیچیدهمان باشند، نیازی همیشگیست، با بزرگ شدن از میان نمیرود. اما خیلی از ما در بزرگسالی تمایل پیدا میکنیم این نیاز را انکار کنیم، شاید چون در کودکی نیازمان به قدر کفایت تامین نشده و گشتن به دنبال ظرف قابل اعتمادی که اجازه دهد محتوایش باشیم فرسودهمان کرده.
زهره خضراییمنش
یک جاروبرقی رباتی داریم که پسرم از پنج-شش ماهگی آن را دشمن میدانست. بدشکل و بدصدا و بدادا میداندش و شده که از نزدیک شدنش به رعشه بیفتد. لابد اولین بار با راه افتادن ناگهانی جارو غافلگیر شده و ترسیده که اسباببازیهایش و چه بسا خودش را فرو ببرد و نابود کند. خلاصه چنان که برّه از دیدار گرگ، پسر من همیشه از دیدار این ربات سیاه غُران گریزان بوده و سعی کرده با آن در یک اتاق تنها نماند و حتی وقتی من هستم هم سعی میکند زیاد نزدیکش نرود.
دیشب اسباببازیاش را در اتاق من گم کرده بود و داشت دنبالش میگشت. من آن سر خانه مشغول کاری بودم. یکدفعه دیدم با دستهای کوچک چهارسالهاش جارو-گرگِ پنج کیلیویی را زیر بغل زده و فاتحانه تا اینسر خانه آورده. شکارش را کنار من زمین گذاشت و گفت «سر راهم بود، اسباببازیم پشت اینه» و رفت دنبال کارش.
رشد ناگهانی قابل توجهی بود. خودش هم این را میدانست، اگرنه چرا باید تمام راه را تا مادرش میپیمود تا این لحظهی خاص را با او شریک شود؟ چرا جارو را دو وجب آنطرف تر زمین نگذاشتهبود؟ او به هر زحمتی بود خودش را به من رساند چون آدم برای هضم تجربههای پیچیدهاش به کسی احتیاج دارد که ظرفش باشد: در بر بگیردش، ببیندش، چیزی باشد خارج از او که محتوی تجربهی او میشود، و پیکارش را اعتبار میبخشد.
این نیاز به چشمهایی که شاهد تجربهها و احساسات پیچیدهمان باشند، نیازی همیشگیست، با بزرگ شدن از میان نمیرود. اما خیلی از ما در بزرگسالی تمایل پیدا میکنیم این نیاز را انکار کنیم، شاید چون در کودکی نیازمان به قدر کفایت تامین نشده و گشتن به دنبال ظرف قابل اعتمادی که اجازه دهد محتوایش باشیم فرسودهمان کرده.
زهره خضراییمنش
❤19👍13👌1
بازگشت به آغوش معشوق آزارگر
یک دوست سوئدی که میداند من سودای بازگشت به ایران را دارم و ناظر فراز و نشیب ارتباطم با وطنم در این سالهای اخیر بوده ازم پرسید «سفرت به ایران چطور بود؟»
گفتم «پر از عشق و پر از آزار، انگار که به آغوش معشوق سادیستی بازگشته باشی که از دیدارش سرشار میشوی، از همخوابگی با او لذت میبری، اما از خلق تندش آزار میبینی.»
حالا دارم فکر میکنم یکجای این توصیف میلنگد. معشوقِ داستان من با آن سادیستِ تندخویی که آزارت میدهد، به اسارت میگیردت و به حقوقت تجاوز میکند یکی نیست.
آنکه از دیدارش سرشار میشوم مردمند، فرهنگِ مادریست، زبان فارسیست، اندیشهی ایرانیست، و خود خاکی که مال من است.
آنکه آزار میدهد، تهدید میکند، و محدود میکند، وجه دیگری از مفهوم وطن است. هرچند تمایز قائل شدن میان وجوهی که چنین درهمپیچیدهاند کار سختیست.
شاید بازگشت به خانهی پدرِ سایکوپات توصیف بهتری از بازگشت به ایران باشد. خانهای که در آن آزار دیدهای، کتک خوردهای، محرومیت کشیدهای، تحقیر شدهای، شاهد خشونت بودهای و اسارت مادرت را دیدهای. خانهای که خواستهای از آن فرار کنی، اما رهایت نکرده. خانهای که هنوز خوابگاه مادر و خواهر و برادرهایت است. خانهای که در آن عشق ورزیدن را آموختی، همدلی را آموختی، زیستن با دیگری و برای دیگری را آموختی.
خانهای که میدانی ساکنینش در آزارند. خانهای که به ظاهر از قیدش رها شدهای، اما ریسمان ناگسستنیِ عشق به آن زنجیرت کرده.
خانهای که تنها خانه است و خارج از آن بیخانمانی.
زهره خضراییمنش
@exploringwithin
یک دوست سوئدی که میداند من سودای بازگشت به ایران را دارم و ناظر فراز و نشیب ارتباطم با وطنم در این سالهای اخیر بوده ازم پرسید «سفرت به ایران چطور بود؟»
گفتم «پر از عشق و پر از آزار، انگار که به آغوش معشوق سادیستی بازگشته باشی که از دیدارش سرشار میشوی، از همخوابگی با او لذت میبری، اما از خلق تندش آزار میبینی.»
حالا دارم فکر میکنم یکجای این توصیف میلنگد. معشوقِ داستان من با آن سادیستِ تندخویی که آزارت میدهد، به اسارت میگیردت و به حقوقت تجاوز میکند یکی نیست.
آنکه از دیدارش سرشار میشوم مردمند، فرهنگِ مادریست، زبان فارسیست، اندیشهی ایرانیست، و خود خاکی که مال من است.
آنکه آزار میدهد، تهدید میکند، و محدود میکند، وجه دیگری از مفهوم وطن است. هرچند تمایز قائل شدن میان وجوهی که چنین درهمپیچیدهاند کار سختیست.
شاید بازگشت به خانهی پدرِ سایکوپات توصیف بهتری از بازگشت به ایران باشد. خانهای که در آن آزار دیدهای، کتک خوردهای، محرومیت کشیدهای، تحقیر شدهای، شاهد خشونت بودهای و اسارت مادرت را دیدهای. خانهای که خواستهای از آن فرار کنی، اما رهایت نکرده. خانهای که هنوز خوابگاه مادر و خواهر و برادرهایت است. خانهای که در آن عشق ورزیدن را آموختی، همدلی را آموختی، زیستن با دیگری و برای دیگری را آموختی.
خانهای که میدانی ساکنینش در آزارند. خانهای که به ظاهر از قیدش رها شدهای، اما ریسمان ناگسستنیِ عشق به آن زنجیرت کرده.
خانهای که تنها خانه است و خارج از آن بیخانمانی.
زهره خضراییمنش
@exploringwithin
❤29👍5👎2
سلام مامان
داشتم مسیر دانشگاه تا خانه را با تمام توان رکاب میزدم. پیچیدم توی میانبر جنگلی. از سرپایینی گلآلود با سرعت سرازیر شدم. نیازی به رکاب زدن نبود، خودم را سپردم به جاذبهی زمین و نفسی کشیدم. چشمم به دیدار جنگل روشن شد. برفها آب شدهبودند. درختها، قامتهای عریان و تکیده، قد راست کردهبودند و داشتند هوای بهار را نفس میکشیدند. بالاخره طبیعت آغوش باز کرده بود و داشت به خودش دعوتم میکرد.
شبیه مادری بود که از بستر افسردگی برخاسته باشد. مادری جور کشیده و آسیبدیده، در سرما فرورفته و یخزده، که به اعجاز پیوند مادری زخمهایش را مرهم گذاشته، سر پا ایستاده و به زندگی بازگشته تا دست کودک سرگشته و پریشانش را بگیرد و آرامش کند.
ترمز کردم. فریاد زدم سلام مامان! سلام! دلم چه تنگ شده بود برات. کجا بودی؟ بیا! بیا کنارم، زیر لحاف تنهاییم بخز. در آغوشم بگیر. صدام کن، اسمم را یادم بیاور. خودم را گم کردهام مامان. بیا باز بنشین به حرفم بیاور. آینهام باش، بگذار یادم بیاید کی بودم و کجا میرفتم. بگذار صدای تو راه خانه را یادم بیاورد.
باد پیچید و صورتم را نوازش کرد. لابد مامان بود که داشت لبخند میزد. پریدم روی دوچرخه و باز با سرعت رکاب زدم. فرزندم منتظرم بود.
زهره خضراییمنش
#عاشقانههای_مادرفرزندی
داشتم مسیر دانشگاه تا خانه را با تمام توان رکاب میزدم. پیچیدم توی میانبر جنگلی. از سرپایینی گلآلود با سرعت سرازیر شدم. نیازی به رکاب زدن نبود، خودم را سپردم به جاذبهی زمین و نفسی کشیدم. چشمم به دیدار جنگل روشن شد. برفها آب شدهبودند. درختها، قامتهای عریان و تکیده، قد راست کردهبودند و داشتند هوای بهار را نفس میکشیدند. بالاخره طبیعت آغوش باز کرده بود و داشت به خودش دعوتم میکرد.
شبیه مادری بود که از بستر افسردگی برخاسته باشد. مادری جور کشیده و آسیبدیده، در سرما فرورفته و یخزده، که به اعجاز پیوند مادری زخمهایش را مرهم گذاشته، سر پا ایستاده و به زندگی بازگشته تا دست کودک سرگشته و پریشانش را بگیرد و آرامش کند.
ترمز کردم. فریاد زدم سلام مامان! سلام! دلم چه تنگ شده بود برات. کجا بودی؟ بیا! بیا کنارم، زیر لحاف تنهاییم بخز. در آغوشم بگیر. صدام کن، اسمم را یادم بیاور. خودم را گم کردهام مامان. بیا باز بنشین به حرفم بیاور. آینهام باش، بگذار یادم بیاید کی بودم و کجا میرفتم. بگذار صدای تو راه خانه را یادم بیاورد.
باد پیچید و صورتم را نوازش کرد. لابد مامان بود که داشت لبخند میزد. پریدم روی دوچرخه و باز با سرعت رکاب زدم. فرزندم منتظرم بود.
زهره خضراییمنش
#عاشقانههای_مادرفرزندی
❤15👍2
دوست خوبم حمیدرضا حسینی سلسله گفتگوهایی رو با مهاجرین ایرانی شروع کرده و با ساکنین کشورهای مختلف در مورد تجربیات و زندگی روزمرهشون به عنوان مهاجر صحبت میکنه و نتیجهی گفتگوهاش رو در پادکست «آنسوی خط» منتشر میکنه.
من هم لذت همصحبتی باهاش رو داشتم. صحبتمون بیشتر به سمت وضعیت روانی مهاجر در جامعهی میزبان رفت. از تهدیدهای هویتی مثل استیگماتیزه شدن هویت نژادی گفتیم، از اینکه زندگی با زبان بیگانه چه اثری روی روان فرد میگذاره، و از پدیدهی survivor’s guilt (احساس گناه نجاتیافتگان).
ویدئوی کامل گفتوگو رو میتونید در یوتیوب ببینید.
بریدهای از بحث که توش در مورد پدیدهی استریوتایپ شدن چهرهی مهاجر حرف میزنیم رو در پست بعدی میگذارم.
کانال یوتیوب آن سوی خط
اینستاگرام آن سوی خط
من هم لذت همصحبتی باهاش رو داشتم. صحبتمون بیشتر به سمت وضعیت روانی مهاجر در جامعهی میزبان رفت. از تهدیدهای هویتی مثل استیگماتیزه شدن هویت نژادی گفتیم، از اینکه زندگی با زبان بیگانه چه اثری روی روان فرد میگذاره، و از پدیدهی survivor’s guilt (احساس گناه نجاتیافتگان).
ویدئوی کامل گفتوگو رو میتونید در یوتیوب ببینید.
بریدهای از بحث که توش در مورد پدیدهی استریوتایپ شدن چهرهی مهاجر حرف میزنیم رو در پست بعدی میگذارم.
کانال یوتیوب آن سوی خط
اینستاگرام آن سوی خط
YouTube
نگاه روانشناسانه به چالشهای مهاجران در سوئد در گفتوشنود با زهره خضراییمنش
زهره خضراییمنش در ایران و سوئد تحصیل کرده و در سوئد مشغول تحصیل و کار در زمینهی روانشناسیه
کانال تلگرام زهره: «در پوست خود»
https://t.me/ExploringWithin
آن سوی خط در پلتفرمهای مختلف: https://linktr.ee/aansooyekhat
#مهاجرت #مهاجرت_تحصیلی #مهاجرت_کاری…
کانال تلگرام زهره: «در پوست خود»
https://t.me/ExploringWithin
آن سوی خط در پلتفرمهای مختلف: https://linktr.ee/aansooyekhat
#مهاجرت #مهاجرت_تحصیلی #مهاجرت_کاری…
👍5❤2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
بریدهای از گفتگوی من با حمیدرضا حسینی در پادکست «آن سوی خط».
اینجا در مورد این حرف میزنیم که استریوتایپ کردن یعنی چه و چرا مغز بشر تمایل به استریوتایپ کردن دیگران داره. بعد از این میگیم که استیگماتیزه شدن* چهرهی مهاجر چه اثری بر پروسهی هویتسازی نوجوان مهاجر داره.
* استیگما یا بدنامی اجتماعی، به وضعیتی اشاره میکنه که [لااقل بخشی از] جامعه ناخشنودی خودش رو نسبت به ویژگیهای یک گروه ِاقلیت (به صورت پنهان یا آشکار) ابراز میکنه. یعنی وقتی که بخشی از هویت یک گروه اقلیت به خاطر وجود استریوتایپهای منفی در جامعه ناپسند تلقی میشه.
بخشهای دیگهی گفتگو رو میتونید در کانال تلگرامی آن سوی خط ببینید.
اینجا در مورد این حرف میزنیم که استریوتایپ کردن یعنی چه و چرا مغز بشر تمایل به استریوتایپ کردن دیگران داره. بعد از این میگیم که استیگماتیزه شدن* چهرهی مهاجر چه اثری بر پروسهی هویتسازی نوجوان مهاجر داره.
* استیگما یا بدنامی اجتماعی، به وضعیتی اشاره میکنه که [لااقل بخشی از] جامعه ناخشنودی خودش رو نسبت به ویژگیهای یک گروه ِاقلیت (به صورت پنهان یا آشکار) ابراز میکنه. یعنی وقتی که بخشی از هویت یک گروه اقلیت به خاطر وجود استریوتایپهای منفی در جامعه ناپسند تلقی میشه.
بخشهای دیگهی گفتگو رو میتونید در کانال تلگرامی آن سوی خط ببینید.
❤7