در پوست خود
366 subscribers
18 photos
7 videos
2 files
72 links
We are poor indeed if we are only sane.
- Winnicott

ارتباط:
@ZohrehManesh
Download Telegram
سال یک

خداحافظ سال یک. ما را بگذار و بگذر.
ما را بگذار و بگذر ولی ما تو را نمی‌گذاریم، ما از تو نمی‌گذریم.

ما هنوز داغ شهریورت را به دل داریم سال یک.‌
و گیس‌های ما تا همیشه در باد مهر تو رقصان خواهند ماند.
ما گوشه گوشه‌ی آبان تو تیر خورده‌ایم و خون گریه کرده‌ایم سال یک.
جان ما را از طناب آذر تو‌ آویخته‌اند.
ما در پژمردگی دی‌ماه تو به رودخانه افتاده‌ایم و باز بدن‌های آزاده‌مان را از زیر فشار آوار بهمنت بیرون کشیده‌ایم.
ما اسفند مسموم تو‌ را به سینه برده‌ایم سال یک، ما نفس‌هامان هر صبح اسفند با فکر بچه‌های مضطرب و والدین مستاصل بند آمده.

جان ما در پاییز و زمستان تو محبوس است سال یک. با این‌همه ببین که تاب آورده‌ایم و‌ سبزه‌هامان باز سبز شده.

تو سخت غریب بودی سال یک، سخت عجیب و غریب بودی. ما حیرانی‌های تو‌ را از یاد نخواهیم برد اما تو را به خوبی می‌شناسیم. تو سال بلا و بلوا و برکت بودی، سال بدن‌های آزاده.

تو این‌جور غریب نمی‌مانی سال یک. ما بعدها تو را مبدا یک‌ بازه‌ی تاریخی نو خواهیم خواند.
راستی چه اسم بامسمایی داری سال یک.

زهره خضرایی‌منش

https://t.me/ExploringWithin
👌1
خداحافظ سال یک
موسیقی متن: The Storm Will Pass
اثر Henning Fuchs
توان سرخوردگی

زده بود توی خط راه حل‌های کوچک و زودبازده، اقداماتی که ترس‌های امروزش را کاهش می‌دهند و امکانات فردایش را محدود و محدودتر می‌کنند. برای یک نوجوان خیلی زود است که توان رویاپردازی را تسلیم ترس‌هایش کند. باید قانعش می‌کردم خیالبافی کند، آرزوهای بزرگ بپرورد و رویا ببافد. گفتم «فکر کن یک چوب جادو داشتی و می‌توانستی هرچیزی که دلت می‌خواهد را هرجور دوست داری تغییر بدهی، آن‌وقت زندگی‌ات پنج‌سال دیگر چه شکلی می‌شد؟ آن آینده را تصویر کن.»
گفت «پولدار می‌شدم اما همچنان تنها و غمگین می‌بودم».
در برابر تنهایی آنقدر احساس مفلوک بودن می‌کرد که حتی چوب جادو هم کمکمان نکرد. او همیشه تنها سیر می‌کند، امیدی ندارد کسی پیدا شود که گذشته‌ی پیچیده‌اش را بفهمد و او را به تمامی بپذیرد. تنهایی را پذیرفته. اصلا شاید نمی‌خواست خیال درآمدن از تنهایی را بپزد. برای کسی که سال‌ها تحت ستم بوده و آزار دیده و خشونت کشیده، نزدیک شدن به آدم‌ها آنقدر ترسناک است که دوست پیدا کردن و عاشق شدن گاهی حتی در لیست آرزوها هم جا نمی‌شوند. حتی چوب جادو هم نتوانست برای او در یک آینده‌ی فرضی دوست بسازد.
او می‌فهمید یک جای کار می‌لنگد: اگر چوب جادو داشت چرا هنوز غمگین بود؟ گفت «من این چوب جادوی تو‌ را نمی‌خواهم. من نمی‌خواهم لقمه‌ی گنده‌تر از دهنم بردارم، نمی‌خواهم خدا را به خنده بیاندازم. نمی‌خواهم عصبانی‌ش کنم. من باید اندازه‌ی خودم آرزو کنم. من کم بدی نکرده‌ام، چطور حالا توقع آینده‌ی شاد و روشن داشته باشم؟»

ظاهر ماجرا این است که عذاب وجدان باعث می‌شود او کامیابی را حق خودش نداند. او خدای جباری را تصور می‌کند که به دنبال انتقام‌جویی از اوست، پس سر به زیر می‌اندازد و دست و پایش را جمع می‌کند و به قدری از زندگی طلب می‌کند که از خدا پس‌گردنی نخورد.

اما‌ آیا تمام ماجرا در همین لایه تمام می‌شود؟
آیا در واقع این ترس از شکست خوردن و سرخورده شدن نیست که او را وامی‌دارد دور رویاپردازی را خط بکشد؟ شاید او‌ نمی‌خواهد آرزو کند چون ادراک یک میل مستوجب حرکت به سوی ارضای آن میل است، و آن‌وقت اگر حرکت کنیم و نرسیم چه؟ اگر چیزی بخواهیم و برایش بدویم و باز به دستش نیاوریم، با آن احساس ضعف و خواری چه کنیم؟ بهتر نیست از همین اول آرزوهایمان را طوری تنظیم کنیم که پس‌فردا به سرخوردگی نیانجامد؟
طوری که آدام فیلیپس در‌ کتاب حسرت با تکیه بر آرای فروید و بیون می‌نویسد، فرار از سرخوردگی بزرگ‌ترین مانع دستیابی به رضایتمندی‌ست. فیلیپس می‌گوید «اگر ما نتوانیم به سرخوردگی‌هایمان فکر کنیم و زیر و بم آن‌ها را درآوریم، نمی‌توانیم‌ در پی یافتن رضایتمندی برآییم و هیچ تصوری از کامیابی نخواهیم داشت.» (حسرت، در ستایش زندگی نازیسته، آدام فیلیپس، میثم سامان‌پور)

ما به هزار شعبده از تصور کردن آن‌چه ما را خوشبخت می‌کند فرار می‌کنیم چرا که از شکست خوردن در رسیدن به خواهشمان می‌ترسیم. به این ترتیب با نشناختن آن‌چه می‌خواهیم امکان نزدیک شدن به آن را از خودمان سلب می‌کنیم. برای فهمیدن اینکه چه چیز در زندگی ما را کامیاب می‌کند باید اول در خود توان ناکام شدن ایجاد کنیم.

زهره خضرایی‌منش
#روان‌درمانی

https://t.me/ExploringWithin
👍2
توان سرخوردگی
امروز برایم وضعیتی پیش آمد که از آغاز راه درمانگری در لیست ترس‌هایم حضور داشت.

من چشمه‌های اشک فعالی دارم. یا چرا سختش کنیم، به قول برادر و خواهرهایم اشکم همیشه دم مشکم است.
این اشک روان، کم پرده‌درِ رازهای من نشده، کم خجالتم نداده و کم بقیه را گیج و مضطرب نکرده. ولی از حق نگذریم یک‌جاهایی هم دستم را گرفته و به جای زبان الکنم برایم حرف زده. یعنی از وقتی که تصمیم گرفتم ببینم حرف حساب این اشک‌ها چیست، از موجودات مزاحم و اضافی تبدیل شدند به یک‌ شیوه‌ی ارتباطی. پیش و بیش از هرچیز، شیوه‌ی ارتباطی من با خودم. علائمی که درکم از احوال خودم را بیشتر می‌کنند. با این وجود هنوز با خودسری و کنترل‌ناپذیری‌شان به صلح نرسیده بودم و از این‌که رازهای سر به مهرم را به عالم ثمر می‌کردند کفری می‌شدم.

از روز اولی که تصمیم گرفتم روان‌شناسی بخوانم هم با این سوال درگیر بودم که این اشک‌های نافرمان اگر روزی مقابل مراجعم سرازیر شوند چه می‌شود؟

خب امروز جواب این سوال کهنه را گرفتم. داشتم احساس تحسینی که مراجعم در من برمی‌انگیزد را برایش شرح می‌دادم که گوشه‌ی چشمم تر شد.
اول مضطرب شدم و یک لحظه به ذهنم رسید که تا سرش پایین است یواشکی به سرانگشت تدبیر شر آن قطره‌ی رسواکننده را بکَنم. بعد دیدم نشسته‌ام رطب می‌خورم و منع رطب می‌کنم. دائم از او می‌خواهم احساسش را در لحظه شکار کند و شرح دهد، آن‌وقت احساسات خودم را زیر لحاف مسئولیت درمانگری و «بزرگسالِ اتاق بودن» پنهان می‌کنم.

دست‌هام‌ را زیر میز به هم قلاب کردم و گذاشتم جناب قطره فاتحانه از زیر دسته‌ی عینک به پایین لیز بخورد و موفقیتش در رو کردن دست دل من را جشن بگیرد.

بعد به اشکم اشاره کردم و احساسم را شرح دادم. لبخند زد. حالم را فهمید. فهمید که راست می‌گفتم، که چقدر تحسینش می‌کنم.

دیدم «بزرگسالِ اتاق» هم می‌تواند چشمه‌‌ی اشک فعالی داشته باشد و هم‌چنان بزرگسال بماند، اگر زبان گفتگو با اشک را بلد باشد.

زهره خضرایی‌منش
38👍6
هرس کردن درخت کودک ۱/۲

گیج از نتایج ضد و نقیض تحقیقات در مورد مضرات و فواید احتمالی رسانه و صفحه‌نمایش برای کودکان، من در طول این چهار سال اولِ زندگیِ فرزندم سعی کرده‌ام زمان استفاده‌‌اش از صفحه‌نمایش را تا حد ممکن محدود نگه دارم. نخواسته‌ام تلویزیون و موبایل جای تجربه‌های دیگر را برایش تنگ کنند. از همه‌چیز مهم‌تر، نخواسته‌ام دسترسی دائمی به این سرگرمی‌های مسحور کننده، جلوی کنجکاوی و خلاقیتش را بگیرند. امیدوار بوده‌ام سر رفتن حوصله خلاقیتش را به کار بیندازد و او را پی پاداش‌های پنهان‌ بفرستد، پی لذت اکتشاف، پی خیالپردازی، پی دیدن پیچیدگی‌ها در چیزهای ساده‌ی محیط زندگیش. ترسیده‌ام عادت به پاسخ‌های سریع و آسان به نیازش به سرگرمی، صبوری لازم برای تجربه کردن لذت‌های ساده‌ی دنیا را از او بگیرد: لذت بررسی کرم‌ها و کفشدوزک‌های باغچه، لذت تماشای خیابان از پنجره‌ی ماشین، لذت بیرون ریختن محتویات کمدها و کشف (یا اختراع) کردن یک اسباب‌بازی تازه، لذت سُر دادن ماشین‌هایش از تمام سطوح شیب‌دار و صاف خانه، هوس پارک رفتن، هوس دیدار با هم‌بازی‌هایش، خلق یک دوست خیالی. اصلا خود مزه کردن این احساس که «حوصله‌ام سر رفته و چیزی که عطشم را بخواباند در دسترس نیست» هم تجربه‌ی ارزشمندی‌ست که دسترسی ساده و مستمر به سرگرمی‌های حاضر و آماده مانعش می‌شود.

این تلاش چهارساله‌ی من در رعایت حد توصیه شده برای قرار گرفتن در معرض نمایشگرها، اخیرا متوقف شد و در طول یک سفر طولانی، پسرم فرصت پیدا کرد هرچه دلش می‌خواهد تلویزیون تماشا کند و گوشی دست بگیرد. من که امیدوار بودم بازگشت به زندگی روزمره او را هم به عادات معمولش بازگرداند، با بچه‌ای مواجه شدم که ساعتی چندبار از هر بزرگ‌تری که اطرافش بود می‌پرسید: «می‌تونم توی گوشیت بازی کنم؟» سوالی که نتیجه‌اش اغلب یا به دست آوردن گوشی و از دست دادن فرصت تعامل با دیگری بود، یا تجربه‌ی نه شنیدن مکرر و احساس مردود شدن. به ندرت کسی حوصله می‌کند (یا به ذهنش می‌رسد) کودکی را که گوشی خواسته‌است به بازی دیگری دعوت کند.

کودکم توان سرگرم کردن خودش را به کلی از دست داده بود؛ آنقدر به رضایتمندی بی‌درنگ (immediate gratification) عادت کرده بود که دیگر تاب بی‌حوصله شدن و پی لذت‌های تازه رفتن را نداشت.
انگار سوال گسترده‌ی «حالا چی‌کار میشه کرد؟» با سوال بسته‌ی «میشه تو گوشی بازی کنم؟» جایگزین شده بود و دنیایش را محدود می‌کرد.

در این میانه من، مستاصل و کلافه، خسته از مواجهه‌ی دائمی با سوالی که نمی‌دانستم با آن چه کنم، تصمیم گرفتم صورت مسئله را پاک کنم: رو کردم به بچه‌ی چهارساله و گفتم «اگه زیادی این سوال رو تکرار کنی جریمه می‌شی و اون‌وقت یک‌هفته‌ی کامل دیگه نه از تلویزیون خبری هست نه از گوشی، حتی یک دقیقه». او هم درجا گذاشت توی کاسه‌ام: «می‌دونی؟ تو جریمه میشی، دیگه نه اجازه داری درس بخونی، نه عجله بکنی، نه بری پیاده‌روی».
دهانم از این بلاغت و فصاحتش به هم دوخته شد. علایق و نیازهای من را ردیف کرد و مقابل علائق و نیازهای خودش گذاشت. دقیقا هم آن‌چیزهایی را شمرد که سر راهِ با هم بودن ما قرار می‌گیرند. چه خوب من را شناخته‌بود، منی را که با خط و نشان و تهدید به جریمه، به او فهمانده بودم نمی‌خواهم بشناسمش، نمی‌خواهم نیازش را بیان کند و خودش را چنان که هست نمایش دهد. عجب آینه‌ای مقابلم گذاشت. او در سکوت نیازهای من را شناخته و پذیرفته بود و حالا در برابر تلاش من برای سانسور نیازهایش داشت جریمه‌ام می‌کرد.

آدام فیلیپس (روانشناس معاصر بریتانیایی) چه نغز گفته که «کودک شناسنده‌ای است که شناخته نمی‌شود.» فیلیپس می‌گوید والدین نه قادرند کل دامنه‌ی زندگی عاطفی فرزندشان را درک کنند و نه با آن کنار بیایند. والدین درواقع نمی‌خواهند درگیر زندگی احساسی فرزندشان شوند، بلکه می‌خواهند از آن چشم بپوشند. از طرفی کودک برای بقای حیات، باید مراقبین خود را بشناسد و نیازهایشان را به خوبی بفهمد. هر احساس، هر تکانه یا هر کنشی که پیوند کودک با مراقبینش را به خطر بیندازد یک تهدید جدی برای بقای حیات ادراک می‌شود و به شکل اضطراب سر بر می‌آورد. کودک دائما نگران این است که عشق والدینش را از دست بدهد و در نتیجه همواره در تکاپوست که در نظر آن‌ها مقبول و دوست‌داشتنی جلوه کند. گویی کودک ابژه‌ی زیبایی‌شناسی والدینش است: باید جوری باشد که از نظر آن‌ها زیبا و پذیرفتنی‌ست. ما خیلی زود به فرزندانمان یاد می‌دهیم آن‌چه را که از مدار میل ما خارج است، آن‌چه را که با زیبایی‌شناسی ما جور نیست، پنهان کنند. به خیال خودمان داریم درخت را هرس می‌کنیم. ما را هم همین‌جور هرس کرده‌اند و تا بوده همین بوده.

[ادامه در پست بعد]
👍102
هرس کردن درخت کودک ۲/۲

فیلیپس اجتناب‌ناپذیری این پروسه را می‌پذیرد و راه برون‌رفت جالبی پیشنهاد می‌دهد: او دنیایی را تصویر می‌کند که در آن والدگری هم راهی را می‌رود که زیبایی‌شناسی هنر مدرنیستی رفته، یعنی پذیرفتن زیبایی آثار هنری‌ای که مخاطب چیزی از آن دستگیرش نمی‌شود. به قول تئودور آدورنو‌ کار هنر مدرن خلق چیزهایی‌ست که ما نمی‌فهمیم چه هستند. به نظر می‌رسد پیکار ما والدین این عصر این است که به فرزندانی عشق بورزیم که نمی‌فهمیم که هستند. شاید بهتر باشد دستمان را هرچه بیشتر از تربیتشان کوتاه کنیم و بنشینیم به تماشا. از آن‌ها نخواهیم پنهان کنند، اتاق امنی باشیم که می‌توانند در آن عریان راه بروند و دغدغه‌ی زیبایی نداشته باشند.


زهره خضرایی‌منش
#والدگری

https://t.me/ExploringWithin
👍181
هرس کردن درخت کودک
ایده‌آل‌سازی، مقدس‌انگاری، و عشق به رهبر

بی‌شک با کسانی برخورد داشته‌اید که عاشقانه رهبرشان را می‌پرستند، اعتقاد رسوخ‌ناپذیری به کمال و تقدس رهبر محبوبشان دارند و چه بسا آدم بودنش را فراموش یا انکار می‌کنند.
هرچند ممکن است گاهی احساس کنیم از درک این پدیده ناتوانیم، هرچند دلمان می‌خواهد باور کنیم ما از چنین خطایی مبرا هستیم و به غایت از «آن‌ها» که عاشق رهبری می‌شوند دوریم، هرچند میل داریم با دوری جستن از «آن‌ها» هویت خودمان را پاکسازی کنیم (مخصوصا وقتی جنایتکاری‌های رهبری آشکار می‌شود) باید بپذیریم که این پدیده‌ای است انسانی، همگانی و توضیح‌پذیر. ایده‌آل‌سازی، مقدس‌انگاری، و عشق به رهبر چیزی‌ است که نه فقط دامنگیر ما ایرانی‌ها در این دوران است، بلکه پدیده‌ای‌ست جهانی و همه‌زمانی. توصیف تولستوی (در جنگ و صلح) از عشق راستوف به تزار را ببینید:

«او از این که نزدیک تزار بود واقعا خوشحال بود. احساس می‌کرد خودِ همین نزدیکی به او جبرانی‌ست برای خسارت‌های کل روزش. او خوشحال بود، به اندازه‌ی عاشقی که به لحظه‌ی دیدار می‌رسد. جرئت نداشت نگاهش را از جلویش به اطراف بچرخاند. او بدون نگاه کردن، فقط با حال خلسه‌ای که ناگهان احساس کرد، فهمید که او رسیده‌است. نه تنها از صدای نزدیک شدن اسب‌سواران متوجه نزدیک شدن تزار شد بلکه با نزدیک‌تر شدنِ او احساس می‌کرد همه‌چیز روشن‌تر، شادتر و با اهمیت‌تر می‌شود. وقتی این خورشید نزدیک و نزدیک‌تر شد از دید راستوف شعاع‌هایی از نوری باشکوه و ملایم از دورش جاری بود و حالا راستوف احساس می‌کرد که در لفاف این تشعشات قرار گرفته‌است. او صدای تزار را شنید - صدایی نوازشگر، آرام، باشکوه و در عین حال ساده… راستوف بلند شد تا چرخی در اطراف بزند. او در رویاهایش با خودش فکر می‌کرد مردن نه برای حفظ جان امپراتور (که حتی به خواب هم نمی‌دید) که صرفا مردن در پیش چشمان او چقدر لذت‌بخش خواهد بود. او واقعا عاشق تزار و شکوه نیروهای روس بود و به پیروزی امید داشت. و در این روزهای به یاد ماندنی پیش از نبرد استرلیتز، او تنها کسی نبود که چنین حسی داشت: از هر ده نفر در ارتش روسیه نه نفر عاشق تزار ‌و شکوه نیروهای روس بودند.»

یالوم جایی در کتاب روان‌درمانی گروهی: نظریه و عمل [۱] در توضیح چراییِ به‌وجود آمدن چنین احساسی در روابط رهبر-عضو پدیده‌ی انتقال (transference) را پیش می‌کشد. او انتقال را تمایل نامعقول به وجود دیگری تعریف می‌کند. در روان‌درمانی انتقال به حالتی گفته می‌شود که مراجع احساسات، نیازها، فانتزی‌ها، باورها و یا پیش‌فرض‌هایش در مورد اشخاص مهمی در زندگیش را روی درمانگر پیاده‌سازی (منتقل) می‌کند. این اشخاص مهم، معمولا مراقبان اولیه هستند که در سال‌های نخستین زندگی از ما محافظت کرده‌اند. نوزادِ ضعیف و بی‌پناهِ انسان برای احساس امنیت نیاز دارد باور داشته باشد که مراقبینش همه‌توان، دانای کل و خیرخواه مطلق هستند. شدت این نیاز در بعضی افراد در روند بالغ شدن و استقلال شخصیت کاهش می‌یابد اما در افرادی که مکانیزم‌های پیشرفته‌تری برای مقابله با ترس‌های درونی پیدا نمی‌کنند، نیاز به ابژه‌ی ایده‌آل تقریبا دست‌نخورده از دوران کودکی باقی می‌ماند. این افراد امید دارند از طریق ادغامِ روان‌شناختی با یک دیگریِ شگرف، در برابر ترس، شرم، و ناامیدی از خویشتن ایمن بمانند [۲].

آلن دوباتن [۳] در توضیح پدیده‌ی ایده‌آل‌سازی در عشق می‌گوید «وقتی عاشق می‌شویم امید داریم آن‌چه از بزدلی‌ها، ضعف‌ها، تنبلی‌ها، نابکاری‌ها، سازشکاری‌ها ‌و‌ بلاهت‌ها‌ در خودمان سراغ داریم، در دیگری نیابیم. ما دور محبوبمان حلقه‌ای از عشق می‌کشیم و تصمیم می‌گیریم که آن‌چه درون این حلقه هست به طریقی جادویی عاری از عیب و ایراد است. ما کمالی را که در خود نمی‌یابیم در دیگری می‌جوییم، و امید می‌بندیم که از طریق پیوند با این معشوق ایده‌آل بتوانیم (به رغم شواهد‌ برخاسته از خودشناسی) ایمان لرزانمان به نوع بشر را حفظ کنیم.»

یالوم [۴] با ارجاع به جنگ و صلح توضیح می‌دهد که ناپلئون هم به وضوح از پدیده‌ی انتقال برای تشویق سربازانش به جنگ بهره می‌گرفته و با معرفی خودش به عنوان ابژه‌ی ایده‌آلی که لایق عشق بی‌انتها و سرسپردگی لشکریانش است آن‌ها را به تأسی از خود و در هم شکستن صفوف دشمن فرا می‌خوانده. یالوم می‌گوید «درواقع غرق شدن در عشق رهبر پیش‌درآمدی برای جنگ است. چه طنز تلخی که کشتن بیشتر تحت لوای عشق انجام می‌شود تا نفرت!»

راستش فکر می‌کنم هرکس خود را صادقانه بکاود احتمال دارد جایی ردپایی از عشق و سرسپردگی به یک رهبر (یا فردی در موقعیت قدرت) را در خاطراتش پیدا ‌کند. شاید از این طریق فهمیدن «دنیای آدم‌های آن طرف» [۵] کمی آسان‌تر شود.

زهره خضرایی‌منش

https://t.me/ExploringWithin
👍111
ایده‌آل‌سازی، مقدس‌انگاری، و عشق به رهبر

منابع:
[۱] The theory and practice of group psychotherapy, Irvin D. Yalom
[۲] Psychoanalytic Diagnosis: Understanding Personality Structure in the Clinical Process, Nancy McWilliams
[۳] On Love, Alain de Botton
[۴] یالوم‌خوانان، اروین د. یالوم، حسین کاظمی یزدی
[۵] عنوان سری‌نوشته‌هایی که دکتر سرگلزایی در بهار ۱۴۰۲ با هدف ایجاد فهم‌ مشترک در جامعه ایران در کانالش منتشر می‌کرد.
👍32
بی‌محابا حرف زدن را با او آموختم. چنان خوب می‌شنید و خوب در بر می‌گرفت که ترسی از کاویدن و هویدا کردن تاریک‌ترین سویه‌های وجود هم در میان نمی‌ماند.
او به صبوری سنگلاخ راه اندیشیدن و خودشناسی را بر من هموار می‌کرد. در حضورِ اغلب ساکتش‌ شوق فهمیدن بازمی‌تاباند و به گفتن و نوشتن تشویقم می‌کرد. نوشتن را او این‌گونه به من بازگرداند چنان که نی‌نوازی نوا را به نی‌لبک متروک و خشکیده‌ای باز می‌گرداند. جاری‌ام کرد چنان که مقنی در بیابان کاریز می‌کند.
تقریبا دو سال شد که در امنیت حضور او فرصت می‌کردم هفته‌ای یکی دو ساعت سر در گریبان فرو کنم و به تماشا بنشینم: آدمی را ببینم بی‌پیرایه و بی‌حجاب. سفری بود یگانه و بخشاینده، و دلم برایش سخت تنگ می‌شود.

#روان‌درمانی

عنوان عکس: درهم‌پیچیده، اثر میلا پرسلوا
14👍2
اسنوبیسم

این روزها یادداشت در مدح و ذم ابراهیم گلستان زیاد نوشته می‌شود و این دوگانگی به خودی خود اتفاق مبارکی‌ست. گویی گلستان با جمع فضائل و رذایلش برای ما این امکان را فراهم کرد که یک‌بار هم که شده دست از تحریف تصویر آدم‌های شناخته‌شده‌ی تازه درگذشته‌ بکشیم و «انسان» را به تمامی (یا اقلاً گسترده‌تر) ببینیم، با همه‌ی مفاهیم متناقضی که این واژه یدک می‌کشد.

من اینجا قصدم نه تمجید از هنر ابراهیم گلستان است و نه تقبیح خلق و خویش. فقط از میان همه‌ی نوشته‌ها، یک نکته از یادداشت مهرداد فرهمند [۱] توجهم را جلب کرد و دست‌مایه‌ی این نوشته شد. به خیلی از بخش‌های نوشته‌ی فرهمند انتقاد بسیار دارم اما نکته‌ی ظریفی که او در مورد خودبرتر‌بینی آورده را درست می‌دانم، نه لزوما در مورد ابراهیم گلستان (که شناخت قابل اتکایی از شخصیتش ندارم)، بلکه در مورد خودبرتربین‌ها و فخرفروش‌های جهان.

فرهمند چندجا در نوشته‌اش به «خودبرتربینیِ برخاسته از خودکوچک‌بینی» اشاره می‌کند. این از آن نکته‌هایی‌ست که باید قاب گرفت.

یکی از چیزهایی که به من درک بهتری از احوالات فخرفروشان داد دانستن تاریخچه‌ی واژه‌‌ی snobbery بود که می‌شود به تبختر، تفرعن، فخرفروشی، یا از همه قشنگتر (به پیشنهاد فرهنگ هزاره) «طاووس‌خصالی» ترجمه‌اش کرد. امروز snob که صفتی‌ست با بار منفی، به کسانی گفته‌ می‌شود که اصرار دارند توی چشم دیگران فرو کنند که سلیقه‌، انتخاب‌ها، تجربیات، و حتی سرشتشان برتر از دیگران است و هر کس و ناکسی را به بارگاه علیایی‌شان راه نیست. به عبارتی طاووس‌خصالان منزلت انسانی را با جایگاه اجتماعی برابر می‌دانند. Snob کسی‌ست که آدم‌ها را بر اساس جایگاه اجتماعی‌شان رده‌بندی می‌کند، به آن‌ها که از خود برتر می‌پندارد به صورت مبتذلی تشبه می‌جوید و آن‌ها را که از خود پست‌تر می‌داند آدم حساب نمی‌کند.

اما واژه‌های snob و snobbery از کجا آمده‌اند و چطور ساخته‌ شده‌اند؟
یکی از روایت‌ها این است که در اوایل قرن ۱۹ در کالج‌های کمبریج و آکسفورد در لیست اسامی دانشجویان، در مقابل اسم تعداد معدودی از دانشجوها که اشراف‌زاده نبودند نوشته می‌شد sine nobilitate (به معنی فاقد اشراف‌زادگی) که این ترکیب کم کم به s.nob مخفف شد [۲].

می‌شود تصور کرد که تحقیری که اقلیت دانشجویان غیر اشراف‌زاده در آن محیط دگم و در آن جامعه‌ی طبقاتی متحمل می‌شدند آن‌ها را به ساختن مکانیزم‌های دفاعی برای حفاظت از حریم عزت‌نفسشان سوق می‌داده. وقتی وجهی از هویت یک اقلیت از طرف بخش قدرتمندتری تحقیر می‌شود، یکی از واکنش‌ها به این تحقیر و استیگماتیزه شدن، فاصله گرفتن از هویت خود ‌و شباهت جستن به هویت گروه تحقیر کننده است [۳].

وقتی تحقیر می‌شویم و در تصورمان از پلکان جایگاه اجتماعی سقوط می‌کنیم، ذهنمان به دنبال پله‌ای می‌گردد که جایگاه تازه‌ی ما باشد و در قعر هم نباشد. یک چاره‌اش این است که گروه دیگری را پیدا کنیم که از ما پست‌تر باشد و وجودش جلوی سقوط ما به قعر پلکان را بگیرد. یک نمونه‌ی واضح این پروسه تحقیری‌ست که کله‌پوستی‌ها (گروهی از بازماندگان طبقه‌ی کارگر انگلستان) به پاکستانی‌ها روا می‌داشتند. گویی با تحقیر کردن کارگران پاکستانی، احساس حقارتی که جامعه‌ی طبقاتی به آن‌ها تحمیل می‌کرد را به خود هموار می‌کردند. کله‌پوستی با خود می‌گوید «من از طبقه‌ی فرودستم، ولی لااقل پاکستانی نیستم، آن‌ها از من پست‌ترند، آن‌ها کثیف و دزد و شیاد و فرومایه‌اند» [۴].

آلن دوباتن در کتاب اضطراب جایگاه اجتماعی می‌گوید «شاید بتوان گفت که تنها عامل فخرفروشی ترس است. کسانی که از جایگاه اجتماعی خود مطمئنند هرگز دیگران را تحقیر نمی‌کنند. پشت تکبر ترس نهفته است. ایجاد حس حقارت در دیگران در واقع به دلیل حس عذاب‌آور حقارت در خودمان است». کاریکاتور قشنگی که دوباتن از مجله‌ی پانچ (سال ۱۸۹۲) در کتابش آورده جان مطلب را خوب بیان می‌کند.

خلاصه، عبارت «خودبرتربینیِ برخاسته از خودکوچک‌بینی» که فرهمند در نوشته‌اش آورده عبارت ظریفی‌ست، خواه استفاده‌اش در حق ابراهیم گلستان به جا باشد و خواه نه.

زهره خضرایی‌منش
👍13
ارجاعات و توضیحات

[۱] یادداشت مهرداد فرهمند:
https://t.me/FarahmandBeirut/838

[۲] این روایت را دوباتن در کتاب اضطراب جایگاه اجتماعی آورده اما در این مقاله صحت این روایت زیر سوال رفته. قدر مسلم این است که (به تصدیق همان مقاله) در قرن نوزده snob به معنی «کسی که از طبقه‌ی بالادست نباشد» استفاده می‌شده و بعدها معناهای دیگری پیدا کرده‌است. ابتدا به «کسی که به دنبال معاشرت با و یا تقلید از کسانی‌ست که از خود برترشان می‌پندارد» تغییر معنی پیدا کرده و بعدتر به «کسی که منکر موفقیت‌ها و ارزش‌های کسانی می‌شود که از خود پست‌ترشان می‌داند» اطلاق شده‌است.

[۳]
Sawyer, L. (2002). Routings:" Race," African Diasporas, and Swedish Belonging. Transforming Anthropology, 11(1), 13-35.
لنا ساویر واکنش‌های گروه اقلیت در برابر تحقیر و تهدید هویتی را به سه دسته تقسیم می‌کند: ۱. تسلیم و پذیرش تحقیر ۲. مقاومت در برابر تحقیر از راه تشدید و به نمایش‌گذاشتن خصلت‌های مربوط به گروه اقلیت و ۳. فاصله گرفتن از هویت خود، شباهت جستن به گروه تحقیر کننده و پنهان کردن یا انکار کردن هویت استیگماتیزه شده.

[۴]
Lalander, P. & Johansson, T. (2012) Ungdomsgrupper i teori och praktik
اسنوبیسم
پیش‌فرض‌ها

«پیش‌فرض ما اینه که بیمار همیشه نهایت تلاشش را می‌کنه و هرچه از دستش بر بیاید برای بهبود انجام می‌ده»
استادم بود که داشت فلسفه‌ی پشت درمان دیالکتیکی برای بیماران با اختلال شخصیت مرزی را توضیح می‌داد. این پیش‌فرض به دلم نشست.
بعد ادامه داد:
«فرض بعدی اینه که بیماران نمی‌تونن در این درمان شکست بخورند. نه اینکه لزوما همیشه DBT جواب بده، اما وقتی بهبودی حاصل نشه این بیمار نیست که شکست خورده. درمانگر می‌تونه شکست بخوره، اطرافیان و جامعه می‌تونن شکست بخورن، حتی شاید این متد شکست بخوره، اما ما شکست خوردن بیماران رو ناممکن فرض می‌کنیم.»

گوش‌هام تیز شد و سیخ‌تر نشستم. مشکل این پیش‌فرض‌ها فقط این نبود که درمانگر را با بار مسئولیت درمانِ ناموفق تنها می‌گذاشتند، بلکه مشکل این بود که عاملیت و اختیار فرد تحت درمان را نادیده می‌گرفتند. انگار بیمار نقشی در درمان ندارد. اگر توان شکست خوردن از آدم سلب شود پیروز شدن هم بی‌معنا می‌شود. پس نقش خواست و تلاش بیمار چه می‌شود؟

استاد ادامه داد: «حالا چرا چنین پیش‌فرضی میگیریم؟ برای اینکه اگر شکست خوردن بیمار ممکن باشه یه پنجره‌ای برای تیم درمانی و اطرافیان باز می‌کنیم که اگر درمان شکست خورد بگن بیمار نمی‌خواست خوب بشه که نشد، ما میخوایم این پنجره رو ببندیم چون بسته بودنش به نفع بیماره»
بفرما! داشت همان قضیه‌ی سلب اختیار را به زبان مهرآمیز اما قیم‌مآبانه ماست‌مالی می‌کرد. من اعتراض کردم:

⁃ ولی کارِ دانش توصیف حقیقته، ما که نمی‌تونیم پیش‌فرض‌هامون رو بر مبنای ترسمون از عواقبشون بچینیم!

⁃ چرا اتفاقا خیلی هم خوب می‌تونیم. بهش میگن تئوری حقیقت پراگماتیک. ما به هر حال به حقیقت دسترسی نداریم، پس دستمون برای پیش‌فرض گرفتن بازه. خب چرا اون چیزایی رو فرض نگیریم که در تعامل با دیگری بهمون کمک می‌کنن؟

ساکت شدم. چه ساده راست می‌گفت!
یاد تعبیری افتادم که سال‌ها پیش از دکتر سروش شنیده بودم: فاصله‌ی ما تا حقیقت، مثل فاصله‌ی ما تا خورشیده، این که ما در سطح دریا باشیم یا نوک قله‌ی اورست، تفاوتی در فاصله‌مون تا خورشید ایجاد نمیکنه. در قیاس با فاصله‌ی بی‌نهایت، این جابه‌جایی‌های کوچکی که در حد توان ما هست صفر حساب می‌شن.

استاد باز ادامه داد: «وقتی یکی حالم رو می‌گیره من فرض می‌گیرم که طرف کاری بهتر از اونچه که می‌کنه از دستش برنمیاد، اینطوری درک کردن و همدلی با دیگران خیلی آسون‌تر میشه. ازم می‌پرسن مطمئنی این پیش‌فرض‌هایی که می‌گیری درستن؟ من میگم نه! میگن خب پس چرا فرض می‌گیریشون؟ خب دلیلش اینه که این پیش‌فرض‌ها بهم کمک می‌کنن.»

استاد ما (و باقی عمل‌گرایان عالم) سودای جستن حقیقت را بوسیده و کنار گذاشته‌اند و اصالت را به کارکرد عملی فرضیاتشان می‌دهند. چه فروتنی خردمندانه‌ای ‌در این طرز نگاه نهفته‌است. تصور ما از اینکه دیگری در انتخاب رفتارش مختار بوده یا نه بر مختار بودن یا نبودنش اثری ندارد، ما هم با این دانش اندکی که در دسترسمان است نمی‌توانیم تمام حقیقت پشت رفتار دیگری (و حتی خودمان) را درک کنیم، پس چرا در هر لحظه همدلانه‌ترین و کاربردی‌ترین فرض ممکن را اتخاذ نکنیم؟ مفروضاتی که تعاملاتمان با دیگران را آسان‌تر و موثرتر می‌کنند.

راننده‌ای که جلوی من می‌پیچد، شاید دارد می‌رود به عزیز بدحالی برسد. کارمندی که کارم را به تعویق می‌اندازد، شاید از رییسش حمایت کافی برای انجام کارش نمی‌گیرد. پرستاری که سوزن سرنگ را بی‌دقت در رگ من فرو می‌کند، شاید آنقدر خسته باشد که چشم‌ها و دست‌هاش درست فرمان نمی‌گیرند.

آسمان ریسمان به هم بافتم که بگویم خیلی وقت‌ها مهم نیست پیش‌فرض‌های ما چقدر واقعی هستند. مهم این است که تاب آوردن رفتار ناخوشایند دیگری را چقدر برایمان ممکن می‌کنند.

زهره خضرایی‌منش

https://t.me/ExploringWithin
10👍9🔥2👌1
پیش‌فرض‌ها
از سرزمین‌های اشغالی

می‌دانستم تحت چه فشاری‌ست. همسایه‌ام را می‌گویم، زن جوان فلسطینی که مادر و پدر و دل و جانش هنوز ساکن فلسطینند و بعد از سال‌ها چرخیدن دور دنیا هنوز موفق نشده موطنی جز آن خطه پیدا کند.

پیغام دادم بیاید برویم قدمی بزنیم. آمد، با حال زار. حرف‌ها و بغض‌ها و سکوت‌ها و درماندگی‌اش را تا می‌توانستم در آغوش کشیدم. استیصال را از نفس‌هاش می‌شد بو کشید. از تمام دنیا ناامید و دلزده بود. بیشتر از همه از همین سوئد مدعی آزادگی، که پریروز در عین ناباوریِ ما تماشاچیانِ مبهوت، به همراه ۴۴ کشور دیگر از جمله آلمان و دانمارک و فنلاند و انگلیس و اوکراین به پیشنهاد آتش‌بس رأی ممتنع داد تا برای بار هزارم به دنیا ثابت کند که ادعاهای حقوق‌بشری‌اش چیزی جز ژست‌های شیک و توخالی نیست و می‌تواند روی سلاخی شدن کودکان و غیرنظامیان در تاریکی مطلق، بدون آب و غذا و تلفن چشم ببندد.

میان این‌همه مظلومیت و بی‌پناهی، دل‌ همسایه‌ام به مهر رژیم ایران گرم بود! فکر کردم ای تف به دنیایی که توش جمهوری اسلامی پناهگاه مظلومی باشد… وای به روزگار آن مظلوم.

گفتم میفهمم که برای ملتی که عمری مظلوم عالم بوده و از دنیا جفا کشیده و فقط از یکی دو جا چیزی شبیه وفا دیده، جمهوری اسلامی می‌تواند منجی به نظر برسد. اما برای مردم ایران که این رژیم را می‌شناسند از روز روشن‌تر است که این حمایت از سر انسان‌دوستی نیست، که اگر انسان در چشم اینان کرامت داشت، در حق ملت خود این‌همه جنایت نمی‌کردند.

با لحن خسته ‌و کلافه‌ای که نشان می‌داد من نفر هزار و چندمم که به شیشه‌ی اعتمادش سنگ می‌زنم پرسید از چه جنایت‌هایی حرف می‌زنم. چند چشمه از آن‌چه بر ما رفته است را برایش گفتم. در سکوت و حیرت گوش کرد. در هم فرو رفت، سوگ‌وارتر شد.
فکر کردم حالش به حال یتیمی می‌ماند که همه در حقش ستم کرده‌اند جز مرد همسایه که گاهی دست محبتی به سرش می‌کشیده. حالا ناگهان فهمیده همان عمو که پناهگاهش شده‌بود و امیدش به خیرخواهی آدم‌ها را زنده نگه می‌داشت، به بچه‌های خودش تجاوز می‌کند و لابد برای او هم برنامه دارد.

خداحافظی که می‌کردیم گفت «می‌دانی؟ به آن‌ها که وطن دارند حسودیم می‌شود. فکر کن یک گوشه‌ی دنیا متولد شوی که جنگ نیست و غصب نیست و ویرانی نیست و می‌شود همانجا ماند و همانجا پیر شد و همانجا مرد و این‌همه تنهایی نکشید.»

نهفته زیر این پایان‌بندی همدلانه، او داشت نشان می‌داد که فهمیده ما هم یک‌جورهایی حس می‌کنیم کشورمان اشغال شده و دستمان از وطن کوتاه است. فهمیده بود که ظلمِ بی‌پایان با ما کاری کرده که برای خیلی‌هایمان ترک کردن آسان‌تر از ماندن شده.

زهره خضرایی‌منش

https://t.me/ExploringWithin
25👍4👎2
اقلیتی خاموش و نادیده

«یک هفته‌س می‌خوام یه ایمیل بزنم، نمی‌دونم چرا نمیتونم مثل آدم بنویسم و بفرستمش بره! وضعیت خونه‌ زندگیم رو نگا کن، از این همه ریخت و پاش کلافه‌م، ولی نمیتونم پاشم جمع و جور کنم، نمی‌دونم از کجا شروع کنم. هر کار می‌کنم نصفه ولش می‌کنم، صدتا کتاب نیمه‌خونده دارم، صدتا پروژه‌ی کوچیک و بزرگِ رها شده. از دست خودم خیلی عصبانی می‌شم. نمی‌دونم چرا من نمی‌تونم مثل آدم‌های معمولی زندگی کنم. گیج و حواس‌پرتم، یادم میره قبض آب و برق رو بدم، یه ماه در میون جریمه می‌شیم، همش هم خرت و‌پرت‌هام رو گم و گور می‌کنم. از بچگی به خاطر همین حواس‌پرتی‌هام اذیت می‌شدم، هم تو خونه، هم تو مدرسه. همه رو از خودم مأیوس و عصبانی می‌کنم. مامان و بابام و معلم‌ها همیشه از دستم شاکی بودن. اگه بدونی چقدر تنبیه شدم! نمی‌تونستم تو‌کلاس سر جام بشینم، بعد از یک ربع نشستن انگار آتیش زیرم روشن می‌کردن…»

زن جوان پرانرژی و فعالی‌ست. دانشجوی دکتری مردم‌شناسی، مادر سه کودک زیر سن دبستان، عاشق گل و گیاه و حیوانات، و پر از نیروی زندگی. هر بار دیدمش یک ‌پروژه‌ی تازه‌ی جالب کلید زده بود: یا داشت گوشه‌‌ی باغچه سیب‌زمینی و لوبیا می‌کاشت، یا تیر و تخته دست گرفته بود و برای بچه‌هایش یک دیوار صخره‌نوردی درست می‌کرد، یا برای ‌پرنده‌ها لانه می‌ساخت.
«اوا! نگا‌ یه مرغ مگس‌خوار اومد!» چشم‌هایش برق زد و به درخت پشت پنجره اشاره کرد. انگار غم دنیا ناگهان از دلش پرکشیده بود. «مرغ‌مگس‌خوار اینورا خیلی کمیابه. این یکی ماده‌س، ببین پشت سرش آبی براقه.» در مورد چیزهایی که بهشان علاقه دارد خیلی زیاد می‌داند. همه‌چیز را هم می‌بیند و می‌شنود و احساس می‌کند، حواسش همه‌جا پخش است. همین باعث می‌شود نتواند روی یک موضوع تمرکز کند و کارهای روزمره‌اش را پیش ببرد.
مرغ مگس‌خوار که پرید و رفت، یاد کارهای عقب‌افتاده و خانه‌ی در هم پاشیده‌اش افتاد. از خستگی‌ها و کلافگی‌هایش گفت، از اضطراب دائمی‌اش برای کارهایی که نصفه می‌مانند یا بارها و بارها به تعویق انداخته می‌شوند و باری می‌شوند روی روانش. از پایان‌نامه‌ای که نوشته نمی‌شود و مسکون مانده. از تمرکزی که هیچ‌وقت خوب کار نکرده، و نظم و ترتیبی که همیشه مشکل‌دار بوده، اما حالا دیگر با وجود سه بچه‌ی کوچک تبدیل به رویایی دست‌نیافتنی شده. از اینکه این حواس‌پرتی چقدر در دوران کودکی به عزت‌نفسش لطمه زده و چه حجمی از اضطراب به او تحمیل کرده‌است.

چندماه بعد از این گفتگو، خبر داد که پیش روانشناس رفته و برایش تشخیص ADHD (اختلال نقص‌توجه-بیش‌فعالی)* داده‌اند. داشت دوره‌های آموزشی مربوط به ADHD را طی می‌کرد و استراتژی‌هایی برای مدیریت زندگی‌اش یاد می‌گرفت. آرام و راضی به نظر می‌رسید ‌و با خودش در صلح بود. داشت یاد می‌گرفت خصلت‌هایی که عمری به خاطرشان تنبیه شده و سرکوفت خورده ریشه در ژن‌ها و ساختار مغزی‌اش دارند و کاری از او برای «کنار گذاشتنِ» این خصلت‌ها بر نمی‌آمده. داشت می‌فهمید که ایرادِ کار ضعفِ شخصیتِ او نبوده، مشکل این نبوده که او تنبل، بی‌تفاوت و پشت‌گوش‌انداز یا غیرقابل‌اعتماد است، بلکه این محیطِ صلب خانواده و مدرسه بوده که نتوانسته توانایی‌های متفاوت او را درک‌ کند و شرایط را برای رشد و بالیدنش تنظیم کند.

از مواهب دیگر این دوره‌های آموزشی این بود که او افرادی با شرایط مشابه خودش را ملاقات کرده بود و می‌دید که تنها نیست. حالا او هویتی تازه گرفته‌بود و به یک اقلیت تعلق داشت. اقلیتی با ساختار عصبی متفاوت، که ساکت و بی‌نشانه در میان ما زیست می‌کنند و از کودکی با چالش‌های بزرگ روبرو می‌شوند، از تفاوت‌هایشان با دیگران رنج می‌برند و مجبور می‌شوند خودشان را با سبک زندگی‌ اکثریت وفق دهند. وفق دادنی که به قیمت هدر رفتن انرژی و استعدادهایشان تمام می‌شود و بار اضطراب عظیمی به همراه دارد. اقلیتی نادیده، که حقوق انسانی‌شان از نخستین سال‌های زندگی پایمال می‌شود.



* ءADHD بیماری نیست، تفاوت‌هایی در عملکرد مغز است، اما شیوه‌ی برخورد خانواده و جامعه با افراد دارای این وضعیت، زمینه‌ساز مشکلات و اختلالات ثانویه می‌شود.


زهره خضرایی‌منش
#گوناگونی_عصبی #نقص‌توجه_بیش‌فعالی #ADHD #اقلیت

https://t.me/ExploringWithin
👍149
اقلیتی خاموش و نادیده
👍1
خرده‌مرگ‌ها

آب‌انبارهای یزد همان‌قدر که مایه‌ی نجات ‌و تأمین حیات مردم کویر بوده‌اند، سرچشمه‌ی وهم و دستمایه‌ی خیالپردازی و انبار قصه هم بوده‌اند.
مادربزرگم داستان‌ها از این آب‌انبارهای عمیق و تاریک می‌گفت، داستان‌هایی که جان‌مایه‌ی اغلبشان بازی با احساس ترس بود: هراس مرگ، اضطراب تنهایی، وهم اسیر شدن در دامِ «از ما بهتران». حالا که نگاه می‌کنم می‌بینم انگار مردم کویر همان‌جور که از دل آب‌انبار مایه‌ی زندگی بیرون می‌کشیدند، اضطراب‌های وجودی‌شان را آنجا انبار می‌کردند. بعد به مدد قصه‌پردازی، با این اضطراب‌های انبارشده مواجه می‌شدند و خودشان را آرام می‌کردند. قصه‌هایی که گاهی قهرمان‌هایشان بر ترس‌ها چیره می‌شدند و گاه شکست می‌خوردند.

مادربزرگِ راوی من، ابرقهرمان ترسناک‌ترین قصه‌‌های خودش بود. او با دختران اجنه پیمان خواهری بسته بود و هرشب تا صبح مهمان آن‌ها بود و با بچه‌هایشان آب‌تنی می‌کرد. اجنه به او قول داده بودند که تا هفت پشت از اولادش محافظت کنند و نگذارند ترس در دلشان رخنه کند. مادربزرگم خوب بلد بود پیروز میدان فانتزی‌های خودش باشد، نمی‌دانم چرا این ژنش به ما نرسید. نمی‌دانم چرا دوستانش زیر قولشان زدند و ما را در ترس‌ها و تنهایی‌هایمان رها کردند.

یکی از آن قهرمان‌های شکست‌خورده‌ی قصه‌های مادربزرگم‌، که من این‌روزها زیاد با او احساس همدلی و هم‌سرنوشتی دارم، مرد قلدری است که برای اینکه لاتی را تمام کند با رفقایش شرط بسته بود که نیمه‌شب بی‌چراغ تا انتهای آب‌انبار برود و سک‌سک بکند و زنده و تمام و کمال برگردد. برای اینکه معلوم شود واقعا تا ته مسیر را رفته و همان دم در ننشسته به لرزیدن هم قرار می‌شود یک میخ با خودش ببرد و روی دیوار آخر انبار بکوبد.
می‌رود و تنها چیزی که از او برمی‌گردد صدای فریا‌د وحشت‌زده‌اش بوده که «ولم کن! بذار برم! غلط کردم اومدم، تو رو به پیغمبر ول کن…»
رفقایش که دم در آب‌انبار منتظرش نشسته بودند، رعشه بر تن و عرق سرد بر گرده، ناخن می‌جویدند و مو می‌کندند و گونه چنگ می‌زدند و کسی جرئت نمی‌کرده چراغی دست بگیرد و دنبال رفیقی که در دام اجنه گیر افتاده برود. او در تنهایی و تاریکی آنقدر زاری می‌کند تا کم‌کم صدای فریادش خاموش می‌شود.
صبح فردا رفقا ترسان و لرزان و قرآن‌به‌دست از پله‌های دوزخ پایین می‌روند تا اثری از رفیقشان بیابند. پیکرش را پیدا می‌کنند، کف بر دهان و چشم از حدقه بیرون‌زده، آویزان از آستینی که خودش در تاریکی و ترس به دیوار میخ کرده‌بوده.

امشب با دوستی نشسته بودیم و از دلِ تنگ مهاجرمان برای هم می‌گفتیم، به قول او از «خرده‌مرگ‌»هایمان. از اینکه چرا اینجا حس مردگی داریم و توان بازگشتمان هم نیست و چه چیزهایی پابند این خاک غریبمان کرده. یاد قلدر محل مادربزرگم افتادم و میخی که به آستین خودش کوبیده بود.

زهره خضرایی‌منش

https://t.me/ExploringWithin
👍127