𝖤𝗑𝗂𝗅𝖾𝖽
12 subscribers
153 photos
8 videos
4 links
Random thoughts from my mind

Contact: @Ninauntoldbot
Download Telegram
چقدر جالب ، داشتم یه چنل کتاب‌خوانی رو بالا و پایین می‌کردم از این مدل چنلا بودن که اونرش انگار خیلی فرهیخته و متمدن هستش، رسیدم به پیامای اخرش دیدم اون پسر فامیلی که باهاش حال نمیکنه رو سفید پسر و سوراخ سرگردون و بچه نامشروع خطاب کرده !
ملت خیلی ادایی ان همش ادا ادا ادا.
Forwarded from HeroG🌱
بچه ها شدنیه.
منم فکر میکردم چطوری دوستم آنلاین میشه و جواب منو نمی‌ده.
باهم گفتگو کردیم و مرضشو به منم انتقال داد. بعضی وقتا آنلاین میشی که از دنیا دور شی. نمیخوای درگیر بقیه بشی، اصلا میخوای از خودت فرار کنی، میخوای یه استراحت ریز کنی وسط زندگی تخمی، میشه آنلاین شد و ندید.

🌿 @Herochnl | مجنون
Younes Bayat Bi Marefat Chejoori [ MusicViral.ir ]
[ MusicViral.ir ]
این آهنگ چون یه کاپل لزبین داشتن میخوندن و وایبشون خیلی خوشگل بود دان کردم، آهنگش قشنگه.
My Roman Empire...
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
‌‌‌‎ ‎

پر پرواز ندارم
اما
دلی دارم و حسرتِ دُرناها.
و به هنگامی که مرغانِ مهاجر
در دریاچه‌ی ماهتاب
پارو می‌کشند،
خوشا رها کردن و رفتن!
خوابی دیگر
به مُردابی دیگر!
خوشا ماندابی دیگر
به مُردابی دیگر!
خوشا ماندابی دیگر
به ساحلی دیگر
به دریایی دیگر!
خوشا پر کشیدن، خوشا رهایی،
خوشا اگر نه رها زیستن، مردن به رهایی!
آه، این پرنده
در این قفسِ تنگ
نمی‌خواند.


#شبانه
-احمد شاملو
Scenery
Yiruma
‌‌‌‎ ‎
I love you neither with my heart
Nor with my mind.
My heart might stop,
My mind can forget.
I love you with my soul,
Because my soul never stops
Or forgets.
نمی‌دونم چی تغییر کرد شاید فقط بعضی چیزها دیگه مثل قبل نیستن
گاهی به گذشته فکر می‌کنم و می‌بینم هنوز چیزهایی هستن که برام مهمن، حتی اگه مدت زیادی ازشون گذشته باشه، نه اینکه همیشه بهشون فکر کنم ولی بعضی وقت‌ها یه اتفاق کوچیک کافیه تا دوباره یادشون بیفتم.
خیلی چیزها هم هست که هیچ‌وقت گفته نشدن ، شاید چون اون موقع نمی‌دونستم چطور باید درباره‌شون حرف بزنم، شاید هم چون فکر می‌کردم گفتنشون چیزی رو عوض نمی‌کنه.
نمی‌شه همیشه همه‌چیز رو همون‌طور که بوده نگه داشت، بعضی چیزها کم‌کم تغییر می‌کنن و آدم فقط یه روز متوجه می‌شه که دیگه مثل قبل نیستن.
با این حال، بعضی چیزها حتی با گذشت زمان هم از ارزششون کم نمی‌شه.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گاهی فکر می‌کنم بعضی سلیقه‌ها توی فضای مجازی بیشتر از اینکه صرفاً یه علاقه باشن تبدیل شدن به یه جور هویت یا حتی ترند.
مثلاً زمستون، انقدر همه‌جا از زمستون، بارون، هوای سرد، لباسای گرم، کتاب و اون حس آروم و دلگیرش می‌بینیم که انگار دوست داشتن زمستون دیگه فقط یه سلیقه نیست یه چیزیه که باید دوستش داشته باشی.
شاید خیلی‌ها واقعاً زمستون رو دوست داشته باشن ولی برام جالبه که بدونم چند نفرمون واقعاً به این فضا علاقه داریم و چند نفرمون حتی ناخودآگاه تحت تأثیر تصویری قرار گرفتیم که فضای مجازی ازش ساخته
چون وقتی یه سلیقه انقدر تکرار می‌شه و انقدر زیبا و خاص نشون داده می‌شه کم‌کم ممکنه تبدیل بشه به چیزی که باید دوست داشته باشیم و اگه دوستش نداشته باشی انگار یه چیزی رو از دست دادی یا حتی یه جورایی بی‌کلاس و متفاوتی.
مثلاً من خودم گرمای زیاد رو دوست ندارم ولی هوای روشن و آفتابی رو به اون فضای ابری و دلگیر ترجیح می‌دم و همیشه برام جالبه که چرا وقتی حرف از زمستون می‌شه انگار باید حتماً عاشق بارون و هوای گرفته هم باشی.
شاید گاهی چیزی که دوست داریم فقط خود اون چیز نباشه بلکه تصویری باشه که بارها و بارها ازش دیدیم.
و شاید حتی متفاوت بودن هم گاهی تبدیل به یه ترند میشه.
Near Light
Ólafur Arnalds
همراه با سمفونی ...
🍓2💋1
مقدمه کتاب یک آیه از قرآن و راستش وقتی خوندمش یه حس خیلی عجیبی بهم دست داد. فکر کن کتاب رو باز کنی و یهو با روایتی از قابیل و هابیل و برادرکشی مواجه بشی...

«قابیل گفت البته من تو را خواهم کشت.»

همین چند کلمه از همون اول یه فضای عجیب و سنگین برای کتاب می‌سازه، انگار از همون ابتدا یه چیزی قراره درست پیش نره...

داستان این کتاب دربارهٔ خانوادهٔ اورخانی هستش، خانواده‌ای که روابط پیچیده‌ای دارن و هرکدومشون یه‌جوری به مشکلات و محدودیت‌های پیش‌روشون واکنش نشون می‌دن. داستان حول محور محدودیت‌ها، تفاوت‌ها و تأثیراتشون روی آدم‌ها می‌چرخه.
🏷⋆این داستان روایتی از عشق، خانواده، حسادت و مرگ هستش.
دو روزه که دارم این کتاب رو می‌خونم و تا اینجا بی‌نظیر بوده.

#سمفونی‌مردگان
- عباس معروفی
#book
🍓2💋1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گفت: «شماها خیال می‌کنید که پدر دشمن شماست. اما اشتباه می‌کنید.»
آیدین گفت: «من می‌دانم که چی می‌خواهی بگویی. اما خوشبختی او با من خیلی فرق دارد.» به شاخه‌های درخت کاج نگاه کرد که باد می‌تکاندشان و سیخ‌های کاج، سبزسبز بر زمین می‌ریخت.
مادر بر لبه نرده طوری نشسته بود که هر لحظه احتمال می‌رفت از پشت بیفتد، یا باد بیندازدش.
گفت: «از مدرسه که برمی‌گردی یکراست می‌روی بالا. می‌گویی درس می‌خوانم. اما من می‌دانم که تو کتاب غیردرسی هم می‌خوانی. خوب، می‌توانی کمکی هم به پدر بکنی.»
اما آیدین بی‌توجه به این حرف‌ها، همیشه کتاب شعری در دست داشت و شعرهای زیادی ازبر بود، گفت: «این خانه را بر زیستن ایمن ندیدم.»
#سمفونی‌مردگان
🍓3