This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Erased — a story about friendship, courage, faith, and sacrifice.
انیمه Erased رو تموم کردم. ☄
به نظرم انیمه شیرین و دوست داشتنی بود.
این انیمه دربارهی پسریه که باور داشت میتونه شرایط رو تغییر بده و برای این باور حاضر شد شجاعت به خرج بده و فداکاری کنه. ساتورو در ابتدا سعی میکرد همهچیز رو به تنهایی حل کنه، اما کمکم فهمید که قرار نیست همیشه به تنهایی با مشکلات روبهرو بشه و آدمهایی وجود دارن که میتونن در این مسیر کنارش باشن.
از یه زاویهی دیگه، داستان نشون میده که زندگی آدمها چقدر میتونه به هم گره بخوره؛ گاهی حضور یک نفر، یک تصمیم یا حتی یک کار کوچیک میتونه مسیر زندگی شخص دیگهای رو برای همیشه تغییر بده.
#Anime
به نظرم انیمه شیرین و دوست داشتنی بود.
این انیمه دربارهی پسریه که باور داشت میتونه شرایط رو تغییر بده و برای این باور حاضر شد شجاعت به خرج بده و فداکاری کنه. ساتورو در ابتدا سعی میکرد همهچیز رو به تنهایی حل کنه، اما کمکم فهمید که قرار نیست همیشه به تنهایی با مشکلات روبهرو بشه و آدمهایی وجود دارن که میتونن در این مسیر کنارش باشن.
از یه زاویهی دیگه، داستان نشون میده که زندگی آدمها چقدر میتونه به هم گره بخوره؛ گاهی حضور یک نفر، یک تصمیم یا حتی یک کار کوچیک میتونه مسیر زندگی شخص دیگهای رو برای همیشه تغییر بده.
#Anime
امروز درحالیکه داشتم شعری از شاملو میخوندم یاد اولین خونهی داییم تو ملک افتادم؛ خونهای که هر بار قرار بود برم اونجا انگار قراره ساعتها شکنجه بشم. از تحمل سکوت اون آپارتمان بیزار بودم آپارتمانی چندطبقه، توی یه کوچهی بنبست، با یه درِ بزرگ مشکی.
اما امروز نمیدونم چرا دلم برای همون خونه تنگ شده.
برای تابلوی مینیاتوری بالای شومینه که حتی یادم نیست تصویری از مولانا بود یا شخص دیگهای؛ برای عکس شاملو و آیدا روی دیوار اتاق اصلی؛ برای اون بالکن باریک و بلند که رو به یه کوچهی تاریک باز میشد و شبها میرفتم و چندین دقیقه اونجا میایستادم و به آسمون و اینور و اونور نگاه میکردم.
برای آدمهایی که اونجا میاومدن و میرفتن و اون حس تنهایی رو کمرنگ میکردن.
حتی دلم برای اون شب زمستونی هم تنگ شده که هولهولکی خرید عید کردیم و از شدت سرما، همگی رفتیم توی همون آپارتمان...
عجیبه که گاهی دلت برای روزهایی تنگ میشه که وقتی توشون زندگی میکردی نمیخواستی اونجا باشی و فقط دنبال راهی برای فرار از اون موقعیت بودی.
اما امروز نمیدونم چرا دلم برای همون خونه تنگ شده.
برای تابلوی مینیاتوری بالای شومینه که حتی یادم نیست تصویری از مولانا بود یا شخص دیگهای؛ برای عکس شاملو و آیدا روی دیوار اتاق اصلی؛ برای اون بالکن باریک و بلند که رو به یه کوچهی تاریک باز میشد و شبها میرفتم و چندین دقیقه اونجا میایستادم و به آسمون و اینور و اونور نگاه میکردم.
برای آدمهایی که اونجا میاومدن و میرفتن و اون حس تنهایی رو کمرنگ میکردن.
حتی دلم برای اون شب زمستونی هم تنگ شده که هولهولکی خرید عید کردیم و از شدت سرما، همگی رفتیم توی همون آپارتمان...
عجیبه که گاهی دلت برای روزهایی تنگ میشه که وقتی توشون زندگی میکردی نمیخواستی اونجا باشی و فقط دنبال راهی برای فرار از اون موقعیت بودی.
گاهی به آدمها نگاه میکنم و به این فکر میکنم که هرکدومشون چه جهان بزرگی رو با خودشون حمل میکنن.
چقدر لحظه، چقدر خاطره، چقدر روزهای معمولی و اتفاقهایی که هیچوقت ازشون باخبر نمیشیم.
هرکدومشون زمانی در جایی زندگی کردن که ما نبودیم، آدمهایی رو دوست داشتن که ما نمیشناسیم، به جاهایی رفتن که ندیدیم و روزهایی رو گذروندن که هیچوقت بخشی از خاطرات ما نخواهند شد.
و من فکر میکنم همین بهتنهایی، شگفتانگیزه.
هر آدمی یک زندگی کامل داره، حتی اگر هیچوقت داستانش رو برای کسی تعریف نکنه.
چقدر لحظه، چقدر خاطره، چقدر روزهای معمولی و اتفاقهایی که هیچوقت ازشون باخبر نمیشیم.
هرکدومشون زمانی در جایی زندگی کردن که ما نبودیم، آدمهایی رو دوست داشتن که ما نمیشناسیم، به جاهایی رفتن که ندیدیم و روزهایی رو گذروندن که هیچوقت بخشی از خاطرات ما نخواهند شد.
و من فکر میکنم همین بهتنهایی، شگفتانگیزه.
هر آدمی یک زندگی کامل داره، حتی اگر هیچوقت داستانش رو برای کسی تعریف نکنه.
بعد مدتها تصمیم گرفتم کتاب بخونم و با این کتاب (کافکا در کرانه، نوشته هاروکی موراکامی) شروع میکنم.
امیدوارم کتاب خوبی باشه و بعد مدتها لذت کتاب خوندن رو دوباره تجربه کنم.
کافکا تامورا، نوجوانی که در پانزدهسالگی از خانه فرار میکند، راهی سفری میشود که قرار است او را از گذشتهاش دور کند؛ اما هرچه جلوتر میرود، مرز میان واقعیت و رؤیا عجیبتر میشود.
همزمان، ناکاتا، مردی سالخورده که میتواند با گربهها حرف بزند، وارد ماجرایی میشود که سرنوشتش به شکلی مرموز با کافکا گره خورده است.
رمانی رازآلود و فلسفی دربارهٔ هویت، خاطره و سرنوشت؛ جایی که شاید پاسخ بعضی سؤالها را باید در خودِ رازها جستوجو کرد.
#کافکا_در_کرانه
#book
نیاز دارم یه مدت از کره زمین خارج بشم برم تو فضا سرگردون بشم شاید وجود فشار هوا باعث شد مغزم از دماغم بزنه بیرون به ارامش برسم.
انقدری که هاروکی موراکامی تو کتاب کافکا از اهنگای بیتلز گفت تصمیم گرفتم برم به آهنگاشون گوش بدم ببینم چطوری ان !
Edit:باید بگم که خیلی سلیقم نبودن موسیقی راک دوست ندارم
Imagine (Remastered 2010)
John Lennon
Imagine all the people
Livin' life in peace
Livin' life in peace