ساده بودیم و سخت بر ما رفت
خوب بودیم و زندگی بد شد
آنکه باید به دادمان برسد
آمد و از کنارمان رد شد
هیچکس واقعا نمیداند
آخر داستان چه خواهد شد!
- سید مهدی موسوی
ساده بودیم و سخت بر ما رفت
خوب بودیم و زندگی بد شد
آنکه باید به دادمان برسد
آمد و از کنارمان رد شد
هیچکس واقعا نمیداند
آخر داستان چه خواهد شد!
- سید مهدی موسوی
به هر حال این اوضاعی است که میبینید و تفسیر لازم ندارد ما هم میسوزيم و میسازيم، قسمتمان اين بوده يا نبوده ديگر اهميت ندارد،سگ بريند روی قسمت و همه چيز.
+ دیگه چه خبر؟
زندگی به حماقت سابق ادامه دارد، نه امیدی است و نه آرزویی و نه آینده و گذشتهای.
- صادق هدایت
+ دیگه چه خبر؟
زندگی به حماقت سابق ادامه دارد، نه امیدی است و نه آرزویی و نه آینده و گذشتهای.
- صادق هدایت
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزواء میخورد و میتراشد. این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد؛ چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزء اتفاقات و پیشآمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی میکنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند؛ زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بهوسیله افیون و مواد مخدره است؛ ولی افسوس که تأثیر اینگونه داروها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید.
- صادق هدایت
- صادق هدایت
I don’t think too much.
I just toss these words out.
Thinking too much starts to suffocate me.
These thrown words carry my whole burden away
for a moment or two,
and that night I manage to sleep in peace.
But the next day
the same thoughts begin weaving themselves again.
I tangle myself in the noise of the world.
Then evening arrives,
slowly turning into night.
The world leaves me alone again.
And there I am,
surrounded by the walls of my own thoughts.
So once again
I throw the words out
without thinking, without measuring,
I simply let them go.
I just toss these words out.
Thinking too much starts to suffocate me.
These thrown words carry my whole burden away
for a moment or two,
and that night I manage to sleep in peace.
But the next day
the same thoughts begin weaving themselves again.
I tangle myself in the noise of the world.
Then evening arrives,
slowly turning into night.
The world leaves me alone again.
And there I am,
surrounded by the walls of my own thoughts.
So once again
I throw the words out
without thinking, without measuring,
I simply let them go.