ادامه ازقبل👆
تصمیمهای هیجانی
واکنشهای غیرقابل پیشبینی
ریشههای رفتاری
الف) ضعف خودتنظیمی هیجانی
ب) فشارهای روانی و شغلی
ج) شخصیت واکنشی و تکانشی
پیامدهای سازمانی
اضطراب مزمن
کاهش امنیت روانی
افت تصمیمگیری
فرسودگی کارکنان
راهکارهای اصلاح
●آموزش مدیریت هیجان
●افزایش خودآگاهی
●استفاده از بازخورد ۳۶۰ درجه
●بهرهگیری ازکوچینگ اجرایی
۷. مدیر «درب بسته»
(The Gatekeeper)
نشانههای رفتاری
احتکار اطلاعات
عدم شفافیت
عدم تبیین اهداف
ریشههای رفتاری
الف) ترس از دست دادن قدرت اطلاعات را منبع قدرت میداند.
ب) فرهنگ سلسلهمراتبی شفافیت را تهدید تلقی میکند.
ج) فقدان تفکر سیستمی اهمیت همسویی سازمانی را درک نمیکند.
پیامدهای سازمانی
کاهش مشارکت
افت تعلق سازمانی
افزایش شایعات
کاهش نوآوری
راهکارهای اصلاح
●شفافسازی اهداف
●اشتراکگذاری اطلاعات
●توسعه ارتباطات سازمانی
●تقویت مدیریت مشارکتی
🔺جمعبندی نهایی
واقعیت این است که هیچ مدیری کاملاً سمی یا کاملاً ایدهآل نیست. بسیاری از مدیران، بسته به شرایط، فشارها و تجربیات، ممکن است گاهی یکی از این «نقابها» را بر چهره بزنند.
اما رهبران اثربخش یک ویژگی مشترک دارند:
مدیریت موفق نه بر پایه کنترل، ترس و انحصار، بلکه بر سه ستون اساسی بنا میشود:
اعتماد
بدون اعتماد، هیچ تیمی رشد نمیکند.
عدالت
بدون عدالت، هیچ فرهنگی پایدار نمیماند.
امنیت روانی
بدون امنیت روانی، هیچ نوآوری شکل نمیگیرد.
در نهایت، مهمترین سؤال هر مدیر این نیست که: «چگونه کارکنان را مدیریت کنم؟»
بلکه این است که:
تصمیمهای هیجانی
واکنشهای غیرقابل پیشبینی
ریشههای رفتاری
الف) ضعف خودتنظیمی هیجانی
ب) فشارهای روانی و شغلی
ج) شخصیت واکنشی و تکانشی
پیامدهای سازمانی
اضطراب مزمن
کاهش امنیت روانی
افت تصمیمگیری
فرسودگی کارکنان
راهکارهای اصلاح
●آموزش مدیریت هیجان
●افزایش خودآگاهی
●استفاده از بازخورد ۳۶۰ درجه
●بهرهگیری ازکوچینگ اجرایی
۷. مدیر «درب بسته»
(The Gatekeeper)
نشانههای رفتاری
احتکار اطلاعات
عدم شفافیت
عدم تبیین اهداف
ریشههای رفتاری
الف) ترس از دست دادن قدرت اطلاعات را منبع قدرت میداند.
ب) فرهنگ سلسلهمراتبی شفافیت را تهدید تلقی میکند.
ج) فقدان تفکر سیستمی اهمیت همسویی سازمانی را درک نمیکند.
پیامدهای سازمانی
کاهش مشارکت
افت تعلق سازمانی
افزایش شایعات
کاهش نوآوری
راهکارهای اصلاح
●شفافسازی اهداف
●اشتراکگذاری اطلاعات
●توسعه ارتباطات سازمانی
●تقویت مدیریت مشارکتی
🔺جمعبندی نهایی
واقعیت این است که هیچ مدیری کاملاً سمی یا کاملاً ایدهآل نیست. بسیاری از مدیران، بسته به شرایط، فشارها و تجربیات، ممکن است گاهی یکی از این «نقابها» را بر چهره بزنند.
اما رهبران اثربخش یک ویژگی مشترک دارند:
آنها شجاعت نگاه کردن به آینه را دارند.
مدیریت موفق نه بر پایه کنترل، ترس و انحصار، بلکه بر سه ستون اساسی بنا میشود:
اعتماد
بدون اعتماد، هیچ تیمی رشد نمیکند.
عدالت
بدون عدالت، هیچ فرهنگی پایدار نمیماند.
امنیت روانی
بدون امنیت روانی، هیچ نوآوری شکل نمیگیرد.
در نهایت، مهمترین سؤال هر مدیر این نیست که: «چگونه کارکنان را مدیریت کنم؟»
بلکه این است که:
«آیا من محیطی ساختهام که افراد در آن شکوفا شوند، یا فقط محیطی که در آن دوام بیاورند؟»
Telegram
مدیریت اجرایی
ارایه به روز ترین اطلاعات ، دانش، مهارت وتوانایی در خصوص مدیریت ،سازمان واقتصاد زیر نظر دکتر امیرصادقی(پژوهشگر،مشاور و مدرس درزمینه کسب وکار) تاسیس کانال ۲۰۱۵
(۰۹۱۲۳۱۱۶۴۷۳) تلفن همراه
(۰۹۱۲۳۱۱۶۴۷۳) تلفن همراه
👆✳️ مدیریت درشرایط دشوار
✅ هوش هیجانی؛ مهارتی که در لحظه های پرفشار، سرنوشت مذاکره، فروش و رهبری را تغییر می دهد.
■ در محیط کسب وکار، همیشه باهوشترین یا باتجربه ترین فرد نیست که بهترین نتیجه را می گیرد؛ بلکه کسی موفق تر است که بتواند احساسات خود و دیگران را در شرایط سخت مدیریت کند.
این همان هوش هیجانی (Emotional Intelligence) است.
توانایی شناخت، درک و مدیریت هیجان ها به گونه ای که کیفیت تصمیم گیری، ارتباطات و همکاری را بهبود دهد.
در فروش، مذاکره، مدیریت تیم، خدمات مشتری و حتی زندگی شخصی، بسیاری از تنش ها نه به دلیل کمبود دانش، بلکه به خاطر انتخاب نادرست کلمات ایجاد می شوند. گاهی یک جمله درست، می تواند یک تعارض را به همکاری تبدیل کند.
■ در ادامه، ۱۲ عبارت کاربردی را می بینید ومی خوانید که مدیران دارای هوش هیجانی بالا در موقعیت های پرفشار از آنها استفاده می کنند:
۱. «الان روی چه چیزی کنترل داریم؟» به جای غرق شدن در مشکل، توجه را روی اقدام های قابل انجام متمرکز می کند.
۲. «قبل از پاسخ دادن، کمی زمان می خواهم تا موضوع را پردازش کنم.» از واکنش های احساسی جلوگیری کرده و فرصت تصمیم گیری منطقی می دهد.
۳. «به نظر شما بهترین رویکرد چیست؟» با دعوت از دیگران برای مشارکت، حس احترام و همکاری ایجاد می کند.
۴. «بزرگترین نگرانی شما درباره این موضوع چیست؟» ریشه واقعی نگرانی ها را آشکار می کند و گفتوگو را عمیقتر می سازد.
۵. «بیایید این موضوع را به بخش های کوچکتر تقسیم کنیم.» مسائل پیچیده را قابل مدیریت و قابل حل می کند. ۶. «الان چطور می توانم از شما حمایت کنم؟» همدلی را به اقدام عملی تبدیل می کند و اعتماد می سازد.
۷. «وقتی شفافیت بیشتری داشتیم، دوباره به این موضوع برگردیم.» از تصمیم های عجولانه در شرایط ابهام جلوگیری می کند.
۸. «متوجه هستم از چه زاویه ای به موضوع نگاه می کنید.» نشان می دهد قبل از مخالفت، طرف مقابل را درک کرده اید.
۹. «از صبوری شما در این مسیر سپاسگزارم.» قدردانی، تنش را کاهش داده و رابطه را تقویت می کند.
۱۰. «اولویت اصلی ما در این لحظه چیست؟» تمرکز تیم را روی مهمترین اقدام حفظ می کند.
۱۱. «چطور می توانیم شرایط را به نفع خودمان تغییر دهیم؟» ذهن را از سرزنش و شکایت، به سمت راه حل هدایت می کند.
۱۲. «شرایط سخت است، اما با هم از آن عبور میکنیم.» امید، همدلی و احساس همراهی را در تیم تقویت می کند.
💬 شما از کدامیک از این عبارت ها بیشتر استفاده می کنید؟
✅ هوش هیجانی؛ مهارتی که در لحظه های پرفشار، سرنوشت مذاکره، فروش و رهبری را تغییر می دهد.
■ در محیط کسب وکار، همیشه باهوشترین یا باتجربه ترین فرد نیست که بهترین نتیجه را می گیرد؛ بلکه کسی موفق تر است که بتواند احساسات خود و دیگران را در شرایط سخت مدیریت کند.
این همان هوش هیجانی (Emotional Intelligence) است.
توانایی شناخت، درک و مدیریت هیجان ها به گونه ای که کیفیت تصمیم گیری، ارتباطات و همکاری را بهبود دهد.
در فروش، مذاکره، مدیریت تیم، خدمات مشتری و حتی زندگی شخصی، بسیاری از تنش ها نه به دلیل کمبود دانش، بلکه به خاطر انتخاب نادرست کلمات ایجاد می شوند. گاهی یک جمله درست، می تواند یک تعارض را به همکاری تبدیل کند.
■ در ادامه، ۱۲ عبارت کاربردی را می بینید ومی خوانید که مدیران دارای هوش هیجانی بالا در موقعیت های پرفشار از آنها استفاده می کنند:
۱. «الان روی چه چیزی کنترل داریم؟» به جای غرق شدن در مشکل، توجه را روی اقدام های قابل انجام متمرکز می کند.
۲. «قبل از پاسخ دادن، کمی زمان می خواهم تا موضوع را پردازش کنم.» از واکنش های احساسی جلوگیری کرده و فرصت تصمیم گیری منطقی می دهد.
۳. «به نظر شما بهترین رویکرد چیست؟» با دعوت از دیگران برای مشارکت، حس احترام و همکاری ایجاد می کند.
۴. «بزرگترین نگرانی شما درباره این موضوع چیست؟» ریشه واقعی نگرانی ها را آشکار می کند و گفتوگو را عمیقتر می سازد.
۵. «بیایید این موضوع را به بخش های کوچکتر تقسیم کنیم.» مسائل پیچیده را قابل مدیریت و قابل حل می کند. ۶. «الان چطور می توانم از شما حمایت کنم؟» همدلی را به اقدام عملی تبدیل می کند و اعتماد می سازد.
۷. «وقتی شفافیت بیشتری داشتیم، دوباره به این موضوع برگردیم.» از تصمیم های عجولانه در شرایط ابهام جلوگیری می کند.
۸. «متوجه هستم از چه زاویه ای به موضوع نگاه می کنید.» نشان می دهد قبل از مخالفت، طرف مقابل را درک کرده اید.
۹. «از صبوری شما در این مسیر سپاسگزارم.» قدردانی، تنش را کاهش داده و رابطه را تقویت می کند.
۱۰. «اولویت اصلی ما در این لحظه چیست؟» تمرکز تیم را روی مهمترین اقدام حفظ می کند.
۱۱. «چطور می توانیم شرایط را به نفع خودمان تغییر دهیم؟» ذهن را از سرزنش و شکایت، به سمت راه حل هدایت می کند.
۱۲. «شرایط سخت است، اما با هم از آن عبور میکنیم.» امید، همدلی و احساس همراهی را در تیم تقویت می کند.
💬 شما از کدامیک از این عبارت ها بیشتر استفاده می کنید؟
Telegram
مدیریت اجرایی
ارایه به روز ترین اطلاعات ، دانش، مهارت وتوانایی در خصوص مدیریت ،سازمان واقتصاد زیر نظر دکتر امیرصادقی(پژوهشگر،مشاور و مدرس درزمینه کسب وکار) تاسیس کانال ۲۰۱۵
(۰۹۱۲۳۱۱۶۴۷۳) تلفن همراه
(۰۹۱۲۳۱۱۶۴۷۳) تلفن همراه
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
چارچوب زندگی را دربابیم؟!
✳️👆درچارچوب زندگی شغلی و شخصی چرا نباید منتظر حل همه مشکلات بمانیم تا شاد باشیم؟
✅نگاهی مدیریتی و روانشناختی به هنر حل مسئله و زیستن آگاهانه
■یکی از بزرگترین خطاهای شناختی انسان، چه در زندگی شخصی و چه در مدیریت سازمانها، این باور پنهان است که:«وقتی مشکلاتم حل شوند،آنوقت آرام و خوشحال خواهم شد.»این الگوی فکری،اگرچه منطقی به نظر میرسد،اما در عمل به چرخهای بیپایان از اضطراب نارضایتی و فرسودگی منجر میشود.واقعیت این است که زندگی، پروژهای نیست که روزی تمام مسائل آن به پایان برسد.انسان،سازمان و جامعه، همواره با درجاتی از ابهام، تعارض، محدودیت و چالش مواجه هستند بنابراین پرسش اصلی این نیست که چگونه همه مشکلات راحذف کنیم؛بلکه پرسش اساسی این است که چگونه در میان مشکلات همچنان بتوانیم معنا، امید و شادی را تجربه کنیم
■توهم «زندگی بدون مسئله»
از دیدگاه روانشناسی شناختی، ذهن انسان تمایل دارد شرایط مطلوب را به آینده موکول کند. ما اغلب با خود میگوییم:
- وقتی وضعیت مالی بهتر شد،آرام میشوم
- وقتی این پروژه تمام شد،پ خوشحال خواهم بود
- وقتی مدیر بهتری پیدا کردم،از کارم لذت میبرم.
- وقتی همه چیز مرتب شد، زندگی را آغاز میکنم
■اما مشکل اینجاست که زندگی، همواره مسئلهای جدید برای حل کردن ارائه میدهد. در واقع، حذف یک مسئله، معمولاً به معنای ورود به سطح جدیدی از مسئولیتها و چالشهاست.
■در مدیریت نیز سازمانهای موفق، سازمانهایی نیستند که فاقد بحران باشند؛ بلکه سازمانهایی هستند که توانایی سازگاری و حل مستمر مسائل را آموختهاند
■تحمل ابهام؛ مهارتی که زندگی را نجات میدهد
یکی از مهمترین ویژگیهای افراد موفق و رهبران اثربخش، «تحمل ابهام» است تحمل ابهام یعنی توانایی ادامه حرکت، حتی زمانی که همه پاسخها روشن نیستند
افرادی که تحمل ابهام پایینی دارند:
- مشکلات کوچک را به بحران تبدیل میکنند
- ذهنشان دائماً درگیر بدترین سناریوهاست
- انرژی روانی خود را صرف نگرانی میکنند،نه حل مسئله
■در مقابل،افرادی که تحمل ابهام بالایی دارند:
- عدم قطعیت را بخشی طبیعی از زندگی میدانند
- بر آنچه در کنترلشان است تمرکز میکنند
- توانایی حفظ آرامش در شرایط دشوار را دارند
■رهبران بزرگ نیز دقیقاً به همین دلیل در بحرانها مؤثرتر عمل میکنند؛ زیرا آنها به جای جنگیدن با واقعیت،انرژی خود را صرف مدیریت واقعیت میکنند
■شادی؛ نتیجه نیست، یک مهارت است
یکی از یافتههای مهم روانشناسی مثبتگرا این است که شادی، صرفاً پیامد موفقیت نیست؛ بلکه خود عاملی برای افزایش موفقیت استافراد شاد معمولاً:
- خلاقتر هستند
- روابط بهتری ایجاد میکنند
- تابآوری بیشتری دارند
- تصمیمهای منطقیتری میگیرند
- در مواجهه با بحرانها عملکرد مؤثرتری نشان میدهند
به همین دلیل، شادی نباید به عنوان پاداش پایان مسیر در نظر گرفته شود. شادی سوخت ادامه مسیر است
■در سازمانها نیز مدیرانی که محیطی مبتنی بر امید قدردانی،احترام و نشاط ایجاد میکنند، معمولاً عملکرد و بهرهوری بالاتری را تجربه میکنند
■از ذهن مسئلهمحور تا ذهن راهحلمحور
یکی از مهمترین تغییرات ذهنی در توسعه فردی و رهبری،عبور از «تفکر مسئلهمحور» به «تفکر راهحلمحور» است
■ذهن مسئلهمحور میپرسد:
- چرا این اتفاق افتاد؟
- چه کسی مقصر است؟
- چرا همیشه برای من چنین میشود؟
■اما ذهن راهحلمحور میپرسد:
- اکنون چه کاری از دست من برمیآید؟
- اولین قدم عملی چیست؟
- از این تجربه چه درسی میتوان گرفت؟
این تغییر ساده درنوع پرسشها، میتواند کیفیت تصمیمگیری،سلامت روان و اثربخشی مدیریتی را به شکل چشمگیری افزایش دهد
♤مدیریت زندگی؛شبیه مدیریت سازمان
همانگونه که یک مدیر موفق نمیتواند منتظر شرایط ایدهآل برای تصمیمگیری بماند، انسان نیز نباید زندگی کردن را به آینده موکول کند
■در مدیریت حرفهای، اصل مهمی وجود دارد:
«همزمان با حل مسائل،باید سازمان را زنده و پویا نگه داشت.»
■این اصل در زندگی نیز صادق است:
- همزمان با حل مشکلات، باید عشق ورزید
- همزمان بانگرانیها،باید خندید
- همزمان با تلاش، باید استراحت کرد
- همزمان با ساختن آینده، باید در زمان حال زندگی کرد
🔺جمعبندی:شاید بزرگترین مهارت زندگی و رهبری، توانایی حفظ امید و شادی در میانه ناتمام بودنها باشد. انسانهای موفق و رهبران اثربخش، کسانی نیستند که مشکلات کمتری دارند؛ بلکه کسانی هستند که اجازه نمیدهند مشکلات، تمام هویت و کیفیت زندگی آنها را تعریف کنند.زندگی، مسابقهای برای رسیدن به روزهای بدون مسئله نیست؛ بلکه هنری است برای زیستن آگاهانه، رشد کردن در میان چالشها، و انتخاب شادی، حتی زمانی که همه چیز کامل نیست.زیرا حقیقت این است:ما زمانی شاد نمیشویم که همه مشکلات حل شوند؛ بلکه بسیاری از مشکلات، زمانی قابل حل میشوند که یاد بگیریم چگونه در میان آنها، زندگی و شادی را فراموش نکنیم
✅نگاهی مدیریتی و روانشناختی به هنر حل مسئله و زیستن آگاهانه
■یکی از بزرگترین خطاهای شناختی انسان، چه در زندگی شخصی و چه در مدیریت سازمانها، این باور پنهان است که:«وقتی مشکلاتم حل شوند،آنوقت آرام و خوشحال خواهم شد.»این الگوی فکری،اگرچه منطقی به نظر میرسد،اما در عمل به چرخهای بیپایان از اضطراب نارضایتی و فرسودگی منجر میشود.واقعیت این است که زندگی، پروژهای نیست که روزی تمام مسائل آن به پایان برسد.انسان،سازمان و جامعه، همواره با درجاتی از ابهام، تعارض، محدودیت و چالش مواجه هستند بنابراین پرسش اصلی این نیست که چگونه همه مشکلات راحذف کنیم؛بلکه پرسش اساسی این است که چگونه در میان مشکلات همچنان بتوانیم معنا، امید و شادی را تجربه کنیم
■توهم «زندگی بدون مسئله»
از دیدگاه روانشناسی شناختی، ذهن انسان تمایل دارد شرایط مطلوب را به آینده موکول کند. ما اغلب با خود میگوییم:
- وقتی وضعیت مالی بهتر شد،آرام میشوم
- وقتی این پروژه تمام شد،پ خوشحال خواهم بود
- وقتی مدیر بهتری پیدا کردم،از کارم لذت میبرم.
- وقتی همه چیز مرتب شد، زندگی را آغاز میکنم
■اما مشکل اینجاست که زندگی، همواره مسئلهای جدید برای حل کردن ارائه میدهد. در واقع، حذف یک مسئله، معمولاً به معنای ورود به سطح جدیدی از مسئولیتها و چالشهاست.
■در مدیریت نیز سازمانهای موفق، سازمانهایی نیستند که فاقد بحران باشند؛ بلکه سازمانهایی هستند که توانایی سازگاری و حل مستمر مسائل را آموختهاند
■تحمل ابهام؛ مهارتی که زندگی را نجات میدهد
یکی از مهمترین ویژگیهای افراد موفق و رهبران اثربخش، «تحمل ابهام» است تحمل ابهام یعنی توانایی ادامه حرکت، حتی زمانی که همه پاسخها روشن نیستند
افرادی که تحمل ابهام پایینی دارند:
- مشکلات کوچک را به بحران تبدیل میکنند
- ذهنشان دائماً درگیر بدترین سناریوهاست
- انرژی روانی خود را صرف نگرانی میکنند،نه حل مسئله
■در مقابل،افرادی که تحمل ابهام بالایی دارند:
- عدم قطعیت را بخشی طبیعی از زندگی میدانند
- بر آنچه در کنترلشان است تمرکز میکنند
- توانایی حفظ آرامش در شرایط دشوار را دارند
■رهبران بزرگ نیز دقیقاً به همین دلیل در بحرانها مؤثرتر عمل میکنند؛ زیرا آنها به جای جنگیدن با واقعیت،انرژی خود را صرف مدیریت واقعیت میکنند
■شادی؛ نتیجه نیست، یک مهارت است
یکی از یافتههای مهم روانشناسی مثبتگرا این است که شادی، صرفاً پیامد موفقیت نیست؛ بلکه خود عاملی برای افزایش موفقیت استافراد شاد معمولاً:
- خلاقتر هستند
- روابط بهتری ایجاد میکنند
- تابآوری بیشتری دارند
- تصمیمهای منطقیتری میگیرند
- در مواجهه با بحرانها عملکرد مؤثرتری نشان میدهند
به همین دلیل، شادی نباید به عنوان پاداش پایان مسیر در نظر گرفته شود. شادی سوخت ادامه مسیر است
■در سازمانها نیز مدیرانی که محیطی مبتنی بر امید قدردانی،احترام و نشاط ایجاد میکنند، معمولاً عملکرد و بهرهوری بالاتری را تجربه میکنند
■از ذهن مسئلهمحور تا ذهن راهحلمحور
یکی از مهمترین تغییرات ذهنی در توسعه فردی و رهبری،عبور از «تفکر مسئلهمحور» به «تفکر راهحلمحور» است
■ذهن مسئلهمحور میپرسد:
- چرا این اتفاق افتاد؟
- چه کسی مقصر است؟
- چرا همیشه برای من چنین میشود؟
■اما ذهن راهحلمحور میپرسد:
- اکنون چه کاری از دست من برمیآید؟
- اولین قدم عملی چیست؟
- از این تجربه چه درسی میتوان گرفت؟
این تغییر ساده درنوع پرسشها، میتواند کیفیت تصمیمگیری،سلامت روان و اثربخشی مدیریتی را به شکل چشمگیری افزایش دهد
♤مدیریت زندگی؛شبیه مدیریت سازمان
همانگونه که یک مدیر موفق نمیتواند منتظر شرایط ایدهآل برای تصمیمگیری بماند، انسان نیز نباید زندگی کردن را به آینده موکول کند
■در مدیریت حرفهای، اصل مهمی وجود دارد:
«همزمان با حل مسائل،باید سازمان را زنده و پویا نگه داشت.»
■این اصل در زندگی نیز صادق است:
- همزمان با حل مشکلات، باید عشق ورزید
- همزمان بانگرانیها،باید خندید
- همزمان با تلاش، باید استراحت کرد
- همزمان با ساختن آینده، باید در زمان حال زندگی کرد
🔺جمعبندی:شاید بزرگترین مهارت زندگی و رهبری، توانایی حفظ امید و شادی در میانه ناتمام بودنها باشد. انسانهای موفق و رهبران اثربخش، کسانی نیستند که مشکلات کمتری دارند؛ بلکه کسانی هستند که اجازه نمیدهند مشکلات، تمام هویت و کیفیت زندگی آنها را تعریف کنند.زندگی، مسابقهای برای رسیدن به روزهای بدون مسئله نیست؛ بلکه هنری است برای زیستن آگاهانه، رشد کردن در میان چالشها، و انتخاب شادی، حتی زمانی که همه چیز کامل نیست.زیرا حقیقت این است:ما زمانی شاد نمیشویم که همه مشکلات حل شوند؛ بلکه بسیاری از مشکلات، زمانی قابل حل میشوند که یاد بگیریم چگونه در میان آنها، زندگی و شادی را فراموش نکنیم
Telegram
مدیریت اجرایی
ارایه به روز ترین اطلاعات ، دانش، مهارت وتوانایی در خصوص مدیریت ،سازمان واقتصاد زیر نظر دکتر امیرصادقی(پژوهشگر،مشاور و مدرس درزمینه کسب وکار) تاسیس کانال ۲۰۱۵
(۰۹۱۲۳۱۱۶۴۷۳) تلفن همراه
(۰۹۱۲۳۱۱۶۴۷۳) تلفن همراه
ادانه ازقبل👆
این موضوع یکی از عمیقترین درسهای مدیریت و روانشناسی زندگی را یادآوری میکند:
■«بلوغ، زمانی آغاز میشود که انسان بپذیرد زندگی مسئلهای برای حذف کردن نیست؛ فرایندی برای مدیریت کردن است.»
در واقع، همانطور که یک مدیر موفق منتظر «سازمان بدون مشکل» نمیماند، یک انسان بالغ نیز منتظر «زندگی بدون مشکل» نمیماند.او میآموزد که:
مسئله را تحلیل کند، نه اینکه از آن بترسد
احساسات خود را مدیریت کند، نه اینکه اسیر آنها شود
و در کنار تلاش برای حل مشکلات، ظرفیت تجربه شادی، امید و معنا را نیز حفظ کند.از منظر روانشناسی، شادی یک احساس اتفاقی نیست بلکه یک مهارت شناختی و رفتاری است؛ و از منظر مدیریت، تابآوری مهمترین سرمایه فرد و سازمان در مواجهه با عدم قطعیتهاست.
شاید بتوان پیام اصلی این بحث را در یک جمله مدیریتی خلاصه کرد:
«هنر زندگی، حذف همه مشکلات نیست؛ حفظ امید، معنا و شادی در میانه حل مسائل است.»
و به تعبیر یک اصل مدیریتی:
«رهبران بزرگ، بحرانها را حذف نمیکنند؛ آنها ظرفیت انسانها را برای عبور از بحرانها افزایش میدهند این اصل، درباره رهبری زندگی شخصی ما نیز صادق است.»
این موضوع یکی از عمیقترین درسهای مدیریت و روانشناسی زندگی را یادآوری میکند:
■«بلوغ، زمانی آغاز میشود که انسان بپذیرد زندگی مسئلهای برای حذف کردن نیست؛ فرایندی برای مدیریت کردن است.»
در واقع، همانطور که یک مدیر موفق منتظر «سازمان بدون مشکل» نمیماند، یک انسان بالغ نیز منتظر «زندگی بدون مشکل» نمیماند.او میآموزد که:
مسئله را تحلیل کند، نه اینکه از آن بترسد
احساسات خود را مدیریت کند، نه اینکه اسیر آنها شود
و در کنار تلاش برای حل مشکلات، ظرفیت تجربه شادی، امید و معنا را نیز حفظ کند.از منظر روانشناسی، شادی یک احساس اتفاقی نیست بلکه یک مهارت شناختی و رفتاری است؛ و از منظر مدیریت، تابآوری مهمترین سرمایه فرد و سازمان در مواجهه با عدم قطعیتهاست.
شاید بتوان پیام اصلی این بحث را در یک جمله مدیریتی خلاصه کرد:
«هنر زندگی، حذف همه مشکلات نیست؛ حفظ امید، معنا و شادی در میانه حل مسائل است.»
و به تعبیر یک اصل مدیریتی:
«رهبران بزرگ، بحرانها را حذف نمیکنند؛ آنها ظرفیت انسانها را برای عبور از بحرانها افزایش میدهند این اصل، درباره رهبری زندگی شخصی ما نیز صادق است.»
✳️👆«اثررینگلمن»
(Ringelmann Effect)
✅ یکی از مهمترین پدیدههای روانشناسی اجتماعی و مدیریت سازمان است که نشان میدهد:
هرچه تعداد افراد یک گروه افزایش یابد، میزان تلاش و مشارکت مؤثر هر فرد، بهطور متوسط کاهش پیدا میکند.
این پدیده نخستین بار توسط ماکسیمیلیان رینگلمن، مهندس کشاورزی فرانسوی، در اواخر قرن نوزدهم کشف شد
آزمایش معروف رینگلمن
رینگلمن از افراد خواست تا طنابی را با تمام قدرت بکشند و میزان نیروی واردشده را اندازهگیری کرد.
نتایج شگفتآور بود:
تعداد افراد
درصد توان مورد انتظار
۱ نفر
۱۰۰٪
۲ نفر
۹۳٪ برای هر نفر
۳ نفر
۸۵٪ برای هر نفر
۸ نفر
حدود ۴۹٪ برای هر نفر
به عبارت دیگر، اگر انتظار میرفت ۸ نفر، ۸ برابر یک نفر نیرو تولید کنند، در عمل بسیار کمتر از این مقدار تولید میشد
■ چرا اثر رینگلمن اتفاق میافتد؟
این پدیده معمولاً به دو دلیل اصلی رخ میدهد:
۱. تنبلی اجتماعی (Social Loafing)
فرد احساس میکند:
«وقتی افراد زیادی هستند اگر من کمی کمتر کار کنم،کسی متوجه نمیشود.»
مثال:در یک جلسه ۲۰ نفره، برخی افراد تقریباً هیچ مشارکتی نمیکنند.در یک پروژه گروهی دانشگاه، معمولاً یک یا دو نفر بیشتر کارها را انجام میدهند.
۲. ضعف هماهنگی (Coordination Loss)
هرچه تعداد افراد بیشتر شود:
هماهنگی سختتر میشود
ارتباطات پیچیدهتر میشوند
زمان بیشتری صرف تصمیمگیری میشود
مثال:هماهنگ کردن ۳ نفر آسان است.هماهنگ کردن ۳۰ نفر بسیار دشوارتر است.
■ اثر رینگلمن در مدیریت سازمان
این اثر تقریباً در همه سازمانها دیده میشود.
مثال اول: واحد فروش
فرض کنید:
یک فروشنده به تنهایی ماهانه ۱۰۰ میلیون تومان فروش دارد
مدیر تصور میکند:
با استخدام ۱۰ فروشنده فروش به ۱ میلیارد تومان میرسد.اما در عمل:جلسات زیاد،اتلاف وقت،وابستگی افراد به یکدیگرکاهش مسئولیتپذیری باعث میشود فروش کل به جای ۱ میلیارد، مثلاً ۶۰۰ میلیون تومان شود
مثال دوم: پروژه فناوری اطلاعات
یک شرکت نرمافزاری پروژهای را به:۴ برنامهنویس میسپارد
پروژه خوب پیش میرود
مدیر تصمیم میگیرد تعداد نیروها را به ۱۵ نفر افزایش دهد تا پروژه سریعتر تمام شود.اما اتفاقی که میافتد:
تعداد جلسات زیاد میشود
هماهنگی دشوارتر میشود
افراد منتظر تصمیم دیگران میمانند،مسئولیتها مبهم میشود
🔺نتیجه:
پروژه نهتنها سریعتر تمام نمیشود، بلکه گاهی کندتر نیز پیش میرود.این پدیده در مدیریت پروژه با جمله معروفی شناخته میشود:
"Adding manpower to a late software project makes it later."
افزودن نیرو به یک پروژه عقبافتاده،آن را عقبافتادهتر میکند
مثال سوم: کارخانه ایرانی (مثال واقعی مدیریتی)
فرض کنید در یک کارخانه تولیدی:
یک خط مونتاژ با ۸ کارگر، روزانه ۴۰۰ قطعه تولید میکند.مدیر تصور میکند:
با افزایش نیرو به ۱۶ نفر، تولید به ۸۰۰ قطعه خواهد رسید.اما پس از استخدام:
افراد منتظر کار یکدیگر میمانند،تداخل وظایف ایجاد میشود،برخی احساس میکنند مسئولیت اصلی با دیگران است
🔺نتیجه:
تولید به جای ۸۰۰ قطعه، تنها به ۵۵۰ قطعه افزایش پیدا میکند
■نشانههای اثر رینگلمن در سازمان
اگر در سازمان خود این علائم را میبینید، احتمالاً گرفتار اثر رینگلمن شدهاید:
جلسات طولانی و کمنتیجه
افراد میگویند «فکر کردم دیگری انجام میدهد»
کاهش بهرهوری با افزایش نیرو
مبهم بودن مسئولیتها
وابستگی بیش از حد به کار تیمی
وجود چند فرد پرتلاش و تعداد زیادی افراد منفعل
■چگونه اثر رینگلمن را کاهش دهیم؟
۱. کوچک کردن تیمها
تیمهای ۵ تا ۷ نفره معمولاً اثربخشترین هستند
۲. شفافسازی مسئولیتها
هر فرد باید دقیقاً بداند:
«من مسئول چه نتیجهای هستم؟»
۳. اندازهگیری عملکرد فردی
نباید فقط عملکرد تیم سنجیده شود؛ عملکرد هر فرد نیز باید قابل مشاهده باشد.
۴. افزایش پاسخگویی
هر فعالیت باید یک «مالک» مشخص داشته باشد
۵. ایجاد حس اهمیت و تعلق
وقتی افراد احساس کنند نقش آنها حیاتی است، تلاش بیشتری میکنند.
۶. کاهش بوروکراسی و جلسات
گاهی بزرگترین مانع بهرهوری، خودِ سازوکارهای هماهنگی است
🔺جمعبندی مدیریتی
اثر رینگلمن به مدیران یک هشدار مهم میدهد:
بزرگتر کردن تیمها الزاماً به معنای افزایش بهرهوری نیست.گاهی:۵ نفرِ مسئولیتپذیر،از۲۰ نفرِ نامنسجم و فاقد پاسخگویی
نتیجهای بسیار بهتر ایجاد میکنند.به همین دلیل، مدیران حرفهای به جای پرسیدن:
«چند نفر بیشتر استخدام کنیم؟»ابتدا میپرسند:
«چگونه میتوانیم مسئولیتپذیری، هماهنگی و مشارکت مؤثر را افزایش دهیم؟»
(Ringelmann Effect)
✅ یکی از مهمترین پدیدههای روانشناسی اجتماعی و مدیریت سازمان است که نشان میدهد:
هرچه تعداد افراد یک گروه افزایش یابد، میزان تلاش و مشارکت مؤثر هر فرد، بهطور متوسط کاهش پیدا میکند.
این پدیده نخستین بار توسط ماکسیمیلیان رینگلمن، مهندس کشاورزی فرانسوی، در اواخر قرن نوزدهم کشف شد
آزمایش معروف رینگلمن
رینگلمن از افراد خواست تا طنابی را با تمام قدرت بکشند و میزان نیروی واردشده را اندازهگیری کرد.
نتایج شگفتآور بود:
تعداد افراد
درصد توان مورد انتظار
۱ نفر
۱۰۰٪
۲ نفر
۹۳٪ برای هر نفر
۳ نفر
۸۵٪ برای هر نفر
۸ نفر
حدود ۴۹٪ برای هر نفر
به عبارت دیگر، اگر انتظار میرفت ۸ نفر، ۸ برابر یک نفر نیرو تولید کنند، در عمل بسیار کمتر از این مقدار تولید میشد
■ چرا اثر رینگلمن اتفاق میافتد؟
این پدیده معمولاً به دو دلیل اصلی رخ میدهد:
۱. تنبلی اجتماعی (Social Loafing)
فرد احساس میکند:
«وقتی افراد زیادی هستند اگر من کمی کمتر کار کنم،کسی متوجه نمیشود.»
مثال:در یک جلسه ۲۰ نفره، برخی افراد تقریباً هیچ مشارکتی نمیکنند.در یک پروژه گروهی دانشگاه، معمولاً یک یا دو نفر بیشتر کارها را انجام میدهند.
۲. ضعف هماهنگی (Coordination Loss)
هرچه تعداد افراد بیشتر شود:
هماهنگی سختتر میشود
ارتباطات پیچیدهتر میشوند
زمان بیشتری صرف تصمیمگیری میشود
مثال:هماهنگ کردن ۳ نفر آسان است.هماهنگ کردن ۳۰ نفر بسیار دشوارتر است.
■ اثر رینگلمن در مدیریت سازمان
این اثر تقریباً در همه سازمانها دیده میشود.
مثال اول: واحد فروش
فرض کنید:
یک فروشنده به تنهایی ماهانه ۱۰۰ میلیون تومان فروش دارد
مدیر تصور میکند:
با استخدام ۱۰ فروشنده فروش به ۱ میلیارد تومان میرسد.اما در عمل:جلسات زیاد،اتلاف وقت،وابستگی افراد به یکدیگرکاهش مسئولیتپذیری باعث میشود فروش کل به جای ۱ میلیارد، مثلاً ۶۰۰ میلیون تومان شود
مثال دوم: پروژه فناوری اطلاعات
یک شرکت نرمافزاری پروژهای را به:۴ برنامهنویس میسپارد
پروژه خوب پیش میرود
مدیر تصمیم میگیرد تعداد نیروها را به ۱۵ نفر افزایش دهد تا پروژه سریعتر تمام شود.اما اتفاقی که میافتد:
تعداد جلسات زیاد میشود
هماهنگی دشوارتر میشود
افراد منتظر تصمیم دیگران میمانند،مسئولیتها مبهم میشود
🔺نتیجه:
پروژه نهتنها سریعتر تمام نمیشود، بلکه گاهی کندتر نیز پیش میرود.این پدیده در مدیریت پروژه با جمله معروفی شناخته میشود:
"Adding manpower to a late software project makes it later."
افزودن نیرو به یک پروژه عقبافتاده،آن را عقبافتادهتر میکند
مثال سوم: کارخانه ایرانی (مثال واقعی مدیریتی)
فرض کنید در یک کارخانه تولیدی:
یک خط مونتاژ با ۸ کارگر، روزانه ۴۰۰ قطعه تولید میکند.مدیر تصور میکند:
با افزایش نیرو به ۱۶ نفر، تولید به ۸۰۰ قطعه خواهد رسید.اما پس از استخدام:
افراد منتظر کار یکدیگر میمانند،تداخل وظایف ایجاد میشود،برخی احساس میکنند مسئولیت اصلی با دیگران است
🔺نتیجه:
تولید به جای ۸۰۰ قطعه، تنها به ۵۵۰ قطعه افزایش پیدا میکند
■نشانههای اثر رینگلمن در سازمان
اگر در سازمان خود این علائم را میبینید، احتمالاً گرفتار اثر رینگلمن شدهاید:
جلسات طولانی و کمنتیجه
افراد میگویند «فکر کردم دیگری انجام میدهد»
کاهش بهرهوری با افزایش نیرو
مبهم بودن مسئولیتها
وابستگی بیش از حد به کار تیمی
وجود چند فرد پرتلاش و تعداد زیادی افراد منفعل
■چگونه اثر رینگلمن را کاهش دهیم؟
۱. کوچک کردن تیمها
تیمهای ۵ تا ۷ نفره معمولاً اثربخشترین هستند
۲. شفافسازی مسئولیتها
هر فرد باید دقیقاً بداند:
«من مسئول چه نتیجهای هستم؟»
۳. اندازهگیری عملکرد فردی
نباید فقط عملکرد تیم سنجیده شود؛ عملکرد هر فرد نیز باید قابل مشاهده باشد.
۴. افزایش پاسخگویی
هر فعالیت باید یک «مالک» مشخص داشته باشد
۵. ایجاد حس اهمیت و تعلق
وقتی افراد احساس کنند نقش آنها حیاتی است، تلاش بیشتری میکنند.
۶. کاهش بوروکراسی و جلسات
گاهی بزرگترین مانع بهرهوری، خودِ سازوکارهای هماهنگی است
🔺جمعبندی مدیریتی
اثر رینگلمن به مدیران یک هشدار مهم میدهد:
بزرگتر کردن تیمها الزاماً به معنای افزایش بهرهوری نیست.گاهی:۵ نفرِ مسئولیتپذیر،از۲۰ نفرِ نامنسجم و فاقد پاسخگویی
نتیجهای بسیار بهتر ایجاد میکنند.به همین دلیل، مدیران حرفهای به جای پرسیدن:
«چند نفر بیشتر استخدام کنیم؟»ابتدا میپرسند:
«چگونه میتوانیم مسئولیتپذیری، هماهنگی و مشارکت مؤثر را افزایش دهیم؟»
Telegram
مدیریت اجرایی
ارایه به روز ترین اطلاعات ، دانش، مهارت وتوانایی در خصوص مدیریت ،سازمان واقتصاد زیر نظر دکتر امیرصادقی(پژوهشگر،مشاور و مدرس درزمینه کسب وکار) تاسیس کانال ۲۰۱۵
(۰۹۱۲۳۱۱۶۴۷۳) تلفن همراه
(۰۹۱۲۳۱۱۶۴۷۳) تلفن همراه
❤1
✳️ 👆چگونه «آب معدنی» را مثل مواد مخدر بفروشیم؟ (دیوانگی Liquid Death) 💀💧
✅ بزرگترین کابوس هر بازاریابی، «کالای عمومی» (Commodity) است. یعنی محصولی که هیچ تفاوتی با بقیه ندارد و مشتری فقط دنبال ارزانترینش است. آب معدنی، تعریف دقیق این کابوس است.
■ اما برند Liquid Death آمد و ثابت کرد که اگر «داستان» درست باشد، میتوانید یک کالای رایگان را با قیمت بالا بفروشید و مردم برای خریدنش صف بکشند!
■ آنها چه غلطبافتی کردند؟ (استراتژی معکوس)
در حالی که همه برندهای آب روی «سلامتی»، «پاکیزگی» و «طبیعت» تمرکز کرده بودند، Liquid Death دقیقاً برعکس عمل کرد:
۱. نام و لوگو: اسمش را گذاشت «مرگ مایع» و لوگوش را جمجمه کرد! (چیزی که هیچ برند سلامتمحوری جرئتش را نداشت).
۲. شعار جنجالی: شعارشان این است: «تشنهات را بکش!» (Murder Your Thirst).
۳. بستهبندی: آب را در قوطیهای آلومینیومی (شبیه نوشابههای انرژیزا) ریخت تا در مهمانیها و محیطهای سخت، کسی فکر کند کاربر دارد نوشابه میخورد، نه آب معدنی!
🔺نتیجه؟ آنها آب را از یک «نیاز فیزیولوژیک» به یک «نماد هویت و شورش» تبدیل کردند. مردم حالا Liquid Death نمیخرند چون تشنهاند، بلکه میخرند چون میخواهند بگویند: «من با این برندِ خاص و جسور هستم».
💡 درس مدیریتی: فرار از تلهی «جنگ قیمتها»
اگر محصول شما شبیه بقیه است، شما در «جنگ قیمتها» هستید و در این جنگ، همیشه کسی که ارزانتر میفروشد برنده است (و سودش کمتر است).
تنها راه نجات، «تغییر جایگاه» (Repositioning) است. یعنی محصول را از دست «کاربردش» جدا کنید و به «احساسی» گره بزنید که مشتری میخواهد تجربه کند.
🚀 چالش اجرایی (Executive Drill):
همین حالا به محصول یا خدمات سازمانت نگاه کن و این سوال را بپرس:
«اگر من نتوانم درباره "ویژگیهای فنی" محصولم حرف بزنم، چه "احساسی" را به مشتری میفروشم؟»
اگر جوابت فقط «کیفیت بالا» یا «قیمت مناسب» است، یعنی تو در حال غرق شدن در اقیانوس کالاهای عمومی هستی. سریعاً برای خودت یک «هویت متضاد» بساز که تو را از بقیه متمایز کند.
فراموش نکن: بازاریابی یعنی تبدیل کردن «محصول» به «اعتقاد». مردم محصول را نمیخرند، آنها «اعتقاداتی» را میخرند که آن محصول نمایندگی میکند.
بازنشراز: کانال درسهای ضروری مدیر
https://t.me/ExecutiveManagement
✅ بزرگترین کابوس هر بازاریابی، «کالای عمومی» (Commodity) است. یعنی محصولی که هیچ تفاوتی با بقیه ندارد و مشتری فقط دنبال ارزانترینش است. آب معدنی، تعریف دقیق این کابوس است.
■ اما برند Liquid Death آمد و ثابت کرد که اگر «داستان» درست باشد، میتوانید یک کالای رایگان را با قیمت بالا بفروشید و مردم برای خریدنش صف بکشند!
■ آنها چه غلطبافتی کردند؟ (استراتژی معکوس)
در حالی که همه برندهای آب روی «سلامتی»، «پاکیزگی» و «طبیعت» تمرکز کرده بودند، Liquid Death دقیقاً برعکس عمل کرد:
۱. نام و لوگو: اسمش را گذاشت «مرگ مایع» و لوگوش را جمجمه کرد! (چیزی که هیچ برند سلامتمحوری جرئتش را نداشت).
۲. شعار جنجالی: شعارشان این است: «تشنهات را بکش!» (Murder Your Thirst).
۳. بستهبندی: آب را در قوطیهای آلومینیومی (شبیه نوشابههای انرژیزا) ریخت تا در مهمانیها و محیطهای سخت، کسی فکر کند کاربر دارد نوشابه میخورد، نه آب معدنی!
🔺نتیجه؟ آنها آب را از یک «نیاز فیزیولوژیک» به یک «نماد هویت و شورش» تبدیل کردند. مردم حالا Liquid Death نمیخرند چون تشنهاند، بلکه میخرند چون میخواهند بگویند: «من با این برندِ خاص و جسور هستم».
💡 درس مدیریتی: فرار از تلهی «جنگ قیمتها»
اگر محصول شما شبیه بقیه است، شما در «جنگ قیمتها» هستید و در این جنگ، همیشه کسی که ارزانتر میفروشد برنده است (و سودش کمتر است).
تنها راه نجات، «تغییر جایگاه» (Repositioning) است. یعنی محصول را از دست «کاربردش» جدا کنید و به «احساسی» گره بزنید که مشتری میخواهد تجربه کند.
🚀 چالش اجرایی (Executive Drill):
همین حالا به محصول یا خدمات سازمانت نگاه کن و این سوال را بپرس:
«اگر من نتوانم درباره "ویژگیهای فنی" محصولم حرف بزنم، چه "احساسی" را به مشتری میفروشم؟»
اگر جوابت فقط «کیفیت بالا» یا «قیمت مناسب» است، یعنی تو در حال غرق شدن در اقیانوس کالاهای عمومی هستی. سریعاً برای خودت یک «هویت متضاد» بساز که تو را از بقیه متمایز کند.
فراموش نکن: بازاریابی یعنی تبدیل کردن «محصول» به «اعتقاد». مردم محصول را نمیخرند، آنها «اعتقاداتی» را میخرند که آن محصول نمایندگی میکند.
بازنشراز: کانال درسهای ضروری مدیر
https://t.me/ExecutiveManagement
Telegram
مدیریت اجرایی
ارایه به روز ترین اطلاعات ، دانش، مهارت وتوانایی در خصوص مدیریت ،سازمان واقتصاد زیر نظر دکتر امیرصادقی(پژوهشگر،مشاور و مدرس درزمینه کسب وکار) تاسیس کانال ۲۰۱۵
(۰۹۱۲۳۱۱۶۴۷۳) تلفن همراه
(۰۹۱۲۳۱۱۶۴۷۳) تلفن همراه
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
جابهجایی قدرت اقتصادی کشورهای آسیایی در ۶۵ سال گذشته!
(دردناکه!) 😢
(دردناکه!) 😢
✳️ هنر شکار استعدادها:
چگونه در عصرِ «نقابها»، شایستهترینها را جذب کنیم؟
✅ در دنیای امروز، رزومهها دروغ میگویند و مصاحبههای سنتی، تئاتر هستند!
بسیاری از مدیران تصور میکنند با چند سوال کلی مثل «نقاط قوتت چیست؟» یا «چرا باید تو را استخدام کنیم؟» میتوانند شخصیت واقعی فرد را بشناسند.
اما حقیقت این است که در شرایط فعلی کشور، کاندیداها لایههای شخصیتی پیچیدهای دارند؛ آنها «ماسک» میزنند تا زنده بمانند یا استخدام شوند.
■چطور میتوان لایههای پنهان شخصیت را کنار زد و به «شایستگی واقعی» (Competency) رسید؟
●گام اول: تعریف «DNA شغلی»
(فراتر از شرح وظایف)
قبل از اینکه به دنبال آدم بگردید، باید بدانید دقیقاً چه «رفتاری» باعث موفقیت در این شغل است. به جای نوشتن لیست وظایف، «شایستگیهای کلیدی» را تعریف کنید.
•تفاوت مهارت و شایستگی:
مهارت یعنی «بلد بودنِ» کار (مثلاً تسلط به اکسل). اما شایستگی یعنی «ترکیب دانش، مهارت و نگرش» برای رسیدن به نتیجه (مثلاً توانایی مدیریت بحران در لحظات حساس).
•فرمول:
«بهترین رزومهها»>> خیر
«بهترین تطبیقهای عصبی و رفتاری» >>> بله
کانال نورواستراتژی
چگونه در عصرِ «نقابها»، شایستهترینها را جذب کنیم؟
✅ در دنیای امروز، رزومهها دروغ میگویند و مصاحبههای سنتی، تئاتر هستند!
بسیاری از مدیران تصور میکنند با چند سوال کلی مثل «نقاط قوتت چیست؟» یا «چرا باید تو را استخدام کنیم؟» میتوانند شخصیت واقعی فرد را بشناسند.
اما حقیقت این است که در شرایط فعلی کشور، کاندیداها لایههای شخصیتی پیچیدهای دارند؛ آنها «ماسک» میزنند تا زنده بمانند یا استخدام شوند.
■چطور میتوان لایههای پنهان شخصیت را کنار زد و به «شایستگی واقعی» (Competency) رسید؟
●گام اول: تعریف «DNA شغلی»
(فراتر از شرح وظایف)
قبل از اینکه به دنبال آدم بگردید، باید بدانید دقیقاً چه «رفتاری» باعث موفقیت در این شغل است. به جای نوشتن لیست وظایف، «شایستگیهای کلیدی» را تعریف کنید.
•تفاوت مهارت و شایستگی:
مهارت یعنی «بلد بودنِ» کار (مثلاً تسلط به اکسل). اما شایستگی یعنی «ترکیب دانش، مهارت و نگرش» برای رسیدن به نتیجه (مثلاً توانایی مدیریت بحران در لحظات حساس).
•فرمول:
شایستگی = دانش + مهارت + نگرش (Attitude)
◇گام زیر پوستی:
تکنیک «نقابزدایی» در مصاحبه .
برای اینکه بفهمید فرد واقعاً چه کسی است، باید از سوالات «فرضی» (اگر اتفاق بیفتد چه میکنی؟) فاصله بگیرید و به سراغ سوالات «رفتاری» (چه زمانی اتفاق افتاد و چه کردی؟) بروید.
استفاده از متد STAR برای استخراج شایستگی:
هرگاه کاندیدا ادعایی کرد، او را به گوشه دیوارِ واقعیت ببرید:
1. S (Situation): دقیقاً چه موقعیتی بود؟ (زمانی و مکانی)
2. T (Task): وظیفه و هدف تو در آن لحظه چه بود؟
3. A (Action): دقیقاً چه «کاری» کردی؟ (نه اینکه تیم چه کرد، خودِ تو چه کردی؟)
4. R (Result): نتیجه ملموس و عددی چه شد؟
■نکته نورو-استراتژیک:
اگر کاندیدا نتواند جزئیاتِ «Action» را با دقت بگوید و مدام از کلمات کلی مثل «ما تلاش کردیم» یا «به طور کلی مدیریت شد» استفاده کند، بدانید که احتمالاً در حال «ساختن داستان» است و آن تجربه متعلق به او نیست.
■شناسایی لایههای شخصیتی عجیب (Red Flags)
در شرایط فعلی، برخی افراد دارای «سازگاریهای کاذب» هستند.
برای شناسایی آنها به این ۳ نشانه دقت کنید:
1. ناهماهنگی کلام و بدن (Cognitive Dissonance): وقتی از یک دست آورد بزرگ صحبت میکند اما چشمانش میلرزد یا ضرب آهنگ تنفسش تغییر میکند.
2. پاسخهای «کتابی»: افرادی که دقیقاً همان چیزی را میگویند که شما دوست دارید بشنوید (بدون هیچ تضادی). انسانهای واقعی، لبههای تیز دارند و گاهی در پاسخهایشان نقصهای انسانی دیده میشود.
3. واکنش به استرس ناگهانی:
یک تغییر مسیر سریع در وسط مصاحبه یا یک سوال کاملاً غیرمنتظره (مثلاً: «اگر همین الان به تو بگویم که تو استخدام نشدی، اولین واکنشت چیست؟») لایهی بیرونی را میشکند و شخصیت واقعی (تکانشی) بیرون میزند.
■استراتژی نهایی: «تست شبیهسازی»
بهترین راه برای شناخت یک «استعداد درخشان»، دیدن او در حالِ «عمل» است، نه در حالِ «صحبت».
•تکلیف عملی :
به جای مصاحبه ۵ ساعته، یک چالش واقعی از دل سازمانتان را به او بدهید. ۲۴ ساعت وقت بدهید تا راهکار ارائه دهد.
•مشاهده تعامل:
او را برای یک ناهار یا یک جلسه کوتاه با تیمی که قرار است با او کار کند بفرستید. «هوش اجتماعی» و «تضادهای شخصیتی» در محیطهای غیررسمی سریعتر آشکار میشوند.
■جمعبندی برای مدیران
استخدام، یک «سرمایهگذاری روی سیستم عصبی سازمان» است. یک آدمِ غیرشایسته با ماسکِ حرفهای، میتواند کل فرهنگ سازمانی شما را تخریب کند.
■فرمول طلایی جذب درجه یک:
تحلیل دقیق شایستگی \ مصاحبه رفتاری (STAR) \ شناسایی تضادهای شخصیتی \ تست عملی«بهترین رزومهها»>> خیر
«بهترین تطبیقهای عصبی و رفتاری» >>> بله
کانال نورواستراتژی
👍1
✳️ 👆نظام جامع جبران خدمات کارکنان بر مبنای مدل 4P
✅ یکی از دغدغه های مهمی که امروزه برای سازمان ها در حوزه مدیریت سرمایه انسانی مطرح می باشد؛ موضوع جبران خدمات است. امروزه به دلایل مختلفی نظیر تغییرات ایجاد شده در ماهیت کار، افزایش رقابت در کسب و کارها، تغییرات سریع محیطی و ضرورت مدیریت مناسب در مقابل آن و ...موضوع جذب و نگه داشت سرمایه انسانی بسیار اهمیت یافته است. یکی از مولفه های بسیار حیاتی در جذب و نگه داشت نیروی انسانی، برخوردرای از نظام جامع برای جبران خدمات نیروی انسانی است. در این نوشتار، مدل 4P به عنوان یکی از نظام های جامع در این زمینه معرفی گردیده است.
■ این مدل برای پرداخت جامع، ۴ مولفه به شرح زیر را در نظر می گیرد.
- Partnership:
اولین مولفه مهم در مدل جامع جبران خدمات، مولفه مشارکت می باشد. نیروی انسانی به محض عضویت در سازمان مستحق این مولفه می گردد. در این مولفه مواردی نظیر تکالیف قانونی در پرداخت، هدایای مناسبتی و .... دیده می شود.
- Person:
دومین مولفه مهم در این مدل، پرداخت بر اساس اشخاص می باشد. در این مولفه، شایستگی های کارکنان مورد توجه قرار گرفته و تاثیر آن در پرداخت لحاظ می گردد. در این مولفه بر اساس طرح گریدینگ افقی کارکنان عمل شده و تاثیر این گریدینگ در پرداخت ها لحاظ می گردد.
- Position:
یکی از مولفه های مهم در مدل جامع جبران خدمت، تاثیر جایگاه شغلی می باشد. در این مدل، بخشی از جبران خدمات کاملا وابسته به موقعیت و جایگاه شغلی – بدون توجه به فرد قرار گرفته در آن جایگاه- تعیین می شود. ورودی این مولفه می تواند از مفهوم گریدینگ شغلی تامین گردیده و متناسب با گریدینگ انجام شده، اتصال به حقوق و مزایا انجام می گردد.
- Performance:
یکی از مهمترین مولفه های موثر بر جبران خدمات، عملکرد می باشد. در نظام جبران خدمات جامع، بخشی از پرداخت بر اساس عملکرد افراد انجام می پذیرد.
با توجه به اهمیت روزافزون نظام پرداخت، استفاده از مدل های جامع نظیر این مدل می تواند موجب برندسازی منابع انسانی شده و فوائد بیشماری را برای سازمان ایجاد نموده و پرداخت ها را عادلانه تر نماید.
✅ یکی از دغدغه های مهمی که امروزه برای سازمان ها در حوزه مدیریت سرمایه انسانی مطرح می باشد؛ موضوع جبران خدمات است. امروزه به دلایل مختلفی نظیر تغییرات ایجاد شده در ماهیت کار، افزایش رقابت در کسب و کارها، تغییرات سریع محیطی و ضرورت مدیریت مناسب در مقابل آن و ...موضوع جذب و نگه داشت سرمایه انسانی بسیار اهمیت یافته است. یکی از مولفه های بسیار حیاتی در جذب و نگه داشت نیروی انسانی، برخوردرای از نظام جامع برای جبران خدمات نیروی انسانی است. در این نوشتار، مدل 4P به عنوان یکی از نظام های جامع در این زمینه معرفی گردیده است.
■ این مدل برای پرداخت جامع، ۴ مولفه به شرح زیر را در نظر می گیرد.
- Partnership:
اولین مولفه مهم در مدل جامع جبران خدمات، مولفه مشارکت می باشد. نیروی انسانی به محض عضویت در سازمان مستحق این مولفه می گردد. در این مولفه مواردی نظیر تکالیف قانونی در پرداخت، هدایای مناسبتی و .... دیده می شود.
- Person:
دومین مولفه مهم در این مدل، پرداخت بر اساس اشخاص می باشد. در این مولفه، شایستگی های کارکنان مورد توجه قرار گرفته و تاثیر آن در پرداخت لحاظ می گردد. در این مولفه بر اساس طرح گریدینگ افقی کارکنان عمل شده و تاثیر این گریدینگ در پرداخت ها لحاظ می گردد.
- Position:
یکی از مولفه های مهم در مدل جامع جبران خدمت، تاثیر جایگاه شغلی می باشد. در این مدل، بخشی از جبران خدمات کاملا وابسته به موقعیت و جایگاه شغلی – بدون توجه به فرد قرار گرفته در آن جایگاه- تعیین می شود. ورودی این مولفه می تواند از مفهوم گریدینگ شغلی تامین گردیده و متناسب با گریدینگ انجام شده، اتصال به حقوق و مزایا انجام می گردد.
- Performance:
یکی از مهمترین مولفه های موثر بر جبران خدمات، عملکرد می باشد. در نظام جبران خدمات جامع، بخشی از پرداخت بر اساس عملکرد افراد انجام می پذیرد.
با توجه به اهمیت روزافزون نظام پرداخت، استفاده از مدل های جامع نظیر این مدل می تواند موجب برندسازی منابع انسانی شده و فوائد بیشماری را برای سازمان ایجاد نموده و پرداخت ها را عادلانه تر نماید.