𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
245 subscribers
278 photos
11 videos
19 links
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“
𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️:
@ZarahearsBot
Download Telegram
فادیمه : خیلی رفتی تو نقشتا،ما که واقعا عاشق هم نیستیم🫪
❤‍🔥14🤣6
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
اینجا ››
این عکسو دوست دارم😭
تو ترجمه‌ی نگاهش ناتوانم
😭27
حالم حال ایوبهان🤣
🤣21❤‍🔥5
برای دستاشون غش کردم😭💘
😭22
این سکانس حلقه انداختن بوده فکر کنم ، هیچوقت نفهمیدم اینو چرا حذف کردین؟
😭30
چی‌بگم🥹
😭25
بچم🫠
این سکانسو یه جور دیگه دوست داشتم😭
😭28
این عکسم خیلی دوست دارم🫠
اختلاف قدی موردعلاقه به معنای واقعی:
❤‍🔥15😭12
🤍
❤‍🔥25
باشه ولی هیچ بغلی اندازه این بهم نچسبید ، ۵ دقیقه تو بغل هم بودن.
😭35
بچها اعتراف کنید واسه کی فور میزنید اینارو😂🫣
🤣14
عروس دوماد؟
❤‍🔥23
No caption needed .
❤‍🔥19💘2
بدون‌شک قاب موردعلاقه‌م❤️‍🔥
❤‍🔥21💘3
عجب سکانسی بود واقعا.
❤‍🔥23💘4
اینجا فادیمه باید میگفت
Eğer gerçekten evli olsaydik, sen çok iyi bir baba olurdun😭
😭33
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
❤‍🔥15
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
𝖯𝖺𝗋𝗍: اول

اهالی کوچاری ، بعد از تحویل دادن شریف و گرفتن النی ، برگشته بودن کوچاری و حالا داشتن برای یه عروسی آماده میشدن.
عادیل مدام با نگاه به النی نفس عمیق میکشید ،
اسمه ازشون فرار میکرد که تو خلوت خودش بتونه تصمیمی برای زمان گفتن راز بگیره ،
ایسو عذاب وجدان داشت که عروسی بینشون قراره با وجود راز شکل بگیره ولی تصمیم گرفت برای چند شب بیخیال این قضیه بشه.
همشون به نحوی خودشونو به دست سرنوشت سپرده بودن‌...
-
« ایسو »
فادیمه رو به روم نشسته بود، تور قرمز روی سرش بود و حنای من روی دستش.
اصلا نمی‌تونستم لبخندی که از اول شب داشتم و پنهون کنم.
پارچه سبزی روی شونم انداخته بودن و حنا کف دستم گذاشته بودن. وقتی زن ها داشتن آواز میخوندن، فادیمه گریه کرد و با دیدن گریش قلبم مچاله شد‌.
به خودم قول دادم از اون شب به بعد نزارم دیگه گریه کنه،حداقل کاریه که میتونستم بکنم.
فکر رازی که بینمون بود و ممکن بود بازم به فادیمه اسیب بزنه ولم نمیکرد ولی با خودم میگفتم" امشب نه...امشب شبِ اونه‌! نمیزارم هیچ رازی لبخند رو از روی لبش بدزده."
از جام بلند شدم و سمت فادیمه رفتم.
با دیدنم زن ها کنار رفتن و فادیمه رو به روم ایستاد.
تور قرمز رو از روی صورتش برداشتم و پیشونیشو عمیق بوسیدم.
ازش جدا شدم که لبخند محوی زد
ــ ایسو فورتونا،شوهر نمونه‌ای هستیا!
+ البته فقط برای تو
جوابمو با خنده قشنگی داد.
خنده های این دختر منو از خود بی خود میکرد‌.
دستمو گرفت و به سمت صندلی هدایتم کرد که نشستم.
آروم گفت"حالا نوبت منه" و رو کرد سمت النی
ــ النی کوزه رو میاری؟
النی با لبخند سمت فادیمه اومد و کوزه رو به فادیمه داد‌.
کوزه با سکه های که صدا میدادن تزئین شده بود.
فادیمه کوزه رو گرفت و دورم شروع به چرخیدن کرد.
هم زمان با چرخیدنش ، شعری زیر لبش میخوند:
Bu gece ellerimde aşkın kınası var,
Yarın yuvam senin yanında olacak.
Etrafında attığım her adımda,
Allah'tan ömrümüzü bir etmesini diliyorum.
چرخ آخر رو زد و صدای شکستن کوزه بین هلهله و آواز گم شد.
چشماشو به فادیمه دوخته بودم و نمیتونستم نگاهم رو از روش بردارم.
یه دستشو به سمت من و دست دیگه‌شو به سمت داداشش دراز کرد و هم‌زمان با این حرکتش،آهنگی برای رقص هورون پخش شد.
فادیمه با خنده شونه ای بالا انداخت ، داداش عادیل دست چپشو گرفت و من دست راستشو.
شروع به رقصیدن کردیم،و کم کم بقیه هم بهمون اضافه شدن.

بعد از شام ، برای خداحافظی از فادیمه رفتم
+ یعنی...سخته اما..باید برم. فردا میبینمت
چشمکی زدم که فادیمه مشتی به بازوم زد
ــ برو ایسووو
+ چشممم شب بخیر
لبخندی زد
ــ شب توهم بخیر
چند قدم ازش دور شدم اما بی اختیار برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم.
همونجا وایساده بود و با لبخند نگاهم میکرد.
دستمو بالا آوردم و تکونش دادم که اونم به آرومی دستشو بالا آورد و تکون داد.
-
دستی به کت و شلوار مشکیم کشیدم.
خب حاضر و آماده البته با استرس زیاد نفس عمیقی کشیدم.
اوروچ سوار ماشینش شده بود و منتظرم بود که با حرکت من ، اونم پشتم شروع به حرکت کرد.
به عمارت کوچاری رسیدم و پله ها رو بالا رفتم.
النی دم در بود
+ النی‌‌.؟ سلام..میشه برم داخل؟
ابروهاشو انداخت بالا
ــ نوچ
+چرا؟
ــ تا شیرینی ندی که عروس تحویل نمی‌گیری!
+ شیرینی هم میدم! شما چی میخوای؟ فقط فادیمه‌مو بده ببرم.
النی خندید و دستشو دراز کرد
ــ رد کن بیاد
دسته پولی که دستم بود رو دادم بهش که با تعجب گفت:
ــ همش؟
+ اره خب..فادیمه کجاست؟
خندید و رفت کنار که رفتم داخل.
با دیدن فادیمه ماتم برد‌.
این فادیمه بود؟ برای اولین بار بود که میدیدم آرایش کرده و این منو شگفت زده میکرد.
هرچند آرایشش ساده بود خیلی ساده، اما زیباییشو چندین برابر کرده بود.
حس کردم با دیدنش زندگیم یه لحظه،مثل فیلم از حرکت ایستاد. انقد مهبوت بودم که متوجه نشدم داداش عادیل داره صدام میزنه.
ــ ایسو پسر؟ میشنوی منو؟
یهو به خودم اومدم و با عجله گفتم:
+ می‌شنوم داداش می‌شنوم
خندید
ــ انگار از یه دنیای دیگه یهو پرت شدی اینجاها!
خندیدم که دستشو گذاشت روی شونم.
ــ خواهرمو به تو میسپارم شیر مرد!
لبخندق زدم و چشمامو با اطمینان روی هم فشار دادم‌.
دست فادیمه رو گرفت و توی دستم گذاشت.
با شوق دست فادیمه رو فشردم که بهم لبخندی زد و بازومو گرفت .
با هم از پله ها پایین رفتیم ، سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم.
+فادیمه فادیمه‌...خیلی خیلی خوشحالم!
ــ منم
+دیگه... ما واقعا یه خانواده‌ایم!
فادیمه با ذوق سرشو تکون داد و گفت
❤‍🔥25🍓1