💘4
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖡𝖺𝖻𝖺_𝖮ğ𝗎𝗅_𝖲𝖺𝖻𝖺𝗁ı 𝖯𝖺𝗋𝗍 : 𝗈𝗇𝖾𝗌𝗁𝗈𝗍
𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖡𝖺𝖻𝖺_𝖮ğ𝗎𝗅_𝖲𝖺𝖻𝖺𝗁ı
ایسو با صدای جیغهای باریش از خواب پرید.
چشمهای خوابآلودشو باز کرد و با بیحوصلگی نگاهی به ساعت انداخت؛ شیش صبح بود.
نالهای از سر خستگی کرد و خواست دوباره چشمهاشو ببنده اما صدای جیغای باریش هر لحظه بلندتر میشد.
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد، پتو رو کنار زد و با قدمای سنگین از تخت پایین اومد.
موهاش بههم ریخته بود و هنوز کامل از خواب بیدار نشده بود.
درو باز کرد و به سمت اتاق باریش رفت.
ــ فادیمهم... باریش چرا انقدر جیغ میزنه؟
فادیمه که کنار تخت کوچولوی باریش وایستاده بود، برگشت و با لبخند خستهای به ایسو نگاه کرد.
ــ چون باباش هنوز نفهمیده پسرش صبحا دلش بغل میخواد!
ایسو زیر لب غر زد، اما وقتی باریش و دید که دستای کوچیکشو به سمتش دراز کرده، تموم اخماش محو شدن.
+ یعنی فقط برای بغل کردن من اینهمه سر و صدا راه انداختی؟
باریش با دیدن باباش آروم شد و دستاش و دور گردنش حلقه کرد.
ایسو آهسته لبخند زد:
+رصبح به صبح داری منو شکست میدی پسر...
و بوسهای رو موهای باریش گذاشت
فادیمه با عشق نگاهی بهشون انداخت.
ــ خب این رابطه قشنگ پدر و پسری رو امروز خوب حفظ کنین خونه رو هم آتیش نزنین چون من امروز نیستم!
ایسو نگاهی بهش انداخت
+ منظورت چیه؟
فادیمه شاکی گفت:
ــ ایسو بهت گفتم امروز با اسمه و آلینا میریم خرید دیگه!
ایسو دستشو توی پیشونیش کوبید
+ آخ فراموش کرده بودم
ــ خیله خب من دیگه رفتم
ایسو سمتش رفت و بوسه ای روی سرش گذاشت
+ خوش بگذره عزیزم
فادیمه آخرین نگاهشو به ایسو و باریش انداخت و کیفشو برداشت. همینجور که داشت از در بیرون میرفت داد زد
ــ ایسو یادت نره صبحانهق باریش رو بدی
+ فادیمه! من پدرشما از پسش برمیام
ــ امیدوارم
رفت بیرون و درو پشت سرش بست.
+ خب شاه پسرم موافقی بریم صبحانه بخوریم؟
باریش سرشو تکون داد.
ایسو و باریش سمت آشپزخونه رفتن.
ایسو باریش رو روی صندلی نشوند و مشغول درست کردن صبحانه شد
+ پسر بابا املت دوست داره؟
ــ اله اله
+ آفرین
ایسو املت درست کرد و با حوصله به باریش صبحانه داد.
نگاهی به ساعتش انداخت و متوجه شد هنوز یک ساعت بیشتر نگذشته بود.
+ خب پسرم چیکار کنیم الان؟
ــ بازی بازی
+ خببب! باریش بابایی چشم میزاره تو قایم شو
ایسو پشتشو به دیوار کرد و چشماشو بست.
شروع به شمردن کرد
+یک .. دو... سه...
باریش با همون قدمای کوچولوش پشت پرده قایم شد
+باریش؟ قایم شدی بیام ؟
صدای خنده باریش اومد
ایسو لبخندی زد
+ من اومدممم!
آروم آروم و با لبخند به پرده نزدیک شد
+ یعنی باریش کجاست؟
+ باریش کوچولو؟
صدای خنده باریش بلند تر شد و ایسو با خنده پرده رو کنار.
+ عا عا پیدات کردم!
باریش رو گرفت و شروع به قلقلک دادنش کرد.
باریش میخندید و ایسو هم همراهیش میکرد که گوشی ایسو زنگ خورد و فادیمه بود
ــ ایسو؟صبحانه باریش رو دادی؟
+ سلام زن عزیزم!بله دادم
ــ خونه هنوز سر جاشه؟
+ عا فادیمه منو دست کم گرفتیا همه چی امن و امانه.
فادیمه خندید
ــ البته فعلا
ایسو هم خندید
+ فادیمهم همه چی خوبه..ولی زود بیاد دلم برات تنگ شده!
ــ باشه باشه خودتو لوس نکن مواظب باریش باش خداحافظ
+ خداحافظ
+باریش مامانت فکر میکنه ما با هم کنار نمیایم!
سرشو چرخوندم و باریش رو ندید
+باریش؟باریش کجایی؟
صدایی نیومد.
ایسو داخل همه اتاقا رو نگاه کرد اما باریش نبود.
یهو دید از زیر در حموم آب میاد بیرون
درو باز کرد و دید همه حموم پر از کفه و شیر آب هم بازه!
باریش تمام شامپوشو توی حموم خالی کرده بود.
ایسو کمی گیج به باریش که توی کفا نشسته یود و باهاشون بازی میکرد نگاه کرد
+ باریش؟
باریش با شنیدن صدای باباش سرشو بالا آورد و بهش لبخندی زد
ــ با با..بازی بازی.. آب بازی
ایسو با اینکه کلافه شده بود اما نتونست لبخند نزنه و سمت باریش رفت.
+ ای پسر شیطون! مامانت یه چیزی میدونست که اعتماد نداشت بهم دیگه!
باریش همینطوری که با کفا بازی میکرد دستای کفیشو به صورت و موهای ایسو کشید
ایسو خندید
+ خب مثل اینکه منم شریک جرمت شدم
و شروع به بازی باهاش کرد.
+ خب باریش! وقت حمومه.
با کلی دردسر باریش رو حموم داد
و داشت لباسای باریش رو میپوشوند که باریش خمیازه ای کشید
ایسو به نوک بینی باریش ضربه ارومی زد و گفت :
+ بعد از اون همه شیطنت خواب گرفته اره؟
باریش با دستای کوچولوش چشماشو به هم مالید.
ایسو بغلش کرد و توی تخت باریش رو کنار خودش خوابوند.
شروع کرد به قصه گفتن
+یکی بود، یکی نبود... یه پسر کوچولو بود که خیلی شیطون بود.
باریش آروم پلک زد.
ــ هر روز یه کاری میکرد که همه رو غافلگیر کنه. یه روز اسباببازیهاشو همه جای خونه پخش کرد، یه روز با صدای بلند باباشو از خواب بیدار کرد...
😭24❤🔥5
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖡𝖺𝖻𝖺_𝖮ğ𝗎𝗅_𝖲𝖺𝖻𝖺𝗁ı ایسو با صدای جیغهای باریش از خواب پرید. چشمهای خوابآلودشو باز کرد و با بیحوصلگی نگاهی به ساعت انداخت؛ شیش صبح بود. نالهای از سر خستگی کرد و خواست دوباره چشمهاشو ببنده اما صدای جیغای باریش هر لحظه بلندتر میشد. چشمهاش رو…
ایسو خندید و سرش را تکان داد.
ــ یه روزم تمام حموم رو پر از کف کرد.
باریش با شنیدن این حرف لبخند کوچکی زد، انگار خودش هم فهمیده بود داستان دربارهی کیه.
ایسو ادامه داد:
ــ اما بابای اون پسر کوچولو هیچوقت ازش ناراحت نمیشد. چون میدونست همین شیطنتهای کوچیک، یه روز تبدیل به قشنگترین خاطرهها میشن.
نگاهی به باریش انداخت که
خواب رفته بود.
ایسو خمیازه ای کشید و با خودش گفت یه کوچولو استراحت کنم بعد میرم خراب کاری های باریش رو جمع میکنم .
چشماشو بست و خودش هم خواب رفت.
وقتی فادیمه برگشت با تعجب خونه رو نگاه میکرد!
همه اسباب بازی های باریش توی خونه پخش شده بودن ، حموم پر از کف بود اما خبری از ایسو و باریش نبود.
ــ باورم نمیشه! فقط چند ساعت تنهاشون گذاشتم..!
آروم در اتاق خواب خودشونو باز کرد.
با دیدن ایسو و باریش که توی بغل هم خواب بودن لبخند زد آروم زمزمه کرد
ــ خونه رو منفجر کردن و الان با خیال راحت خوابیدن!
گوشیش و در آورد و یه عکس از پدر و پسر شیطون گرفت.
بهشون نزدیک شد و پتو رو آروم روشون کشید و بعد آروم از اتاق بیرون رفت.
نگاهی به حموم انداخت و با خنده گفت:
ــ ولی کی قراره اینجا رو تمیز کنه کیلچوک!
ــ یه روزم تمام حموم رو پر از کف کرد.
باریش با شنیدن این حرف لبخند کوچکی زد، انگار خودش هم فهمیده بود داستان دربارهی کیه.
ایسو ادامه داد:
ــ اما بابای اون پسر کوچولو هیچوقت ازش ناراحت نمیشد. چون میدونست همین شیطنتهای کوچیک، یه روز تبدیل به قشنگترین خاطرهها میشن.
نگاهی به باریش انداخت که
خواب رفته بود.
ایسو خمیازه ای کشید و با خودش گفت یه کوچولو استراحت کنم بعد میرم خراب کاری های باریش رو جمع میکنم .
چشماشو بست و خودش هم خواب رفت.
وقتی فادیمه برگشت با تعجب خونه رو نگاه میکرد!
همه اسباب بازی های باریش توی خونه پخش شده بودن ، حموم پر از کف بود اما خبری از ایسو و باریش نبود.
ــ باورم نمیشه! فقط چند ساعت تنهاشون گذاشتم..!
آروم در اتاق خواب خودشونو باز کرد.
با دیدن ایسو و باریش که توی بغل هم خواب بودن لبخند زد آروم زمزمه کرد
ــ خونه رو منفجر کردن و الان با خیال راحت خوابیدن!
گوشیش و در آورد و یه عکس از پدر و پسر شیطون گرفت.
بهشون نزدیک شد و پتو رو آروم روشون کشید و بعد آروم از اتاق بیرون رفت.
نگاهی به حموم انداخت و با خنده گفت:
ــ ولی کی قراره اینجا رو تمیز کنه کیلچوک!
😭26❤🔥5
ناشناسمون عوض شد خوشگلا ، از این به بعد کاری داشتید اینجا پیام بدید🫶🏼
@ZarahearsBot
💘4
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
باشه ولی هیچ بغلی اندازه این بهم نچسبید ، ۵ دقیقه تو بغل هم بودن.
تایم سکانس : ۵ دقیقه
من چقدر دیدم؟ ۵ روز😔🫶🏼
من چقدر دیدم؟ ۵ روز😔🫶🏼
🤝26