𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
245 subscribers
278 photos
11 videos
19 links
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“
𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️:
@ZarahearsBot
Download Telegram
اگر اون روز توی سوملا ، راز فاش نمیشد..سرنوشت ایسو و فادیمه چجوری رقم میخورد؟
بعضی وقتا فقط لازمه زمان اتفاقات تغییر کنن.
توی این فن‌فیک،راز توی سوملا فاش نمیشه و سرنوشت جور دیگه‌ای باهاشون تا میکنه.
ولی این بار، عشقشون از غرور، حقیقت و سرنوشت قوی‌تره یا بازم محکوم به از دست دادن همدیگه‌ان؟
#𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
@Evimizz1 | از اینجا بخونید
❤‍🔥35
این چه نگاهیه ایسو فورتونا؟ :)
😭31❤‍🔥1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من عاشق این دیالوگ شریفمممم و خیلی باهاش موافقم😭
🤝11💔3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از حق نگذریم این ورژن النی رو هم خیلی دوست داشتم😂
🤝12
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
تایپم:
کسی که با هم بریم دعوا😌😂
🤣16
امشب یه وانشاتِ خوشگل داریم🫴🏼❤️‍🔥 . . .
❤‍🔥14
‌‌‌𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖪𝖺𝗓𝖺
‌ ‌ ‌𝖯𝖺𝗋𝗍 : 𝗈𝗇𝖾𝗌𝗁𝗈𝗍
❤‍🔥15🤣1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
‌‌‌𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖪𝖺𝗓𝖺 ‌ ‌ ‌𝖯𝖺𝗋𝗍 : 𝗈𝗇𝖾𝗌𝗁𝗈𝗍
‌‌‌𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖪𝖺𝗓𝖺

صدای ترمز و بعدش یه برخورد نه‌چندان شدید گوش فادیمه‌رو پر کرد و آخرین تصویری که دید ، سیاهی بود.
-
ایسو با عجله و نفس نفس فادیمه رو به بیمارستان رسونده بود و منتظر روی صندلی نشسته بود.
با دیدن پرستار بلند شد و سمتش رفت.
+ میتونم ببینمش؟
- کیو؟
+ فادیمه..الان اوردمش!
- چه نسبتی باهاش دارید؟
چند ثانیه سکوت کرد.
گلوش خشک شده بود.
چشماشو روی هم فشار داد و با صدای آرومی گفت:
+ شوهرش..بودم!
با گفتن کلمه‌ی "بودم" انگار خودش بیشتر از هر کسی درد کشید.
پرستار سرشو تکون داد.
- سرم زدیم براش ، به خاطر ترس اینجوری شده وگرنه مشکلی نیست.
ایسو سمت اتاقی که فادیمه بود رفت.
بادیدن فادیمه‌ای که چشماش بسته بود و سرم توی دستش بود ، نفس عمیقی کشید و دستشو رو صورتش گذاشت.
با خودش میگفت شاید بهتره همینطور بزارمش و برم،ممکنه بیدار بشه و از اینجا بودنم عصبی شه ولی در نهایت افکارشو پس زد و سمت تختش رفت.
اول خواست بوسه‌ای روی پیشونیش بزاره ولی با یادآوری اینکه هر لحظه ممکنه چشماشو باز کنه ، بیخیال شد و فقط موهاشو نوازش کرد.
روی صندلی کنار تخت نشست و به چهره‌ی فادیمه خیره‌ شد.
ناخودآگاه لبخندی روی لبش اومد و با تردید دستشو سمت دست فادیمه برد.
وسط راه دستشو برای چند لحظه نگه داشت و نفس عمیقی کشید‌.
بعد با جرئتی که نمیدونست به یکباره چطور پیداش کرد ، دست فادیمه رو گرفت.
محکم گرفته بود اما نه طوری که فادیمه بیدار بشه.
سرش روی تخت گذاشت و خیره‌ی چهره‌ش شد که خوابش برد.
چند دقیقه بعد ، فادیمه چشماش و باز کرد و اولین چیزی که دید ، سقف سفید اتاقش بود.
با چند بار پلک زدن دیدش واضح شد که دستی رو توی دستش حس کرد.
خیلی دلش میخواست که اون دست ، دست کسی باشه که توی ذهنشه اما با خودش گفت ممکن نیست و یا آلیناست یا داداشش.
با لب های آویزون سمت دستش برگشت و با چیزی که دید متعجب شد.
- آره ولی..ما که تو خانواده‌مون کله زرد نداریم!
چند لحظه طول کشید و بعد با فهمیدن اینکه ایسو کنارشه،ناخودآگاه لبخندی روی لباش اومد.
آروم و طوری که ایسو متوجه نشه ، برگشت سمتش.
چند ثانیه نگاهش روی دستاشون قفل شد و بعد دست دیگه‌ش رو تو موهای ایسو برد.
با آرامش موهاشو نوازش کرد و در نهایت با ترس اینکه ایسو بیدار میشه ، دستشو عقب کشید ؛ غافل از اینکه ایسو متوجه شده بود.
به محض عقب کشیدن فادیمه ، ایسو چشماش و باز کرد و سرش و بالا اورد.
فادیمه سعی نکرد لبخندشو پنهون کنه و ایسو هم لبخند کوچیکی زد.
- اینجا چیکار میکنی کیلچوک؟
+ تورو آوردمت بیمارستان..تصادف کردی!
فادیمه با یادآوری تصادفش ، ناخودآگاه دستش که تو دست ایسو بود شل شد و ولش کرد.
ایسو با تصور اینکه فادیمه نمیخوادش ، لبخندش محو شد و دستشو به طور کامل ول کرد.
چند ثانیه نگاهش کرد و بعد بلند شد که بیرون بره.
+ میرم کارای مرخصیتو بکنم...میتونم تا کوچاری ببرمت ، یعنی...شبه،تنها نری!
فادیمه با تعجب از تغییر یهوییش،بلند شد و روی تخت نشست.
ایسو بدون اینکه پشتشو نگاه کنه رفت و بعد چند دقیقه با پرستار برگشت.
پرستار سرم و از دستش در آورد و فادیمه از سوزشش چشماشو رو هم فشار داد که از چشم ایسو دور نموند.
+ خانوم پرستار یکم آروم تر!
پرستار که زن سالخورده‌ای بود ، با لبخند به فادیمه نگاه کرد و چشمکی زد.
فادیمه‌ هم همینکارو کرد که پرستار از اتاق بیرون رفت.
با ایسو از بیمارستان بیرون اومد و با دیدن بارون ، ناخوداگاه سمت ایسو برگشت.
ایسو به هوا نگاهی انداخت و گفت:
+ ماشین یکم اون‌ور تره...باید پیاده بریم
فادیمه سری تکون داد و منتظر بود که اول ایسو حرکت کنه.
ایسو با دیدن فادیمه که دستاشو محکم توی هم جمع کرده بود ، فهمید که سردشه.
کتشو از تنش در اورد و به آرومی روی شونه‌های فادیمه انداخت.
فادیمه با خجالت نگاهش کرد که لبخند کوچیکی زد و با اشاره به فادیمه ، سمت ماشین راه افتاد.
-
بعد از حدود نیم ساعت ، روی پل سنگی رسیده بودن که ایسو ماشین و نگه داشت.
فادیمنه با تعجب نگاهش کرد که ایسو چتری و از پشت ماشین برداشت و بهش اشاره زد که پیاده بشه.
فادیمه همینکارو کرد و سمتش رفت که ایسو چترو رو سر هردوشون گرفت و نفسی عمیقی کشید.
+ فادیمه..
+ تو میخوای...
+ بری؟
فادیمه با تعجب ابروهاشو بالا داد و گفت:
- کجا برم؟
+ امروز بعد مدت ها دیدمت..میشه..نری؟
فادیمه چند لحظه به چشمای خیس ایسو خیره شد. بارون تندتر میزد و صدای ریزشش روی چتر تنها صدای بینشون بود.
- نمیدونم... یعنی... تو واقعا میخوای بمونم؟
ایسو نفس عمیقی کشید و چتر رو یکم کج کرد تا بارون به فادیمه نزنه.
❤‍🔥22
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
‌‌‌𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖪𝖺𝗓𝖺 ‌ ‌ ‌𝖯𝖺𝗋𝗍 : 𝗈𝗇𝖾𝗌𝗁𝗈𝗍
+ میخوام
فادیمه لبشو گاز گرفت. دلش میخواست باورش کنه.
چند قدمی از زیر چتر بیرون رفت و زیر بارون ایستاد.
بارون موهاشو خیس کرد.
ایسو سریع رفت سمتش و چتر رو دوباره گرفت بالای سرش.
نزدیک هم بودن، خیلی نزدیک.
+ ولش کن اصلا!مریض میشی... بیا بریم.
فادیمه سرش رو بلند کرد.
نگاهش مستقیم به چشمای ایسو دوخته شد.
- چرا اون روز رفتی؟
ایسو مکث کرد. نگاهش رو دزدید و بعد دوباره برگشت.
+ چون ترسیدم... ترسیدم که اگه بمونم، تورو اذیت کنم. ولی الان میدونم که اگه برم، خودم اذیت میشم.
فادیمه بدون اینکه حرفی بزنه، دستش رو دراز کرد و دست ایسو رو گرفت.
همونطور که توی بیمارستان گرفته بود، محکم و آروم.
نگاهشون به هم گره خورد.
چتر کم‌کم کج شد و بارون روی هر دوتاشون بارید اما هیچکدومشون اهمیت ندادن.
ایسو آروم جلو آمد و پیشونیش رو روی پیشونی فادیمه گذاشت. نفس‌هاشون یکی شد.
+ میتونم؟
فادیمه فقط لبخند زد و چشماش رو بست.
ایسو لبهاش رو آروم روی لبهای فادیمه گذاشت.
بوسه‌ی کوتاه، خیس از بارون و پر از تمام حرفهایی که نگفته بودن.
چتر از دست ایسو افتاد ، ولی هیچکدومشون اهمیت ندادن ، چون که تو آغوشِ هم بودن و این مهم بود.
❤‍🔥31
بفرمایید
منتظر نظرای قشنگتون هستم🫶🏼؛
http://t.me/HidenChat_Bot?start=8124466113
💘4
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
‌‌‌𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖪𝖺𝗓𝖺 ‌ ‌ ‌𝖯𝖺𝗋𝗍 : 𝗈𝗇𝖾𝗌𝗁𝗈𝗍
دوست دارم مشکل اونایی که ریکت خنده زدنو بدونم😔.
🤝12
‌‌‌𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖡𝖺𝖻𝖺_𝖮ğ𝗎𝗅_𝖲𝖺𝖻𝖺𝗁ı
‌ ‌ ‌𝖯𝖺𝗋𝗍 : 𝗈𝗇𝖾𝗌𝗁𝗈𝗍
❤‍🔥13😭4
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
‌‌‌𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖡𝖺𝖻𝖺_𝖮ğ𝗎𝗅_𝖲𝖺𝖻𝖺𝗁ı ‌ ‌ ‌𝖯𝖺𝗋𝗍 : 𝗈𝗇𝖾𝗌𝗁𝗈𝗍
‌‌‌𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖡𝖺𝖻𝖺_𝖮ğ𝗎𝗅_𝖲𝖺𝖻𝖺𝗁ı

ایسو با صدای جیغ‌های باریش از خواب پرید.
چشم‌های خواب‌آلودشو باز کرد و با بی‌حوصلگی نگاهی به ساعت انداخت؛ شیش صبح بود.
ناله‌ای از سر خستگی کرد و خواست دوباره چشم‌هاشو ببنده اما صدای جیغای باریش هر لحظه بلندتر می‌شد.
چشم‌هاش رو محکم روی هم فشار داد، پتو رو کنار زد و با قدمای سنگین از تخت پایین اومد.
موهاش به‌هم ریخته بود و هنوز کامل از خواب بیدار نشده بود.
درو باز کرد و به سمت اتاق باریش رفت.
ــ فادیمه‌م... باریش چرا انقدر جیغ می‌زنه؟
فادیمه که کنار تخت کوچولوی باریش وایستاده بود، برگشت و با لبخند خسته‌ای به ایسو نگاه کرد.
ــ چون باباش هنوز نفهمیده پسرش صبحا دلش بغل می‌خواد!
ایسو زیر لب غر زد، اما وقتی باریش و دید که دستای کوچیکشو به سمتش دراز کرده، تموم اخماش محو شدن.
+ یعنی فقط برای بغل کردن من این‌همه سر و صدا راه انداختی؟
باریش با دیدن باباش آروم شد و دستاش و دور گردنش حلقه کرد.
ایسو آهسته لبخند زد:
+رصبح به صبح داری منو شکست می‌دی پسر...
و بوسه‌ای رو موهای باریش گذاشت
فادیمه با عشق نگاهی بهشون انداخت.
ــ خب این رابطه قشنگ پدر و پسری رو امروز خوب حفظ کنین خونه رو هم آتیش نزنین چون من امروز نیستم!
ایسو نگاهی بهش انداخت
+ منظورت چیه؟
فادیمه شاکی گفت:
ــ ایسو بهت گفتم امروز با اسمه و آلینا میریم خرید دیگه!
ایسو دستشو توی پیشونیش کوبید
+ آخ فراموش کرده بودم
ــ خیله خب من دیگه رفتم
ایسو سمتش رفت و بوسه ای روی سرش گذاشت
+ خوش بگذره عزیزم
فادیمه آخرین نگاهشو به ایسو و باریش انداخت و کیفشو برداشت. همینجور که داشت از در بیرون می‌رفت داد زد
ــ ایسو یادت نره صبحانه‌ق باریش رو بدی
+ فادیمه! من پدرشما از پسش برمیام
ــ امیدوارم
رفت بیرون و درو پشت سرش بست.
+ خب شاه پسرم موافقی بریم صبحانه بخوریم؟
باریش سرشو تکون داد‌.
ایسو و باریش سمت آشپزخونه رفتن.
ایسو باریش رو روی صندلی نشوند و مشغول درست کردن صبحانه شد
+ پسر بابا املت دوست داره؟
ــ اله اله
+ آفرین
ایسو املت درست کرد و با حوصله به باریش صبحانه داد.
نگاهی به ساعتش انداخت و متوجه شد هنوز یک ساعت بیشتر نگذشته بود.
+ خب پسرم چیکار کنیم الان؟
ــ بازی بازی
+ خببب! باریش بابایی چشم می‌زاره تو قایم شو
ایسو پشتشو به دیوار کرد و چشماشو بست.
شروع به شمردن کرد
+یک .. دو... سه...
باریش با همون قدمای کوچولوش پشت پرده قایم شد
+باریش؟ قایم شدی بیام ؟
صدای خنده باریش اومد
ایسو لبخندی زد
+ من اومدممم!
آروم آروم و با لبخند به پرده نزدیک شد
+ یعنی باریش کجاست؟
+ باریش کوچولو؟
صدای خنده باریش بلند تر شد و ایسو با خنده پرده رو کنار.
+ عا عا پیدات کردم!
باریش رو گرفت و شروع به قلقلک دادنش کرد.
باریش می‌خندید و ایسو هم همراهیش میکرد که گوشی ایسو زنگ خورد و فادیمه بود
ــ ایسو؟صبحانه باریش رو دادی؟
+ سلام زن عزیزم!بله دادم
ــ خونه هنوز سر جاشه؟
+ عا فادیمه منو دست کم گرفتیا همه چی امن و امانه.
فادیمه خندید
ــ البته فعلا
ایسو هم خندید
+ فادیمه‌م همه چی خوبه..ولی زود بیاد دلم برات تنگ شده!
ــ باشه باشه خودتو لوس نکن مواظب باریش باش خداحافظ
+ خداحافظ
+باریش مامانت فکر می‌کنه ما با هم کنار نمیایم!
سرشو چرخوندم و باریش رو ندید
+باریش؟باریش کجایی؟
صدایی نیومد.
ایسو داخل همه اتاقا رو نگاه کرد اما باریش نبود.
یهو دید از زیر در حموم آب میاد بیرون
درو باز کرد و دید همه حموم پر از کفه و شیر آب هم بازه!
باریش تمام شامپوشو توی حموم خالی کرده بود.
ایسو کمی گیج به باریش که توی کفا نشسته یود و باهاشون بازی میکرد نگاه کرد
+ باریش؟
باریش با شنیدن صدای باباش سرشو بالا آورد و بهش لبخندی زد
ــ با با..بازی بازی.. آب بازی
ایسو با اینکه کلافه شده بود اما نتونست لبخند نزنه و سمت باریش رفت.
+ ای پسر شیطون! مامانت یه چیزی میدونست که اعتماد نداشت بهم دیگه!
باریش همینطوری که با کفا بازی میکرد دستای کفیشو به صورت و موهای ایسو کشید
ایسو خندید
+ خب مثل اینکه منم شریک جرمت شدم
و شروع به بازی باهاش کرد.
+ خب باریش! وقت حمومه.
با کلی دردسر باریش رو حموم داد
و داشت لباسای باریش رو میپوشوند که باریش خمیازه ای کشید
ایسو به نوک بینی باریش ضربه ارومی زد و گفت :
+ بعد از اون همه شیطنت خواب گرفته اره؟
باریش با دستای کوچولوش چشماشو به هم مالید.
ایسو بغلش کرد و توی تخت باریش رو کنار خودش خوابوند‌.
شروع کرد به قصه گفتن
+یکی بود، یکی نبود... یه پسر کوچولو بود که خیلی شیطون بود.
باریش آروم پلک زد.
ــ هر روز یه کاری می‌کرد که همه رو غافلگیر کنه. یه روز اسباب‌بازی‌هاشو همه جای خونه پخش کرد، یه روز با صدای بلند باباشو از خواب بیدار کرد...
😭24❤‍🔥5
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
‌‌‌𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖡𝖺𝖻𝖺_𝖮ğ𝗎𝗅_𝖲𝖺𝖻𝖺𝗁ı ایسو با صدای جیغ‌های باریش از خواب پرید. چشم‌های خواب‌آلودشو باز کرد و با بی‌حوصلگی نگاهی به ساعت انداخت؛ شیش صبح بود. ناله‌ای از سر خستگی کرد و خواست دوباره چشم‌هاشو ببنده اما صدای جیغای باریش هر لحظه بلندتر می‌شد. چشم‌هاش رو…
ایسو خندید و سرش را تکان داد.
ــ یه روزم تمام حموم رو پر از کف کرد.
باریش با شنیدن این حرف لبخند کوچکی زد، انگار خودش هم فهمیده بود داستان درباره‌ی کیه.
ایسو ادامه داد:
ــ اما بابای اون پسر کوچولو هیچ‌وقت ازش ناراحت نمی‌شد. چون می‌دونست همین شیطنت‌های کوچیک، یه روز تبدیل به قشنگ‌ترین خاطره‌ها می‌شن.
نگاهی به باریش انداخت که
خواب رفته بود.
ایسو خمیازه ای کشید و با خودش گفت یه کوچولو استراحت کنم بعد میرم خراب کاری های باریش رو جمع میکنم .
چشماشو بست و خودش هم خواب رفت.
وقتی فادیمه برگشت با تعجب خونه رو نگاه میکرد!
همه اسباب بازی های باریش توی خونه پخش شده بودن ، حموم پر از کف بود اما خبری از ایسو و باریش نبود.
ــ باورم نمیشه! فقط چند ساعت تنهاشون گذاشتم‌..!
آروم در اتاق خواب خودشونو باز کرد.
با دیدن ایسو و باریش که توی بغل هم خواب بودن لبخند زد آروم زمزمه کرد
ــ خونه رو منفجر کردن و الان با خیال راحت خوابیدن!
گوشیش و در آورد و یه عکس از پدر و پسر شیطون گرفت.
بهشون نزدیک شد و پتو رو آروم روشون کشید و بعد آروم از اتاق بیرون رفت.
نگاهی به حموم انداخت و با خنده گفت:
ــ ولی کی قراره اینجا رو تمیز کنه کیلچوک!
😭26❤‍🔥5
سرگرمی مورد علاقه‌ی باریش از وقتی فهمیده هر بار میره بغل باباش مامانش حسودی میکنه :
😭24
ناشناسمون عوض شد خوشگلا ، از این به بعد کاری داشتید اینجا پیام بدید🫶🏼
@ZarahearsBot
💘4
فادیمه : خیلی رفتی تو نقشتا،ما که واقعا عاشق هم نیستیم🫪
❤‍🔥14🤣6
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
اینجا ››
این عکسو دوست دارم😭
تو ترجمه‌ی نگاهش ناتوانم
😭27