𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖪𝖺𝗇𝗅ı_𝖦𝖾𝗅𝗂𝗇𝗅𝗂𝗄 𝖯𝖺𝗋𝗍 : 𝗈𝗇𝖾𝗌𝗁𝗈𝗍
𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖪𝖺𝗇𝗅ı_𝖦𝖾𝗅𝗂𝗇𝗅𝗂𝗄
فادیمه با لبخندی که سعی داشت مصنوعی بودنش رو از ایسو قایم کنه، بهش نگاه میکرد که با ذوق راجع به عروسیشون حرف میزد.
از اون شبی که حرفهای ایسو و اوروچ رو شنیده بود، راجع به اون راز... اینکه ایسو تمام این مدت حقیقت رو میدونسته و ازش قایم کرده، بهش دروغ گفته... هر شب با کابوس از خواب بیدار میشد.
اول تصمیم گرفته بود همهچیز رو به ایسو بگه و ازش طلاق بگیره، اما بعد نظرش عوض شد. تصمیم گرفت تا فردا شب ایسو رو بازی بده.
ــ فادیمهم، به نظرم این لباس خیلی بهت میاد، میخوای بری پروش کنی؟
فادیمه تازه به خودش اومد. به لباسی که ایسو بهش اشاره میکرد نگاه کرد؛ یه لباس عروس بلند و سنگدوزی شده که واقعاً قشنگ بود.
سرش رو تکون داد، لباس رو از فروشنده گرفت و سمت اتاق پرو رفت. پیش خودش گفت:
"پوشیدنش چه فایدهای داره؟ همینو انتخاب میکنم."
برای همین حتی لباس رو نپوشید.
چند لحظه بعد صدای ایسو از پشت اتاق پرو اومد.
ــ فادیمهم، پوشیدی؟ بیا ببینمت.
فادیمه از اتاق پرو بیرون رفت.
ــ چرا نپوشیدیش؟
+ ایسو، من پوشیدمش. خیلی خوشم اومد، همینو برمیداریم.
ــ من که ندیدمت.
+ خب... سورپرایزه تا شب عروسی.
ایسو لبخندی زد.
ــ باشه.
لباس رو گرفتن و از مزون بیرون اومدن.
+ ایسو، من برم کوچاری.
ــ باشه، منم میام.
+ نه، تو برو پیش اوروچ. تدارکات فردا شب رو ببینین.
ایسو با نگرانی بهش نگاه کرد.
ــ خوبی فادیمهم؟ انگار یه کم بیحالی.
+ خوبم ایسو... فقط خسته شدم.
ایسو روی موهای فادیمه بوسهای زد و ازش خداحافظی کرد.
فادیمه هم راه کوچاری رو در پیش گرفت.
همین که وارد حیاط شد، عادل با دیدن حالش سریع به طرفش اومد.
ــ فادیمه...
بدون اینکه چیزی بگه، اونو توی آغوشش گرفت.
همین که فادیمه خودش رو توی بغل برادرش دید، بغضی که ساعتها توی گلوش مونده بود شکست و با صدای بلند گریه کرد.
بین هقهقهاش گفت:
+ داداش... یعنی فردا شب همهچی تموم میشه...
عادل آروم دستش رو روی سرش کشید.
ــ عزیزِ داداش... چرا اینقدر خودتو اذیت میکنی؟ اگه میتونی... ببخشش.
فادیمه سرش رو به نشونهی مخالفت تکون داد.
+ نمیتونم داداش... نمیتونم...
ــ مطمئنی پشیمون نمیشی؟
فادیمه از بغل عادل جدا شد اشکاش رو پاک کرد
+مطمئنم
-
فادیمه دستی به لباس عروسش کشید.
باز هم لباس عروس پوشیده بود برای بار دوم.
فکر میکرد اینبار با خوشحالی و با ذوق میپوشتش، ولی بازم نشد.
لبخند تلخی زد انگار قرار نبود هیچ وقت این لباس رو با دل خوش بپوشه.
بار اول برای شروع پوشید و اینبار برای پایان دادن به اون شروع.
ایسو خوشحال رو به اوروچ گفت:
+داداش دیگه تمومه.ما قراره خانواده خودمونو بسازیم. بچه دار شم ،من بابا بشم و تو عمو! با فادیمه توی خونه خودمون با خوشحالی زندگی میکنیم. اصلا میریم یه جا دور از این دشمنی!
اوروچ خندید
ــ خوشبخت بشی داداشم
ایسو با لبخند سری تکون داد، غافل از اینکه فادیمه پایان دیگهای برای این قصه برنامهریزی کرده بود.
چند دقیقه بعد، ایسو رفت دنبال فادیمه.
همین که نگاهش به فادیمه افتاد، نفسش برای لحظهای بند اومد.
لباس عروس سفید، تور بلند و لبخند آرومی که روی لبهای فادیمه بود، باعث شد لبخند ایسو عمیقتر بشه.
آروم نزدیکش شد و گفت:
ــ فادیمهم... چه خوشگل شدی.
فادیمه فقط لبخند زد؛ لبخندی که ایسو معنی واقعیش رو نمیدونست.
چند قدم به سمتش برداشت، دستش رو توی دست ایسو گذاشت و گفت:
+ بریم ایسو؟
ایسو دستش رو محکمتر گرفت.
ــ بریم.
دست تو دست هم وارد تالار شدن.
مهمون زیادی دعوت نکرده بودن؛ فقط خانوادهی کوچاری، عادل، اوروچ و چند نفر از نزدیکترین آدمهای زندگیشون حضور داشتن.
همین که وارد سالن شدن، همه از جاشون بلند شدن و با لبخند براشون دست زدن.
ایسو با عشق به فادیمه نگاه میکرد، اما فادیمه تمام تلاشش رو میکرد اشکهایی که پشت چشمهاش جمع شده بود، دیده نشه.
عادل و اوروچ هم به عنوان شاهد کنار میز عقد نشستن.
چند لحظه بعد، عاقد جلو اومد، دفتر عقد رو باز کرد و با لبخند گفت:
ــ اگه اجازه بدین، شروع کنیم.
ایسو و فادیمه با تکون دادن سرشون اجازه دادن.
عاقد خطبهی عقد رو خوند. سکوت سنگینی توی سالن نشسته بود. بعد سرش رو بلند کرد و با لبخند به فادیمه نگاه کرد.
ــ فادیمه کوچاری... آیا شما اسماعیل فورتونا رو به عنوان همسر قانونی خود میپذیرید؟
همه منتظر جواب فادیمه بودن.
فادیمه آروم سرش رو بالا آورد.
نگاهش پر از اشک بود.
چند ثانیه فقط به چشمای ایسو خیره موند.
ایسو لبخند میزد؛ لبخندی پر از امید، بیخبر از طوفانی که توی دل فادیمه برپا بود.
فادیمه به آرومی از پشت میز بلند شد.
❤🔥12💔2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖪𝖺𝗇𝗅ı_𝖦𝖾𝗅𝗂𝗇𝗅𝗂𝗄 فادیمه با لبخندی که سعی داشت مصنوعی بودنش رو از ایسو قایم کنه، بهش نگاه میکرد که با ذوق راجع به عروسیشون حرف میزد. از اون شبی که حرفهای ایسو و اوروچ رو شنیده بود، راجع به اون راز... اینکه ایسو تمام…
همه با تعجب بهش نگاه کردن.
ایسو هم از جاش نیمخیز شد.
ــ فادیمهم...؟
فادیمه بدون اینکه نگاهش رو از ایسو برداره، با صدایی آروم اما محکم گفت:
+ نه...
سکوت...
انگار زمان برای چند ثانیه از حرکت ایستاد.
لبخند از روی لبهای ایسو محو شد.
عاقد با ناباوری به فادیمه نگاه میکرد و هیچکس جرئت حرف زدن نداشت.
فادیمه از جاش بلند شد و با قدمهای آروم به سمت درِ خروجی تالار رفت.
ایسو تازه از شوکی که بهش وارد شده بود بیرون اومد و با عجله دنبالش دوید.
ــ فادیمه... فادیمه، صبر کن! چیشده؟
فادیمه ایستاد و آروم به سمتش چرخید.
اطرافشون کسی نبود.
چند لحظه فقط به چشمای ایسو خیره موند؛ بعد با صدایی که از خشم و بغض میلرزید گفت:
+ چیشده؟... هنوز تازه میپرسی چیشده ایسو؟
یه قدم بهش نزدیکتر شد.
+ بذار من بگم چیشده...
تو به من دروغ گفتی.
با وجود اینکه بهت گفته بودم، ایسو... بین ما هیچ رازی نباشه.
گفته بودم رازی که خانوادهت مخفی میکنن رو بهم بگو.
اما تو توی چشمام نگاه کردی و گفتی هیچی نمیدونی...
صدای فادیمه بلندتر شد.
+ یادت هست چی بهت گفتم؟ گفتم اگه بفهمم میدونستی و ازم قایم کردی...خودم از صخره پرتت میکنم پایین بفرما اینم صخره!
ایسو با ناباوری بهش خیره مونده بود.
همهچیز...
فادیمه همهچیز رو فهمیده بود.
لبهاش لرزید.
ــ فادیمه... من...
فادیمه دستش رو بالا آورد و حرفش رو برید.
+ هیس...
هیس، ایسو...
اون موقع که باید حرف میزدی، سکوت کردی.
الانم نمیخوام هیچکدوم از دلیلهات رو بشنوم.
آروم پشتش رو به ایسو کرد و خواست از اونجا بره.
همون لحظه صدایی از پشت سرشون بلند شد.
ــ ایسو... گفته بودم بهای خیانتت رو میدی.
هر دو با تعجب به سمت صدا برگشتن...
و همون لحظه، صدای شلیکی سکوت شب رو شکست.
همهچیز برای چند ثانیه تو سکوت فرو رفت.
فادیمه با بغض به صحنهی روبهروش خیره موند.
نمیتونست چیزی رو که میدید باور کنه.
ایسو روی زمین افتاده بود. چشماش نیمهباز بود و نفسهاش به سختی بالا میاومد.
شریف بعد از شلیک، بدون اینکه حتی پشت سرش رو نگاه کنه، فرار کرد.
پاهای فادیمه دیگه توان نگه داشتنش رو نداشتن.
با زانو روی زمین افتاد و خودش رو کنار ایسو رسوند. آروم سر ایسو رو روی پاهاش گذاشت و اشکهاش بیاختیار روی صورتش میچکیدن.
ایسو با آخرین توانش لب زد:
ــ میخواستم... بعد از عروسی... همهچی رو بهت بگم...
فادیمه هقهقکنان سرش رو تکون داد.
+ باشه... باشه ایسوم... میبخشمت... فقط حرف بزن... خواهش میکنم...
دستهای لرزون ایسو بالا اومد. آروم تار مویی که روی صورت فادیمه افتاده بود رو کنار زد.
لبخند خیلی کمرنگی روی لبهاش نشست.
ــ دوستت دارم... فادیمهم...
دستش آروم روی صورت فادیمه سُر خورد و بیحرکت موند.
فادیمه برای چند لحظه فقط به چهرهی ایسو خیره شد؛ انگار هنوز منتظر بود دوباره چشمهاش رو باز کنه.
اما سکوت ،
تنها چیزی بود که باقی مونده بود.
فادیمه با تمام وجود فریاد زد.
+ ایسوووو...
حالا فقط فادیمه مونده بود و یه لباس عروس خونی...!
"پایان"
ایسو هم از جاش نیمخیز شد.
ــ فادیمهم...؟
فادیمه بدون اینکه نگاهش رو از ایسو برداره، با صدایی آروم اما محکم گفت:
+ نه...
سکوت...
انگار زمان برای چند ثانیه از حرکت ایستاد.
لبخند از روی لبهای ایسو محو شد.
عاقد با ناباوری به فادیمه نگاه میکرد و هیچکس جرئت حرف زدن نداشت.
فادیمه از جاش بلند شد و با قدمهای آروم به سمت درِ خروجی تالار رفت.
ایسو تازه از شوکی که بهش وارد شده بود بیرون اومد و با عجله دنبالش دوید.
ــ فادیمه... فادیمه، صبر کن! چیشده؟
فادیمه ایستاد و آروم به سمتش چرخید.
اطرافشون کسی نبود.
چند لحظه فقط به چشمای ایسو خیره موند؛ بعد با صدایی که از خشم و بغض میلرزید گفت:
+ چیشده؟... هنوز تازه میپرسی چیشده ایسو؟
یه قدم بهش نزدیکتر شد.
+ بذار من بگم چیشده...
تو به من دروغ گفتی.
با وجود اینکه بهت گفته بودم، ایسو... بین ما هیچ رازی نباشه.
گفته بودم رازی که خانوادهت مخفی میکنن رو بهم بگو.
اما تو توی چشمام نگاه کردی و گفتی هیچی نمیدونی...
صدای فادیمه بلندتر شد.
+ یادت هست چی بهت گفتم؟ گفتم اگه بفهمم میدونستی و ازم قایم کردی...خودم از صخره پرتت میکنم پایین بفرما اینم صخره!
ایسو با ناباوری بهش خیره مونده بود.
همهچیز...
فادیمه همهچیز رو فهمیده بود.
لبهاش لرزید.
ــ فادیمه... من...
فادیمه دستش رو بالا آورد و حرفش رو برید.
+ هیس...
هیس، ایسو...
اون موقع که باید حرف میزدی، سکوت کردی.
الانم نمیخوام هیچکدوم از دلیلهات رو بشنوم.
آروم پشتش رو به ایسو کرد و خواست از اونجا بره.
همون لحظه صدایی از پشت سرشون بلند شد.
ــ ایسو... گفته بودم بهای خیانتت رو میدی.
هر دو با تعجب به سمت صدا برگشتن...
و همون لحظه، صدای شلیکی سکوت شب رو شکست.
همهچیز برای چند ثانیه تو سکوت فرو رفت.
فادیمه با بغض به صحنهی روبهروش خیره موند.
نمیتونست چیزی رو که میدید باور کنه.
ایسو روی زمین افتاده بود. چشماش نیمهباز بود و نفسهاش به سختی بالا میاومد.
شریف بعد از شلیک، بدون اینکه حتی پشت سرش رو نگاه کنه، فرار کرد.
پاهای فادیمه دیگه توان نگه داشتنش رو نداشتن.
با زانو روی زمین افتاد و خودش رو کنار ایسو رسوند. آروم سر ایسو رو روی پاهاش گذاشت و اشکهاش بیاختیار روی صورتش میچکیدن.
ایسو با آخرین توانش لب زد:
ــ میخواستم... بعد از عروسی... همهچی رو بهت بگم...
فادیمه هقهقکنان سرش رو تکون داد.
+ باشه... باشه ایسوم... میبخشمت... فقط حرف بزن... خواهش میکنم...
دستهای لرزون ایسو بالا اومد. آروم تار مویی که روی صورت فادیمه افتاده بود رو کنار زد.
لبخند خیلی کمرنگی روی لبهاش نشست.
ــ دوستت دارم... فادیمهم...
دستش آروم روی صورت فادیمه سُر خورد و بیحرکت موند.
فادیمه برای چند لحظه فقط به چهرهی ایسو خیره شد؛ انگار هنوز منتظر بود دوباره چشمهاش رو باز کنه.
اما سکوت ،
تنها چیزی بود که باقی مونده بود.
فادیمه با تمام وجود فریاد زد.
+ ایسوووو...
حالا فقط فادیمه مونده بود و یه لباس عروس خونی...!
"پایان"
❤🔥13💔8
http://t.me/HidenChat_Bot?start=7835997818
منتظر نظراتتون هستم حقیقتا این لباس عروس خونی فانتزی من برای سریال بود که ننوشتنش😂
منتظر نظراتتون هستم حقیقتا این لباس عروس خونی فانتزی من برای سریال بود که ننوشتنش😂
Telegram
Hidden Chat
کانال هیدن چت:
✅ @HidenChat
✅ @HidenChat
😭4
اگر اون روز توی سوملا ، راز فاش نمیشد..سرنوشت ایسو و فادیمه چجوری رقم میخورد؟
بعضی وقتا فقط لازمه زمان اتفاقات تغییر کنن.
توی این فنفیک،راز توی سوملا فاش نمیشه و سرنوشت جور دیگهای باهاشون تا میکنه.
ولی این بار، عشقشون از غرور، حقیقت و سرنوشت قویتره یا بازم محکوم به از دست دادن همدیگهان؟
بعضی وقتا فقط لازمه زمان اتفاقات تغییر کنن.
توی این فنفیک،راز توی سوملا فاش نمیشه و سرنوشت جور دیگهای باهاشون تا میکنه.
ولی این بار، عشقشون از غرور، حقیقت و سرنوشت قویتره یا بازم محکوم به از دست دادن همدیگهان؟
#𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
@Evimizz1 | از اینجا بخونید ✨
❤🔥35
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من عاشق این دیالوگ شریفمممم و خیلی باهاش موافقم😭✨
🤝11💔3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از حق نگذریم این ورژن النی رو هم خیلی دوست داشتم😂
🤝12
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖪𝖺𝗓𝖺 𝖯𝖺𝗋𝗍 : 𝗈𝗇𝖾𝗌𝗁𝗈𝗍
𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖪𝖺𝗓𝖺
صدای ترمز و بعدش یه برخورد نهچندان شدید گوش فادیمهرو پر کرد و آخرین تصویری که دید ، سیاهی بود.
-
ایسو با عجله و نفس نفس فادیمه رو به بیمارستان رسونده بود و منتظر روی صندلی نشسته بود.
با دیدن پرستار بلند شد و سمتش رفت.
+ میتونم ببینمش؟
- کیو؟
+ فادیمه..الان اوردمش!
- چه نسبتی باهاش دارید؟
چند ثانیه سکوت کرد.
گلوش خشک شده بود.
چشماشو روی هم فشار داد و با صدای آرومی گفت:
+ شوهرش..بودم!
با گفتن کلمهی "بودم" انگار خودش بیشتر از هر کسی درد کشید.
پرستار سرشو تکون داد.
- سرم زدیم براش ، به خاطر ترس اینجوری شده وگرنه مشکلی نیست.
ایسو سمت اتاقی که فادیمه بود رفت.
بادیدن فادیمهای که چشماش بسته بود و سرم توی دستش بود ، نفس عمیقی کشید و دستشو رو صورتش گذاشت.
با خودش میگفت شاید بهتره همینطور بزارمش و برم،ممکنه بیدار بشه و از اینجا بودنم عصبی شه ولی در نهایت افکارشو پس زد و سمت تختش رفت.
اول خواست بوسهای روی پیشونیش بزاره ولی با یادآوری اینکه هر لحظه ممکنه چشماشو باز کنه ، بیخیال شد و فقط موهاشو نوازش کرد.
روی صندلی کنار تخت نشست و به چهرهی فادیمه خیره شد.
ناخودآگاه لبخندی روی لبش اومد و با تردید دستشو سمت دست فادیمه برد.
وسط راه دستشو برای چند لحظه نگه داشت و نفس عمیقی کشید.
بعد با جرئتی که نمیدونست به یکباره چطور پیداش کرد ، دست فادیمه رو گرفت.
محکم گرفته بود اما نه طوری که فادیمه بیدار بشه.
سرش روی تخت گذاشت و خیرهی چهرهش شد که خوابش برد.
چند دقیقه بعد ، فادیمه چشماش و باز کرد و اولین چیزی که دید ، سقف سفید اتاقش بود.
با چند بار پلک زدن دیدش واضح شد که دستی رو توی دستش حس کرد.
خیلی دلش میخواست که اون دست ، دست کسی باشه که توی ذهنشه اما با خودش گفت ممکن نیست و یا آلیناست یا داداشش.
با لب های آویزون سمت دستش برگشت و با چیزی که دید متعجب شد.
- آره ولی..ما که تو خانوادهمون کله زرد نداریم!
چند لحظه طول کشید و بعد با فهمیدن اینکه ایسو کنارشه،ناخودآگاه لبخندی روی لباش اومد.
آروم و طوری که ایسو متوجه نشه ، برگشت سمتش.
چند ثانیه نگاهش روی دستاشون قفل شد و بعد دست دیگهش رو تو موهای ایسو برد.
با آرامش موهاشو نوازش کرد و در نهایت با ترس اینکه ایسو بیدار میشه ، دستشو عقب کشید ؛ غافل از اینکه ایسو متوجه شده بود.
به محض عقب کشیدن فادیمه ، ایسو چشماش و باز کرد و سرش و بالا اورد.
فادیمه سعی نکرد لبخندشو پنهون کنه و ایسو هم لبخند کوچیکی زد.
- اینجا چیکار میکنی کیلچوک؟
+ تورو آوردمت بیمارستان..تصادف کردی!
فادیمه با یادآوری تصادفش ، ناخودآگاه دستش که تو دست ایسو بود شل شد و ولش کرد.
ایسو با تصور اینکه فادیمه نمیخوادش ، لبخندش محو شد و دستشو به طور کامل ول کرد.
چند ثانیه نگاهش کرد و بعد بلند شد که بیرون بره.
+ میرم کارای مرخصیتو بکنم...میتونم تا کوچاری ببرمت ، یعنی...شبه،تنها نری!
فادیمه با تعجب از تغییر یهوییش،بلند شد و روی تخت نشست.
ایسو بدون اینکه پشتشو نگاه کنه رفت و بعد چند دقیقه با پرستار برگشت.
پرستار سرم و از دستش در آورد و فادیمه از سوزشش چشماشو رو هم فشار داد که از چشم ایسو دور نموند.
+ خانوم پرستار یکم آروم تر!
پرستار که زن سالخوردهای بود ، با لبخند به فادیمه نگاه کرد و چشمکی زد.
فادیمه هم همینکارو کرد که پرستار از اتاق بیرون رفت.
با ایسو از بیمارستان بیرون اومد و با دیدن بارون ، ناخوداگاه سمت ایسو برگشت.
ایسو به هوا نگاهی انداخت و گفت:
+ ماشین یکم اونور تره...باید پیاده بریم
فادیمه سری تکون داد و منتظر بود که اول ایسو حرکت کنه.
ایسو با دیدن فادیمه که دستاشو محکم توی هم جمع کرده بود ، فهمید که سردشه.
کتشو از تنش در اورد و به آرومی روی شونههای فادیمه انداخت.
فادیمه با خجالت نگاهش کرد که لبخند کوچیکی زد و با اشاره به فادیمه ، سمت ماشین راه افتاد.
-
بعد از حدود نیم ساعت ، روی پل سنگی رسیده بودن که ایسو ماشین و نگه داشت.
فادیمنه با تعجب نگاهش کرد که ایسو چتری و از پشت ماشین برداشت و بهش اشاره زد که پیاده بشه.
فادیمه همینکارو کرد و سمتش رفت که ایسو چترو رو سر هردوشون گرفت و نفسی عمیقی کشید.
+ فادیمه..
+ تو میخوای...
+ بری؟
فادیمه با تعجب ابروهاشو بالا داد و گفت:
- کجا برم؟
+ امروز بعد مدت ها دیدمت..میشه..نری؟
فادیمه چند لحظه به چشمای خیس ایسو خیره شد. بارون تندتر میزد و صدای ریزشش روی چتر تنها صدای بینشون بود.
- نمیدونم... یعنی... تو واقعا میخوای بمونم؟
ایسو نفس عمیقی کشید و چتر رو یکم کج کرد تا بارون به فادیمه نزنه.
❤🔥22
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖪𝖺𝗓𝖺 𝖯𝖺𝗋𝗍 : 𝗈𝗇𝖾𝗌𝗁𝗈𝗍
+ میخوام
فادیمه لبشو گاز گرفت. دلش میخواست باورش کنه.
چند قدمی از زیر چتر بیرون رفت و زیر بارون ایستاد.
بارون موهاشو خیس کرد.
ایسو سریع رفت سمتش و چتر رو دوباره گرفت بالای سرش.
نزدیک هم بودن، خیلی نزدیک.
+ ولش کن اصلا!مریض میشی... بیا بریم.
فادیمه سرش رو بلند کرد.
نگاهش مستقیم به چشمای ایسو دوخته شد.
- چرا اون روز رفتی؟
ایسو مکث کرد. نگاهش رو دزدید و بعد دوباره برگشت.
+ چون ترسیدم... ترسیدم که اگه بمونم، تورو اذیت کنم. ولی الان میدونم که اگه برم، خودم اذیت میشم.
فادیمه بدون اینکه حرفی بزنه، دستش رو دراز کرد و دست ایسو رو گرفت.
همونطور که توی بیمارستان گرفته بود، محکم و آروم.
نگاهشون به هم گره خورد.
چتر کمکم کج شد و بارون روی هر دوتاشون بارید اما هیچکدومشون اهمیت ندادن.
ایسو آروم جلو آمد و پیشونیش رو روی پیشونی فادیمه گذاشت. نفسهاشون یکی شد.
+ میتونم؟
فادیمه فقط لبخند زد و چشماش رو بست.
ایسو لبهاش رو آروم روی لبهای فادیمه گذاشت.
بوسهی کوتاه، خیس از بارون و پر از تمام حرفهایی که نگفته بودن.
چتر از دست ایسو افتاد ، ولی هیچکدومشون اهمیت ندادن ، چون که تو آغوشِ هم بودن و این مهم بود.
فادیمه لبشو گاز گرفت. دلش میخواست باورش کنه.
چند قدمی از زیر چتر بیرون رفت و زیر بارون ایستاد.
بارون موهاشو خیس کرد.
ایسو سریع رفت سمتش و چتر رو دوباره گرفت بالای سرش.
نزدیک هم بودن، خیلی نزدیک.
+ ولش کن اصلا!مریض میشی... بیا بریم.
فادیمه سرش رو بلند کرد.
نگاهش مستقیم به چشمای ایسو دوخته شد.
- چرا اون روز رفتی؟
ایسو مکث کرد. نگاهش رو دزدید و بعد دوباره برگشت.
+ چون ترسیدم... ترسیدم که اگه بمونم، تورو اذیت کنم. ولی الان میدونم که اگه برم، خودم اذیت میشم.
فادیمه بدون اینکه حرفی بزنه، دستش رو دراز کرد و دست ایسو رو گرفت.
همونطور که توی بیمارستان گرفته بود، محکم و آروم.
نگاهشون به هم گره خورد.
چتر کمکم کج شد و بارون روی هر دوتاشون بارید اما هیچکدومشون اهمیت ندادن.
ایسو آروم جلو آمد و پیشونیش رو روی پیشونی فادیمه گذاشت. نفسهاشون یکی شد.
+ میتونم؟
فادیمه فقط لبخند زد و چشماش رو بست.
ایسو لبهاش رو آروم روی لبهای فادیمه گذاشت.
بوسهی کوتاه، خیس از بارون و پر از تمام حرفهایی که نگفته بودن.
چتر از دست ایسو افتاد ، ولی هیچکدومشون اهمیت ندادن ، چون که تو آغوشِ هم بودن و این مهم بود.
❤🔥31
💘4
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖡𝖺𝖻𝖺_𝖮ğ𝗎𝗅_𝖲𝖺𝖻𝖺𝗁ı 𝖯𝖺𝗋𝗍 : 𝗈𝗇𝖾𝗌𝗁𝗈𝗍
𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖡𝖺𝖻𝖺_𝖮ğ𝗎𝗅_𝖲𝖺𝖻𝖺𝗁ı
ایسو با صدای جیغهای باریش از خواب پرید.
چشمهای خوابآلودشو باز کرد و با بیحوصلگی نگاهی به ساعت انداخت؛ شیش صبح بود.
نالهای از سر خستگی کرد و خواست دوباره چشمهاشو ببنده اما صدای جیغای باریش هر لحظه بلندتر میشد.
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد، پتو رو کنار زد و با قدمای سنگین از تخت پایین اومد.
موهاش بههم ریخته بود و هنوز کامل از خواب بیدار نشده بود.
درو باز کرد و به سمت اتاق باریش رفت.
ــ فادیمهم... باریش چرا انقدر جیغ میزنه؟
فادیمه که کنار تخت کوچولوی باریش وایستاده بود، برگشت و با لبخند خستهای به ایسو نگاه کرد.
ــ چون باباش هنوز نفهمیده پسرش صبحا دلش بغل میخواد!
ایسو زیر لب غر زد، اما وقتی باریش و دید که دستای کوچیکشو به سمتش دراز کرده، تموم اخماش محو شدن.
+ یعنی فقط برای بغل کردن من اینهمه سر و صدا راه انداختی؟
باریش با دیدن باباش آروم شد و دستاش و دور گردنش حلقه کرد.
ایسو آهسته لبخند زد:
+رصبح به صبح داری منو شکست میدی پسر...
و بوسهای رو موهای باریش گذاشت
فادیمه با عشق نگاهی بهشون انداخت.
ــ خب این رابطه قشنگ پدر و پسری رو امروز خوب حفظ کنین خونه رو هم آتیش نزنین چون من امروز نیستم!
ایسو نگاهی بهش انداخت
+ منظورت چیه؟
فادیمه شاکی گفت:
ــ ایسو بهت گفتم امروز با اسمه و آلینا میریم خرید دیگه!
ایسو دستشو توی پیشونیش کوبید
+ آخ فراموش کرده بودم
ــ خیله خب من دیگه رفتم
ایسو سمتش رفت و بوسه ای روی سرش گذاشت
+ خوش بگذره عزیزم
فادیمه آخرین نگاهشو به ایسو و باریش انداخت و کیفشو برداشت. همینجور که داشت از در بیرون میرفت داد زد
ــ ایسو یادت نره صبحانهق باریش رو بدی
+ فادیمه! من پدرشما از پسش برمیام
ــ امیدوارم
رفت بیرون و درو پشت سرش بست.
+ خب شاه پسرم موافقی بریم صبحانه بخوریم؟
باریش سرشو تکون داد.
ایسو و باریش سمت آشپزخونه رفتن.
ایسو باریش رو روی صندلی نشوند و مشغول درست کردن صبحانه شد
+ پسر بابا املت دوست داره؟
ــ اله اله
+ آفرین
ایسو املت درست کرد و با حوصله به باریش صبحانه داد.
نگاهی به ساعتش انداخت و متوجه شد هنوز یک ساعت بیشتر نگذشته بود.
+ خب پسرم چیکار کنیم الان؟
ــ بازی بازی
+ خببب! باریش بابایی چشم میزاره تو قایم شو
ایسو پشتشو به دیوار کرد و چشماشو بست.
شروع به شمردن کرد
+یک .. دو... سه...
باریش با همون قدمای کوچولوش پشت پرده قایم شد
+باریش؟ قایم شدی بیام ؟
صدای خنده باریش اومد
ایسو لبخندی زد
+ من اومدممم!
آروم آروم و با لبخند به پرده نزدیک شد
+ یعنی باریش کجاست؟
+ باریش کوچولو؟
صدای خنده باریش بلند تر شد و ایسو با خنده پرده رو کنار.
+ عا عا پیدات کردم!
باریش رو گرفت و شروع به قلقلک دادنش کرد.
باریش میخندید و ایسو هم همراهیش میکرد که گوشی ایسو زنگ خورد و فادیمه بود
ــ ایسو؟صبحانه باریش رو دادی؟
+ سلام زن عزیزم!بله دادم
ــ خونه هنوز سر جاشه؟
+ عا فادیمه منو دست کم گرفتیا همه چی امن و امانه.
فادیمه خندید
ــ البته فعلا
ایسو هم خندید
+ فادیمهم همه چی خوبه..ولی زود بیاد دلم برات تنگ شده!
ــ باشه باشه خودتو لوس نکن مواظب باریش باش خداحافظ
+ خداحافظ
+باریش مامانت فکر میکنه ما با هم کنار نمیایم!
سرشو چرخوندم و باریش رو ندید
+باریش؟باریش کجایی؟
صدایی نیومد.
ایسو داخل همه اتاقا رو نگاه کرد اما باریش نبود.
یهو دید از زیر در حموم آب میاد بیرون
درو باز کرد و دید همه حموم پر از کفه و شیر آب هم بازه!
باریش تمام شامپوشو توی حموم خالی کرده بود.
ایسو کمی گیج به باریش که توی کفا نشسته یود و باهاشون بازی میکرد نگاه کرد
+ باریش؟
باریش با شنیدن صدای باباش سرشو بالا آورد و بهش لبخندی زد
ــ با با..بازی بازی.. آب بازی
ایسو با اینکه کلافه شده بود اما نتونست لبخند نزنه و سمت باریش رفت.
+ ای پسر شیطون! مامانت یه چیزی میدونست که اعتماد نداشت بهم دیگه!
باریش همینطوری که با کفا بازی میکرد دستای کفیشو به صورت و موهای ایسو کشید
ایسو خندید
+ خب مثل اینکه منم شریک جرمت شدم
و شروع به بازی باهاش کرد.
+ خب باریش! وقت حمومه.
با کلی دردسر باریش رو حموم داد
و داشت لباسای باریش رو میپوشوند که باریش خمیازه ای کشید
ایسو به نوک بینی باریش ضربه ارومی زد و گفت :
+ بعد از اون همه شیطنت خواب گرفته اره؟
باریش با دستای کوچولوش چشماشو به هم مالید.
ایسو بغلش کرد و توی تخت باریش رو کنار خودش خوابوند.
شروع کرد به قصه گفتن
+یکی بود، یکی نبود... یه پسر کوچولو بود که خیلی شیطون بود.
باریش آروم پلک زد.
ــ هر روز یه کاری میکرد که همه رو غافلگیر کنه. یه روز اسباببازیهاشو همه جای خونه پخش کرد، یه روز با صدای بلند باباشو از خواب بیدار کرد...
😭24❤🔥5
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖡𝖺𝖻𝖺_𝖮ğ𝗎𝗅_𝖲𝖺𝖻𝖺𝗁ı ایسو با صدای جیغهای باریش از خواب پرید. چشمهای خوابآلودشو باز کرد و با بیحوصلگی نگاهی به ساعت انداخت؛ شیش صبح بود. نالهای از سر خستگی کرد و خواست دوباره چشمهاشو ببنده اما صدای جیغای باریش هر لحظه بلندتر میشد. چشمهاش رو…
ایسو خندید و سرش را تکان داد.
ــ یه روزم تمام حموم رو پر از کف کرد.
باریش با شنیدن این حرف لبخند کوچکی زد، انگار خودش هم فهمیده بود داستان دربارهی کیه.
ایسو ادامه داد:
ــ اما بابای اون پسر کوچولو هیچوقت ازش ناراحت نمیشد. چون میدونست همین شیطنتهای کوچیک، یه روز تبدیل به قشنگترین خاطرهها میشن.
نگاهی به باریش انداخت که
خواب رفته بود.
ایسو خمیازه ای کشید و با خودش گفت یه کوچولو استراحت کنم بعد میرم خراب کاری های باریش رو جمع میکنم .
چشماشو بست و خودش هم خواب رفت.
وقتی فادیمه برگشت با تعجب خونه رو نگاه میکرد!
همه اسباب بازی های باریش توی خونه پخش شده بودن ، حموم پر از کف بود اما خبری از ایسو و باریش نبود.
ــ باورم نمیشه! فقط چند ساعت تنهاشون گذاشتم..!
آروم در اتاق خواب خودشونو باز کرد.
با دیدن ایسو و باریش که توی بغل هم خواب بودن لبخند زد آروم زمزمه کرد
ــ خونه رو منفجر کردن و الان با خیال راحت خوابیدن!
گوشیش و در آورد و یه عکس از پدر و پسر شیطون گرفت.
بهشون نزدیک شد و پتو رو آروم روشون کشید و بعد آروم از اتاق بیرون رفت.
نگاهی به حموم انداخت و با خنده گفت:
ــ ولی کی قراره اینجا رو تمیز کنه کیلچوک!
ــ یه روزم تمام حموم رو پر از کف کرد.
باریش با شنیدن این حرف لبخند کوچکی زد، انگار خودش هم فهمیده بود داستان دربارهی کیه.
ایسو ادامه داد:
ــ اما بابای اون پسر کوچولو هیچوقت ازش ناراحت نمیشد. چون میدونست همین شیطنتهای کوچیک، یه روز تبدیل به قشنگترین خاطرهها میشن.
نگاهی به باریش انداخت که
خواب رفته بود.
ایسو خمیازه ای کشید و با خودش گفت یه کوچولو استراحت کنم بعد میرم خراب کاری های باریش رو جمع میکنم .
چشماشو بست و خودش هم خواب رفت.
وقتی فادیمه برگشت با تعجب خونه رو نگاه میکرد!
همه اسباب بازی های باریش توی خونه پخش شده بودن ، حموم پر از کف بود اما خبری از ایسو و باریش نبود.
ــ باورم نمیشه! فقط چند ساعت تنهاشون گذاشتم..!
آروم در اتاق خواب خودشونو باز کرد.
با دیدن ایسو و باریش که توی بغل هم خواب بودن لبخند زد آروم زمزمه کرد
ــ خونه رو منفجر کردن و الان با خیال راحت خوابیدن!
گوشیش و در آورد و یه عکس از پدر و پسر شیطون گرفت.
بهشون نزدیک شد و پتو رو آروم روشون کشید و بعد آروم از اتاق بیرون رفت.
نگاهی به حموم انداخت و با خنده گفت:
ــ ولی کی قراره اینجا رو تمیز کنه کیلچوک!
😭26❤🔥5