𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
گفته بودی كه چرا محو تماشای منی؟ آنچنان مات كه یك دم مژه بر هم نزنی! مژه بر هم نزنم تا كه ز دستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی :)
Bakarken Kıyamamak mı?
Yoksa baktikça doyamamak mıdır aşk?
Yoksa baktikça doyamamak mıdır aşk?
❤🔥14
𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖸ü𝗓ü𝗄
هر کسی با خانوادهش دور یه میز نشسته بود.
فضای تالار تاریک بود و صدای حرف زدن مهمونا به قدری بالا بود که صدای آهنگ به گوش نمیرسید.
فادیمه وقتی فهمید حواسشون نیست ، برای چندمین بار بیاختیار نگاهش سمت میز فورتوناها کشیده شد.
ایسو مشغول حرف زدن با اوروچ بود...
یا حداقل اینطور وانمود میکرد.
وقتی به یکباره همهی صداها قطع شد ، متوجه شد که نوبت رقص عروس و دوماده.
با حسرت نگاهشو به استیج دوخت.
نگاه ایسو به فادیمه بود.
فادیمه با دیدن رقص عروس و دوماد ، ناخودآگاه یاد عروسی خودشون و...عروسیای که میخواستن دوباره بگیرن افتاد.
نفسش تنگ شد و اینو خیلی خوب حس کرد.
نگاهشو از استیج برداشت و با اشاره به آلینا ، به سمت بیرون از سالن رفت.
ایسو رد نگاه فادیمه رو دنبال کرد و به استیج رسید.
ناخودآگاه یاد عروسی خودشون افتاد و وقتی فادیمه بلند شد و بیرون رفت،فهمید که اونم یاد عروسیشون افتاده.
فادیمه پشت ساختمونِ تالار ، توی حیاط وایساده بود.
با شنیدن صدای قدمهایی که میومد،حدس زد که کیه و بلند گفت:
- اینجاهم دنبالم اومدی؟
ایسو دست به سینه به دیوار تکیه داد.
+ اومدم.
فادیمه با حرص نگاهش کرد که ایسو وایساد و گفت:
+ فقط من نبودم که یادش افتادم..
فادیمه ابروهاشو بالا داد و متعجب گفت:
- یاد چی افتادی؟
گوشهی لب ایسو بالا رفت و گفت:
+ عروسیمون...بعدم اون عروسیای که قرار بود بگیریم ولی هیچوقت نشد..
فادیمه سعی کرد چیزی که تو چشماش هست رو پنهون کنه که اصلا هم موفق نبود.
خندهی مصنوعی کرد و گفت:
- چرا باید یاد عروسیم با کسی بیوفتم که..ازش..متنفرم؟
جملهی آخرش و با تاکید گفت و با نگاه به اطراف،خواست از جلوی ایسو رد بشه و به تالار برگرده که ایسو مچ دستشو گرفت.
فادیمه با حرص چشماشو روی هم فشار داد و گفت:
- ولم کن مرتیکه!
+ باشه
فادیمه منتظر موند که ولش کنه ولی ول نکرد.
به ایسو که نگاه کرد،لبخند محوی رو لبش بود.
بدون اینکه مچشو ول کنه گفت:
+ ترسیدی کسی ببینتمون؟
فادیمه پوزخندی زد و با نگاه تو چشماش گفت:
- نهخیر...بهتره بگیم از اینکه ببینمت بدم میاد!
ایسو با یاداوری اینکه وقتی حواسش نبود فادیمه نگاهش میکرد ، ابروهاش و بالا داد و گفت:
+ اینطوره؟
فادیمه چند ثانیه توی چشماش نگاه کرد و با شدت مچشو از دست ایسو بیرون کشید.
خواست بره که ایسو جلوشو گرفت.
با حرص مشتی به شونهش زد و نفسشو محکم بیرون داد که ایسو گفت:
+ فادیمه...من یه چیزی رو هیچوقت متوجه نشدم.
بعد دستشو به نشونه تسلیم بالابرد و گفت:
+ اگر اینو بگی دیگه میرم!
فادیمه دست به کمر نفس عمیقی کشید.
- خب..چی رو متوجه نشدی؟
+ اگه انقد ازم متنفری...چرا هنوز حلقهتو درنیاوردی؟
فادیمه با شنیدن "حلقه" و یادآوری اینکه حلقهش هنوز دستشه، ناخودآگاه دستشو پشتش قایم کرد و هول زده به ایسو نگاه کرد.
با کشیدن نفس عمیقی سریع خودشو جمع و جور کرد و با طعنه گفت:
- حلقه چیزی رو درونت روشن میکنه ایسو فورتونا؟ مثلا...دروغایی که گفتی؟
ایسو لبخند تلخی زد و پشت به فادیمه شروع به حرکت کرد.
هنوز چند قدم برنداشته بود که فادیمه با صدایی که انگار میخواست چیزی رو تلافی کنه گفت:
- خودتم که هنوز درنیاوردیش!
ایسو برای چند ثانیه بی حرکت موند
دست چپشو بالا اورد و به حلقهش نگاه کرد.
با انگشت شصتش حلقه رو لمس کرد و بدون اینکه حرفی بزنه ، نفسشو بیرون داد و بدون اینکه برگرده به راهش ادامه داد.
فادیمه تا رفتن ایسو رو دید، نفسش رو حبس کرد. دستش رو آورد جلو و به حلقهای که هنوز توی انگشتش بود خیره شد.
ناخودآگاه لبش رو گاز گرفت و چشمهاش داغ شد. سریع با پشت دست اشک رو پاک کرد و برگشت تا بره توی تالار.
همینطور که از کنار درختها رد میشد، ناگهان دستی محکم مچش رو گرفت و کشید پشت یه ستون.
فادیمه جیغ کوچیکی کشید وقلبش تو سینهاش کوبید.
ایسو بود. با اون نگاه همیشگی.
نفسش طوری تند بود که انگار دویده بود.
+ میدونم دارم اشتباه میکنم...ولی نتونستم برم.
فادیمه با عصبانیت گفت:
- دیوونه شدی؟! هیس آروم، کسی نباید ببینه...
ایسو حرفش رو قطع کرد:
+ بذار ببینن. بذار همه بدونن که هنوز...
فادیمه دستش رو گذاشت روی سینهاش تا حرفش رو قطع کنه:
- هنوز چی ایسو؟ هیچی! دیگه هیچی بین ما نیست!
ایسو دستش رو گرفت و روی سمت چپ سینهش گذاشت:
+ پس چرا با دیدن رقصشون اومدی بیرون؟ چرا هنوز حلقه دستته؟
فادیمه لبش رو گاز گرفت. نگاهش پایین بود. نمیتونست توی چشماش نگاه کنه.
ایسو آروم تر گفت:
+ منم درنیاوردمش. نه به خاطر عادت...چون تمومت نکردم.من هیچوقت ادعا نکردم ازت متنفرم و ...نمیتونم متنفر باشم.
😭21❤🔥6
سکوت چند ثانیهای بینشون برقرار شد.
باد سردی وزید و فادیمه لرزید.
ایسو کتش رو درآورد و انداخت روی شونههاش. فادیمه نگاهش کرد و آروم گفت:
- ایسو نکن ...این کارارو نکن. نذار.. بازم دلم برات تنگ بشه.
ایسو ناخودآگاه دستشو بلند کرد و خواست گونهی فادیمه رو نوازش کنه اما وسط راه مشتشو بست و دستشو پایین اورد.
لبخند تلخی زد و دستش رو از روی شونهاش برداشت:
+ من که دلم تنگ شده ، دیره فادیمه. من هیچوقت نتونستم ازت دل بکنم.
با نگاه خیرهای ، برگشت و اینبار واقعاً رفت.
باد سردی وزید و فادیمه لرزید.
ایسو کتش رو درآورد و انداخت روی شونههاش. فادیمه نگاهش کرد و آروم گفت:
- ایسو نکن ...این کارارو نکن. نذار.. بازم دلم برات تنگ بشه.
ایسو ناخودآگاه دستشو بلند کرد و خواست گونهی فادیمه رو نوازش کنه اما وسط راه مشتشو بست و دستشو پایین اورد.
لبخند تلخی زد و دستش رو از روی شونهاش برداشت:
+ من که دلم تنگ شده ، دیره فادیمه. من هیچوقت نتونستم ازت دل بکنم.
با نگاه خیرهای ، برگشت و اینبار واقعاً رفت.
😭28
💘3
عاقد خطبهی عقد رو خوند. سکوت سنگینی توی سالن نشسته بود. بعد سرش رو بلند کرد و با لبخند به فادیمه نگاه کرد.
ــ فادیمه کوچاری... آیا شما اسماعیل فورتونا رو به عنوان همسر قانونی خود میپذیرید؟
همه منتظر جواب فادیمه بودن.
فادیمه آروم سرش رو بالا آورد.
نگاهش پر از اشک بود.
چند ثانیه فقط به چشمای ایسو خیره موند.
ایسو لبخند میزد؛ لبخندی پر از امید، بیخبر از طوفانی که توی دل فادیمه برپا بود.
ــ فادیمه کوچاری... آیا شما اسماعیل فورتونا رو به عنوان همسر قانونی خود میپذیرید؟
همه منتظر جواب فادیمه بودن.
فادیمه آروم سرش رو بالا آورد.
نگاهش پر از اشک بود.
چند ثانیه فقط به چشمای ایسو خیره موند.
ایسو لبخند میزد؛ لبخندی پر از امید، بیخبر از طوفانی که توی دل فادیمه برپا بود.
#𝖪𝖺𝗇𝗅ı_𝖦𝖾𝗅𝗂𝗇𝗅𝗂𝗄 | امشب
❤🔥12
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖪𝖺𝗇𝗅ı_𝖦𝖾𝗅𝗂𝗇𝗅𝗂𝗄 𝖯𝖺𝗋𝗍 : 𝗈𝗇𝖾𝗌𝗁𝗈𝗍
𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖪𝖺𝗇𝗅ı_𝖦𝖾𝗅𝗂𝗇𝗅𝗂𝗄
فادیمه با لبخندی که سعی داشت مصنوعی بودنش رو از ایسو قایم کنه، بهش نگاه میکرد که با ذوق راجع به عروسیشون حرف میزد.
از اون شبی که حرفهای ایسو و اوروچ رو شنیده بود، راجع به اون راز... اینکه ایسو تمام این مدت حقیقت رو میدونسته و ازش قایم کرده، بهش دروغ گفته... هر شب با کابوس از خواب بیدار میشد.
اول تصمیم گرفته بود همهچیز رو به ایسو بگه و ازش طلاق بگیره، اما بعد نظرش عوض شد. تصمیم گرفت تا فردا شب ایسو رو بازی بده.
ــ فادیمهم، به نظرم این لباس خیلی بهت میاد، میخوای بری پروش کنی؟
فادیمه تازه به خودش اومد. به لباسی که ایسو بهش اشاره میکرد نگاه کرد؛ یه لباس عروس بلند و سنگدوزی شده که واقعاً قشنگ بود.
سرش رو تکون داد، لباس رو از فروشنده گرفت و سمت اتاق پرو رفت. پیش خودش گفت:
"پوشیدنش چه فایدهای داره؟ همینو انتخاب میکنم."
برای همین حتی لباس رو نپوشید.
چند لحظه بعد صدای ایسو از پشت اتاق پرو اومد.
ــ فادیمهم، پوشیدی؟ بیا ببینمت.
فادیمه از اتاق پرو بیرون رفت.
ــ چرا نپوشیدیش؟
+ ایسو، من پوشیدمش. خیلی خوشم اومد، همینو برمیداریم.
ــ من که ندیدمت.
+ خب... سورپرایزه تا شب عروسی.
ایسو لبخندی زد.
ــ باشه.
لباس رو گرفتن و از مزون بیرون اومدن.
+ ایسو، من برم کوچاری.
ــ باشه، منم میام.
+ نه، تو برو پیش اوروچ. تدارکات فردا شب رو ببینین.
ایسو با نگرانی بهش نگاه کرد.
ــ خوبی فادیمهم؟ انگار یه کم بیحالی.
+ خوبم ایسو... فقط خسته شدم.
ایسو روی موهای فادیمه بوسهای زد و ازش خداحافظی کرد.
فادیمه هم راه کوچاری رو در پیش گرفت.
همین که وارد حیاط شد، عادل با دیدن حالش سریع به طرفش اومد.
ــ فادیمه...
بدون اینکه چیزی بگه، اونو توی آغوشش گرفت.
همین که فادیمه خودش رو توی بغل برادرش دید، بغضی که ساعتها توی گلوش مونده بود شکست و با صدای بلند گریه کرد.
بین هقهقهاش گفت:
+ داداش... یعنی فردا شب همهچی تموم میشه...
عادل آروم دستش رو روی سرش کشید.
ــ عزیزِ داداش... چرا اینقدر خودتو اذیت میکنی؟ اگه میتونی... ببخشش.
فادیمه سرش رو به نشونهی مخالفت تکون داد.
+ نمیتونم داداش... نمیتونم...
ــ مطمئنی پشیمون نمیشی؟
فادیمه از بغل عادل جدا شد اشکاش رو پاک کرد
+مطمئنم
-
فادیمه دستی به لباس عروسش کشید.
باز هم لباس عروس پوشیده بود برای بار دوم.
فکر میکرد اینبار با خوشحالی و با ذوق میپوشتش، ولی بازم نشد.
لبخند تلخی زد انگار قرار نبود هیچ وقت این لباس رو با دل خوش بپوشه.
بار اول برای شروع پوشید و اینبار برای پایان دادن به اون شروع.
ایسو خوشحال رو به اوروچ گفت:
+داداش دیگه تمومه.ما قراره خانواده خودمونو بسازیم. بچه دار شم ،من بابا بشم و تو عمو! با فادیمه توی خونه خودمون با خوشحالی زندگی میکنیم. اصلا میریم یه جا دور از این دشمنی!
اوروچ خندید
ــ خوشبخت بشی داداشم
ایسو با لبخند سری تکون داد، غافل از اینکه فادیمه پایان دیگهای برای این قصه برنامهریزی کرده بود.
چند دقیقه بعد، ایسو رفت دنبال فادیمه.
همین که نگاهش به فادیمه افتاد، نفسش برای لحظهای بند اومد.
لباس عروس سفید، تور بلند و لبخند آرومی که روی لبهای فادیمه بود، باعث شد لبخند ایسو عمیقتر بشه.
آروم نزدیکش شد و گفت:
ــ فادیمهم... چه خوشگل شدی.
فادیمه فقط لبخند زد؛ لبخندی که ایسو معنی واقعیش رو نمیدونست.
چند قدم به سمتش برداشت، دستش رو توی دست ایسو گذاشت و گفت:
+ بریم ایسو؟
ایسو دستش رو محکمتر گرفت.
ــ بریم.
دست تو دست هم وارد تالار شدن.
مهمون زیادی دعوت نکرده بودن؛ فقط خانوادهی کوچاری، عادل، اوروچ و چند نفر از نزدیکترین آدمهای زندگیشون حضور داشتن.
همین که وارد سالن شدن، همه از جاشون بلند شدن و با لبخند براشون دست زدن.
ایسو با عشق به فادیمه نگاه میکرد، اما فادیمه تمام تلاشش رو میکرد اشکهایی که پشت چشمهاش جمع شده بود، دیده نشه.
عادل و اوروچ هم به عنوان شاهد کنار میز عقد نشستن.
چند لحظه بعد، عاقد جلو اومد، دفتر عقد رو باز کرد و با لبخند گفت:
ــ اگه اجازه بدین، شروع کنیم.
ایسو و فادیمه با تکون دادن سرشون اجازه دادن.
عاقد خطبهی عقد رو خوند. سکوت سنگینی توی سالن نشسته بود. بعد سرش رو بلند کرد و با لبخند به فادیمه نگاه کرد.
ــ فادیمه کوچاری... آیا شما اسماعیل فورتونا رو به عنوان همسر قانونی خود میپذیرید؟
همه منتظر جواب فادیمه بودن.
فادیمه آروم سرش رو بالا آورد.
نگاهش پر از اشک بود.
چند ثانیه فقط به چشمای ایسو خیره موند.
ایسو لبخند میزد؛ لبخندی پر از امید، بیخبر از طوفانی که توی دل فادیمه برپا بود.
فادیمه به آرومی از پشت میز بلند شد.
❤🔥12💔2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖪𝖺𝗇𝗅ı_𝖦𝖾𝗅𝗂𝗇𝗅𝗂𝗄 فادیمه با لبخندی که سعی داشت مصنوعی بودنش رو از ایسو قایم کنه، بهش نگاه میکرد که با ذوق راجع به عروسیشون حرف میزد. از اون شبی که حرفهای ایسو و اوروچ رو شنیده بود، راجع به اون راز... اینکه ایسو تمام…
همه با تعجب بهش نگاه کردن.
ایسو هم از جاش نیمخیز شد.
ــ فادیمهم...؟
فادیمه بدون اینکه نگاهش رو از ایسو برداره، با صدایی آروم اما محکم گفت:
+ نه...
سکوت...
انگار زمان برای چند ثانیه از حرکت ایستاد.
لبخند از روی لبهای ایسو محو شد.
عاقد با ناباوری به فادیمه نگاه میکرد و هیچکس جرئت حرف زدن نداشت.
فادیمه از جاش بلند شد و با قدمهای آروم به سمت درِ خروجی تالار رفت.
ایسو تازه از شوکی که بهش وارد شده بود بیرون اومد و با عجله دنبالش دوید.
ــ فادیمه... فادیمه، صبر کن! چیشده؟
فادیمه ایستاد و آروم به سمتش چرخید.
اطرافشون کسی نبود.
چند لحظه فقط به چشمای ایسو خیره موند؛ بعد با صدایی که از خشم و بغض میلرزید گفت:
+ چیشده؟... هنوز تازه میپرسی چیشده ایسو؟
یه قدم بهش نزدیکتر شد.
+ بذار من بگم چیشده...
تو به من دروغ گفتی.
با وجود اینکه بهت گفته بودم، ایسو... بین ما هیچ رازی نباشه.
گفته بودم رازی که خانوادهت مخفی میکنن رو بهم بگو.
اما تو توی چشمام نگاه کردی و گفتی هیچی نمیدونی...
صدای فادیمه بلندتر شد.
+ یادت هست چی بهت گفتم؟ گفتم اگه بفهمم میدونستی و ازم قایم کردی...خودم از صخره پرتت میکنم پایین بفرما اینم صخره!
ایسو با ناباوری بهش خیره مونده بود.
همهچیز...
فادیمه همهچیز رو فهمیده بود.
لبهاش لرزید.
ــ فادیمه... من...
فادیمه دستش رو بالا آورد و حرفش رو برید.
+ هیس...
هیس، ایسو...
اون موقع که باید حرف میزدی، سکوت کردی.
الانم نمیخوام هیچکدوم از دلیلهات رو بشنوم.
آروم پشتش رو به ایسو کرد و خواست از اونجا بره.
همون لحظه صدایی از پشت سرشون بلند شد.
ــ ایسو... گفته بودم بهای خیانتت رو میدی.
هر دو با تعجب به سمت صدا برگشتن...
و همون لحظه، صدای شلیکی سکوت شب رو شکست.
همهچیز برای چند ثانیه تو سکوت فرو رفت.
فادیمه با بغض به صحنهی روبهروش خیره موند.
نمیتونست چیزی رو که میدید باور کنه.
ایسو روی زمین افتاده بود. چشماش نیمهباز بود و نفسهاش به سختی بالا میاومد.
شریف بعد از شلیک، بدون اینکه حتی پشت سرش رو نگاه کنه، فرار کرد.
پاهای فادیمه دیگه توان نگه داشتنش رو نداشتن.
با زانو روی زمین افتاد و خودش رو کنار ایسو رسوند. آروم سر ایسو رو روی پاهاش گذاشت و اشکهاش بیاختیار روی صورتش میچکیدن.
ایسو با آخرین توانش لب زد:
ــ میخواستم... بعد از عروسی... همهچی رو بهت بگم...
فادیمه هقهقکنان سرش رو تکون داد.
+ باشه... باشه ایسوم... میبخشمت... فقط حرف بزن... خواهش میکنم...
دستهای لرزون ایسو بالا اومد. آروم تار مویی که روی صورت فادیمه افتاده بود رو کنار زد.
لبخند خیلی کمرنگی روی لبهاش نشست.
ــ دوستت دارم... فادیمهم...
دستش آروم روی صورت فادیمه سُر خورد و بیحرکت موند.
فادیمه برای چند لحظه فقط به چهرهی ایسو خیره شد؛ انگار هنوز منتظر بود دوباره چشمهاش رو باز کنه.
اما سکوت ،
تنها چیزی بود که باقی مونده بود.
فادیمه با تمام وجود فریاد زد.
+ ایسوووو...
حالا فقط فادیمه مونده بود و یه لباس عروس خونی...!
"پایان"
ایسو هم از جاش نیمخیز شد.
ــ فادیمهم...؟
فادیمه بدون اینکه نگاهش رو از ایسو برداره، با صدایی آروم اما محکم گفت:
+ نه...
سکوت...
انگار زمان برای چند ثانیه از حرکت ایستاد.
لبخند از روی لبهای ایسو محو شد.
عاقد با ناباوری به فادیمه نگاه میکرد و هیچکس جرئت حرف زدن نداشت.
فادیمه از جاش بلند شد و با قدمهای آروم به سمت درِ خروجی تالار رفت.
ایسو تازه از شوکی که بهش وارد شده بود بیرون اومد و با عجله دنبالش دوید.
ــ فادیمه... فادیمه، صبر کن! چیشده؟
فادیمه ایستاد و آروم به سمتش چرخید.
اطرافشون کسی نبود.
چند لحظه فقط به چشمای ایسو خیره موند؛ بعد با صدایی که از خشم و بغض میلرزید گفت:
+ چیشده؟... هنوز تازه میپرسی چیشده ایسو؟
یه قدم بهش نزدیکتر شد.
+ بذار من بگم چیشده...
تو به من دروغ گفتی.
با وجود اینکه بهت گفته بودم، ایسو... بین ما هیچ رازی نباشه.
گفته بودم رازی که خانوادهت مخفی میکنن رو بهم بگو.
اما تو توی چشمام نگاه کردی و گفتی هیچی نمیدونی...
صدای فادیمه بلندتر شد.
+ یادت هست چی بهت گفتم؟ گفتم اگه بفهمم میدونستی و ازم قایم کردی...خودم از صخره پرتت میکنم پایین بفرما اینم صخره!
ایسو با ناباوری بهش خیره مونده بود.
همهچیز...
فادیمه همهچیز رو فهمیده بود.
لبهاش لرزید.
ــ فادیمه... من...
فادیمه دستش رو بالا آورد و حرفش رو برید.
+ هیس...
هیس، ایسو...
اون موقع که باید حرف میزدی، سکوت کردی.
الانم نمیخوام هیچکدوم از دلیلهات رو بشنوم.
آروم پشتش رو به ایسو کرد و خواست از اونجا بره.
همون لحظه صدایی از پشت سرشون بلند شد.
ــ ایسو... گفته بودم بهای خیانتت رو میدی.
هر دو با تعجب به سمت صدا برگشتن...
و همون لحظه، صدای شلیکی سکوت شب رو شکست.
همهچیز برای چند ثانیه تو سکوت فرو رفت.
فادیمه با بغض به صحنهی روبهروش خیره موند.
نمیتونست چیزی رو که میدید باور کنه.
ایسو روی زمین افتاده بود. چشماش نیمهباز بود و نفسهاش به سختی بالا میاومد.
شریف بعد از شلیک، بدون اینکه حتی پشت سرش رو نگاه کنه، فرار کرد.
پاهای فادیمه دیگه توان نگه داشتنش رو نداشتن.
با زانو روی زمین افتاد و خودش رو کنار ایسو رسوند. آروم سر ایسو رو روی پاهاش گذاشت و اشکهاش بیاختیار روی صورتش میچکیدن.
ایسو با آخرین توانش لب زد:
ــ میخواستم... بعد از عروسی... همهچی رو بهت بگم...
فادیمه هقهقکنان سرش رو تکون داد.
+ باشه... باشه ایسوم... میبخشمت... فقط حرف بزن... خواهش میکنم...
دستهای لرزون ایسو بالا اومد. آروم تار مویی که روی صورت فادیمه افتاده بود رو کنار زد.
لبخند خیلی کمرنگی روی لبهاش نشست.
ــ دوستت دارم... فادیمهم...
دستش آروم روی صورت فادیمه سُر خورد و بیحرکت موند.
فادیمه برای چند لحظه فقط به چهرهی ایسو خیره شد؛ انگار هنوز منتظر بود دوباره چشمهاش رو باز کنه.
اما سکوت ،
تنها چیزی بود که باقی مونده بود.
فادیمه با تمام وجود فریاد زد.
+ ایسوووو...
حالا فقط فادیمه مونده بود و یه لباس عروس خونی...!
"پایان"
❤🔥13💔8
http://t.me/HidenChat_Bot?start=7835997818
منتظر نظراتتون هستم حقیقتا این لباس عروس خونی فانتزی من برای سریال بود که ننوشتنش😂
منتظر نظراتتون هستم حقیقتا این لباس عروس خونی فانتزی من برای سریال بود که ننوشتنش😂
Telegram
Hidden Chat
کانال هیدن چت:
✅ @HidenChat
✅ @HidenChat
😭4
اگر اون روز توی سوملا ، راز فاش نمیشد..سرنوشت ایسو و فادیمه چجوری رقم میخورد؟
بعضی وقتا فقط لازمه زمان اتفاقات تغییر کنن.
توی این فنفیک،راز توی سوملا فاش نمیشه و سرنوشت جور دیگهای باهاشون تا میکنه.
ولی این بار، عشقشون از غرور، حقیقت و سرنوشت قویتره یا بازم محکوم به از دست دادن همدیگهان؟
بعضی وقتا فقط لازمه زمان اتفاقات تغییر کنن.
توی این فنفیک،راز توی سوملا فاش نمیشه و سرنوشت جور دیگهای باهاشون تا میکنه.
ولی این بار، عشقشون از غرور، حقیقت و سرنوشت قویتره یا بازم محکوم به از دست دادن همدیگهان؟
#𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
@Evimizz1 | از اینجا بخونید ✨
❤🔥35
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من عاشق این دیالوگ شریفمممم و خیلی باهاش موافقم😭✨
🤝11💔3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از حق نگذریم این ورژن النی رو هم خیلی دوست داشتم😂
🤝12
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖪𝖺𝗓𝖺 𝖯𝖺𝗋𝗍 : 𝗈𝗇𝖾𝗌𝗁𝗈𝗍
𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖪𝖺𝗓𝖺
صدای ترمز و بعدش یه برخورد نهچندان شدید گوش فادیمهرو پر کرد و آخرین تصویری که دید ، سیاهی بود.
-
ایسو با عجله و نفس نفس فادیمه رو به بیمارستان رسونده بود و منتظر روی صندلی نشسته بود.
با دیدن پرستار بلند شد و سمتش رفت.
+ میتونم ببینمش؟
- کیو؟
+ فادیمه..الان اوردمش!
- چه نسبتی باهاش دارید؟
چند ثانیه سکوت کرد.
گلوش خشک شده بود.
چشماشو روی هم فشار داد و با صدای آرومی گفت:
+ شوهرش..بودم!
با گفتن کلمهی "بودم" انگار خودش بیشتر از هر کسی درد کشید.
پرستار سرشو تکون داد.
- سرم زدیم براش ، به خاطر ترس اینجوری شده وگرنه مشکلی نیست.
ایسو سمت اتاقی که فادیمه بود رفت.
بادیدن فادیمهای که چشماش بسته بود و سرم توی دستش بود ، نفس عمیقی کشید و دستشو رو صورتش گذاشت.
با خودش میگفت شاید بهتره همینطور بزارمش و برم،ممکنه بیدار بشه و از اینجا بودنم عصبی شه ولی در نهایت افکارشو پس زد و سمت تختش رفت.
اول خواست بوسهای روی پیشونیش بزاره ولی با یادآوری اینکه هر لحظه ممکنه چشماشو باز کنه ، بیخیال شد و فقط موهاشو نوازش کرد.
روی صندلی کنار تخت نشست و به چهرهی فادیمه خیره شد.
ناخودآگاه لبخندی روی لبش اومد و با تردید دستشو سمت دست فادیمه برد.
وسط راه دستشو برای چند لحظه نگه داشت و نفس عمیقی کشید.
بعد با جرئتی که نمیدونست به یکباره چطور پیداش کرد ، دست فادیمه رو گرفت.
محکم گرفته بود اما نه طوری که فادیمه بیدار بشه.
سرش روی تخت گذاشت و خیرهی چهرهش شد که خوابش برد.
چند دقیقه بعد ، فادیمه چشماش و باز کرد و اولین چیزی که دید ، سقف سفید اتاقش بود.
با چند بار پلک زدن دیدش واضح شد که دستی رو توی دستش حس کرد.
خیلی دلش میخواست که اون دست ، دست کسی باشه که توی ذهنشه اما با خودش گفت ممکن نیست و یا آلیناست یا داداشش.
با لب های آویزون سمت دستش برگشت و با چیزی که دید متعجب شد.
- آره ولی..ما که تو خانوادهمون کله زرد نداریم!
چند لحظه طول کشید و بعد با فهمیدن اینکه ایسو کنارشه،ناخودآگاه لبخندی روی لباش اومد.
آروم و طوری که ایسو متوجه نشه ، برگشت سمتش.
چند ثانیه نگاهش روی دستاشون قفل شد و بعد دست دیگهش رو تو موهای ایسو برد.
با آرامش موهاشو نوازش کرد و در نهایت با ترس اینکه ایسو بیدار میشه ، دستشو عقب کشید ؛ غافل از اینکه ایسو متوجه شده بود.
به محض عقب کشیدن فادیمه ، ایسو چشماش و باز کرد و سرش و بالا اورد.
فادیمه سعی نکرد لبخندشو پنهون کنه و ایسو هم لبخند کوچیکی زد.
- اینجا چیکار میکنی کیلچوک؟
+ تورو آوردمت بیمارستان..تصادف کردی!
فادیمه با یادآوری تصادفش ، ناخودآگاه دستش که تو دست ایسو بود شل شد و ولش کرد.
ایسو با تصور اینکه فادیمه نمیخوادش ، لبخندش محو شد و دستشو به طور کامل ول کرد.
چند ثانیه نگاهش کرد و بعد بلند شد که بیرون بره.
+ میرم کارای مرخصیتو بکنم...میتونم تا کوچاری ببرمت ، یعنی...شبه،تنها نری!
فادیمه با تعجب از تغییر یهوییش،بلند شد و روی تخت نشست.
ایسو بدون اینکه پشتشو نگاه کنه رفت و بعد چند دقیقه با پرستار برگشت.
پرستار سرم و از دستش در آورد و فادیمه از سوزشش چشماشو رو هم فشار داد که از چشم ایسو دور نموند.
+ خانوم پرستار یکم آروم تر!
پرستار که زن سالخوردهای بود ، با لبخند به فادیمه نگاه کرد و چشمکی زد.
فادیمه هم همینکارو کرد که پرستار از اتاق بیرون رفت.
با ایسو از بیمارستان بیرون اومد و با دیدن بارون ، ناخوداگاه سمت ایسو برگشت.
ایسو به هوا نگاهی انداخت و گفت:
+ ماشین یکم اونور تره...باید پیاده بریم
فادیمه سری تکون داد و منتظر بود که اول ایسو حرکت کنه.
ایسو با دیدن فادیمه که دستاشو محکم توی هم جمع کرده بود ، فهمید که سردشه.
کتشو از تنش در اورد و به آرومی روی شونههای فادیمه انداخت.
فادیمه با خجالت نگاهش کرد که لبخند کوچیکی زد و با اشاره به فادیمه ، سمت ماشین راه افتاد.
-
بعد از حدود نیم ساعت ، روی پل سنگی رسیده بودن که ایسو ماشین و نگه داشت.
فادیمنه با تعجب نگاهش کرد که ایسو چتری و از پشت ماشین برداشت و بهش اشاره زد که پیاده بشه.
فادیمه همینکارو کرد و سمتش رفت که ایسو چترو رو سر هردوشون گرفت و نفسی عمیقی کشید.
+ فادیمه..
+ تو میخوای...
+ بری؟
فادیمه با تعجب ابروهاشو بالا داد و گفت:
- کجا برم؟
+ امروز بعد مدت ها دیدمت..میشه..نری؟
فادیمه چند لحظه به چشمای خیس ایسو خیره شد. بارون تندتر میزد و صدای ریزشش روی چتر تنها صدای بینشون بود.
- نمیدونم... یعنی... تو واقعا میخوای بمونم؟
ایسو نفس عمیقی کشید و چتر رو یکم کج کرد تا بارون به فادیمه نزنه.
❤🔥22