𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
248 subscribers
278 photos
10 videos
19 links
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“
𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️:
@ZarahearsBot
Download Telegram
-𝖤𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𝖾 𝗁𝗈ş 𝗀𝖾𝗅𝖽𝗂𝗇𝗂𝗓 🥹🩷 𝇃𝇂 ˓
❤‍🔥11
𝖭𝖺𝗆𝖾:𝗗𝗶𝗻𝗹𝗲 𝗯𝗲𝗻𝗶 𝗯𝗶


𝖥𝖺𝖽𝗂𝗆𝖾 𝗍𝖺ş 𝗄ö𝗉𝗋ü𝗒𝖾 𝗎𝗅𝖺ş𝗍ı 𝗏𝖾 𝖨𝗌𝗈'𝗇𝗎𝗇 𝖺𝗋𝖺𝖻𝖺𝗒𝖺 𝗒𝖺𝗌𝗅𝖺𝗇𝗆ış 𝗈𝗅𝖽𝗎ğ𝗎𝗇𝗎 𝗀ö𝗋𝖽ü.
𝖥𝖺𝖽𝗂𝗆𝖾: 𝖭𝖾?𝗇𝖾 𝗂𝗌𝗍𝗂𝗒𝗈𝗋𝗌𝗎𝗇 𝗅𝖺𝗇? 𝗀𝗂𝗍 𝖽𝖾𝖽𝗂𝗆 𝗌𝖺𝗇𝖺
𝖨𝗌𝗈: 𝖥𝖺𝖽𝗂𝗆𝖾, 𝖽𝗂𝗇𝗅𝖾 𝖻𝖾𝗇𝗂 𝖻𝗂 𝗅ü𝗍𝖿𝖾𝗇.
𝖥𝖺𝖽𝗂𝗆𝖾: 𝖣𝖺𝗁𝖺 ö𝗇𝖼𝖾 𝖽𝖾 𝗌ö𝗒𝗅𝖾𝖽𝗂𝗆, 𝗒𝗂𝗇𝖾 𝗌ö𝗒𝗅ü𝗒𝗈𝗋𝗎𝗆, 𝗒𝖾𝗆𝗂𝗇 𝖾𝖽𝖾𝗋𝗂𝗆, 𝖻𝗎𝗋𝖺𝖽𝖺 𝖻𝖺ş𝗅𝖺𝗒𝖺𝗇 𝖺ş𝗄 𝖻𝗎𝗋𝖺𝖽𝖺, 𝗍𝖺ş 𝗄ö𝗉𝗋ü𝖽𝖾 𝖻𝗂𝗍𝖾𝖼𝖾𝗄.
𝖡𝗂𝗋 𝗒𝖺𝗅𝖺𝗇𝖼ı 𝗂𝗅𝖾 𝗌𝖾𝗏𝖽𝖺 𝗒𝖺ş𝖺𝗆𝖺𝗆.

#𝖣𝗂𝗇𝗅𝖾_𝖻𝖾𝗇𝗂_𝖻𝗂
𝗡𝗮𝗺𝗲: 𝗗𝗶𝗻𝗹𝗲 𝗯𝗲𝗻𝗶 𝗯𝗶  𓂅 ˓
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖣𝗂𝗇𝗅𝖾_𝖻𝖾𝗇𝗂_𝖻𝗂
𝖯𝖺𝗋𝗍: اول

بعد از ظهر که فادیمه از خواب بیدار شد، ایسو رو کنار خودش دید.
لبخند محوی روی لبانش نشست در این شرایط فقط ایسو بود که باعث لبخند زدنش میشد با یادآوری عادل و دلخوریش، دوباره بغض توی گلوش جون گرفت و با تکون خوردنای ایسو سریع چشماشو بست.
ایسو آروم  چشماشو باز کرد سردرگم و کلافه بود، نمیدونست چطور باید دل عادل رو به دست بیاره تا فادیمه رو ببخشه همه فکر و ذکر ایسو، فادیمه بود
آرزو می‌کرد که کاش دیشب عادل او را تا حد مرگ کتک میزد ولی با فادیمه اینجوری رفتار نمی‌کرد. به فادیمه نگاهی کرد، ظاهراً خواب بود طوری که فادیمه بیدار نشه کنار او نشست. اصلا نمی فهمید عادل چطور دلش آمده خواهر کوچیک شو تا این حد ناراحت کنه.
همینطور که به فادیمه خیره شده بود، ناخودآگاه دستش بالا رفت تا تار موهایی که روی صورت فادیمه افتاده بود رو کنار بزند اما با یادآوری حرف های فادیمه در روز بعد از عروسیشان دستشو در هوا نگه داشت. فادیمه که انگار متوجه شده بود، آروم چشماشو باز کرد و به دست ایسو نگاهی انداخت آروم دست ایسو رو در دست خودش گرفت و روی موهایش قرار داد، ایسو که در شوک حرکت ناگهانی فادیمه بود بعد از چند ثانیه سریع دستشو کنار کشید و گفت: نه،نه من نمیتونم  همچین کاری کنم تو دوباره موهاتو کوتاه می‌کنی .
فادیمه سرجایش نشست و با آرامش گفت: شوهر عزیزم کوتاه نمیکنم من..
من فکر کنم تونستم تورو ببخشم
ایسو از هیجان زیاد پاشد و شروع به راه رفتن کرد.
-فادیمه تو واقعا منو بخشیدی یعنی یعنی اجازه میدی من به موهات دست بزنم؟ نوازششون کنم؟ بوشون کنم؟
ناباورانه به چشم های فادیمه نگاه کرد فادیمه لبخندی به ایسو زد و گفت : البته شوهر عزیزم.
ایسو که دیگه نمیتونست تحمل کنه فادیمه رو بغل کرد و دستشو رو نوازش وار ولی حریصانه روی موهای فادیمه میکشید.
برای چند ثانیه همون کاراشو تکرار میکرد که با زنگ خوردن گوشی ایسو از هم جدا شدن. ایسو تلفن و روی بلندگو گذاشت:
ایسو : جانم زنداداش؟
اسمه : کجایید شما؟ فادیمه‌ام بردار و بیاید سوملا . من و عادیل تو راهیم.
فادیمه نگران و متعجب پرسید: سوملا برای چی؟ اتفاقی که برای داداشم نیوفتاده؟
اسمه چند ثانیه‌ای مکث کرد و ایسو حدس‌ میزد مسئله مربوط به رازه.
تلفن رو از روی بلندگو برداشت و به اسمه گفت که خودشونو میرسونن‌.
فادیمه رفت که اماده بشه و تو این فاصله ایسو دوتا لقمه خودش خورد و دوتا لقمه‌ام برای فادیمه گرفت لقمه هارو به فادیمه داد و گفت: مثل اینکه زن‌داداش اینا عجله داشتن، مسیر طولانیه زودتر بریم توی راه میتونی بخوری.
فادیمه به نشونه "باشه" سری تکون داد، ایسو کتشو پوشید و رفتن سمت ماشین.
عجیب بود که نه جلوی در عمارت فورتونا و نه توش هیچ‌کسی نبود!
همین بود که فادیمه رو به استرس انداخت و باعث شد که با چشمای نگران به ایسو نگاه کنه.
ایسو اشاره کرد که فادیمه سوار ماشین بشه و بعد چند ثانیه متوجه چشمای نگرانش شد.
-فادیمه‌م؟
+هوم؟
-چیزی شده دختر؟
+استرس دارم!اگه داداشم چیزیش شده باشه چی؟
ایسو که خودش کم از فادیمه نداشت سعی کرد کل ارامش وجودشو بریزه تو چشماش و چشماش و به نشونه "همه چیز خوبه" روی هم گذاشت.
راه افتادن و فادیمه بعد از کلی فکر کردن چیزی که توی ذهنش بود و به زبون اورد:
+ایسو؟
-هوم؟
+شوهرِ عزیزم؟(canım kojam)
-اوه.فادیمه‌م چی میخواد بگه که اینجوری صدام میکنه؟ جانم زنِ عزیزم؟
لبخند محوی روی لبای فادیمه نشست.
+می‌ترسم. اگه اینجایی که میریم به ما مربوط باشه چی؟ استرس دارم ایسو،اگر داداشم بخواد جدامون کنه چی؟
ایسو برخلاف استرسی که خودش داشت گفت:
-فادیمه‌م الکی نگرانیا. تهِ تهش داداشت میخواد بندازتم زیر گله بزها دیگه. منم که تجربه‌شو دارم دفعه قبل جون سالم به در بردم اینبارم میتونم. نترس به این راحتیا از دست شوهرِ عزیزت راحت نمیشی.
+اره اره تو بگو استرسمو بیشتر کن کیلچوک. مثلا داره ابراز همدردی میکنه.
فادیمه از پنجره ماشین به بیرون خیره شده بود و ایسو هر چند ثانیه نگاهی بهش می‌انداخت، متوجه بود که فادیمه خیلی مظطربه و خودشم دست کمی از فادیمه نداشت اما هر چی که بود میدونست باید حواسش به فادیمه باشه.
بعد از چند ساعت، حالا به سوملا رسیده بودن.
ایسو فادیمه رو صدا زد و ازش خواست که پیاده بشه اما فادیمه تو دنیای خودش بود! "اگه از ایسو جدام کنن چی؟"
"اگه مجازاتی براش تعیین کنن چی؟" فکرای توی سرش بودن.
ایسو در ماشین و باز و فادیمه رو پیاده کرد.
-فادیمه من میفهمم که مضطربی. اما این قضیه ربطی به ما نداره، قول میدم بهت. تازه‌شم دیشب دیدی که داداشت به من چیزی نگفت. حالا اگه قرار باشه کسی‌رو هم مجازات اون تویی و اونموقع من باید نگران زن عزیزم باشم نه تو.
❤‍🔥3