𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
246 subscribers
279 photos
10 videos
19 links
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“
𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️:
@ZarahearsBot
Download Telegram
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجاه و پنجم با ذوق به ایسو که از دور داشت نگاهم میکرد خیره شده بودم. نفهمیدم این دو هفته چطور گذشت. بعد از عروسی آردا و ناز برگشتیم کوچاری و کارای حنابندون و عروسی رو انجام دادیم. الان ، من وسط نشستم ، دورم دارن میچرخن و آواز…
پشت چشمی واسش نازک کردم و سمت سالن رفتم.
گوشیم زنگ خورد که با دیدن اسم آلینا جواب دادم.
+ جانم؟
- سلام عمهه جونم. یه خبر خوش بدم بهت؟
+ خبر خوش که..دست ماست ولی بده!
- اوهه چه خبری؟
+ حالا میگم
- ما تو راهیم!
چشمام از تعجب گرد شدن
+ تو راه آنکارا؟
- بلهه!
+ خب پس منتظرم دیگهه!
با آلینا خداحافظی کردم و به ایسو که داشت با تعجب نگاهم میکرد گفتم:
+ داداشم اینا...دارن میان!
+ خب...باید بهشون بگیم دیگه! میخوای به اوروچ هم بگی بیاد؟
سرشو تکون داد و سمت اتاق رفت.
لبخندی زدم و به عکسای روی میز خیره شدم.
عکس منو ایسو تو عروسی ، عکس ما با خانواده‌مون.
الان دیگه خوشبختی تو همین‌خونه‌ست.
خونه‌ی من و ایسو و بچه‌مون.

"پایان"
❤‍🔥14😭4
استایل آلینایِ خوشگلم
#𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
❤‍🔥9
لباس عروس فادیمه‌🥹
#𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
😭10
پسرِ چشم آبی مامانش💘
#𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
💘11😭2
ایسو و دخترش😭❤️‍🔥
#𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
😭14
خب بالاخره خداحافظی با kirik hatiralar عزیزم :)
۲۴ اردیبهشت شروع به نوشتنش کردیم و امروز میشه ۲ ماه و ۱ روز که داریم مینویسیمش🫠
خیلی خیلی دلم قراره براشون تنگ بشه😭
مرسی که این مدت کنارمون بودید و وقت با ارزشتونو گذاشتید🩷
برای آخرین بار ، منتظر نظراتتون راجب kirik hatiralr هستم ،
راجب جاهایی که دوست داشتید‌ ، چیزایی که میخواستید و هرر چیزی بگید میشنوم
http://t.me/HidenChat_Bot?start=8124466113
😭10
بالاخره پایان... :)
حقیقتا ناراحتم از تموم شدنش
با این فن فیک رسما زندگی کردم
باهاشون خندیدم باهاشون گریه کردم
توی دنیای اونا زندگی کردم امیدوارم که از خوندنش لذت برده باشین🩵
❤‍🔥5💘4
"اگر یه روز خواستی با کسی حرف بزنی مثلِ قبل...من هستم."
#𝖡𝖾𝗇_𝗏𝖺𝗋𝗂𝗆 | از اینجا بخونید @Evimizz1
❤‍🔥12
گفته بودی كه چرا محو تماشای منی؟
آنچنان مات كه یك دم مژه بر هم نزنی!
مژه بر هم نزنم تا كه ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی :)
❤‍🔥11
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
‌ ‌‌‌𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖡𝖾𝗇_𝗏𝖺𝗋𝗂𝗆 ‌ ‌ ‌𝖯𝖺𝗋𝗍 : 𝗈𝗇𝖾𝗌𝗁𝗈𝗍
𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖡𝖾𝗇_𝗏𝖺𝗋𝗂𝗆

اوروچ آشفته توی بیمارستان این طرف و اون طرف می‌رفت‌.
تو فکر بود و نمیدونست باید اول به کی بگه که فادیمه رو یادش اومد.
چشماش و روی هم فشار داد و نفسشو بیرون داد.
گوشیش رو دراورد و شماره‌ی فادیمه رو گرفت‌.
فادیمه که دلشوره‌ی عجیبی داشت و تازه دوش گرفته بود ، با دیدن اسم اوروچ روی صفحه‌ی گوشیش ابروهاشو بالا داد و با تردد جواب داد‌.
- بله؟
+ هوف..فادیمه ، حال ایسو ..اصلا خوب نیست‌. گفتم شاید بخوای ببینیش و..شاید با دیدنت خوب شه. اگه خواستی..دیر نکن!
چیزی درون فادیمه تکون خورد.
قلبش؟
پوزخندی زد و با گفتن یه کلمه گوشی رو قطع کرد.
- خداحافظ
در ظاهر ، فقط یه کلمه‌ی ساده گفته بود و تموم شده بود اما درونش چیزی فراتر از اینها بود.
بعد قطع کردن تلفن ، همینجوری به روبه‌روش زل زده بود و توی فکر بود.
با خودش میگفت شاید بهتره به‌خاطر روزهای گذشته باید بره و بعد دوباره میگفت مگه وقتی من برگه‌ی طلاق امضا شده رو دیدم حالم خوب بود؟
اون هیچوقت بهم سر نزد.
با وجود نگرانی که داشت ، بلند شد و موهاش و خشک کرد.
وقتی اوروچ ایسو رو دیده بود ، بهش گفته بود " جعبه‌ ای که روی میز هست و به فادیمه برسون"
اوروچ برای اینکه حال برادرش بد نشه،نگفته بود که به فادیمه زنگ زده بوده و اون نیومده.
با چیزایی که از دکتر شنیده بود،شوکه شده بود.
چطور می‌تونست از همچین چیزی خبر نداشته باشه؟
اوروچ سوار ماشینش شد و با نهایت سرعت به سمت کوچاری روند.
فادیمه خونه تنها بود و با شنیدن صدای در، با خیال اینکه ممکنه از اهالی خونه باشن سمت در رفت و باز کرد ، ولی اوروچ و دید.
- اینجا چیکار میکنی؟
+ فادیمه..ایسو بهم گفت یه چیزی رو بهت برسونم. حداقل اگه نمیخوای ببینیش،بزار اونو بهت بدم.
فادیمه کلمه‌ی "نمیخوای ببینیش" رو توی ذهنش مرور کرد.
نمیخواست ببینتش؟ قطعا میخواست.
حتی اگر میتونست ، مغز و منطقِ مسخره‌ش رو همین الان میکند دور مینداخت و سمت ایسو میدویید.
اگر میتونست ، برمیگشت به ماه ها قبل و دست ایسو رو میگرفت فرار می‌کرد که این دشمنی یه بار دیگه دامنشونو نگیره.
- چی میخواد بهم بده؟
+ تو خونه‌ی خودشه..گفتم بهتره ببرمت همونجا.
- من نه با تو و نه با هیچکدوم از فورتونا ها ، هیچ جا نمیام. بعدشم خودش چشه مگه؟ میاورد دیگه!
+ اگه بیای ..بهت توضیح میدم. نیازی نیست بترسی،میتونی با ماشین خودت بیای‌.
فادیمه با چند ثانیه فکر و پس زدن صدای مغزش،نفسشو محکم بیرون داد‌ و وارد خونه شد.
کتشو پوشید و سوییچ ماشینشو برداشت.
اوروچ سوار ماشین خودش شده بود و منتظر فادیمه بود.
وقتی فادیمه سوار شد ، هر دو حرکت کردن.
جز اوروچ و یه تعداد انگشت شمارِ دیگه، هیچکس خونه‌ی ایسورو نمیشناخت.
بعد از اینکه ایسو و فادیمه از هم طلاق گرفتن ، ایسو دیگه با خانواده‌ش ، به جز اوروچ ارتباطی نداشت‌.
برای دور بودن از اونا خودش یه‌خونه‌ی جدا گرفته بود.
البته بعد از اینکارش،همه‌جا پیچیده بود که بعد طلاق از همسرش خونه‌ی جدا از خانواده‌ش گرفته اما با این حال کسی نمیدونست خونه‌ش کجاست.
فادیمه جزو اون ادم ها حساب نمیشد‌.
هیچکس نمیدونست که فادیمه از کجا فهمیده ، جز خودش.
وقتی جلوی در خونه‌ی ایسو رسیدن،جفتشون از ماشین پیاده شدن.
اوروچ با کلید درو باز کرد و گفت:
- من..میرم بیمارستان. گفتش یه جعبه‌ست که روی میزه..راحت پیداش میکنی.کاری داشتی بهم زنگ بزن‌.
از شنیدن "بیمارستان" تعجب کرده بود.
سرش و تکون داد که اوروچ سوار ماشینش شد و رفت.
خونه‌ش یه طبقه بود و وقتی از پله‌ها بالا رفت،دید که در خونه بازه.
وارد خونه شد و برخلاف تصورش خونه کاملا بی روح بود.
فرش و مبلای کرمی،کابینت ها و میز ها قهوه‌ای بودن و فقط یه چراغ روشن بود.
لبخند ملیح و تلخی زد و زیر لب گفت:
- فورتوناجوک!
با دیدن خونه تعجب کرده بود ، چون به ایسویی که این مدت دیده بود نمیخورد انقد خونه‌ش بی‌روح باشه!
بعد از طلاق ، ایسو لاغر تر شده بود ، چشماش خالی بودن و حتی صورتش هم روح نداشت ولی انگار روحیه‌شو از دست نداده بود. حداقل جلوی فادیمه...
فادیمه ایسویی رو دیده بود که رو کوچاریا اسلحه میکشید و خیلی راحت میگشت.
وقتی به جلوی میز رسید ، چشمش روی قاب عکسی که روی میز بود قفل شد.
عکس عروسیشون رو قاب کرده بود و روی میز گذاشته بود..
دقیقا جلوی قاب عکس،یه جعبه کوچیک چوبی بود.
فادیمه آشفته جعبه رو برداشت و با تردید بازش کرد.
توش یه دفترچه‌ی کوچیک بود و یه دفتر بزرگ.
به خاطر جو خونه و چیزایی که از گذشته یادش اومده بود،بغض گلوی فادیمه رو گرفته بود.
چند بار خواست عقب بکشه و در نهایت دفترچه‌ی کوچیک رو برداشت.
💘17❤‍🔥3
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
‌ ‌‌‌𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖡𝖾𝗇_𝗏𝖺𝗋𝗂𝗆 ‌ ‌ ‌𝖯𝖺𝗋𝗍 : 𝗈𝗇𝖾𝗌𝗁𝗈𝗍
جلد ساده و قهوه‌ای رنگی داشت.
وقتی دفترچه‌رو باز کرد ، با دیدن نوشته ها متعجب شد.
بالای هر صفحه یه سری تاریخ بود که فادیمه هیچی راجبشون نمیدونست ، تا وقتی که یادداشت هاش رو خوند‌.
" امروز فادیمه رو توی بازار دیدم،حالش بد بود. بهش گفتم "اگر خواستی با کسی حرف بزنی مثلِ قبل،من هستم" ولی بدون اینکه بهم اهمیتی بده از کنارم رد شد و رفت‌."
ورق زد ، یه تاریخ دیگه و یه یادداشت دیگه...
" امروز از دور دیدمش. با آلینا و آکچا بود. داشت میخندید و من میخواستم صداش کنم ولی از ترس اینکه لبخندش محو بشه،عقب کشیدم"
آخرین تاریخ ، برای یک هفته پیش بود.
" آخرین باری که دیدمش ، با ایوبهان و داداشش بود .اولین چیزی که توجهمو جلب کرد، حلقه‌ی تو انگشتش بود. شبیه حلقه‌ی خودمون بود. منم درش نیاوردم. ولی شاید اون اصلا حلقه‌ی ما نبوده؟ شاید‌ دیگه نتونیم برگردیم به هم..."
ناخودآگاه نگاه فادیمه سمت حلقه‌ی توی دستش رفت.
همچنان که اشکاش سرازیر شده بودن‌ ، دستشو بالا اورد و حلقه‌رو بوسید‌.
بعد از ماه ها..اون حلقه‌رو هنوز هم درنیاورده بود.
نتونست نامه های قبلی رو بخونه. دفترچه‌ی کوچیک و سرجاش گذاشت و دستشو جلوی صورتش گرفت.
نمیدونست باید بابت این از کی گله کنه...
با یاداوری اینکه کسی اینجا نیست،به اشکاش اجازه داد که آزادانه جاری بشن‌.
دوباره و با تردید،دستش رو به سمت دفترچه‌ی بزرگ برد‌.
نمیدونست قراره چی بخونه و چقدر شوکه بشه...
شروع به خوندن صفحه‌ی اول کرد.
" سلام فادیمه‌.احتمالا هیچوقت نتونستم این دفترچه رو بهت بدم. شاید خودت پیداش کردی و شاید هم یکی بهت داده. به هر حال خواستم بدونی من خیلی دلم برات تنگ شده.-"
قبل از اینکه ادامه‌ی نامه رو بخونه،توی ذهنش پرسید "پس چرا به اون راحتی طلاقم داد؟ عشقمون ارزش جنگیدن نداشت؟"
و شروع به خوندن ادامه‌ی نامه کرد.
" احتمالا الان میپرسی پس چرا اونقدر راحت طلاقم دادی؟ وقتی نشسته بودم، یکی از اهالی کوچاری اومد و بهم گفت که یه نفر...فکر کنم اسمش تیمور بود ، باهاتون چیکار کرده. گفت تنها کسی که الان تونسته بهش دسترسی پیدا کنه منم.
من آشفته و بدون اینکه برگه‌های طلاق و امضا کنم، راهی ادرسی که بهم داد شدم و از خیلی دور ، شمارو میدیدم‌‌.
احتمالا هیچوقت راجب فاتیح باهات صحبت نکردم. اون داداشمه و چند سالی بود که هیچ ارتباطی باهم نداشتیم. وقتی تورو تو اون حال دیدم،خودم و انقدر ناتوان و ناچار حس کردم که به داداشم زنگ زدم. حاضر نبود برای دشمنمون اینکارو انجام بده ولی به اصرار من ، آدم هاش و فرستاد و شمارو نجات داد.
خواستم بیام جلو ولی همین که یه قدم جلو اومدم و تو از روی صندلی بلند شدی ، رفتی کنار ایوبهان. ازش تشکر کردی و گمونم... اونجا گفتم شاید بهتره چیزی که میخوای و بهت بدم. شاید واقعا ازم متنفری . برگشتم و امضا کردم. بعدم رفتم. راستش آرزوی من همیشه این بود که ببینمت ولی چون تو اینو نمیخواستی ، نزدیک نمیومدم"
اشکای فادیمه یکی پس از دیگری و به سرعت میریختن.
با خوندن هر کلمه صدای ایسو توی مغزش پخش میشد.
ایسو نجاتشون داده بود؟
فادیمه ، داداشش ، زنداداشش و برادرزاده‌ش رو ایسو نجات داده بود و فادیمه هیچوقت اینو نفهمیده بود؟
فادیمه با ورق زدن سعی میکرد بفهمه مشکل ایسو چیه.
" بعد از جداییمون ، خونه‌ی جدا برای خودم گرفتم. همه فکر میکردن من خوبم.راستش مجبور بودم خودم و قوی نشون بدم..بیرون از خونه خوب بودم. ولی توی خونه، یه آدم دیگه بودم.
وقتایی بود که برای روزها غذا نمیخوردم ، شبارو نمیخوابیدم ، نمیدونم چجوری اما روزی ۲ الی ۳ پاکت سیگار میکشیدم.
تا اینکه حالم بد شد و... مجبور شدم برم دکتر."
فادیمه دیگه نتونست ادامه بده‌.
با دستای لرزون دفترچه رو بست و شروع به دوییدن کرد.
اشکاش لحظه ای برای ریختن درنگ نمیکردن و جلوشو تار میدید‌.
پله هارو یکی دوتا پایین رفت.
سوار ماشین شد و با عجله استارت زد.
همچنان که ماشین و حرکت میداد ، ادرس بیمارستان که اوروچ از قبل براش فرستاده بود رو بررسی کرد‌.
با عجله می‌روند.
تموم مسیر اشکاش میریختن.
نمیدونست باعث و بانیِ اینکه نفهمیده بود ایسو نجاتشون داده کی بود؟
نمیدونست چرا هیچوقت نفهمیده ایسو حالش بده که.. کمکش کنه؟
مسیر طولانی رو توی مدت کوتاهی طی کرد تا به جلوی بیمارستان رسید.
وقتی از ماشین پیاده شد ، اشکاشو پاک کرد و سعی کرد بغضش و قورت بده‌.
به دفترچه توی دستش نگاه کرد.
باید با ایسو صحبت میکرد‌.
نباید با گریه کردن حالشو بدتر میکرد.
وارد بیمارستان شد و هر چقدر با چشماش گشت ، اوروچ و ندید‌.
با دیدن تنها پرستاری که از یکی از اتاقا بیرون میومد ، سمتش رفت.
💘16😭4
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
‌ ‌‌‌𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖡𝖾𝗇_𝗏𝖺𝗋𝗂𝗆 ‌ ‌ ‌𝖯𝖺𝗋𝗍 : 𝗈𝗇𝖾𝗌𝗁𝗈𝗍
+ ببخشید...ایسو ، یعنی..اسماعیل فورتونا کدوم اتاقه؟ میتونم ببینمش؟
پرستار سمت پذیرش رفت و اسم ایسو رو توی سیستم جست‌و‌جو کرد.
- چه نسبتی باهاش دارید؟
+ همسرش..یعنی همسر سابقش.
سرشو بالا آورد و رنگِ نگاهش عوض شد.
- عزیزم..تو فادیمه‌ای؟
فادیمه با تعجب جواب داد:
+ آره!
پرستار لبش رو گاز گرفت و گفت:
- ایشون تا اخرین لحظه اسم شما رو صدا میزدن..
فادیمه پلکی زد و گفت:
+ ببخشید..یعنی چی تا آخرین لحظه؟
- متاسفم ... حدود نیم ساعت پیش...
فادیمه کلمه‌ی آخر و نشنید و نشنیده میدونست چیشده.
قبل از اینکه موقعیتشو هضم کنه،اشکاش شروع به ریختن کردن.
روی زانوهاش فرود اومد و دفترچه از دستش روی زمین افتاد.
دیر کرده بود...دیر کرده بوده و نتونسته بود بهش بگه حلقه‌ی توی انگشتش،حلقه‌ی خودشونه.
نتونسته بود بگه ازش متنفر نبود و تموم این مدت منتظر بود ببینتش‌.
فقط یه جمله توی ذهنش پخش میشد.
"اگر خواستی با کسی حرف بزنی ، من هستم"
"من هستم"
"من هستم"
"من هستم"
ولی نبود. نبود و فادیمه مونده بود دو تا دفترچه و چند تا نامه.
نامه‌ای که ادامه‌شو نخونده بود.
" دکتر بهم گفت مشکل قلبی دارم.
دوست نداشتم به خاطر بیماریم مجبور بشی کاری رو انجام بدی که دوست نداری‌.
بعد از اینکه کنار ایوبهان و با حلقه دیدمت،فکر کردم که اون حلقه میتونه حلقه‌ی ما نباشه.
راستش زندگی کردن دیگه معنایی برام نداره.
اینو بدون من همیشه دوستت داشتم ، چریک مافیا"
😭31
از آرزوهایِ فادیمه تو #𝖡𝖾𝗇_𝗏𝖺𝗋𝗂𝗆 :)
💔11
Kül
Cem Adrian, Mark Eliyahu
İçimde bir şey kanıyor,
Keskin bir vedanın yarası sızlıyor . . .
💔3
Neyleyim sen yoksan eğer
به نظرم این بیکلام بیشتر وایبشو میده :)
😭4
خودم این چند روز انقدر خوندمش که واقعا حس میکنم جالب نشده😂😭
ولی منتظرِ نظرای قشنگ شما هستم🩷

http://t.me/HidenChat_Bot?start=8124466113
❤‍🔥3
دستم رو توی دستش گرفت و آروم فشارش داد.
ــ پس بیا... اگه این یه خواب بود، هر دوتامون با هم بیدار بشیم.
لبخند زدم. یواشکی دور و برم رو نگاه کردم.
«خداروشکر... بابا هم این اطراف نیست.»
روی نوک پام بلند شدم و ...
به زودی ، از اینجا
@Evimizz1
❤‍🔥8
𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖪ı𝗋𝗆ı𝗓ı_𝖦𝖾𝖼𝖾𝗆𝗂𝗓
𝖯𝖺𝗋𝗍 : 𝖮𝗇𝖾𝗌𝗁𝗈𝗍
❤‍🔥7
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖪ı𝗋𝗆ı𝗓ı_𝖦𝖾𝖼𝖾𝗆𝗂𝗓 𝖯𝖺𝗋𝗍 : 𝖮𝗇𝖾𝗌𝗁𝗈𝗍
𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖪ı𝗋𝗆ı𝗓ı_𝖦𝖾𝖼𝖾𝗆𝗂𝗓

باورم نمی‌شه.
دوباره نگاهی به خودم توی آینه انداختم. انگار هنوز منتظر بودم کسی بیاد و بگه همه‌ی اینا فقط یه خوابه.
دستمو روی دامن لباس حنابندون قرمزم کشیدم و لبخند بی‌اختیاری روی لب‌هام نشست. پارچه‌ی مخملی لباس زیر نور شمعا می‌درخشید و سکه‌های طلاییِ دوخته‌شده روی آستین‌ها و لبه‌ی دامن، با هر حرکت ریز و ظریفی به صدا درمی‌اومدن.
«واقعاً منم...؟»
لبخندم پررنگ‌تر شد، اما فقط چند لحظه دووم آورد.
«یعنی... اوروچ هم خوشش میاد؟»
همین یه فکر کافی بود تا استرس تمام وجودم رو بگیره. اگه از دیدنم خوشش نیاد چی؟ اگه لباسم رو نپسنده؟ اگه وقتی نگاهم می‌کنه، اون برق همیشگی توی چشماش نباشه؟
نفسم رو آروم بیرون دادم و دوباره به تصویرم توی آینه خیره شدم. امشب، بیشتر از هر چیز، دلم می‌خواست وقتی نگاه اوروچ به من می‌افته، برای چند ثانیه دنیا از حرکت بایسته و فقط من رو ببینه.
بعد از اون همه سختی و دردسر، بالاخره داشتیم به هم می‌رسیدیم. بعد از اون همه دشمنی، ناممکن‌ترین حنابندون، بالاخره داشت واقعی می‌شد.
با صدای مامان از افکارم بیرون اومدم.
ــ دخترم، چه خوشگل شدی.
لبخندی بهش زدم. بهم نزدیک شد، دو طرف صورتم رو بین دست‌هاش گرفت و پیشونیم رو بوسید. وقتی سرش رو عقب کشید، چشماش پر از اشک شده بود. لبخند زد و قطره‌ای اشک روی گونه‌ش چکید.
دستم رو بالا آوردم و با انگشت لرزون اشکش رو پاک کردم.
+ نه، نه مامان... امروز نباید گریه کنی. امروز شادترین روز منه!
مامان دستم رو گرفت و بوسید.
ــ اما من هنوز از دیدن دختر کوچولوم سیر نشدم. الان باید بدمش دست اوروچ.
لبخندم عمیق‌تر شد. حتی فکر کردن به زندگی مشترک با اوروچ هم دلم رو گرم می‌کرد.
+ عاعا، خانم کوچاری! فکر نکن از دست من راحت می‌شیا. هر روز خونتونم، تازه علاوه بر خودم، شوهرمم باید تحمل کنین.
مامان خندید.
ــ من که مشکلی ندارم، اما به نظرت بابات می‌تونه شوهرت رو تحمل کنه؟
خندیدم.
+ نه، بابا سرشو می‌شکنه.
مامان هم خندید.
ــ بابات هنوز تا اسم اوروچ میاد، یه نفس عمیق می‌کشه.
همون لحظه بابا وارد اتاق شد.
ــ مادر و دختر، خوب غیبت می‌کنین! انگار نه انگار همه منتظر شمان.
مامان با چشم‌هاش به بابا اشاره کرد و زیر لب، جوری که فقط من بشنوم، گفت:
ــ حسودی می‌کنه.
ریز خندیدم.
بابا اخم شیرینی کرد.
ــ چی می‌گین شما دوتا؟ پچ‌پچ می‌کنین؟
شونه‌ای بالا انداختم.
+ هیچی.
بابا دست‌هاش رو باز کرد.
ــ دختر قشنگم، بیا بغل بابا ببینم.
با ذوق خودم رو توی بغلش انداختم.
بابا محکم بغلم کرد. می‌تونستم بگم بغل بابا خودِ آرامشه؛ همیشه آرومم می‌کنه و الان هم همه‌ی استرس‌هام رو ازم دور کرد.
آروم کنار گوشم گفت:
ــ هر لحظه‌ای که نظرت عوض شد، فقط کافیه بهم بگی و از هیچی نترسی. می‌دونی که اولویت من همیشه تویی.
از بغلش جدا شدم و با لبخند گفتم:
+ بابا! نظرم عوض نمی‌شه. من اوروچ رو دوست دارم. تنها کسی که توی این دنیا می‌تونم کنارش باشم، اوروچه.
بابا به نشونه‌ی تسلیم دست‌هاش رو بالا برد.
ــ باشه، باشه دخترم... هرچی تو بگی.
لبخندی بهش زدم.
بابا تور قرمزرنگ رو روی صورتم انداخت، بعد بازوش رو جلوم گرفت. منم دستم رو دور بازوش حلقه کردم.
ــ بریم دخترم؟
+ بریم.
مامان هم با لبخند نگاهمون می‌کرد.
آروم از پله‌ها پایین رفتیم. چشمم که به اوروچ افتاد، قلبم از شادی لرزید. کت‌وشلوار مشکی خوش‌دوختی پوشیده بود و فوق‌العاده بهش می‌اومد.
با دیدنم، لبخند از روی لب‌هاش محو شد و فقط خیره نگاهم کرد. چند قدم جلو اومد و همون‌جا ایستاد تا از پله‌ها پایین بیایم.
ته دلم گرم شد.
به پایین پله‌ها که رسیدیم، روبه‌رومون ایستاد و دستش رو به سمتم دراز کرد.
نگاهی به بابا انداختم. با لبخند سر تکون داد.
دستم رو از دور بازوی بابا باز کردم و توی دست اوروچ گذاشتم.
شونه‌هاش کمی از حالت انقباض خارج شد و لبخند آرومی گوشه‌ی لبش نشست.
بعد رو به بابا گفت:
ــ با اجازه‌ی شما، الینا رو می‌برم.
بابا چند لحظه چشم‌هاش رو بست، بعد گفت:
ــ مواظب دخترم باش اوروچ.
اوروچ نگاهی به من انداخت و خیره گفت:
ــ جونم رو براش می‌دم.
بابا چند ثانیه به اوروچ نگاه کرد، بعد دستشو روی شونه‌ش گذاشت.
ــ باورت دارم داماد.
بغض کردم.
«بالاخره...»
اوروچ لبخندی به بابا زد و دستشو روی دست بابا که روی شونه‌اش بود گذاشت. بعد آروم از بابام دور شدیم و به سمت صندلی‌ای که وسط حیاط قرار داشت رفتیم.
تمام مسیر، اوروچ مدام نگاهم می‌کرد.
با خجالت گفتم:
+ چیه؟
لبخند محوی زد.
ــ چی چیه؟
💘4