𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
246 subscribers
279 photos
10 videos
19 links
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“
𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️:
@ZarahearsBot
Download Telegram
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجاه و دوم تازه چشمام داشت گرم میشد که با چیزی که دیدم پریدم‌. تصویر فادیمه با یه دختر کوچولویی که توی بغلش بود و منم داشتم ازشون عکس میگرفتم. حتی این تصویر رو هم نتونستیم به قاب بکشیم. آخه چرا فادیمه‌م؟ - کل شب و سر جمع ۲ ساعت…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجاه و سوم

با خوردن کلی قرص تونستم یکم سردردامو اروم کنم و بخوابم.
خوابم به امید این بود که که بتونم فادیمه رو ببینم اما نیومد.
به هر حال ماهایی که یه نفر و از دست دادیم ، فقط توی خواب میتونیم ببینیمش ، فقط توی خواب میتونیم بغلش کنیم و بگیم که چقدر دلمون براش تنگ شده.
بعد از اینکه یه لقمه خوردم و دستی به موهام کشیدم ، راه افتادم.
قرار بود خبر دستگیری عموم و بهش بدم .
ولی قبل از اینکه برم ، یچیزی منو به سمت دریا کشید.
فادیمه بهم گفته بود چقد دریا رو دوست داره و من با هربار دیدنش یادش میوفتادم.
چه دنیای بی رحمی که من مجبورم با دیدن چیزایی که دوست داشت یادش بیوفتم.
با لبخند تلخی نگاهم و از دریا گرفتم و راهی شدم.
وقتی به جایی که قبلا قرار گذاشته بودیم رسیدم ، نشستم و رو به آسمون کردم.
+ سلام فادیمه‌م..خب میشه بریم سر اصل مطلب؟ عموم و دستگیر کردیم..رفت زندان!
البته زندان رفتنش تورو به من برنمیگردونه...
ولی فادیمه‌م، من تورو حست میکنم.
یعنی...منو بخشیدی؟ میدونم..خیلی اذیتت کردم. نمیدونستم دارن بازیم میدن! بخشیدی نه؟
آخه فادیمه تو خوابمم نیومدی!
خب تو هر کاری هم بکنی دل من که باورش نمیشه نیستی !
با یاداوری دیشب ، چشمام پر از اشک شدن.
چشمامو بستم و ادامه دادم
+ فادیمه‌م دیشب..وقتی عصبی بودم چشام و بستم و تورو دیدم. بهم گفتی آروم باشم. ولی وقتی چشام و باز کردم نبودی.
گفتم میخوابم و میبینمش..ولی اونجاهم نبودی.
اشکام همینجوری از چشام سرازیر شده بودن که دستی روی دستم حس کردم.
شوکه چشام و باز کردن که با دیدن تصویر فادیمه لبخند تلخی زدم و گفتم:
+ حتی...همین الانم حست میکنم. جلوم نشستی و دستتو روی دستم گذاشتی. انگار اصلا تیر نخوردی. انگار که هیچی نشده. ولی اگه پلک بزنم ناپدید میشی ، دیگه نمیتونم ببینمت.اما.. اینبار برای رفع دلتنگی پلک نمیزنم. حتی ساعت ها بغلت میکنم . انقد میبوسمت که خسته شی.
فادیمه‌ی رو به روم خندید و گفت:
- میدونم واست سخت بوده..ولی پلک بزن من ناپدید نمیشم. من الان واقعا رو به روی توام. تو اون آسمونا فادیمه‌ای نیست!
+ فادیمه اینی که روبه رومه حتی داره میگه پلک بزنم!
اینبار عصبی شد و روی دستم زد:
- ای‌ بابا دارم میگم خودمم دیگه! با کدوم فادیمه حرف میزنی؟ من رفتم اصلا ، با همون حرف بزن.
+ وایسا وایسا! آخه..همه بهم گفتن تو..رفتی! گفتن تیر خورد به..قلبت!
یه تیکه از شونه‌ی لباسشو کنار زد و نشونم داد
- نه‌خیر خورد به شونه‌م. ولی فکر کنم اونقدرام خوشحال نشدی من و زنده دیدی!
+ فادیمه فادیمه! تو دیوونه‌ای! من هنوز باورم نمیشه این تویی!
- میخوای یه کاری کنم واقعا باور کنی؟
کنجکاو نگاهش کردم که چشماش و بهم دوخت و نزدیکم شد‌.
در حالی که اصلا انتظار نداشتم ، فاصله‌ی بینمون به صفر رسید و لباشو روی لبام گذاشت.
فکر کنم..واقعیه!
چند ثانیه وضعیتمونو توی ذهنم بررسی کردم
اون فادیمه‌ست..ولی چجوری؟
فادیمه میخواست ازم جدا بشه که افکارم و کنار زدم و محکم بغلش کردم.
برای پیدا کردن جواب سوالای توی ذهنم وقت زیاد داشتم.
محکم دستمو دورش پیچیده بودم و به خودم فشارش میدادم.
دیوونه‌وار عطر موهاشو نفس میکشیدم و بوسه‌های ریزی روش میزاشتم.
- آخ ایسو...آروم!
ناخوداگاه بغض تو گلوم جمع شده بود که وقتی شروع به حرف زدن کردم به گریه تبدیل شد
+ فادی...فادیمه من باورم نمیشه! تو الان واقعا جلومی؟ آخه..چجوری؟ کجا بودی این مدت؟ نگفتی یکی مثل من..دیوونه میشه از نبودنت؟
- خب اگه بزاری توضیح میدم!
فقط یکم ازش جدا شدم و همچنان نزدیک بودیم‌.
- عموی تو ..میخواسته واقعا منو بکشه. پلیس در جریان بوده و داداشم و بقیه تصمین گرفتن که بگن..تیر خورده به قلبم و این اتفاقا.. اینکه زندان بندازنش سخت بود.اون اسلحه‌ای که باهاش زده بود و قایم کرده بود. یسری از ادمای فورتونا دیده بودن و هیچکدوم حاضر نمیشدن اظهارات درست بدن و میگفتن رئیسمونه.
ایسو؟
+ هوم؟
- میدونی منم تموم این مدت دلم برات یه ذره شده بود؟ وقتی فهمیدم بالاخره حافظه‌تو به دست اوردی دلم میخواست شده نامرئی بشم بیام بغلت کنم.
لبخندی زدم و دستی رو موهای قشنگش کشیدم ، اما یهو یادم اومد که بخاطر حافظم چقدر اذیتش کردم.
+فادیمه‌م
ــ هوم
+چیزه... میگم
ــ هوم
+تو هنوزم منو دوست داری؟
فادیمه برگشت و با بهت نگاهی بهم انداخت.
سرمو انداختم پایین
+آخه می‌دونی خیلی خیلی اذیتت کردم و بجای اینکه تورو باور کنم اونارو باور کردم!
فادیمه دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و سرمو بالا آورد.
چشامو ازش دزدیدم
❤‍🔥14
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجاه و دوم تازه چشمام داشت گرم میشد که با چیزی که دیدم پریدم‌. تصویر فادیمه با یه دختر کوچولویی که توی بغلش بود و منم داشتم ازشون عکس میگرفتم. حتی این تصویر رو هم نتونستیم به قاب بکشیم. آخه چرا فادیمه‌م؟ - کل شب و سر جمع ۲ ساعت…
ــ ایسو؟توی چشام نگاه کن خب!
آروم توی چشاش نگاه کردم
که لبخند گرمی زد
ــ ایسو من همیشه و تا ابد تورو دوست دارم ، هیچ وقت هم ازت دست نمیکشم.
توی صداش و چشاش صداقت خاصی وجود داشت که باعث شد لبخند بزنم و محکم فادیمه رو بغل کنم
+زن عزیزم
«فادیمه»
+ایسو واقعا لازم نیست ، خب خودم میتونم برم!
ایسو لجباز سرشو به چپ و راست تکون داد
+نه دیگه یک ثانیه هم تنهات نمیزارم ، خودم میرسونمت کوچاری.
ناچار قبول کردم و سوار ماشین شدم
وقتی به کوچاری رسیدیم و پیاده شدم
+خب ایسو تو دیگه برو
ــ نوچ
+یعنی چی نوچ؟
ــ همینجا توی ماشین می‌خوابم
+ایسووووو
ــ جانممممم
چشمامو چرخوندم
+خب پس بیا بریم توی خونه
ــ فکر بدی نیست اما عادیل چیزی نمیگه؟
+ شوهرمیا چی میخواد بگه!
ــ آره بابا هیچی نمیگه دست تورو میگیره و می‌بره ییلاق!
+هیییی شوهر تیغ ماهیم الان داری میگی همه این اتفاقا بخاطر داداش منهههه؟!
❤‍🔥15
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
"𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋"
هیچی فقط خواستم بگم بعد مسموم شدن ایسو پتانسیلِ همچین سکانسی وجود داشت:)
😭18
امیدوارم نتا قطع نشه ولی اگه یه درصد اتفاقی افتاد ، لینک روبیکامونو داشته باشید🫶🏼
*بزنید رو لینک کپی میشه.
@Evimizz
💔8
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝗄ı𝗋ı𝗄 𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝗄ı𝗋ı𝗄 𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
❤‍🔥10😭5
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجاه و سوم با خوردن کلی قرص تونستم یکم سردردامو اروم کنم و بخوابم. خوابم به امید این بود که که بتونم فادیمه رو ببینم اما نیومد. به هر حال ماهایی که یه نفر و از دست دادیم ، فقط توی خواب میتونیم ببینیمش ، فقط توی خواب میتونیم بغلش…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجاه و چهارم

ایسو دستاشو بالا برد
ــ باشه باشه تسلیم
+به این میگن قدرت فادیمه کوچاری
ایسو لبخندی بهم زد و باهم رفتیم خونه .
درو که باز کردیم با اوروچ مواجه شدیم و ایسو با تعجب گفت:
ــ داداش! تو اینجا چیکار می‌کنی آخه؟
بعد انگار یهو چیزی یادش اومده باشه نگاه و لحنش دلخور شد
ــ توهم می‌دونستی و به من چیزی نگفتی اوروچ؟ دیدی داداشت داره جلوت پرپر میشه و چیزی نگفتی واقعا؟ دیدی هر روز و هر ساعت و هر دقیقه میمردم و زنده میشدم ولی چیزی نگفتی؟
اوروچ: کم نیاری داداش! یه لحظه آروم باش داری خیلی تند پیش میری. منم همین امروز فهمیدم وقتی عمو رو بردن و تو رفتی، اومدم اینجا از کوچاری بپرسم ببینم جریان چیه. ولی خب اینو بدون ایسو منم همراه با تو ناراحت میشدم.
بعد سمت ایسو اومد و بغلش کرد.
اوروچ: خوشحالم که اتفاقی برای فادیمه نیوفته
از بغل ایسو جدا شد و در کمال ناباوری منو بغل کرد و در گوشم گفت:
ــ بلا به دور زنداداش
ازس جدا شدم و بهش لبخند زدم
+ممنون اوروچ
الینا با لبخند اون طرف داشت بهمون نگاه میکرد .
چشکمی بهش زدم که لبخندش عمیق تر شد
اوروچ: خب دیگه من برم
الینا هول زده گفت:
ــ برای شام نمیمونید؟
داداشم: راست میگه اوروچ، برای شام بمون!
اوروچ زیر چشمی نگاهی به الینا انداخت که انگار فقط من متوجه شدم
اوروچ:حالا که خیلی اصرار میکنید باشه..
ایسو نگاه شیطانی بهش انداخت و اوروچ نگاهشو دزدید.
ایسو سمت داداشم رفت.
- خب..تو چرا بهم نگفتی که زنم زندس؟
+ شریف همه‌ی حواسش به تو بود. با کوچیک ترین اشتباه همه چی لو می‌رفت .
و بعد دستشو زد رو شونه ایسو
ــ ببخش پسر اذیت شدی ولی خب بعضی وقتا دوری هم لازمه
و بغلش کرد.
منم ناباورانه رو به روم و نگاه میکردم.
شایدم دارم اشتباه میبینم. داداشم ایسو رو بغل کرده؟ ایسو با شوک به من نگاهی انداخت که من با بغض سرمو تکون دادم و ایسو هم داداشمو بغل کرد.
-
سر سفره نشسته بودیم که گوشی ایسو زنگ خورد
سوالی بهش نگاه کردم
ــ آرداست
+خب جواب بده
ــ الو سلام داداش خوبی؟
...
ــ باشه
ایسو گوشی رو گذاشت رو اسپیکر
آردا: سلام به خانواده کوچاری و اوروچ
بعد احوال پرسی با اهالی ادامه داد:
- منو ناز آخر هفته عروسیمونه و خوشحال میشیم که همتون بیاین . تک تکتون دعوتید.
با خوشحالی دستامو به هم کوبیدم
+وایییی واقعاااا خوشبخت بشین داداش آردا
ــ ممنونم فادیمه
همه یکی یکی به آردا تبریک گفتن و گفتن که حتما میریم.
بعد از خوردن شام بیرون نشسته بودم که ایسو اومد کنارم
ــ زن عزیزم چیشده؟
+ ایسو ناز بهترین و صمیمی ترین دوست منه. الان باید اونجا باشم و کمکش کنم.. ولی اینجام!
لبخند مهربونی زد
ــ بخاطر همین ناراحتی عزیزم؟ خب فردا میریم آنکارا !
با شوق پریدم بغل ایسو و لپشو بوس کردم
+تو بهترین شوهر دنیایی
بعد سریع انگشت اشارمو به نشون تهدید جلوش تکون دادم
+ پررو نشیا
ـــ اگه این طرف هم ببوسی قول میدم پررو نشم
اولش خواستم لج کنم اما بعد اون طرف لپشو هم بوسیدم و سریع رفتم داخل خونه و ایسوهم پشت سرم اومد.
سرفه‌ای کرد که برگشتم سمتش و با تعجب نگاهش کردم که با چشماش به داداشم اشاره کرد.
خندیدم و سمت داداشم برگشتم که با تعجب داشت نگاهمون میکرد.
- داداش‌‌..ایسو امشب با من میمونه
داداشم نگاهم کرد و ابروهاشو بالا داد که هول شده گفتم:
- چیز..شوهرمه دیگه!
داداشم به این حالتم خندید و سرشو به نشونه‌ی اوکی تکون داد.
خواستیم سمت اتاق بریم که داداشمم گفت:
+ ایسو تو بمون یکم حرف دارم.
نگاهش کردم که سرشو تکون داد و من رفتم اتاق.
لباسمو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم.
یکم بعد ایسو هم اومد و فکر کرد خوابم و برای اینکه اذیت نشم رفت پایین تخت بخوابه که چرخیدم سمتش
ــ عه هنوز بیداری؟
+ ایسو
ــ جانم
+روی تخت بخواب
لبخندی بهم زد و کنارم دراز کشید .
بوسه ای روی لبم کاشت و با آرامش چشماشو بست.
+ ایسو؟
- جانم؟
+ داداشم چی گفت؟
- چیز نگران کننده‌ای نبود فادیمه‌م. بالاخره حق داره نگرانت باشه. الانم بخواب که صبح زود راهی میشیم.
با صدای آروم "باشه" ای گفتم که سرم و بوسید.
-
بلاخره رسیدیم آنکارا.
جایی که همه چیز شروع شد...
هر گوشه‌ی خونه‌هامون برامون پر از خاطره بود و حالا ... به اینکه خونه‌هامون یکی بشه چیزی نمونده بود!
ما زودتر اومدیم و بقیه قرار شد برای عروسی بیان.
هرچی ایسو گفت خسته‌ای و فعلا یکم استراحت کن، گوش ندادم و رفتم پیش ناز.
ناز حسابی سرش شلوغ بود و سفارش یه‌سری از کارای عروسی رو به من و ایسو سپرد.
اون بین یکمم راجب چند وقتی که نبودیم حرف زدیم و قرار شد بعد عروسی ، مفصل باهم حرف بزنیم‌.
❤‍🔥15
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجاه و سوم با خوردن کلی قرص تونستم یکم سردردامو اروم کنم و بخوابم. خوابم به امید این بود که که بتونم فادیمه رو ببینم اما نیومد. به هر حال ماهایی که یه نفر و از دست دادیم ، فقط توی خواب میتونیم ببینیمش ، فقط توی خواب میتونیم بغلش…
-
بالاخره بعد از کلی بدو بدو ، روز عروسی رسید.
داداشم،زنداداشم،الینا و اوروچ از دیروز اومدن.
بعد از اینکه کارای خونه رو انجام دادم،ایسو منو برد ارایشگاه پیش ناز.
با دیدن ناز تو لباس عروس و با میکاپ خوشگلش، چشام پر از اشک شدن.
+ چرا گریه میکنی دختر؟
- عروس شدی!
+ یه جور رفتار میکنی انگار از تو جدا شدم رفتم ازدواج کردم!
- اه دقیقا. به هر حال من هیچوقت آردارو نمیبخشم‌.
چشم غره‌ای رفت که خندیدم.
انقد براش ذوق دارم که انگار عروسی خودمه.
البته عروسی خودمم خیلی دور نیست.
با لبخند افکارم و کنار زدم و رفتم که لباسامو بپوشم.
برای ارایشم خیلی اغراق نکرده بودم ولی موهام و اتو کشیدم به خاطر اینکه لباسم دکلته‌ست.
رنگ لباسم آبی آسمونیه و توی پوشیدنش از ناز کمک گرفتم.
بعد اینکه آردا اومد دنبال ناز و رفتن برای عکاسی،به ایسو زنگ زدم که بیاد دنبالم.
سوار ماشین شدم که چند ثانیه بهم نگاه کرد.
- چیه؟
دستمو جلوی صورتش تکون دادم.
- خوبیی؟
+ چقد قشنگ شدی!
لبخندی زدم و پشت چشمی واسش نازک کردم.
+ خب این خانمِ قشنگ یه بوس به شوهرش نمیده؟
- میده میده!
دستام و دور صورتش گذاشتم و کنار لبشو بوسیدم.
- از اون بوسا نه، رژم پاک میشه!
پوکر نگاهم کرد و رو برگردوند که با دیدن ماشین داداشم اینا راه افتاد.
توی مسیر همش برمیگشت و بهم نگاه میکرد.
البته اون فکر میکرد من متوجه نمیشم!
بالاخره رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم‌.
-
کل شب به خوبی گذشت.
کلی باهم رقصیده بودیم .
ته دلم هم خوشحال بودم و هم بغض داشتم.
تقریبا بیشتر مهمونا وسط بودن و داشتن میرقصیدن و من و ایسو هم باهم بودیم.
چند بار دیده بودم که ایسو و داداشم با چشم و ابرو صحبت میکنن ولی خب هیچی نمیفهمیدم!
واقعا باورم نمیشه،این همون داداشمه که تا چند روز پیش اگه میتونست خرخره‌ی ایسو رو میجویید؟
بیخیال داشتیم میرقصیدیم که نمیدونم چجوری ولی به یکباره همه کسایی که وسط بودن کنار رفتن و کل وسط خالی بود،فقط من و ایسو بودیم.
از ایسو جدا شدم و با تعجب داشتم اطرافم و نگاه میکردم.
اوروچ،داداشم،زنداداشم و الینا داشتن با لبخند نگاهمون میکردن.
برگشتم که ایسو رو جلوم دیدم.
لبخند گرمی زد و عقب رفت .
با تعجب به حرکاتش نگاه میکردم که جعبه قرمزرنگی از جیبش دراورد و جلوم زانو زد‌.
تقریبا فهمیدم چیکار میکنه و حقیقتا متعجب بودم.
میدونستم عروسیم نزدیکه ، ولی نه دیگه انقد!
سرم و بالا اوردم و ناز و دیدم که با ذوق و لبخند نگاهمون میکرد.
ایسو طوری که نه همه بشنون شروع به حرف زدن کرد.
- فادیمه کوچاری...این پسری که جونشو فدای تو میکنه رو ، میخوای؟
چند ثانیه به ذوق به چشماش نگاه کردم و دست چپمو جلو اوردم.
+ با تمام وجودم ، من این پسر و میخوام!
ایسو حلقه رو تو انگشتم انداخت و بلند شد.
تو چشماش نگاه کردم و نزدیکش شدم،دستشو دور کمرم گذاشت که اروم اروم صدای دست ها بلند شد‌.
جفتمون لبخند زدیم و اروم اروم لبامونو روی هم گذاشتیم.
صدای اهنگ بالا رفت و همه دوباره اومدن وسط.
با خیال راحت ازش جدا شدم و دست چپو جلوم گرفتم
- بازم از اون کارا کردی که نشون میدن ما نرمال نیستیم!
خندید و کلمه به کلمه گفت:
+ من..واسه تو..هرکاری..هرکاری‌..میکنم!
❤‍🔥15
😭10❤‍🔥2
لباس فادیمه‌🥹🩵
* با چشمای شوهرش ست کرده🤓❤️‍🔥
#𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
❤‍🔥9😭5
بچها راستشو بگید بهتون ثابت شد فادیمه نمرده یا نه هنوز😭😂؟
منتظر نظرات قشنگتون تو ناشناس هستم❤️‍🔥
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝗄ı𝗋ı𝗄 𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝗄ı𝗋ı𝗄 𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
❤‍🔥7
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجاه و چهارم ایسو دستاشو بالا برد ــ باشه باشه تسلیم +به این میگن قدرت فادیمه کوچاری ایسو لبخندی بهم زد و باهم رفتیم خونه . درو که باز کردیم با اوروچ مواجه شدیم و ایسو با تعجب گفت: ــ داداش! تو اینجا چیکار می‌کنی آخه؟ بعد انگار…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجاه و پنجم

با ذوق به ایسو که از دور داشت نگاهم میکرد خیره شده بودم.
نفهمیدم این دو هفته چطور گذشت.
بعد از عروسی آردا و ناز برگشتیم کوچاری و کارای حنابندون و عروسی رو انجام دادیم.
الان ، من وسط نشستم ، دورم دارن میچرخن و آواز میخونن.
با یادآوری اینکه چقدر جای مامانم خالیه که حنا بزار روی دستم بغض کردم و قطره اشکی از چشمم چکید.
ایسو نگران نگاهم میکرد. اسمه کنارم نشست و ظرف حنا رو از اکچا گرفت.
حنا رو گذاشت کف دستم و اشکمو پاک کرد.
ــ دختر قشنگم مبارک باشه
لبخندی بهش زدم
الینا اومدو بغلم کرد
ــ عمهههه!بالاخره به هم رسیدین مبارک باشه
+انشالله قسمت خودت کوچولو
چشمکی بهش زدم و به اوروچ که کنار ایسو وایساده بود اشاره کردم.
گونه های الینا سرخ شدن و مشت ارومی بهم زد
ــ عمهههه
خندیدم .
ایسو رسید و کنارم نشست. دستم رو گرفت و به حنایی که روش بود نگاه کرد.
ــ قشنگه.
+ خودم انتخاب کردم.
ــ میدونم. همه چی رو خوب انتخاب میکنی. جز شوهرت که ..منو انتخاب کردی.
خندیدم
+ایسوم! اتفاقا اشتباه میکنی! شوهر من بهترین انتخابیه که تا حالا داشتم.
ایسو لبخندی بهم زد و خم شد پشت دستمو بوسید و بعد آروم تور رو از روی صورتم کنار زد.
خم شد پیشونیم رو بوسید که صدای آواز و هلهله بلند شد و داداشم اومد سمتمون.
ــ خب خب داماد خواهرمو ول کن بیا بریم هورون برقصیم
+ عههه منم میخوام برقصم !
اسمه: خب تو بیا ماهم برقصیم جلوشون خوشگلم! من و دخترام ، عادیل و پسرا!
دست اسمه رو گرفتم و وسط وایسادم اسمه والیناهم دو طرفم.
ایسو هم رو به روی من وایساد و با ریتم شروع کردیم به رقصیدن.
چقدر این لحظه قشنگ بود. نه فکری، نه نگرانی، نه دشمنی. فقط من و ایسو و این همه شادی دوروبرمون
چند دقیقه‌ای رقصیدیم تا اینکه نفس‌هامون به شماره افتادن
زنداداشم نفس زنون گفت:
ــ خب دیگه بسته. من میرم به مهمونا سر بزنم عادل توهم بیا همرام.
داداشم:هرچی شما بگین خانم رئیس
داداشم و اسمه رفتن،
اوروچ و الینا هم از این فرصت استفاده کردن و رفتن با هم نوشیدنی بخورن.
من موندم و ایسو.
ــ خسته شدی؟
+نه... ولی یه کم آب می‌خوام.
ــ بیا
دستمو گرفت و از جمع بیرون کشید. به سمت حیاط خلوت رفتیم، جایی که کسی نبود. شب قشنگ بود، ماه کامل و هوا خنک. یه لیوان آب بهم داد و کنارم نشست.
+چرا اومدیم اینجا
ــ گفتم یکم استراحت کنیم خسته شدی
ــ راستی فادیمه منم حنا گذاشتم
+عه واقعا ببینم
دستشو جلوم گرفت
+ ایسووو!خیلی قشنگ شده
ــ با تو همه چی قشنگه
لبخندی بهش زدم
ــ فادیمه‌م می‌دونستی که من... تورو آرزو کردم؟
+خب آرزوت براورده شد دیگه!
ــ آره
تو چشمام زل زد و آروم سرشو نزدیکم کرد.
چشامو بستم و منتظر موندم.
چند ثانیه گذشت و دیدم اتفاقی نیفتاد.
چشامو باز کردم که دیدم ایسو با نیش باز داره نگاهم می‌کنه.
چشم غره ای بهش رفتم که نیشش بیشتر باز شد یواشکی با مشت به سینه‌اش زدم و غرولند کردم:
+این چه کاری بود؟! فکر کردم میخوای...
ایسو با اون نگاه شیطونیش خندید و نزدیکتر شد:
ــ میخوام چی؟
+ میدونی چی!
با خنده دستش رو دور کمرم حلقه کرد و نزدیکتر شد، اینبار جدیتر.
ــ اینطور؟
و قبل از اینکه جواب بدم، لبامو بوسید. آروم، شیرین، همون بوسه‌ای که مدتها براش جنگیده بودیم. وقتی از هم جدا شدیم، پیشونیم رو به پیشونیش چسبوندم و چشمامو بستم
+چند بار میخوای اینکارو بکنی؟
ـ تا وقتی که سیرشم
+ کی سیرمیشی؟
ــ هیچ وقت
اومدم چیزی بگم که صدای الینا اومد
ــ شماها اینجایین! همه جا دنبالتون گشتم بیاین خداحافظی کنین مهمونا دارن میرن.
هول شده از ایسو فاصله گرفتم و تند پشت سر الینا رفتم.
چرا خجالت کشیدم ایسو شوهرمه دیگه!
مگه بار اوله اخه..
از مهمونا خداحافظی کردیم و همه رفتن
-خب فادیمه‌م بریم بالا بخوابیم
الینا:کجا؟
ایسو:اتاق فادیمه دیگه
داداشم دستشو گذاشت رو شونه ایسو و گفت:
- اون دیگه بعد از عروسی
+ عه چرا؟
- ایسو دیگه تا بعد عروسی نمیتونی فادیمه رو ببینی
ایسو: اما...
+ اما نداریم که رسمه ایسو.
ایسو با قیافه ای آویزون گفت:
ــ پس بزارین ازش خداحافظی کنم.
با دیدن قیافش خندم گرفته بود اما خودمو کنترل کردم.
نزدیکم اومد و بغلم کرد در گوشم گفت:
- مواظب خودت باش فادیمه‌م دلم برات تنگ میشه.
منم آروم توی گوشش گفتم:
+ من..بیشتر‌.
با نگاه به اطراف از هم جدا شدیم.
ایسو سمت ماشینش رفت و تا لحظه اخر نگاهش به من بود.
با دور شدن ماشینشون زنداداشم رو به داداشم کرد و گفت:
- زدی تو ذوق بچه! دیدی چجوری نگاه میکرد؟
❤‍🔥19
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجاه و چهارم ایسو دستاشو بالا برد ــ باشه باشه تسلیم +به این میگن قدرت فادیمه کوچاری ایسو لبخندی بهم زد و باهم رفتیم خونه . درو که باز کردیم با اوروچ مواجه شدیم و ایسو با تعجب گفت: ــ داداش! تو اینجا چیکار می‌کنی آخه؟ بعد انگار…
+ رسمه خب!
- یه اینبار نمیشد نباشه؟
+ اسمه خانوم خیلی داری واسه دومادمون دل میسوزونیا! منم بعد حنا پیشت نموندم ، تو که چیزی نگفتی!
به کل کلاشون خندیدم و سمت خونه رفتم.
از قشنگ ترین شب های زندگیم بود.
نمیدونستم گوشیم کجاست و دنبالش بودم که با صدای پیام پیداش کردم.
Iso:
خوابیدی؟
Fadime:
نه هنوز! تازه رفتی چرا فکر کردی با این سرعت خوابیدم؟
Iso:
بیخیال!
Iso:
دلم برات تنگ شده.
Iso:
کل مراسم و به امید اخر شب صبر کرده بودم.
Fadime:
😂😂
Fadime:
رسمه به هر حال.
Iso:
بخند. بعد عروسی منم و تو.
Fadime:
داداشم اینجاست ها!
Iso:
من که منظوری نداشتم. به هر حال خیلی قشنگ شده بودی. البته،تو برای من همیشه قشنگی.
Iso:
زود میبینمت.شبت بخیر.
با ذوق براش شب بخیری نوشتم و گوشی رو خاموش کردم.
❤‍🔥19
راستی بچها یادم نره بهتون بگم...
فردا شب پارت آخره:)
فکر کنم باید یه طومار برای خداحافظی ازش بنویسم و اصلا حاضر نیستم😭

منتظر نظرای قشنگتون تو ناشناس هستم🫠🫶🏼
😭10💔1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝗄ı𝗋ı𝗄 𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌𝗄ı𝗋ı𝗄 𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
❤‍🔥9
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجاه و پنجم با ذوق به ایسو که از دور داشت نگاهم میکرد خیره شده بودم. نفهمیدم این دو هفته چطور گذشت. بعد از عروسی آردا و ناز برگشتیم کوچاری و کارای حنابندون و عروسی رو انجام دادیم. الان ، من وسط نشستم ، دورم دارن میچرخن و آواز…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجاه و ششم (آخر)
سه روز گذشت و امروز روز عروسیه.
هم استرس داشتم و خوشحال بودم احساس عجیبی بود.
با الینا توی ماشین نشستیم که به سمت آرایشگاه بریم.
+ الینا لباس عروس برداشتی؟
ــ آره
+ گوشیمو برداشتی؟
ــ آره
+اکسسوریا رو برداشتی؟
ــ اوه عمههه! همه چیو برداشتممممم. همه چیو. نگران نباش!
الینا با اون لحن بچگونه‌اش گفت «همه چیو برداشتممممم» و من با خنده بهش نگاه کردم.
راست می‌گفت، همه چی رو برداشته بود.
ولی چیزهایی که توی دلم بود رو هیچکس نمی‌تونست برداره استرس، هیجان، خوشحالی، و یه کم ترس از اینکه مبادا این خواب باشه و بیدار بشم ، از همه مهم تر دلتنگی این چند روز.
واقعا اندازه یک سال دلتنگ ایسو شده بودم هرچند باهم دیگه حرف می‌زدیم ولی...
ماشین که حرکت کرد، به پنجره نگاه کردم.
درختا یکی یکی از کنارم رد میشدن، درست مثل روزهایی که از ترابزون فرار کردم. ولی اینبار، داشتم میرفتم سمت خوشبختی.
الینا دستمو گرفت و برد سمت صندلی.
یه آرایشگر خوش‌برخورد اومد و با لبخند گفت: «خانم عروس! امروز روز خاص توعه. چی دوست داری؟»
+یه آرایش ساده ولی شیک. چیزی که شبیه خودم باشم ، زیاد عوض نشم.
خندید و شروع کرد به کار.
الینا کنارم نشست و هر چند دقیقه یه بار ازم عکس میگرفت با موبایلش.
ــ عمه! اینو برای ایسو میفرستم که آب دهنش رو قورت بده!
+نه نفرستیااا ! می‌خوام یهو ببینه .
ــ باشه پس منم برم آماده شم
بعد چند ساعت طولانی بالاخره کار آرایشگر تموم شد
ــخب عروس خانم برین با کمک همراهتون لباس عروستون رو بپوشید.
رفتم توی اتاق پرو و با کمک الینا لباس عروس قشنگمو پوشیدم نگاهی توی آینه به خودم انداختم و با آسودگی نفسمو بیرون دادم.
یعنی بعد از امشب دیگه تموم میشه؟ یعنی امشب دیگه بهم میرسیم و..
هیچ وقت از هم جدا نمیشیم؟
چند ثانیه به خودم توی آینه خیره شدم.
لباسم درست همون چیزی بود که همیشه آرزوش رو داشتم.
موهام که با نگین های سفید تزئین شده بود، روی شونه‌هام ریخته بود و آرایش سادم، چشمام رو درشت‌تر نشون میداد.
انگار که یه نسخه‌ی بهتر از خودم شده بودم.
الینا که پشت سرم ایستاده بود، با چشمایی که برق میزد گفت
ــ عمه... تو که... خیلی قشنگ شدی!
لبخندی بهش زدم
+ توهم خیلی خوشگل شدی عزیزِ عمه!
لباس سبز زمردی بلندی پوشیده بود که توی تن سفیدش خیلی قشنگ شده بود.
با آلینا بیرون رفتم و سوار ماشین شدیم.
توی اتاق منتظر اومدن ایسو بودم که آلینا با ذوق سمتم اومد
- عمههه اومدن
ایسو اول با خانواده‌م صحبت کرد.
داداشم سمتم اومد و دستم و دور بازوش انداختم.
از اتاق بیرون رفتیم.
پیشونیم و بوسید و طبق رسم،ربان قرمز رنگی رو دور کمرم بست.
داداشم بغض داشت و با دیدن چهره‌ش،ناخودآگاه منم بغض کردم.
با دیدن چهره‌م چشماش و روی هم فشار داد.
محکم بغلش کردم.
- دلم برات تنگ میشه داداشم.
+ منم دلم تنگ میشه. اشکاتو پاک کن،امروز روز عروسیته.
به حرفش گوش دادم و اشکامو کنار زدم.
دوباره دستامو دور بازوش انداختم و بیرون،جایی که ایسو وایساده بود رفتیم.
دستمو از دور بازوی داداشم باز کردم و دور بازوی ایسو انداختم.
ایسو با هیجان بهم نگاه کرد و نفس عمیقی از سر راحتی کشید که لبخند زدم.
از پله ها پایین رفتیم و سوار ماشینش که گل زده بود شدیم.
ایسو کت شلوار مشکی و پیراهن پوشیده بود که به تنش نشسته بود.
نمی‌دونم چرا چشمای ابیش امشب دریایی تر از همیشه بودن.
توی ماشین برگشت نگاهم کرد و بی‌حرکت موند.
لبخند از لبش محو شد و حس کردم بغض کرده.
چند ثانیه کامل، هیچکدوم حرف نزدیم.
بعد نفس عمیقی کشید و با صدایی که میلرزید گفت:
ــ فادیمه... تو...
+ من چی؟
ــ تو قشنگ‌ترین چیزی هستی که تا حالا دیدم.
لبخند گرما بخشی زدم
نزدیکم شد ، چشاش نمناک بود.
+ایسو تو که قرار نیست امشب گریه کنی نه؟
ــ باورم نمیشه بهم رسیدیم
منم بغض کردم
+ ایسو ببین! ادامه بدی گریه میکنم آرایشم خراب میشه ها!
- باشه باشه،هر چی شما بگی.
به لحن مظلومانه‌ش لبخندی زدم که با یه دستش دستمو گرفت و بوسید و با دست دیگش ماشین و به حرکت درآورد.
-
دست توی دست ایسو، پا گذاشتم توی تالار.
نورهای گرم و ملایم، فضای سالن رو پر کرده بودن.
همه مهمونا با لبخند نگاهمون میکردن.
صدای آهنگ آرومی از بلندگوها پخش میشد و بوی گل و عطر توی فضا پیچیده بود.
بعد از کمی نشستن ، زنداداشم حلقه‌هارو واسمون اورد.
با صدای دست زدنای دورمون،ایسو حلقه‌مو ورداشت و دستشو جلوم گرفت.
دست چپمو توی دستش گذاشتم و حلقه رو توی انگشتم انداخت.
با ذوق بهش نگاه کردم که اونم با چشمای دریاییش نگاهم کرد.
❤‍🔥16😭1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجاه و پنجم با ذوق به ایسو که از دور داشت نگاهم میکرد خیره شده بودم. نفهمیدم این دو هفته چطور گذشت. بعد از عروسی آردا و ناز برگشتیم کوچاری و کارای حنابندون و عروسی رو انجام دادیم. الان ، من وسط نشستم ، دورم دارن میچرخن و آواز…
خم شد و پشت دستمو بوسید.
همچنان با ذوق نگاهش میکردم که دستشو جلو اورد و حلقه‌شو انداختم.
ایسو دستم و توی دستش گرفت
و همه‌ی مهمونا دست می‌زدن.
داداشم،زنداداشم ، آلینا و اوروچ نزدیک بهمون بودن و با با ذوق نگاهمون میکردن.
خانواده‌ی من و ایسو.
تو همین حال آهنگ مخصوص رقص دو نفره پخش شد که
ایسو بلند شد و دستشو سمت دراز کرد.
ــ یکی یدونم، افتخار رقص با این عاشق رو میدین؟
+ بله، با کمال میل!
با ایسو بلند شدیم و آروم شروع به رقصیدن کردیم.
نزدیکم شد و تو گوشم گفت:
ــ فادیمه امشب بچه میخواما!
لپام گل انداختن و از خجالت گرمم شد
آروم مشتی به بازشو زدم
+ بی حیا
خندید و با خنده‌اش، دستش رو محکمتر دور کمرم حلقه کرد و نزدیکتر شد.
نفس گرمش روی گردنم می‌نشست و من بی‌اختیار محکمتر می‌چسبیدم بهش.
+ با این حرفات میخوای منو قرمز کنی، نه؟
ایسو با اون نگاه شیطونیش خندید و گفت:
ــ قرمزی که بهت میاد. ولی راست میگم فادیمه. این چند روز که نبودی، فهمیدم که چقدر خونه‌ی ما خالیه. چقدر دلم میخواد صدای بچه توی خونه بپیچه.
چشام رو گرد کردم و با شوخی گفتم:
+تو که همین الانشم مثل یه بچه‌ای!
ایسو یه چرخش آروم بهم داد و دوباره کشیدم به سمت خودش و گفت:
ــ ولی تو دوستم داری. پس تحملم میکنی،نه؟
+ به اجبار!
ایسو نزدیکتر شد و آروم توی گوشم گفت:
ــ میدونم که دوستم داری. و اینقدر دوستم داری که یه روز، یه بچه‌ی قشنگ بهم میدی.
با خنده سرم رو گذاشتم روی شونه‌اش که خجالت کشیدم.
بعد از رقص ما داداشم و بقیه هم اومدن و باهم هورون رقصیدیم.
علاوه‌ بر اینکه امشب عروسیم بود ، زنداداشم اعلام کرد که بارداره.
چقدر خوشحال شدم واقعا.
داداشم اینا به یه کوچولو توی خونه نیاز داشتن.
کم کم همه رفتن.
ناز و آردا هم نتونسته بودن بیان و رفته بودن ماه عسل، ولی تماس تصویری گرفتن و بهمون تبریک گفتن.
داداشمم بعد از کلی سفارش منو به ایسو سپرد و رفت.
ماهم حرکت کردیم سمت آنکارا
بعد از چند ساعت رسیدیم
+ ایسوووو! من خوابم میاد. اینجا کجاست؟
ــ فادیمه‌ممم! سورپرایزز! اینجا خونمونه.
یه خونه بزرگ ویلایی خیلی قشنگ بود ، اما انقد خسته بودم که حوصله دیدن خونه رو نداشتم.
سمت یکی از اتاقا رفتم که ظاهراً اتاق منو و ایسو بود خودمو انداختم روی تخت که ایسو گفت:
ــ الان وقت خواب نیستااا
+ پس چیکار کنم
چشمک شیطونی زد
ــ کارای خوب خوب
با گرفتن منظورش مثل برق گرفته ها نشستم
+چیزه ایسو من ...
ایسو اومد سمت و خم شد روم با لحن آروم و دیوونه کننده‌ای گفت
ــ تو چی؟
لب دهنمو قورت دادم
+چیز.. فکر کنم وقت خوابته ایسو
ــ نوچ نیست
خودشو عقب کشید و گفت
ـــ اما اگه خسته ای، باشه برای یه شب دیگه.
حقیقتا یه چیزی ته دلم تکون خورد.
خسته و دو دل بهش نگاه کردم.
کنارم روی تخت نشست و چشماش و بهم دوخت.
ته چشماش چیزی رو میدیدم و با این حال برای اینکه اروم باشم لبخند گرمی زد.
شروع به باز کردم دکمه های لباسش کرد.
لباسشو گرفتم و کشیدمش سمت خودم
+ آماده‌ام.
ایسو خم شد و آروم لبامو بوسید و منم همراهیش کردم.
- چند ماه بعد -
با نوری که از پنجره روی چشمام افتاد از خواب بیدار شدم.
بلند شدم و خواستم سمت سرویس بهداشتی برم که ایسو بیدار شد.
- فادیمه‌م؟ کجا میری؟ بیام کمکت
+ ایسو دارم میرم دستشویی.میخوای باهام بیای اونجاام؟
- خب نگران بچه‌ام! اذیتت نکنه؟
+ مواظبم. بعدم بچم انقد کوچولوعه که هنوز نمیدونیم جنسیتش چیه چطوری اذیتم کنه.
مظلومانه سرشو تکون داد که به قیافش خندیدم و برگشتم سمت دستشویی رفتم‌.
بیرون که اومدم میز و چیده بود و توی آشپزخونه منتظرم بود.
+ اوههه شوهر تیغ ماهیم،به این سرعت میز چیدی!
لبخندی زد و صندلی رو واسم عقب کشید.
ابروهام و بالا دادم و نشستم‌.
چند تا لقمه گرفت و دستم داد‌.
+ بسته دیگه من سیرشدم.
- وا فادیمه دو نفریا از این به بعد. باید بخوری!
+ ایسوولم کنننن! این بچه هنوز ۳ ماهش نشده!
ناخوداگاه بغضم گرفت که با دیدن چشمام زانو زد و نگران نگاهم کرد.
وقتی دید حرفی نمیزنم دستم و گرفت و گفت:
- فادیمه‌م؟ چیشد؟ اگه اذیت شدی باشه اصلا نخور پاشو بریم.
+ ایسو؟ هنوز بچه نیومده اونو بیشتر از من دوست داری؟
لبخند قشنگی زد و پشت دستمو بوسید
- مگه میشه تورو دوست نداشت؟ من هم عاشق توام هم عاشق دختر کوچولوم.
داشتم آروم میشدم که با شنیدن ادامه‌ی حرفش دستم و از دستش بیرون کشیدم و رو سرش زدم.
مظلومانه دستشو رو سرش گذاشت و با تعجب نگاهم کرد.
+ هزار بار گفتم بچه‌م پسره! پسر چشم آبیِ مامان.
- من که میگم دخترِ چشم سبزِ باباشه ولی خب هر چی شما بگی‌.
❤‍🔥16
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجاه و پنجم با ذوق به ایسو که از دور داشت نگاهم میکرد خیره شده بودم. نفهمیدم این دو هفته چطور گذشت. بعد از عروسی آردا و ناز برگشتیم کوچاری و کارای حنابندون و عروسی رو انجام دادیم. الان ، من وسط نشستم ، دورم دارن میچرخن و آواز…
پشت چشمی واسش نازک کردم و سمت سالن رفتم.
گوشیم زنگ خورد که با دیدن اسم آلینا جواب دادم.
+ جانم؟
- سلام عمهه جونم. یه خبر خوش بدم بهت؟
+ خبر خوش که..دست ماست ولی بده!
- اوهه چه خبری؟
+ حالا میگم
- ما تو راهیم!
چشمام از تعجب گرد شدن
+ تو راه آنکارا؟
- بلهه!
+ خب پس منتظرم دیگهه!
با آلینا خداحافظی کردم و به ایسو که داشت با تعجب نگاهم میکرد گفتم:
+ داداشم اینا...دارن میان!
+ خب...باید بهشون بگیم دیگه! میخوای به اوروچ هم بگی بیاد؟
سرشو تکون داد و سمت اتاق رفت.
لبخندی زدم و به عکسای روی میز خیره شدم.
عکس منو ایسو تو عروسی ، عکس ما با خانواده‌مون.
الان دیگه خوشبختی تو همین‌خونه‌ست.
خونه‌ی من و ایسو و بچه‌مون.

"پایان"
❤‍🔥14😭4
استایل آلینایِ خوشگلم
#𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
❤‍🔥9