𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
249 subscribers
278 photos
11 videos
19 links
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“
𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️:
@ZarahearsBot
Download Telegram
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖦𝖾𝗇𝖾_𝗒𝖺𝗉𝖺𝗋𝗂𝗓
𝖯𝖺𝗋𝗍: یازدهم

وقتی به کوچاری رسیدن، دیدن که عادل و اوروچ حیاط رو تزئین کردن.
بادکنک های رنگی همه جا بودن. فادیمه لبخند زد چقدر خوب بود که آیاز همه رو تا این حد خوشحال کرد بود.
عادل با دیدن آیاز سریع به سمتش اومد و بغلش کرد.
عادل:سلام آیاز من عزیز دل دایی
ایسو: والا داداش ماهم اینجاییم
عادل: مگه تو مهمی؟
ایسو معترضانه به فادیمه نگاه کرد که فادیمه خندید و شونه ای بالا انداخت.
با هم به سمت میزی که وسط حیاط بود رفتن.
روی میز یه کیک جشن تولد بود
که روش نوشته شده بود "آیاز ما تولدت مبارک".
عادل آیاز رو روی صندلی گذاشت اسمه هم کلاه تولدی آورد و روی سر آیاز گذاشت.
همه دور آیاز جمع شدن و شروع به دست زدن کردن همه یک صدا میگفتن: تولدت مبارک آیاز.
فادیمه و ایسو کنار آیاز ایستاد بودن و سه نفری شمع تولد یه سالگی آیاز رو فوت کردن.
آیاز دستاشو به سمت غضب باز کرد
غضب: عاااا نگاه کنین دایی غضبشو میخواد!
غضب جلوی آیازو ایستاد
غضب: وروجک کوچولو جانم دایی غضبو میخوای
آیاز دستاشو توی کیک جلوش زد و کشید روی صورت و موهای غضب.
ایلوه با خنده گفت: معلوم شد دایی غضبشو برای چی می‌خواسته هاااا.
همه خندیدن که آلینا گفت:
الینا: فادیمه مواظب آیاز باش یکم بزرگ تر بشه غضب یادش میده چطوری ماشین منفجر کنه.
همه خندیدن
ایسو: نه نههه پسرم نمیزاره یکی دیگه ترومای باباشو تجربه کنه
غضب: به همین خیال باش
دیگه کم کم اخرای جشن بود و ایسو کنار اوروچ ایستاده بود.
نگرانیاش اذیتش میکردن.
+بنظرت عجیب نیست یه سال گذاشت و عمومون هیچکاری نکرده؟
ـــ خیلی عجیبه برای همین باید همیشه گوش به زنگ باشیم .
+هنوز ردی ازش پیدا نکردی؟
ـــ نه احتمالا روسیه باشه
+پس بنظرم یه سر تا روسیه بریم
ــ بریم نه من میرم تو پیش خانوادت میمونی
+اما...
با اومدن فادیمه پیششون ایسو حرفشو خورد .
فادیمه: خب وقت شام آقایون !
نگاهی به اوروچ انداخت
فادیمه: اوروچ آیاز از دست من غذا نخورد میشه تو یه امتحانی بکنی؟
اوروچ لبخندی زد
اوروچ: چرا که نه این کوچولو فقط از دست عموش غذا میخوره.
ایسو خندید و به اوروچ که داشت ازشون دور میشد گفت: پسرمو بد عادت نکن !
اوروچ دستی توی هوا براش تکون داد
+خب فادیمه‌م بریم شام
ــ ایسو؟
+جانم؟
ـــ میشه بعد از شام با آیاز بریم ییلاق؟
از وقتی آیاز بدنیا اومده دیگه اونجا نرفتیم،
امشب خیلی قشنگ بود دوست دارم بریم ییلاق که قشنگ تر بشه.
ایسو لبخندی بهش زد
+ هرچی زن عزیزم بگه
لبخندی که از سر شب رو لبای فادیمه بود پر رنگ تر شد
+فادیمم امروز توی خاطر من تا ابد میمونه
ــ منم..
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖦𝖾𝗇𝖾_𝗒𝖺𝗉𝖺𝗋𝗂𝗓
𝖯𝖺𝗋𝗍: دوازدهم

بعد از جشن فادیمه و ایسو برای جمع کردن وسایلاشون به خونه رفتن.
جلوی در ایسو نگه داشت و فادیمه در حالی که آیاز بغلش بود وایساده بود که ایسو اشاره زد خونه برن و گفت خودش وسایل و میاره خونه.
فادیمه در خونه رو باز کرد و وارد شد.
ایاز و تو جاش گذاشت که پیامکی واسش اومد.
ایوبهان؟ چی بود؟
« فادیمه کوچاری؟ خودم میشم بابای بچت »
فادیمه اول نگران شد اما بعد با فکر به این که قراره برن ییلاق و از ایوبهان دور باشن خیالش راحت شد.
-
ایوبهان رو به شریف گفت:
-فادیمه چیزیش نمیشه نه؟
+چیزیش نمیشه! فقط قراره ایسو اسیب ببینه. بعدم تو برو با فادیمه‌ت ایسوام با من!
ایوبهان مظطرب نفسشو بیرون داد.
-امیدوارم..
-
فادیمه و ایسو جلو نشسته بودن و ایاز خواب بود.
+برف و ببین.
-باید مواظب آیاز باشیم مریض نشه.
مسیر پیچ در پیچ بود اما ایسو اروم و با احتیاط رانندگی می‌کرد.
فادیمه دستشو روی دست ایسو گذاشت.
+ایسو باورت میشه یه سال گذشت؟یه ساله که ما دیگه یه خانواده‌ایم...
ایسو لبخندی زد که فادیمه روشو به سمت پنجره برگردوند.
-چی‌شد؟
فادیمه با صدای پربغض گفت "هیچی" که بلافاصله اشکاش ریختن.
-فادیمه چی شد؟
+گفتم خانواده..ولی خانواده خود من فقط ۱ نفر بود:)
الان چیزی و دارم که همیشه ارزوش و داشتم..
ایسو برای عوض کردن فادیمه گفت:
-تازه میخوایم خانواده‌مونو بزرگترش هم بکنیم.
بعد با خنده چشمکی واسه فادیمه زد که خندید.
چند دقیقه گذشته بود که صدای تق تقی تو ماشین پیچید.
ایسو روی ترمز فشار داد که وایسه و ببینه صدا از کجاست ولی ترمز نگرفت.
استرس تو کل وجودش پیچیده بود.
کنترل ماشین و از دست داده بود.
ترسیده به فادیمه نگاه کرد.
+چیشده ایسو..
-فادیمه.. یه چیزی می‌گم ولی خودتو گم نکن..
+چیشده ایسو؟
-ترمز ماشین نمیگیره
+یعنی چی نمیگیره؟آیاز!
فادیمه خم شد که از پشت آیاز و برداره ولی همون موقع کنترل ماشین به طور کامل از دست ایسو خارج شد...
رو هوا بودن یا زمین؟ نمیدونستن..
صورت فادیمه پر از خون بود و سرش به در برخورد کرده بود.
ایسو سرش گیج میرفت و آیاز داشت گریه می‌کرد..
+ایسو؟ایسو خوبی؟ ای..سو؟ م...ن دارم از...دارم از حال م...یرم .حواست به آی...از باشه .

ایسو نمیتونست چهره فادیمه رو ببینه.گریه میکرد. درست مثل آیاز.
-فادیمه؟ فادیمه نخ..واب.
سرش گیج میرفت.
-فادیمه نخواب..
به سمت آیاز خم شد که تکه‌ای از سقف ماشین افتاد.
ایسو دیگه جلوش و نمیدید.
روی آیاز افتاد؟
-پسرم؟ آیازِ بابا؟ کجایی؟ پسرم چرا دیگه گریه نمی‌کنی؟
با گریه کلمات و به زبون میاورد‌.
نفهمید چی‌شد که خودش هم از حال رفت...
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖦𝖾𝗇𝖾_𝗒𝖺𝗉𝖺𝗋𝗂𝗓
𝖯𝖺𝗋𝗍: سیزدهم

دوساعت بود که فادیمه به هوش اومده بود.
عادل سوالای فادیمه که می‌پرسید "ایسو کوش؟"،"آیاز که چیزیش نشد؟" رو بی جواب میزاشت.
چرا ایسو نمیخواست ببینتش؟
نکنه چیزیش شده بود؟
فادیمه بی‌صدا شروع به گریه کردن کرد.
روی تخت نشست و سرش و رو زانوهاش گذاشت.
"خداجونم؟ میشه بگی ایسو چیزیش نشده؟"
همون موقع پرستار وارد اتاق شد که وضعیت فادیمه رو چک کنه.
-عزیزم چرا گریه‌ می‌کنی؟ باید حواست به خودت باشه.
فادیمه با گریه و لحن مظلومانه گفت:
+خانومِ پرستار؟ شوهرم..شوهرم که چیزش نشده؟
-آروم باش. هیچیش نشده...
لحن پرستار چرا اینطوری بود؟
+چرا نمیاد پس؟؟
-میاد
پرستار بیرون رفت و فادیمه به اون ور پنجره نگاه می‌کرد و اشک می‌ریخت.
صدای باز و بسته شدن در و که شنید سرش و برگردوند.
ایسو بود.
فادیمه تا دیدش سریع از تخت پایین پرید.
به سمتش دوید، محکم بغلش کرد و سرش و روی سینه ایسو گذاشت.
ایسو هم بغلش کرد و سرش و روی شونه فادیمه گذاشت.
وقتی فادیمه محکم تر بغلش کرد، نتونست جلوی اشکاش و بگیره.
فادیمه بدون اینکه از بغلش بیرون بیاد صورت ایسورو رو به روش گرفت و بهش نگاه ورد.
هیچیش نشده بود. فقط سر و صورتش زخمی شده بود.
"ولی چشماش؟ چرا گریه می‌کرد؟"
+ایسو؟
ایسو جواب نداد.
+چرا؟ چرا گریه میکنی تو؟
اشکای ایسو ثانیه ای برای ریختن درنگ نمیکردن و فادیمه متعحب نگاهش میکرد‌.
چی باعث شده شوهرش اونجوری گریه کنه؟
ایسو دست فادیمه رو گرفت و اون به سمت تختش هدایت کرد.
وقتی فادیمه رو تخت نشست ایسو روی صندلی کنار تخت نشست.
دست فادیمه رو گرفت روی صورتش گذاشت و چشماش و بست.
+ایسو؟ تو چرا حرف نمی‌زنی؟؟ من کاری کردم؟ ازم ناراحتی؟
فادیمه همچنان با حرفاش داشت گریه می‌کرد.
+دردت چیه خب، بگو بهم! چرا باهام حرف نمی‌زنی؟
ایسو دست فادیمه رو بوسید.
-آروم باش.
فادیمه همچنان به گریه کردن ادامه می‌داد.
ایسو با لحن عاجزانه‌ای گفت:
-فادیمه؟ یه چیزی درونمه...که اجازه نمی‌ده چیزی بگم..مقصر منم.مقصر منم نه؟
+مقصر....مقصرِ چی تویی ایسو؟
-من..من از پسش بر نیومدم.. نتونستم..یعنی نمیدونم.. نتونستم پدر خوبی باشم..
فادیمه بیشتر حرفاش و متوجه نمی‌شد.
نتونسته بود پدر خوبی باشه؟
آیاز!
آیاز کجاست؟
+ایسو؟ یعنی چی؟ آیاز کجاست؟
ایسو با چشمای گریون نگاهش می‌کرد.
فادیمه با دستاش اشکای ایسو رو پاک کرد و گفت:
+ایسو؟ گریه نکن دیگه. آیاز کجاست؟
ایسو سرشو پایین انداخته بود و گریه میکرد.
+آیاز کوش؟ آیاز کجاست؟ چرا حرف نمی‌زنی ایسو؟ بچه‌یِ من کو؟
صدای فادیمه بالا رفته بود که در باز شد و اوروچ، عادل، اسمه و آلینا وارد شدن.
عادل و اوروچ نمی‌تونستن جلو برن.
قلب هر دوتاشون داشت از جا کنده میشد.
اسمه و آلینا به سمت فادیمه رفتن و دستاشو گرفتن.
فادیمه اروم نشسته بود و فقط گریه می‌کرد.
ایسو هم همچنان یه دست فادیمه تو دستش بود و به گریه کردن ادامه میداد.
عادل جلو رفت و دستشو رو شونه ایسو گذاشت و فشار داد که صدای گریه ایسو بلند تر شد.
-نتونستم...نه تونستم پدر خوبی داشته باشم...نه تونستم پدر خوبی باشم.. نه‌ تونستم بچگی کنم.. نه‌ تونستم بچه‌مو بزرگ کنم...نتونستم من،نتونستم.
اوروچ نتونست تحمل کنه و اشکاش سرازیر شدن.
جلو اومد و دستش و رو شونه ایسو گذاشت.
فادیمه دستشو رو موهای ایسو کشید.
+نتونستیم ایسوم..نتونستیم:)
عادل سر خواهرشو بوسید.
اسمه و آلینا یه گوشه وایساده بودن و گریه می‌کردن.
-
ایوبهان: شریف فورتونا؟؟ مگه قرار نبود فقط ایسو آسیب ببینه؟ من لوت میدم..من نمیتونم قاتل یه بچه باشم.
-همچین غلطی نمیکنی!
+مرتیکه بچه‌شون مرد!میدونی اگه فادیمه بفهمه کار من بوده هیچوقت نمی‌بخشه منو؟
شریف حرفاشو و بی جواب گذاشت.
ایوبهان حرفشو زده بود.
لو میداد!
-
یه روز از اون روز کذایی می‌گذشت...
نه فادیمه و نه ایسو اشک چشماشون برای یک ثانیه هم خشک نشده بود.
هر دوتاشون میخواستن باهم درد بکشن.
تقصیرارو گردن یه نفر نمینداختن.
فادیمه اشکای ایسو رو پاک می‌کرد و ایسو اشکای فادیمه.
همه‌ی کارای بیمارستان و بچه رو عادل و اوروچ کرده بودن.
عادل وارد اتاق شد و با غم نگاهشون کرد.
عادل: بچه‌ها؟تشییع جنازه امروزه.. یه آبی به سر و صورتتون بزنید بریم.
3😭2
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓
2
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖦𝖾𝗇𝖾_𝗒𝖺𝗉𝖺𝗋𝗂𝗓
𝖯𝖺𝗋𝗍: چهاردهم

ایسو با شونه هایی خمیده، به تابوت آیاز خیره شده بود. آروم به تابوت نزدیک شد
اوروچ با چشمایی گریون، دست ایسو رو گرفت:
-داداش کجا میری؟
ایسو کلماتو نمیتونست درست ادا کنه
+ آیاز...تابوت...
اوروچ، ایسو رو بغل کرد و با هم گریه کردن
+داداش بزار تابوت آیازو روی دوشم بزارم.
-آخه...
+بزار حداقل یه کار پدرانه برای پسرم بکنم.
اوروچ با چشمایی گریون سر تکون داد.
فادیمه تابوتو بغل کرده بود و جیغ میزد
+آیازززز پسرمم! بیدارشووو، بیدارشو به مامانت لبخند بزن، دلم برای چشات تنگ شده مامان چشاتو باز کن.
ایسو کنار فادیمه نشست، آروم بغلش کرد
فادیمه هم توی بغل ایسو از ته دل گریه کرد.
اما ایسو فقط بی صدا اشک میریخت...
تابوت رو روی دوش ایسو گذاشتن کمی
که راه رفت زانوهاش خم شدن، اما نیفتاد.
اوروچ و عادل خودشونو به ایسو رسوندن
و از دو طرف نگهش داشتن.
تابوت رو آروم کنار قبر کوچیکی که الان دیگه
متعلق به آیاز بود گذاشتن.
آیازو توی قبر گذاشتن، فادیمه خودشو
از دستای آلینا و اسمه آزاد کرد و به قبر رسوند.
مشت مشت خاک بر می‌داشت و روی قبر می‌ریخت
+مامان نترسیاااا! درسته یکم تاریکهه اما من تنهات نمیزارم، پسر قشنگم نترسیا مامان برات
لالایی میخونه...
و شروع کرد آروم لالایی خوندن.
آلینا کنار فادیمه نشست همینطوری که گریه میکرد سر فادیمه رو شونش گذاشت.
تقریبا همه ی خاک ها رو، روی قبر ریخته بودن که ایسو با زانو زمین خورد انگار که تازه
باور کرده باشه آیاز رو از دست داده.
ظریفه که از حال پسرش جیگرش آتیش گرفته بود، با چشمایی پر از اشک به سمت ایسو رفت و بغلش کرد.
-ایسو مامان بمیرم برات
ایسو هیچ واکنشی نشون نداد.
-ایسو یه چیزی بگو! یه حرفی بزن!
ایسو ظریفه رو از خودش جدا کرد و آروم با لحنی سرد دم گوش ظریفه گفت: منو بغل نکن،خون بچه من روی دستای توعه.
ظریفه شوکه شد چند قدم عقب رفت:
-پسرم من خبر نداشتم که شریف میخواد چیکار کنه.
ایسو اصلا به ظریفه نگاه نکرد فقط سرد گفت: اگه جای کوفتیشو گفته بودی آیاز...
نفسش برید بغض دوباره توی گلوش جون گرفت.
اوروچ که جدال بین مادر و برادرش رو دید سریع خودشو به اونا رسوند:
-مامان تورو خدا ول کن دست از سرش بردار
ظریفه آروم از دو برادر دور شد،اوروچ هم ایسو رو به آغوش کشید.
+اوروچ!دیگه نمیتونی به برادرزاده ت غذا بدی.
اشک از چشمان ایسو سرازیر شد و اوروچ با این حرف ایسو،از درون خرد شد.
کم کم همه رفتن و فقط عادل، اوروچ،آلینا و اسمه کنار فادیمه و ایسو مونده بودن،مادر و پدری که پسرشون رو تنها نمیزاشتن.
شونه های عادل خم شده بود، بخاطر خواهرش و ایسو حتی نتونسته بود گریه کنه.
دست فادیمه رو گرفت و گفت: پاشو تاتارام، پاشو دیگه هوا داره تاریک میشه بهتره بریم خونه.
فادیمه همونجور که خیره به خاک بود سر تکون داد
-امشب پیش آیاز میمونم اون بدون من نمیتونه بخوابه
عادل هوفی کشید و اشکش ریخت، بعد از فهمیدن مرگ آیاز اولین بار بود گریه میکرد.
اسمه بغلش کرد:
-ما میریم اوروچ و آلینا شما ایسو و فادیمه بیارین.
ایسو: نه همه برین ما خودمون میایم یکم دیگه.
همه فهمیدن که میخوان تنها باشن تا دوتایی برای پسرشون سوگواری کنن. فادیمه دستشو رو روی خاک کشید، آروم شروع کرد به خوندن لالایی که هر شب برای آیاز میخوند.

Dağa gittim dağ uyur ninni
به کوه رفتم کوه می‌خوابد،نینی
Dağda tavşanlar uyur ninni
توی کوه خرگوش‌ها می‌خوابند،نینی
Göle gittim göl uyur ninni
به دریاچه رفتم دریاچه می‌خوابد،نینی
Gölde balıklar uyur ninni
توی دریاچه ماهی‌ها می‌خوابند،نینی
Eve geldim ev uyur ninni
به خانه آمدم خانه می‌خوابد،نینی
Evde yavrum uyur ninni
توی خانه، بچه‌ام می‌خوابد،نینی
Çalkan Karadeniz çalkan ninni
بزن ای دریای سیاه بزن نینی
Gemilerde olur yelken ninni
کشتی‌ها بادبان دارند،نینی
💘1
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖦𝖾𝗇𝖾_𝗒𝖺𝗉𝖺𝗋𝗂𝗓
𝖯𝖺𝗋𝗍: پانزدهم

دیگه نصف شب شده بود. فادیمه تقریبا داشت از حال می‌رفت که ایسو دستشو گرفت و بلندش کردو بردش سمت ماشین.
+فادیمم بریم کوچاری؟
-نه بریم خونه خودمون..
ایسو حرفی نزد و به سمت خونشون روند،درو باز کردن و وارد شدن.
اولین چیزی که توجهشونو جلب کرد، کفش های کوچولوی آیاز بود،یه جفت کفش آبی رنگ که یه خرس روشون بود، فادیمه بدون حرف خم شد و کفش ها رو برداشتو روی قلبش گذاشت.
ایسو بغض کرد و چشماش رو بست.
بعد باهم وارد اتاق آیاز شدن،اتاقی پر از اسباب بازی.
ماشین قرمز مورد علاقه ترین اسباب بازی آیاز، روی تخت کوچولوش بود. فادیمه به سمت تخت رفت ماشین رو برداشت و چرخ هایش رو چرخوند و نگاهش رو به نقطه ای نامعلوم دوخته بود.
ایسو با وجود تموم خستگی هاش، با تموم دلشکستگی ای که داشت کنار فادیمه نشست،
ماشین رو از دست گرفت و کنار گذاشت:
+فادیمم...یکم استراحت کن، فقط یه کوچولو بخواب باشه؟
فادیمه بی حال سری تکون داد،سرشو گذاشت رو پاهای ایسو و چشاشو بست اما تصویر خندون آیاز جلوی چشماش جون گرفت.
فادیمه لبخندی زد.
ایسو متعجب و با غم بهش نگاه میکرد.
-فادیمه؟ من اینجام بخواب.
+آخه آیاز بیداره..
فادیمه لبخندش عمیق تر شد.
+من خیلی خستم ایسو.میشه تو بخوابونیش من یکم بخوابم؟
ایسو نتونست خودشو کنترل کنه و اشکاش ریختن.
پتو رو روی فادیمه کشید.
موهاشو نوازش کرد و با گریه گفت:
-من میخوابونمش خب؟تو راحت بخواب.
چند دقیقه بعد نفسای فادیمه منظم شدن و ایسو فهمید که خوابیده.
ولی خودش؟ اصلا نمی‌تونست بخوابه..
دنبال باعث و بانی این اتفاق بود.
درست وقتی که فکر میکردن سایه دشمنی از سرشون کم شده،دشمنی رو سرشون اوار شد!
هر طوری که بود، یه طرف این قضیه به عموش می‌رسید..
ایسو همچنان توی فکر بود که فادیمه با ترس از خواب پرید.
ایسو نگران نگاهش کرد.
-چیشد فادیمه؟خوبی؟
فادیمه اشفته شروع به گریه کرد.
-فادیمه؟ چیشد؟
+ایسو...ایسو شبِ قبل از اینکه بریم ییلاق..ایوبهان...ایوبهان
چشمای فادیمه که به چشمای عصبی ایسو افتاد ادامه نداد.
+چیشد ایسو؟
-اسم اونو اوردی!
فادیمه ادامه حرفش و به زبون اورد:
+ایسو! ایوبهان شب قبلش به من پیام داد..نمی-
-یعنی چی که پیام داد؟چی گفت؟
+گفتش خودم میشم باب-
به ایسو نگاه کرد.
همچنان که اشکاش میریختن دستشو رو گونه ایسو گذاشت.
+گفت میشم بابای بچت!
ایسو عصبی شد ولی سعی میکرد موقع صحبت با فادیمه اروم باشه.. می دونست حالش خوب نیست.
-چرا اینو الان میگی فادیمه؟چرا من باید الا-
ادامه نداد.
چند بار تو اتاق اینور و اونور راه رفت و بعد از اتاق بیرون رفت.
فادیمه با گریه دنبالش رفت.
در حینی که ایسو داشت کفشاش و میپوشید فادیمه با گریه گفت:
+ایسو! من...یعنی ما.. حالمون بده. ما بچه‌مونو از دست دادیم..چرا میخوای تنهام بزاری؟ چرا میخوای تنها باشی؟ ایوبهان نمیمیره، ولی اگه الان بری دیگه تنهایی رو تحمل نمیکنم.
ایسو غمگین به فادیمه نگاه کرد.
کفشاشو در اورد و برگشت خونه.
رو به روی فادیمه ایستاد و بهش نگاه کرد.
فادیمه بی صدا گریه میکرد ولی بعد دیدن چشمای ایسو، سرش و به سمت چپ خم کرد و صدای گریه‌ش خونه رو گرفت.
چشمای ایسو هم پر بودن.
ایسو نزدیکش رفت و سر فادیمه رو رو قلبش گذاشت.
+چرا ما؟ چرا من؟ انقد ترسیدم از نبودنش ایسو..از دستش دادم.یعنی نتونستم؟
ایسو سر فادیمه رو روی سینش فشار داد:
-گریه نکن فادیمه،آیاز مامانشو ناراحت ببینه اذیت میشه ها.
سعی میکرد فادیمه رو بخندونه.
فادیمه میون گریه هاش لبخند بی صدایی زد.
ایسو دست فادیمه رو گرفت روی مبل کنار هم نشستن.
+ایسو؟
-جانم؟
+یعنی جاش خوبه؟
-چرا بد باشه؟ پیش مامان بزرگ و بابا بزرگشه...
+آره..پیش مامان بابام:)
5
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖦𝖾𝗇𝖾_𝗒𝖺𝗉𝖺𝗋𝗂𝗓
𝖯𝖺𝗋𝗍: شانزدهم

« چند روز بعد»
چند روز گذشته بود. هیچکس حالش مثل قبل نمی‌شد، ولی حداقل یکم بهتر بودن.
همه به جز ایسو و فادیمه.
+ایسو؟بریم پیشش؟
-میخوای بریم؟ آماده شو.
چند دقیقه بعد جفتشون اماده راه افتادن.
بعد چند دقیقه رسیدن.
فادیمه همش جلوتر از ایسو راه میرفت و حواسش به ایسو نبود.
ایسو هم تو فکر بود و از فادیمه عقب تر بود.
فادیمه سمت جایی رفت که قبر ایاز بود.
اشک از چشماش سرازیر شد.
کنار قبر نشست و سرش رو روی اون گذاشت.
دهنش و باز کرد که حرفی بزنه ولی یهو یادش افتاد که ایسو کجاست؟
سرش و برگردوند و تصویری تکراری از ایسو تو این مدت دید.
+ایسو؟گریه نکن...
ایسو دستش رو صورتش گذاشت و سرش و پایین گرفت.
فادیمه می‌دونست داره گریه می‌کنه.
فادیمه دست ایسو رو پایین اورد و دستش و رو گونه‌ش گذاشت.
+آیاز ناراحت میشه..
ایسو چند ثانیه نگاهش کرد و بعد اشکای فادیمه رو پاک کرد.
لبخند الکی زد و گفت:
-آره..ناراحت میشه پسرم.مامانشم گریه نکنه.
چند ساعت گذشت،ایسو و فادیمه کلی با آیاز کوچولوشون حرف زده بودن،قبرشو تمیز کرده بودن و کنارش بودن.
+ایسو داره شب میشه!آیاز هیچوقت نمیتونست با سر و صدا بخوابه،بریم خونه.
-بریم.
جفتشون خم شدن و رو اسم آیاز بوسه ای گذاشتن.
+خداحافظ مامانی..
-خداحافظ پسرم.
راهی خونه شدن.
-
فادیمه با صدای در بیدار شد به لباس آیاز که تو بغلش بود نگاهی انداخت، دوباره بغض کرد. هرشب برای اینکه بغلش خالی نباشه، لباس آیاز رو بغل میکرد و می‌خوابید.
از اتاق بیرون اومد، ایسو جلوی ظریفه ایستاده بود و داشتن باهم حرف میزدن:
-ایسو بزار بیام داخل می‌خوام باهاتون حرف بزنم.
ظرفی که دستش بود  رو بالا آورد:
-ببین براتون دلمه آوردم
+برو مامان! دلم نمی‌خواد فادیمه با دیدنت ناراحت بشه.
فادیمه به سمت در قدم برداشت و گفت: -ایسو بزار بیاد داخل
ایسو برگشت سمت فادیمه، کنار کشید تا ظریفه وارد خونه بشه.
ظریفه به سمت فادیمه اومد و در آغوش گرفتش:
-چقدر ضعیف شدی عروس قشنگم.ببین دلمه براتون آوردم،بیا بخور جون بگیری.
ظریفه آروم دست فادیمه رو گرفت و فادیمه رو روی مبل نشوند، دلمه رو برداشت و جلوی فادیمه گرفت.
ایسو:مامان حرفتو بزن.
ظریفه دلمه رو توی دست فادیمه گذاشت و بهش لبخند زد:
ایسو،آیاز نوه منم بود، منم دوسش داشتم. قسم می‌خورم از نقشه شریف هیچ خبری نداشتم! داغ آیاز رو سینه ی منم سنگینی میکنه. اومدم اینجا که جای شریف رو بهت بگم، قبل از تصادف شما تو یکی از روستا های اطراف بود الانم یه نشونه هایی پیدا کردم که انگار هنوز اونجاست.
ایسو تا اینو شنید سریع سمت اتاق رفت، اسلحشو برداشت و رفت بیرون.
فادیمه و ظریفه با نگرانی پشت سرش بودن.
فادیمه که دید نمیشه جلوی ایسو رو گرفت سوار ماشین شد و به سمت کوچاری رفت، باید به عادل می‌گفت تا جلوی ایسو رو بگیره.
نمی‌خواست شوهرش رو هم از دست بده...
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖦𝖾𝗇𝖾_𝗒𝖺𝗉𝖺𝗋𝗂𝗓
𝖯𝖺𝗋𝗍: هفدهم

فادیمه به کوچاری رسید، با عجله پله ها رو بالا می‌رفت.
در خونه رو باز کرد و وارد خونه شد.عادل و اوروچ داشتن با هم حرف میزدن که با دیدن
فادیمه حسابی تعجب کردن.
عادل که دید فادیمه سکوت کرده شروع به حرف زدن کرد: تاتارام چیشده؟خوبی؟شوهرت کجاست؟
اشک فادیمه سرازیر شد،به طرف داداشش رفت  
عادل هم اونو به آغوش کشید:
-چیشده فادیمه داری میترسونیم.
+داداش...
نفس عمیقی کشید تا بتونه ادامه بده:
+ظریفه اومد خونمون جای شریف رو لو داد ایسو اسلحه رو برداشتو رفت. داداش برو جلوشو بگیر!نزار شوهرم قاتل بشه.....نزار شوهرمو هم از دست بدم...
اوروچ منتظر عادل نموند و از خونه رفت بیرون.
عادل: اسمه بیا مواظب فادیمه باش،من میرم دنبال ایسو.
بعد از رفتن عادل،اسمه به طرف فادیمه رفت و محکم اونو در آغوش گرفت: چیزی نمیشه قشنگم نگران نباش.
فادیمه بی صدا تو بغل اسمه گریه کرد.
اوروچ کنار جاده ایستاده بود،عادل بهش رسید:
-چیشد اوروچ؟
+به هیچ قیمتی نمیخوام سر ایسو بلایی بیاد کوچاری!
-نمیزاریم بلایی سرش بیاد!نگران نباش، بریم.
-
ایسو به کلبه شریف رسید اما هیچکدوم از آدمای شریف اونجا نبودن.
اسلحه رو در آورد و آروم وارد کلبه شد.
شریف روی صندلی نشسته بود ایوبهان هم بیهوش کنار افتاده بود.
ایسو نگاهی به ایوبهان انداخت و بعد به شریف چشم دوخت.
شریف شروع کرد به صحبت کردن:
-میخواست بره اعتراف کنه!مجبور شدم تا اومدنت نگهش دارم برادرزاده. به حال خودت باید منو بکشی انتقامتو بگیری.
+ایاز گناهی نداشت...تو خون بی گناهو ریختی...خون یه بچه رو ریختی...پسر منن میفهمییی؟
-هدف تو بودی.نه آیاز،نه فادیمه
+اما آیاز مرد!
-نمی‌خواستم.
ایسو اسلحه رو گرفت سمت شریف،دستاش میلرزیدن.
شریف دستاشو باز کرد و گفت:
-بزن ایسو،بزن! تمومش کن.منم دیگه خسته شدم!
ایسو آب دهنشو قورت داد و سکوت کرد
شریف ادامه داد:
-بزن ایسو.اینجوری انتقام دوتامون گرفته میشه!من میمیرم،توهم میری زندان.فادیمه تنها میشه و عادل هم تا آخر عمر بخاطر خواهرش میسوزه!پس بزن.
ایسو یهو یاد حرف فادیمه تو ییلاق افتاد که گفت" هیچ فورتونایی نیست که کنار زنش باشه یا زیر خاکه یا تو زندان"
انگار دستاش شل شدن،یخ کرد. اگه شریف رو میکشت چیزی درست میشد؟ یا بدتر میشد؟
-بزن دیگه ایسو!
+نه
-چرا؟ترسیدی؟
+نه
-پس؟
+زندگیمو دوست دارم! فادیمه رو دوست دارم !مثل تو قاتل نمیشم، ثابت میکنم من و تو فقط یه خون مشترک داریم که اونم نمیشه باهاش هیچ کاری کرد..
ایسو اسلحه رو پایین آورد و از کلبه بیرون رفت که با عادل و اوروچ روبرو شد.
عادل ایسو رو بغل کرد و گفت:
-زدیش؟
+نتونستم قاتل بشم.
اوروچ نفسی از سر راحتی میکشه و دستشو روی شونه ایسو می‌زاره:
-تو برو پیش زن داداش نگرانته،ماهم شریف رو تحویل پلیس میدیم.
ایسو فقط سر تکون داد و سوار ماشین شد اما بجای کوچاری اول به سمت قبرستون رفت.
خیلی آروم کنار قبر آیاز زانو زد.
+پسر قشنگم ببخشید که نتونستم انتقامتو بگیرم!ببخشید که نتونستم قاتلتو بکشم!
اشکاش سرازیر شدن.
+امیدوارم باباتو ببخشی.
....
فادیمه ساعت ها پایین پله ها منتظر ایسو بود.سرگردون و نگران سرشو توی دستاش گرفته بود راه می‌رفت.
ماشین ایسو روبروی فادیمه وایستاد،تا ایسو از ماشین پیاده شده فادیمه دوید و بغلش کرد.
-خیلی ترسیدم ایسو،خیلی.
بغضش ترکید.
ایسو موهای فادیمه رو نوازش کرد بعد دستاشو دور فادیمه حلقه کرد.
فادیمه سرشو بالا آورد و با چشمای اشکیش
شوهرشو نگاه کرد.
-کشتیش؟
ایسو چشماشو بست،خم شد و چشای اشکی فادیمه رو بوسید.
+نزاشتی.نتونستم!
فادیمه لبخند کم رنگی زد، روی نوک پاهاش بلند شد و لبای ایسو رو سریع بوسید، بعد چند ثانیه خواست ازش جدا بشه که ایسو دستشو گذاشت پشت کمر فادیمه،انگار اینجوری آروم میشد.
فادیمه هم که فهمید آروم همراهیش کرد.
با صدای آلینا که فادیمه رو صدا می کرد جدا شدن:
-فادیمه! کجایی؟ ایسو اومد؟ بابام زنگ زد گفت که ایسو شریف رو نکشته
بعدشم با اوروچ، ایوبهان و شریف رو به پلیس تحویل...
به آخرین پله که رسید،ایسو رو دید:
-عه اومدی که! بیایین یه چیزی بخورین از صبح هیچی نخوردین!
فادیمه هم آروم دست ایسو رو گرفت و دنبال خودش کشوند...
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖦𝖾𝗇𝖾_𝗒𝖺𝗉𝖺𝗋𝗂𝗓
𝖯𝖺𝗋𝗍: هجدهم

بعد از اینکه یه چیزی خوردن روی مبل نشسته بودن که اسمه صداشون کرد.
-ایسو؟
+هوم؟
-ظریفه اینجاست.
ایسو هوفی کشید و به فادیمه نگاه کرد.
حالت صورت فادیمه عصبی بود که ایسو دستشو رو شونش گذاشت و چشماش و به نشونه آروم باش روی هم گذاشت که فادیمه سرشو پایین انداخت.
ظریفه وارد خونه شد و به سمت ایسو اومد.
-ایسو؟ایسو؟پسرم.
سرشو بوسید و بعد به فادیمه نگاهی انداخت.
-کاری که نکردی پسرم؟
+میشه به من نگی پسرم؟ از پسرِ تو بودن خسته شدم.از فورتونا بودن هم خسته شدم. از تک تک چیزایی که به خاطر شما ها جزو هویت من حساب میشه متنفرم‌.
ظریفه نگاه تندی بهش انداخت ولی ایسو اروم نمیشد‌.
-اگه امروز داغ بچه رو دلمه بخاطر دشمنی لعنتی‌تونه.اگه زنم ناراحته به خاطر دشمنی‌تونه. به بهونه صلح چه جون ها که نگرفتید.
+آروم باش پسرم.
فادیمه دستشو رو دست ایسو گذاشت و نگاهش کرد.
+فادیمه تو چرا هیچی نمیگی؟
-چی بگم؟ من هدف تورو خوب میدونم. وقتی فهمیدی حامله‌م،پیشم نیومدی.حتی وقتی بچه به دنیا اومد پیشم نیومدی.ولی وقتی مرد؟ اولین نفر تو بودی که اومدی.
ظریفه همچنان نگاه میکرد.
-میبینی که!شوهرم دیگه نمیخواد بچه‌یِ تو باشه.من پسرم و از دست دادم ولی تو هم نوه‌تو از دست دادی هم پسرتو.من دوباره بچه دار میشم ولی تو دیگه نوه‌دار نمیشی!
ظریفه به ایسو نگاه کرد که ازش حمایت کنه ولی بر خلاف انتظارش،ایسو دستشو رو شونه فادیمه گذاشت.
ظریفه تند از عمارت کوچاری بیرون رفت.
همون لحظه عادیلی که حرفای فادیمه رو شنیده بود وارد خونه شد.
اسمه هم اومد کنارشون نشست.
-فادیمه؟
+جانم داداش؟
-حالت چطوره؟
+یعنی..نمیتونم که خوب باشم.
-فادیمه..یعنی حرفایی که زدی..راست میگی.
ایسو سرش و بالا اورد و با تعجب به عادیل نگاه کرد.
-میتونید دوباره بچه دار بشید.خودتونو اذیت نکنید.جوونید هنوز.برید یه جایی دور تر از ترابزون و دوبار-
فادیمه با گریه و خشم وسط حرفش پرید.
+حرف زدن راجب این چیزا بی معنیه.اونم وقتی تازه بچم و از دست دادم.هیچکس آیاز نمیشه.یه جایی دور از ترابزون کجا قراره برم وقتی آیازم اینجاست؟
ایسو سرش و پایین انداخت.شاید برای اینکه بغضش معلوم نشه..
عادل گفت:
+ولی فادیمه من منظور-
فادیمه بلند شد و با سرعت به اتاق رفت که ایسو هم دنبالش رفت.
اسمه: پیش خودت چی فکر کردی که برداشتی اینارو گفتی بهشون؟
عادیل عصبی چشماش و رو هم گذاشت.
فادیمه روی تخت نشسته بود و گریه میکرد.
ایسو کنارش نشست و سر فادیمه رو روی سینه‌ش گذاشت.
-فادیمه؟میشه گریه نکنی؟
فادیمه بیشتر به گریه ادامه داد که ایسو گفت:
-فادیمه...آیاز ناراحت میشه...منم ناراحت میشم...
فادیمه به ایسو نگاه کرد.
+فکر میکنی من وقتی بغض تورو میبینم ناراحت نمیشم؟
ایسو سرشو پایین انداخت.
-من میفهممت.این درد، درد دوتامونه.ولی فادیمه تو همش داری تنهایی غصه میخوری...اینجوری نه من راحتم، نه آیاز.حرف بزن باهام.همش گریه نکن حرف بزن.
میخوای بردارم ببرمت یه جای دیگه..خونمون و عوض کنیم...نه کوچاری باشیم نه فورتونا...تو دورترین نقطه باشیم،هم از عمارت کوچاری،هم از عمارت فورتونا.
پیش آیازم بریم.اون وقتی ببینه ما خوشحالیم..
بغض کرد و بعد ادامه داد
-خوشحال میشه..
- « ۳ سال بعد »
فادیمه و ایسو به یه خونه‌ای که هم از عمارت کوچاری و هم عمارت فورتونا دور بود و هم به خونه آیاز نزدیک بود اومده بودن.
دل کندن از اون خونه ای که ۱ سال آیاز توش زندگی کرده بود برای هیچکدومشون راحت نبود.
-
فادیمه ناباورانه به چیزی که تو دستش بود نگاه میکرد.
فکرایی مثلِ "دوباره؟" ، "الان باید چیکار کنم" و "نمیتونم" توی ذهنش میچرخیدن.
نتونست جلوی اشکاش و بگیره و شروع به گریه کرد.
بعد چند دقیقه اشکاشو پاک کرد.
تست و تو جیبش گذاشت و بیرون رفت.
ایسو روی مبل نشسته بود که با بیرون اومدن فادیمه روش و به سمتش برگردوند.
فادیمه لبخندی زد که ایسو چیزی نفهمه.
-فادیمه؟
+هوم؟
-چیزی شده؟
+نه..یعنی چی میخواد بشه مگه؟
ایسو مشکوک نگاهش کرد.
دستاشو باز کرد و گفت:
-بیا اینجا ببینم.
فادیمه هول شده بود ولی با این حال به سمتش رفت و تو بغلش جا گرفت.
-یه چیزی شده فادیمه..
+نه..نه هیچی.
ضایع خندید.
+چی میخواد بشه اخه...
ایسو لبخند ارامش بخشی زد.
-باشه...اگه چیزی بود بهم بگو...من کنارتم.
فادیمه لبخندی زد و سرش و رو سینه ایسو گذاشت.
بعد چند دقیقه ایسو گفت:
-خب میخوای حاضر شی بریم؟
فادیمه گفت:
+کجا بریم؟
ایسو مشکوک نگاهش کرد.
-یعنی چی کجا بریم؟همونجایی که همیشه میریم دیگه!
فادیمه فهمید.
+اها..الان حاضر میشم.
فادیمه سریع لباساشو عوض کرد و لباسای قبلیشو روی تخت انداخت.
3
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖦𝖾𝗇𝖾_𝗒𝖺𝗉𝖺𝗋𝗂𝗓 𝖯𝖺𝗋𝗍: هجدهم بعد از اینکه یه چیزی خوردن روی مبل نشسته بودن که اسمه صداشون کرد. -ایسو؟ +هوم؟ -ظریفه اینجاست. ایسو هوفی کشید و به فادیمه نگاه کرد. حالت صورت فادیمه عصبی بود که ایسو دستشو رو شونش گذاشت و چشماش و به نشونه آروم باش روی هم گذاشت…
راه کوتاه بود و پیاده توی ۵ دقیقه رسیدن.
-سلام بابایی.
+سلام آیازِ مامان.
چطوری مامانی؟
حدود ۲ ساعت اونجا بودن.
۳ تایی باهم حرف زدن،خندیدن،خاطره گفتن...
بعدش ایسو گفت:
-خب فادیمه..بریم؟
+ایسو..میشه تو بری؟من چند دقیقه دیگه میام..
-چرا؟
فادیمه با خواهش نگاهش کرد.
-باشه...یکم اون ور تر منتظرت میمونم باهم بریم.
ایسو رفت که فادیمه شروع به صحبت کرد:
+آیاز..مامانی میخوام یه چیزی بهت بگم..ولی قول بده حسودی نکنی...
مامانی،من تو دلم یه نینی دارم.
لبخند کوچیکی زد و دستش و رو شکمش کشید.
بعد انگار که چیزی یادش اومده باشه دستشو برداشت و اشکاش شروع به ریختن کردن.
با لحن عاجزانه و ترسیده ای گفت:
+ولی مامانی میترسم..نمیدونم چجوری به بابات بگم...کِی بگم؟چی بگم؟
چند دقیقه همونجوری ترسیده گریه میکرد که بعد گفت:
+به بابات نگیا آیاز!خودم میگم اصلا.
بلند شد و روی اسمشو بوسید.
+خداحافظ پسرم.
راهی خونه شد و تو مسیر با ایسو باهم به سمت خونه رفتن.
ایسو میدونیت یه چیزی شده...اینکه فادیمه گفته تنهامون بزار، برگشتنش با چشمای اشکی ، عادی نبودن.
وقتی خونه رسیدن،ایسو به فادیمه گفت:
-فادیمه؟من برم یکم بخوابم..
فادیمه لبخندی زد
+برو...خوب بخوابی.
ایسو لبخندی زد و وارد اتاق شد.
لباسای فادیمه رو از روی تخت برداشت که بزاره اون طرف و بخوابه که از چیزی از جیب لباسش افتاد.
ایسو خم شد و برش داشت.
تست؟
یعنی دلیل این رفتارای فادیمه این بود؟
ایسو سر در نمیاورد،ولی ازونجایی که فادیمه حالش بد بود، احتمالا این دوتا خط نشونه یه چیزاییه.
خواب از سر ایسو پرید و از اتاق بیرون رفت.
فادیمه رو مبل نشسته بود و تو فکر بود.
تا وقتی ایسو کنارش نشینه متوجه حضورش نشده بود.
+چیشد؟
ایسو مهربون نگاهش کرد و بغلش و واسه فادیمه باز کرد.
فادیمه تو بغلش جا گرفت و سرش و رو سینه ایسو گذاشت.
موهاش و نوازش کرد و گفت:
-فادیمه؟
+هوم؟
-من میدونم یه چیزی شده و تو به من نمیگی..میدونمم اون چیزیه که داره اذیتت میکنه.میشه باهام حرف بزنی؟نریز توی خودت..
فادیمه نفس عمیقی کشید که ایسو بوسه ای رو موهاش گذاشت.
بیشتر از هر کسی فادیمه رو میفهمید.
ترسِ از دست دادن دوباره،ترسش از اینکه دوباره نتونه...
ایسو هم میترسید.ولی نمیخواست فادیمه تنهایی اذیت شه، نمیخواست تنهایی غصه بخوره.
4
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖦𝖾𝗇𝖾_𝗒𝖺𝗉𝖺𝗋𝗂𝗓
𝖯𝖺𝗋𝗍: نوزدهم

فادیمه توی بغل ایسو یکم سکوت کرد انگار که داشت کلمه هارو جمع می‌کرد.
+ایسو ما داریم دوباره...
نفس عمیقی کشید تا بتونه حرفشو بزنه.
بعد ادامه داد:مامان بابا میشیم...
برخلاف تصور فادیمه ایسو لبخند زد.
-فادیمم!اینکه خیلی خوبه آیاز داره بردار بزرگه میشه.
فادیمه لبخند تلخی زد،نگرانی توی نگاهش موج میزد.
+اگه...اگه دوباره نتونیم چی ایسو؟اگه دوباره از دستش بدیم چی؟
چشمای فادیمه پر شد.
ایسو با دستاش صورت فادیمه رو قاب گرفت،
لبخند گرمی به فادیمه زد با اینکه خودشم نگران بود اما دوست نداشت فادیمه ناراحت
باشه.
-این دفعه میتونیم فادیمم.من با جونم ازش مراقبت میکنم!میدونم که آیاز هم از این موضوع خوشحاله،حس میکنم.
و بعد با اطمینان دستشو رو روی شکم فادیمه گذاشت،خم شد و گونه فادیمه رو بوسید.
فادیمه سرشو روی پاهای ایسو گذاشت و خوابید.
«خواب دید که آیاز توی بغلشه و داره بهش لبخند میزنه»
ایسو دستشو به آرومی روی موهای فادیمه گذاشت و موهاشو نوازش کرد، وقتی دید فادیمه توی خواب لبخند میزنه،خیالش راحت شد و خوابش برد.
-------
فادیمه با آلینا از سونوگرافی به خونه برگشت، منتظر ایسو بود تا خبر خوب رو بهش بده. حتی خودش هم باورش نمیشد و لبخند از لبش محو نمیشد.
وقتی که آلینا فهمید از خوشحالی بال درآورد... گوشیشو برداشت و همه رو خبردار کرد!
بعد از اینکه فهمید فادیمه حاملست دیگه دیگه تنهاش نداشت، از عادل و اسمه جدا شده بودو با فادیمه و ایسو زندگی میکرد تا مواظب فادیمه باشه.
ایسو امروز براش کار پیش اومده بود و نتونست با فادیمه به سونوگرافی بره بخاطر همین آلینا همراه فادیمه رفت.
وقتی فادیمه فهمید دوقلو بارداره از خوشحالی اشک از چشماش سرازیر شد.
آلینا با ذوق داشت با اوروچ حرف میزد:
+اره اوروچ دوقلوعههه!یعنی همزمان دوبار عمو میشی.
اوروچ ناباورانه خندید:
-آلیناااا،منو هیجان زده نکن الان راه میفتم میام اونجا هااا!
+نه نهه آروم باش!من دیگه برم پیش فادیمه.
-برو از طرف منم به زن‌داداش تبریک بگو تا خودم بهش زنگ بزنم.
+باشه.
آلینا کنار فادیمه نشست:
-خب اوروچ آخرین نفری بود که بهش خبر دادم، کلی خوشحال شد و تبریک گفت.
فادیمه خندید:
+سلامت باشه.اما دختر هنوز یک ساعتم نشده تو به همه خبر دادی!
-کار خوبی کردم!ولش کن مامان کوچولو. خودت در چه حالی؟
+آلینا باورم نمیشهه دوقلو...
-من از همون اول میدونستم انگار نور ازت می‌بارید!
هردو خندیدن، وسط خنده هاشون،صدای باز شدن در اومد.
فادیمه با هیجان دست آلینا رو گرفت و گفت:ایسو اومد!
ایسو وقتی فادیمه و آلینا رو اونجوری دید
تعجب کرد و گفت:
-چیشده؟جنسیتش مشخص شد؟
فادیمه با ذوق بهش چشم دوخت، بلند شد و جلوی ایسو وایساد:
+ایسو،شوهر عزیزم، قول بده هول نشی خب؟
ایسو چشاشو ریز کرد:
-چیشده مگه؟
فادیمه با شوق خندید:
+ایسووو ما نباید منتظر یه نفر باشیم، بلکه باید انتظار دو نفرو بکشیم!
ایسو گیج بهش نگاه کرد:
+اوروچ و عادل دارن میان؟
آلینا با صدای بلند شروع کرد به خندیدن فادیمه هم همراهیش کرد،ایسو گیج بهشون نگاه کرد و سرشو خاروند.
فادیمه: شوهر عزیزم داری بابای دوقلوها میشی!
ایسو توی ذهنش داشت حرف فادیمه رو تحلیل میکرد:
ایسو: دو...دوقلوووو!
بسته خوراکی های که برای فادیمه خریده بود از دستش افتادن،به طرف فادیمه دوید، محکم بغلش کرد و شروع کرد به چرخوندنش.
فادیمه با خنده به ایسو گفت: بس کن کیلچوک! داره سرم گیج میرهه!
آلینا با ذوق بهشون نگاه میکرد و لبخند میزد.
ایسو فادیمه رو زمین گذاشت یه دستش دور کمر فادیمه بود،اون یکی دستش رو به سمت الینا گرفت تا بره بغلشون، آلینا هم با لبخند رفت بغل فادیمه و ایسو.
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖦𝖾𝗇𝖾_𝗒𝖺𝗉𝖺𝗋𝗂𝗓 𝖯𝖺𝗋𝗍: نوزدهم فادیمه توی بغل ایسو یکم سکوت کرد انگار که داشت کلمه هارو جمع می‌کرد. +ایسو ما داریم دوباره... نفس عمیقی کشید تا بتونه حرفشو بزنه. بعد ادامه داد:مامان بابا میشیم... برخلاف تصور فادیمه ایسو لبخند زد. -فادیمم!اینکه خیلی خوبه آیاز…
«چهار سال بعد»
امروز تولد آیاز بود و طبق عادت هر ساله فادیمه و ایسو همراه با دوقلو ها اومدن پیش آیاز.
باریش دست مامانشو گرفته بود و گونش هم بغل باباش بود،به قبر آیاز که نزدیک شدن، باریش دست فادیمه رو ول کرد و دویید سمت قبر.
ایسو هم گونش رو پایین گذاشت، اونم پشت سر داداشش بدو بدو می‌رفت،چهار نفری کنار قبر آیاز نشستن.
باریش با لحن شیرینش گفت:داداش بزرگه تولدت مبارک!
گونش هم به تقلید داداشش گفت: تولدت مبارک...مبارک
فادیمه بوسه ای روی گونه باریش و گونش گذاشت بعد هم خاک سرد رو لمس کرد:
-پسر قشنگم اومدیم برات تولد بگیریم!
ایسو به سمت ماشین رفت تا کیکی که گرفته بودن رو بیاره.
ایسو با کیک کوچولوی سفیدی که روش توت فرنگی داشت برگشت، یه شمع گذاشت روی کیک.
کیک رو به آرومی روی قبر گذاشت:
-تولدت مبارک پسر قشنگم،این دفعه برات توت فرنگی گرفتم که دوست داری.
شمع رو روشن کرد،چهار نفری با هم شمع رو فوت کردن.
همزمان با فوت کردن شمع،اشک از چشمای فادیمه سرازیر شد.
ایسو آروم بدون اینکه بچه ها متوجه بشن اشک فادیمه رو پاک کرد و بوسه ای روی چشم اشکیش زد.
ایسو:باریش و گونش زود از داداش خداحافظی کنین،بریم که دایی عادل منتظره.
رو به فادیمه کرد و ادامه داد: بریم فادیمم؟
فادیمه سری تکون داد،دست ایسو رو گرفت و پشت سر بچه ها راهی شدن....
سرش رو چرخوند و برای بار آخر به قبر آیاز نگاهی انداخت.
لبخندی زد و به آرومی گفت: خداحافظ پسرم.

-پایان
5❤‍🔥2
Name: 𝗞𝗶𝗿𝗶𝗸 𝗵𝗮𝘁𝗶𝗿𝗮𝗹𝗮𝗿

Naz ve Fadime kahve sipariş ettiler ve Naz dışarıda oturmamızı önerdi.
Fadime: Aa aa, neden içeride oturmadık?
Naz: Sana bir soru sormak istedim, Arda'nın duymasını istemedim.
Fadime doğruldu ve sordu:Ne sorusu? Sor.
-Iso ile bir hikayen var mı? Onu daha önce tanıyor muydun? Yani, ondan hoşlanıyor musun?
Fadime, Naz'ın ani sorularına şaşırdı.
Kaşlarını çatarak dedi ki: Ah kızım,yavaşla. ne soruyorsun? Ne hikayesi? Neden ondan hoşlanmalıyım?
Naz teslim olurcasına elini kaldırdı ve dedi ki: Tamam canim ya, hiçbir şey sormadım. Neden bu kadar ketumsun?
Ama Fadime'nin aklından binlerce soru geçiyordu.
Yani, Iso Naz'a bir şey söyledi mi? Düşmanlıklarından bahsetti mi? Ya da o öpücükten...