𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجاه و یکم از اونجا بیرون اومدم . نمیدونستم کجاست ولی هیچ خونهی دیگه ای نبود و مسیرِ طولانی رو پیاده رفتم که به جاده برسم. چه مدتی اونجا بودم؟ امیدوارم اونقدری نبوده باشه که باز فادیمه رو ناراحت کنم... چیزی نخورده بودم و ضعف…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجاه و دوم
تازه چشمام داشت گرم میشد که با چیزی که دیدم پریدم.
تصویر فادیمه با یه دختر کوچولویی که توی بغلش بود و منم داشتم ازشون عکس میگرفتم.
حتی این تصویر رو هم نتونستیم به قاب بکشیم.
آخه چرا فادیمهم؟
-
کل شب و سر جمع ۲ ساعت خوابیده بودم و صبح با زنگ اوروچ ، رفتم برای اینکه ازم اظهارات بگیرن.
کوچاری هم اونجا بود و بعد از اظهارات باهم میخواستیم بیرون بیایم که کوچاری گفت با اوروچ کار داره و منتظرش میمونه.
چیکار میتونست داشته باشه؟
خب بیخیال از داداشم میپرسم دیگه.
خواستم برم که با یاداوری چیزی پیش کوچاری برگشتم.
+ کوچاری؟ حداقل بگو مزار فادیمه کجاست خب؟
همینجور نگاهم کرد و با لبخند و لحن عصبی گفتم:
+ نکنه به خاطر اینکه من و دوست داشت ، مزار هم نداره؟
بدون اینکه بهم توجه کنه سمت اوروچی که داشت میومد رفت.
بدون اهمیت بهشون منم راهی خونه شدم.
چطوره که برای فادیمه حتی مزاری هم درست نکردن؟
حتی نمیتونم برم پیشش و باهاش حرف بزنم؟
چطوره که حتی دیگه خونهای هم نداده و تنها چیزایی که ازش دارم چندتا عکسه؟
تو همین حال نگاهم به مچ دستم افتاد.
ساعتی که هر دومون ازش داشتیم
و دستی که اون باید میگرفت.
میخواستم برم اونجایی که قرار میزاشتیم ، پیش گوسفندا ، اتاقش تو کوچاری ، روی پل سنگی ، حتی شده آنکارا ، خونش ، کافهی آردا ، استودیوی تئاتر ، کافهای که باهم میرفتیم ولی...روم سیاه بود.
حداقل قاتلش دستگیر بشه...بعد میتونم با یه خبر خوش برم پیشش.
ولی چه خبرِ خوشی؟
وقتی فادیمه نیست چه خبر خوشی؟
شاید نمیخواستن مزارشو به من نشون بدن و باید میگشتم که مزار فادیمه رو خودم پیدا کنم.
ولی چون نمیدونستم کجاست، تصمیم گرفتم برم پیش برهمون.
بره ای که با فادیمه به دنیا اوردیمش...
سوار ماشین شدم به سمت گوسفند های کوچاری رفتم.
وقتی که رسیدم ایوبهان اومد و سمتم حمله کرد
ــ اینجا چیکار میکنی هااان ؟
مشتی به صورتم زد
چیزی بهش نگفتم و فقط سرمو انداختم از این فرصت سو افتاده کرد و مشت دوباره ای به صورتم زد و غرید
ــ واقعا خجالت نمیکشی پرو پرو پاشدی اومدی اینجا؟ فادیمه رو تو کشتی تو! اون برای تو هرکاری کرد! حتی پا روی حرف عادل که انقد براش عزیز بود گذاشت، حتی از تئاتر که برای فراموشی این دشمنی بود دست کشید اما تو اوردیش دقیقا وسط این دشمنی و جونشو ازش گرفتی!
حق داشت و راست میگفت .
من همهی اینارو ازش گرفتم.
خوشی رو ازش گرفتم.
اون از دشمنی فاصله گرفته بود من دقیقا اوردمش توی دشمنی.
قطره اشکی از چشمم چکید
+حق داری ، بزن منو.هرچقدر بزنی هیچی نمیگم. حتی اگه منو بکشی هم مشکلی ندارم باهاش.
ایوبهان اول با تعجب نگاهم کرد بعد سرشو تکون داد
ــ نه! این زندگی از مرگ برای تو بدتره. تو باید هرثانیت و هر لحظت بدون فادیمه و با دردش زجر بکشی. من نمیکشمت، تو همینحوریش هم مردی!
بعدش از کنارم رد شد و رفت
حق با اون بود ، من همینجوریم مردم فقط نفس میکشم و چقدر بهتر میشد اگه واقعا میمردم و میرفتم پیش فادیمه.
رفتم کنار گوسفندا.
برهمون داشت شیر میخورد ،بهش نگاه کردم.
منو یاد اون شب میانداخت، نگاهای فادیمه...
با یادآوری اینا بغض کرده به بره نزدیک شدم و سرشو نوازش کردم.
از شیر خوردن دست کشید و به طرفم اومد که بغلش کردم
+چطوری فادیمه کوچولو؟
شاید بهتر بود به اسمی که فادیمه دویت داشت صداش بزنم؟
+ یا..چطوری ایسفاد کوچولو؟
بره سرشو سمتم کج کرد
+چیه.. توام خوشت اومد از اسمی که فادیمهیمن انتخاب کرده؟
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیر گریه.
+همش بخاطر منه.
من فادیمه رو از دست دادم.. من بدون فادیمه دیگه نمیتونم زندگی کنم.. مزارشو که پیدا کنم میرم پیشش!
نمیدونم چقدر گذشته بود همینجور که بره تو بغلم بود گریه میکردم که صدایی شنیدم
ــ اینجا چیکار میکنی پسر؟
چرخیدم و نگاهی بهش انداختم عادیل بود .
اشکامو پاک کردم سر بره رو نوازش کردم
+ کوچاری این بره رو به من بفروش
ــ برای چی؟
+ این ...برهی ماست. یه یادگاری از فادیمه..با دیدنش یاد اون میوفتم
عادل رو به رو نشست
- مرتیکه با دیدنِ بره یاد خواهر من میوفتی؟ در هر صورت ،گرونه ها!
+ مهم نیست
ــ باشه مال تو. پولم نمیخواد بدی
+چرا؟
ــ خب تو چوپونی کردی برای ما ، هنوز پولتو ندادیم بجاش این بره رو ببر.
سرمو تکون دادم.
چرا حس میکردم عادل نسبت به از دست دادن خواهر عزیزش خیلی خونسرده؟
اون دوتا جونشون به هم بسته بود.
ــ حالا میخوای چیکار کنی؟
+تو که جای مزار فادیمه رو بهم نگفتی، خودم پیداش میکنم بعدش میرم کنارش.
❤🔥16❤2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجاه و یکم از اونجا بیرون اومدم . نمیدونستم کجاست ولی هیچ خونهی دیگه ای نبود و مسیرِ طولانی رو پیاده رفتم که به جاده برسم. چه مدتی اونجا بودم؟ امیدوارم اونقدری نبوده باشه که باز فادیمه رو ناراحت کنم... چیزی نخورده بودم و ضعف…
ــ اگه هیچ وقت پیداش نکردی چی؟
+مگه میشه ؟ بعدم در هر صورت من بدون فادیمه زیاد عمر نمیکنم.
عادل دستی رو شونم گذاشت
ــ سخته پسر خیلی سخته اما تحمل کن و صبر داشته باش. فادیمه هم..شاید همین و ازت میخواد!
بعدش هم رفت.
بره رو بغلم گرفتم و راهی خونه شدم.
خواب راحتی نداشتم .
توی خواب که هیچی ، حتی توی بیداری هم چهرهی فادیمه همش جلوی چشمم بود.
-
قبل از نیمه شب بود که با صدای ماشین پلیس از خونه بیرون زدم.
در عمارت فورتونا رو میکوبیدن.
برای دستگیری عموم اومده بودن و شاید حالا میتونستم برم پیش فادیمه؟
هر فکری میکردم نمیتونستم قبول کنم که اون فادیمه رو کشته و حالا باید به خاطر اینکه زندان میره خوشحال باشم.
حتی لیاقت زنده موندن هم نداشت.
در عمارت باز شد و خود عموم بیرون اومد.
انگار صدای ماشین پلیس و نشنیده بود که شوکه شد؟
- شریف فورتونا؟
عموم سری تکون داد
- دستبند بزنید بهش
+ ببخشید؟ به چه جرمی؟
- به جرم تهدید ، دزدیدن فادیمه کوچاری و تیر زدن بهش با اسلحهای که مجوز نداره!
عموم لبخند رومخی زد و گفت:
+ مدرکی هم دارید که اثباتش کنه؟
- البته! ما بدون مدرک علیه کسی پرونده باز نمیکنیم. فکر نمیکنم لارم باشه ولی اگه بخواید براتون بازش میکنیم اسناد و مدارکمون رو.
انگار که تو پرِ عموم خورده باشه دستی به صورتش کشید.
سعی میکرد عقب بره ولی پلیسا دستبند و بهش زدن.
داشتن میبردنش که مامان و مامانبزرگم اومدن.
مامانبزرگم بدون حرف اشک میریخت و مامانم درست مثل دایه مهربانتر از مادر عمل میکرد.
- آقای پلیس؟ برادرشوهر من به چه جرمی دستبند خورده؟
پوزخندی زدم.
+ به ما گفتن اطلاعات پرونده رو به کسی نگیم.
نهایتا عموم طوری که انگار تسلیم اونا بود شروع به حرکت کرد.
لحظه اخر وقتی منو دید ، چشمکی زد و جوری که اصلا دوست نداشتم گفت:
- برمیگردم!
انگار که روی اتیش بنزین ریخته باشن عصبی شدم.
خواستم سمتش حملهور شم ولی...
فادیمه رو دیدم.
خودش بود.
جلوم وایساده بود و نگاهم میکرد.
مثل همیشه با چشمای براقش.
دستشو روی صورتم گذاشت
+ همهچی تموم شده...آروم باش
درست مثل همهی وقتایی که عصبی میشدم و اون نجاتم میداد.
انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده ،
انگار که همهی اینا فقط یه خواب بودن.
دوباره کنارم بود؟
چشمام و روی هم گذاشتم و این لحظهرو نفس کشیدم
ولی وقتی که چشمام رو باز کردم، دیگه فادیمهای نبود!
جاش ماشین پلیسی بود که داشت ازمون دور میشد.
- داداش کجا رفت؟
+ کی کجا رفت؟
- فادیمه!
اوروچ نفس عمیقی کشید و دست رو شونش گذاشت
+ برو خونه داداش. فادیمه اینجا نبود از اول.
ایسو با تقلا و همچنان که دور و اطرافش رو نگاه میکرد به زور وارد خونه شد.
فادیمه رو حسش میکرد ، شاید تو قلبش ، شاید کنارش...
+مگه میشه ؟ بعدم در هر صورت من بدون فادیمه زیاد عمر نمیکنم.
عادل دستی رو شونم گذاشت
ــ سخته پسر خیلی سخته اما تحمل کن و صبر داشته باش. فادیمه هم..شاید همین و ازت میخواد!
بعدش هم رفت.
بره رو بغلم گرفتم و راهی خونه شدم.
خواب راحتی نداشتم .
توی خواب که هیچی ، حتی توی بیداری هم چهرهی فادیمه همش جلوی چشمم بود.
-
قبل از نیمه شب بود که با صدای ماشین پلیس از خونه بیرون زدم.
در عمارت فورتونا رو میکوبیدن.
برای دستگیری عموم اومده بودن و شاید حالا میتونستم برم پیش فادیمه؟
هر فکری میکردم نمیتونستم قبول کنم که اون فادیمه رو کشته و حالا باید به خاطر اینکه زندان میره خوشحال باشم.
حتی لیاقت زنده موندن هم نداشت.
در عمارت باز شد و خود عموم بیرون اومد.
انگار صدای ماشین پلیس و نشنیده بود که شوکه شد؟
- شریف فورتونا؟
عموم سری تکون داد
- دستبند بزنید بهش
+ ببخشید؟ به چه جرمی؟
- به جرم تهدید ، دزدیدن فادیمه کوچاری و تیر زدن بهش با اسلحهای که مجوز نداره!
عموم لبخند رومخی زد و گفت:
+ مدرکی هم دارید که اثباتش کنه؟
- البته! ما بدون مدرک علیه کسی پرونده باز نمیکنیم. فکر نمیکنم لارم باشه ولی اگه بخواید براتون بازش میکنیم اسناد و مدارکمون رو.
انگار که تو پرِ عموم خورده باشه دستی به صورتش کشید.
سعی میکرد عقب بره ولی پلیسا دستبند و بهش زدن.
داشتن میبردنش که مامان و مامانبزرگم اومدن.
مامانبزرگم بدون حرف اشک میریخت و مامانم درست مثل دایه مهربانتر از مادر عمل میکرد.
- آقای پلیس؟ برادرشوهر من به چه جرمی دستبند خورده؟
پوزخندی زدم.
+ به ما گفتن اطلاعات پرونده رو به کسی نگیم.
نهایتا عموم طوری که انگار تسلیم اونا بود شروع به حرکت کرد.
لحظه اخر وقتی منو دید ، چشمکی زد و جوری که اصلا دوست نداشتم گفت:
- برمیگردم!
انگار که روی اتیش بنزین ریخته باشن عصبی شدم.
خواستم سمتش حملهور شم ولی...
فادیمه رو دیدم.
خودش بود.
جلوم وایساده بود و نگاهم میکرد.
مثل همیشه با چشمای براقش.
دستشو روی صورتم گذاشت
+ همهچی تموم شده...آروم باش
درست مثل همهی وقتایی که عصبی میشدم و اون نجاتم میداد.
انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده ،
انگار که همهی اینا فقط یه خواب بودن.
دوباره کنارم بود؟
چشمام و روی هم گذاشتم و این لحظهرو نفس کشیدم
ولی وقتی که چشمام رو باز کردم، دیگه فادیمهای نبود!
جاش ماشین پلیسی بود که داشت ازمون دور میشد.
- داداش کجا رفت؟
+ کی کجا رفت؟
- فادیمه!
اوروچ نفس عمیقی کشید و دست رو شونش گذاشت
+ برو خونه داداش. فادیمه اینجا نبود از اول.
ایسو با تقلا و همچنان که دور و اطرافش رو نگاه میکرد به زور وارد خونه شد.
فادیمه رو حسش میکرد ، شاید تو قلبش ، شاید کنارش...
😭16❤3💔2
بفرمایید❤️🩹
* پایان از رگ گردن به ما نزدیک تره و من غمگینم🫠
نظراتونو بگید حتما..سناریوهاتون واسه پایان چین👀؟
* پایان از رگ گردن به ما نزدیک تره و من غمگینم🫠
نظراتونو بگید حتما..سناریوهاتون واسه پایان چین👀؟
😭9
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
"𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋"
فقط من میتونستم دیالوگ دنیزو واسه ایسفاد بنویسم🤣
چون که قبل از این سکانس فادیمه گفت ما خونه نداریم و بعد خونهی هم شدن:)
چون که قبل از این سکانس فادیمه گفت ما خونه نداریم و بعد خونهی هم شدن:)
❤10
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
عجیبنا ایسفاد اسم برهشونو گذاشتن ایسفاد😂😔
بچهها معرفی میکنم ، ایسفادِ ما با ایسفادِ خودشون🫠
😭18💘2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجاه و دوم تازه چشمام داشت گرم میشد که با چیزی که دیدم پریدم. تصویر فادیمه با یه دختر کوچولویی که توی بغلش بود و منم داشتم ازشون عکس میگرفتم. حتی این تصویر رو هم نتونستیم به قاب بکشیم. آخه چرا فادیمهم؟ - کل شب و سر جمع ۲ ساعت…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجاه و سوم
با خوردن کلی قرص تونستم یکم سردردامو اروم کنم و بخوابم.
خوابم به امید این بود که که بتونم فادیمه رو ببینم اما نیومد.
به هر حال ماهایی که یه نفر و از دست دادیم ، فقط توی خواب میتونیم ببینیمش ، فقط توی خواب میتونیم بغلش کنیم و بگیم که چقدر دلمون براش تنگ شده.
بعد از اینکه یه لقمه خوردم و دستی به موهام کشیدم ، راه افتادم.
قرار بود خبر دستگیری عموم و بهش بدم .
ولی قبل از اینکه برم ، یچیزی منو به سمت دریا کشید.
فادیمه بهم گفته بود چقد دریا رو دوست داره و من با هربار دیدنش یادش میوفتادم.
چه دنیای بی رحمی که من مجبورم با دیدن چیزایی که دوست داشت یادش بیوفتم.
با لبخند تلخی نگاهم و از دریا گرفتم و راهی شدم.
وقتی به جایی که قبلا قرار گذاشته بودیم رسیدم ، نشستم و رو به آسمون کردم.
+ سلام فادیمهم..خب میشه بریم سر اصل مطلب؟ عموم و دستگیر کردیم..رفت زندان!
البته زندان رفتنش تورو به من برنمیگردونه...
ولی فادیمهم، من تورو حست میکنم.
یعنی...منو بخشیدی؟ میدونم..خیلی اذیتت کردم. نمیدونستم دارن بازیم میدن! بخشیدی نه؟
آخه فادیمه تو خوابمم نیومدی!
خب تو هر کاری هم بکنی دل من که باورش نمیشه نیستی !
با یاداوری دیشب ، چشمام پر از اشک شدن.
چشمامو بستم و ادامه دادم
+ فادیمهم دیشب..وقتی عصبی بودم چشام و بستم و تورو دیدم. بهم گفتی آروم باشم. ولی وقتی چشام و باز کردم نبودی.
گفتم میخوابم و میبینمش..ولی اونجاهم نبودی.
اشکام همینجوری از چشام سرازیر شده بودن که دستی روی دستم حس کردم.
شوکه چشام و باز کردن که با دیدن تصویر فادیمه لبخند تلخی زدم و گفتم:
+ حتی...همین الانم حست میکنم. جلوم نشستی و دستتو روی دستم گذاشتی. انگار اصلا تیر نخوردی. انگار که هیچی نشده. ولی اگه پلک بزنم ناپدید میشی ، دیگه نمیتونم ببینمت.اما.. اینبار برای رفع دلتنگی پلک نمیزنم. حتی ساعت ها بغلت میکنم . انقد میبوسمت که خسته شی.
فادیمهی رو به روم خندید و گفت:
- میدونم واست سخت بوده..ولی پلک بزن من ناپدید نمیشم. من الان واقعا رو به روی توام. تو اون آسمونا فادیمهای نیست!
+ فادیمه اینی که روبه رومه حتی داره میگه پلک بزنم!
اینبار عصبی شد و روی دستم زد:
- ای بابا دارم میگم خودمم دیگه! با کدوم فادیمه حرف میزنی؟ من رفتم اصلا ، با همون حرف بزن.
+ وایسا وایسا! آخه..همه بهم گفتن تو..رفتی! گفتن تیر خورد به..قلبت!
یه تیکه از شونهی لباسشو کنار زد و نشونم داد
- نهخیر خورد به شونهم. ولی فکر کنم اونقدرام خوشحال نشدی من و زنده دیدی!
+ فادیمه فادیمه! تو دیوونهای! من هنوز باورم نمیشه این تویی!
- میخوای یه کاری کنم واقعا باور کنی؟
کنجکاو نگاهش کردم که چشماش و بهم دوخت و نزدیکم شد.
در حالی که اصلا انتظار نداشتم ، فاصلهی بینمون به صفر رسید و لباشو روی لبام گذاشت.
فکر کنم..واقعیه!
چند ثانیه وضعیتمونو توی ذهنم بررسی کردم
اون فادیمهست..ولی چجوری؟
فادیمه میخواست ازم جدا بشه که افکارم و کنار زدم و محکم بغلش کردم.
برای پیدا کردن جواب سوالای توی ذهنم وقت زیاد داشتم.
محکم دستمو دورش پیچیده بودم و به خودم فشارش میدادم.
دیوونهوار عطر موهاشو نفس میکشیدم و بوسههای ریزی روش میزاشتم.
- آخ ایسو...آروم!
ناخوداگاه بغض تو گلوم جمع شده بود که وقتی شروع به حرف زدن کردم به گریه تبدیل شد
+ فادی...فادیمه من باورم نمیشه! تو الان واقعا جلومی؟ آخه..چجوری؟ کجا بودی این مدت؟ نگفتی یکی مثل من..دیوونه میشه از نبودنت؟
- خب اگه بزاری توضیح میدم!
فقط یکم ازش جدا شدم و همچنان نزدیک بودیم.
- عموی تو ..میخواسته واقعا منو بکشه. پلیس در جریان بوده و داداشم و بقیه تصمین گرفتن که بگن..تیر خورده به قلبم و این اتفاقا.. اینکه زندان بندازنش سخت بود.اون اسلحهای که باهاش زده بود و قایم کرده بود. یسری از ادمای فورتونا دیده بودن و هیچکدوم حاضر نمیشدن اظهارات درست بدن و میگفتن رئیسمونه.
ایسو؟
+ هوم؟
- میدونی منم تموم این مدت دلم برات یه ذره شده بود؟ وقتی فهمیدم بالاخره حافظهتو به دست اوردی دلم میخواست شده نامرئی بشم بیام بغلت کنم.
لبخندی زدم و دستی رو موهای قشنگش کشیدم ، اما یهو یادم اومد که بخاطر حافظم چقدر اذیتش کردم.
+فادیمهم
ــ هوم
+چیزه... میگم
ــ هوم
+تو هنوزم منو دوست داری؟
فادیمه برگشت و با بهت نگاهی بهم انداخت.
سرمو انداختم پایین
+آخه میدونی خیلی خیلی اذیتت کردم و بجای اینکه تورو باور کنم اونارو باور کردم!
فادیمه دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و سرمو بالا آورد.
چشامو ازش دزدیدم
❤🔥14
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجاه و دوم تازه چشمام داشت گرم میشد که با چیزی که دیدم پریدم. تصویر فادیمه با یه دختر کوچولویی که توی بغلش بود و منم داشتم ازشون عکس میگرفتم. حتی این تصویر رو هم نتونستیم به قاب بکشیم. آخه چرا فادیمهم؟ - کل شب و سر جمع ۲ ساعت…
ــ ایسو؟توی چشام نگاه کن خب!
آروم توی چشاش نگاه کردم
که لبخند گرمی زد
ــ ایسو من همیشه و تا ابد تورو دوست دارم ، هیچ وقت هم ازت دست نمیکشم.
توی صداش و چشاش صداقت خاصی وجود داشت که باعث شد لبخند بزنم و محکم فادیمه رو بغل کنم
+زن عزیزم
«فادیمه»
+ایسو واقعا لازم نیست ، خب خودم میتونم برم!
ایسو لجباز سرشو به چپ و راست تکون داد
+نه دیگه یک ثانیه هم تنهات نمیزارم ، خودم میرسونمت کوچاری.
ناچار قبول کردم و سوار ماشین شدم
وقتی به کوچاری رسیدیم و پیاده شدم
+خب ایسو تو دیگه برو
ــ نوچ
+یعنی چی نوچ؟
ــ همینجا توی ماشین میخوابم
+ایسووووو
ــ جانممممم
چشمامو چرخوندم
+خب پس بیا بریم توی خونه
ــ فکر بدی نیست اما عادیل چیزی نمیگه؟
+ شوهرمیا چی میخواد بگه!
ــ آره بابا هیچی نمیگه دست تورو میگیره و میبره ییلاق!
+هیییی شوهر تیغ ماهیم الان داری میگی همه این اتفاقا بخاطر داداش منهههه؟!
آروم توی چشاش نگاه کردم
که لبخند گرمی زد
ــ ایسو من همیشه و تا ابد تورو دوست دارم ، هیچ وقت هم ازت دست نمیکشم.
توی صداش و چشاش صداقت خاصی وجود داشت که باعث شد لبخند بزنم و محکم فادیمه رو بغل کنم
+زن عزیزم
«فادیمه»
+ایسو واقعا لازم نیست ، خب خودم میتونم برم!
ایسو لجباز سرشو به چپ و راست تکون داد
+نه دیگه یک ثانیه هم تنهات نمیزارم ، خودم میرسونمت کوچاری.
ناچار قبول کردم و سوار ماشین شدم
وقتی به کوچاری رسیدیم و پیاده شدم
+خب ایسو تو دیگه برو
ــ نوچ
+یعنی چی نوچ؟
ــ همینجا توی ماشین میخوابم
+ایسووووو
ــ جانممممم
چشمامو چرخوندم
+خب پس بیا بریم توی خونه
ــ فکر بدی نیست اما عادیل چیزی نمیگه؟
+ شوهرمیا چی میخواد بگه!
ــ آره بابا هیچی نمیگه دست تورو میگیره و میبره ییلاق!
+هیییی شوهر تیغ ماهیم الان داری میگی همه این اتفاقا بخاطر داداش منهههه؟!
❤🔥15
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
به هر حال ماهایی که یه نفر و از دست دادیم ، فقط توی خواب میتونیم ببینیمش ، فقط توی خواب میتونیم بغلش کنیم و بگیم که چقدر دلمون براش تنگ شده
غمِ این تیکه<<
بفرمایید دیگه این دوتا کفتر عاشقم خوشبخت کردیم😂🥹
نظراتونو ناشناس بگید🩷
نظراتونو ناشناس بگید🩷
😭8
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
"𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋"
هیچی فقط خواستم بگم بعد مسموم شدن ایسو پتانسیلِ همچین سکانسی وجود داشت:)
😭18
امیدوارم نتا قطع نشه ولی اگه یه درصد اتفاقی افتاد ، لینک روبیکامونو داشته باشید🫶🏼
*بزنید رو لینک کپی میشه.
*بزنید رو لینک کپی میشه.
@Evimizz💔8
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجاه و سوم با خوردن کلی قرص تونستم یکم سردردامو اروم کنم و بخوابم. خوابم به امید این بود که که بتونم فادیمه رو ببینم اما نیومد. به هر حال ماهایی که یه نفر و از دست دادیم ، فقط توی خواب میتونیم ببینیمش ، فقط توی خواب میتونیم بغلش…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجاه و چهارم
ایسو دستاشو بالا برد
ــ باشه باشه تسلیم
+به این میگن قدرت فادیمه کوچاری
ایسو لبخندی بهم زد و باهم رفتیم خونه .
درو که باز کردیم با اوروچ مواجه شدیم و ایسو با تعجب گفت:
ــ داداش! تو اینجا چیکار میکنی آخه؟
بعد انگار یهو چیزی یادش اومده باشه نگاه و لحنش دلخور شد
ــ توهم میدونستی و به من چیزی نگفتی اوروچ؟ دیدی داداشت داره جلوت پرپر میشه و چیزی نگفتی واقعا؟ دیدی هر روز و هر ساعت و هر دقیقه میمردم و زنده میشدم ولی چیزی نگفتی؟
اوروچ: کم نیاری داداش! یه لحظه آروم باش داری خیلی تند پیش میری. منم همین امروز فهمیدم وقتی عمو رو بردن و تو رفتی، اومدم اینجا از کوچاری بپرسم ببینم جریان چیه. ولی خب اینو بدون ایسو منم همراه با تو ناراحت میشدم.
بعد سمت ایسو اومد و بغلش کرد.
اوروچ: خوشحالم که اتفاقی برای فادیمه نیوفته
از بغل ایسو جدا شد و در کمال ناباوری منو بغل کرد و در گوشم گفت:
ــ بلا به دور زنداداش
ازس جدا شدم و بهش لبخند زدم
+ممنون اوروچ
الینا با لبخند اون طرف داشت بهمون نگاه میکرد .
چشکمی بهش زدم که لبخندش عمیق تر شد
اوروچ: خب دیگه من برم
الینا هول زده گفت:
ــ برای شام نمیمونید؟
داداشم: راست میگه اوروچ، برای شام بمون!
اوروچ زیر چشمی نگاهی به الینا انداخت که انگار فقط من متوجه شدم
اوروچ:حالا که خیلی اصرار میکنید باشه..
ایسو نگاه شیطانی بهش انداخت و اوروچ نگاهشو دزدید.
ایسو سمت داداشم رفت.
- خب..تو چرا بهم نگفتی که زنم زندس؟
+ شریف همهی حواسش به تو بود. با کوچیک ترین اشتباه همه چی لو میرفت .
و بعد دستشو زد رو شونه ایسو
ــ ببخش پسر اذیت شدی ولی خب بعضی وقتا دوری هم لازمه
و بغلش کرد.
منم ناباورانه رو به روم و نگاه میکردم.
شایدم دارم اشتباه میبینم. داداشم ایسو رو بغل کرده؟ ایسو با شوک به من نگاهی انداخت که من با بغض سرمو تکون دادم و ایسو هم داداشمو بغل کرد.
-
سر سفره نشسته بودیم که گوشی ایسو زنگ خورد
سوالی بهش نگاه کردم
ــ آرداست
+خب جواب بده
ــ الو سلام داداش خوبی؟
...
ــ باشه
ایسو گوشی رو گذاشت رو اسپیکر
آردا: سلام به خانواده کوچاری و اوروچ
بعد احوال پرسی با اهالی ادامه داد:
- منو ناز آخر هفته عروسیمونه و خوشحال میشیم که همتون بیاین . تک تکتون دعوتید.
با خوشحالی دستامو به هم کوبیدم
+وایییی واقعاااا خوشبخت بشین داداش آردا
ــ ممنونم فادیمه
همه یکی یکی به آردا تبریک گفتن و گفتن که حتما میریم.
بعد از خوردن شام بیرون نشسته بودم که ایسو اومد کنارم
ــ زن عزیزم چیشده؟
+ ایسو ناز بهترین و صمیمی ترین دوست منه. الان باید اونجا باشم و کمکش کنم.. ولی اینجام!
لبخند مهربونی زد
ــ بخاطر همین ناراحتی عزیزم؟ خب فردا میریم آنکارا !
با شوق پریدم بغل ایسو و لپشو بوس کردم
+تو بهترین شوهر دنیایی
بعد سریع انگشت اشارمو به نشون تهدید جلوش تکون دادم
+ پررو نشیا
ـــ اگه این طرف هم ببوسی قول میدم پررو نشم
اولش خواستم لج کنم اما بعد اون طرف لپشو هم بوسیدم و سریع رفتم داخل خونه و ایسوهم پشت سرم اومد.
سرفهای کرد که برگشتم سمتش و با تعجب نگاهش کردم که با چشماش به داداشم اشاره کرد.
خندیدم و سمت داداشم برگشتم که با تعجب داشت نگاهمون میکرد.
- داداش..ایسو امشب با من میمونه
داداشم نگاهم کرد و ابروهاشو بالا داد که هول شده گفتم:
- چیز..شوهرمه دیگه!
داداشم به این حالتم خندید و سرشو به نشونهی اوکی تکون داد.
خواستیم سمت اتاق بریم که داداشمم گفت:
+ ایسو تو بمون یکم حرف دارم.
نگاهش کردم که سرشو تکون داد و من رفتم اتاق.
لباسمو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم.
یکم بعد ایسو هم اومد و فکر کرد خوابم و برای اینکه اذیت نشم رفت پایین تخت بخوابه که چرخیدم سمتش
ــ عه هنوز بیداری؟
+ ایسو
ــ جانم
+روی تخت بخواب
لبخندی بهم زد و کنارم دراز کشید .
بوسه ای روی لبم کاشت و با آرامش چشماشو بست.
+ ایسو؟
- جانم؟
+ داداشم چی گفت؟
- چیز نگران کنندهای نبود فادیمهم. بالاخره حق داره نگرانت باشه. الانم بخواب که صبح زود راهی میشیم.
با صدای آروم "باشه" ای گفتم که سرم و بوسید.
-
بلاخره رسیدیم آنکارا.
جایی که همه چیز شروع شد...
هر گوشهی خونههامون برامون پر از خاطره بود و حالا ... به اینکه خونههامون یکی بشه چیزی نمونده بود!
ما زودتر اومدیم و بقیه قرار شد برای عروسی بیان.
هرچی ایسو گفت خستهای و فعلا یکم استراحت کن، گوش ندادم و رفتم پیش ناز.
ناز حسابی سرش شلوغ بود و سفارش یهسری از کارای عروسی رو به من و ایسو سپرد.
اون بین یکمم راجب چند وقتی که نبودیم حرف زدیم و قرار شد بعد عروسی ، مفصل باهم حرف بزنیم.
❤🔥15
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجاه و سوم با خوردن کلی قرص تونستم یکم سردردامو اروم کنم و بخوابم. خوابم به امید این بود که که بتونم فادیمه رو ببینم اما نیومد. به هر حال ماهایی که یه نفر و از دست دادیم ، فقط توی خواب میتونیم ببینیمش ، فقط توی خواب میتونیم بغلش…
-
بالاخره بعد از کلی بدو بدو ، روز عروسی رسید.
داداشم،زنداداشم،الینا و اوروچ از دیروز اومدن.
بعد از اینکه کارای خونه رو انجام دادم،ایسو منو برد ارایشگاه پیش ناز.
با دیدن ناز تو لباس عروس و با میکاپ خوشگلش، چشام پر از اشک شدن.
+ چرا گریه میکنی دختر؟
- عروس شدی!
+ یه جور رفتار میکنی انگار از تو جدا شدم رفتم ازدواج کردم!
- اه دقیقا. به هر حال من هیچوقت آردارو نمیبخشم.
چشم غرهای رفت که خندیدم.
انقد براش ذوق دارم که انگار عروسی خودمه.
البته عروسی خودمم خیلی دور نیست.
با لبخند افکارم و کنار زدم و رفتم که لباسامو بپوشم.
برای ارایشم خیلی اغراق نکرده بودم ولی موهام و اتو کشیدم به خاطر اینکه لباسم دکلتهست.
رنگ لباسم آبی آسمونیه و توی پوشیدنش از ناز کمک گرفتم.
بعد اینکه آردا اومد دنبال ناز و رفتن برای عکاسی،به ایسو زنگ زدم که بیاد دنبالم.
سوار ماشین شدم که چند ثانیه بهم نگاه کرد.
- چیه؟
دستمو جلوی صورتش تکون دادم.
- خوبیی؟
+ چقد قشنگ شدی!
لبخندی زدم و پشت چشمی واسش نازک کردم.
+ خب این خانمِ قشنگ یه بوس به شوهرش نمیده؟
- میده میده!
دستام و دور صورتش گذاشتم و کنار لبشو بوسیدم.
- از اون بوسا نه، رژم پاک میشه!
پوکر نگاهم کرد و رو برگردوند که با دیدن ماشین داداشم اینا راه افتاد.
توی مسیر همش برمیگشت و بهم نگاه میکرد.
البته اون فکر میکرد من متوجه نمیشم!
بالاخره رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم.
-
کل شب به خوبی گذشت.
کلی باهم رقصیده بودیم .
ته دلم هم خوشحال بودم و هم بغض داشتم.
تقریبا بیشتر مهمونا وسط بودن و داشتن میرقصیدن و من و ایسو هم باهم بودیم.
چند بار دیده بودم که ایسو و داداشم با چشم و ابرو صحبت میکنن ولی خب هیچی نمیفهمیدم!
واقعا باورم نمیشه،این همون داداشمه که تا چند روز پیش اگه میتونست خرخرهی ایسو رو میجویید؟
بیخیال داشتیم میرقصیدیم که نمیدونم چجوری ولی به یکباره همه کسایی که وسط بودن کنار رفتن و کل وسط خالی بود،فقط من و ایسو بودیم.
از ایسو جدا شدم و با تعجب داشتم اطرافم و نگاه میکردم.
اوروچ،داداشم،زنداداشم و الینا داشتن با لبخند نگاهمون میکردن.
برگشتم که ایسو رو جلوم دیدم.
لبخند گرمی زد و عقب رفت .
با تعجب به حرکاتش نگاه میکردم که جعبه قرمزرنگی از جیبش دراورد و جلوم زانو زد.
تقریبا فهمیدم چیکار میکنه و حقیقتا متعجب بودم.
میدونستم عروسیم نزدیکه ، ولی نه دیگه انقد!
سرم و بالا اوردم و ناز و دیدم که با ذوق و لبخند نگاهمون میکرد.
ایسو طوری که نه همه بشنون شروع به حرف زدن کرد.
- فادیمه کوچاری...این پسری که جونشو فدای تو میکنه رو ، میخوای؟
چند ثانیه به ذوق به چشماش نگاه کردم و دست چپمو جلو اوردم.
+ با تمام وجودم ، من این پسر و میخوام!
ایسو حلقه رو تو انگشتم انداخت و بلند شد.
تو چشماش نگاه کردم و نزدیکش شدم،دستشو دور کمرم گذاشت که اروم اروم صدای دست ها بلند شد.
جفتمون لبخند زدیم و اروم اروم لبامونو روی هم گذاشتیم.
صدای اهنگ بالا رفت و همه دوباره اومدن وسط.
با خیال راحت ازش جدا شدم و دست چپو جلوم گرفتم
- بازم از اون کارا کردی که نشون میدن ما نرمال نیستیم!
خندید و کلمه به کلمه گفت:
+ من..واسه تو..هرکاری..هرکاری..میکنم!
بالاخره بعد از کلی بدو بدو ، روز عروسی رسید.
داداشم،زنداداشم،الینا و اوروچ از دیروز اومدن.
بعد از اینکه کارای خونه رو انجام دادم،ایسو منو برد ارایشگاه پیش ناز.
با دیدن ناز تو لباس عروس و با میکاپ خوشگلش، چشام پر از اشک شدن.
+ چرا گریه میکنی دختر؟
- عروس شدی!
+ یه جور رفتار میکنی انگار از تو جدا شدم رفتم ازدواج کردم!
- اه دقیقا. به هر حال من هیچوقت آردارو نمیبخشم.
چشم غرهای رفت که خندیدم.
انقد براش ذوق دارم که انگار عروسی خودمه.
البته عروسی خودمم خیلی دور نیست.
با لبخند افکارم و کنار زدم و رفتم که لباسامو بپوشم.
برای ارایشم خیلی اغراق نکرده بودم ولی موهام و اتو کشیدم به خاطر اینکه لباسم دکلتهست.
رنگ لباسم آبی آسمونیه و توی پوشیدنش از ناز کمک گرفتم.
بعد اینکه آردا اومد دنبال ناز و رفتن برای عکاسی،به ایسو زنگ زدم که بیاد دنبالم.
سوار ماشین شدم که چند ثانیه بهم نگاه کرد.
- چیه؟
دستمو جلوی صورتش تکون دادم.
- خوبیی؟
+ چقد قشنگ شدی!
لبخندی زدم و پشت چشمی واسش نازک کردم.
+ خب این خانمِ قشنگ یه بوس به شوهرش نمیده؟
- میده میده!
دستام و دور صورتش گذاشتم و کنار لبشو بوسیدم.
- از اون بوسا نه، رژم پاک میشه!
پوکر نگاهم کرد و رو برگردوند که با دیدن ماشین داداشم اینا راه افتاد.
توی مسیر همش برمیگشت و بهم نگاه میکرد.
البته اون فکر میکرد من متوجه نمیشم!
بالاخره رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم.
-
کل شب به خوبی گذشت.
کلی باهم رقصیده بودیم .
ته دلم هم خوشحال بودم و هم بغض داشتم.
تقریبا بیشتر مهمونا وسط بودن و داشتن میرقصیدن و من و ایسو هم باهم بودیم.
چند بار دیده بودم که ایسو و داداشم با چشم و ابرو صحبت میکنن ولی خب هیچی نمیفهمیدم!
واقعا باورم نمیشه،این همون داداشمه که تا چند روز پیش اگه میتونست خرخرهی ایسو رو میجویید؟
بیخیال داشتیم میرقصیدیم که نمیدونم چجوری ولی به یکباره همه کسایی که وسط بودن کنار رفتن و کل وسط خالی بود،فقط من و ایسو بودیم.
از ایسو جدا شدم و با تعجب داشتم اطرافم و نگاه میکردم.
اوروچ،داداشم،زنداداشم و الینا داشتن با لبخند نگاهمون میکردن.
برگشتم که ایسو رو جلوم دیدم.
لبخند گرمی زد و عقب رفت .
با تعجب به حرکاتش نگاه میکردم که جعبه قرمزرنگی از جیبش دراورد و جلوم زانو زد.
تقریبا فهمیدم چیکار میکنه و حقیقتا متعجب بودم.
میدونستم عروسیم نزدیکه ، ولی نه دیگه انقد!
سرم و بالا اوردم و ناز و دیدم که با ذوق و لبخند نگاهمون میکرد.
ایسو طوری که نه همه بشنون شروع به حرف زدن کرد.
- فادیمه کوچاری...این پسری که جونشو فدای تو میکنه رو ، میخوای؟
چند ثانیه به ذوق به چشماش نگاه کردم و دست چپمو جلو اوردم.
+ با تمام وجودم ، من این پسر و میخوام!
ایسو حلقه رو تو انگشتم انداخت و بلند شد.
تو چشماش نگاه کردم و نزدیکش شدم،دستشو دور کمرم گذاشت که اروم اروم صدای دست ها بلند شد.
جفتمون لبخند زدیم و اروم اروم لبامونو روی هم گذاشتیم.
صدای اهنگ بالا رفت و همه دوباره اومدن وسط.
با خیال راحت ازش جدا شدم و دست چپو جلوم گرفتم
- بازم از اون کارا کردی که نشون میدن ما نرمال نیستیم!
خندید و کلمه به کلمه گفت:
+ من..واسه تو..هرکاری..هرکاری..میکنم!
❤🔥15