𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
249 subscribers
278 photos
11 videos
19 links
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“
𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️:
@ZarahearsBot
Download Telegram
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖦𝖾𝗇𝖾_𝗒𝖺𝗉𝖺𝗋𝗂𝗓
𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجم

فادیمه آروم چشماشو باز کرد، نور از لای پرده به داخل اتاق میتابید متوجه شد ایسو کنارش نیست آروم از تخت پایین اومد و دنبال ایسو گشت.
+ایسو کجایی؟
صدایی ایسو از آشپزخونه اومد
-ایسو اینجاست
فادیمه رفت توی آشپزخونه ایسو رو دید که داره کویماک درست می‌کنه.
+چیکار می‌کنی کیلچوک؟
-دارم برای زن عزیزم و آیاز بابا کویماک درست میکنم.
فادیمه لبخند گرمی بهش زد تازه متوجه شد که جز ایسو کسی خونه نیست
+ بقیه کجان پس؟
-النی که رفته درمانگاه داداشت و اسمه هم رفتن دنبال یکی از بز ها ظاهراً از گله جدا شده و گم شده.
فادیمه سری تکون داد.
-خیلی خب تا زن عزیزم لباسشو عوض کنه منم میز صبحانه رو براش می‌چینم
فادیمه لباسشو عوض کرد برگشت و نشست پشت میز ایسو هم نشست کنارش و براش لقمه می‌گرفت.
ایسو اما هنوز هم نگران بود میترسید
چیزی که دیشب دیده واقعی باشه؛
میترسید واقعا عموش از زندان آزاد شده باشه
اگه آزاد شده باشه چی؟ اوروچ هم هنوز
خبری بهش نداده بود، خودش باید پیگیرش
میشد. باید می‌رفت پیش ظریفه اگه شریف
آزاد شده باشه قطعا ظریفه خبر داره.
صدای فادیمه، ایسو رو از افکارش بیرون کشید
-ایسو حواست کجاست دوساعته دارم
صدات میزنم؟
+ببخشید...جانمچیزی شده؟
فادیمه مشکوک نگاهش کرد
-هیچی میگم اینجا رو جمع کن بریم بیرون
یکم بگردیم حوصلم سر رفته.
+ چشم
ایسو فادیمه تصمیم گرفتن برن و لباس برای آیاز بخرن.
کافی بود فادیمه از لباسی خوشش بیاد ایسو خیلی سریع اونو برمی‌داشت.
وقتی داشتن از کنار یه اسباب بازی فروشی
رد میشدن فادیمه با ذوق به یکی از ماشین‌های اونجا اشاره کرد و وارد شد.
همین که ایسو میخواست پشت سر فادیمه بره گوشیش زنگ خورد اوروچ بود، تماسو وصل کرد
+جانم دادش چیزی پیدا کردی؟
-ایسو متاسفانه باید بگم چیزی که دیدی توهم یا خطای دید نبوده.
چندتا از اهالی هم ادعا میکنن که
عمو رو دیدن برای همین من خواستم برم
زندان ملاقاتش وقتی رفتم زندان
فهمیدم که فرار کرده.
ایسو نفس عمیقی کشید چشماشو بست
+داداش الان با فادیمه بیرونم بعدا
میایم باهم یه فکری کنیم.
از اوروچ خداحافظی کرد، سعی کرد
عادی رفتار کنه و رفت که برای پسرش
ماشین بخره.
6
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖦𝖾𝗇𝖾_𝗒𝖺𝗉𝖺𝗋𝗂𝗓
𝖯𝖺𝗋𝗍: ششم

ایسو کنار فادیمه ایستاد.
فادیمه با ذوق ماشین قرمز کوچولویی
که توی دستش بود رو به ایسو نشون
داد:
-ایسو ببین چقدر قشنگه! من مطمئنم
آیاز هم مثل باباش عاشق ماشینه اینم
میشه اسباب بازی مورد علاقش.
اما ایسو فکرش درگیر بود، متوجه نشد
فادیمه چی میگه فقط سری تکون داد و
لبخند زد.
فادیمه از صبح متوجه رفتارهای
عجیب و غریب ایسو شده بود اما منتظر
بود تا خود ایسو حرف بزنه.
ماشین و چند تا اسباب بازی دیگه خریدند،
کمی هم دور زدن و بعد به خونه برگشتند.
-فادیمم، میگم که کاش حرف داداش عادل رو
گوش داده بودی و چند روز کوچاری میموندیم. چی میشد مگه؟
+جریان چیه که اینقدر دوست داری اونجا
بمونیم؟هان؟
ایسو هول شد و سریع خودشو جمع کرد:
+جریان؟ جریانی نیست جانم.
فادیمه به ایسو نزدیک شد و توی چشمای ایسو نگاه کرد.
-ایسو تو داری یه چیزی رو از من مخفی
میکنی؟
ایسو آب دهنشو قورت داد.
+نه زن عزیزم،چیزی برای مخفی کردن
نیست.
بعد هم از زیر نگاهای فادیمه فرار کرد.
+زن عزیزم من میرم حموم بعدشم آماده شو تورو ببرم کوچاری.
می‌خوام برم پیش مامانم البته
اگه دوست داری توهم بیا خوشحال
میشه عروس عزیزشو ببینه.
-ولی من خوشحال نمیشم مادر عزیزتو ببینم!
.....
ایسو، فادیمه رو رسوند کوچاری و با اوروچ اومد پیش ظریفه تا راجب شریف ازش سوال بپرسه.
ظریفه: به بهه! دوتا برادر چیشده که یاد مادرشون افتادن؟
اوروچ هووفی کشید.
ظریفه هم همینجوری ادامه داد: ایسو این زنت نمی‌خواد بیاد به مادرشوهرش سر بزنه؟به هرحال نوه ی من تو شکمشه!
+مامان خودت خوب می‌دونی اخرای
بارداری فادیمه ست بهتره زیاد اینور و اونور نره اما شما میتونین بیاین بهش سر بزنید.
ظریفه: اره دیگه، همین مونده من بیام
کوچاری به عروس خانم سر بزنم!
اوروچ: بری مامان.مگه چی میشه بری
به عروس حاملت سر بزنی؟
ظریفه چشم غره ای به اوروچ رفت.
ظریفه: بگید ببینم برای چی اومدین؟
ایسو:اومدیم راجب عموم ازت بپرسیم
رنگ از چهره ی ظریفه پرید و چشماش گرد شد.
اوروچ : هان چیشد مامان؟ فکر نمیکردی
بفهمیم که عمو فرار کرده؟
ایسو:مامان باید بهمون بگی کجاست، دلم
نمی‌خواد دوباره جون کسی به خطر
بیفته…
ظریفه: من نمی‌دونم کجاست.
اوروچ: دروغه...باز داری دروغ میگی.
وقتی می‌دونی فرار کرده پس حتما اینم می‌دونی که کجاست!
ظریفه: اوروچ پسرمم میگم نمیدونم
کجاست، فقط چند روز پیش از زندان زنگ زدن و گفتن که فرار کرده.
ایسو:پس چرا بهمون نگفتی مامان؟
ظریفه: نمی‌خواستم نگرانتون کنم.
الانم اصلا نمیدونم کجاست، اگه
خبری ازش رسید میگم بهتون.
اوروچ: بیا بریم ایسو،خودمون دنبالش
میگردیم.
اوروچ و ایسو از خونه بیرون زدند.
گوشی ایسو زنگ خورد.
+جانم داداش عادل؟
-ایسو کجایی؟
+پیش اوروچم.
-خوبه، برای شام با اوروچ بیاین کوچاری.
+چشم داداش.
بعد از قطع کردن تماس ایسو به اوروچ نگاهی کرد و گفت:
-باید یه عادل بگیم.
+اره امشب بهش میگیم.
-به فادیمه هم میگم.
+دیوونه شدی ایسو؟به زن باردارت میخوای
همچین خبری رو بدی؟ نمی‌خواد بهش بگی.
فقط مراقبش باش و هرجوری شده کوچاری
نگهش دار اونجا امن تره.
ایسو سری تکون داد.
شب با اوروچ به عمارت کوچاری رفتند، جلوی درِ خونه وایسادن که برای ایسو پیامکی
اومد.
«سلام برادرزاده بی معرفتم، یه خبر از عمویی
که بهش خیانت کردی نمیگیری؟»
ایسو هم نوشت:
"عمویی که بهش خیانت کردم و از زندون فرار کرده، نمی‌ترسه دوباره بهش خیانت کنم؟"
پیام رو فرستاد و با آشفتگی وارد عمارت شد.
نباید فادیمه چیزی میفهمید...
عادل:سلام دوماد سرخونه!
+سلام داداش
ایسو چشماشو چرخوند،دنبال فادیمه بود.
+فادیمه کجاست؟
-تازه خوابید.
ایسو به اوروچ نگاهی کرد باید به عادل همه چیز رو میگفتن.
+داداش عادل.
-بله؟
+یه مسئله ای هست یعنی خب بهتره بدونی گفتیم تا اتفاقی نیوفتاده بگیم بهت.
-بگو دیگه،مقدمه چینیت واسه چیه؟
اوروچ: عموم!فرار کرده.
عادل شوکه شد ولی بعد چند ثانیه طوری که براش نرمال بود، لب زد:
-هوف خدایا،دردسر تموم نمیشه.
چی میگید؟ نقشه ای تو سرشه؟
-نمیدونیم داداش. هیچی نمیدونیم.
یکم نشستن و بعد حرف زدن راجب نقشه هایی که شریف میتونه داشته باشه، اسمه صداشون زد.
-اقایوون شام حاضره. ایسو توام برو زن و بچه‌تو بیدار کن بیار.
همون موقع فادیمه از اتاق بیرون اومد.
+فادیمه‌م؟صبح بخیر.
-صبح بخیر کیلچوک.
لبخندی زدیم و رفتیم سر سفره...
5
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖦𝖾𝗇𝖾_𝗒𝖺𝗉𝖺𝗋𝗂𝗓
𝖯𝖺𝗋𝗍: هفتم

«۲ هفته بعد»
فادیمه از خواب بیدار شد، ایسو هم بیدار بود.
-صبحتون بخیر.
فادیمه لبخند کم رنگی زد و بعد شستن صورتش به سمت آشپزخونه رفت و صبحونه خورد.
-چطوری فادیمم؟
+امروز دردم خیلی بیشتره ایسو،فکر کنم نزدیکه.
-اویی یعنی نینیمون میاد؟
+اوفف!متوجهی دارم میگم درد دارم؟
-چرا عصبانی میشی خانوم؟خواستم بخندی حالت بهتر شه.
+مرسی خیلی خندیدم!
ایسو رفت نزدیک فادیمه و دستشو دور گردنش انداخت.
-زنم؟
فادیمه سکوت کرده بود.
-زن خوشگلم؟
باز هم سکوت...
-زن عزیزم؟
وقتی جوابی نگرفت خودشو به فادیمه نزدیک کرد و گونه شو بوسید.
-میخوای بریم دکتر؟
فادیمه فقط ابروهاشو بالا داد.
-پس چیکار کنیم درد زن عزیزم کمتر شه؟
فادیمه سرشو روی شونه ی ایسو گذاشت و گفت:هیچکار.
چند دقیقه تو همون حالت نشسته بودن و ایسو درحال نوازش کردن موهای فادیمه بود که فادیمه احساس کرد دردش خیلی شدیدتر شده، ناخواسته شروع به گریه کرد.
-چرا گریه می‌کنی فادیمه؟خیلی درد داری؟
+ایسوو.
-بریم دکتر.
فادیمه هیچی نمی‌فهمید،خیلی درد داشت.
ایسو فادیمه رو صندلی عقب گذاشت و به سمت بیمارستان روند.
فادیمه همش درحال گریه کردن بود و ایسو هرچند دقیقه برمیگشت و باهاش حرف میزد.
با النی حرف زده بود و بهش گفته بود که نباید بیهوش بشه.
بالاخره به بیمارستان رسیدن....
«چند ساعت بعد»
فادیمه بالاخره چشماشو باز کرد، به شدت درد داشت.
با صدای کم رمقی گفت: اینجا کجاست؟
دستشو روی شکمش گذاشت، دیگه نه اونقدر برآمده بود و نه بچه ای حس میکرد.
+پسرم کجایی؟
فادیمه حتی به اینکه ممکنه بچه به دنیا اومده باشه هم فکر نکرد!
با صدای بلند شروع کرد به گریه کردن که در باز شد، پرستار و ایسو وارد شدن.
-فادیمم؟چرا گریه میکنی؟درد داری؟
فادیمه جوابی نداد همینجوری گریه میکرد، ایسو دستشو گرفت و آروم بغلش کرد
-فادیمه؟باهام حرف بزن...چیشده؟
+ایسو...بچم!آیاز نیست...
-یعنی چی که نیست فادیمم؟آیاز مگه اینجا بود؟
+پس کجا بود؟
-بچه رو هنوز به ما نشون ندادن که!
+بچ...بچه؟آیازم به دنیا اومد؟
ایسو چشماشو به نشونه ی تأیید روی هم گذاشت که لبخندی روی لب فادیمه اومد.
+به دنیا اومد!
فادیمه اشکاش رو پاک کرد، رو به پرستار کرد و گفت:
+خانم پرستار، بچه مو کی میارید پیشم؟
-اول ببینیم مامان بچه خوبه یا نه.
+من بچمو ببینم خوب میشم.
پرستار بعد از چکاپ و وصل کردن سرم از اتاق خارج شد.
ایسو روی صندلی کنار تخت نشست، دست فادیمه رو گرفت و بوسه ای زد.
-خوبی فادیمم؟
+درد دارم ولی پسرمو می‌خوام.
-عجله نکن،میارنش.
+کسی می‌دونه اینجاییم؟
-اره، داداشم و داداشت اینا می‌دونن، تو راهن.
همون لحظه در اتاق باز شد، عادل،اوروچ اومده بودن.
-تاتارام؟
دست فادیمه رو گرفت، خم شد و سرشو بوسید.
-خوبی عزیز داداش؟
فادیمه لبخند کوچیکی زد و گفت: خوبم داداش.
بعد غضب وارد اتاق شد: آبجی کوچولوم خوبه؟
+خوبم دادش غضب.
اوروچ به سمت فادیمه اومد، دستشو روی شونه ی فادیمه گذاشت.
-خوبی زنداداش؟مبارکه!
+مرسی داداش ایشالا قسمت خودت.
فادیمه چشمکی زد که اوروچ خندید.
+اسمه کوش؟ایلوه و النی؟
-میان اونام.
+وای بگید بیارن دیگه بچه مو. مُردمم!
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که در اتاق باز شد، پرستار بود با تخت کوچیکی.
ایسو نگاهی به فادیمه انداخت و لبخندی زد.
پرستار:بفرمایید مامان بی‌قرار. اینم گل پسرتون.
آیاز رو آورده بودن،اول از همه پرستار به سمت فادیمه رفت و آیاز رو گذاشت تو بغلش .
+وای تو چقد کوچولویی!
لبخند بزرگی و پر ذوقی روی صورت فادیمه بود.
+پسرم.
این کلمه رو که به زبون آورد، قطره اشکی از چشماش سرازیر شد.
فادیمه همچنان با لبخند بزرگی روی لباش و اشک توی چشماش،با ذوق به ایسو نگاه میکرد.
اونم می‌خندید
+بیا ببین پسرمونو!هنوز معلوم نیست که کله زرده یا مثل مامانش مشکیه،وای مامانی زودتر چشماتو باز کن ببینیم چشماتو دیگه
6
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖦𝖾𝗇𝖾_𝗒𝖺𝗉𝖺𝗋𝗂𝗓
𝖯𝖺𝗋𝗍: هشتم

فادیمه با ذوق کلمات و به زبون میاورد.
عادل،غضب و اوروچ با لبخند بهش نگاه میکردن.
ایسو بوسه ای روی موهای فادیمه گذاشت.
عادل به سمتشون رفت،سر فادیمه رو بوسید و گفت:
-عزیزِ دایی! خوش اومدی به زندگیمون.فادیمه بچه رو بوس نکردم چون خیلی کوچولوعه عوضش مامانش و بوس کردم.
با حرف عادل فادیمه لبخند پررنگی زد.
بعد اوروچ اومد جلو ، آروم دست آیاز و گرفت و بوسید.
-سلام آیاز کوچولوی عمو! خوش اومدی.
بعد هم ایسو رو خیلی محکم بغل کرد.
اوروچ روش و برگردوند، فادیمه سرشو جلو آورد تا بتونه اوروچ رو ببینه.
و دید که داره اشکاش رو پاک می‌کنه!
صداش زد:
+اوروچ؟
-جانم زنداداش؟
+گریه میکنی؟
-نه زنداداش. یعنی به خاطر خوشحالی زیادمه‌.
عادل زد رو شونه‌اش و گفت:
-دقیقا،منم الانه که گریه کنم. فادیمه کوچولوم مامان شده بالاخره:))
فادیمه لبخندی زد. تو این مدت غضب همش زل زده بود به فادیمه.
خیلی آروم جلو اومد.
اول ایسو رو بغل کرد و بعد به سمت فادیمه اومد.
دستشو دور شونه ی فادیمه انداخت و گفت:
-فادیمه ،دیدنِ خوشبختیِ هیچکس اندازه تو خوشحالم نمیکنه. همیشه خوش باش فادیمه کوچولو!
خندیدم، از ته دل.
ایسو هنوز آیازو بغل نکرده بود.
حس عجیبی داشت،آروم نگاهی به آیاز انداخت؛ ته دلش یه حس آرامش از پسر کوچولوش گرفت.
گذاشته بود بود فادیمه و بقیه با دیدن آیاز خوشحالی کنن و در آخر نوبت خودش بود. آروم آیازو از فادیمه گرفت و بغلش کرد.
خیلی کوچولو بود، و ایسو می‌ترسید که از دستش بیفته.
دست آیازو گرفت و آروم باهاش حرف زد
+سلام آیاز بابا تو بالاخره اومدی پیشمون!
بالاخره تونستم بغلت کنم آیاز، تو آرامش
زندگی من و مامانتی پسر کوچولوم.
ایسو نتونست تحمل کنه خم شد و دست
آیازو که توی دستش بود بوسید.
آیاز که دست کوچولوش مشت بود با بوس
ایسو دستشو باز کرد و انگشت باباشو
توی دستش گرفت.
ایسو با تموم وجودش لبخند زد.
فادیمه هم با لبخند،به شوهر و پسرش نگاه میکرد.
و به این فکر میکرد که خوشحالی زندگیشون
دیگه تکمیل شده.
عادل که متوجه حال و هوای فادیمه و ایسو شده بود به بقیه اشاره کرد که از اتاق برن بیرون و فادیمه و ایسو رو با پسرشون تنها بزارن.
-ایسوو
ایسو نگاهشو از پسر کوچولوش گرفت و به
فادیمه دوخت.
+جانم؟
فادیمه لب برچید:
-من فکرکنم واقعا حسودیم شده!
ایسو از ته دل خندید، تاحالا انقدر احساس
شادی نکرده بود.
رو کرد سمت ایاز:
+پسرم می‌شنوی مامانت چی میگه؟ من
فکر میکردم اونی که قراره حسودی کنه
منم، نگو مامانت حسود از آب در اومد!
فادیمه با حرص دستاشو باز کرد:
-ایسوووو اصلا بده به من پسرمو ببینم.
ایسو با لبخند آیاز رو گذاشت توی بغل فادیمه.
دست آزاد فادیمه رو توی دستش گرفت و با عشق بوسید.
+ممنونم فادیمم، ممنونم که بهم یه خانواده
و آرامش دادی.
فادیمه لبخندی بهش زد:
-منم ممنونم
ایسو حس کرد باید این لحظه رو ثبت کنه، گوشیش رو در آورد و اولین عکس خانوادگیشونو رو گرفت.
6
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖦𝖾𝗇𝖾_𝗒𝖺𝗉𝖺𝗋𝗂𝗓
𝖯𝖺𝗋𝗍: نهم

از اون طرف،شریف چشم دیدن این همه خوشحالی رو نداشت مخصوصا وقتی فهمیده ایسو اصلا سمتش نبود و بهش خیانت کرده.
شریف یاد اون روزی افتاد که ایوبهان اومده بود زندان برای ملاقاتش.
«چند هفته پیش»
-شریف فورتونا ملاقاتی داری.
شریف با خودش فکر کرد یعنی کی می‌تونه بیاد ملاقاتش؟مادرش همین نیم ساعت پیش اومده بود پیشش و بعدشم رفت.
آروم بلند شد و به سمت اتاق ملاقات رفت.
با دیدن کسی که روبروش بود از فرط تعجب نزدیک بود شاخ دربیاره.
ایوبهان!
+وای به!یعنی چیشده که یه کوچاری اومده ملاقات یه فورتونا؟
-شاید می‌خواسته چیز مهمی رو بگه.
شریف روبروی ایوبهان نشست، آرنجشو روی میز گذاشت و دستاش رو روی صورتش.
+چی انقدر مهمه که ایوبهان بخاطرش اومده دیدن من؟
ایوبهان پوزخندی زد:
-خیانت برادرزاده عزیزت!
+اوروچ ذاتا هیچوقت طرف من نبوده.
شریف دستی به گردنش کشید و گفت:
-منظورت که ایسو نیست؟
ایوبهان پوزخند دیگه ای زد:
-منظورم دقیقا خودشه!کسی که تظاهر کرد توی تیم توعه ولی در اصل توی تیم حریفت بوده،با عادل و اوروچ نقشه کشیدن که ایسو نقش برادرزاده وفادار به عموش رو بازی کنه.
برای اینکه تورو به دام بندازن.
خنده ای تمسخر آمیز زد و ادامه داد: ولی خودمونیما ایسو هم خوب بازیت داد!
-
شریف سرش رو تکون داد تا از خاطرات بیاد بیرون.
در اصل میخواست از همه انتقام بگیره،مخصوصا از ایسو!
فردای اون روز فادیمه مرخص شده بود و حالا خونه‌بودن.
تصمیم گرفته بودن به‌جای اینکه برن کوچاری تو خونه خودشون باشن، اسمه و آلینا هم کنار فادیمه میموندن.
نگهداری بچه برای همه‌شون سخت و مبهم بود ولی همه‌شون مطمئن بودن که از پسش بر میان.
ته دل ایسو نگرانی بود از ازادی عموش.
حالا که خیانت ایسو رو فهمیده بود،مطمئن بود که قراره یه کاری بکنه ولی چیکار؟ فکر اینکه چیکار میخواد بکنه یه لحظه هم ایسورو ول نمی‌کرد ولی برای اینکه فادیمه نگران نشه بهش چیزی نمی‌گفت!
فردای اون روز فادیمه مرخص شده بود و حالا خونه‌بودن.
تصمیم گرفته بودن به‌جای اینکه برن کوچاری تو خونه خودشون باشن، اسمه و آلینا هم کنار فادیمه میموندن.
نگهداری بچه برای همه‌شون سخت و مبهم بود ولی همه‌شون مطمئن بودن که از پسش بر میان.
ته دل ایسو نگرانی بود از ازادی عموش.
حالا که خیانت ایسو رو فهمیده بود،مطمئن بود که قراره یه کاری بکنه ولی چیکار؟ فکر اینکه چیکار میخواد بکنه یه لحظه هم ایسورو ول نمی‌کرد ولی برای اینکه فادیمه نگران نشه بهش چیزی نمی‌گفت!
3
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖦𝖾𝗇𝖾_𝗒𝖺𝗉𝖺𝗋𝗂𝗓
𝖯𝖺𝗋𝗍: دهم

« ۱ سال بعد »
فادیمه با صدای گریه ایاز از خواب بیدار شد.
+جانم مامان اومدم.
۱ سال گذشته بود و حالا فادیمه کم و بیش مادری کردن و یاد گرفته بود. حداقل میدونست چه حسی داره.
فادیمه بلند شد بعد انجام کارا و اروم کردن ایاز نگاهش به ایسو خورد‌.
+این هنوز خوابه؟؟
آیاز شروع به داد زدن کرد.
+افرین مامان داد بزن.
+ایسوووو؟بیدار شو مرتیکه قرار نیست که همش من نگه دارم بچه رو.
ایسو با افسوس به فادیمه نگاه کرد و ادای گریه کردن دراورد.
-خدایااا
+بلند شو دیگههه
آیاز هم به جیغ زدن ادامه داد که فادیمه لبخند شرورانه‌ای زد.
+ایسو این روزا خیلی میخوابیا.نکنه حامله‌ای چیزی هستی؟
-نه خدانکنه. نه‌که دیشب شما خوابیده بودی تا ساعت ۳ شب من بچه‌رو نگه داشتم از اون جهت خواب بودم.
فادیمه شروع به خندیدن کرد.
+خدانکنه؟ دوست نداری حامله بشی؟
ایسو پوکر نگاهش کرد.
-نه یدونه آیاز بسه فعلا.
فادیمه داشت قهقهه میزد که گفت:
+اصلا میتونی حامله بشی؟
ایسو تازه متوجه شده بود قضیه چیه که شروع به خندیدن کرد.آیاز هم متعجب به مامان باباش نگاه می‌کرد.
بعد چند دقیقه که خنده‌هاشون متوقف شد فادیمه جدی نگاهش کرد و گفت:
+اعتراضی داری که بچه‌رو نگه داشتی؟
ایسو دستاش و به نشونه تسلیم بالا برد و گفت:
-زنِ عزیزم؟نه چه اعتراضی از خدامه.
فادیمه ابرو بالا داد و گفت:
+خوبه. که اینطور.
بعد انجام دادن کاراشون و خوردن صبحونه، فادیمه گفت:
+ایسو؟
-هوم؟
+دوروز دیگه آیاز یه سالش میشه. کاری نکنیم؟
-چرا اتفاقا منم میخواستم بگم. میخوای اینجا تولدی چیزی بگیریم یا بریم کوچاری؟
فادیمه لبخندی زد که ایسو گفت:
-اینطور که معلومه کوچاری دیگه!

دوروز با سرعت برق و باد گذشت و امروز، روز تولد آیاز، فادیمه و ایسو صبح زود بیدار شده بودن و کاراشونو انجام میدن.
بعد انجام کارا سوار ماشین شدن و راهی کوچاری شدن.
روی پل سنگی، ایسو و ماشین و نگه‌داشت به فادیمه اشاره کرد پیاده بشه و خودشم پیاده شد.
+چیشده ایسو؟ حالت خوبه؟
-خوبم.
-فادیمه‌م؟
+هوم؟
-اینجا واسه من خیلی خاصه.
خندید.
-اون روزی که به گفته مامان بزرگم باهم ازدواج کردیم و تو کوچاری بودی، اینجا قیامت بود.
یادته مسخره کردی گفتی "جونم و بگیر فادیمه رو نگیر کوچاری"؟
+هووم.
-اون روز همونجوری بود. جلوی داداشت زانو زدم، گفتم جونم و بگیر، فادیمه‌رو کاری نداشته باش کوچاری.
فادیمه ایاز و رو تو بغلش جابه جا کرد.
-دفعه بعدم اینجا، تو دستم‌و گرفتی.جلوی ایوبهان.
قبلش من دستتو می‌گرفتم ولی اون‌بار؟ تو دستمو گرفتی.
فادیمه لبخند زد.
ایسو با خنده گفت:
-حالا خواستم تولد یه سالگی پسرم اینارو بهش بگم.
فادیمه آیاز و به ایسو داد و رو نوک پاهاش بلند شد و گونه ایسو رو بوسید.
+من چقد تورو دوست دارم اخه.
ایسو خرکیف گفت:
-از آیاز بیشتر؟
+هوووش حدتو بدون. هیچکس و از پسرم بیشتر دوست ندارم.
ایسو پوکر شد و فادیمه آیاز و از بغلش گرفت و سوار ماشین شد.
ایسو پشت سرش سوار شد و به سمت کوچاری روند.
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖦𝖾𝗇𝖾_𝗒𝖺𝗉𝖺𝗋𝗂𝗓
𝖯𝖺𝗋𝗍: یازدهم

وقتی به کوچاری رسیدن، دیدن که عادل و اوروچ حیاط رو تزئین کردن.
بادکنک های رنگی همه جا بودن. فادیمه لبخند زد چقدر خوب بود که آیاز همه رو تا این حد خوشحال کرد بود.
عادل با دیدن آیاز سریع به سمتش اومد و بغلش کرد.
عادل:سلام آیاز من عزیز دل دایی
ایسو: والا داداش ماهم اینجاییم
عادل: مگه تو مهمی؟
ایسو معترضانه به فادیمه نگاه کرد که فادیمه خندید و شونه ای بالا انداخت.
با هم به سمت میزی که وسط حیاط بود رفتن.
روی میز یه کیک جشن تولد بود
که روش نوشته شده بود "آیاز ما تولدت مبارک".
عادل آیاز رو روی صندلی گذاشت اسمه هم کلاه تولدی آورد و روی سر آیاز گذاشت.
همه دور آیاز جمع شدن و شروع به دست زدن کردن همه یک صدا میگفتن: تولدت مبارک آیاز.
فادیمه و ایسو کنار آیاز ایستاد بودن و سه نفری شمع تولد یه سالگی آیاز رو فوت کردن.
آیاز دستاشو به سمت غضب باز کرد
غضب: عاااا نگاه کنین دایی غضبشو میخواد!
غضب جلوی آیازو ایستاد
غضب: وروجک کوچولو جانم دایی غضبو میخوای
آیاز دستاشو توی کیک جلوش زد و کشید روی صورت و موهای غضب.
ایلوه با خنده گفت: معلوم شد دایی غضبشو برای چی می‌خواسته هاااا.
همه خندیدن که آلینا گفت:
الینا: فادیمه مواظب آیاز باش یکم بزرگ تر بشه غضب یادش میده چطوری ماشین منفجر کنه.
همه خندیدن
ایسو: نه نههه پسرم نمیزاره یکی دیگه ترومای باباشو تجربه کنه
غضب: به همین خیال باش
دیگه کم کم اخرای جشن بود و ایسو کنار اوروچ ایستاده بود.
نگرانیاش اذیتش میکردن.
+بنظرت عجیب نیست یه سال گذاشت و عمومون هیچکاری نکرده؟
ـــ خیلی عجیبه برای همین باید همیشه گوش به زنگ باشیم .
+هنوز ردی ازش پیدا نکردی؟
ـــ نه احتمالا روسیه باشه
+پس بنظرم یه سر تا روسیه بریم
ــ بریم نه من میرم تو پیش خانوادت میمونی
+اما...
با اومدن فادیمه پیششون ایسو حرفشو خورد .
فادیمه: خب وقت شام آقایون !
نگاهی به اوروچ انداخت
فادیمه: اوروچ آیاز از دست من غذا نخورد میشه تو یه امتحانی بکنی؟
اوروچ لبخندی زد
اوروچ: چرا که نه این کوچولو فقط از دست عموش غذا میخوره.
ایسو خندید و به اوروچ که داشت ازشون دور میشد گفت: پسرمو بد عادت نکن !
اوروچ دستی توی هوا براش تکون داد
+خب فادیمه‌م بریم شام
ــ ایسو؟
+جانم؟
ـــ میشه بعد از شام با آیاز بریم ییلاق؟
از وقتی آیاز بدنیا اومده دیگه اونجا نرفتیم،
امشب خیلی قشنگ بود دوست دارم بریم ییلاق که قشنگ تر بشه.
ایسو لبخندی بهش زد
+ هرچی زن عزیزم بگه
لبخندی که از سر شب رو لبای فادیمه بود پر رنگ تر شد
+فادیمم امروز توی خاطر من تا ابد میمونه
ــ منم..
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖦𝖾𝗇𝖾_𝗒𝖺𝗉𝖺𝗋𝗂𝗓
𝖯𝖺𝗋𝗍: دوازدهم

بعد از جشن فادیمه و ایسو برای جمع کردن وسایلاشون به خونه رفتن.
جلوی در ایسو نگه داشت و فادیمه در حالی که آیاز بغلش بود وایساده بود که ایسو اشاره زد خونه برن و گفت خودش وسایل و میاره خونه.
فادیمه در خونه رو باز کرد و وارد شد.
ایاز و تو جاش گذاشت که پیامکی واسش اومد.
ایوبهان؟ چی بود؟
« فادیمه کوچاری؟ خودم میشم بابای بچت »
فادیمه اول نگران شد اما بعد با فکر به این که قراره برن ییلاق و از ایوبهان دور باشن خیالش راحت شد.
-
ایوبهان رو به شریف گفت:
-فادیمه چیزیش نمیشه نه؟
+چیزیش نمیشه! فقط قراره ایسو اسیب ببینه. بعدم تو برو با فادیمه‌ت ایسوام با من!
ایوبهان مظطرب نفسشو بیرون داد.
-امیدوارم..
-
فادیمه و ایسو جلو نشسته بودن و ایاز خواب بود.
+برف و ببین.
-باید مواظب آیاز باشیم مریض نشه.
مسیر پیچ در پیچ بود اما ایسو اروم و با احتیاط رانندگی می‌کرد.
فادیمه دستشو روی دست ایسو گذاشت.
+ایسو باورت میشه یه سال گذشت؟یه ساله که ما دیگه یه خانواده‌ایم...
ایسو لبخندی زد که فادیمه روشو به سمت پنجره برگردوند.
-چی‌شد؟
فادیمه با صدای پربغض گفت "هیچی" که بلافاصله اشکاش ریختن.
-فادیمه چی شد؟
+گفتم خانواده..ولی خانواده خود من فقط ۱ نفر بود:)
الان چیزی و دارم که همیشه ارزوش و داشتم..
ایسو برای عوض کردن فادیمه گفت:
-تازه میخوایم خانواده‌مونو بزرگترش هم بکنیم.
بعد با خنده چشمکی واسه فادیمه زد که خندید.
چند دقیقه گذشته بود که صدای تق تقی تو ماشین پیچید.
ایسو روی ترمز فشار داد که وایسه و ببینه صدا از کجاست ولی ترمز نگرفت.
استرس تو کل وجودش پیچیده بود.
کنترل ماشین و از دست داده بود.
ترسیده به فادیمه نگاه کرد.
+چیشده ایسو..
-فادیمه.. یه چیزی می‌گم ولی خودتو گم نکن..
+چیشده ایسو؟
-ترمز ماشین نمیگیره
+یعنی چی نمیگیره؟آیاز!
فادیمه خم شد که از پشت آیاز و برداره ولی همون موقع کنترل ماشین به طور کامل از دست ایسو خارج شد...
رو هوا بودن یا زمین؟ نمیدونستن..
صورت فادیمه پر از خون بود و سرش به در برخورد کرده بود.
ایسو سرش گیج میرفت و آیاز داشت گریه می‌کرد..
+ایسو؟ایسو خوبی؟ ای..سو؟ م...ن دارم از...دارم از حال م...یرم .حواست به آی...از باشه .

ایسو نمیتونست چهره فادیمه رو ببینه.گریه میکرد. درست مثل آیاز.
-فادیمه؟ فادیمه نخ..واب.
سرش گیج میرفت.
-فادیمه نخواب..
به سمت آیاز خم شد که تکه‌ای از سقف ماشین افتاد.
ایسو دیگه جلوش و نمیدید.
روی آیاز افتاد؟
-پسرم؟ آیازِ بابا؟ کجایی؟ پسرم چرا دیگه گریه نمی‌کنی؟
با گریه کلمات و به زبون میاورد‌.
نفهمید چی‌شد که خودش هم از حال رفت...
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖦𝖾𝗇𝖾_𝗒𝖺𝗉𝖺𝗋𝗂𝗓
𝖯𝖺𝗋𝗍: سیزدهم

دوساعت بود که فادیمه به هوش اومده بود.
عادل سوالای فادیمه که می‌پرسید "ایسو کوش؟"،"آیاز که چیزیش نشد؟" رو بی جواب میزاشت.
چرا ایسو نمیخواست ببینتش؟
نکنه چیزیش شده بود؟
فادیمه بی‌صدا شروع به گریه کردن کرد.
روی تخت نشست و سرش و رو زانوهاش گذاشت.
"خداجونم؟ میشه بگی ایسو چیزیش نشده؟"
همون موقع پرستار وارد اتاق شد که وضعیت فادیمه رو چک کنه.
-عزیزم چرا گریه‌ می‌کنی؟ باید حواست به خودت باشه.
فادیمه با گریه و لحن مظلومانه گفت:
+خانومِ پرستار؟ شوهرم..شوهرم که چیزش نشده؟
-آروم باش. هیچیش نشده...
لحن پرستار چرا اینطوری بود؟
+چرا نمیاد پس؟؟
-میاد
پرستار بیرون رفت و فادیمه به اون ور پنجره نگاه می‌کرد و اشک می‌ریخت.
صدای باز و بسته شدن در و که شنید سرش و برگردوند.
ایسو بود.
فادیمه تا دیدش سریع از تخت پایین پرید.
به سمتش دوید، محکم بغلش کرد و سرش و روی سینه ایسو گذاشت.
ایسو هم بغلش کرد و سرش و روی شونه فادیمه گذاشت.
وقتی فادیمه محکم تر بغلش کرد، نتونست جلوی اشکاش و بگیره.
فادیمه بدون اینکه از بغلش بیرون بیاد صورت ایسورو رو به روش گرفت و بهش نگاه ورد.
هیچیش نشده بود. فقط سر و صورتش زخمی شده بود.
"ولی چشماش؟ چرا گریه می‌کرد؟"
+ایسو؟
ایسو جواب نداد.
+چرا؟ چرا گریه میکنی تو؟
اشکای ایسو ثانیه ای برای ریختن درنگ نمیکردن و فادیمه متعحب نگاهش میکرد‌.
چی باعث شده شوهرش اونجوری گریه کنه؟
ایسو دست فادیمه رو گرفت و اون به سمت تختش هدایت کرد.
وقتی فادیمه رو تخت نشست ایسو روی صندلی کنار تخت نشست.
دست فادیمه رو گرفت روی صورتش گذاشت و چشماش و بست.
+ایسو؟ تو چرا حرف نمی‌زنی؟؟ من کاری کردم؟ ازم ناراحتی؟
فادیمه همچنان با حرفاش داشت گریه می‌کرد.
+دردت چیه خب، بگو بهم! چرا باهام حرف نمی‌زنی؟
ایسو دست فادیمه رو بوسید.
-آروم باش.
فادیمه همچنان به گریه کردن ادامه می‌داد.
ایسو با لحن عاجزانه‌ای گفت:
-فادیمه؟ یه چیزی درونمه...که اجازه نمی‌ده چیزی بگم..مقصر منم.مقصر منم نه؟
+مقصر....مقصرِ چی تویی ایسو؟
-من..من از پسش بر نیومدم.. نتونستم..یعنی نمیدونم.. نتونستم پدر خوبی باشم..
فادیمه بیشتر حرفاش و متوجه نمی‌شد.
نتونسته بود پدر خوبی باشه؟
آیاز!
آیاز کجاست؟
+ایسو؟ یعنی چی؟ آیاز کجاست؟
ایسو با چشمای گریون نگاهش می‌کرد.
فادیمه با دستاش اشکای ایسو رو پاک کرد و گفت:
+ایسو؟ گریه نکن دیگه. آیاز کجاست؟
ایسو سرشو پایین انداخته بود و گریه میکرد.
+آیاز کوش؟ آیاز کجاست؟ چرا حرف نمی‌زنی ایسو؟ بچه‌یِ من کو؟
صدای فادیمه بالا رفته بود که در باز شد و اوروچ، عادل، اسمه و آلینا وارد شدن.
عادل و اوروچ نمی‌تونستن جلو برن.
قلب هر دوتاشون داشت از جا کنده میشد.
اسمه و آلینا به سمت فادیمه رفتن و دستاشو گرفتن.
فادیمه اروم نشسته بود و فقط گریه می‌کرد.
ایسو هم همچنان یه دست فادیمه تو دستش بود و به گریه کردن ادامه میداد.
عادل جلو رفت و دستشو رو شونه ایسو گذاشت و فشار داد که صدای گریه ایسو بلند تر شد.
-نتونستم...نه تونستم پدر خوبی داشته باشم...نه تونستم پدر خوبی باشم.. نه‌ تونستم بچگی کنم.. نه‌ تونستم بچه‌مو بزرگ کنم...نتونستم من،نتونستم.
اوروچ نتونست تحمل کنه و اشکاش سرازیر شدن.
جلو اومد و دستش و رو شونه ایسو گذاشت.
فادیمه دستشو رو موهای ایسو کشید.
+نتونستیم ایسوم..نتونستیم:)
عادل سر خواهرشو بوسید.
اسمه و آلینا یه گوشه وایساده بودن و گریه می‌کردن.
-
ایوبهان: شریف فورتونا؟؟ مگه قرار نبود فقط ایسو آسیب ببینه؟ من لوت میدم..من نمیتونم قاتل یه بچه باشم.
-همچین غلطی نمیکنی!
+مرتیکه بچه‌شون مرد!میدونی اگه فادیمه بفهمه کار من بوده هیچوقت نمی‌بخشه منو؟
شریف حرفاشو و بی جواب گذاشت.
ایوبهان حرفشو زده بود.
لو میداد!
-
یه روز از اون روز کذایی می‌گذشت...
نه فادیمه و نه ایسو اشک چشماشون برای یک ثانیه هم خشک نشده بود.
هر دوتاشون میخواستن باهم درد بکشن.
تقصیرارو گردن یه نفر نمینداختن.
فادیمه اشکای ایسو رو پاک می‌کرد و ایسو اشکای فادیمه.
همه‌ی کارای بیمارستان و بچه رو عادل و اوروچ کرده بودن.
عادل وارد اتاق شد و با غم نگاهشون کرد.
عادل: بچه‌ها؟تشییع جنازه امروزه.. یه آبی به سر و صورتتون بزنید بریم.
3😭2
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓
2
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖦𝖾𝗇𝖾_𝗒𝖺𝗉𝖺𝗋𝗂𝗓
𝖯𝖺𝗋𝗍: چهاردهم

ایسو با شونه هایی خمیده، به تابوت آیاز خیره شده بود. آروم به تابوت نزدیک شد
اوروچ با چشمایی گریون، دست ایسو رو گرفت:
-داداش کجا میری؟
ایسو کلماتو نمیتونست درست ادا کنه
+ آیاز...تابوت...
اوروچ، ایسو رو بغل کرد و با هم گریه کردن
+داداش بزار تابوت آیازو روی دوشم بزارم.
-آخه...
+بزار حداقل یه کار پدرانه برای پسرم بکنم.
اوروچ با چشمایی گریون سر تکون داد.
فادیمه تابوتو بغل کرده بود و جیغ میزد
+آیازززز پسرمم! بیدارشووو، بیدارشو به مامانت لبخند بزن، دلم برای چشات تنگ شده مامان چشاتو باز کن.
ایسو کنار فادیمه نشست، آروم بغلش کرد
فادیمه هم توی بغل ایسو از ته دل گریه کرد.
اما ایسو فقط بی صدا اشک میریخت...
تابوت رو روی دوش ایسو گذاشتن کمی
که راه رفت زانوهاش خم شدن، اما نیفتاد.
اوروچ و عادل خودشونو به ایسو رسوندن
و از دو طرف نگهش داشتن.
تابوت رو آروم کنار قبر کوچیکی که الان دیگه
متعلق به آیاز بود گذاشتن.
آیازو توی قبر گذاشتن، فادیمه خودشو
از دستای آلینا و اسمه آزاد کرد و به قبر رسوند.
مشت مشت خاک بر می‌داشت و روی قبر می‌ریخت
+مامان نترسیاااا! درسته یکم تاریکهه اما من تنهات نمیزارم، پسر قشنگم نترسیا مامان برات
لالایی میخونه...
و شروع کرد آروم لالایی خوندن.
آلینا کنار فادیمه نشست همینطوری که گریه میکرد سر فادیمه رو شونش گذاشت.
تقریبا همه ی خاک ها رو، روی قبر ریخته بودن که ایسو با زانو زمین خورد انگار که تازه
باور کرده باشه آیاز رو از دست داده.
ظریفه که از حال پسرش جیگرش آتیش گرفته بود، با چشمایی پر از اشک به سمت ایسو رفت و بغلش کرد.
-ایسو مامان بمیرم برات
ایسو هیچ واکنشی نشون نداد.
-ایسو یه چیزی بگو! یه حرفی بزن!
ایسو ظریفه رو از خودش جدا کرد و آروم با لحنی سرد دم گوش ظریفه گفت: منو بغل نکن،خون بچه من روی دستای توعه.
ظریفه شوکه شد چند قدم عقب رفت:
-پسرم من خبر نداشتم که شریف میخواد چیکار کنه.
ایسو اصلا به ظریفه نگاه نکرد فقط سرد گفت: اگه جای کوفتیشو گفته بودی آیاز...
نفسش برید بغض دوباره توی گلوش جون گرفت.
اوروچ که جدال بین مادر و برادرش رو دید سریع خودشو به اونا رسوند:
-مامان تورو خدا ول کن دست از سرش بردار
ظریفه آروم از دو برادر دور شد،اوروچ هم ایسو رو به آغوش کشید.
+اوروچ!دیگه نمیتونی به برادرزاده ت غذا بدی.
اشک از چشمان ایسو سرازیر شد و اوروچ با این حرف ایسو،از درون خرد شد.
کم کم همه رفتن و فقط عادل، اوروچ،آلینا و اسمه کنار فادیمه و ایسو مونده بودن،مادر و پدری که پسرشون رو تنها نمیزاشتن.
شونه های عادل خم شده بود، بخاطر خواهرش و ایسو حتی نتونسته بود گریه کنه.
دست فادیمه رو گرفت و گفت: پاشو تاتارام، پاشو دیگه هوا داره تاریک میشه بهتره بریم خونه.
فادیمه همونجور که خیره به خاک بود سر تکون داد
-امشب پیش آیاز میمونم اون بدون من نمیتونه بخوابه
عادل هوفی کشید و اشکش ریخت، بعد از فهمیدن مرگ آیاز اولین بار بود گریه میکرد.
اسمه بغلش کرد:
-ما میریم اوروچ و آلینا شما ایسو و فادیمه بیارین.
ایسو: نه همه برین ما خودمون میایم یکم دیگه.
همه فهمیدن که میخوان تنها باشن تا دوتایی برای پسرشون سوگواری کنن. فادیمه دستشو رو روی خاک کشید، آروم شروع کرد به خوندن لالایی که هر شب برای آیاز میخوند.

Dağa gittim dağ uyur ninni
به کوه رفتم کوه می‌خوابد،نینی
Dağda tavşanlar uyur ninni
توی کوه خرگوش‌ها می‌خوابند،نینی
Göle gittim göl uyur ninni
به دریاچه رفتم دریاچه می‌خوابد،نینی
Gölde balıklar uyur ninni
توی دریاچه ماهی‌ها می‌خوابند،نینی
Eve geldim ev uyur ninni
به خانه آمدم خانه می‌خوابد،نینی
Evde yavrum uyur ninni
توی خانه، بچه‌ام می‌خوابد،نینی
Çalkan Karadeniz çalkan ninni
بزن ای دریای سیاه بزن نینی
Gemilerde olur yelken ninni
کشتی‌ها بادبان دارند،نینی
💘1
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖦𝖾𝗇𝖾_𝗒𝖺𝗉𝖺𝗋𝗂𝗓
𝖯𝖺𝗋𝗍: پانزدهم

دیگه نصف شب شده بود. فادیمه تقریبا داشت از حال می‌رفت که ایسو دستشو گرفت و بلندش کردو بردش سمت ماشین.
+فادیمم بریم کوچاری؟
-نه بریم خونه خودمون..
ایسو حرفی نزد و به سمت خونشون روند،درو باز کردن و وارد شدن.
اولین چیزی که توجهشونو جلب کرد، کفش های کوچولوی آیاز بود،یه جفت کفش آبی رنگ که یه خرس روشون بود، فادیمه بدون حرف خم شد و کفش ها رو برداشتو روی قلبش گذاشت.
ایسو بغض کرد و چشماش رو بست.
بعد باهم وارد اتاق آیاز شدن،اتاقی پر از اسباب بازی.
ماشین قرمز مورد علاقه ترین اسباب بازی آیاز، روی تخت کوچولوش بود. فادیمه به سمت تخت رفت ماشین رو برداشت و چرخ هایش رو چرخوند و نگاهش رو به نقطه ای نامعلوم دوخته بود.
ایسو با وجود تموم خستگی هاش، با تموم دلشکستگی ای که داشت کنار فادیمه نشست،
ماشین رو از دست گرفت و کنار گذاشت:
+فادیمم...یکم استراحت کن، فقط یه کوچولو بخواب باشه؟
فادیمه بی حال سری تکون داد،سرشو گذاشت رو پاهای ایسو و چشاشو بست اما تصویر خندون آیاز جلوی چشماش جون گرفت.
فادیمه لبخندی زد.
ایسو متعجب و با غم بهش نگاه میکرد.
-فادیمه؟ من اینجام بخواب.
+آخه آیاز بیداره..
فادیمه لبخندش عمیق تر شد.
+من خیلی خستم ایسو.میشه تو بخوابونیش من یکم بخوابم؟
ایسو نتونست خودشو کنترل کنه و اشکاش ریختن.
پتو رو روی فادیمه کشید.
موهاشو نوازش کرد و با گریه گفت:
-من میخوابونمش خب؟تو راحت بخواب.
چند دقیقه بعد نفسای فادیمه منظم شدن و ایسو فهمید که خوابیده.
ولی خودش؟ اصلا نمی‌تونست بخوابه..
دنبال باعث و بانی این اتفاق بود.
درست وقتی که فکر میکردن سایه دشمنی از سرشون کم شده،دشمنی رو سرشون اوار شد!
هر طوری که بود، یه طرف این قضیه به عموش می‌رسید..
ایسو همچنان توی فکر بود که فادیمه با ترس از خواب پرید.
ایسو نگران نگاهش کرد.
-چیشد فادیمه؟خوبی؟
فادیمه اشفته شروع به گریه کرد.
-فادیمه؟ چیشد؟
+ایسو...ایسو شبِ قبل از اینکه بریم ییلاق..ایوبهان...ایوبهان
چشمای فادیمه که به چشمای عصبی ایسو افتاد ادامه نداد.
+چیشد ایسو؟
-اسم اونو اوردی!
فادیمه ادامه حرفش و به زبون اورد:
+ایسو! ایوبهان شب قبلش به من پیام داد..نمی-
-یعنی چی که پیام داد؟چی گفت؟
+گفتش خودم میشم باب-
به ایسو نگاه کرد.
همچنان که اشکاش میریختن دستشو رو گونه ایسو گذاشت.
+گفت میشم بابای بچت!
ایسو عصبی شد ولی سعی میکرد موقع صحبت با فادیمه اروم باشه.. می دونست حالش خوب نیست.
-چرا اینو الان میگی فادیمه؟چرا من باید الا-
ادامه نداد.
چند بار تو اتاق اینور و اونور راه رفت و بعد از اتاق بیرون رفت.
فادیمه با گریه دنبالش رفت.
در حینی که ایسو داشت کفشاش و میپوشید فادیمه با گریه گفت:
+ایسو! من...یعنی ما.. حالمون بده. ما بچه‌مونو از دست دادیم..چرا میخوای تنهام بزاری؟ چرا میخوای تنها باشی؟ ایوبهان نمیمیره، ولی اگه الان بری دیگه تنهایی رو تحمل نمیکنم.
ایسو غمگین به فادیمه نگاه کرد.
کفشاشو در اورد و برگشت خونه.
رو به روی فادیمه ایستاد و بهش نگاه کرد.
فادیمه بی صدا گریه میکرد ولی بعد دیدن چشمای ایسو، سرش و به سمت چپ خم کرد و صدای گریه‌ش خونه رو گرفت.
چشمای ایسو هم پر بودن.
ایسو نزدیکش رفت و سر فادیمه رو رو قلبش گذاشت.
+چرا ما؟ چرا من؟ انقد ترسیدم از نبودنش ایسو..از دستش دادم.یعنی نتونستم؟
ایسو سر فادیمه رو روی سینش فشار داد:
-گریه نکن فادیمه،آیاز مامانشو ناراحت ببینه اذیت میشه ها.
سعی میکرد فادیمه رو بخندونه.
فادیمه میون گریه هاش لبخند بی صدایی زد.
ایسو دست فادیمه رو گرفت روی مبل کنار هم نشستن.
+ایسو؟
-جانم؟
+یعنی جاش خوبه؟
-چرا بد باشه؟ پیش مامان بزرگ و بابا بزرگشه...
+آره..پیش مامان بابام:)
5