𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
246 subscribers
279 photos
10 videos
19 links
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“
𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️:
@ZarahearsBot
Download Telegram
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهل و هشتم خب حالا باید یجوری این گردنبند و بهش بدم و مرحله‌ی اصلی اینجاست. درسته خب یه هدیه‌ی قبل از طلاق! هنوز نتونستم فکرام و جمع کنم که ببینم...واقعا میخوام طلاقش بدم یا نه ؟ ممکنه واقعا حسی بینمون شکل بگیره؟ تو همین حال بودم…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: چهل و نهم

چند ثانیه سکوت بینمون افتاد و بعد با لبخند تلخی ادامه دادم:
+ یا بهتره بگم...من که موندنی نیستم. بعد از طلاق ، به جای تو این فادیمه رو میزارم
فادیمه چند ثانیه همینجوری زل زد بهم و بعد گفت :
- ایسو؟ مگه تورو زورت کردن که طلاق بدی؟ خب اگه میخوای طلاق بدی ، اینجوری حرف زدنت چیه؟اگه نمیخوای طلاق بدی هم چرا هی حرفشو میاری؟
از کوره در رفته بود.
+ خب ببین عم-
مکث کردم.
نباید بهش بگم عموم گفته تورو بکشم و حتی پرونده طلاق هم واسمون باز کردن.
- بگو !
+ نمیتونم فادیمه...
چند ثانیه نگاهم کرد و بعد پشت کرد بهم و رفت روی یکی از سنگای اونجا نشست .
متعجب به حرکاتش نگاه میکردم و سمتش رفتم .
دستشو رو صورتش گذاشته بود و ...گریه میکرد .
نزدیکش شدم و روی زانوهام نشستم
دستاشو گرفتم و از روی صورتش برداشتم
- فادیمه؟ چرا گریه میکنی؟
گریه‌ش شدت گرفت و من با نگرانی و یکم تعجب نگاهش میکردم
+من..خیلی فشار رومه...تو نمیدونی وقتی هربار یادم میاد که تو گذشته‌مونو یادت نمیاد چقد...ناراحت میشم. ایسو من...از یه جایی به بعد ذوقی برای زندگی نداشتم...بعد تو اومدی و ..
دیگه از شدت گریه نتونست ادامه بده.
تو آغوشم کشیدمش و موهاش و نوازش کردم
- خب...درستش میکنیم فادیمه..برای همیشه که قرار نیست یادم میاد
نگاهم کرد که اشکاشو با نوک انگشتم پاک کردم و گفتم:
- میشه...گریه نکنی؟
و دوباره اون سردرد عجیب و ... تصویری که جلوی چشمام جون گرفت.
سعی کردم نشونش ندم ...
اشکاش برای ریختن ثانیه‌ای درنگ نمیکردن ولی سعی کرد جلوشونو بگیره و پاکشون کرد.
لبخندی زد و گفت:
+ خب...من میرم خونه...برو به گوسفندا برس توام..
با بی میلی گفتم:
- مواظب خودت باش
+ توام ، میبینمت .
یکم جلوتر رفته بود که برگشت و با تعجب پرسیدم:
- چیشد؟
+ چیزه...نه که با ماشین تو اومدیم ، من ماشین نیاوردم
سوییچ و از جیبم در اوردم و سمتش گرفتم و اونم تشکر کرد و رفت .
وایسادم تا وقتی که سوار ماشین شه و حرکت کنه.
وقتی مطمئن شدم رفته سریع قرصمو از جیبم دراوردم و توی دهنم گذاشتم.
- چند ساعت بعد -
کارم تازه تموم شده بود و هنوز ننشسته بودم که عادیل کوچاری اومد.
- چیکار کردی پسرجون؟
+ چوپانی دیگه...راستی خبر خوش،گوسفندتونم زایید
به لحنم خندید و گفت
- ایولله..خوش خبر باشی
بعد به دور و اطراف نگاه کرد و گفت:
- ماشین نداری؟
+ نه..فادیمه ماشین نیاورده بود با اون رفت
یکم فکر کرد و ناچار گفت:
- من میبرمت..البته فورتونا نمیتونم ببرمت ولی میبرمت کوچاری
سرم و تکون دادم و بلند شدم‌‌.
به کوچاری که رسیدیم از پله ها بالا رفتیم و کوچاری در و باز کرد.
اول اون وارد شد و پشت سرش من .
فادینه و الینا روی مبل دونفره نشسته بودن که با دیدن ما بلند شدن .
فادیمه با تعجب به من و بعد داداشش نگاه کرد.
کوچاری بعد از عوض کردنِ لباسش برامون دست تکون داد و رفت اتاقش و ما سه نفر موندیم که الینا دوتا سرفه کرد و رفت اشپزخونه و حالا ماییم...
به ساعت نگاه کردم .
۱ و نیمِ شب!
فادیمه هم ردِ نگاهم و گرفت و فهمید که دارم به ساعت نگاه میکنم .
بعد اشاره زد که باهاش برم و سنت اتاقش رفت.
- ایسو ؟
+ هوم؟
- میمونی؟
+ نه ... زشته چرا بمونم ، سوییچ و بدی میرم . فرداام باید بیام دیگه دوباره.
- خب ... میگم چیزه..
+ چی؟
- میشه..بمونی؟
چند ثانیه فکر کردم و با کمال میل سر تکون دادم
+ ولی...داداشت اخه!
- خب صبح زود میری نمیفهمه دیگه . ماشینتم اون طرف پارک کردم.
سرم و تکون دادم و کاپشنم و در اوردم.
+ من خوابم میاد..
یکم فکر کرد و گفت:
- رو تخت میخوابی؟
سرم و به نشونه‌ی نه تکون دادم و بلند شدم .
لحاف روی تختش و یکی از بالشتارو برداشتم و روی زمین پهن کردم.
الارم گوشیم و برای صبح زود کوک کردم و دراز کشیدم.
اونم روی تخت نشسته بود که گفتم:
+ خب بخوابیم...شب بخیر
-شب بخیر
پشتم و بهش کردم ولی اون همچنان نشسته بود و نگاهم میکرد.
دیکه نتونستم صبر کنم و برگشتم سمتش:
+ چیزی شده؟
کنارم روی زمین نشست و گفت :
- میشه..باهم بخوابیم؟ یعنی..پیش تو بخوابم؟
چند ثلانیه تعجب کردم و به خنگ بودنش خندیدم.
یه شبه دیگه...
قرار هم نیست کاری کنیم که .
شاید بتونم با این نزدیکی بفهمم که واقعا میخوام طلاقش بدم یا نه...
سرم و تکون دادم که با خوشحالی لبخندی زد.
سرش و روی بالشت گذاشت و حالا صورت هامون به‌هم نزدیک بودن.
خمیازه ای کشید که لبخند ملیحی زدم و گفتم :
- خیلی خوابت میاد..بخواب!
چشماش و بست و من درحالی که به صورتش نگاه میکردم تو فکر رفتم.
من...نمیدونم عشق چیه ، ولی واقعا نسبت به این دختر...یه حسایی دارم‌.
❤‍🔥92😭2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهل و هشتم خب حالا باید یجوری این گردنبند و بهش بدم و مرحله‌ی اصلی اینجاست. درسته خب یه هدیه‌ی قبل از طلاق! هنوز نتونستم فکرام و جمع کنم که ببینم...واقعا میخوام طلاقش بدم یا نه ؟ ممکنه واقعا حسی بینمون شکل بگیره؟ تو همین حال بودم…
ولی چطور میتونم در مقابل عموم ازش مراقبت کنم؟
من...مجبورم طلاقش بدم!
وقتی متوجه شدم نفسای فادیمه مرتب شده،فهمیدم که خوابیده .
خب...حالا که خوابه و امید الکی هم نمیگیره...
چی میشه اگه به حس درونیم گوش بدم؟
همینطور شد و من پیشونی‌شو بوسیدم.
این حرکتم مساوی شد با اون سردردا و...دوباره تصویری که جلوی چشمم بود !
سعی کردم اینبار واضح ببینمش..
من بودم و ...؟
فادیمه ؟
یعنی..ما پیش هم خوابیده بودیم ؟
اینبار عذاب وجدانم ولم نمیکرد‌.
اگه عموم و فاتیح به من دروغ گفته باشن ؛ تکلیف همه‌ وقتایی که با این دختر بد حرف زدم و ناراحتش کردم ، چی‌میشه؟
کاش فادیمه بیدار بود و میتونستم اینو از خودش بپرسم . . .
البته ، فکر نمیکنم شجاعتشو داشته باشم که توی چشماش نگاه کنم و همچین چیزی رو بپرسم .
سعی میکردم بخوابم ولی اون سردرد لعنتی..قرص هم همراهم نداشتم!
تا صبح انواع فکرا و تصورات و شاید تصویرای گذشته از ذهنم گذشته بودن.
تازه خواب رفته بودم که الارم گوشیم زنگ خورد و بلند شدم‌.
دوباره و برای اخرین بار ، روی موهای فادیمه بوسه‌ای گذاشتم و با حواس جمعی از خونه بیرون رفتم.
❤‍🔥103🤣1
بفرمایید نانازا💘
بچها دارم یه وانشات مینویسم خیلیییی قنده😭
😭51
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
‌ ‌ ‌ ‌𝗄ı𝗋ı𝗄 𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
‌ ‌ ‌ ‌𝗄ı𝗋ı𝗄 𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
❤‍🔥52
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهل و نهم چند ثانیه سکوت بینمون افتاد و بعد با لبخند تلخی ادامه دادم: + یا بهتره بگم...من که موندنی نیستم. بعد از طلاق ، به جای تو این فادیمه رو میزارم فادیمه چند ثانیه همینجوری زل زد بهم و بعد گفت : - ایسو؟ مگه تورو زورت کردن…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجاه

به خاطر اینکه خواب الود بودم ، اروم روندم و تا برسم یکم طول کشید .
همین‌که رسیدم شروع به کار کردم.
- چند ساعت بعد -
تقریبا نزدیکای ظهر بود و حسابی خسته و گشنه بودم.
گوشیم زنگ خورد ، با دیدن اسمِ فادیمه روگوشیم لبخندی زدم و جواب دادم :
+ جانم؟
چند ثانیه سکوت کرد و بعد با لحن خوشحالی جواب داد :
- یکم چیز میز درست کردم ، با داداشم داریم میاریم ... توام بیا سمت پل بدم بهت!
+ دستت..دردنکنه ! میام
انگار که ذهنم و خونده بود و واقعا خوشحال بودم.
تو این چندساعت سردردام شدید تر شده بودن و صحنه‌هایی جلوی چشمام اومده بودن.
یه چیزایی فهمیده بودم و...فقط یکم دیگه مونده بود!
با اینکه اولا مامانم و داداشم اصرار میکردن قرصام و بخورم و من نمیخوردم ، این روزا با میل و اشتیاقِ بیشتری قرصام و سر وقت میخوردم .
احتمالا همین حالا هم خیلی دیره اما...
به پل سنگی که رسیدم ماشین کوچاری و دیدم که عادیل و فادیمه ازش پیاده شدن و منم پیاده شدم.
دوباره یه تصویر اشنا و سردردی که توی قسمت جلویی سرم حس کردم...
فادیمه توی یه سبد چند تا ظرف گذاشته بود و به سمتم میومد .
منم نزدیکش رفتم که سبد و به سمتم گرفت.
به خاطر سردرد چشمام سیاهی میرفت ولی خودم و کنترل کردم و سعی کردم چیزی بهش نشون ندم‌.
لبخند گرمی زدم و گفتم:
+ مرسی!
تو همین حال نگاه فادیمه به پشتم بود و صدای اومدن ماشین میومد .
با همون لبخند به عقب برگشتم که ...
ماشینِ عموم و دیدم ‌
اینجا..چیکار میکنه؟
ظاهرا تنها بود و از ماشین پیاده شد‌.
با قدم های کوچیک سمتش رفتم که کوچاری گفت:
- خیره شریف فورتونا! اینجا چیکار میکنی؟ هنوزم کارخونه‌تو میخوای؟
عموم پوزخندی زد و گفت :
+ کوچاری...دیشب برادرزاده‌ی من فورتونا نیومده! احیانا پیش شما نبوده؟
کوچاری به من و فادیمه نگاه کرد که فادیمه چشماش و روی هم فشار داد و اروم ، طوری که فقط من و کوچاری شنیدیم گفت:
- پیش من بود!
کوچاری نگاه عصبی شو از رو فادیمه برداشت و به من دوخت و این نگاه تا وقتی عموم حرف بزنه ادامه داشت.
+ خب ایسو...احیانا وقتی بغلش کرده بودی و خوابیده بودی...
نفس عمیقی کشیدم.
الان اصلا وقت این چیزا نیست!
+ بهش نگفتی که پرونده‌ی طلاق و باز کردی؟
گفتن این جمله همانا و نگاه من به فادیمه همانا...
فادیمه تعجب کرده بود و نگاهش به من بود.
کوچاری هم همینطور..
ماشینای دیگه ای از ادمای عموم که نمیشناختمشون سمتمون اومدن و پیاده شدن.
برگشتم سمتش و با قاطعیت گفتم:
- طلاقش نمیدم! من...زنمو...دوست دارم!
تو همین حین یه نگاه کوچیکی به فادیمه انداختم‌.
با تعجب بهمون نگاه میکرد و یه کوچولو ذوق هم ته چشاش میدیدم‌.
دوباره سردرد و...
بازم یه تصویر از فادیمه با چشمای پر از ذوق!
یادم اومد...اون شبی که رفتیم تولد‌...تولدِ اون دختره‌...ناز بوده!
باهم رقصیده بودیم و ...
ما آنکارا بودیم!
با صدای عموم سعی کردم برای چند دقیقه هم که شده سردردم و فراموش کنم:
+ امیدوارم این حرفت یهویی نبوده باشه و بهش فکر کرده باشی!
سمت فادیمه رفتم و دستم و دور شونش انداختم:
- کاملا مطمئن این حرف و زدم!
عموم اول به من و فادیمه نگاه کرد و لبخند از رو لباش محو شد و بعد به کوچاری نگاه کرد.
چند ثانیه‌‌...شاید چند دقیقه چشم تو چشم بودن و من و فادیمه با تعجب و نگرانی نگاهشون میکردیم.
تو همین حین عموم اسلحه‌شو در اورد که چشمای هر دومون گرد شد‌.
اول اسلحه به سمت کوچاری بود که فادیمه بی قرار و با بغض زیر لب میگفت:
- داداش..داداشم
دستم و رو شونش فشار دادم و تو همین حین عموم با لبخند اسلحه رو سمت ما برگردوند و ... رو فادیمه گرفته بود!
سعی کردم با قدمای اروم نزدیکِ عموم شم.
- نکن عمو! چرا داری این کار و میکنی؟ عمو‌..اسلحه رو بنداز زمین... نکن اینکارو!
عموم بدون اینکه نگاهم بکنه ، توی یک لحظه ماشه رو کشید و...
جرئت نمیکردم برگردم عقب..
با تمام توانی که توی بدنم مونده بود تلاش کردم و برگشتم‌..
جسم خونی فادیمه بود و کوچاری ای که ناباورانه اونو تو آغوش گرفته بود..
صداهای اطرافم و نمیشنیدم...
ادمای عموم سمتم اومدن و سعی داشتن من و دورم کنن، جونی توی تنم نمونده بود و با این حال سعی میکردم به سمت فادیمه بدواام.
- ولم کنید...ولم کنیددددد.‌..فادیمه چیشدی؟ بلند شو فادیمه.. بلند شووو
ادمای عموم موفق تر از من بودن.
تیر به کجاش خورده بود؟
انگار عموم اشاره زده بود که ادماش ولم کردن.
روی زانوهام افتادم و نمیتونستم حرکت کنم که...
به یکباره همه چیز جلوی چشمام جون گرفت!
عموم...بازیم داده بود؟
❤‍🔥7
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهل و نهم چند ثانیه سکوت بینمون افتاد و بعد با لبخند تلخی ادامه دادم: + یا بهتره بگم...من که موندنی نیستم. بعد از طلاق ، به جای تو این فادیمه رو میزارم فادیمه چند ثانیه همینجوری زل زد بهم و بعد گفت : - ایسو؟ مگه تورو زورت کردن…
من و فادیمه...با خواست خودمون و حتی...قایمکی ازدواج کرده بودیم!
من...روی همین پل ، به خاطر فادیمه زانو زده بودم!
ما توی انکارا بودیم و... روز تولد فادیمه بود !
تو این حال ، ادمای عموم دستمالی و داشتن جلوی دهنم میزاشتن که با تمامِ توانم فریاد زدم:
- بلند شووو....فادیمه‌م!
و بعد دیگه هیچی نفهمیدم.
-
چشمام و که باز کردم ،روی یه صندلیِ چوبی نشسته بودم .
توی یه اتاقِ نه چندان اشنا بودم.
هیچی توش نبود .
یه پنجره‌ی کوچیک داشت که میشد ازش دور و اطراف و دید.
اخرین چیزایی که یادم میاد... فادیمه!
اون تیر خورد و ...
ادمای عموم من و اوردن!
نمیدونم چند ساعت ، یا حتی چند روز بود که اینجا و اینجوری روی صندلی نشسته بودم که بدنم حسابی خشک شده بود .
با این حال به زور و سختی از جام بلند شدم و سمت در رفتم.
باید خودم و به فادیمه برسونم...باید ببینم حالش چطوره..
سمت در رفتم و دستگیره رو پایین کشیدم که ...باز نشد!
چند باری محکم به در کوبیدم و داد زدم:
- باز کنیددرووو! درو باااز کنیددد
انگار هیچکس اون طرف در نبود .
چند بار به در کوبیدم و برگشتم.
روی صندلی نشستم که خودم و اروم کنم و...شاید یکم افکارم و جمع کنم .
ولی غیر ممکن بود ، در حالی که حتی نمیدونم چه بلایی سر فادیمه اومده!
فادیمه‌...
چقدر اذیتش کردم...
چقد با حرفام... دلشو شکوندم!
میدونستم چقدر دل نازکه و اینکارارو باهاش کردم؟
چرا...چرا...چرا؟
چراهایی که توی ذهنم تمومی نداشتن...
اگر فادیمه من و نبخشه ، هیچوقت خودم و نمیبخشم...
بهم گفته بود ،
"من هیچ ذوقی برای زندگی نداشتم که تو اومدی و "
اوایل که باهاش اشنا شده بودم ، هیچ چیزی رو از تئاتر بازی کردن بیشتر دوست نداشت و ...
انگار من و بیشتر دوست داشت.
اولین باری که قایمکی تئاترشو دیده بودم و یادم اومد.
اما‌‌‌...تیر به کجای فادیمه خورد؟
سمتِ راست...سمتِ چپ!
به...قلبش که نخورده بود؟
تو همین فکر بودم که در باز شد و عموم اومد.
+ خب برادرزاده‌ی عزیزم! خوابِ زمستونی خوش‌گذشت؟
چشمام و روی هم فشار دادم و نفس عمیقی کشیدم .
بلند شدم سمت در برم که جلوم و گرفت.
- ولم کن! باید برم پیش فادیمه! چیکارش کردی؟ من حسابشو از تو میگیرم مرتیکه
لبخند ریلکسی زد و نزدیکم شد:
+ چیزی نخوردی...اول یچیزی بخور بعد برو!
بعد ادامه داد:
+ کاری که تو نتونستی بکنی رو من کردم...
خون تو رگام یخ بست...
از چی حرف میزد:
+ فادیمه...کوچاری.‌..
حالت ناراحتیِ الکی به چهره‌ش گرفت و گفت:
+ مُرد!
- شر و ور سرهم نکن واسهههه من!
از سر راهم برو کنار!
خودش و عقب کشید که شروع به حرکت کردم ولی قبل از اینکه بیرون برم گفت:
+ خودِ کوچاری گفت...حالا تو باور نکن!
❤‍🔥11
بفرمایید طولانی🙂‍↔️
میدونم جای حساسشه‌...ولی اگه نظراتونو تو ناشناس نگید فردا پارت نمیزارم🤓🫶🏼
💔6
The eyes . . .
❤‍🔥8
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
‌ ‌ ‌ ‌𝗄ı𝗋ı𝗄 𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝗄ı𝗋ı𝗄 𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
❤‍🔥5
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجاه به خاطر اینکه خواب الود بودم ، اروم روندم و تا برسم یکم طول کشید . همین‌که رسیدم شروع به کار کردم. - چند ساعت بعد - تقریبا نزدیکای ظهر بود و حسابی خسته و گشنه بودم. گوشیم زنگ خورد ، با دیدن اسمِ فادیمه روگوشیم لبخندی زدم…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجاه و یکم

از اونجا بیرون اومدم ‌.
نمیدونستم کجاست ولی هیچ خونه‌ی دیگه ای نبود و مسیرِ طولانی رو پیاده رفتم که به جاده برسم.
چه مدتی اونجا بودم؟
امیدوارم اونقدری نبوده باشه که باز فادیمه رو ناراحت کنم...
چیزی نخورده بودم و ضعف داشتم ، سرم گیج می‌رفت.
دستم و جلوی ماشینا تکون دادم که یکیشون وایساد .
-
به فورتونا رسیدم و در خونه‌ی اوروچ و زدم.
اون تنها آدمی از فورتونا بود که بهش اعتماد داشتم.
در و باز کرد و با دیدنم متعجب شد
- پسررر کجایی تو؟
+ عموی عزیزم برده بود دیگه...چند وقته نیستم؟
- تقریبا میشه ۳ روز!
+ ۳ روووز! چجوری من و اینهمه بیهوش نگه داشته
- احتمالا به خاطرِ قرصاته . حالا بیا تو یه چیزی بخور حالت بد-
+ نه داداش...باید برم کوچاری ببینم فادیمه حالش چطوره،یه لقمه هم بدی اوکیه
حالت چهره‌ی داداشم عوض شد و سرشو پایین انداخت.
مشکوک نگاهش کردم که بدون نگاه بهم رفت داخل
- خب پس وایسا
بعد چند دقیقه با یه لقمه توی دستش برگشت
- بیا
+ داداش،تو از فادیمه خبر داری؟ چیزیش شده؟
بازم سرشو پایین انداخت.
+ داداش چرا هیچی نمیگی؟ عموم یه‌چیزی بهم گفت...بگو که درست نیست داداش؟
- میخوای...نری کوچاری؟
+ تو که هیچی بهم نمیگی! میرم
بعد پشت کردم بهش و با قدم های بزرگ و تند تند راهی کوچاری شدم.
نمیدونستم ماشینم کجاست و ...از هیچکس هم نگرفتم.
مسیر طولانی رو انقد تند طی کرده بودم که توی مدت کوتاهی رسیدم.
جلوی عمارت کوچاری که رسیدم ، اسمه داشت از پله ها پایین میومد‌‌.
سریع خودم و به پایین پله ها رسوندم
+ سلام...میگم من...ببخشید ! فادیمه حالش خوبه؟ چیزه‌...من همه‌چی و یادم اومده ، اومدم ازش معذرت خواهی کنم بابت این مدت
چند ثانیه با چشمای پر از ترحم بهم نگاه کرد و سرش و انداخت پایین.
با چشمای سوالی نگاهش میکردم
+ فادیمه...چیزیش نشده که نه؟
بازم بهم نگاه کرد و اینبار اشکاش سرازیر شدن.
این نگاها...گریه‌..
معنی خوبی نمیداد!
- برو ... دیگه هیچکدوممون نمیتونیم فادیمه رو ببینیم
چند ثانیه همون حالت وایسادم تا متوجه شم چی‌میگه
" هیچکدوممون نمیتونیم فادیمه رو ببینیم "؟
یعنی چی؟
با فکرایی که تو سرم اومدن و یاداوری حرف عموم ناخوداگاه روی زانو هام فرود اومدم
+ چ...چرا؟ چیش...ده؟
با تصور چیزی که ممکن بود اتفاق افتاده باشه ، چشمام پر از اشک شدن .
تو همین حال عادیل کوچاری از اون سمت اومد و به امید اینکه اون چیزی بگه ، با همون چشمای اشکی و به زور از جام بلند شدم.
وقتی من و دید ، قدم هاش اروم شدن و سرش و پایین انداخت‌.
+ داداش...چرا من نمیفهمم چی میگن؟ فادیمه که چیزیش نشده؟ داداش؟
- برو ایسو ... فادیمه رفت.
پاهام و روی زمین حس نمیکردم و سرم گیج میرفت.
حرفاشون مدام توی ذهنم تکرار میشد.
" فادیمه کوچاری...مرد"
" هیچکدوممون نمیتونیم فادیمه رو ببینیم "
" فادیمه رفت "
فادیمه...بدونِ من هیچ جا نمیرفت..
وقتی هیچی یادم نمیومد اون کنارم بود ...امکان نداشت تو این حال تنهام گذاشته باشه .
+ یعن...ی چی؟
توی همون حال تنهام گذاشت و بالا رفت.
دوباره روی زانوهام فرود اومدم و اشکام بی اختیار میریختن.
میگفتش هر شب با دخترمون حرف میزنه...
هنوز نتونسته بودم کاری کنم روز تولدش احساس نگرانی نکنه...
هنوز ایده هایی که برای نوشتن تئاتر داشت و اجرا نکرده بود ...
هنوز خونه‌ای که میخواست با ذوق واسه خودمون بچینه رو نچیده بود..
هنوز ماشینی که هدیه‌ی تولدش بود و سوار نشده بود...
اخرین باری که این طور گریه کرده بودم رو یادم نمیومد.
بلند شدم و ناخوداگاه ، انگار که چیزی من و به اون سمت میکشید ، سمت جایی رفتم که قایمکی قرار میزاشتیم.
همه‌ی لحظاتمون از جلوی چشمم رد شدن.
برام دلمه‌ آورده بود .
ازم پرسیده بود " نمیشه ماام مثل بقیه عاشقی کنیم؟"
و منم گفته بودم چرا نمیشه...
همزمان که خاطراتمون از جلوی چشمام رد میشدن و اشکام به سرعت از چشمام میریختن ، شروع به حرف زدن کردم:
+ فادیمه‌م...تو چیزی میدونستی؟ فادیمه‌م...مگه نگفتیم خدا همه‌ی عاشقارو بهم میرسونه...چرا تو تنهام گذاشتی؟
+ فادیمه‌م...تو..دوست نداشتی حافظه‌ی من برگرده؟پس چرا نیستی که این خبرو بهت بدم؟ چرا نیستی که بهت بگم من همه‌چی رو یادم میاد...چرا نیستی که بگم همه‌ی اون لحظات قشنگمونو یادم میاد..که بگم حتی بیشتر از قبل دیوونه‌ی توام من؟
+ فادیمه‌م...من گفته بودم ادم نمیتونه از کسی که دوسش داره ناراحت باشه...تو ناراحت بودی که تنهام گذاشتی؟
+ فادیمه‌م دخترمون چیشد؟ من هنوز موهاشو نبافتما...هنوز نفهمیدیم چشماش مثل چشمای منه یا چشمای تو...
😭10❤‍🔥3
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجاه به خاطر اینکه خواب الود بودم ، اروم روندم و تا برسم یکم طول کشید . همین‌که رسیدم شروع به کار کردم. - چند ساعت بعد - تقریبا نزدیکای ظهر بود و حسابی خسته و گشنه بودم. گوشیم زنگ خورد ، با دیدن اسمِ فادیمه روگوشیم لبخندی زدم…
با شنیدن صداهایی که اطرافم میومد بلند شدم.
یکم که دور اطرافمو نگاه کردم چند نفرو دیدم ، میشناختمشون‌.
از آدمای عموم بودن.
بی جون تر از این بودم که بتونم الان حسابشونو برسم.
با پاهایی که اصلا توانِ راه رفتن نداشتن راهی فورتونا شدم‌.
کل راه اشک جلوی چشمام و تار کرده بود .
قلبم که نمیخواست نبودنشو تصور کنه و همش تصویرشو میدید و مغزم که هربار تلنگر میزد ‌.
انگار که نمیتونستم باور کنم...
تازه به فورتونا رسیده بودم و به خاطر خستگی ، ضعف و دردی که تو کل تنم پیچیده بود روی پله های جلوی در نشستم.
همین موقع بود که اوروچ اومد و پیشم نشست.
- ایسو؟
نا امیدانه و باچشمایی پر از اشک نگاهش کردم که دستشو دور شونم انداخت و سرم و روی شونش گذاشتم.
+ تیر...به قلبش خورد؟
چشماش و بست که جوابمو گرفتم.
دستم و روی صورتم گذاشتم و قطره اشکی ازش چکیده بود که عموم از در خونه بیرون اومد .
سریع بلند شدم .
لبخندی به نشونه‌ی پیروزی روی لبش داشت که حرصم گرفت و سمتش حمله‌ور شدم.
+ مرتیکه...تو با چه حقی اون ماشه رو کشیدی؟ من حسابشو از تو پس میگیرم...جونِ تو و تک تک آدمات و میگیرم... مرتیکه من تورو جای بابام گذاشته بودم!
با این حرفم چهره‌ش حالت غمگینی به خودش گرفت که اصلا اهمیتی نداشت.
+ من تموم مدتی که ازتون فرار کرده بودم هم به فکر شما بودم...تیر و تو قلب اون نه تیر و به خونه‌ی من زدی!
پشتشو بهم کرد و سوار ماشین شد.
داداشم به زور منو برد خونه که با مامانم و مامانبزرگم رو به رو شدیم.
مامانم سمتم اومد که خودم و عقب کشیدم و رو به اوروچ کردم
+ داداش اون قلب...خونه ی من بود...داداش تو دکتری..خودت بررسی کردی؟ داداش من خیلی وقته جونم داره میسوزه..تو بگو بهم
چشماش و روی هم فشار داد‌.
دیگه هیچی دست من نبود.
وسایل و برمیداشتم و به اینطرف اونطرف پرت میکردم و اوناهم سعی داشتن جلومو بگیرن.
+ من یادم رفت...شما چرا هیچی نگفتید؟ چرا نگفتید پسرجون اون زنته؟ داداش تو چرا نگفتی؟ چرا گذاشتید این دشمنی یه بارِ دیگه...یه جونِ دیگه رو از من بگیره؟ چرا؟ چون به نفعتون بود؟
+ اره مامان؟ چون هنوزم معتقد بودی برادرشوهرت برای ما نقش بابامونو داره؟
+ چرا مامانبزرگ؟ چون همچنان پسرت تو صدر ادماست برات؟ دوباره گذاشتی جون چندنفرِ دیگه بسوزه که بلایی سر پسرت نیاد؟
+ چرا هیچی به من نگفتید؟ چرا نگفتید اینا تو گوش تو خوندن؟ چرا نگفتید ازدواج زوری و الکی درکار نبوده؟
هیچکدومشون هیچ جوابی ندادن.
+ عموم ۲۰ سال از عمرشو تو زندون گذروند ، ولی حالا منم که انتخاب میکنم یه ۲۰ سال دیگه تو زندون بگذرونه یا بقیه‌ی عمرش تو سینه‌ی قبرستون باشه!
تموم شدن جمله‌م همانا و بلند شدن مامانبزرگم همانا
- نکن پسرم..کار اشتباهی نکن..
چند لحظه بهش نگاه کردم.
یه چیزی درونم میسوخت.
یعنی وقتی عموم تصمیم گرفت منو بازیم بده ، هیچکدوم از اینا دلشون واسه من و زندگیم نسوخت؟
مامانم چی؟ نگفت زندگی پسرم و خراب نکنید؟ پس چرا مامانم پشت پسرش نیست؟
لبخند تلخی زدم و گفتم:
+ این و باید به عموم میگفتی مامانبزرگ!
از خونه بیرون اومدم و اوروچ هم پشتم اومد.
- ایسو ؟ چیکار میکنی؟
+ میرم کلانتری
- تو حالت خوب نیست ایسو..برو خونه. من میرم. گلوله هم میرم از بیمارستان میگیرم..برای اظهارات به تو و کوچاری میگم بیاید.
چند ثانیه با خستگی نگاهش کردم و سرم و تکون دادم.
الان تنها کسی که دارم اونه.
سمتش رفتم و خودم و توی بغلش انداختم که اونم بغلم کرد.
+ داداش
دستشو رو شونم فشار داد و اشاره کرد که برم خونه.
❤‍🔥9😭62
یه آهنگِ غمگین بزارید و این پارت‌و بخونید :)
ریکت یادتون نره و حتما بازم تو ناشناس نظراتتونو بگید دیگه من تهدید نکنم🥰
😭5
Başka bir evrende, en güzel halinde :)
😭22❤‍🔥7
ایسو همچنان که ذهنش درگیر بود ، دستِ پسربچه رو گرفت و شروع به حرکت کرد.
توی ذهنش چیزای مختلفی میچرخیدن و اصلا دلش نمیخواست اون احتمالات درست باشن‌.
فادیمه سرگردون دنبال ایاز بود و از شدت ترس ، سرش گیج میرفت‌.
میترسید که بازم این دشمنی و ادماش باعث خراب شدن زندگیش بشن و این بار ، بلایی سر بچه‌اش بیاد.
بچه‌ای که تنها یادگارِ یه عشقِ قدیمی بود.
« #𝖠𝗒𝖺𝗓 | از اینجا بخونید
https://t.me/Evimizz1 »
❤‍🔥7
خب بلخره اینورم 𝟭𝟬𝟬 تا ستاره🥹🌟!
بمونید قشنگا🫶🏼.
❤‍🔥32
‌ ‌ ‌‌‌𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖠𝗒𝖺𝗓
‌ ‌ ‌𝖯𝖺𝗋𝗍 : 𝗈𝗇𝖾𝗌𝗁𝗈𝗍
❤‍🔥14
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
‌ ‌ ‌‌‌𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖠𝗒𝖺𝗓 ‌ ‌ ‌𝖯𝖺𝗋𝗍 : 𝗈𝗇𝖾𝗌𝗁𝗈𝗍
𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖠𝗒𝖺𝗓

برای همه یه روزِ عادی بود .
ایسو مثل همیشه بلند شده بود و چند دقیقه همینجوری توی جاش نشسته بود .
بعد از اون روز ، ایسو همیشه تو این اتاق میخوابید و نه حتی روی تخت ، روی زمین میخوابید.
اینطوری شاید یه‌سری نبودنا رو حس نمیکرد ، شاید دلش تنگ نمیشد ، شاید نمیخواست برگرده عقب و همه‌چیز و درست کنه.
اون طرف فادیمه ، با آیاز حاضر شده بود و قرار بود برن بازار‌.
تقریبا میدونست که ایسو این طرفا پیداش نمیشه .
احساسی که داشت انقد عمیق بود که نمیدونست اسمش و چی بزاره ،
دلتنگی ، پشیمونی یا ..؟
بیخیالِ همه‌ی اینا ، با ایاز سوار ماشین شدن و راهی بازار شدن.
بازم فادیمه روی پل سنگی وایساد ، جلوی مزون لباس عروس وایساد ،
توی یسری از خیابونا وایساد ...
همیشه کنجکاو ایسو بود .
اون چه حسی داره؟
فادیمه شاید با داشتنِ آیاز دلش برای ایسو کمتر تنگ میشد ، ولی ایسو چی؟
به عشق ایسو شکی نداشت ولی از خودش میپرسید
یعنی اونم دلش تنگ میشه؟
به بازار که رسیدن،دستشو رو موهای طلایی آیاز کشید و دستشو گرفت.
بیخیال همه‌ی فکرایی که تو سرش داشت ، نفس عمیقی کشید و تو بازار شروع به گشتن کرد.
ایسو دوشی گرفته بود و موهاش و خشک کرده بود .
تو آینه به خودش نگاه کرد .
زیر چشماش گود افتاده بود ، توی چشماش خالی بود و صورتش بی روح.
این چند وقت ، همینجوری بود..
بعضی وقتا حالش بهتر بود و میگفت دوباره خودش و به فادیمه ثابت میکنه و از اول میسازن و یسری وقتا مثل امروز ، هیچ امیدی نداشت .
توی فورتونا یکی از دخترایی که بابا نداشتن قرار بود ازدواج کنن و یه بخشی از جهیزیه‌اش رو قرار بود اوروچ تهیه کنه ، و ایسو امروز قرار بود بره بازار و یه‌سری از چک هارو به فروشنده‌ها تحویل بده ‌.
بعد از اینکه سر و وضعشو حتی شده یکم مرتب کرد ، چک هارو از اوروچ گرفت و راهیِ بازار شد.
خواسته یا ناخواسته نگاهش به مغازه ها بود و ، همون مزون‌..
چشماش و روی هم فشار داد و مسیرش و ادامه داد‌.
قرار بود به چند تا از مغازه ها چک بده که همه‌شونو داد.
از اخرین مغازه خارج شده بود و داشت مسیرش و می‌رفت که جلوی یه اسباب بازی فروشی، یه پسر بچه رو دید .
یه پسر بچه‌ی تقریبا ۵ یا ۶ ساله ، با موهای بور و چشمایِ آبی ، درست مثل خودش!
سمتش رفت و شروع به صحبت کرد:
- آقا کوچولو؟ چرا گریه میکنی؟
پسر بچه چند لحظه همینجوری نگاهش کرد و بعد با گریه و لحن بچگونه‌ی شیرینی گفت:
+ عم...و من ما...مانم و گم کرد..م
- خب گریه نداره که! میگردیم پیداش میکنیم . چیشد گمش کردی؟
+ اومدم این تفنگارو ببینم...ولی مامانم و پیدا نکردم
ایسو به تفنگایی که پسر بهش اشاره میکرد نگاه کرد.
لبخند کوچیکی زد و گفت:
- بیا اینجا
و خودش وارد مغازه شد‌.
- خب بگو ببینم..کدوم یکی از تفنگارو میخوای؟
پسر بچه یکی از تفنگارو نشون داد که ایسو برداشت و بهش داد‌.
بعد پرداخت هزینه بیرون اومدن که بچه گفت :
- عمو این واسه منه؟
+ آره...واسه تو!
پسر بچه لبخندِ شیرینی زد و به ایسو گفت:
- گوشت و میاری؟
ایسو کنجکاو سر خم کرد و گوششو جلوی صورت بچه گرفت که برخلاف انتظارش ، پسر بچه گونشو بوسید .
+ این چی‌بود؟
پسر بچه جواب ایسو رو نداد و گفت:
+ عمو؟تو بچه نداری...بیاد با من دوست بشه؟ من دوست اندازه خودم ندارم..
ایسو لبخند تلخی زد و گفت:
- نه ندارم..
- خب عمو اسم شما چیه؟
+ اسم من آیازه..
- اخرین بار مامانت کجا بود؟
- تو اون مغازههه..داشت واسم لواشک میخرید
+ اسم مامانت چیه؟
- اسمِ مامانم...عومم...اسمش فادیمه‌ست
لبخند روی لبای ایسو خشک شد.
این تشابه،اتفاقیه نه؟
تو ذهنش به خودش بیخیالی گفت‌.
فادیمه که ازدواج نکرده بود .
درسته ازش دور بود ولی حداقل اگر همچین چیزی بود ، به گوشش میرسید
+ بابات نبود باهاتون؟
- من بابا ندارم که..
+ یعنی چی؟
- مامانم بهم نمیگه بابام کجاست
ایسو همچنان که ذهنش درگیر بود ، دستِ پسربچه رو گرفت و شروع به حرکت کرد.
توی ذهنش چیزای مختلفی میچرخیدن و اصلا دلش نمیخواست اون احتمالات درست باشن‌.
فادیمه سرگردون دنبال ایاز بود و از شدت ترس ، سرش گیج میرفت‌.
میترسید که بازم این دشمنی و ادماش باعث خراب شدن زندگیش بشن و این بار ، بلایی سر بچه‌اش بیاد.
بچه‌ای که تنها یادگارِ یه عشقِ قدیمی بود.
سرگردون توی بازار میچرخید که صدای ایاز و شنید و وقتی برگشت،
پسرش بدو بدو سمتش میومد‌.
وقتی ایاز دست ایسورو ول کرده بود و سمت زنی که ایسو اون و میشناخت دوییده بود ، ایسو مات و مبهوت بود.
همه‌ی اون احتمالات درست بودن و...چجوری؟
چند قدم بهشون نزدیک تر شد و بعد وایساد.
فادیمه ایاز و محکم بغل کرده بود و موهاشو میبوسید.
❤‍🔥282
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
‌ ‌ ‌‌‌𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖠𝗒𝖺𝗓 ‌ ‌ ‌𝖯𝖺𝗋𝗍 : 𝗈𝗇𝖾𝗌𝗁𝗈𝗍
- کجا بودی پسرم؟ خیلی ترسوندیما
+ مامانی من فقط رفتم تفنگارو ببینم...دایی که اون تفنگ واقعیارو بهم نمیده..
- عه مامان..تفنگ و همینجوری برداشتی اوردی؟
+ نه اون اقاهه واسم خرید..راستی اون من و اورد
فادیمه بدون اینکه سرش و بالا بیاره چند قدم جلو رفت که از اون مرد تشکر کنه ، تقریبا چند قدم مونده بود که سرش و بالا اورد.
اول پلک زد و فکر کرد داره اشتباه میبینه...
اما نه...!
با ایسو رو به رو شده بود ‌.
متوجه چشما و صورت بی روح ایسو شده بود .
ایسو نمیتونست به سوالای توی مغزش جواب بده..
داره چه اتفاقی میوفته؟
فادیمه و ایسو همینجوری به هم نگاه میکردن و ادم ها از فاصله ای که بینشون بود رفت و امد میکردن.
فادیمه دلش میخواست بره جلو و ازش بپرسه چرا انقد بی روحی؟ چه بلایی سرت اومده؟
ایسو به تک تک وقتایی که فادیمه رو دیده بود فکر میکرد و ...
به این فکر میکرد که هیچوقت اثری از بارداری توی فادیمه نبوده..
و اگر بچه‌ی اون نیست چرا بهش میگه مامان؟
فاصله‌ی بینشون رو فادیمه از بین برد و بهش نزدیک شد.
- خواستم ..تشکر کنم. هزینه‌ی تفنگ رو لطف کنید-
+ فادیمه ؟
فادیمه ناخوداگاه سکوت کرد.
چند وقتی بود که اسمشو با این لحن و با این صدا نشنیده بود و حالا متوجه شده بود چقد دلتنگه..
و چرا این صدا انقد بی روح بود؟
فادیمه بر خلاف میل باطنیش پشت کرد و شروع کرد به حرکت سمت ماشین و ایسو دنبالش راه افتاد.
فادیمه ایاز و سوار ماشین کرد و خواست خودشم سوار شه که ایسو رو دید و وایساد.
- فرار نکن فادیمه...
+ چی میخوای بگی؟
ایسو به بچه داخل ماشین که داشت با تفنگ بازی میکرد اشاره کرد و گفت :
- کیه؟
+ باید فهمیده باشی...پسرمه!
ایسو چند ثانیه با دلتنگی و حسرت به چشمای فادیمه نگاه کرد و با لحن مظلومانه ای پرسید:
- تو...ازدواج کردی؟
فادیمه ابروهاش و توهم کشید:
+ نه خیر...این چه سوالیه؟
ایسو شوکه بود.
اگر ازدواج نکرده بود ، پس شباهت های اون بچه به ایسو الکی نبوده‌‌‌‌...
موهای طلایی و چشمای آبی؟
فادیمه متوجه شد چه چیزی رو لو داده و چشماش و رو هم فشار داد:
- فادیمه...توروخدا واضح بگو! اون...بچه‌ی منم هست؟
فادیمه سمت ماشینش رفت و سوار شد.
ایسو وقتی دید فادیمه بدون توجه بهش ماشین و به حرکت دراورد ، سوار ماشینش شد و پشت فادیمه شروع به حرکت کرد.
وسطای راه فادیمه ماشین و نگه داشت که ایسوهم همینکارو کرد.
فادیمه از ماشین پیاده شد و سمت ماشین ایسو اومد.
- دیگه دنبالم نیا...
به پارکی که کمی ازشون اونور تر بود اشاره زد و گفت:
- برو اونجا ، آیاز و بزارم خونه برمیگردم.
ایسو سر تکون داد و تا دور شدن ماشین فادیمه از چشمش منتظر موند و بعد سمت پارک رفت.
همش فکرای مختلفی توی سرش بودن.
تقریبا همه چیز رو فهمیده بود.
اون بچه، بچه‌ی ایسو و فادیمه بود!
سعی میکرد فکراشو مرتب کنه و چندان هم موفق نبود.
ارنجشو رو زانوش گذشته بود و با موهاش ور میرفت.
چطور میخواد با همچین چیزی رو به رو بشه؟
اینکه یهو بعد از این همه سال موضوعی به این بزرگی رو فهمیده بود ، مسئولیت بزرگی بود و فادیمه این همه مدت ، تنهایی این مسئولیت و به دوش کشیده بود .
دروغ چرا ، بچه هارو خیلی دوست داشت.
مخصوصا اگر بچه‌ی خودش و فادیمه ، زنی که دوسش داره میبود .
با فکر بهش لبخندی روی لبش اومد.
تو همین حال فادیمه اومد که ایسو بلند شد.
بینشون فقط چند سانت فاصله بود.
ایسو ابروهاش و بالا داد که فادیمه شروع کرد:
- اون برگه هارو چیکار کردی؟
ایسو با تعجب پرسید:
+ کدوم برگه‌ها؟
- طلاق. امضاشون کردی؟
+ هیچوقت . توی همون آتیشی که تو لباس حنا و عروسی و ذوقمو سوزوندی ، سوزوندمشون.
- چرا دیگه نیومدی؟
+ من همیشه قایمکی میدیدمت‌. البته حواسم بود که تو نبینی چون داداشت بهم گفت نمیخوای من و ببینی .
فادیمه رو صندلی نشست که ایسو هم همینکارو کرد‌.
- نمیخواستم ببینمت ولی دروغ چرا ،منتظر بودم برگردی. داداشم گفت موقع رفتن فقط یه کت دستش بود ولی بازم منتظر بودم از دادگاه صدام بزنن برای نهایی کردن طلاق.ببین...من تموم اون مدت منتظرت بودم. این بچه رو تنهایی بزرگ کردم. الان برای چی پیدات شده؟ حساب چی رو میخوای بگیری؟
+ فادیمه این چه سوالیه تو داری از من میپرسی؟ اون بچه‌ بچه‌ی منم هست در حالی که من الان فهمیدم اصلا بچه‌ای دارم. اون بچه الان نمیفهمه ،وقتی بزرگ بشه نمیگه بابام کجاست؟ امروز همه حواسشون جمعه فردا از یه نفر بشنوه باباش منم چه حالی قراره بشه؟ من بی‌پدری کشیدم فادیمه‌‌...توام کشیدی. اصلا دلم نمیخواد بچه‌امم مثل خودم باشه...هرچند تا امروزم بوده و نمیدونم چجوری وجدانمو بابتش اروم کنم. چرا بهم نگفتی فادیمه؟ میترسیدی که نکنه من بچه‌ی خودم و پس بزنم؟ الان چجوری میخوایم بهش بگیم؟ من چجوری میخوام تو روی اون بچه نگاه کنم؟ اصلا اون به من بابا میگه؟
❤‍🔥263
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
‌ ‌ ‌‌‌𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖠𝗒𝖺𝗓 ‌ ‌ ‌𝖯𝖺𝗋𝗍 : 𝗈𝗇𝖾𝗌𝗁𝗈𝗍
به محض اینکه ایسو سکوت کرد ، فادیمه شروع به توضیح دادن کرد.
- چند وقت بعد اون مسائل فهمیدم که باردارم.دلم میخواست بیام بهت بگم ولی خب ازم ناراحت بودی و خودمم هنوز نبخشیده بودمت ...انگار نمیتونستم با خودم کنار بیام .
حتی نمیدونم تورو نبخشیده بودم یا خودمو.
داداشم و زنداداشم بهم گفتن که اونم پدر این بچه‌ست و باید بدونه. حتی بارها میخواستن خودشون بیان بهت بگن ولی تو روشون وایسادم. نمیدونم ، شاید اون فادیمه من نبودم ولی گفتم نمیخوام حتی صورتتو ببینم. گفتم زندگی خودمه و بچه هم بچه‌ی منه ، خودم تصمیم میگیرم. بعدم کلِ دوران بارداریم و پیش ایلوه موندم. اونموقع ها به خاطر بچه خیلی میخوابیدم و به هیچی فکر نمیکردم. راستی وقتی فهمیدم بچه پسره ،
خندید و ادامه داد:
- فهمیدم که از دست تو خلاص نمیشم و قراره یه ورژن کوچولد از تو داشته باشم. خوشحال بودم‌.
لبخند از رو لباش پاک شد.
دستشو روی صورتش گذاشت و بلند شد.
برای ایسو اتفاقات امروز شوکه کننده بود و با همون شوک به حرفای فادیمه گوش میداد.
نمیدونست باید حساب این اتفاقارو از فادیمه ای بگیره که ازش پنهون کرده یا از خودش که حتی یه بار نرفته با فادیمع حرف بزنه ، با بهتره بگیم جرئت نکرده با فادیمه حرف بزنه و نتیجه‌ش شده این.
فادیمه اشفته این طرف و اون طرف می‌رفت و توضیح میداد‌
- تا اینکه بچه به دنیا اومد.. داداشم و زنداداشم بازم گفتن که دیر نیست و میتونم بهت بگم ولی بازم قبول نکردم. فکر میکردم همچنان قراره اسون باشه ولی نه. فهمیدم این بچه چقد به بابا احتیاج داره. هر بار که میدیدمش ، چشماشو ، موهاشو ؛ یادتو میوفتادم . یکم که بزرگتر شد و بچه های دیگه رو میدید هربار ازم میپرسید بابای من کجاست و من هیچی نمیگفتم . هر موقع بحث بابا میومد گریه میکرد و گاهی با گریه ازم میپرسید مامانی نکنه بابای منم پیش بابای تو ، توی آسمونا باشه؟ چه میدونم..هربار که میخوابوندمش میرفتم و تا صبح گریه میکردم. نمیدونستم چطور به تو بگم ، اونم بزرگ میشد و به هر حال باید میفهمید.
دیگه اروم حرف نمیزد ، با گریه و تقریلا بلند صحبت میکرد و قلب ایسو هربار تیکه تیکه میشد.
ایسو بلند شد و روبه روش وایساد:
- حق داری عصبی باشی..همونطور که عموی تو بچه‌ی داداشم و دزدید ، منم بچه‌ی تورو دزدیدم...حق میدم بهت ولی...نمیتونی آیاز و بدون مادر بزاری. نمیتونی اذیتش کنی
فادیمه با اشفتگی صحبت میکرد و دستاش میلرزیدن.
ایسو با خودش میگفت چه فکری در مورد من کرده؟
مگه ایسو میتونست با عشق خودش کاری بکنه؟ مگه میتونست به بچه‌ی خودش در حالی که تاحالا اسم "بابا" رو از زبونش نشنیده بود آسیبی بزنه؟
ایسو در حالی که خودش شوکه شده بود و هنوز نتونسته بود هضمش کنه ، نتونست دیدن فادیمه تو این حال و تحمل کنه.
دست فادیمه رو گرفت و توی بغلش کشید.
دستشو سمت موهاش برد ولی قبل از برخورد عقب کشید و به جاش اروم تو گوش فادیمه گفت:
+ آروم باش..میشه گریه نکنی؟
چشمای ایسو ناخوداگاه پر از اشک شده بودن و بعد با لحنی که خودسم متعجب کرد گفت:
+ خیلی سخت بود؟ یعنی...تنهایی بزرگ کردنش؟
فادیمه چیزی نگفت.
چند ثانیه تو همون حالت موندن و بعد روی صندلی نشستن.
فادیمه سرش و رو شونه‌ی ایسو گذاشت که اونم دستشو دور شونه‌ش انداخت.
- یعنی...نمیدونم چجوری باید به آیاز بگم. چجوری خودم کنار بیام . اینکه..بعد این همه سال دوباره...من و تو!
+ منم مثل تو. برای اون بچه فهمیدنش سخته..
- وقتی من اومدم قهر کرد باهام. باید برم پیشش.
ایسو متحیر و متعجب پرسید:
+ فادیمه؟
- هوم
+ آیاز..بچه‌ی منه؟ اون بچه‌ی شیرین..بچه‌ی منه؟
- آره. هوووش! بچه‌ی منم هستا!
بعد یکم فکر کرد و گوشیش و در اورد.
- بیا عکس بچگیاش و نشونت بدم. واقعیشو که ندیدی عکسشو ببینی‌.
ایسو لبخند تلخی زد.
فادیمه گوشی رو سمت ایسو گرفت
- ببین..اوی مامان قربونت بره پسرممم. چند ساعته ندیدمش و دلم یه ذره‌ست براش.
ایسو دستشو رو صفحه‌ی گوشی کشید و ناباورانه گفت:
+ هنوزم باورم نمیشه..پسرم! پسرِ من!
فادیمه با دیدن این حالش لبخندی زد که ایسو هم با لبخند ادامه داد:
+ فادیمه..من خیلی نگران و هیجان زده‌ام. میشه زودتر بهش بگیم؟
فادیمه سری تکون داد و میخواست حرف بزنه که ایسو گفت:
+ اصلا...اگه قبولم نکنه چی؟ اگه بهم بابا نگه چی؟
- اولا که من بچم و اینجوری تربیت نکردم. بعدم که اول به داداشم میگم ، بعدم کم کم باهاش حرف میزنم.توام...یکم برو به سر و وضعت برس. بفهمه باباش این شکلیه ناامید میشه بچم!
ایسو با هیجان سری تکون داد‌.
+ زودتر...ببینمش!
فادیمه چشم غره‌ای رفت و زیر لب گفت:
❤‍🔥221