𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
247 subscribers
278 photos
10 videos
21 links
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“
𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️:
@ZarahearsBot
Download Telegram
Touch .
❤‍🔥10
بوس .
خب نمیشه گفت کیس :)
💔123
یادم نره که این سکانسم خیلی دوست داشتم :)
7❤‍🔥4🤝1
چه عکسی :)
❤‍🔥12
نرم.
😭10🔥1
اینجا و :)
💔11
-
💘12
اینجا..
💔10😭1
در نهایت پایانمون ...
😭14
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Don't make me sad . . .
اگر اینستا دارید از اونجا ببینید🫱🏽‍🫲🏼https://www.instagram.com/reel/DaYDWH1IktK/?igsh=MXd1enY2YjZtOXRpdg==
❤‍🔥5
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
‌ ‌ ‌ ‌𝗄ı𝗋ı𝗄 𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
‌ ‌ ‌ ‌𝗄ı𝗋ı𝗄 𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
4❤‍🔥1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهل و ششم به خاطر اهنگایی که تو ماشین میزاشتن و تصویرایی که همش جلوی چشام میومدن و پسشون میزدم ، سرم درد میکرد اما هیچی نگفتم بهشون... اول دخترا رفتن تو یکی از اتاقا که سر و روشونو درست کنن و ماهم جلوی اتاق وایسادیم. آردا شروع…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: چهل و هفتم

اصلا صبر نمیکردن و با سرعت میرفتن .
میدونستم فادیمه با نقشه بهم نزدیک شده ، اما اینکه ما واقعا ازدواج کردیم و اون زنمه رو نمیدونستم و الان هم درکش سخته ‌.
خب اگر ما ازدواج کردیم ، باید یه عکسی ازعروسیمون باشه دیگه؟
حتی اگه بگیم خانواده‌م بخاطر دشمنی ازم پنهون کردن ، این دختر جوری نبود که بدون حرکت بمونه و قطعا اون عکسارو تا الان نشونم میداد‌.
بازم صدای احساسم و میشنیدم ، با وجودفراموشی‌ای که مغزم گرفته و حالا نقشه‌ی پشت رفتارهای فادیمه رو میدونه ، قلبم هنوز باور نکرده و هیچ چیز و فراموش نکرده بود.
انگار هنوزهم فادیمه رو دوست داره و میخواد چشماشو روی نقشه‌ و همه‌ی این چرت و پرت ها ببنده.
احساساتی که دارم ممکنه هم به من و هم به فادیمه اسیب برسونن ‌.
از اولشم میدونستم انقدری ماهرانه اون نقش و بازی کرده که من عاشقش شدم ، اما نمیخواستم باور کنم و حالا نمیدونم چیکار کنم‌.
ازدواج حتی به ذهنم نیومده بود!
من هیچوقت نمیتونم شوهر اون باشم ، حتی در ظاهر!
بالاخره روی پل سنگی که رسیدیم کوچاری ماشین و نگه داشت و پیاده شد ، فادیمه هم پشت سرش و منم به سرعت پیاده شدم و سمتش رفتم.
- چیه ایسو فورتونا؟
+ کوچاری...من نمیدونستم که فادیمه ... یعنی خواهرت..زنمه!
کوچاری لبخند متعجبی زد :
- خب الان که فهمیدی میخوای چیکار کنی؟
+ خب...خب... نمیدونم ولی من هیچوقت نمیتونم شوهر اون باشم‌...
اونا با تعجب و منتظر نگاهم میکردن و منم سکوت کرده بودم که بعد از چند ثانیه گفتم :
+ حداقل...طلاقش میدم! راحت باشه...
« فادیمه »
از چی حرف میزد؟
طلاق؟
گیریم که فراموشی گرفته ، حتی قلبش هم یه بار بهش نگفت تو این ادم و دوست داشتی ؟
داداشم با شنیدن این جمله عصبی شد و خواست سمتش حمله ور شه که دستشو گرفتم و کشیدم.
اروم و جوری که صدام و خودمم نمیشنیدم گفتم:
+ داداش‌...بریم..
داداشم برای اخرین بار نگاهِ عصبی یه ایسو انداخت و به سمت ماشین رفتیم.
سوار که شدیم داداشم گفت :
- عزیز داداش؟ به خاطر اون ناراحت نشیا...بعد هم من پیشِ دکترش رفتم
سریع برگشتم سمتش که ادامه داد :
- یعنی...اوروچ می‌رفت و گفت که منم برم ... بالاخره دامادمونه!
+ خب دکترش چی گفت؟
- اوروچ گفتش که هر چقدر به ایسو گفتن قرصاتو بخور ، نمیخورده و میگفته نمیخوام هیچی یادم بیاد . به خاطر همین بعضی وقتا قرصارو توی اب حل میکنن و بعضی وقتا هم به طرز عجیبی خودش قرصاشو میخوره و...اون سردردا هم.. به خاطر اینه که کم کم قرصا دارن اثر میکنن و ...یادش میاد . گفتش که اگر همچنان قرصارو بخوره ، تو محیطایی باشه که قبلا بوده و با همون ادما وقت بگذرونه ، طی ۱ الی ۳ ماه حافظه‌ش برمیگرده ...
خندیدم که داداشم گفت :
- تو بخند دختر ... یه چند وقت هم نبینش تا فکر طلاق از سرش بیوفته ببینیم چی میشه.
«ایسو»
به فورتونا برگشتم.
نمی‌دونم این ایده طلاق درست بود یا نه .
حداقل برای فادیمه باید خوب باشه با مردی زندگی نکنه که حافظش مشکل داره ، دزدیدتش ، عموش می‌خواست بکشتش.
وایسا ببینم اصلاً من چرا دارم به این فکر می‌کنم که برای فادیمه خوبه یا بد؟
دوباره مچ خودم و گرفتم ، نمیدونم برای بارِ چندم.
خیلی خسته بودم می‌خواستم بخوابم که فاتیح صدام زد
ــ ایسو بیا عمو کارت داره
با کسلی از روی تخت پا شدم و سمت اتاق عمو رفتم.
درو باز کردم عمو همون جای همیشگیش نشسته بود
+بله عمو با من کاری داشتین؟
شریف: رفتی پیش زنت آره؟ الان دیگه چون زنته فراموش کردی که تو رو بازی دادن؟
+نه عمو همچین چیزی نیست من می‌خوام طلاقش بدم
عمو دست زد
ــ آفرین ایسو عاقل شدی دیگه نیاز نیست بهت بگم چیکار بکن یا چیکار نکن .
چیزی نگفتم شاید چون ته دلم راضی نبودم که طلاق بگیرم
شاید چون قرار نبود اینکارو انجام بدم!
+عمو جون با اجازتون من یکم خستم برم بخوابم
ــ عااا هنوز می‌خواستیم جشن بگیریم چون بالاخره قراره از دست فادیمه کوچاری راحت بشی اما حالا که ایسوی عزیزم وقت خوابشه جشنو می‌ذاریم برای یه شب دیگه.
بی‌حوصله سری تکون دادم و به اتاق رفتم.
هرچی تلاش کردم بخوابم نشد. مدام تصویر فادیمه توی ذهنم بود ، بهش فکر می‌کردم ناخودآگاه لبخند می‌زدم و نمی‌تونستم جلوی خودمو بگیرم ، اسمش که میومد تپش قلب می‌گرفتم .
حس می‌کردم اتاق برام خفه‌ست از اتاق بیرون زدم کنار دریا وایساده بودم و مسلماً به فادیمه فکر می‌کردم.
که دستی روی شونم نشست. برگشتم که دیدم اوروچه
ــ اینجا چیکار می‌کنی داداش؟
لبخندی بهش زدم یه حس صمیمیت عمق وجودم نسبت به اوروچ وجود داشت.
با تمام بدگویی‌هایی که عمو ازش کرده بود نمی‌تونستم ازش متنفر باشم
+دارم فکر می‌کنم
ـ به چی به فادیمه کوچاری؟
سری تکون دادم بهم لبخند زد
ــ درسته داداش حافظه فراموش می‌کنه اما قلب فراموش نمی‌کنه ...
+ از نظر تو فادیمه واقعا عاشق منه؟
ــ یعنی به خودت ثابت نشده این مدت؟
❤‍🔥7
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهل و ششم به خاطر اهنگایی که تو ماشین میزاشتن و تصویرایی که همش جلوی چشام میومدن و پسشون میزدم ، سرم درد میکرد اما هیچی نگفتم بهشون... اول دخترا رفتن تو یکی از اتاقا که سر و روشونو درست کنن و ماهم جلوی اتاق وایسادیم. آردا شروع…
نمی‌دونستم چی بگم پس بحثو پیچوندم
+میگم تو از این دختره آلینا خوشت میاد؟
ــ فکر نکن نفهمیدم پیچوندیا ! ولی آره فکر کنم از الینا خوشم میاد .
+حس می‌کنم آلینام یه کششی نسبت به تو داشته باشه
ــ پس امید هست داماد کوچاریا بشم مثل تو؟
خندیدم و اونم خندید .
خنده‌های تلخ! اگه این دشمنی نبود زندگیمون قطعاً بهتر بود ...
+اما مثل من نه چون من قراره طلاق بگیرم !
ــ ایسو نمی‌خوام به کاری مجبورت کنم اما قبل از هر کاری اول به صدای قلبت گوش بده
با انگشت اشارش به سمت قلبم اشاره کرد و بعد بدون هیچ حرف دیگه‌ای رفت .
نتونستم بخوابم.
فکر کنم حتی با وجود اینکه می‌دونم فادیمه کوچاری داره بازیم میده ، خوشم میاد ازش .
-
چند روز از اون شب توی بیمارستان گذشته و من هیچ خبری از فادیمه ندارم .
انگار غیب شده و من هم مثل دیوونه‌ها همه جا دنبال یه نشونی ازشم.
الانم با فاتیح اومدیم تا پرونده طلاقو تشکیل بدیم.
پرونده طلاقو که باز کردیم فاتیح یه کاری براش پیش اومد و رفت، منم همینجور بی‌هدف توی شهر قدم می‌زدم.
وقتی از کنار یه دکه رد شدم چشمم خورد به یه گردنبند، نقاب های دوگانه.
یکی از نقاب ها طلایی بود و یکی دیگه نقره ای که تو هم قفل شده بودن.
یکی لبخند میزد و یکی گریه میکرد همون لحظه تصویر فادیمه اومد جلوی چشمم و اون گردنبند رو‌ خریدم.
خب....قبل طلاق میتونم یه گردنبند بهش بدم دیگه؟
❤‍🔥83
خب باید بگم کم کم داریم به پایان نزدیک میشیم :)
😭11
bi "1608" meselesi .
❤‍🔥8😭3
- Eğer gerçekten evli olsaydık, sen çok iyi bir koca olurdun .
+ :)
😭7
‌ ‌ ‌ ‌𝗄ı𝗋ı𝗄 𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهل و هفتم اصلا صبر نمیکردن و با سرعت میرفتن . میدونستم فادیمه با نقشه بهم نزدیک شده ، اما اینکه ما واقعا ازدواج کردیم و اون زنمه رو نمیدونستم و الان هم درکش سخته ‌. خب اگر ما ازدواج کردیم ، باید یه عکسی ازعروسیمون باشه دیگه؟ حتی…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: چهل و هشتم

خب حالا باید یجوری این گردنبند و بهش بدم و مرحله‌ی اصلی اینجاست.
درسته خب یه هدیه‌ی قبل از طلاق!
هنوز نتونستم فکرام و جمع کنم که ببینم...واقعا میخوام طلاقش بدم یا نه ؟
ممکنه واقعا حسی بینمون شکل بگیره؟
تو همین حال بودم که فاتیح زنگ زد:
- ایسو پرونده‌ی طلاق که‌کاراش تمومه ، الان عمو زنگ زده...دیشب که نتونستیم صحبت کنیم ، میریم خونه الان .
+ اوکیه ، کجایی تو ؟
- جلوی دادگاهم
+ وایسا الان خودم و میرسونم.
بعد گوشی و قطع کردم و سمت دادگاه رفتم.
-
منتظر عمو بودیم و خداخدا میکردم نخواد درباره‌ی فادیمه حرفی بزنه ...
تو همین فکر بودم که عمو اومد و رو مبل روبرویی نشست .
برخلاف انتظارم به جای عمو ؛ فاتیح شروع به حرف زدن کرد:
- خب ایسو ... الان وقتشه راجب این چیزا صحبت کنیم . میدونی که...بابای مارو کی کشت ؟ میدونی که کی باعث شد تصادف کنی و حتی الان اون یه ذره خاطره‌ای که با بابا داشتی هم یادت نیاد ؟
خوب میدونم.
همشون کوچاری بودن...
چشام و روی هم فشار دادم که ادامه داد:
- خب...در قبال تو ، خون بها نگرفتیم. حافظه‌تو از دست دادی...و کوچاری هیچی از دست نداد! کسی که براش عزیزه رو ازش میگیریم .
ابروهام و بالا دادم که گفت :
- فادیمه !
همون اسمی که اصلا دوست نداشتم ولی منتظر بودم بگه..
+ من نمیتونم کسی و بکشم ! اونم یه دختر...
عموم که تا این لحظه ساکت بود گفت :
- منم نمیذارم برادرزاده‌م قاتل بشه که‌...تظاهر کن حافظتو به دست اوردی...مثل زنت باهاش رفتار کن و... بکشونش به تله ، یجوری میکشمش که نه از اون و نه از من هیچ اثری نمونه!
چشام و رو هم فشار دادم و نفس عمیقی کشیدم.
فراموشی چه بلایی بود که من شدم بازیچه چند نفر ادم که معلوم نیست کدومشون راست میگن؟
بلند شدم و تو اتاقم رفتم.
کتم و که در اوردم یاد گردنبند افتادم و از جیب کتم برداشتمش‌.
باید اینو بهش بدم.
سریع یه دوشی گرفتم و راهی کوچاری شدم.
حدود ۱۰ دقیقه‌ای جلوی عمارت کوچاری وایساده بودم.
چجوری برم تو ؟ چی بهش بگم ؟ الان...چحوری تظاهر کنم؟
تو همین فکرا یه نفر شیشه ماشین و زد .
عادیل کوچاری!
سریع در ماشین و باز کردم و پیاده شدم.
- خیره ؟ واسه طلاق دادن که نباید بیای اینجا!
+ نه..چیزه
گردنبند و از جیبم دراوردم
+ این‌و....میخوام بدم به چیز..فادیمه!
ابروهاش و بالا داد و چندثانیه‌ای بهم نگاه کرد.
سمت عمارت هدایتم کرد و پرسید :
- چیزی یادت اومده؟
+ نه..
با لحن تلخی گفتم.
واقعا تلخ...
- خب..سریع گردنبدنتو بده برو سراغ چوپانیت...این چند روز گفتم حالت بده پیشو نگرفتم.
+ باشه...میرم
سری تکون داد و رفت پی کارای خودش که منم بالا رفتم و در و زدم.
از شانس خوبم فادیمه در و باز کرد و با تعجب و چشمای خندون گفت :
- ایسو؟
+ سلام
از جلوی در کنار رفت و گفت:
- سلام...بیا تو!
داخل خونه زنداداشش و برادرزاده‌ش ؛ آلینا هم بودن.
یعنی...میتونم بگم زنداداشِ آینده‌م؟
بیخیال ، به اوناهم سلام کردم .
فادیمه سمت مبلا هدایتم کرد که گفتم :
+ چیزه...میشه بریم اتاقی..جایی؟
فادیمه همچنان با تعجب زیاد نگاهم میکرد که سرشو تکون داد و یمت یکی از اتاقا راه افتاد.
الینا یه جوری بهش نگاه میکرد ، با شیطنت
چی فکر کرده؟
و اسمه هم با دلسوزی..شاید دلسوزیش بخاطره منه؟
وارد اتاق شدیم
- خب...چی کار داری؟
گردنبند و از جیبم دراوردم و سمتش گرفتم
+ این...واسه توعه!
چند ثانیه‌ای به گردنبند نگاه کرد و بعد با ذوق ازم گرفتش
- واس..واسه من؟
+ آره واسه تو..
گردنبندو جلوی چشماش گرفته بود بهش نگاه میکرد که ، چشماش پر از اشک شدن و نگاهشو به من دوخت‌.
حرکت نمیکرد ، حتی اشکاش نمیریختن و فقط چشماش پر بودن.
بی اختیار نزدیکش شدم و دستم رو گونش کشیدم
+ چیشد‌؟چرا...بغض؟
- ایسو؟
+ بله ؟
- تو...چیزی یادت اومده؟
با تعجب گفتم :
+ نه‌..چطور؟
برای عملی کردنِ اون نقشه هنوز وقت دارم...
حتی بهش نمیگم پرونده‌ی طلاق و باز کردم...
حتی شاید...طلاقشم نمیدم!
به عموم و فاتیح هم برعکسشو میگم و، چیزی نمیشه!
- هیچ..هیچی!
هول زده عقب رفت و گفت :
- من...برم یه دمنوشی چیزی بیارم...
+ نه‌...نه از اونجایی که چوپانم..باید برم
- عه..الان میری؟
+ آره دیگه
انگار که ایده ای به ذهنش رسیده باشه گفت :
- خب پس ... بشین چند دقیقه !
چند دقیقه همینجوری توی اتاقش نشسته بودم و دور و برم و نگاه میکردم که اومد.
فادیمه با یه تیپ کاملاً متفاوت اومده بود ، با دقت بهش نگاه کردم و با خنده گفتم:
+این چه تیپیه؟
لبخند قشنگی زد و گفت
ــ خوب به نظرم بهتره زن و شوهری بریم چوپونی! ها ایسو؟
❤‍🔥81