𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
247 subscribers
278 photos
10 videos
21 links
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“
𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️:
@ZarahearsBot
Download Telegram
خیلی گوگولی اومد از زنش خواستگاری کرد
💘14
بغلِ محکم :)))
😭13
سرِ این سکانس خیلی ذوق زده شده بودم
حالا شاتشو اینجا نمیزارم دیگه😂
امیدوارم هیچکس نداشته باشه :)
❤‍🔥141
میخواستم بگم شونه امن که خب شونه نیست زانوعه
سرش و گذاشت رو زانوی امن شوهرش😂
💘16
نگاهاشون :)
❤‍🔥11😭1
Ah be :)
😭141
𝗒𝗂𝗇𝖾 𝗒𝖺ğ𝗆𝗎𝗋 𝗒𝖺ğ𝗆ış 𝗀ö𝗓𝗅𝖾𝗋𝗂𝗇𝖾 𝗌𝖾𝗏𝖽𝗂ğ𝗂𝗆 𝗀ü𝗅𝖽𝖾 𝗀ü𝗇𝖾ş 𝖺ç𝗌𝗂𝗇 .
نمیدونم از بچهای ماسال کسی اینجا هست یا نه ، یادتونه گذاشته بودیم بیومون ؟
😭13🤝1
Touch .
❤‍🔥10
بوس .
خب نمیشه گفت کیس :)
💔123
یادم نره که این سکانسم خیلی دوست داشتم :)
7❤‍🔥4🤝1
چه عکسی :)
❤‍🔥12
نرم.
😭10🔥1
اینجا و :)
💔11
-
💘12
اینجا..
💔10😭1
در نهایت پایانمون ...
😭14
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Don't make me sad . . .
اگر اینستا دارید از اونجا ببینید🫱🏽‍🫲🏼https://www.instagram.com/reel/DaYDWH1IktK/?igsh=MXd1enY2YjZtOXRpdg==
❤‍🔥5
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
‌ ‌ ‌ ‌𝗄ı𝗋ı𝗄 𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
‌ ‌ ‌ ‌𝗄ı𝗋ı𝗄 𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
4❤‍🔥1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهل و ششم به خاطر اهنگایی که تو ماشین میزاشتن و تصویرایی که همش جلوی چشام میومدن و پسشون میزدم ، سرم درد میکرد اما هیچی نگفتم بهشون... اول دخترا رفتن تو یکی از اتاقا که سر و روشونو درست کنن و ماهم جلوی اتاق وایسادیم. آردا شروع…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: چهل و هفتم

اصلا صبر نمیکردن و با سرعت میرفتن .
میدونستم فادیمه با نقشه بهم نزدیک شده ، اما اینکه ما واقعا ازدواج کردیم و اون زنمه رو نمیدونستم و الان هم درکش سخته ‌.
خب اگر ما ازدواج کردیم ، باید یه عکسی ازعروسیمون باشه دیگه؟
حتی اگه بگیم خانواده‌م بخاطر دشمنی ازم پنهون کردن ، این دختر جوری نبود که بدون حرکت بمونه و قطعا اون عکسارو تا الان نشونم میداد‌.
بازم صدای احساسم و میشنیدم ، با وجودفراموشی‌ای که مغزم گرفته و حالا نقشه‌ی پشت رفتارهای فادیمه رو میدونه ، قلبم هنوز باور نکرده و هیچ چیز و فراموش نکرده بود.
انگار هنوزهم فادیمه رو دوست داره و میخواد چشماشو روی نقشه‌ و همه‌ی این چرت و پرت ها ببنده.
احساساتی که دارم ممکنه هم به من و هم به فادیمه اسیب برسونن ‌.
از اولشم میدونستم انقدری ماهرانه اون نقش و بازی کرده که من عاشقش شدم ، اما نمیخواستم باور کنم و حالا نمیدونم چیکار کنم‌.
ازدواج حتی به ذهنم نیومده بود!
من هیچوقت نمیتونم شوهر اون باشم ، حتی در ظاهر!
بالاخره روی پل سنگی که رسیدیم کوچاری ماشین و نگه داشت و پیاده شد ، فادیمه هم پشت سرش و منم به سرعت پیاده شدم و سمتش رفتم.
- چیه ایسو فورتونا؟
+ کوچاری...من نمیدونستم که فادیمه ... یعنی خواهرت..زنمه!
کوچاری لبخند متعجبی زد :
- خب الان که فهمیدی میخوای چیکار کنی؟
+ خب...خب... نمیدونم ولی من هیچوقت نمیتونم شوهر اون باشم‌...
اونا با تعجب و منتظر نگاهم میکردن و منم سکوت کرده بودم که بعد از چند ثانیه گفتم :
+ حداقل...طلاقش میدم! راحت باشه...
« فادیمه »
از چی حرف میزد؟
طلاق؟
گیریم که فراموشی گرفته ، حتی قلبش هم یه بار بهش نگفت تو این ادم و دوست داشتی ؟
داداشم با شنیدن این جمله عصبی شد و خواست سمتش حمله ور شه که دستشو گرفتم و کشیدم.
اروم و جوری که صدام و خودمم نمیشنیدم گفتم:
+ داداش‌...بریم..
داداشم برای اخرین بار نگاهِ عصبی یه ایسو انداخت و به سمت ماشین رفتیم.
سوار که شدیم داداشم گفت :
- عزیز داداش؟ به خاطر اون ناراحت نشیا...بعد هم من پیشِ دکترش رفتم
سریع برگشتم سمتش که ادامه داد :
- یعنی...اوروچ می‌رفت و گفت که منم برم ... بالاخره دامادمونه!
+ خب دکترش چی گفت؟
- اوروچ گفتش که هر چقدر به ایسو گفتن قرصاتو بخور ، نمیخورده و میگفته نمیخوام هیچی یادم بیاد . به خاطر همین بعضی وقتا قرصارو توی اب حل میکنن و بعضی وقتا هم به طرز عجیبی خودش قرصاشو میخوره و...اون سردردا هم.. به خاطر اینه که کم کم قرصا دارن اثر میکنن و ...یادش میاد . گفتش که اگر همچنان قرصارو بخوره ، تو محیطایی باشه که قبلا بوده و با همون ادما وقت بگذرونه ، طی ۱ الی ۳ ماه حافظه‌ش برمیگرده ...
خندیدم که داداشم گفت :
- تو بخند دختر ... یه چند وقت هم نبینش تا فکر طلاق از سرش بیوفته ببینیم چی میشه.
«ایسو»
به فورتونا برگشتم.
نمی‌دونم این ایده طلاق درست بود یا نه .
حداقل برای فادیمه باید خوب باشه با مردی زندگی نکنه که حافظش مشکل داره ، دزدیدتش ، عموش می‌خواست بکشتش.
وایسا ببینم اصلاً من چرا دارم به این فکر می‌کنم که برای فادیمه خوبه یا بد؟
دوباره مچ خودم و گرفتم ، نمیدونم برای بارِ چندم.
خیلی خسته بودم می‌خواستم بخوابم که فاتیح صدام زد
ــ ایسو بیا عمو کارت داره
با کسلی از روی تخت پا شدم و سمت اتاق عمو رفتم.
درو باز کردم عمو همون جای همیشگیش نشسته بود
+بله عمو با من کاری داشتین؟
شریف: رفتی پیش زنت آره؟ الان دیگه چون زنته فراموش کردی که تو رو بازی دادن؟
+نه عمو همچین چیزی نیست من می‌خوام طلاقش بدم
عمو دست زد
ــ آفرین ایسو عاقل شدی دیگه نیاز نیست بهت بگم چیکار بکن یا چیکار نکن .
چیزی نگفتم شاید چون ته دلم راضی نبودم که طلاق بگیرم
شاید چون قرار نبود اینکارو انجام بدم!
+عمو جون با اجازتون من یکم خستم برم بخوابم
ــ عااا هنوز می‌خواستیم جشن بگیریم چون بالاخره قراره از دست فادیمه کوچاری راحت بشی اما حالا که ایسوی عزیزم وقت خوابشه جشنو می‌ذاریم برای یه شب دیگه.
بی‌حوصله سری تکون دادم و به اتاق رفتم.
هرچی تلاش کردم بخوابم نشد. مدام تصویر فادیمه توی ذهنم بود ، بهش فکر می‌کردم ناخودآگاه لبخند می‌زدم و نمی‌تونستم جلوی خودمو بگیرم ، اسمش که میومد تپش قلب می‌گرفتم .
حس می‌کردم اتاق برام خفه‌ست از اتاق بیرون زدم کنار دریا وایساده بودم و مسلماً به فادیمه فکر می‌کردم.
که دستی روی شونم نشست. برگشتم که دیدم اوروچه
ــ اینجا چیکار می‌کنی داداش؟
لبخندی بهش زدم یه حس صمیمیت عمق وجودم نسبت به اوروچ وجود داشت.
با تمام بدگویی‌هایی که عمو ازش کرده بود نمی‌تونستم ازش متنفر باشم
+دارم فکر می‌کنم
ـ به چی به فادیمه کوچاری؟
سری تکون دادم بهم لبخند زد
ــ درسته داداش حافظه فراموش می‌کنه اما قلب فراموش نمی‌کنه ...
+ از نظر تو فادیمه واقعا عاشق منه؟
ــ یعنی به خودت ثابت نشده این مدت؟
❤‍🔥7
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهل و ششم به خاطر اهنگایی که تو ماشین میزاشتن و تصویرایی که همش جلوی چشام میومدن و پسشون میزدم ، سرم درد میکرد اما هیچی نگفتم بهشون... اول دخترا رفتن تو یکی از اتاقا که سر و روشونو درست کنن و ماهم جلوی اتاق وایسادیم. آردا شروع…
نمی‌دونستم چی بگم پس بحثو پیچوندم
+میگم تو از این دختره آلینا خوشت میاد؟
ــ فکر نکن نفهمیدم پیچوندیا ! ولی آره فکر کنم از الینا خوشم میاد .
+حس می‌کنم آلینام یه کششی نسبت به تو داشته باشه
ــ پس امید هست داماد کوچاریا بشم مثل تو؟
خندیدم و اونم خندید .
خنده‌های تلخ! اگه این دشمنی نبود زندگیمون قطعاً بهتر بود ...
+اما مثل من نه چون من قراره طلاق بگیرم !
ــ ایسو نمی‌خوام به کاری مجبورت کنم اما قبل از هر کاری اول به صدای قلبت گوش بده
با انگشت اشارش به سمت قلبم اشاره کرد و بعد بدون هیچ حرف دیگه‌ای رفت .
نتونستم بخوابم.
فکر کنم حتی با وجود اینکه می‌دونم فادیمه کوچاری داره بازیم میده ، خوشم میاد ازش .
-
چند روز از اون شب توی بیمارستان گذشته و من هیچ خبری از فادیمه ندارم .
انگار غیب شده و من هم مثل دیوونه‌ها همه جا دنبال یه نشونی ازشم.
الانم با فاتیح اومدیم تا پرونده طلاقو تشکیل بدیم.
پرونده طلاقو که باز کردیم فاتیح یه کاری براش پیش اومد و رفت، منم همینجور بی‌هدف توی شهر قدم می‌زدم.
وقتی از کنار یه دکه رد شدم چشمم خورد به یه گردنبند، نقاب های دوگانه.
یکی از نقاب ها طلایی بود و یکی دیگه نقره ای که تو هم قفل شده بودن.
یکی لبخند میزد و یکی گریه میکرد همون لحظه تصویر فادیمه اومد جلوی چشمم و اون گردنبند رو‌ خریدم.
خب....قبل طلاق میتونم یه گردنبند بهش بدم دیگه؟
❤‍🔥83