𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
249 subscribers
278 photos
11 videos
19 links
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“
𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️:
@ZarahearsBot
Download Telegram
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهل و پنجم خودم نشستم کنار ایسو و دستشو گرفتم. برگشت به چشام نگاه کرد +خوبی؟ الان مسکنو میاره . آروم باش سعی کن نفس عمیق بکشی و به چیزی فکر نکنی ایسو نفس عمیق کشید ــ فایده نداره او...اون تصاویر توی ذهنمن + الان به هیچی فکر…
تمام نفرتی که ازش داشتم و ریختم توی چشام و بهش نزدیک شدم
+ اون حافظشو از دست داده، شما که حافظتون سر جاشه باید یادتون باشه که اون از همه شما فاصله گرفته بود بخاطر همین کاراتون!
ایسو با تعجب به بحث ما دوتا نگاه میکرد
شریف دستی به ریشش کشید
ـــ از اینجا برو نمیخوام داغتو به دل داداشت بزارم!
+ ایسو رو پیش تو تنها نمیزارم . آخرین بار تو مغزشو کامل شست و شو دادی!
ایسو:عمو؟ چی داره میگه؟
شریف: بهش گوش نده سعی داره خودشو خوب جلوه بده
+ من سعی دارم خودمو خوب جلوه بدم یا تو که معلوم نیست به ایسو چی گفتی که با من دشمن شده؟ با زنش؟!
ایسو: زنم؟ تو زن منی؟
شریف: دیگه داری از حدت فراتر میری
اسلحه‌ش رو از پشتش برداشت و روی پیشونیم گذاشت.
ایسو با شوک بهش نگاه کرد
ایسو: عمو داری چیکار میکنییی!
شریف: دارم حد این دختر کوچاری رو نشونش میدم ، دفعه بعدی فراتر نره!
ایسو از تخت پایین اومد و اومد سمت شریف که اسلحه رو از دستش بگیره،همون موقع در باز شد و داداشم اومد تو.
اسلحه جوری بود که انگار ایسو به سمت من گرفتتش و داداشمم درست همینطور برداشت کرد، دادی و زد و به ایسو حمله کرد
- من فکر کردم تو واقعا مردی! فکر کردم تو واقعا خواهرمو دوست داری! برای همین گذاشتم فادیمه بهت نزدیک شه اما توووو...
تا خواست به ایسو مشت بزنه پرستار اومد داخل و ماهارو بیرون کرد.
داداشم خیلی عصبی بود و نمیزاشت باهاش حرف بزنم. منو سوار ماشین کرد
خواستم حرف بزنم که خودش فهمید و گفت:
ــ ایوبهان بهم گفت با ایسو و اون دوتا دوستت رفتین بیرون ، اون پسره آردا هم بهم گفت که اومدین بیمارستان. فادیمهههه فادیمهه!
اون پسره میخواست بهت شلیک کنههههه!!
+نه داداش اینطوری نیست که..
ــ هیچی نگو دیگه ! دروغ نگو دیگه!خودم با چشمای خودم دیدم
+نه داداش بزار توضیح بدم بهت
از اینه بغل نگاهی به عقب انداخت
ــ بفرما الانم پشت سرمون داره میاد. چی میخواد این از جونمون!
نگاهی انداختم به پشتمون. ایسو با همون حال بدیش پشت فرمون نشسته بود و داشت دنبالمون می اومد
«ایسو»
عادیل فادیمه رو برد.
میخواستم برم جلوشو بگیرم و بهش توضیح بدم
ــ ایسو کجا؟
+عمو میرم بهش توضیح بدم که سوءتفاهمه
ــ چرا؟
+عمو من تازه فهمیدم اون دختر زن منه!
نزاشتم چیز دیگه ای بگه و سوار ماشین شدم و پشت سرشون رفتم.
❤‍🔥104
بیاید یکم خاطره بازی کنیم🥹
❤‍🔥6
" Ayletme beni, söyletme beni
Alçak yüksek tepede
Fadimem bekletme beni "
😭10
اونجایی بود که ایسو فادیمه رو نگاه نمیکرد🥹
💔11
اونجاهایی که میزاشت خانومی جلوتر از خودش بره واقعا>>
البته که خانوما مقدم ترن😔🫶🏼
😭14
سکانسای قبرستون که اصلا هیچی نگم .
😭14
- بریم ییلاق؟
عومم😉
💘9💔3
موازی ‌.
😭11❤‍🔥2
- Abi ... olmaz abi... İso o sırrı bilmiyor ve ben ha bu adamı seviyorum
+ :)
😭12❤‍🔥2
به ایسو گفته بودن باید فادیمه رو بکشی و به فادیمه گفته بودن ایسو رو انداختیم زیر بُزا :)
😭15
این سکانسشونم خیلی قشنگ بود
سر ایوبهان بحث کردن ، ایسو خواست تنها بره ولی برگشت دست فادیمه رو گرفت و بعد باهم رفتن :)
😭123💘2
- Sen niye bugün hiç bakmadın yüzüme?
+ Bakmadım?
- Bakmadın .
😭11💔1
این سکانس عادیل فهمیده بود ایسو فادیمه رو دوست داره
" اون عشق و میفهمه " :)
😭122
اینجاام خیلی باحال بود واقعا
داداشای کوت کافالی و عمه برادرزاده😂
💘12
داداشیام واقعنی خیلی>>
😭12
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
داداشیام واقعنی خیلی>>
من خیلی دوسشون داشتم😭
واقعا اینکه نه ایسو نه فادیمه قبل از هم فقط داداششونو داشتن :)
😭13
این تیکه از ۲ ثانیه کمتر بود و من اون کمتر از ۲ ثانیه رو شونصد بار دیدم :)
😭14