𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
247 subscribers
278 photos
10 videos
22 links
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“
𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️:
@ZarahearsBot
Download Telegram
بفرمایید پارت☕️!
خوشگلای جدید هم خوش اومدید
💋4
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝗄ı𝗋ı𝗄 𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 ‌ ‌
3
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: سی و چهارم +کوچاری..بزار حرف بزنم باهاش - تو چه حرفی با خواهرِ من داری این تو کتم نمیره! + دوسش دارم کوچاری دوسش دارم - برو بچه..برو از اینجا پشت سرت هم نگاه نکن! بعدم بی تفاوت ، گذاشت و رفت. چند ساعتی نشستم تا شاید اتفاقی هم شده…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: سی و پنجم
از جلوی در کنار رفتم ایوبهان با لبخند اومد داخل
ــ چطوری فادیمه؟
+تا قبل از اینکه درو باز کنم خوب بودم
ــ اینجوری نکن دیگه فادیمه
جوابشو ندادم خواستم از کنارش رد شم که دستمو گرفت ،برگشتم بهش نگاه کردم و با شدت دستمو از توی دستش بیرون کشیدم.
ــ نمیفهمی یا خودتو به نفهمی میزنی؟
+چی میخوای بگی ایوبهان درست حرف بزن
ــ حالا که تو میخوای بشنویش باشه فادیمه میگم
چشماشو بست نفس عمیقی کشید
ــ دوست دارم
همیشه غیر مستقیم می‌گفت منم زیاد توجه نمی‌کردم اما الان؟
+ایوبهان من چرا الان ترابزونم؟
ــ عادل آوردت
+برای چی آوردم؟
جواب نداد با صدایی که از عصبانیت میلرزید
تقریبا داد زدم: جواب بدهههه
آب دهنشو قورت داد
ـــ عشق و عاشقی با دشمن
+درستهههه پس باید بفهمی من کیو دوست دارم!
داداشم اینا هم با صدای من از آشپزخونه اومده بودن بیرون‌.
از کنارشون رد شدم رفتم توی اتاقم درو بستم و بی صدا گریه کردم.
....
با گردن درد بدی از خواب بیدار شدم.
پشت در خوابم برده بود.
رفتم بیرون و آبی به دست صورتم زدم ، می‌خواستم دوباره برگردم توی اتاق که زن داداش صدام زد
ــ فادیمه
+بله زن‌داداش
ــ بیا صبحانه بخور
+میل ندارم
ــ بیا می‌خوام باهات حرف بزنم
رفتم سر میز نشستم یه لقمه کویماک گرفت و دستم داد
ــ فادیمه بدون مقدمه بهت میگم ایوبهان تورو از عادل خواستگاری کرده!
لقمه از دستم افتاد
+زنداداش می‌دونی که من راضی نیستم
ــ میدونم اما عادل اجازه داده که فردا شب بیان خواستگاری
+پس نظر من چی میشه؟پس خواسته من چی میشه؟
ــ بهتره با عادل حرف بزنی مشخصه که لج کرده مطمئن باش بدون رضایتت نمی‌ذاره عروس بشی .
سریع رفتم توی اتاق الینا داشت آماده میشد بره بیمارستان
+الینا به اوروچ بگو ایسو رو حتما باید ببینم امروز ساعت سه همونجای همیشگی
ــ چیشده فادیمه
+ایوبهان داره میادخواستگاری
ــ چییی؟
+نباید بزاریم
....
سردردگم داشتم قدم میزدم که یکی از پشت بغل کرد خواستم بزنم توی شکمش که متوجه شدم ایسوعه
توی گوشم پچ زد
ــ دلم برات تنگ شده بود
چرخیدم سمتش
+منم اما باید یه چیز مهم بهت بگم
نگران ازم جدا شد
ــ چیشده؟
یکم این پا و اون پا کردم
+ایوبهان... فردا شب میاد خواستگاریم
ــ چییییی؟
بعد که متوجه شد چی گفتم عصبی گفت:
- من گردن ایوبهان رو‌میشکنممم!
داشت می‌رفت که دستشو گرفتم
+ایسو آروم باش من قرار نیست جواب مثبت بدم . منم راضی نباشم داداشم کسی رو دامادش نمیکنه!
ــ چیکار کنیم فادیمه‌م؟
+بیا ازدواج کنیم
شوکه بهم نگاه میکرد
ــ مطمئنی فادیمه؟
+اره

« چند ساعت بعد »

به دفترچه‌ی توی دستم خیره شدم.
ازدواج کردیم!
چقد برای این صحنه رویاپردازی کرده بودم. قرار بود خوشحال باشم اما..؟
-فادیمه؟
با صدای ایسو به خودم اومدم و لبخندی زدم.
الانم خوشحالم! با ایسو از همه این سختیا رد میشیم.مگه نه؟
+ هوم؟
- الان زنمی!
خندیدم.
دستم و گرفت و من و سمت ماشین کشید.
+ کجا؟
- بریم کوچاری دیگه
+ بریم؟ یعنی...توام؟
- خب..ازدواج کردیم! نباید بهشون بگیم؟
+ ایسو..میترسم از داداشم! درکم کن. خودم بهش میگم. بلایی سر من نمیاره،تو مواظب خودت باش!
- فادیمه!
عاجزانه نگاهش کردم که چشماش و روی هم گذاشت.
- باشه!
سوار ماشین که شدم،تا یه جایی از مسیری که کسی نبینه من و برد و بقیشو خودم رفتم.
خونه که رسیدم،اسمه و آلینا حاضر بودن.
انکاری که واقعا قراره بله رو بگم.البته که گفتم؛ولی نه به ایوبهان!
دمنوش درست کرده بودن،زنداداشم شیرینی درست کرده بود.
- فادیمه؟ کجا بودی دختر؟ شب مهمون داریما!
لبخند الکی زدم.
+ من دعوت نکردم که!
- نکن دختر نکن.داداشت عصبی میشه.
بیخیال به سمت اتاقم رفتم.
استرس شدیدی داشتم.
جدی جدی داشتن میومدن خواستگاریم؟ و اگر داداشم واقعا منو شوهر میداد؟
اگه قبل از اینکه بگم زن ایسو شدم کار از کار میگذشت؟
اصلا چجوری میخواستم بگم که با ایسو ازدواج کردم؟
افکارمو کنار زدم و به دفترچه نگاه کردم.
یه صفحه ورق زدم.
عکسِ من و ایسو،کنار هم.
الان میتونستم استرش نداشته باشم ولی خب نباید فراموش کنم که من وسط یه دشمنی به دنیا اومدم.
چیزی که باعث میشد نتونم مثل ادمای عادی خیلی چیزارو انجام بدم‌؛مثلا عاشقی.
صدای داداشم اومد که داشت با اسمه و الینا صحبت میکرد.
خواستم برم بیرون ولی یادم اومد اون هنوزم باهام صحبت نمیکنه.
بیخیال به سمت حموم رفتم و دوشی گرفتم،بلکه از استرس و افکارم کم کنه.
بیرون که اومدم،موهام و خشک کردم و یه لباس معمولی پوشیدم.
روی تختم دراز کشیدم که نمیدونم چجوری خوابم برد.
6💘1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: سی و پنجم از جلوی در کنار رفتم ایوبهان با لبخند اومد داخل ــ چطوری فادیمه؟ +تا قبل از اینکه درو باز کنم خوب بودم ــ اینجوری نکن دیگه فادیمه جوابشو ندادم خواستم از کنارش رد شم که دستمو گرفت ،برگشتم بهش نگاه کردم و با شدت دستمو…
بیدار که شدم،الینا بالای سرم نشسته بود.
- بابام گفت بیدارت کنم..مهمونا کم کم میان.
+ داداشم گفت؟
ناخوداگاه خوشحال شدم. همینم واسم خوب بود.
بلند شدم و به امید اینکه قراره باهام حرف بزنه بیرون رفتم و روی مبل کنارش نشستم.
ولی اصلا توجهی بهم نکرد!
یچیزی درونم میگفت داد بزن فادیمه،داد بزن بگو داداش تو همه خانواده‌ی من بودی،تو همه خانواده‌ی من هستی،چرا باهام اینجوری میکنی؟
ولی یه صدای دیگه درونم میگفت،تقصیرِ خودته فادیمه!
میونِ هردوتا صدا به رو‌به‌روم زل زده بودم که گوشی داداشم زنگ خورد.
نمیدونم کی بود و چی گفت ولی داداشم عصبی و یکمم متعجب شد.
قطع که کرد اسمه پرسید :
- کی بود؟
+ عامیروم دایی. میگه ایوبهان نیستش!
چند ثانیه وایساد و بعد عصبی و شایدم یکم ناامید نگاهم کرد.
+ اون پسره که کاری نکرده نه؟
اون پسره؟ ایسو رو میگه؟ یعنی اون کاری کرده؟
- نه...نه داداش! من خبر ندارم ولی...امکان نداره!
+ دعا کن همینجوری باشه!

« ایسو »

به ایوبهانی که رو به روم بود نگاه کردم.
+ رفتی خواستگاریِ زنِ من؟
پوزخند زد.
- زنت؟
+ زنم.
منم پوزخند زدم؛
+ لطف کردم بهت،اگه الان اینجا نبودی،میرفتی خونه کوچاری و اونجا فادیمه با دفترچه ازدواجمون سوپرایز..شایدم ناامیدت میکرد!
- مرتیکه!
+ خب دیگه..حرف نزن.سرم درد میکنه.
8💘1
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝗄ı𝗋ı𝗄 𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
🔥2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: سی و پنجم از جلوی در کنار رفتم ایوبهان با لبخند اومد داخل ــ چطوری فادیمه؟ +تا قبل از اینکه درو باز کنم خوب بودم ــ اینجوری نکن دیگه فادیمه جوابشو ندادم خواستم از کنارش رد شم که دستمو گرفت ،برگشتم بهش نگاه کردم و با شدت دستمو…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: سی و ششم

« دانای کل »
عادیل و آدماش،ایوبهان و پیدا کرده بودن و میدونستن که ایسو دزدیدتش.
عادیل به همشون گفته بود صبر کنن تا خودش برسه.
وقتی رسید به ادماش اشاره کرد که جمع بشن.
- اون پسره‌ی فورتونا رو میگیرید میبرید کوچاری،ایوبهانم با من. فادیمه هیچ بویی از این قضیه نمیبره!

« چند ساعت بعد »

حالا ایوبهان توی خونشون بود و عادیل به عامیروم دایی سپرده بود که ایوبهان فعلا بیرون نیاد.
اون طرف،فادیمه خوشحال بود که خواستگاری صورت نگرفته بود و هنوز مجبور نبود به داداشش بگه ازدواج کرده؛ در حالی که نمیدونست آدمای داداشش ایسو رو، چند تا خونه اون ور تر از خودش به صندلی بسته بودن و داداشش داشت فکر میکرد چه مجازاتی براش تعیین کنه.

« فادیمه »

داداشم به شیرین،ظریفه و شریف فورتونا گفته بود که بیان کوچاری‌.
قبل از اینکه اونا بیان،عامیروم دایی،غضپ،ایوبهان و چاکیرم اومده بودن.
نمیدونستم برای چیه؟ فورتونا ها و کوچاریا؟ اصلا ایوبهان کجا بوده؟
فکرای منفیِ تو سرم و کنار زدم.
فورتوناها اومده بودن.
بعد از چند دقیقه،داداشم به چاکیر و غضپ اشاره زد که برن.
نه درواقع،اشاره زد که کارشونو انجام بدن ولی چه کاری؟
- خب فورتوناها! یه نفر از روستای من توسط یه نفر از روستای شما دزدیده شده و این مجازات داره.
منظورش ایسو نبود نه؟ اون که به ایسو نمیگفت "یه نفر"! حداقل میگفت پسرتون!
+ چی میگی کوچاری؟ کی کیو دزدیده؟
به ایوبهان اشاره کرد:
- ایسو فورتونا!
ناباور به داداشم خیره شدم! ایسو؟
میخواست مجازاتش هم بکنه؟
در خونه باز شد و غضپ و چاکیر ایسو رو ،در حالی که گوشه لبش خونی بود و معلوم بود کتک خورده اوردنش.
سریع بلند شدم.
+ ایسو؟
از فورتونا هیچکس نمیدونست که ما حتی هم و میشناسیم!
شریف گفت:
- کوچاری؟ به نظرت حرفایی ته میزنی مضخرف نیستن؟ برادرزاده من چرا باید ایوبهان و بدزده؟
+ شاید چون اومده خواستگاری فادیمه!
اونا حرف میزدن ولی من نمیشنیدم.
فکرایی مختلفی تو سرم بودن.
الینا که دستم و کشید به خودم اومدم:
-بدو دختر! رفتنا! ایسوام بردن! بدو!
افکارم و کنار زدم.
با قاطعیت دفترچه ای که لحظه اخر یادم افتاد رو برداشتم.
برای اینکه من اسیبی نبینم ازدواج کردیم، ولی اونم نباید اسیبی ببینه.
الینا متوجه نشد چی توی دستمه.
رفتیم سوار ماشینش شدیم و پشت سرشون رفتیم.
اسمه با داداشم بود که الینا زنگ زد ازشون پرسید کجاان.
تا برسیم سرم پایین بود و داشتم فکرامو کنکاش میکردم.
وقتی پیاده شدیم،نگران بالارو نگاه کردم.
یه چیزی درونم شکست!
ایسو بود اون؟ اصلا کی وقت کرده بودن اینکارو باهاش بکنن؟
دست و پاش و دهنش و بسته بودن و اماده بودن که پرتش کنن زیر بزا!
ناخوداگاه شروع به دوییدن کردم:
+ داداش؟ داداش نکن توروخدا . نکن داداش قربونت بشم نکن..اذیتم نکن داداش
داداشم فقط نگاهم میکرد.
الان وقتش بود؟
دفترچه رو از جیب پشتیم در اوردم.
همه متعجب نگاهم میکردن که دفترچه رو بالاگرفتم و با صدای بلند اما پراز بغض و نگرانی و شاید ترس گفتم:
+ اونی که دارید میندازیدش زیرِ بزا،شوهرِ منه ، ما ازدواج کردیم و به نظر من اونی که باید مجازات بشه ایوبهانیه که از زن یکی دیگه خواستگاری کرده!
داداشم با شوک دفترچه رو از دستم گرفت و بهش نگاهی انداخت:
- فادیمه تو با این ازدواج کردی؟
با گریه سرمو تکون دادم
- چرا؟
+داداشم...گفتم که دوسش دارم
داداشم نفس عمیقی کشید و به چاکیر اشاره داد که ایسو رو بیارن پایین.
خواستم بدوم سمت ایسو اما اگه داداشم خوشش نیاد چی؟
برگشتم نگاه کردم بهش که چشاشو روی هم گذاشت.
این یعنی الان به من اجازه داد برم سمت ایسو؟
تعلل نکردم دویدم سمت ایسو و با گریه بغلش کردم.
ایسو موهامو نوازش کرد و با صدایی پر از آرامش گفت:
- فادیمه‌م؟ گریه نکن من که چیزیم نشده!نگران نباش
+اما...
نتونستم ادامه بدم و دوباره اشکام ریختن .
ایسو اشکامو پاک کرد
ــ مهم اینه سالمم فادیمه‌م گریه نکن دیگه
یهو ایسو با شدت کشیده شد، ایوبهان بود!
مشتی به صورت ایسو زد
ایوبهان:بگو مرتیکه بگو که با زور باهاش ازدواج کردی
ایسو هم مشتی به ایوبهان زد که روی زمین افتاد بعد افتاد به جون ایوبهان و داد میزد:
-من مثل تو نیستم کسی رو مجبور کنمممم! من و فادیمه عاشق هممم و تو حق نداشتی بری خواستگاری زن من!
چاکیر و اوروچ ایسو و ایوبهان رو از هم جدا کردن ایسو کنار من ایستاد و دستمو گرفت.
شیرین فورتونا عصا زنون نزدیک داداشم شد
-عادیل ظاهراً بچه ها تصمیم خودشونو گرفتن مخالفت باهاشون درست نیست !
+داری میگی نوه‌ات رو به عنوان داماد بپذیرم؟
-این وصلت می‌تونه باعث صلح بشه
+ صلح با قاتل باباااامم؟
❤‍🔥10
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝗄ı𝗋ı𝗄 𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
🔥3
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: سی و ششم « دانای کل » عادیل و آدماش،ایوبهان و پیدا کرده بودن و میدونستن که ایسو دزدیدتش. عادیل به همشون گفته بود صبر کنن تا خودش برسه. وقتی رسید به ادماش اشاره کرد که جمع بشن. - اون پسره‌ی فورتونا رو میگیرید میبرید کوچاری،ایوبهانم…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: سی و هفتم

شیرین چشماش و روی هم گذاشت و برگشت.
داداشم بهمون نگاه کرد و گفت:
- شمادوتا! بریم صحبت کنیم. هیچکس پشت سرمون نمیاد!هیچکس.
بعد به سمت ماشینش رفت.
خوشحال به ایسو نگاه کردم.یعنی تمومه؟
اونم با لبخند پر از ارامشی نگاهم کرد.
خواستیم بریم که یادمون افتاد هیچکدوممون ماشین نداریم و هرکدوم با یکی از ماشینا اومدیم.
آلینا متوجه این شد که سریع سوییچ ماشینشو بهم داد.
به نشونه قدردانی لبخندی زدم که اونم خندید و اشاره کرد که برم.
باهم سمت ماشین الینا رفتیم وسوییچشو به ایسو دادم.
وقتی سوار ماشین شدیم داداشم استارت ماشینشو زد و شروع به حرکت کرد.
ایسو هم پشت سرش شروع به حرکت کرد.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
+ فکر کنم به خوشبختی نزدیکیم!
- امیدوارم فادیمه‌م
لبخندی زدم و دستم و روی دستش گذاشتم.
به پل سنگی که رسیدیم داداشم ماشینشو نگه داشت و ایسوهم همینکارو کرد.
وقتی پیاده شد ماهم پیاده شدیم.
- خب جوونا! واسه خودتون بریدید و دوختید بعد مارو در جریان گذاشتید!
بعد عصبی شد و ادامه داد:
- در صورتی که میدونید بین کوچاری و فورتونا عشقی وجود نداره!
+ داداش ... نکن دیگه!
- چی نکنم فادیمه ها؟ تو بدون اجازه من رفتی ازدواج کردی!
سرم و پایین انداختم که ایسو شروع به حرف زدن کرد :
+ کوچاری تو چطور میتونی با یه فورتونا عاشقی کنی ولی فادیمه نمیتونه؟
داداشم چند ثانیه به ایسو زل زد.
- کِی ازدواج کردید؟
+ دیروز داداش
- یعنی هم و میدیدید دیگه؟
من سرم و پایین انداختم و ایسو؟ نمیدونم!
داداشم چند ثانیه وایساد و بعد دستم و گرفت
- اینبار فادیمه رو جایی میبرم که نتونی تا اخر عمرت ببینیش!
هنوز حرفاشو هضم نکرده بودم که من و پشت خودش کشید.
داشتیم میرفتیم که ایسو داداشم و صدا کرد.
+ کوچاری!
هر دومون برگشتیم و کاش برنمیگشتم..
ایسو جلوی داداشم زانو زد‌.
عشق انقد سختی داشت؟
+ نکن کوچاری...ما هم و دوست داریم..بیا اصلا برگردیم من و زیرِ بُزا بنداز ولی اینکارو نکن!
آشفته بود و این هم از چشماش و هم از لحنش مشخص بود.
بی اختیار اشکام روی گونه هام ریختن.
چند دقیقه همونجوری وایسادیم که داداشم دستم و کشید.
دنبالش رفتم و سوار ماشین شدیم‌.
دور زد و راه افتاد.
دیدم که ماشین ایسو هم دنبالمون اومد.
نمیتونستم چیزی بگم.
چرا باید مردی که دوسش دارم به خاطرم به این حال بیوفته؟
سوالی که این چندروز همش توی ذهنم بود دوباره تکرار شد.
"عشق انقد سختی داشت؟"
چشمام و بستم و فقط به اتفاقایی که پیش روم بود فکر کردم.
فهمیدم که داداشم داره به سمت ییلاق میرونه و مسیرش واقعا خطرناک بود.
وقتی چشمام و باز کردم،ماشین ایسو نبود و این نگرانم میکرد.
البته ماشینای دیگه ای هم پشت سرمون بودن و ممکن بود که ایسو عقب تر باشه!
«ایسو»
داشتن مسیر ییلاق رو میرفتن و منم پشت سرشون بودم؛یهو نمیدونم یه کامیون از کجا اومد و نزدیک بود بخوره بهم که فرمون روپیچیدم ،
کنترل فرمون از دستم در رفت و لبه پرتگاه ماشین وایساد.
نفسی از سر آسودگی کشیدم
که کامیون هم تعادلشو از دست داد خورد به ماشین من و ماشین با سرعت زیاد رفت ته دره.
با سر رفتم تو فرمون و چشام روی هم افتادن و ...
«دانای کل»
راننده کامیون با حالتی پریشون توی سرش زد .
سریع گوشیشوبرداشت و با اورژانس تماس گرفت .
یه ماشین مشکی کنار راننده کامیون نگه داشت، یه مرد خوش پوش سر تا پا مشکی از ماشین پیاده شد به سمت راننده کامیون حمله کرد یقه راننده رو گرفت و داد زد:
+چیکاررررر کردیییی مرتیکههههه؟داداشمو فرستادی ته درهههه!
ــ بخدا نفهمیدم اصلا چیشد
+دعا کن بلایی سرش نیاد اگه یه تار مو ازش کم بشه روزگارتو سیاه میکنم
از راننده کامیون جدا شد و بدو بدو از دره پایین رفت ، هر لحظه امکان داشت ماشین منفجر شه.
سریع به ماشین نزدیک شد و ایسو رو دید که بی هوش شده.
سمتش رفت درو باز کرد و سعی کرد ایسو رو بیرون بیاره
ــ طاقت بیار ایسو داداشت نجاتت میده
ایسو از ماشین به زحمت بیرون کشید و گذاشتش روی شونش تا از ماشین دور شن.
چند قدم از ماشین فاصله گرفتن که ماشین منفجر شد و موج انفجار باعث زمین افتادنشون شد.
بالاخره آمبولانس رسید و هردو رو به بیمارستان بردن .
«فادیمه»
یه ساعتی بود رسیده بودیم ییلاق و خبری از ایسو که پشت سرمون می اومد نبود.
دلم شور میزد!
چرا نیومد؟
😭92
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝗄ı𝗋ı𝗄 𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
❤‍🔥2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: سی و هفتم شیرین چشماش و روی هم گذاشت و برگشت. داداشم بهمون نگاه کرد و گفت: - شمادوتا! بریم صحبت کنیم. هیچکس پشت سرمون نمیاد!هیچکس. بعد به سمت ماشینش رفت. خوشحال به ایسو نگاه کردم.یعنی تمومه؟ اونم با لبخند پر از ارامشی نگاهم کرد.…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: سی و هشتم

تو همین فکرا بودم که اسمه و آلینا هم رسیدن.
هر کدومشون یه گوشه نشسته بودن ولی من مدام راه میرفتم.
- عمه میشه بشینی؟
+ خودمم میخوام ولی نمیتونم..ایسو هنوز نرسیده!
زنداداشم گفت:
- شاید بیخیال شده و برگشته فادیمه
+ن..نه زنداداش مگه میشه؟ بیخیال من نمیشه اون..
- خب حالا نگران نباش.ولی این چه حرکتی بود؟ ازدواج یهویی و پنهونی و ؟
+ من فقط فکر کردم اینجوری داداشم عشقمونو باور میکنه..
بعد اروم زمزمه کردم
+نمیدونستم از هم جدامون میکنه.
زنداداشم از پنجره نگاهی به داداشم که بیرون نشسته بود کرد و گفت:
- هوف از دست شما.من برم یه دمنوش درست کنم.
بعد از رفتن زنداداشم آروم به آلینا گفتم:
+ آلینا؟ میشه الان زنگ بزنی از اوروچ بپرسی ببینی میدونه کجاست؟
الینا گوشیشو برداشت و شماره اوروچ رو گرفت اما جواب نداد.
دلم هوری ریخت.
نفس عمیقی کشیدم.
آروم باش فادیمه چیزی نیست!
+دوباره زنگ بزن
ــ باشه
اما بازم جواب نداده تقریبا پنج بار الینا زنگ زد و اوروچ جواب نداد! دیگه مطمئن شدم یه اتفاقی افتاده. پاشدم شروع کردم به راه رفتن کلافه دستمو توی موهام میکشیدم .
ــ عمه اوروچ پیام داده
گوشی رو از دستش کشیدیم نوشته بود:
"ایسو نیست داریم دنبالش میگردیم بعدا زنگ میزنم"
گوشی از دستم افتاد یعنی چی که ایسو نیست کجا می‌تونه رفته باشه؟ ایسو منو ول نمیکنه نه؟نه!
-
« ایسو »
چشمام و که باز کردم نورِ لامپ به چشام خورد و اذیتم کرد.
هر چقدر فکر کردم یادم نیومد که من کجام و چه اتفاقی افتاده؟
خواستم دستم و تکون بدم که درد کرد.
دستم شکسته!
چیشده؟
تو همین فکرا بودم که یه خانوم که لباس پرستاری تنش بود با یه مرد وارد اتاق شد.
+ من چرا اینجام؟ چیشده؟ چرا من هیچی یادم نمیاد؟
- آروم باشید جناب‌.حافظتون و از دست دادید. همه چیز درست میشه.فعلا باید ببینیم وضعیت جسمانی تون چطوره.
حافظم پاک شده؟
چرا باید این اتفاق بیوفته اخه واسم؟
برای یاداوری خیلی داشتم به مغزم فشار می اوردم و این کاملا اذیتم میکرد.
اون مردی که حتی یادم نمیومد کیه پرسید:
- منم یادت نمیاد؟
+ حافظمو از دست دادم، شنیدی که!
- البته . ولی خب من و هیچکس یادش نمیاد.
کیه مگه؟
« فادیمه »
سرم داشت می‌ترکید.یه قرص خوردم که اگه تونستم یکم چشمام و روی هم بزارم که گوشیِ داداشم زنگ خورد.
اوروچ بود.
داداشم بیرون رفت و بعد برگشت.
اسمه که کنارم نشسته بود و صدا زد و یچیزی بهش گفت.
چهره زنداداشم حالت نگران گرفت.
سمت من و آلینا اومد و گفت:
- دخترا لباساتونو بپوشید میریم یجایی
+ کجا زنداداش؟ ایسو..به ایسو که مربوط نیست؟
- لباستو بپوش بیا
سریع کتم و تنم کردم و رفتم.
نزدیک نیم ساعت بود که توراه بودیم و هیچکس هیچی نمیگفت.
چرا چیزی نمیگن؟
نکنه مسئله واقعا ایسوعه و اتفاقی براش افتاده؟
نگرانی حتی شده برای ۱ ثانیه هم ولم نمیکرد.
جلوی بیمارستان ماشین و پارک کرد و پیاده شدیم.
وارد بیمارستان که شدیم اوروچ و دیدیم.
تنها بود .
داداشم رفت و باهاش صحبت کرد.
مطمئن شدم این مسئله یه ربطی به ایسو داره وگرنه اینقدر حرف زدن های قایمکی؟
نتونستم جلوی خودم و بگیرم و جلو رفتم.
+ اوروچ؟ چیشده؟ اینا به من نمیگن تو بگو اوروچ..ایسو چیزیش شده؟
مشخص بود نمیخواست بگه.نفس عمیقی کشید.
- آروم باش. یعنی..تصادف کرده..حالش خوبه نگران نباش.
+ حالش خوبه...خوبه؟ میتونم ببینمش؟ کجاست میخوام ببینمش
داداشم جلوم و گرفت که اوروچ گفت:
- نمیتونیم ببینیمش. فقط دست د پاش یکمی اسیب دیده و-
+ اگه حالش خوبه چرا نمیزارید ببینمش؟
❤‍🔥7
این پارت و از من پذیرا باشیدد؛از این به بعد پارتارو طولانی تر مینویسیم♥️
💋4
کارکتر جدید داریمم❤️‍🔥
❤‍🔥1
« فاتیح فورتونا »
همیشه از دور مراقب خانوادش بوده اما به دلایلی از خانواده طرد شده.
حالا بعد از سالها برگشته و باید به عموش تو یسری نقشه ها کمک کنه.
ولی ایا تا اخرش کمک میکنه؟
#‌𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
🔥51
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝗄ı𝗋ı𝗄 𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: سی و هشتم تو همین فکرا بودم که اسمه و آلینا هم رسیدن. هر کدومشون یه گوشه نشسته بودن ولی من مدام راه میرفتم. - عمه میشه بشینی؟ + خودمم میخوام ولی نمیتونم..ایسو هنوز نرسیده! زنداداشم گفت: - شاید بیخیال شده و برگشته فادیمه +ن..نه…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: سی و نهم

هر جوری شده بود ارومم کردن.
دیگه ساکت شده بودم .
هیچی نمی‌گفتم.
همه داشتن حرف میزدن و من سرم داشت می‌ترکید.
دست خودم نبود و ناخودآگاه داد زدم:
+ ساکت شید...سرِ من داره می‌ترکه.
همشون با تاسف و ترحم نگاهم کردن.
برای چی اینجوری نگاهم میکنن؟
+ به من اینجوری نگاه نکنیددد!
نگاهشونو دزدیدن.
داداشم گفت:
- خب دیگه فادیمه ، بریم خونه.
+ من نمیرم. تا نبینمش جایی نمیرم.
- فعلا نمیتونی ببینیش ، هیچکس و نمیزارن کنارش‌.
از صبح هیچی نخورده بودم و بعد از این حرفش، دیگه جون نداشتم باهاشون مخالفت کنم.
البته که نمیرفتم ولی به زور هم که شده بردنم.

« یک هفته بعد »

« ایسو »
یه هفته گذاشته بود.
داداشم ،یعنی فاتیح، همه چیز و برام تعریف کرده بود.
بهم گفت که من تو یه دشمنیِ بزرگبه دنیا اومدم و بزرگ شدم ، گفت که بابام به خاطر همین دشمنی مرده .
این دشمنی اصلا به دلم ننشست.
انگار که تازه به دنیا اومدم و اصلا نمیخوام تو همچین جایی زندگی کنم ، دلم میخواست فرار کنم.
ولی باید کنار خانوادم باشم.
البته که ، گفتش که خانوادم چیکار باهام کردن..
به حرفای این کسی که میگفت داداشمه هم شک داشتم. واقعا داداشمه؟
گفتش که چندین ساله رفته بود و هیچکس سراغی ازش نگرفته بود ، الانم که دیده بود دارن زندگی من و خراب میکنن برای نجات من اومده بود که این اتفاقا افتاد و الان کمکم میکنه دیگه به اون زندگی برنگردم.
امروز قرار بود از اینجایی که هستیم بریم به روستای خودمون و بهم گفته بود احتمالا از کوچاریا ، یعنی دشمن یسریا رو ببینم و بهم معرفیشون کرد.
« فادیمه »
یه هفته گذشته بود .
هر روز به امید دیدنش میرفتم بیمارستان و اوناهم هر ردز به یه بهونه ای نمیزاشتن ببینمش.
میگفتن دست و پاش شکستن فقط ولی خب ..؟ نه انگاری‌.
اتفاق یا اتفاقای دیگه ای هم افتاده بود ولی مگه چقد بزرگ بود که نمیزاشتن حتی ببینمش؟
هر چیزی که بود،مطمئنا داداشم اینا میدونستن.
امروز داداشم گفت قراره بریم جایی و فورتونا هارو ببینیم.
بی قرار بودم و همش میپرسیدم ایسو هم حالش خوبه و میاد ولی خب هیچ جوابی نمیگرفتم...
در نهایت اماده شدیم و سوار ماشین راهی شدیم.
بعد از چند دقیقه مسیر جایی که چند تا ماشین که گمونم از ماشینای فورتوناها بود وایساده بودن پارک کرد‌.
از ماشین پیاده شدیم و همین که پیاده شدیم یه ماشین دیگه هم اومد‌.
شیشه هاش دودی بودن و نمیشد داخلشو دید ، صبر کردم که پیاده شن.
در سمت راننده باز نشد ولی تا در شاگرد باز شد اوروچ بدو بدو اومد و بهش کمک کرد که پیاده بشه.
باورم نمیشد...
ایسو بود و .. به این وضع افتاده بود.
دست چپ و پای راستش توی گچ بودن و سرش هم باند پیچی کرده بودن.
چشمام پر شدن و با قدم های اروم و لرزون سمتش رفتم..
هنوز نگاهش به من نیوفتاده بود و حواسش به اوروچ بود که گفت:
+ تو اوروچی اره؟
واسه چی اینو میپرسید؟
اوروچ هم طوری که انگار نمیخواست ما ، یا شایدم من متوجه بشم سرش و تکون داد.
چیشده؟
نگاهش به من افتاد.
با گریه گفتم:
+ ایسو ..؟
زیاد نزدیکش نرفتم ، که مبادا بغلش کنم و اون نتونه....
- فادیمه کوچاری؟
هم زمان که اشکام میریختن لبخندی زدم.
نگاهش تیز بود و انگار...چی بود تو چشماش؟
+ ایس...ایسو؟ چرا وایسادی اخ..اخه . بیا بشین اذیت میشی!
صندلی رو نشون دادم که اهمیتی نداد.
این چه رفتاری بود؟ اون..اون ایسو بود؟
تو همین حین در سمت راننده هم باز شد و یه مرد بور پیاده شد‌.
نگاه من روی ایسو بود و به خاطر اشکام تار میدیدم و نتونستم خیلی خوب قیافش و به خاطر بسپارم ولی همه ادمای اطرافمون با توجه یه اسمی رو به زبون اوردن.
"فاتیح"!
اسمش..اسمشو یادم اومد.
داداشِ بزرگتر ایسو بود که چند سال پیش رفته بود و... هیچوقت نگفت چرا رفته بود.
ایسو رفت و نشست...ولی نه رو صندلی که من نشون دادم.
همه نشستن و صندلی که من به ایسو نشون داده بودم خالی موند.
همه داشتن صحبتاشونو میکردن و انگار نه انگار که من اینجا مات و مبهوت وایسادم..
انگار وجود نداشتم.
آلینا دستم و کشید و من و سوار ماشین کرد.
خودشم سوار شد و به سمت کوچاری روند‌.
اشکام خشک نشده بودن.
به کوچاری که رسیدیم در و واسم باز کرد و پیادم کرد.
از پله ها هدایتم کرد که برم بالا.
به زور خودم و روی مبل انداختم.
آلینا یه لیوان اب واسم اورد و کنارم نشست‌.
- فادیمه؟ اینو بخور..حالت بد میشه!
+ آلی..آلینا ؟ ایسو..چش شده؟ چرا اونجوری رفتار کرد؟ تو..تو میدونی چیشده...نه؟
- آب بخور فادیمه . بخور بهت میگم.
مجبورا فقط برای اینکه بگه چیشده آب و از دستش گرفتم و خوردم.
2🔥2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: سی و هشتم تو همین فکرا بودم که اسمه و آلینا هم رسیدن. هر کدومشون یه گوشه نشسته بودن ولی من مدام راه میرفتم. - عمه میشه بشینی؟ + خودمم میخوام ولی نمیتونم..ایسو هنوز نرسیده! زنداداشم گفت: - شاید بیخیال شده و برگشته فادیمه +ن..نه…
+ خب...بگو!
- میگم...آروم باش
کلافه چشمام و رو هم فشار دادم.
- فراموشی گرفته..هیچی یادش نمیاد...
"فراموشی گرفته"
"هیچی یادش نمیاد"
باورم نمیشد.
تو یه هفته چه بلاها که سرمون نیومد.
منم یادش نمیومد؟
یعنی برای همین بود اونجوری باهام رفتار کرد؟
حتما همین بوده. دلیل دیگه ای نداشته!
باید کمک کنم ایسو خاطراتشو به دست بیاره.
اما خودش میخواد اینو یعنی؟
ما خاطرات قشنگی با هم داشتیم ،
درسته از گذشتش چیز زیادی نمیدونم اما حداقل این چند وقت اخیر سختی های زیادی کشیده. یعنی راضیه اونارو دوباره به یاد بیاره؟ باید باهاش حرف بزنم....
«ایسو»
خواهر کوچاری اومد.
توی راهم حتی برام صندلی کشید احتمالا فکر می‌کنه من نمی‌دونم که بازیم داده .
خوبه داداش فاتیح همه چیزو برام توضیح داد.
توی فکر بودم که فاتیح صدام زد.
فاتیح:ایسو بیا عمو شریف کارت داره
با کمک فاتیح توی اتاقی رفتم که یه مرد روی مبل نشسته بود.
چندباری توی بیمارستان دیده بودمش و خودشو عموی من معرفی کرد ؛ کسی که انتقام خون پدرمو گرفته.
با دیدن من پاشد و بغلم کرد
عموشریف:ایسو برادر زاده عزیزم ببین این کوچاری های از خدا بی خبر چه بلایی سرت آوردن! اما...نگران نباش انتقامتو ازشون میگیریم .
ازم جدا شد و نشست اشاره کرد که ماهم بشینیم .
عمو شریف: همونطور که فاتیح برات تعریف کرد می‌دونی کوچاریا چه بلایی سرت آوردن و فادیمه کوچاری همچنان داره نقش بازی می‌کنه!
دست سالممو مشت کردم
فاتیح:عمو میگی چطوری انتقام بگیریم؟
شریف لبخندی زد
عموشریف:میگم بهتون
«دانای کل»
روزی که ایسو بهوش اومد:
فاتیح:عمو تو از اینکار مطمئنی؟
شریف: اگه دستکاری کردن حافظه ایسو منظورته البته کاملا مطمئنم فاتیحم . بزار روشنت کنم؛فادیمه کیه؟
خواهر عادل. کسی که عادل جونش بستس به جونش. فادیمه زجر بکشه عادل هم زجر میکشه.
علاوه بر اون کوچاری باید تقاص زمینایی که آتیش زده و نصف کارخونه رو به عنوان خون بها گرفته رو پس بده!
فاتیح:اما اینجوری ایسو اذیت میشه.
شریف:فاتیحم فاتیحممم! ایسو که چیزی یادش نمیاد بخواد اذیت بشه!
فاتیح:این یعنی سواستفاده از ایسو عمو!
شریف: نه این یعنی انتقام گرفتن به وسیله ایسو . بدش نمیاد مطمئن باش.

«فادیمه»
با اوروچ تماس گرفتم ، قرار شد با هم به ایسو کمک کنیم تا حافظه‌شو دوباره به دست بیاره.
اوروچ گفت باید خاطراتمونو دوباره براش تکرار کنم اما چطوری؟
داداشم صدام زد
+بله داداش
ــ فادیمه بیا باهم حرف بزنیم
به کنارش اشاره کرد.
بعد از اون اتفاقات این اولین بار بود که داداشم میخواست باهام حرف بزنه.
اشاره کرد کنارش بشینم نشستم کنارش بغلم کرد بغض کردم
ــ تاتارام منو ببخش که به حرف گوش ندادم. که تو این مدت مخالفت کردم با عشقتون، زیادی دشمنی رو بزرگ کردم اینطوری هم تو‌ و هم ایسو اذیت شدین.
اشکام ریختن قطره اشکی از چشم داداشمم چکید که فورا پاکش کردم
+اشکال نداره داداش تو همیشه خوب منو خواستی مهم اینه الان دیگه باهامون مخالفت نمیکنی .
ــ فادیمه‌م تو شوهرت میتونین جشن بگیرین و باهم زندگی کنین ، چرا انقد اذیت میکنی خودتو!
لبخندی زدم با یادآوری حافظه ایسو غم به دلم نشست
+اما داداش ایسو...
حرفمو قطع کرد
ــ میدونم حافظشو از دست داده اما نگران نباش تاتارام با کمک هم حافظه ایسو رو بر میگردونیم!
❤‍🔥52
‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝗄ı𝗋ı𝗄 𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
❤‍🔥3
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: سی و نهم هر جوری شده بود ارومم کردن. دیگه ساکت شده بودم . هیچی نمی‌گفتم. همه داشتن حرف میزدن و من سرم داشت می‌ترکید. دست خودم نبود و ناخودآگاه داد زدم: + ساکت شید...سرِ من داره می‌ترکه. همشون با تاسف و ترحم نگاهم کردن. برای چی…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: چهلم

از خواب که بیدار شدم ، بدون خوردن صبحونه موهام و شونه کردم.
داداشم قرار بود بره کارخونه و منم باید میرفتم.
اونجا میتونستم ایسو رو ببینم!
دوروز بود که ندیدمش و امروز، تصمیم گرفتم همه چیز و براش توضیح بدم و کمکش کنم حافظه‌ش رو به دست بیاره.
یه عالمه راجبش توی گوگل و سایتای مختلف خوندم و اکثرشون گفته بودن که بعد از چند وقت و با یاداوری یه سری چیزا از گذشته ، همه چیز یادش میاد.
باید تلاشمو میکردم!
لباسام و پوشیدم و دفترچه ازدواج و پشتم گذاشتم طوری که دیده نشه.
زنداداشم صدام کرد که بیرون رفتم:
- اوو فادیمه خانوم همیشه با حال خوب ببینیمت.
خندیدم.
- خب بشین صبحونه بخور.
+ اها ..زنداداش داداشم رفت؟
- کارخونه؟ داره اماده میشه بره
+ خبب...منم میرم
- واسهه چی؟
نگاهش کردم که خودشهمه چیزو فهمید و اروم گفت:
- خب چه بهونه ای داری؟
+ زنداداش...تو بهش بگو من فادیمه رو اماده کردم که باهات بیاد یه بادی به کلش بخوره دیگه
- هوووف از دست تو .
بوسی رو گونش گذاشتم که الینا با موهای شلخته و چشمایی که معلوم بود تازه از خواب بیدار شده اومد.
+ صبحت بخیر عزیزممم
- اوهه..عمم خوشگل کرده که
خندیدم و چند تا لقمه خوردم.
داداشم صبحونه خورده بود که اومد و به زنداداشم گفت که داره میره‌.
- میگم عادیل
زن داداشم صداش کرد که سریع قیافه خودم و ناراحت کردم.
- فادیمه رو...من اماده‌ش کردم،ببرش با خودت یه بادی به کلش بخوره.
داداشم جوری که انگار نمیخواست قبول کنه نگاهمون کرد ولی بعد چند ثانیه گفت که میتونم باهاش برم‌.
بیرون که رفت سریع پریدم اسمه رو بوس کردم:
+ قربونت برم منن
- خدانکنه دختر. برو داداشت منتظره.
من بی خانواده نیستم.
اسمه رو دارم ، آلینا ، داداشم و...
یه دونه ایسو کمه!
اونم درستش میکنیم.
بدو بدو از پله ها پایین رفتم و البته حواسم بود که دفترچه سرجاش باشه.
توی ماشین هم اذیت بودم به خاطرش ولی خب حواسم بود...
وقتی رسیدیم ، پیاده شدیم و داداشم دستشو دور گردنم انداخت.
به سمت پله ها رفتیم و قلبِ من تند تند میتپید.
وقتی رسیدیم بالا ، دونفر بودن فقط.
اوروچ و ایسو و این؟
خوشحال کننده بود.
وقتی رسیدیم ، بلند شدن و سلام دادن.
اصلا نمیتونستم نگاهش کنم ولی اون همش نگاهش روی من بود. ولی نه نگاه همیشگی.
از این‌نگاهش چیزای خوبی نمیشد خوند...
به خودم تلنگر زدم.
فادیمه چیزی نیست...خب حافظه‌شو از دست داده!
با صدای اوروچ از فکر بیرون اومدم.
- خب کوچاری..بریم پایین ببین چیزایی که گفتم و .
داداشم نگران نگاهم کرد که چشمام و روی هم گذاشتم ، نفس عمیقی کشیدم که رفت.
تپش قلبم بیشتر شد‌.
گوشیش و برداشت و رفت توی گوشی.
چند دقیقه نشستم و بعد بلند شدم.
رفتم به سمت اون یکی میز و رو صندلی نشستم.
اول پشتمو بهش کردم و چند تا نفس عمیق کشیدم که اروم بشم.
بعد چند تا چرخ با صندلی زدم که انگار عصابش خورد شد‌.
- نکن
شاکی بلند شدم که اونم بلند شد.هنوز کتم و در نیاورده بودم و دفترچه هم زیرش بود.
یکم اومدم جلوتر .
نگاهش هنوزم همون بود!
پوزخندی زد و جلو اومد..
اون جلو میومد و من هم عقب میرفتم..
تا جایی که دیگه به دیوار رسیدم.
بازم پوزخند زد و نگاهش...؟
دستشو کنارم رو دیوار گذاشت.
قلبم و حس نمیکردم.
با دستای لرزون دفترچه رو از پشتم در اوردم.
نگاه ریزی به دفترچه انداخت بعد زل تو چشمام..
به این نگاه ها عادت نداشتم و نتونستم به چشماش نگاه کنم.
+ای‌‌‌..ایسو
- هوم
+م...ما
- ما چی؟
نفس عمیقی کشیدم.
چشمام پر از اشک شد.
دفترچه رو بالا اوردم .
+ ما...یادت نمیاد؟
گوشیش زنگ خورد.
نگاهی به صفحه گوشی انداخت و گفت:
- یادم نمیاد ... نمیخوام هم که یادم بیاد .
به گوشیش اشاره کرد.
- کارای مهم تری دارم ، فادیمه کوچاری!
بعد خیلی راحت پشت کرد بهم و..؟ رفت.
واقعا هم جوری رفت که انگار براش راحت ترین کار دنیا بود.
چرا اینجوری رفتار میکرد؟
مگه بهش چی گفتن؟
اشکام بی اختیار میریختن که صدای قدم های یه نفر و شنیدم.
سریع اشکام و پاک کردم و دفترچه رو دوباره قایم کردم.
داداشم و اوروچ اومدن.
داداشم نگاهی بهم کرد و ابروهاشو بالا داد.
سرم و پایین انداختم و هیچی نگفت.
اوروچ پرسید:
- ایسو رفت؟
نگاهم و دزدیدم و بازم سرم و پایین انداختم.
اوروچ نزدیکم اومد.
- فادیمه...یعنی بهتره بگم زن داداش
سرم و با شدت بالا اوردم و لبخند زدم.
بعد انگار که اشتباهی کردم به داداشم نگاه کردم که اونم ناراضی به نطر نمیومد.
اوروچ هم لبخندی زد و ادامه داد:
- همه چیز درست میشه. کم کم یادش میاد . دکتر بهش قرص داده و گفت خوب میشه. الکی خودت و ناراحت نکن که وقتی حافظه اون برگشت تو تموم نشده باشی.
❤‍🔥51